شریعتی
توانست نسل جوان را یکجا و دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند.. بعد
از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند
کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، شریعتی به خود من
بارها میگفت که مرید مطهری هستم، او را استاد خودش میدانست.. طلوع
مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به وجود
آورد و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. . . .
حضرت
آیتالله خامنهای، دکتر شریعتی را نه تنها از ورای کتابها و نوارهای
سخنرانی بلکه به عنوان یک دوست، یار و همراه میشناخته و بارها با یکدیگر
در مشهد و تهران و در جریان مبارزات، گفتگو و تبادل نظر داشتهاند، لذا به
زیر و بم تفکرات شریعتی آشنا بودهاند.
متن
زیر بخشی از مطالبی است که حضرت آیتالله خامنهای در سخنرانی خود در سال
59 به مناسبت سالگرد فوت دکتر شریعتی در مسجد اعظم قم، بیان فرمودهاند
(روزنامه جمهوری اسلامی، 4/4/59، ص12):
«شما
برادران و خواهران عزیز و گردانندگان این مجلس عظیم و مهم که یادبود
سالگرد فقدان شریعتی عزیز در قلب حوزههای علمیه تشیع است که مرا بخصوص
برای گویندگی این مجلس خواستید، لابد بخاطر این بوده که میدانستید سوابق
دوستی و برادری و الفت و انس میان ما را و حقیقت هم همین است.
در
سال 50 و 51 آن وقتی که احساسات ضد شریعتی و احساسات شریعتیگرایان در اوج
تخاصم بود و اینجا و آنجا بحثها و قلمزدنهای بیثمر و احیاناً زیانبخش
و گفتن و شنیدنهای بیفرجام پایان ناپذیر وقت عزیز جامعه و ما و انقلاب ما
را میگرفت، جوان طلبهای در مدرسه فیضیه قم و یا ظاهراً در صحن، آمد پیش
من گفت من از قم با شوق و علاقه وافری برای شرکت در کلاس اسلامشناسی
حسینیه ارشاد هر هفته به تهران میروم و این هفته هم رفته بودم و شریعتی
را استاد خود میدانم. اما رفتم آنجا و در ضمن بیانات دکتر جملهای گفته
شد راجع به روحانیون، من احساس ناراحتی و شرم کردم و خجالت کشیدم، اهانت
بود و گله کرد که چرا این استاد عزیزی که ما به او علاقه داریم گاهی در
حرفها تعبیرات نیشداری به کار میبرند. من عیناً این مطلب را به مرحوم
دکتر گفتم. از خصوصیات دکتر شریعتی حقیقت پذیری بود، برخلاف آنچه که
گفتهاند و نوشتهاند، حرف را گوش میکرد و اگر درست مییافت، میپذیرفت،
و اگر کسی به خط فکری این متفکر عزیز در میانه سالهای 46 و 47 تا 52 نگاه
کند، بروشنی این تغییر جهت را در چند بخش میبیند. دائماً رو به بهتر شدن
و تکامل یابی و رفع عیب حرکت میکرد. از این گله و شکایت برادرانه ناراحت
شد و گفت جبران خواهم کرد و جبران کرد و چند سخنرانی پرشور و تعبیرات
واقعبینانه درباره حوزههای علمیه و روحانیت و بخصوص طلاب، گوشهای از این
جبران بود. در آن دیدار راجع به حوزه علمیه و طلاب تعبیرات یادم نیست، نقل
نمیکنم، اما نشان میداد که این ذهن بیدار و این چشم نافذ دقیقاً موضع
روحانیت و بالخصوص موضع حوزههای علمیه و طلاب جوان را در بافت کلی جامعه
ایران و انقلاب ایران احساس و لمس میکند. چیزی که نه قبل از او، نه
متأسفانه بعد از او مدعیان پرچمداری روشنفکری نیمهاسلامی آن را از بن
دندان درک نکردند، او میفهمید و درک میکرد و راستی امروز جایش خالی است.
شریعتی
آن کسی بود که نقطه انقطاع روشنفکری اسلامی و جریانهای روشنفکری قبل قرار
گرفت. لذا حق بزرگی به گردن اندیشه روشن بینانه و روشنفکرانه اسلامی دارد.
به
قول آقایان «آنتی تز» جریان روشنفکری ضد اسلامی دقیقاً شریعتی بود. من پیش
از خیلی از کسانی که بعدها با پارهای از اشتباهات دکتر آشنا شده بودند به
خاطر انس و آشنایی و صمیمیت و رفاقت، نقطههای اشتباه را در اندیشه او
مشاهده و لمس میکردم، گاهی هم با هم بحث میکردیم، اما میدیدم که او چه
میکند، لمس میکردم که او چه هنر بزرگی دارد به کار میبرد، نمای خارجی
اسلام در دید طبقات تحصیلکرده و روشنفکر در آن روز یک نمای ضد روشنبینی
بود. درست است که در سال 42 و 43 و چند سال بعد از آن، به واسطه مقاومت
عظیمی که مردم به پشتگرمی و اتکاء حوزه علمیه کردند، نظرها نسبت به اسلام
تا حدود زیادی واقعبینانه شد، اما این معنایش این نبود که اسلام مبارز
است، اسلام مقاوم است، اسلام ضدظلم است، معنایش این نبود که اسلام ما را
به پرواز بینهایتی، به سوی اندیشههای ناگشوده فکری و مقدس و انسانی و
شریف سوق میدهد، این کار شریعتی بود، شریعتی توانست نسل جوان را یکجا و
دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند. این کار را او به طبیعت خود
میکرد، تصنعی در این کار نداشت، طبیعتاً اینطوری بود، او خودش یک چنین
ایمانی داشت، او خودش یک چنین دید روشنی به اسلام داشت و به همین دلیل بود
که آنچه از او میتراوید این فکر و این منش را ترویج میکرد.
بعد
از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند
کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، ولی کشف شدند، شریعتی
به خود من بارها میگفت که من مرید مطهری هستم، مطهری را استاد خودش
میدانست و ستایشی که او از مطهری میکرد، ستایش یک آشنا به شخصیت عظیم و
پیچیده و پرقوام مطهری بود، اما مطهری در سایه و یا در پرتو حسنظن و
اقبالی که جوان روشنبین روشنفکر و نسل تحصیل کرده به اسلام پیدا کرده بود
شناخته شد. قبلاً مطهری را همکارها و همدرسها و شاگردهایش فقط میشناختند،
طلوع مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به
وجود آورده بود و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. البته ارج و ارزش فیلسوف
متفکر پرمغزی مثل مطهری در جای خود روشن و واضح است.
دشمن
در آن وقت خوب فهمید که به کجا تکیه کند. نقش اختلاف افکنی و در این نقش
دشمن یک جانبه بازی نکرد بلکه دو جانبه بازی کرد. از دو طرف دو جناح و دو
جبهه را به جان هم انداخت. کسانی را به بهانه اشتباهات شریعتی آنچنان
برانگیخته کرد که حاضر شدند بگویند این حتی دین ندارد، سنی بودن پیشکش چون
چیز خیلی کمی بود، معتقد به الله و معتقد به نبوت هم نیست. متقابلاً
عدهای را وادار میکردند که بیایند به مردم و جوانها بگویند بفرمائید
اسلام یعنی این، مسلمانها یعنی این، روحانیت یعنی این، تبلیغ اسلامی حوزه
علمیه یعنی این که این اندیشهها و این آرمانها و این هدفها و این سوز و
این گداز را بیدینی میداند، و این بازی گرفت و به طور فاجعهآمیزی هم
گرفت و آن کسانی که در این میانه میایستادند و به دو طرف هشدار میدادند،
به یک طرف میگفتند بابا برای اشتباهات کوچک، برای خطاها و لغزشهای قابل
اغماض، اصالتها و ارزشهای بزرگ را فراموش نکنید و به قول خود شریعتی
مجازات را به قدر گناه بدهید و نه بیشتر، او خودش هم میگفت من اشتباهاتی
دارم، اما مجازاتی که بعضی از آقایان برای من در نظر میگیرند صد برابر
بزرگتر از اشتباه من است. اگر صد برابر بزرگتر نبوده ده برابر بزرگتر بود
و به این طرف بگویند موضع عکسالعملی انفعالی پیدا نکنید. آن کسی که به
نام حوزه علمیه کتاب مینویسد سر تا پا فحش، به دلیل فحاشیاش جزء حوزه
علمیه نیست. حوزه علمیه جای عالمانه سخن گفتن است و نه عامیانه تهمت و
افتراء و فحشآمیز. این عدهای که این وسط را گرفته بودند اتفاقاً از دو
طرف میخوردند. عدهای به اینها میگفتند روشنفکرزده و عدهای میگفتند
مرتجع و این دلیل آن بود که نقش سازمان امنیت خیلی خوب گرفته بود.
و در
سوی دیگر انتقاد تبدیل شد به فحاشی و این اختلاف به دو حرکت شدید متخاصم
مبدل شد و بعد از آن همه کوشش و تلاش که توانسته بود روحانیت و جوان را
کنار هم قرار بدهد این دو بتدریج با هم قهر میکردند و از هم رو
برمیگرداندند. خوشبختانه انقلاب اسلامی ایران اوجش، اشتغال بزرگش، همه
این ناصافیها و قشرها و ناهنجاریها را ذوب کرد و از بین برد.»