طالقانی می‌گفت انیس او در زندان، کتاب حج شریعتی بود  گفت‌وگو با محمدمهدی جعفری

هم‌صحبتی با استاد محمد‌مهدی جعفری که در زمره موثق‌ترین منابع تاریخ انقلاب اسلامی است، گفت‌وگو را به مسیر دیگری غیر از سؤالات محوری ویژه‌نامه می‌کشاند. تفکیک مخالفان سیاسی از مخالفان اعتقادی و عدم تمایل شهید مطهری به انتشار عمومی نامه‌اش درباره دکتر شریعتی به امام، از نکات جالب این مصاحبه است. 
http://drshariati.org

آیا پس از فوت دکتر و پیروزی انقلاب، همین روند در میان طرفداران دکتر شریعتی ادامه داشت؟ 
پس از انقلاب، ریزشی جدی در میان طرفداران دکتر ندیدم. در مورد شهید بهشتی باید بگویم من شنیدم ایشان پس از سفر چهار پنج ماهه‌ای که به اروپا و امریکا کرده‌بود، در مرداد ۵۷ طی سخنرانی‌ای در منزل آقای دکتر نکوفر از گردانندگان انجمن اسلامی پزشکان اعلام کرد این حرکت پیش‌رونده بر سه پایه استوار است: رهبری خمینی، ایدئولوژی شریعتی و مبارزه مسلحانه مجاهدین. این مربوط به قبل از انقلاب بود. پس از انقلاب هم باز در جلسه‌ای در منزل آقای همایون که بسیاری از آقایان حاضر بودند، آقای می‌ناچی از استاد محمدرضا حکیمی خواهشی کردند که بنا به وصیّت دکتر، کار اصلاح و ویرایش آثار چاپ نشده دکتر را بر عهده بگیرند که ایشان هم قبول کرد و تمام آن جمع هم از تصمیم ایشان استقبال کردند. حتی شهید باهنر در آن جمع، اعلام آمادگی کرد که حاضر است هر کمکی از دستش برآید انجام دهد و گفت که حاضر است دفتر نشر فرهنگ اسلامی را جهت کمک به این کار اختصاص دهد. از طرف شهید مفتح هم تا این اواخر من ندیدم اظهار نظری بر خلاف آرای دکتر شنیده شود. 


به عنوان آخرین سؤال، چه انگیزه‌هایی باعث شده‌بود که مرحوم طالقانی در میان روحانیون، جدی‌ترین مدافع دکتر شریعتی باشد؟ 
آیت‌الله طالقانی ادامه دهنده جریان اصیل اصلاح‌طلبی است که از سال ۱۳۱۸ پرچم اصلاح‌طلبی را به دوش می‌گیرد. از این جهت ایشان بهتر از هر کسی دکتر شریعتی را درک می‌کرد، زیرا خود طالقانی پیشگام مبارزه با خرافات بود. آن زمان بین روضه‌خوان‌ها مشهور بود که می‌گفتند اگر در جلسه‌ای باشیم که آقای طالقانی هم باشد، نمی‌-توانیم منبر برویم، چون از‌‌ همان پای منبر ایشان نهیب می‌زد که این مزخرفات چیست که تحویل مردم می‌دهید. او دکتر را ادامه دهنده راه خودش و انسانی روشن می‌دانست. آقای طالقانی برای من تعریف می‌کرد که یک روز به منزل یکی از دوستان رفتم و در آنجا دکترشریعتی سوره «انا انزلنا» را می‌گفت. این‌کار تا ساعت دوازده ادامه داشت و من به قدری لذت برده‌بودم که اگر بیمار نبودم تا صبح هم حاضر بودم بنشینم و گوش بدهم. دقت کنید؛ این سخن را کسی می‌گوید که خودش مفسر مسلّم قرآن است. در جای دیگری هم آقای طالقانی تعریف می‌کرد در روزهای پایانی زندان که بیمار بودم با آقای طاهری اصفهانی هم‌سلول بودم و در آن لحظات، انیس ما کتاب حج دکترشریعتی بود. آن‌را به نوبت برای هم می‌خواندیم و حظ می‌بردیم. خاطره‌ای دیگر هم به یادم می‌آید. مراسم ختم شهید مطهری در حسینیه ارشاد بود که آقای طالقانی در آنجا گفتند: اینجا پایگاه دو شهید است که هر دو یک هدف داشتند، اما از دو راه متفاوت؛ دکتر شریعتی از راه جامعه‌شناسی و شهید مطهری از طریق کلامی و فلسفی.

سه روایت از احمق ها



روایت اول :

یک روز ، درست یادم هست ، سالهای پرهیاهو و آشفته جنگ دوم بود. این جنگ عجیب ! جنگی که نه تنها همه حسابهای دنیا را به هم زد بلکه علم را بی آبرو کرد و فلسفه رایج تاریخ را که قرن نوزدهم به آن می بالید بر باد داد و یک بار دیگر ، مثل صدها بار دیگر ، اما این بار از همه دندان شکنانه تر ، نشان داد که تاریخ و جامعه یعنی "انسان" همیشه با "حساب و کتاب" های فلسفه و علم و منطق و موازین عقلی جور نمی مانند . نه تنها در قالبها و فرمولهایی که ما برایش طرح می کنیم نمی گنجند ، که به خلق و خو و رسم و راه معمول خویش هم همیشه وفادار نیستند . مگر ندیدیم که تاریخ از کمون اولیه به سِرواژی و از آن به فئودالیته و از آن به بورژوازی آمد و از آن به مرحله سرمایه داری صنعتی و امپریالیسم اقتصادی رسید و در این مسیر ، همه در انتظار ظهور پرولتاریا بودند که قیام کند و بر کاپیتالیسم بشورد و پس از جنگی انقلابی ، پیروزی قطعیی را که جبر تاریخ مقدّر کرده بود به دست آورد و ناگهان طوفانی برخاست و جهان زیر و زبر شد و آنچه در وهم کسی هم نمی گنجید در متن تاریخ و بر روی زمین پدید آمد و درست در همان هنگام که باید شاهد جنگ پرولتاریا با سرمایه داری می بودیم ، دیدیم که این دو با هم همدست و همگام و همدل شده اند و با فاشیسم که هیچ کس نمی دانست و نمی داند که چه صیغه ای است ، از کجا آمد و چگونه سر زد ، می جنگند ! فاشیسم ، بربریتی که نه تنها حساب و کتابهای جهان را بر هم زد ، بلکه "دیالکتیک" را هم خجالت زده کرد و جبر تاریخ را مبهوت و انگشت به دهان !

سالهای جنگ بود ، سرخ و سیاه ، کارگر و سرمایه دار هر دو یک "تز" شده بودند و با "آنتی تز" نوظهور ِ غیر منتظره فاشیسم می جنگیدند و دو نقیض که هزاران سال است منطق ، محال می داند و عقل ، تصورش را هم نمی کند ، با هم جمع شدند و چه جمعی ! و علیه دشمن مشترکشان ( اشتراک دو نقیض هم از آن حرفهاست ! ) جنگی بر پا کردند که ما در آن "رُل نعش" را بازی کردیم و چه ماهرانه ! یعنی دمرو افتادیم تا آن دو تز و آنتی تز که همزیست شده بودند از پشت و پهلوی ما عبور کنند و ما ، ملتی دو هزار و پانصد ساله و بلکه بیشتر ،تبدیل به "پل" شویم در زیر سُم قدّاره بندانِ غارتگر و خویشاوندی که یکی آزادی را مسخره کرده است و دیگری سوسیالیسم را و هر دو ، ما مومنین ساده دل روشنفکر نیم بند را !

به هر حال ، سالهای خون و ویرانی و شکست و پیروزی بود ؛ سالهایی که حال ما مصداق شعر شاعر شده بود که :

میان ابرو و چشم تو ، گیر و داری بود

در آن میانه شدم کُشته ، این چه کاری بود ؟

و جنگ جهانگیری که در آن هر کدام پیروز شده بودند ، سهم ما معیّن و مقدّر ما محفوظ بود :"نان خاک اره" و "نجابت ملّی"! اما ، نه ، از فیض عظمای دیگری هم برخوردار بودیم و آن "مباحثه" بود و انجام رسالت روشنفکران ما که عبارت بود از مبارزه با مذهب و مجاهده در راه اثبات فلسفی و علمی و تاریخی و دیالکتیکی و طبقاتی و سوسیالیستی و پرولتاریایی ِ حقانیت خلافت بلافصل و امامت و ولایت استالین ، معلم خردمند بشریت ، و توجیه اعمال و رفتار و گفتار او از طریق احادیث موثق و روایات مستند و منصوص رسیده از حضرت ختمی مرتبت ، عقل کل و ختم رسل. و کوشش در پخش رساله های عملیه و عمل به فتاوای صادر شده و خلاصه ، کما فی السابق سینه زنی و مسئله گویی و تقلید از نایب امام و تعظیم "شعائر" و حفظ "بیضه سوسیالیسم"!

فرقی ندارد، مگر تغییر اسم و رسم ، آدم را عوض می کند ؟ اما نه ، فرقی داشت ، در آنجا علما عقاید و احکام را از چهار منبع استخراج می کردند : کتاب و سنت و عقل و اجماع و در این جا ، روشنفکران عقل و اجماع را پاک مرخص کردند و ماند کتاب و سنت که آن هم تاویل و تفسیرش عمل ِ خلیفه وقت بود !

و خلافت هم نه بر اجماع سنّی و وصایت شیعی ؛ که بر شیوه زیدی : القائم بالسیف !

روایت دوم :

من مردی بزرگ و دانشمند و متفکر را می شناسم که سی و هفت سال پیش ، نخستین کسی بود که در متعصب ترین محیطهای مذهبی و سنتی مملکت یکتنه علیه حجاب قد علم کرد و تمام حیثیت معنوی و علمی و مذهبی حساسی که داشت در گرو آزادی زن از قید حجاب نهاد و در اولین مجلسی که به نشانه "رفع حجاب" تشکیل شد ، اولین سخنرانی را علیه حجاب کرد و حتی جانش را خطر کرد. اما سی و چند سال بعد از آن ، در دوره ای که زن روز ایران برای محرومیت حقوقی و عقب ماندگی اجتماعی و اسارت زنهای سوئیس اشک می ریزد و زنان ما که دیروز چادر و چاقچور و پیچه را برداشتند امروز از حالت امّلی و قید و بندی که داشتن شورت و پستان بند به آنها می دهد رنج می برند و دامنهای مفقوده میکرو میکرو مینی ژوپ را در تن خود ماکسی ژوپ احساس می کنند ، یک روز خدمتشان رسیده بودیم و ایشان که دو فرزند خردسال داشتند یکی دختری شش هفت ساله به نام فاطمه و دیگری پسری چهار پنج ساله به نام تقی ، در جواب احوالپرسی ما که شاگردانش بودیم ، فرمود : "همشیره تقی کسالت پیدا کرده است "!

روایت سوم :

در رستوران دانشجویی  ، روزی بر سر میز ناهار ، روزنامه لوموند را می خواندم . سر مقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من ، یک دانشجوی اسرائیلی نشسته بود . سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود بخواند .گفتم : کدام صفحه را می خواهید ؟ گفت : صفحه بورس ها را . آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها و ارزها را بررسی می کرد . فکر کردم شاید تاجر است . هیچ نگفتم . اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید که سرمقاله سیاسی به کار شما چه می آید ؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستید؟ گفتم نه ؛ دانشجویی ایرانی ام ... گفتم : شما مگر تاجری فرانسوی اید؟ گفت : نه ، دانشجویی اسرائیلی ام ، اما به هر حال در پاریس زندگی می کنم و لاجرم تحول بورس و تغییر ارز در زندگی ساده دانشجویی هم بی اثر نیست . مطالعه صفحه سوم لوموند که صفحه اقتصادی است به من این آگاهی را می دهد که مثلا بدانم سال دیگر هم بلیط غذا همین 17 ریال خواهد ماند یا نه ، زیرا اگر وضع فرانک در میان پولهای دیگر دنیای سرمایه داری با همین منحنی رو به تزلزل رود ، احتمالا بلیط غذای رستوران دانشجویی از سال دیگر 5 /17 تا 18 ریال خواهد شد و همین طور چیزهای دیگری که به یک زندگی دانشجویی بسته است از قبیل کفش و لباس و اتوبوس و کرایه خانه و قیمت کاغذ و مداد و میوه و قهوه . اما سرمقاله یا تفسیر سیاسی یا اخبار خارجی لوموند که برای شما روشن می کند که مثلا کودتای نظامی بولیوی راست است یا چپ ، ساخته "سیا" بوده است یا سفید یا سرخ یا عوامل داخلی ، برای زندگی واقعی شما و مسائلی که اکنون شما با آن در تماسید چه نتیجه ای دارد؟

لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم که ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته ، تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم !

 

 

پانوشت : هر سه روایت را از کتاب "هبوط" ، اثر دکتر علی شریعتی

در درس "اسلام شناسی " - حسینیه ارشاد- نقل کردم که :



 در سال ١٣٣٨ ، انجمن دانشجویان ایرانی فرانسه - که آن ایام دست ِ دستهایی بود ! - جلسه ای داشت با حضور آقای "جهانگیر تفضلی" ، و آقای رزم آرا سخنرانی می فرمود و تعبیراتی از این قبیل که : « من هر وقت در ایران ، از جلو مسجدی می گذشتم و صدای واعظی را می شنیدم ... حالم به هم می خورد ، اوغم می گرفت ! من این مذهب را دوست ندارم ، متنفرم . این آخوندها عامل بدبختی مملکت و پایگاه استعمار بوده اند ...».

من برخاستم و هر چه جزّ و پَر زدم ، اجازه حرف زدن ندادند . نوبت گرفتم ، نوبتم نمی شد . تا با داد و قال خودم را بر جلسه تحمیل کردم و گفتم : من از این آقای ... تعجب می کنم . امروز ، به دورترین قبیله آفریقایی هم اگر سر بزنید ، این اصل بدیهی اخلاق و تمدن را آموخته اند که به عقیده دیگران ظاهراً احترام بگذارند . شما تا چه حد "امپر مآبل" هستید که سالها در مرکز تمدن و آزادی عقیده و احترام به عقاید دیگران زندگی می کرده اید و هنوز نم رطوبتی از مدنیت به درزتان نرفته است ؟ شما که از همه دعوت کرده اید ، احتمال می دهید که کسانی چون من ، هنوز خیلی روشنفکر نشده باشند که بتوانند فرمایشهای شما را تحمل کنند ، چگونه بدون رعایت حرمت عقیده امثال من ، اینچنین هتاکی و اهانت می کنید ؟ ثانیا ً ، آقا جان ! مذهب که کلوچه قندی نیست که با ادا و اطوار ِ خاص ِ زنان آبستنی که ویار کرده اند و برای شوهرانشان ناز می کنند بگویید : من مذهب را اصلا ً دوست ندارم ! ثالثا ً گفتید آخوندها پایگاه استعمار بوده اند . این یک مسئله ذوقی نیست که بگویید من آخوند دوست دارم ، من آخوند دوست ندارم ؛ این یک مسئله عینی و تاریخی است . باید سند نشان دهید و مدرک .



تا آنجا که من می دانم ، زیر تمام قراردادهای استعماری را کسانی که امضا گذاشته اند ، همگی از میان ما تحصیلکرده های دکتر و مهندس و لیسانسیه بوده اند و همین ما از فرنگ برگشته ها . یک آخوند ، یک از نجف برگشته اگر امضایش بود ، من هم مثل شما اعلام می کنم که : آخوند دوست ندارم !

از آن طرف ، پیشاپیش هر نهضت ضد استعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی ، چهره یک یا چند آخوند را در این یک قرن می بینیم . از سید جمال بگیر و میرزا حسن شیرازی و بشمار تا مشروطه و نهضت اخیر [ ملی شدن نفت ] ...

مظهر زشتی

 

كلاس پنجم(دبیرستان) كه بودم پسر درشت هیكلی در ته كلاس ما می نشست كه برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنكه كچل بود، دوم اینكه سیگار می كشید و سوم - كه از همه تهوع آور بود- اینكه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یك روز كه با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیكل ته كلاس را دیدم در حالیكه خودم زن داشتم ،سیگار می كشیدم و كچل شده بودم.

زندگی همچون یک خانه شلوغ

زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق .این تابلو را به دیوا ر اتاق مى زنى ، آن قالیچه را جلو پلکان مى اندازى،
راهرو را جارو مى کنى، مبلها به هم ریخته است مهمان ها دارند مى رسند و
هنوز لباس عوض نکرده اى در آشپزخانه واویلاست وهنوز هم کارهات مانده است.


یکی از مهمان ها که الان مى آید نکته بین و بهانه گیر و حسود و چهار
چشمى همه چیز را مى پاید . از این اتاق به آن اتاق سر مى کشى، از حیاط به
توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى پرده و قالى و
سماور گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن وحسین و مهین و شهین
....... غرقه درهمین کشمکشها و گرفتاریها و مشغولیات و خیالات و مى روى و
مى آ یى و مى دوى و مى پرى که ناگهان سر پیچ پلکان جلوت یک آینه است از
آن رد مشو...!

لحظه اى همه چیز را رها کن ، خودت را خلاص کن، بایست و با خودت روبرو شو
نگاهش کن خوب نگاهش کن ا و را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش کن کوششکن درست
بشنا سی اش، درست بجایش آورى فکر کن ببین این همان است که میخواستى با شى؟

اگر نه پس چه کسى و چه کارى فوریتر و مهمتر از اینکه همه این مشغله هاى
سرسام آور و پوچ و و روزمره و تکرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى
قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست کنى، فرصت کم
است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات کتابى
که باد ورق مى زند، آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد

معلم شهید دکتر علی شریعتی

تجلیل روشن بینانه مقام معظم رهبری  از " شهید دکتر علی شریعتی"

شریعتی توانست نسل جوان را یکجا و دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند.. بعد از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، شریعتی به خود من بارها می‌گفت که مرید مطهری هستم، او را استاد خودش می‌دانست.. طلوع مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به وجود آورد و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. . . .


حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، دکتر شریعتی را نه تنها از ورای کتابها و نوارهای سخنرانی بلکه به عنوان یک دوست، یار و همراه می‌شناخته و بارها با یکدیگر در مشهد و تهران و در جریان مبارزات، گفتگو و تبادل نظر داشته‌اند، لذا به زیر و بم تفکرات شریعتی آشنا بوده‌اند.

متن زیر بخشی از مطالبی است که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سخنرانی خود در سال 59 به مناسبت سالگرد فوت دکتر شریعتی در مسجد اعظم قم، بیان فرموده‌اند

(روزنامه جمهوری اسلامی، 4/4/59، ص12):

«شما برادران و خواهران عزیز و گردانندگان این مجلس عظیم و مهم که یادبود سالگرد فقدان شریعتی عزیز در قلب حوزه‌های علمیه تشیع است که مرا بخصوص برای گویندگی این مجلس خواستید، لابد بخاطر این بوده که می‌دانستید سوابق دوستی و برادری و الفت و انس میان ما را و حقیقت هم همین است.

در سال 50 و 51 آن وقتی که احساسات ضد شریعتی و احساسات شریعتی‌گرایان در اوج تخاصم بود و اینجا و آنجا بحث‌ها و قلم‌زدنهای بی‌ثمر و احیاناً زیان‌بخش و گفتن و شنیدنهای بی‌فرجام پایان ناپذیر وقت عزیز جامعه و ما و انقلاب ما را می‌گرفت، جوان طلبه‌ای در مدرسه فیضیه قم و یا ظاهراً در صحن، آمد پیش من گفت من از قم با شوق و علاقه‌ وافری برای شرکت در کلاس اسلام‌شناسی حسینیه ارشاد هر هفته به تهران می‌روم و این هفته هم رفته بودم و شریعتی را استاد خود می‌دانم. اما رفتم آنجا و در ضمن بیانات دکتر جمله‌ای گفته شد راجع به روحانیون، من احساس ناراحتی و شرم کردم و خجالت کشیدم، اهانت بود و گله کرد که چرا این استاد عزیزی که ما به او علاقه داریم گاهی در حرفها تعبیرات نیش‌داری به کار می‌برند. من عیناً این مطلب را به مرحوم دکتر گفتم. از خصوصیات دکتر شریعتی حقیقت پذیری بود، برخلاف آنچه که گفته‌‌اند و نوشته‌اند، حرف را گوش می‌کرد و اگر درست می‌یافت، می‌پذیرفت، و اگر کسی به خط فکری این متفکر عزیز در میانه سالهای 46 و 47 تا 52 نگاه کند، بروشنی این تغییر جهت را در چند بخش می‌بیند. دائماً رو به بهتر شدن و تکامل یابی و رفع عیب حرکت می‌کرد. از این گله و شکایت برادرانه ناراحت شد و گفت جبران خواهم کرد و جبران کرد و چند سخنرانی پرشور و تعبیرات واقعبینانه درباره حوزه‌های علمیه و روحانیت و بخصوص طلاب، گوشه‌ای از این جبران بود. در آن دیدار راجع به حوزه علمیه و طلاب تعبیرات یادم نیست، نقل نمی‌کنم، اما نشان می‌داد که این ذهن بیدار و این چشم نافذ دقیقاً موضع روحانیت و بالخصوص موضع حوزه‌های علمیه و طلاب جوان را در بافت کلی جامعه ایران و انقلاب ایران احساس و لمس می‌کند. چیزی که نه قبل از او، نه متأسفانه بعد از او مدعیان پرچم‌داری روشنفکری نیمه‌اسلامی آن را از بن دندان درک نکردند، او می‌فهمید و درک می‌کرد و راستی امروز جایش خالی است.

شریعتی آن کسی بود که نقطه انقطاع روشنفکری اسلامی و جریانهای روشنفکری قبل قرار گرفت. لذا حق بزرگی به گردن اندیشه روشن بینانه و روشنفکرانه اسلامی دارد.
به قول آقایان «آنتی تز» جریان روشنفکری ضد اسلامی دقیقاً شریعتی بود. من پیش از خیلی از کسانی که بعدها با پاره‌ای از اشتباهات دکتر آشنا شده بودند به خاطر انس و آشنایی و صمیمیت و رفاقت، نقطه‌های اشتباه را در اندیشه او مشاهده و لمس می‌کردم، گاهی هم با هم بحث می‌کردیم، اما می‌دیدم که او چه می‌کند، لمس می‌کردم که او چه هنر بزرگی دارد به کار می‌برد، نمای خارجی اسلام در دید طبقات تحصیل‌کرده و روشنفکر در آن روز یک نمای ضد روشن‌‌بینی بود. درست است که در سال 42 و 43 و چند سال بعد از آن، به واسطه مقاومت عظیمی که مردم به پشتگرمی و اتکاء حوزه علمیه کردند، نظرها نسبت به اسلام تا حدود زیادی واقع‌بینانه شد، اما این معنایش این نبود که اسلام مبارز است، اسلام مقاوم است، اسلام ضدظلم است، معنایش این نبود که اسلام ما را به پرواز بی‌نهایتی، به سوی اندیشه‌های ناگشوده فکری و مقدس و انسانی و شریف سوق می‌دهد، این کار شریعتی بود، شریعتی توانست نسل جوان را یکجا و دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند. این کار را او به طبیعت خود می‌کرد، تصنعی در این کار نداشت، طبیعتاً اینطوری بود، او خودش یک چنین ایمانی داشت، او خودش یک چنین دید روشنی به اسلام داشت و به همین دلیل بود که آنچه از او میتراوید این فکر و این منش را ترویج می‌کرد.

بعد از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، ولی کشف شدند، شریعتی به خود من بارها می‌گفت که من مرید مطهری هستم، مطهری را استاد خودش می‌دانست و ستایشی که او از مطهری می‌کرد، ستایش یک آشنا به شخصیت عظیم و پیچیده و پرقوام مطهری بود، اما مطهری در سایه و یا در پرتو حسن‌ظن و اقبالی که جوان روشن‌بین روشنفکر و نسل تحصیل کرده به اسلام پیدا کرده بود شناخته شد. قبلاً مطهری را همکارها و همدرسها و شاگردهایش فقط می‌شناختند، طلوع مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به وجود آورده بود و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. البته ارج و ارزش فیلسوف متفکر پرمغزی مثل مطهری در جای خود روشن و واضح است.

دشمن در آن وقت خوب فهمید که به کجا تکیه کند. نقش اختلاف افکنی و در این نقش دشمن یک جانبه بازی نکرد بلکه دو جانبه بازی کرد. از دو طرف دو جناح و دو جبهه را به جان هم انداخت. کسانی را به بهانه اشتباهات شریعتی آنچنان برانگیخته کرد که حاضر شدند بگویند این حتی دین ندارد، سنی بودن پیشکش چون چیز خیلی کمی بود، معتقد به الله و معتقد به نبوت هم نیست. متقابلاً عده‌ای را وادار می‌کردند که بیایند به مردم و جوانها بگویند بفرمائید اسلام یعنی این، مسلمانها یعنی این، روحانیت یعنی این، تبلیغ اسلامی حوزه علمیه یعنی این که این اندیشه‌ها و این آرمانها و این هدفها و این سوز و این گداز را بی‌دینی می‌داند، و این بازی گرفت و به طور فاجعه‌آمیزی هم گرفت و آن کسانی که در این میانه می‌ایستادند و به دو طرف هشدار می‌دادند، به یک طرف می‌گفتند بابا برای اشتباهات کوچک، برای خطاها و لغزشهای قابل اغماض، اصالتها و ارزشهای بزرگ را فراموش نکنید و به قول خود شریعتی مجازات را به قدر گناه بدهید و نه بیشتر، او خودش هم می‌گفت من اشتباهاتی دارم، اما مجازاتی که بعضی از آقایان برای من در نظر می‌گیرند صد برابر بزرگتر از اشتباه من است. اگر صد برابر بزرگتر نبوده ده برابر بزرگتر بود و به این طرف بگویند موضع عکس‌العملی انفعالی پیدا نکنید. آن کسی که به نام حوزه علمیه کتاب مینویسد سر تا پا فحش، به دلیل فحاشی‌اش جزء حوزه علمیه نیست. حوزه علمیه جای عالمانه سخن گفتن است و نه عامیانه تهمت و افتراء و فحش‌آمیز. این عده‌ای که این وسط را گرفته بودند اتفاقاً از دو طرف می‌خوردند. عده‌ای به اینها می‌گفتند روشنفکرزده و عده‌ای می‌گفتند مرتجع و این دلیل آن بود که نقش سازمان امنیت خیلی خوب گرفته بود.
و در سوی دیگر انتقاد تبدیل شد به فحاشی و این اختلاف به دو حرکت شدید متخاصم مبدل شد و بعد از آن همه کوشش و تلاش که توانسته بود روحانیت و جوان را کنار هم قرار بدهد این دو بتدریج با هم قهر می‌کردند و از هم رو برمی‌گرداندند. خوشبختانه انقلاب اسلامی ایران اوجش، اشتغال بزرگش، همه این ناصافیها و قشرها و ناهنجاریها را ذوب کرد و از بین برد.»

شریعتی و مصدق

شریعتی متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملی ایران به رهبری دکتر مصدق شرکت کرد و تا پایان زندگی اش سخت تحت تاثیر مصدق بود.

محمد مصدق نخست وزیر ملی ایران که طی دوره کوتاه و طوفانی زمامداری اش ، در عمل؛ اندیشه ای جدید را به ایرانیان آموخت که هنوز هم در جستجوی آن هستیم : دموکراسی پایداری مصدق برسر آرمان ملی شدن نفت نهایتا منجر به کودتای نظامی علیه او شد و گرچه از سریر قدرت به زیر آمد لیکن به عنوان مرد سیاسی فساد ناپذیر ایران لقب گرفت.

اسطوره مصدق حتی در زمان حیاتش نیز گروه کثیری از فعالان سیاسی- خصوصا دانشجویان- را تحت تاثیر خود قرار می داد و علی شریعتی نیز یکی از آنان بود. آنجا که می گوید : "من پرورده آزادی ام، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پرصبر و پیشوایم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید" و یا آنجا که در تنهایی اش می سراید:

"اگر این پیر وطن پرست ،28 مرداد را از پیش می دید و خاموشی می گزید و لب بسته به گوشه احمد آبادش می رفت و می نشست و تنها می زیست و می مرد و این نسل او را نمی شناخت و به سخنانش و به غمهایش و اندیشه ها و عاطفه هایش دل نمی بست خدمتی بهتر نکرده بود؟!... و ایران به چه کارش می آید اشکهای مصدق و دفترهای من؟" کاملا میزان تاثیر مصدق بر او را نمایان می کند.

در میان اسناد بجا مانده از دوران دانشجویی شریعتی در فرانسه نامه ای است که او از زبان کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا - به تاریخ 5 ژانویه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است:

"ای سردار پیر ما ، سر از زانوی اندیشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه هایی مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می برند. ای دهقان سالخورده تاریخ ما....کاش میتوانستی دیوارهای قلعه ای را که در آن به زنجیرت کشیده اند، بشکافی و بیرون آیی تا بچشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه ها افشانده ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی اندیشد و جز به راه تو گام نمی گذارد ... ما به تو اعلام می کنیم بنایی را که پی ریختی می سازیم،جهادی را که آغاز کردی به پایان می بریم و دیواره های استبدادی را که شکافتی فرو میریزیم."

شیفتگی شریعتی به مصدق نه در اسطوره سازی، بلکه در الگوبرداری از راه مصدق تجلی یافت و او برخلاف بسیاری از دوستان همرزمش، باپایان یافتن تحصیل در اروپا به ایران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نیمه تمام او را پایان دهد.

شریعتی در جایی به نقل از افلاطون انسان را حیوان سیاسی نام می نهد و البته سیاست را توجه به وضعیت "ما" و مهمترین شاخصه روشنفکر می نامد. شخصیت سیاسی شریعتی از آنجهت که هیچگاه به پیگیری شیوه های خشونت آمیز گرایش نیافت و در اوج جنبش چریکی و با وجود زمینه های فراوان، به آنها نپیوست و حتی متهم به سازشکاری شد، امروز جذابتر شده است. او با اینکه اندیشه ای رادیکال داشت در روش به رفورمیسم مصدق پایبند ماند و به پروژه آگاهی بخشی روی آورد.

شریعتی از نگاه اخوان یا اخوان در نگاه شریعتی


اُنس و اُلفت و دیدارهای من با همشهری مشهور و فقیدم ، مرحوم دکترعلی شریعتی ، چندان نبود. ﺁن قدیم‌ها که من جوان و در مشهد ساکن بودم ، ﺁن مر‌حوم هنوز نوجوان ده ، دوازده ساله‌ای بود که همراه پدرش استاد محمد تقی شریعتی و در کنار ایشان به جلسات انجمن״ نشر حقایق اسلامی״ ( یا چنین عنوانی ، درست عین عنوان را به خاطر ندارم ) میﺁمد و کنار صندلی پدر می‌ایستاد و در همان سال‌ها من پس از اتمام دوره‌ی شش ساله‌ی هنرستان ، نزد پدر مرحوم دکتر- یعنی استاد محمد تقی شریعتی – نهج‌البلاغه می‌خواندم . بعدها هم که من به تهران ﺁمدم و مرحوم دکتر، دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد را تمام کرده ، گویا از سفر فرنگ هم برگشته بود.( من هم در طی این مدت گرفتار کار و زندگی و زن و بچه و شعر و تدریس در دبستان و بعد دبیرستان و از اینجا به ﺁنجا پرت شدن و زندان و کار در مطبوعات و انتشار چند کتاب ارغنون ، زمستان ، ﺁخر شاهنامه و ... بودم )

دیدارهای من با او و یک دوست مشترک چندانی نبود که یاد و خاطره‌ی قابل ذکری جز چند تایی از احوال و روحیات ״خاص״ نه ״عام״ او که از ﺁن‌ها در می گذرم ، در من باقی باشد. ولی گذشته از این‌ها می دانستم که او، چه هنگامی که در دانشکده ادبیات مشهد درس می خواند و چه بعد‌ها به بسیاری از سروده‌های من علاقه داشته ، ﺁن‌ها را اینجا و ﺁنجا نقل و روایت می کرده است. مخصوصن از قدیم ترین شعر‌هایم به اسلوب نو ( مثلن زمستان و چاووشی و غیره ، که یکی از اساتید فاضل و شاعر، بل افضل و اشعر فعلی در دانشگاه تهران که بسیار مشهور هم هست ... چرا نامش را نگویم ، دوست فاضل شاعر شفیعی کدکنی که گویا از همدوره‌های مرحوم دکتر شریعتی در دانشکده ادبیات مشهد و با او دوست و دمخور بود که دیر زیاد می گفت : وقتی زمستان و چاووشی و ﺁواز کرک در تهران منتشر شده ، به مشهد هم رسیده بود مرحوم دکتر شریعتی اول بار در محیط محافظه کار دانشکده ادبیات مشهد مثلن چاووشی را به درستی و خوبی و رسایی تمام از بر برای ما روایت کرد مکررن و چند جا و چند بار توضیح و توجیه می کرد چند و چون اسلوب و معنی و لفظ و غیره را ) و بعد‌ها مرحوم دکتر، بحث در شعر نو اصیل را در محیط دانشگاهی به اتفاق همان دوست مشترکمان ، رواج و رسمیت دادند و حتا بحث در جهات مختلف ، اسالیب نو، خاصه نیمایی را موضوع بعضی رسالات تحصیلی دانشجویان و موضوع سخنرانی ها کرده بودند که خبرش و گاه نسخه هایی از بعضی از ﺁن رسالات و سخنرانی‌ها و بحث و نقد‌ها را برای من به تهران هم می‌فرستاد. این را هم بگویم که یکی از استادان مرحوم دکتر شریعتی - یعنی مرحوم استاد سید احمد خراسانی – استاد منطق و عربی و دستور زبان دکتر که اعجوبه ای رند بود و بر روحیه‌ی ﺁزاد اندیشی و منطق روحی و معنوی دکتر تاثیر بسیار گذاشته بود و بین استاد و شاگرد ، نهایت وفاق و همدلی و دوست داری برقرار بود و مرحوم استاد خراسانی که در تهران ، من و ﺁن دوست مشترک ، مکرر در مکرر چه در خانه‌ی ﺁن دوست و چه در خانه‌ی من می دیدیم ، یکی از موضوعات سخن ما ذکر خیر مرحوم دکتر شریعتی و احوال و روحیات خاص وعام او بود و باری از این‌ها و بعضی دیدارهای گذشته.

 

 

مرحوم دکتر شریعتی در بعضی از کتاب هایش ، منجمله نامه‌ها و کویر و غیره ، چند جا به شعری یا کلامی از من اشاره یا استناد گونه کرده است ، یا نامی برده که من خود ندیده بودم ولی وقتی در دانشگاه تربیت معلم درسی داشتم در خصوص شعر و نثر بعد از مشروطیت ، یک دختر خانم از معتقدان مرحوم دکتر شریعتی ، گفت چرا از نثر و کارهای دکتر شریعتی درس نمی دهید و بحثی نمی کنید؟ که گفتم هنوز نوبت به ایشان نرسیده ، ما تازه به ﺁل‌احمد و خانم سیمین دانشور و هم نسلان ایشان رسیده‌ایم. بعد عده‌ای از دانشجویان با ﺁن خانم همصدا شده ، خواهان ﺁن بودند که من درباره‌ی کتاب‌های مرحوم دکتر شریعتی ، درس و بحثی داشته باشم که من جواب دادم : این کار گذشته از نوبت ، یک اشکال عمده‌ی دیگر هم دارد و ﺁن این است که ﺁدم درباره‌ی موضوع و مطلبی می تواند درس بدهد که خود قبلن ﺁن را خوانده و ﺁموخته باشد و من از ﺁثار دکتر شریعتی جز یک کتاب که در نقد ادبی ، از عربی و فرانسه ترجمه کرده است ، دیگر چیزی نخوانده ام ! ( ﺁن وقت‌ها ) که البته دانشجویان تعجب کردند، چون دکتر در ﺁن زمان بسیار مشهور بود و مخصوصن میان جوانان دانشجو و غیردانشجو، از بازاری و معلم و دبیر گرفته تا دانش‌ﺁموز و غیره و غیره ، شهرت و محبوبیت کم نظیر و معتقدان پروپا قرص بسیارداشت. تعجب ایشان بجا بود ولی من هم حق داشتم ، خب نخوانده بودم که درسش بدهم . باری بعد ازﺁن روز، ﺁن دخترخانم دانشجو، کتاب مشهور״ کویر״ او را خرید و به من ارمغان داد و گفت در این کتاب و چند کتاب دیگر، مرحوم دکتر از شما هم یاد کرده و نام برده ، که من کویر را تصفح و تورقی کردم در همان سر کلاس و بعد در خانه خواندمش و ﺁن را انشاییاتی با شور و احساس و نزدیک به بعضی شطح‌های عرفانی قدیم و نوشته‌ای احساساتی ، انشایی ، رجایی ، امری ، خطابی و گاه مناجات گونه و شعرهای منثور و حدیث نفس‌هایی موثر و گیرا و در واقع شطح مانندهایی ، منتها با کلامی امروزین یافتم .