شریعتی که بود و چه گفت نوشته ای از عبدالکریم سروش

 

وجه ممیزه و جذابيت زبان ارتباطي و المان‌هايي كه شريعتي در عرصه‌ی تفكر به آنها پرداخت، با زبان ارتباطي ساير انديشمندان آن دوره در چيست كه شايد بتوان گفت پايه‌هاي گفتمان درون‌دانشگاهي و نسل جوان ما، باوجود انتقادهايي كه هم‌نسل‌هاي شريعتي بر او دارند، و حتي روشنفكري ديني ما بر آن استوار است؟ ـــ اگر مراد جذابيت گفتار و گفتمان مرحوم شريعتي باشد، مي‌توان گفت كه دكتر شريعتي كم و بيش با زبان سنت آشنا بود، هرچند اين شناخت به نحو خیلی عميقي نبود. قدري تفسير، قدري كلام و قدري فلسفه مي‌دانست، پدري عالم داشت و محيط پرورش ديني باعث نضج و بالیدن ديني وي شد. علاوه بر این با نحوه زيست ديني نیز آشنا بود.

همه اينها باعث مي‌شد در عمل، آنگاه كه زبان به سخن مي‌گشود و مطلبي مي‌نوشت، مطالبش از سنت ديني زمانه خودش متاثر باشد. وي درعين حال با ادبيات مدرن نيز آشنايي داشت و قلمش، نثرش و بيانش، ملهم از آموزه‌ها و ايده‌هاي مدرنيستي نيز بود. دكتر شريعتي ازسويي سيري در افكار كافكا داشته و ازسوي ديگر شازده احتجاب گلشيري را مطالعه كرده بود و آشنايي با سارتر داشت البته راجع به عمق غور دكتر در اين افكار قضاوتي نمي‌كنم.
 
اما راجع به اينكه چرا زبان وي جذاب بود، بايد درنظر داشت كه مرحوم شريعتي؛ معرفت، شناخت و جهان‌بيني خود را درقالب زباني جذاب ريخته بود. زبان جذابي كه شايد كساني ديگر داشته باشند و لزوما حاكي از معرفت ايشان نباشد. شريعتي بنابه پرورش ديني‌اش و با درنظر داشتن سابقه فرزندي‌اش در مواجهه با پدر خود كه يك عالم ديني بود و آشنايي نسبي دكتر شريعتي با دنياي مدرن و... همه اينها به علاوه قدرت بيان و سحر قلم وي، از شريعتي شخصيتي استثنايي ساخته بود كه در كمتر كسي همه اين المان‌ها گرد مي‌آيد.

دكتر شريعتي توانمندي¬ای خارق‌العاده در سخن گفتن داشت. به معناي دقيق كلمه سخنور و خطيب بود. مطابق با آنچه ارسطو راجع به فنون سخنوري مي‌گفت و فنون مختلفی را در سخن گفتن از یکدیگر بازشناخته بود؛ يكي فن خطابه، ديگري فن جدل و درنهايت فن برهان. دكتر علي شريعتي بيش از آنكه سخن جدلي و برهاني به كار برد از فن خطابه به خوبي استفاده می¬‌كرد. لحن صدای دل‌انگیز شريعتي در سخنراني‌ها و ذخیره واژگانی غنی وی، مخاطب را مجذوب و مسحور سخنان خود مي‌كرد.

براي يك خطيب و روشنفكري كه وارد تعامل و گفت‌وگو با طبقه متوسط مي‌شود؛ برای اینكه عموم مردم نیز بتوانند از سخنان وي بهره ببرند، واجد فن خطابه بودن، بسيار حائز اهميت است.

البته دردمندي شريعتي را نبايد فراموش كرد. در اين دردمندي هم تكلفي نمي‌ورزيد و تصنعي در كار او نبود. وي تصور واقعي خود از مشكلات و آفت‌هاي فرهنگي و اجتماعي آن روز مسلمانان و ايرانيان را بي‌كم و كاست بيان مي‌كرد و تحت تاثير گفتمان ناقد مدرنيته، تصورش اين بود كه ابتلا به ماشينيسم در فرهنگ ما، غرب‌زدگي و استعمار، استحمار و استبدادي كه توسط مغرب زمينيان دامان ما را آلوده است، مانع از پيشرفت و رسيدن به سرمنزل مقصود ما شده است.

طرفه اينكه هنر بيان درد را نيز داشت و با چاشني خلوص اين بيان را آراسته بود. گفته‌اند و همه ما شنيده‌ايم كه: سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. مصداق بارز اين سخن در روزگار دكتر شريعتي، هم او بود.

دكتر شريعتي از آن‌رو كه در شكاف بين سنت و مدرنيته گام برمي‌داشت و از روشنفكران موثر و مشهور ديني قبل از انقلاب بود، مسائلی كه مطرح مي‌كرد؛ بومي و اینجایی و اکنونی بود. اين‌هم يكي از مولفه‌هاي جذابيت بيان دكتر شريعتي است. البته بومي بودن انديشه‌هاي دكتر شريعتي ازسوي ديگر انتقاد منتقدین ایشان را به‌دنبال داشت.

من، اخيرا نقدي بر يكي از روشنفكران معاصر كه معتقد است همه كارهايي كه در حوزه انديشه در دوره معاصر شده؛ نوعي ترجمه است و تفكر ما نهایتا تاويل به ترجمه مي‌شود، نوشته‌ام و در آنجا آورده‌ام یکی از كارهايي كه روشنفكران ديني، چون شريعتي انجام داده‌اند؛ مفهوم‌سازي است.

امری که توفیق کسی چون شريعتي را به همراه دارد. وي با درنظر داشتن تناسب بين جامعه‌اي كه در آن مي‌زيد، دريافت مسائل از جهان پيرامون خود را درپي بناي مفاهيم جديد مبتني بر مسائل دريافتي از پيرامون و تبيين و تقرير آن درپی تبيين راهكاري مي‌دانست كه مي‌تواند موثر واقع شود.

در بحث مفهوم‌سازي دكتر شريعتي مفاهيمي همچون: خودسازي انقلابي، تشيع علوي، تشيع صفوي و بازگشت به خويشتن را ساخت. يكي از معيارهاي توفيق يك روشنفكر و انديشمند ميزان توانايي او در مفهوم‌سازي است. مفهوم‌سازي كه ناظر به صورت‌بندي مسائلي باشد كه ما با آنها دست به گريبانيم و احتمالا اتخاذ راهكارها و توضيح اينكه چه آثار و نتايجي بر كردار ما مترتب است.

به‌نظر من سر توفيق دكتر شريعتي، مجموعه‌اي از عواملي است كه به آنها اشاره شد. وي هنرمند در تشخيص درد و بيان درد بود. خلوص در بيانش موج مي‌زد و ازسوي ديگر به غايت، فن خطابه را خوب مي‌دانست و مفهوم‌ساز چيره‌دستي بود.

آيا سير تحول و تفكر در زندگي شريعتي به صورت يكنواخت استن يا مراحل مختلفي در مسير انديشه وي را شاهديم؟ ـــ درميان فيلسوفان مغرب زمين كه ادوار فكري مختلفي داشته‌اند براي مثال از ويتگنشتاين متقدم و ويتگنشتاين متاخر يا هايدگر متقدم و هايدگر متاخر مي‌توان نام برد. اما درخصوص دكتر شريعتي، عموم كارهايي كه شريعتي انجام داده؛ حول و حوش40 سالگی است. به معنايي حتي جواني وي هم به پايان نرسيد.
 
اگر عمر بيشتري می‌کرد بدون تردید مطالب پخته‌تري ارائه مي‌داد و چه بسا در برخي از ايده‌هاي خود تجديدنظر هم مي‌كرد.

به عقيده من در مواردي شاهد دخل و تصرفي در ساحت انديشه شريعتي ازسوي وي هستيم اما به‌طور كلي مجالي براي تحول فكري نيافت. وقت تنگ، زندان؛ كه بخشي از زندگي او در آنجا سپري شد؛ به قول خودش، هزار شب تنهايي كه در كتاب با مخاطب‌هاي آشنا به آن اشاره دارد، همه اينها مجال تطور فكري را از وي ستاند. خود وي، زندگي خود را به پنج ساله‌هاي مختلف تقسيم كرده بود كه در هریک از آنها به كاری مشغول بوده است.

شريعتي بر اين باور بود كه محقق نيست و بار شكنجه ابوذر و تمامي ستم‌ديدگان عالم، بر دوش وي نهاده شده است. تيپ رمانتيكي بود دردمند كه بيشتر تفكراتش معطوف به حركت بود و حركت آفريني را مسبب ساماندهي امور مي‌دانست. اين بدان معنا نيست كه دغدغه حقيقت نداشت بلكه آنچه به تفكراتش محوریت می‌بخشید؛ ايجاد حركت بود و انقلاب.

درعين حال شريعتي اذعان مي‌كرد كه انقلاب پيش از خودآگاهي، فاجعه است. درعین حال هنگامی که افكار وي را به نحو اغلبي و اكثري صورتبندی می‌کنیم، در ذيل گفتمان انقلابي به نام دين و با استفاده از مخزن تصورات و تصديقات دين، دسته‌بندي مي‌شود. نتيجه‌اي كه در اينجا حاصل مي‌شود اين است كه نمي‌توان به وضوح از دوران فكري مختلفي در طول زندگي دكتر شريعتي، نام برد.

آن‌طور كه سروش مي‌گفت: در اواخر عمر دكتر شريعتي با يك‌سري روحيات انزواطلبي و گوشه‌گيري مواجهيم آيا اثري از آن دوران دكتر شريعتي در اختيارمان قرار دارد؟
ـــ بله اواخر عمر وي، كتاب‌هايي همچون عرفان، برابري، آزادي و برخي ديگر از ايده‌ها را در همان زمان انتشار مي‌دهد و شايد اين حال گوشه‌نشيني، ناظر به حال پس از زندان وي باشد كه هجرت دكتر شريعتي را درپي دارد و به فاصله يك ماه پس از هجرت از دنيا مي‌رود.

شريعتي مدت زيادي را در سلول‌هاي انفرادي گذرانده بود. در احوال روانشناسي زندانيان انفرادي داريم كه به مرور زمان و به سرعت ضريب تلقين‌پذيري‌شان، افزايش مي‌يابد. آيا در احوال وي پس از آزادي از زندان، نكته‌اي هست كه در اين دايره ملحوظ شود؟
ـــ علي رهنما در كتاب شريعتي، مسلماني در جستجوي ناكجا‌آباد می‌کوشد تا نشان دهد كه تحليل شريعتي در زندان تغيير كرد. البته بايد درنظر داشت كه اين راي، مخالفاني هم دارد و دوستداران شريعتي اين راي را برنتافتند كساني هم معتقدند كه شريعتي در زندان به اين نتيجه رسيد كه مي‌توان براي حفظ جنبش و پيروزي نهایی جنبش به نقد ماركسيسم در زندان بپردازد.

علت جنجال انديشمندان سنتي روي افكار دكتر شريعتي و حتي بحث مرتد دانستن وي ازسوي برخي، كه همچنان تيغ تيز ارتداد را بسوي وي نشانه رفته‌اند، چيست؟
ـــ بحث ارتداد دكتر شريعتي كم بود و بعداز انقلاب هم بسيار كمتر شد. احتمالا عده‌اي گمان مي‌كردند كه سخنان دكتر شريعتي، ناقض ولايت، ناقض امامت يا حتي در شطحياتي كه در گفت‌وگوهای تنهايي دارد؛ ناقض نبوت باشد. به نحو اغلبي، چنين به شريعتي نگريسته نشد و فراگير نشد. اساسا نبايد كسي را با اين‌گونه برچسب‌ها از گردونه معرفت حذف كرد و هيچگاه نبايد به اين بحث‌ها دامن زد تا جامعه از داد و ستد علمي محروم نشود.

درباره گفت‌وگوهاي تنهايي شريعتي مطلبي به خاطر داريد كه حالات وي در آن به خوبي نمايان باشد؟ ـــ بله، به خاطر دارم در گفت‌وگوهاي تنهايي، در جايي برخي از احوال خويشتن را بر آفتاب مي‌افكند و تعابيري همچون شنيدن صداي زنگ و جرس را در خود احساس مي‌كند. این تعبیر یادآور اين بيت حافظ است كه: كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست/ آنقدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد.

آيا علوم انساني و علوم اسلامي شريعتي باعث تناقض در افكار او نمي‌شد؟ ـــ شريعتي بيشتر به مثابه يك ايدئولوگ سعي مي‌كرد تا منابع فرهنگي ما را تصفيه كند و ابزارهايي درخور يك مبارزه انقلابي به دست مخاطبين خود دهد. به اين معنا شريعتي قطعا يك آكادميسين و محقق نبود و اين البته بدین معنا نیست كه آشنایی وي با آموزه‌هاي ديني را نفی كنم.

به‌طور كلي آيا انديشه ديني شريعتي بر انديشه غربي شريعتي مي‌چربيد يا بالعكس يا بينابين بود؟ ـــ با هر دوي اين گفتمان‌ها به نحو نه‌چندان عميقي آشنا بود. نه غور عميقي در سنت اسلامي داشت و نه غور عمیقی در سنت غربي انجام داد. حالت متوسطي را در انديشه شريعتي مي‌توان يافت. قدري كلام مي‌دانست و قدري فلسفه، كمي بيشتر تاريخ اسلام مي‌دانست و قدري مهارت در تفسير داشت و عرفان. ازسوي ديگر با جامعه‌شناسي جديد، آشنايي متوسطي داشت. هيچ‌كدام از اين مطالب، مانع از متفكر شدن كسي نمي‌شود چون همان‌گونه كه گفتم، بارقه‌ها و اخگرهاي معرفتی- اگزیستانسی عديده‌اي داشت. اما فضل وي را به گواهي آثارش باید متوسط ارزيابي کرد.

و درنهايت علت ماندگاري شريعتي چيست؟
ـــ هنرمند بود در ابراز درد، مفهوم‌ساز توانمندی بود. داشتن زندگي كمابيش جذاب و اسرارآميز، قلم سحاري كه داشت، كاريزمايي بودن شخصيتش، خلوصي كه در وي ديده مي‌شد، پیش چشم دیگران قرار دادن احوال اگزيستانسياليستي‌اش كه در گفت‌وگوهاي تنهايي و كوير آمده كه كمتر روشنفكري به آنها پرداخته است، همه و همه قدر و منزلت يك فرد را مي‌افزايد.

در گفت‌وگوهاي تنهايي با انساني مواجه هستيم كه كمابيش شخصيت خود را درمقابل مخاطب عريان كرده و اين امر به مخاطب احساس صميميت مي‌دهد و فاصله‌ها را با او كم مي‌كند. شريعتي يك انسان اصيل بود با همان تعريفي كه اگزيستانسياليسم از انسان اصيل دارد. پيش‌بيني مي‌كنم مانا و پایا باشد.

عرض ادبی خدمت معلم شهید دکتر علی شریعتی

به جستجوی تو

بر درگاه کوه می گریم

در آستانه ی دریا و علف .

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم ،

در چهار راه فصول ،

در چارچوب شکسته ی پنجره ای

قابی کهنه می گیرم

این دفتر خالی 

  تا چند

  تا چند

ورق خواهد خورد ؟

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو ؛

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را ... .

شریعتی و مصدق

شریعتی متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملی ایران به رهبری دکتر مصدق شرکت کرد و تا پایان زندگی اش سخت تحت تاثیر مصدق بود.

محمد مصدق نخست وزیر ملی ایران که طی دوره کوتاه و طوفانی زمامداری اش ، در عمل؛ اندیشه ای جدید را به ایرانیان آموخت که هنوز هم در جستجوی آن هستیم : دموکراسی پایداری مصدق برسر آرمان ملی شدن نفت نهایتا منجر به کودتای نظامی علیه او شد و گرچه از سریر قدرت به زیر آمد لیکن به عنوان مرد سیاسی فساد ناپذیر ایران لقب گرفت.

اسطوره مصدق حتی در زمان حیاتش نیز گروه کثیری از فعالان سیاسی- خصوصا دانشجویان- را تحت تاثیر خود قرار می داد و علی شریعتی نیز یکی از آنان بود. آنجا که می گوید : "من پرورده آزادی ام، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پرصبر و پیشوایم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید" و یا آنجا که در تنهایی اش می سراید:

"اگر این پیر وطن پرست ،28 مرداد را از پیش می دید و خاموشی می گزید و لب بسته به گوشه احمد آبادش می رفت و می نشست و تنها می زیست و می مرد و این نسل او را نمی شناخت و به سخنانش و به غمهایش و اندیشه ها و عاطفه هایش دل نمی بست خدمتی بهتر نکرده بود؟!... و ایران به چه کارش می آید اشکهای مصدق و دفترهای من؟" کاملا میزان تاثیر مصدق بر او را نمایان می کند.

در میان اسناد بجا مانده از دوران دانشجویی شریعتی در فرانسه نامه ای است که او از زبان کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا - به تاریخ 5 ژانویه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است:

"ای سردار پیر ما ، سر از زانوی اندیشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه هایی مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می برند. ای دهقان سالخورده تاریخ ما....کاش میتوانستی دیوارهای قلعه ای را که در آن به زنجیرت کشیده اند، بشکافی و بیرون آیی تا بچشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه ها افشانده ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی اندیشد و جز به راه تو گام نمی گذارد ... ما به تو اعلام می کنیم بنایی را که پی ریختی می سازیم،جهادی را که آغاز کردی به پایان می بریم و دیواره های استبدادی را که شکافتی فرو میریزیم."

شیفتگی شریعتی به مصدق نه در اسطوره سازی، بلکه در الگوبرداری از راه مصدق تجلی یافت و او برخلاف بسیاری از دوستان همرزمش، باپایان یافتن تحصیل در اروپا به ایران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نیمه تمام او را پایان دهد.

شریعتی در جایی به نقل از افلاطون انسان را حیوان سیاسی نام می نهد و البته سیاست را توجه به وضعیت "ما" و مهمترین شاخصه روشنفکر می نامد. شخصیت سیاسی شریعتی از آنجهت که هیچگاه به پیگیری شیوه های خشونت آمیز گرایش نیافت و در اوج جنبش چریکی و با وجود زمینه های فراوان، به آنها نپیوست و حتی متهم به سازشکاری شد، امروز جذابتر شده است. او با اینکه اندیشه ای رادیکال داشت در روش به رفورمیسم مصدق پایبند ماند و به پروژه آگاهی بخشی روی آورد.

او رفت اما ...

او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار ماند.

یاد آر ز شمع مرده یاد آر



او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار مي ماند .

 اميدوارم روزي فرا برسد كه در فقدان اين سرمايه ماندگار جهان علم و ادب و هنر و انديشه حق اش را ادا كرده باشند و باشيم .


 دکتر شریعتی و امام خمینی (ره)  از نگاه یکدیگر

دکتر علی شریعتی روشنفکر فراروایت ها است. او را می توان بصورت توأمان منتقد سرسخت مارکسیست های دوآتشه دهه چهل و روحانیون عوام زده ای دانست که در کلام امام به روحانی نمایان تعبیر شده اند. شریعتی که نمونه بارز تئوری مذهب در برابر مذهب بود، سالها مورد بی مهری مذهبی های سطحی نگر و سوسیالیست های مادی گرا قرار گرفت. او اگر محتوای مارکسیسم را مورد نقد و نفی قرار داد، محتوای تشیع را با استفاده از ادبیات انقلابی چگوارا، چون موم بر حلقوم دانشجویان دهه چهل ریخت و آنان را که در اختاپوس کمونیسم گرفتار بودند نجات داد. عده ای تلاش داشتند بی توجه به همه خدمات بی اندازه او به انقلاب و اسلام، این روشنفکر متعهد را بخاطر اندک اشتباهاتش، در برابر انقلاب و رهبر کبیر آن بگذارند. اما آنگونه که از خاطرات یاران امام برمی آید، آن کوته نگران، در رسیدن به مقصود خود ناکام ماندند چرا که روح الله الموسوی الخمینی به عنوان مرجع روشنفکر و دوراندیش فرق بین کسروی و شریعتی را می دانست و عمق سخن معلم شهادت را خدمتی صادقانه به انقلاب می شناخت. آنچه در ذیل می آید بازخوانی بخشی از این خاطرات است که در آن پرده از نگاه منصفانه و حاذقانه امام به شریعتی برداشته شده است

خاطرات دکتر صادق طباطبایی: دکتر طباطبایی در گفتگو با ایسنا در تاریخ 22 مرداد 1384 در مورد نظر امام خمینی (ره) درباره دکتر شریعتی گفت: « در این زمینه خودم با امام به دفعات صحبت کردم. ایشان در مجموع تلاش‌ها و مجاهدت‌های فرهنگی دکتر شریعتی را مثبت ارزیابی می‌کردند و می‌دیدند شریعتی توانست هم از التقاط و انحراف اسلام در جامعه روشنفکری جلوگیری کند و هم توانست جوانان و دانشجویان و دانشگاه را از خطر مارکسیسم که آن روزها رشد روزافزونی در سطح جامعه و دانشگاه داشت مصون بدارد.»
وی گفت: «در این زمینه شنیدم فردی نزد امام خمینی آمد و گفت دکتر شریعتی مفاتیح‌الجنان را به شدت مورد حمله قرار داده است. امام در پاسخ قریب به این مضمون گفته بودند: نمی‌شود کسی که نیایش‌های امام سجاد (ع) را بدان شکل و به آن زیبایی مطرح کرده است دعاهای مفاتیح را قبول نداشته باشد. اگر او ایراداتی به مفاتیح دارد، مطمئنا من و شما نیز ایراداتی را به مفاتیح داریم.
در مجموع نگرش امام (ره) به شریعتی محترمانه بود و در پاسخ به تلگراف‌های زیادی که در سوگ او از سوی انجمن‌های اسلامی به ایشان فرستاده شده بود، از وفات دکتر با کلمه " فقد " یاد کرده بودند. همچنین ایشان اقدام امام موسی صدر را در برگزاری مراسم پر شور و عظیم اربعین شریعتی در بیروت ستودند، در حالی که بعضی از متولیان و مدعیان آن روز دین با ارسال تلگرافی به معاون آقای صدر – علامه شیخ مهدی شمس‌الدین – از گناه بزرگ و نابخشودنی آقای صدر در بزرگداشت دکتر شریعتی به فغان آمده بودند و نمی دانستند ایشان چگونه در محضر خداوند جوابگوی این عمل خلاف خود خواهند بود!؟»
منبع: ایسنا


خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمود دعایی: سیدمحمود دعایی که در تاریخ 26 مرداد 1385 در مشهد مقدس در همایش «طریق جاوید» سخن می گفت در بخشی از سخنانش با اشاره به «حرکت نو شریعتی» که متناسب با شرایط زمان آغاز شده بود، گفت:‌ برای این که نظرات امام درباره شریعتی در جایی ثبت شود این موضوعات را می‌گویم. روزی خدمت امام بودم، ایشان فرمودند از تهران فردی هزینه پرداخت کرده و آمده، نظر من را نسبت به دو شخصیت عوض کند؛ کتاب حجاب مطهری را گذاشته و گفته این کتاب جنوب تهران را بی‌حجاب کرده و اسلام‌شناسی شریعتی را نشان داده و گفته این کتاب جوانان را از دین منحرف کرده است.
وی افزود: نسبت به اسلام شناسی (مشهد) دکتر شریعتی، امام خواستار قسمت‌هایی که آن فرد معتقد بود باعث انحراف جوانان است، شده بودند و پس از آن گفته بودند برخی قول‌های شاذ و نادر هست، ولی این قول‌های نادر باعث انحراف نمی‌شود.
وی افزود:این حرکت ابتدایی بود که امام در مورد شریعتی اظهار نظر کرد.
دعایی با بیان این‌که حضرت امام تمام آثار دکتر شریعتی را مطالعه کردند، گفت: ایشان در فرصت مغتنمی که در نجف بودند، ساعاتی را به مطالعات متفرقه اختصاص می‌دادند.
مدیرمسوول روزنامه اطلاعات ادامه داد: در جریان نگرانی از شخصیت شریعتی افرادی از جمله آیت‌الله مصباح یزدی که از شاگردان عالم، فهمیده و خوب امام و با یک سری تعصبات و متعهد و پایبند عمیق نسبت به مبانی بود، نامه‌ای نوشت . من حامل این نامه بودم. در آن موقع امام تعبیر ماندگاری کردند که این بزرگوار به عالم و آدم بدبین هستند، ما در شرایطی نیستیم که نسبت به دانشگاهیان و روشنفکران با بدبینی نگاه کنیم.
وی افزود: امام پاسخ آقای مصباح را در سخنرانی‌ای در نجف اشرف دادند و اعلام کردند توصیه‌ام به دوستان این است که اگر یک وقت بنا شد تحولی در کشور صورت بگیرد و نظامی تاسیس شود، ما طلبه‌ها نمی‌توانیم اداره کنیم و طبیعتا باید عناصر دانشگاهی باشند که مسوولیت ها را برعهده بگیرند، چرا این عناصر را دور و فاصله ایجاد می‌کنید.
دعایی ادامه داد: البته امام تذکراتی نیز درباره شریعتی و نظرات وی درباره علامه مجلسی و مباحثی پیرامون تشیع وی، داشتند، ولی بر نوعی وحدت بخشی نیز تاکید داشتند.
وی بارزترین عکس‌العمل حضرت امام را در قبال رحلت شریعتی خواند و گفت: رژیم شاه می‌خواست با استقبال از پیکر شریعتی از ایشان سوءاستفاده کند، اما دوستان انجمن اسلامی دانشجویان در اروپا تصمیم گرفتند پیکر ایشان را در دمشق به امانت بگذارند.
دعایی با اشاره به سفرش به سوریه برای شرکت در مراسم خاکسپاری دکتر شریعتی گفت: قبل از سفر از امام اجازه گرفتم و گفتم اگر اجازه ندهید نمی‌روم، ایشان گفتند شخصا بروید و از طرف من و یا گروه خاصی نباشد.
دعایی تاثر حضرت امام در قبال شنیدن خبر درگذشت شریعتی را این گونه بازگو کرد: مام فرمودند به سه دلیل متاسفم ؛ یکی اینکه در دوران فعالیتهای تبلیغی و ارشادی ایشان عده‌ای توجه ایشان را به خودشان جلب کردند و درگیری با آنان، ایشان را مجبور به پاسخ دادن کرد، تاسف دوم این است که ایشان خودشان را مجبور کردند در پاسخگویی به افرادی که در حاشیه صحبت‌های ایشان قرار داشتند و برخی روحانیون و بازاری‌ها بودند که ای کاش ایشان توجهش به آنها جلب نمی‌شد و تاسف سوم امام از این جهت بود که عمر ایشان کوتاه بود و توفیق این را نیافتند که آن‌چه را احتیاج به تجدید نظر داشت، تصحیح کنند.
وی با بیان این‌که حضرت امام درباره مرگ شریعتی کلمه فقدان را به کار بردند، گفت: ایشان چون مطمئن نبودند که شریعتی به شهادت رسیده است و از سوی دیگر اطمینان به مرگ طبیعی ایشان نداشتند، از کلمه فقدان استفاده کردند.
وی با اشاره به انتشار کتب شریعتی با برجسته شدن نکاتی که نشان دهنده برخورد ایشان با روحانیت بود، گفت: در دوره‌ای سعی شد وی به عنوان فردی ضدروحانی مطرح شود، در این دوره امام به مسوول ارشاد وقت اعلام کردند از ترویج آثار این‌چنینی جلوگیری شود و در مقطع دیگری که در این باره آقایان خاتمی و معادیخواه، وزرای فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت می‌توانستند در این باره اظهار نظر کنند، تاکید کردند مانع چاپ آثار شریعتی نشوید و به آثار مفید ایشان اجازه ترجمه و انتشار دهید.
وی با اشاره به مراسم تجلیل از شریعتی در بیروت گفت: امام موسی صدر در آنجا گفت جامعه لبنان جامعه‌ای مرکب از اقوام مختلف است که برای ترجمه برخی آثار شریعتی که در آن درباره شخصیت امام علی(ع) و امام حسین(ع) غلو شده است، دچار مشکل می‌شویم و ناگزیر از تعدیل در ترجمه آثار ایشان هستیم، در صورتی که در ایران ایشان را سنی و بی‌توجه به آرمان‌های تشیع می‌شمارند.
منبع: ایسنا


خاطرات سوسن شریعتی:
فرزند دکتر شریعتی دربرداشت سوم از روایت خاطرات خود در شماره 67 مجله شهروند امروز می گوید: پس از وقوع انقلاب، ما به ایران بازگشتیم. بهمن 57 احسان بازگشت و خرداد 58 من و یک ماه بعد هم خواهرم سارا برگشت.در اولین روزهای بازگشت به یاد دارم که استاد محمدتقی شریعتی، پدربزرگ‌ام با همراهی دو تن از دوستانش به دیدار امام می‌روند و استاد محمدتقی شریعتی از ایشان می‌خواهد که با توجه به تاثیری که علی شریعتی بر نسل جوان انقلابی گذاشته است، نکته‌ای در معرفی جایگاه شریعتی بیان کنند تا از شدت حملاتی که به شریعتی و اندیشه‌اش می‌شود، کاسته شود و به تعبیر دیگر از شریعتی اعاده حیثیت شود. آیت‌الله خمینی هم خیلی با احترام با استاد برخورد می‌کنند و می‌گویند که چون درباره شریعتی در جناح‌های مختلف اجماع وجود ندارد، برای حفظ وحدت صفوف مصلحت نیست که اسمی برده شود.
منبع: شهروند امروز

خاطرات دکتر ناصر میناچی:
دکتر ناصر میناچی از قول استاد محمدرضا حکیمی می‌گوید: آقای فاکر که از منتقدین کتاب‌های شریعتی‌اند، روزی خدمت امام رسیده، پس از بیان موضوع و ذکر مطالبی درباره‌‌ی کتاب‌های شریعتی معروض می‌دارد: "این نوشته‌ها عمدتاً نسل فعلی و جوانان مسلمان این مملکت را گمراه کرده است و درخواست دارد امام دستور دهند این کتاب‌ها جمع‌آوری و معدوم شوند[...]" امام در پاسخ تأملی مختصر فرموده بودند که: "دکتر شریعتی در بین همه‌ی مطالبی که شما می‌گویید، مطالب خوبی هم دارد. به همه بگویید همه‌ی مطالب خوبش را بخوانند".
منبع: روحانی، حمید، نهضت امام خمینی، ج 3، ص 262.

خاطرات جلال الدین فارسی:
آقای جلال‌الدین فارسی طی نامه‌ای به آیت‌الـله خمینی نگرانیِ خود را از احتمال تأثیر سوء فتوای حمایت از شریعتی اعلام می‌کند، لیکن آیت‌الـله خمینی پاسخ می‌دهد: نمی‌خواهم نوشته‌های شریعتی را تأیید کنم، اما شریعتی هواداران زیادی دارد و در حال خدمت به اسلام است.
منبع: لامعی ، علی ، دکتر شریعتی در آیینه‌ی خاطرات، ص 223.

خاطرات روح الله حسینیان:
حسینیان در گفتگو با سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی گفت: شریعتی همواره از امام خمینی به نیکی یاد می‌کرد. وی ظهور روح انقلابی را مدیون شخصیت‌های پارسایی می‌دانست که از میرزای شیرازی تا آیت الله خمینی پرچمدار آن بوده‌اند. او قیام امام را قیام ابوذروار می‌دانست که بر سر قدرت زمان فریاد می‌زد و اسرافیل وار در صور قرآن می‌دمید . امام خمینی هم در ختم آیت‌الله آقا مصطفی به صورت اشاره هم از روحانیون گله کرد که شریعتی را مرتد می‌دانستند هم از شریعتی که عالمانی چون مجلسی را متهم می‌کرد. امام خمینی با کنایه‌ شریعتی را روشن فکری معرفی کرد که برای اسلام خدمت می‌کند.
منبع: پایگاه خبری مرکز اسناد انقلاب اسلامی :


ب) امام خمینی(س) از دیدگاه شریعتی:

شریعتی، مروج آرمان امام خمینی
خبرگزاری شبستان در یادداشتی شریعتی را مروج آرمان امام خمینی می خواند و می نویسد: آرمان‌هایی‌ که‌ شریعتی‌ از تشیع‌ و روحانیت‌ در ذهن‌خود ترسیم‌ می‌کند، علی‌القاعده‌ باید در امام‌ خمینی‌ عینیت‌ یافته‌ باشد. این‌ استنباط‌ را می‌توان‌ در نوشته‌ها و اسناد شریعتی‌ یافت‌. وی‌ در کتاب‌ خودسازی‌ انقلابی‌ از امام‌خمینی‌ که‌ در مقابل‌ صهیونیزم‌ موضع‌ گرفت‌ و از آرمان‌ فلسطین‌ دفاع‌ کرد، تجلیل‌می‌کند. وی‌ همچنین‌ از آیت‌الله‌ خمینی‌ به‌ عنوان‌ "مرجع‌ بزرگ‌ عصر ما" نام‌ می‌برد و در ترسیم‌ خط‌ قیام‌ روحانیت‌ می‌نویسد:
"... ظهور روح‌های‌ انقلابی‌ و شخصیت‌های‌ پارسا، آگاه‌ و دلیری‌ که‌ به‌ خاطروفادار ماندن‌ به‌ ارزش‌های‌ انسانی‌ و پاسداری‌ از حرمت‌ و عزت‌ اسلام‌ و مسلمین‌ گاه‌ به‌ گاه‌ در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های‌ استعمار قیام‌ می‌کرده‌اند،از این‌ گونه‌ است‌ قیام‌هایی‌ که‌ از زمان‌ میرزای‌ شیرازی‌ تا اکنون‌، آیت‌الله‌ خمینی‌،شاهد آن‌ بوده‌ایم‌."
شریعتی‌ قیام‌ خرداد 42 را گسستن‌ پیوند روحانیت‌ و سلطنت‌ که‌ در شیعه‌400 سال‌ بعد از صفویان‌ دوام‌ داشت‌ ارزیابی‌ می‌کند و امام‌ خمینی‌ را چنین‌ توصیف ‌می‌کند: "در خاموش‌ترین‌ ایامش‌ ناگاه‌ خفته‌ای‌ از این‌ اصحاب‌ افسوس‌ بیدار می‌شود و ازکهف‌ حجره‌ای‌ بیرون‌ می‌پرد و ابوذروار بر سرقدرت‌ فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صور قرآن‌ می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت‌ سپاه‌ قبرستان‌ را برمی‌آشوبد و محشر قیامتی‌ برپا می‌کند."
این‌ مواضع‌ آشکار شریعتی‌ در مورد امام‌ خمینی‌ بود. اسناد ساواک‌ نشان‌ می‌دهد شریعتی‌ در نهان‌ نیز در پی‌ ترویج‌ امام‌ خمینی‌ بود. طبق‌ گزارش‌ ساواک‌، شریعتی‌ پس‌ ازبسته‌ شدن‌ حسینیه‌ به‌ طرف‌داران‌ خود دستور داده‌ است‌ که‌ در مجالس‌ به‌ نام‌ طرف‌داران ‌آیت‌الله‌ خمینی‌ با معممین‌ و طلاب‌ بحث‌ نموده‌ و آنان‌ را به‌ طرف‌داری‌ خمینی‌ گرایش ‌دهند.
منبع: خبرگزاری شبستان

شریعتی، یکی از عوامل اصلی پیوند دانشگاه با امام فصلنامه دانشگاه اسلامى در مقاله ای شریعتی را به عنوان یکی از عوامل اصلی پیوند دانشگاه با امام عنوان می کند و می نویسد: شریعتی تلاش نمود از پایگاه اسلام انقلابی و نه اسلام سنّتی، دانشجویان را برای مقابله با رژیم مجهز نماید. او به خوبی به نقد علمی مارکسیسم پرداخت و با احیای فرهنگ مبارزه و شهادت، به پویایی دین اسلام که گرایش دانشجویان را به همراه داشت همّت گماشت. از این زمان است که شریعتی به منظور پیوند بین روشنفکر و روحانی وارد عمل شد. وی با شفاف کردن روحانیت و بر طرف کردن بدبینی‌هایی که روحانیون و روشنفکران نسبت به هم داشتند، موجب آشتی بین این دو گروه شد. در واقع شریعتی یکی از عوامل مهم اتصال دانشجویان به روحانیون و شخص امام(ره) محسوب می‌شود.
دکتر شریعتی با کتاب امت و امامت خود با ترسیم رهبری متعهد انقلابی، که در واقع برای سرنگونی یک نظام استبدادی وابسته به صحنه می‌آید و جامعه را برای ورود به یک دنیای تازه و یک مرحله جدید آماده می‌کند،‌ نقش عمده‌ای در شناساندن امام(ره) در نزد دانشجویان بر عهده داشت. پیوند دانشجویان با روحانیون مبارز و به ویژه اندیشه‌های دکتر شریعتی موجب گردید، جایگاه امام(ره) در نزد دانشجویان رفیع‌تر گردد، به نحوی که در نهایت، ایشان به عنوان رهبر یک جنبش انقلابی از طرف دانشجویان پذیرفته شدند. پذیرش امام(ره) از طرف دانشجویان دفعتاً صورت نگرفت، بلکه این امر در یک روند چند ساله تکامل یافت در نیمه اول دهه 50 ، دانشجویان انقلابی، امام(ره) را به عنوان رهبر بلامنازع انقلاب پذیرفتند.
منبع: فصلنامه دانشگاه اسلامى، شماره 15،ص 133

شریعتی، تئوریسین شاخه دانشگاهی خط امام دکتر رحیم پور ازغدی سه شنبه 29 خردا 1388 در مشهد با بیان اینکه شریعتی مقلد امام بود، گفت: ساواک ، دکتر شریعتی را تئوریسین شاخه دانشگاهی خط خمینی می دانست. آن زمان که در رساله ها حتی جرات نمی کردند نام امام خمینی را بیاورند و به اختصار « خ » می نوشتند دکتر شریعتی اعلام کرد که مقلد امام خمینی است.
منبع:

سروده شریعتی برای امام خمینی:
فریاد روزگار ماست
روح خدا
در روزگار قحطی هر فریاد
در روزگار قحطی هر جنبش
فریاد روزگار ماست
آری در روزگار مرگ اصالتها
بی تو دگر چه بگویم
چه را بسرایم
ای مطلع تمام سرودها
بی تو فرو نشسته دگر فریاد
تنها شده است هر چه که انسانیت
در پایتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمی بینم
این درد را با که بگویم
که هر ورق از هر کتاب
ترس را فریاد می کند
حتی پلاس کهنه خیابان هم
تجربه کرده است ترس را
اینک سیاه بینمش
تا بر تو باز شود
که راست می گویم
در هر کرانه این شهر بی طپش
سگهای زنجیری
سگهای دست آموز
در چشمهای بیدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز می درند
هر روز می برند
و پاداش را
از دست گرگ می گیرند
در پایتخت غارت و خون
سگهای زنجیری
آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند
بی تو در پایتخت دیو دماوند

ای کاش رستم
کاووسها را نمی رهاند
تا اینگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون کشد سیاوش را
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می کرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اینک تو ای سلامت پویا
ای کرامت بی مرز
بر این زمین تشنه ببار
آری آری
تا زاید این
سترون فرسوده
گلهای سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فریاد آری
تو ای سخاوت بی حد ببار بر جنگل
تا باز این درخت خفته شود بیدار
تا باز آن جوانه کند فریاد!

دیدگاه

در روزگاري که زنده ياد دکتر علي شريعتي زيست و آموخت، نوشت و آموزش داد، همه چيز در کشور ما براي افسانه‌اي شدن زندگاني و مرگ انسان‌ها فراهم بود.

براي افسانه شدن و به افسانه‌ها پيوستن نمي‌توان به سادگي پيش خود تصميم گرفت و بيرون از گنجايش زمانه و زمان آن را به کرسي کردار نشاند. و نيازي نيست چيزي فراتر از گنجايش انديشه و بيرون از توان انسان‌ها روي دهد تا افسانه‌اي زاده شود.

چند سال پيش پيرزني کهنسال در انگلستان ديده از جهان فروبست. خبرگزاري‌ها  غم و سوگ مردم انگلستان را به هر سو مخابره مي‌کردند و مردم انگليس وداع اندوهناک و پرشکوهي از او کردند. پيرزن شهبانو و مادر پادشاه امروزي انگلستان بود. او که در روزهاي جنگ جهاني دوم جواني آرزومند زندگاني بوده است، در روزها و شب‌هاي جنگ و بمباران‌هاي ويرانگر و کشنده ارتش هيتلر همه  توصيه‌ها را براي رفتن به بيرون از کشور ناديده گرفته و همراه مردم در شهر و زيستگاه خود مانده بود. کاري بسيار عادي و در توان هرکس. و همين کار او و گره زدن سرنوشت خويش به سرنوشت مردم شهر و ديار خويش او را محبوب دل‌هاي مردم انگليس کرده بود. گذشت ساليان دراز از آن روزها از افسانه وفاداري او نکاسته و به آن افزوده بود، و محبوبيت او به خانواده شاهي آبرو مي‌داد. انگلستان داراي جامعه‌اي صنعتي و پيشرفته است و مانند ما درگيري سنت و مدرنيته و يا جامعه گذار و جستجوي هويت سرگرمي روزانه فرهيختگانش نيست، و وفاداري به مردم و ميهن ‌چنين پاداش افسانه‌اي  مي‌يابد.

شريعتي شکوفايي پرشور خود را در زمانه‌اي آغاز کرد که پادشاه کشور با دولت‌هاي آمريکا و انگليس همدست و بر عليه دولت قانوني و نخست‌وزير محبوب کشور خود کودتا کرده بود. جانان من به جز از کشته ندروي. بي‌وفايي به پيمان و مردم و کشور چنان تخم نفرتي کاشته بود که حتي جيره‌خواران شاه بي‌وفا و کودتاگر  هم نمي‌توانستند از او دفاع کنند. شاه و دولت‌هاي کودتاگر همدست او همه کار کردند، اما هرگز نتوانستند دل مردم ايران را به دست بياورند. شاه بيمار و اشگ‌ريز از کشور فراري شد و کسي پشت‌سر او اشگ نريخت. هلهله‌ و شادي و پايکوبي اما کوي و برزن شهرها را به لرزه در‌آورده‌بود.

چنين کسي خود را سايه خدا مي‌خواند و از نمايندگان خودخوانده خداوند در زمين تاييد مي‌گرفت. خواب و خيال و بي‌خبري سده‌ها، درهم‌تنيدگي تاريخي مذهب و پادشاهي در کشور، با نيروي جادويي سخنوري و شور شاعرانه کويري دکتر شريعتي گسسته مي‌شد و همه آن گروه‌هاي اجتماعي را هم با خود مي‌برد که مذهب را آيين زندگاني مي‌پنداشتند. او براي گسترش دامنه اين گسست حتي عالمان ديني، پاسداران تاريخي دين در سرزمين ما را هم به پرسش و نقد  مي‌گرفت تا پيوند تاريخي با پادشاهي را بگسلند، و در کار خويش کامياب بود. ولي مگر خود شريعتي از کهکشاني ديگر آمده بود و از خواب و خيال و بي‌خبري سده‌ها سهمي نداشت؟ او خود هرگز چنين ادعايي نداشته است.

شاه و دستگاه فرمانروايي او هيچ کوششي براي ديدن و پرکردن آن گسست از خود نشان نداد و همه کار کرد تا داده‌هاي اجتماعي و اقتصادي را به سود جاودان کردن تاج و تخت شاهي در ايران بهبود بخشد. اما شريعتي مانند همه هم‌روزگاران خويش از داده‌هاي اجتماعي به باورهاي آرماني گريز مي‌زد تا گسست را گسترش دهد و بر جدايي‌ها بيافزايد و بي‌وفايان را بتاراند، تا آرمان بزرگ حق حاکميت ملي را زنده نگهدارد. کار به آنجا رسيد که پايگاه اجتماعي سنتي شاهنشاهي هم به رفتن شاه تن داد، اما نقش و سازمان اجتماعي او را نگاه داشت تا بر آن جامه‌‌اي ديگر بپوشاند. با نگاهي تاريخي اين يک پيروزي بزرگ براي آرمان و آماج شريعتي بود.

اما او نيز مانند همه هم‌روزگاران خويش تنها به  هدف چشم دوخته بود و به نتيجه توجه چنداني نداشت. شايد در اين جمله انتقادي بر شريعتي بيابيد ولي همين‌که همه همروزگاران او چنين بودند او را از آزمون زمانه سربلند بيرون مي‌آورد. تاريخ را تازاندن نمي‌توان. امروزه اما کمتر کسي است که با ميراث شريعتي آشنا باشد و خود را از سنجش نتيجه گفتار و کردار خويش بي‌نياز بداند. اگر بر آن پيروزي سخت‌ياب باور داشته باشيم بهتر خواهيم فهميد که اين سنجشگري نيز خود برآمده از آن است، دغدغه‌هاي روزهاي پس از پيروزي است. زمانه ديگر شده است و ايرانيان را به آماج‌ها و انديشه‌هاي ديگري فرامي‌خواند که در دستور پندار و کردار شريعتي نبود. شريعتي و هم‌روزگاران او از ميان آتش و خون گذشتند. ديکتاتوري خونريز کودتاگر، حکومت نظامي، جنگ‌هاي خياباني و خواري دست بيگانه در گردش کار کشور ديدن، همه و همه با همه زشتي و تلخيش بايستي در زبان و گفتار شريعتي‌ و همروزگارانش بازتاب مي‌يافت، تا فرزند راستين زمانه خود و پاسخگوي صادق نيازهاي آن باقي  مي‌ماندند.

امروزه اما روزگار ديگري است، و نسل‌هاي پس از او  آن آزمون‌ها را ندارند.  سزاوار است که آگاهانه زبان آن‌ها را به خودشان واگذارند و در جستجوي زبان روزآمد خود باشند. اگر آماج ديروز گسست و گسست قطعي و بازگشت‌ناپذير با دستگاه شاهي کودتاگر پيمان‌شکن بود، و زبان بايستي آن را بازتاب مي‌داد. اگر تازاندن آرماني زبان و سخن پاسخي به داده‌هاي اجتماعي و اقتصادي فريباي دستگاه شاهي بود، امروز زبان اجتماعي و سياسي در ايران ما ديگر چنان  وظيفه‌اي را به دوش‌ نمي‌کشد. امروزه زبان ما بايستي به احساس هم‌نوعي و هم‌پيوندي ميان انسان‌ها ياري رساند و از هرگونه خط‌کشي ميان انسان‌ها دوري جويد، و کماکان در خدمت آگاهي مشترک براي خواست‌هاي مشترک انسان‌ها باشد.

هنوز هم اما بايستي به راه شريعتي رفت، اگر چه بايستي از دنباله‌روي از او پرهيز کرد. راه او روشنگري دلاورانه در باره شرايط و امکانات تاريخي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي روزگار خود است. شريعتي ستاينده پرشور آزادي بود و تنها کسي مي‌تواند آزاد باشد که اين شرايط و امکانات را شناخته و با آن‌ها و در آن‌ها به‌سربرده و توانايي دگرگون کردن آنها را يافته باشد. زمان و زمانه شرايط و امکانات را ديگرگون مي‌کند و براستي که پس از او تا امروز که ما به گفتگو نشسته‌ايم زمان و زمانه ديگرگون شده است. امروزه زبان حال هر ايراني آزاده‌اي مي‌تواند باشد که من از بيگانگان ديگر ننالم، که با من هر چه کرد آن آشنا کرد. آشنايي که ممکن است نه تنها در ديگري، بلکه در خود ما نيز لانه کرده باشد و انسانيت انسان را به تاراج برد.

شريعتي آنقدر زنده ماند که داستان فرار زندانيان و تيرخوردن آنها و کشته‌شدنشان را در روزنامه‌ها بخواند، دروغ زبونانه‌اي که شاه و دستگاه فرمانروايي او ساخت براي تيرباران شبانه و دزدانه زندانيان در تپه‌هاي اوين. اما روزي که شاه فرار کرد افسوس ديگر خود او نبود تا در خيابان‌ها به شادي پردازد.  دوستداران او، کساني که با انديشه‌هاي او پرورش يافته و خود را شاگرد شريعتي مي‌دانستند، تا آنجا که من ديدم و شنيدم، نه از مبارزه با شاه و دولت‌هاي همدست او بازماندند و نه از شادي و پايکوبي به هنگام فرار شاه و سرافکندگي پشتيبانان او. راز افسانه‌اي شدن زندگي و مرگ شريعتي را هم در همين‌جا بايستي جستجو کرد. هم خود و هم شاگردانش به مردم و ميهن وفادار ماندند و به خواست روزگار و زمانه خويش پاسخ مناسبي دادند.

براي من شريعتي اينگونه معني مي‌شود و اينگونه اعتبار و آبرو مي‌يابد و اينگونه به تاريخ مي‌پيوندد. از شريعتي يادگاران بسياري برجا مانده است که گنجينه و گنج سرزمين ما هستند، و شايسته است که دانشمندان و پژوهشگران ما  همچون شاهدي بر دوره‌اي از سرگذشت مردم ما بر آن‌ها نگاه کنند و چند و چون آن‌ها را به کاوش بنشينند. شريعتي با خفت و زبوني زمانه خويش درافتاده بود و الفت با او روح ستيز با کژي‌هاي زمانه را زنده نگاه مي‌داشت. مي‌توان مانند او بود، زمانه و زمان خويش را به نقد کشيد، خواست مردم و نياز آن‌ها را همچون او راهنماي خود کرد، آن‌چه را که زورمندان بديهي وانمود مي‌کنند به پرسش گرفت. اما نبايد فراموش کرد روزي که دستگاه زورمدار ديگري در کشور پديد مي‌آمد ديگر او در ميان ما نبود. شريعتي به کسي فرمان وزيري و رييسي و فرماندهي نداد. گردانندگان انقلاب و رييس شوراي انقلاب هم کسان ديگري بودند، و اگرچه از زميني که او شخم زد و سيراب ساخت برآمدند، هرگز  از شمار شاگردان و شيفتگان او نبوده‌اند. و هر کس مسوول نامه اعمال خويش است.

 

هوشنگ دوداني

12 خرداد 83

 

من نه آنم که دگر گوش به تزویر دهم

« من حاضرم جانم را فدا کنم تا تو عقیدهات را هر چند مخالف رای و نظر من باشد به آزادی، ابراز و بیان کنی.» 29 فروردین هر سال، سالروز پنجه در نقاب خاک کشیدن مردی است که به یک اندازه دشمن و دوست داشت و ای بسا دشمنان و دوستانی که در هیچ کجا امکان اتحادی برای آنان متصور نبود، در این زمینه با هم به اتحاد رسیده بودند: هم روحانیون، چه سنتی همانند آیت الله مصباح که به طور کلی او را تکفیر میکردند و با او مخالف بودند و چه روحانیون نو اندیشی همچون آیت الله مطهری که به آیت الله خمینی نامه نوشتند و خواستار آن شدند تا به آنها «اجازه دهد از بت سازی شریعتی» جلوگیری کند چون«کوچکترین گناهش بدنام کردن روحانیت است». هم روشنفکران و تحصیلکردگان غرب همچون جواد طباطبایی و احسان نراقی که اولی او را کسی میدانست که « نه در دینشناسی کسی او را جدی میگرفت و نه در جامعهشناسی» و دومی او را شخصی میدانست که « از جامعهشناسی هم چیزی نمیداند». هم مبارزان مارکسیست با او مخالف بودند و هم مبارزانی که به نوعی نماد اسلام سنتی در جامعه بودند همانند موتلفه. هم رژیم سلطنتی مانع چاپ کتابهای او میشد و هم رژیم اسلامی مانع چاپ بسیاری از کتابهای او میشود. دکتر علی شریعتی بیشک یکی از بزرگترین متفکرانی است که در ایران ظهور کردهاند و تاثیرگذاری بسیار زیادی را نیز بر جوانان ایرانی داشته. تا جای که گفته میشد «خشم» (خ=خمینی، ش=شریعتی، م=مجاهدین) باعث انقلاب ایران شد. درباره نقش دکتر شریعتی تاکنون بارها و به تفصیل سخن گفته شده، اما این بار قصد داریم تا از زاویهای دیگر او را مورد بررسی قرار دهیم.

1- آثار شریعتی پر است از آموزه‌های ضد دموکراتیک و استبدادی، از درون این آثار نه دموکراسی در می‌آید و نه آزادی زاده می‌شود. دکتر شریعتی از کسانی بود که هیچ کس نمیتواند در مورد نقش وی در بروز انقلاب ایران شک کند. وی کسی بود که در سالهای تفوق مارکسیسم بر تمامی مکتبها، اسلام را به گونهای مطرح کرد که بسیاری از جوانان را به سوی اسلام کشاند. آنچه وی انجام داد زدودن برخی از انحرافاتی بود که به زعم خودش وارد اسلام شده بود. در واقع شریعتی به عنوان پرنفوذترین آموزگار روشنفکری دینی، میراثهای بسیاری از خویش بر جای نهاده است. او از سویی فیلسوفان را صلابه میکشد و آنان را «پفیوزان تاریخ» مینامد، ابوعلیسینا را به « قلم خودنویس» خاقان درآورد، با ابداع ترکیب تشیع علوی و قرار دادن آن در مقابل تشیع صفوی داغی ابدی بر پیشانی صفویان باقی گذاشت، تلاش کرد تا نوعی پروتستانیسم اسلامی را مطرح کند، اسلام بدون روحانیت را مطرح کرد و.... در واقع وی نهایت سعی و کوشش خود را به کار برد تا اسلام را به صورت یک دین ایدئولوژیک درآورد. طوری که خودش در کتاب «با مخاطبهای آشنا» میگوید:« یکی از همفکران از من پرسید به نظر تو مهمترین رویداد و درخشانترین موفقیتی که ما در سالهای اخیر کسب کردهایم، چیست؟، گفتم: در یک کلمه تبدیل اسلام از صورت یک فرهنگ به یک ایدئولوژی در میان روشنفکران.» و در جایی دیگر میگوید که مهمترین رسالت روشنفکر ایرانی ساختن یک ایدئولوژی برای بسیج تودهای است. اما بر خلاف آنچه وی تصور میکرد، نه روشنفکران بلکه چریکها و انقلابیون بودند که از آموزههای وی بیشترین استفاده را بردند و بعدها نیز با استفاده از آموزههای وی، دانشگاهها را به بهانه انقلاب فرهنگی به محاق تعطیلی بردند. آنچه باعث شده تا اکنون کسانی قلم به نقد وی دست بگیرند این است که وی دین را از حالت یک امر خصوصی خارج کرد و  به صورت یک ایدئولوژی در آورد. این مساله باعث شد تا بسیاری از اعمال و کارها به نام دین توجیه شود. وی اگرچه سعی میکرد تا با جدا کردن بعضی از روحانیون لکه ننگی را از دامان دین پاک کند و حتی به کسانی چون علامه مجلسی تاخت، اما از طرف دیگر باعث شد تا دین دولتی در ایران بوجود آید. مثلا وی در مورد یکی بودن دین و دولت میگوید:« امام در کنار قدرت اجرایی نیست. هم پیمان و هم پیوند با دولت نیست، نوعی همسازی با سیاست حاکم ندارد. او خود مسئولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و اداره امور داخلی جامعه با اوست. یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حکومت و... شیعه پیروی از امام را بر اساس آیه اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم توصیه می‌کند و امام را ولی امر می‌داند که خدا اطاعتش را در ردیف اطاعت از خود و اطاعت از رسول شمرده است و این تقلید نیز برای رهبری غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می‌شود.» (امت و امامت). در حالت دیگر نیز میتوان از مجاهدین خلق نام برد که سالیان سال است که آرزوی ایجاد یک «جامعه بی طبقه توحیدی» را در سر میپرورانند.

2- از اینگونه تناقضات در گفتار و کردار شریعتی کم نیست، او از طرفی مساله آزادیهای انسان و دموکراسی را بیان میکند و میگوید:« در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نکنید.» (م.آ30، ص 483) اما بعد بحث دموکراسی متعهد را پیش میکشد:« دموکراسی متعهد حکومت گروهی است که براساس یک برنامه انقلابی مترقی افراد را، بینش افراد را، زبان و فرهنگ مردم را، روابط اجتماعی و سطح زندگی مردم و شکل جامعه را میخواهد دگرگون کند و به بهترین شکلش برساند. برای این کار یک ایدئولوژی دارد، یک مکتب فکری مشخص دارد، یک برنامهریزی دقیق دارد و هدفش این نیست که یکایک این مردم رایشان و سلیقهشان متوجه او شود، هدفش این است که جامعه را به مقام  و درجهای برساند که براساس این مکتب به طرف این مقصد متعالی حرکت بکند و هدفهای انقلابیاش را تحقق دهد. اگر مردمی هستند که به این راه معتقد نیستند و رفتار و رایشان موجب رکود و فساد جامعه است و اگر کسانی هستند که از قدرت خودشان و از پول خودشان و از این آزادی سواستفاده میکنند و اگر شکلهای اجتماعیای وجود دارد و سنتهایی هست که انسان را راکد نگه میدارد، باید آن سنتها را از بین برد، باید آن طرز فکر را محکوم کرد و باید این جامعه به هر شکل شده از قالبهای متحجر خودش رها بشود.» (امت و امامت، صص 166-67) توجه کنید که در دموکراسی متعهد نوعی دموکراسی هدایت شده و نخبهگرا مثل دموکراسیهای خلقی اروپای شرقی یا دموکراسی هدایت شده ایوبخان است. اما آیا دموکراسی قابل هدایت است؟ دموکراسی یک سلسله قواعد و هنجار است. قواعدی شناخته شده برای رسیدن به نتایج نامشخص. آیا دموکراسی را میتوان هدایت کرد؟ دموکراسی یا کاملاً صوری است یا اصلاً دموکراسی نیست. شریعتی به دنبال دموکراسی هدایت شده است و این هدایت هم توسط نخبگان صورت میگیرد. شریعتی در آثار خویش به نوعی ابر انسان معتقد است که باید رهبری جامعه را در دست بگیرد. « امام، انسان مافوق و پیشوا است. ابرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می‌کند. دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگی دارد. امام عامل حیات و حرکت امت است. وجود و بقای امام است که وجود و بقای امت را ممکن می‌سازد. امام، پیشوا است تا نگذارد امت به بودن و خوش بودن و لذت پرستی تسلیم شود و بالاخره پیشوا است تا در پرتو هدایت او، امت حرکت و جهت خویش را گم نکند.» (شیعه یک حزب تمام، امت و امامت) در واقع در آثار شریعتی رگههای بسیار زیادی از اتاتیسم دیده میشود یا در جایی دیگر به نوعی دیکتاتوری صالحان اعتقاد دارد و میگوید:« رسالت سنگین رهبری در راندن جامعه و فرد از آنچه هست بسوی آنچه باید باشد به هر قیمت ممکن، بر اساس یک ایدئولوژی ثابت... اگر اصل را در سیاست و حکومت به دو شعار رهبری و پیشرفت ـ یعنی تغییر انقلابی مردم ـ قرار دهیم آن‌وقت انتخاب این رهبری بوسیله افراد همین جامعه، امکان ندارد زیرا افراد جامعه هرگز به کسی رای نمی‌دهند که با سنت‌ها و عادات و عقاید و شیوه زندگی رایج همه افراد آن جامعه مخالف است... کسی که با کودکان به سختی رفتار می‌کند و آنها را در یک نظم دقیق متعهد می‌کند و به آنها درس جدید تحمیل می‌کند، مسلما رای نخواهد آورد... امام مسوول است که مردم را بر اساس مکتب تغییر و پرورش دهد حتی علیرغم شماره آراء... رهبری باید بطور مستمر، به شیوه انقلابی ـ نه دموکراتیک ـ ادامه یابد... او هرگز سرنوشت انقلاب را به دست لرزان دموکراسی نمی‌سپارد» (امت و امامت و مسوولیت شیعه بودن و انتظار مذهب اعتراض) یا در جایی دیگر میگوید:« اصل حکومت دموکراسی برخلاف تقدس شورانگیزی که این کلمه دارد، با اصل تغییر و پیشرفت انقلابی و رهبری فکری مغایر است، بنابراین رهبر انقلاب و بنیانگذار مکتب حق ندارد دچار وسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را به دموکراسی راس‌ها بسپارد» (امت و امامت و شیعه یک حزب تمام) وی که بسیاری از فیلسوفان و بزرگان را نقد کشیده در مورد تقلید میگوید:« باید اطاعتی کورکورانه و تشکیلاتی داشت... این معنای تقلیدی است که در تشیع وجود داشت و همین تقلید نیز برای غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می‌شود. تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، بلکه اساسا اقتضای عقل، تعبد و تقلید است.» (یاد و یادآوران، حسین وارث آدم). از طرف دیگر وی گرچه بسیار از غرب و فلسفه آن تاثیر پذیرفته و بارها مزیتهای دموکراسی را بیان میکند اما بعد در مورد دموکراسی میگوید:« آزادی و دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است.» (حسین وارث آدم ص 99).

3- از دیگر انتقاداتی که به شریعتی میشود این است که وی به مشی چریکی اعتقاد داشته و به دنبال انقلاب بوده است، گرچه همفکران وی با استناد به بعضی از رفتارها و گفتارهای وی (همانند عضویت در نهضت آزادی که حزبی بود که کلا در چارچوب قانون عمل میکرد) یا گفتههای وی که معتقد بود انقلاب بدون آگاهی توده یک فاجعه است و یا این گفته وی که:« .... ناگهان با صدور چند فتوا مشروطه صادر شد، مثل برق آمد و مثل باد رفت (م.آ 4،ص 39) ...... و یک بار دیگر همچون پیش و پس آن دیدیم که ثمره تحمیل انقلاب بر جامعهای که به آگاهی نرسیده و فرهنگ انقلابی ندارد، جز مجموعهای از شعارهای مترقی اما ناکام نخواهد بود.(همان، ص 95). اما فراموش کردهاند که شریعتی خود اصل انقلاب را قبول داشته و مورد تایید قرار داده است. در واقع عقل و ذهن وی با مشی فرهنگی و دلش با چریکها بود. آثار وی بخشی از لجستیک کار چریکها بود. مثلا خود وی در جایی گفته بود که خوشحال هستم که سازمانهای چریکی از آثارم برای تسهیل کار خود استفاده میکنند. در مورد رابطه وی با سازمان مجاهدین هم شواهد بسیاری وجود دارد. از طرف دیگر وی در جایی میگوید:« هر نهضتی دو مرحله دارد: یکی مرحله شخصیتسازی و فردسازی که مبارزه و اصلاح فردی است، بعد که مرحله فردسازی تمام میشود، مبارزه اجتماعی شروع میشود. در مرحله اول که اصلاح فردی است، جهاد وجود ندارد؛ ولی در مرحله دوم که اجتماعی است جهاد پیش میآید.(م.آ، ش 27، ص 345) آثار شریعتی نیز مملو از اینگونه سخنان است و وی با توجه به تواناییهایش در سخنوری و نوشتن، کتابهای بسیاری در این مورد نوشته. به قول ابراهیم نبوی:« آثار تحقیقی وی مانند اسلام شناسی و تاریخ ادیان تنها از تمایلات یک انسان صادق، بیسواد و عاشق حکایت می‌کند که قصد دارد جامعه شناسی، تاریخ و دین را تبدیل به اسلحه کند تا با آن بساط ظلم را براندازد. گونه دوم این آثار سخنرانی‌های شورانگیز برای برانگیختن جوانان باصداقت و پاکدامن بود، آثاری مانند پس از شهادت و شیعه یک حزب تمام و حسین وارث آدم. خواندن این آثار تن آدم را می لرزاند، اشک به چشم می آورد، قلب را گرم و سرخ می‌کند، شوری را در درون بر می‌انگیزد تا انسان اسلحه در دست بگیرد و خود را فدا کند و دین و جامعه را نجات دهد. اسم این عمل تروریسم است. چه در سال 1350 و چه در سال 1360 و چه در سال 1370 و چه در سال 1380، هیچ فرقی نمی‌کند

4- بعد از نقدهای فراوانی که به شریعتی شد، بعضی از دوستان و همفکران وی سعی کردند تا چهره یک رند عارف را به او بدهند و تصوریری حلاج گونه از وی به دست دهند. چه او خود گفته بود : وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف اما بر سه گونه: سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن. آنچه تنها مردم میپسندند سخن گفتن است و آنچه هم مردم و هم من، معلمی کردن و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم با آن نه کار، که زندگی میکنم نوشتن. نوشتههایم نیز بر سه گونهاند: اجتماعیات و اسلامیات و کویریات. آنچه تنها مردم میپسندند اجتماعیات و آنچه که هم مردم و هم من، اسلامیات و آنچه که خودم را راضی میکند و احساس میکنم با آن نه کار، چه میگویم و نه نویسندگی، که زندگی میکنم کویریات. (م.آ ، ش 13، ص 209) و بعد از این طریق سعی میکنند او را فردی نشان دهند که بسیاری از ارزشها و از جمله دموکراسی مورد قبول وی است. آنان معتقدند که عارفان از آنجا که قایل به تسامح و مدارا هستند میتوانند تنوع سیاسی قبول کنند. اما عرفان تا زمانی که خارج از قدرت است اهل تساهل است، اما تجربه نشان داده که سلسلههای مرید و مرادی و حلقههای عرفانی همین که به قدرت دست یافتهاند گرایشهای تماميت خواه از خود بروز دادهاند. در عرفان فرض اولیه بر این است که قطب و شیخ کامل،  واصل به حق است و بر مریدان است که برای طی مراحل سلوک طلبق النعل بالنعل در راه او حرکت کرده و خود را تمام و کمال معروض تصرفات قرار دهند و ساحهای خصوصی برای خود باقی نگذارند. حال آنکه در دموکراسی فرض اولیه بر آن است که حوزه عمومی و خصوصی از هم جدا شده است و مردم در امور خصوصی آزادند. عرفان قرابت بیشتری با تمامت خواهی و توتالیتاریسم دارد تا لیبرالیسم و اندیووالیسمی که ذاتی دموکراسی است. حزب خدا و دولت خدا در اندیشه عرفانی صبغه الهی دارد و «چون خدا غیور است، دولت خدایی هم غیور است» و غیر را بر نمیتابد. در نوشتهها و سخنرانیهای دکتر شریعتی هم اینگونه تفکرات بسیار زیاد است.

5- یکی دیگر از ادعاها در مورد شریعتی وابستگی او به توده مردم است. در این مورد من حرف زیادی نمیزنم تنها یکی از حرفهای آن مرحوم را برای شما نقل میکنم:« جهل توده‌های عوام مقلد منحط و بنده‌واری که رای‌شان را به یک سواری خوردن یا یک شکم آبگوشت به هر که بانی شود اهداء می‌کنند و تازه اینها، غیر از آراء اسیر گوسفندی است... آراء راس‌ها... رهبری نمی‌تواند خودزاده آراء عوام و تعیین شده پسند عموم و برآمده از متن توده منحط باشد.» (امت و امامت صص 504 و 604) از همین جا معلوم است که او چه اهمیتی برای توده مردم قائل بود!

6- شریعتی شخصی بود به شدت متعصب. تعصب برای کسی که خود را روشنفکر و مصلح میداند، بدترین دردهاست. زیرا این تعصب باعث میشود تا وی بسیاری از حقیقتها را نبیند، چشمش را به روی بعضی ببندد و حقایق بیرونی را نیز به هیچ وجه قبول نکند.« نهضت تشبه به غرب همچون طوفانی، برج و باروی تعصب را که بزرگترین و قوی‌ترین حفاظ‌های وجود ملت‌ها و فرهنگ‌ها بود، فرو ریخت و راه برای نفوذ و ویرانی ارزشهای تاریخی و سنتی و اخلاقی ملت‌های شرق باز شد و مردم ما در برابر آن بی‌دفاع ماندند.» (اسلامشناسی ص85)

شریعتی یکی از بزرگترین متفکران معاصر ایران است. اما وی فرزند زمانه خود بود و حرفهایش تنها برای بازه زمانی خاصی قابل استفاده است، نه برای همیشه. شریعتی مثل چه گوارا ست. مردی زیباروی و خوش سیما که دختران و پسران سابق عاشق او هستند. تصویرش برای چاپ روی پیراهن فوق العاده جذاب است، حتی جذاب‌تر از مارلون براندو. اما حاصل اندیشه چه گوارا همان نکبتی است که کوبا در آن غرق است. کشوری عقب مانده که هنوز سیستم حمل و نقل پایتخت آن درشکه است و مهم ترین منبع درآمدش از روسپیگری است. اگر عمرمان را با شریعتی و چه گوارا تلف کرده‌ایم، به جای پافشاری بر این اشتباهات لااقل بقیه عمر را دروغ نگوییم. شریعتی در حد پوستر قابل تحمل است، صدای ضبط صوت را کم کنیم، اگر چه خوش آهنگ است و لای کتاب را ببندیم، اگر چه نوشته‌هایش خوش وزن و ریتم است. حالا که شانس آوردیم و کسی شریعتی نمی‌خواند، زیاد از او دفاع نکنیم، بگذاریم این عکس باقی بماند، فقط هر سال یکبار به همدیگر بگوییم که از درون شریعتی جز استبداد چیزی در نمی‌آید.

 

منابع :

1- سایت اینترنتی احسان شریعتی

2- سایت اینترنتی باشگاه اندیشه

3- سایت اینترنتی محسن کدیور

4- پایگاه اطلاع رسانی اخبار روز

5- پایگاه اطلاع رسانی ایران امروز

6- ازشاهد قدسی تا شاهد بازاری، سعید حجاریان،طرح نو

7- فیلسوف ها و شو من ها، محمد قوچانی،سرایی

8- خاطرات لطف الله میثمی، جلد دوم، آنها که رفتند، نشر صمدیه

9- دولت دینی و دین دولتی، محمد قوچانی،سرایی

10- تلقی فاشیستی از دین و حکومت، اکبر گنجی، طرح نو

11- جمهوریت، افسون زدایی از قدرت، سعید حجاریان، طرح نو

12- ایران فردا، ش 12، فروردین و اردیبهشت 73

13- کیان، ش 39، آذر و دی 76، ما و راه تجدد

14-راهنو،ش 8، 23 خرداد 77

15- ماهنامه آفتاب، شماره های 17.18.26.30

16- ابوذر یا ابوعلی، ضمیمه روزنامه همشهری، محمد قوچانی، ویژه نامه نوروز 82

17- مجموعه آثار دکتر علی شریعتی

 

آرش بهمنی

 

حقیقت پیام دکتر شریعتی

سخن از حقیقت پیام شهید دکتر علی شریعتی در این زمان که دو گروه متعصبانه او را حجاب شناخت و آشنایی نسل جوان شده اند سخت ضروری می نماید. گروهی متحجرانه و جاهلانه بر طبل کج فهمی خود می زنند و آفتاب آشکار را منکر می شوند به جایتوجه به نیمه پر لیوان که در این قحطی معرفت غنیمتی است به بخش خالی اشاره می کنند و چشم خود را بر راهزنان نور بسته اند که چگونه باانواع حیل و بهره گیری از وسایل روز جوانان پاک روشن ضمیر این مرز و بوم را نشانه رفته اند و چگونه هر سپیده با غروب تلخ افقهای روحانی وجود تعدادی از آنان زندگی بر کام هر انسان دلسو.زی سخت می شود و گروهی دیگر مزورانه و ناجوانمردانه از دکتر و آثار او به عنوان خاکریزی برای هجوم. حمله به مذهب و اعتقادات جوانان بهره می برند.اینان که چیزی جز ترجمه و اقتباس از نظریه پردازان غرب ندارند و از دیگر سو به دلایلی که شرحش در مقالی دیگر باید گفت از استحکام و ثبات در جهان بینی و عقاید دینی خویش بی بهره اند و به هرهری مذهبی گرفتار شده اند ظلمی مضاعف را در حق دکتر روا داشته اند. اینان بدون درک مقتضیات زمان و مکان به طرح مسایل سیاسی دامن می زنند که جز تفرقه و گل آلود کردن آب برای ماهی گرفتن بیگانگان حاصلی ندارد.

بی شک مصیبت بزرک عصر ما عدم شناخت و بینش است البته معنی شناخت و بینش خبر داشتن نیست. طبیعی است در عصر تکنولوژی ارتباطات جامعه جهانی بی خبر از وقایع و حوادث پیرامون خود نیست ولی ما غالبا شناختی جامع و سازنده که منبعث از جهان بینی باشد نداریم. در دیدگاه دکتر بدون آگاهی و شناخت صحیح، دوست و دشمن تفاوتی ندارند. دکتر معتقد است فلسفه، تکنیک، عرفان و ادبیات تمدن و فرهنگ جامعه را نمی سازند چرا که اینها فقط گلها و گیاهانی هستند که در جامعه مساعد می رویند. در حالیکه ایدئولوژی یا همان خودآگاهی انسانی است که جامعه را می سازد1. و از این رو باید گفت چه بسا افرادی که در لباس دوست به دلیل عدم شناخت و بینش به آرمانها و ارزشهای مطلوب و مورد نظر دکتر ضربه وارد می کنند.

با مقدمه ای که گذشت به بررسی بسیار اجمالی موارد مهم در آثار دکتر می پردازیم.

دکتر شریعتی پس از تبیین جهان بینی توحیدی و تاکید بر لا یتجزی بودن انسان از حقیقت هستی به سه مسئله به طور ویژه نظر دارد2. اول جامعه شناسی: دکتر هیچ یک از مکاتب جامعه شناسی آن روز اعم از سرمایه داری یا مارکسیستی – دموکراتیک یا غیر دموکراتیک را به رسمیت نمی شناسد. از نظر وی جامعه براساس تعلیماتدینی و قرآن به دو جامعه مبتنی بر توحید و شرک تقسیم می شود که هر کدام ویژگی های مخصوص به خود راداراست یعنی جامعه یا موحد است یا مشرک، حاکم آن طالوت است یا جالوت، موسی است یا فرعون، مردم آن در بندند و اسیر یا آزادند و شریف3. دوم انسان شناسی: در این مورد نی دکتر براساس آموزه های دینی معتقد است که انسان از دو بخش خاک پست و روح الهی تشکیل شده است. انسان با این روح الهی رو به رشد و تعالی در حرکت است، ایستا نیست و هر لحظه به سوی شدن پیش می رود. در مبحث انسان شناسی دکتر به جای تحلیل و ثبت آداب و رسوم و هنجارهای گوناگون و تاکید بر اومانیسم  یا انسان محوری به کیفیت دگرگونی و شدن در انسان توجه دارد4. سوم فلسفه تاریخ: که آن نیز براساس قرآن تفسیر و شرح می شود. دکتر معتقد است که فلسفه روح تاریخ، تضاد دائمی بین نیروهای خیر و شر است.  درگیری و ستیز همیشگی توحید و شرک، حق و باطل... دکتر با تشریح داستان هابیل و قابیل، مبارزه ی آندو را سمبل نبرد  همیشه ی تاریخ بین انسان های متفاوت  با جهان بینی های متفاوت می داند. از این روست که وی حد وسطی برای انسان قایل نیست، یا در جبهه ی شرک است یا توحید، یا خاک پست است یا روح متعالی، یا قابیل است یا هابیل. ممکن نیست در جهت تعالی روح حرکت کند قرار بگیرد ولی خدایان زر و زور و تزویر را بستاید. ممکن نیست شهادت هابیل را ارج بگذارد ولی لب بر خشونت و ظلم و زور و بی عدالتی ببندد. امروز جبهه ی ظالمانه شرک و نفاق و منفعت طلبی در یک سو و جبهه ی مظلومانه توحید و صداقت و شهادت طلبی در مقابل قرار گرفته است. یا باید در جبهه ی حق قرار گرفت یا باطل. اینک که دنیای باطل با همه ی سیاهی ها و شعارهای زیبا به جنگ با حق شتافته است، باید تصمیم گرفت در کدامین جبهه؟!...

دکتر رهنگ را که منبعث از آگاهی و ایدئولوژی فرد است یک خصوصیت ذاتی و فردی و قومی و انسان می داند که اگر از او بگیرند شیئی بیش نیست و تعریف منطقی اش این است:( وزن + قد ) و دیگر هیچ5.

الیناسیون یا از خود بیگانگی مهمترین دشمن هویت برای انسانهاست.دکتر برای همه انسانها توتمی قایل است که با توجه بهدرک و فهم، علایق و نیازهای روحی خود برای پرستش و عشق ورزیدن انتخاب می کنند و توتم مورد پرستش وی قلم است. او می گوید قلم توتم من است. قلمم را به بیگانه نمی دهم. قلم زبان خداستف قلم امانت آدم است، قلم ودیعه عشق است، هر کسی را توتمی است و قلم توتم من است6.

دکتر شریعتی سه تن را که هر یک سمبل نوعی شیوه و مرام هستند به عنوان نمایندگان بخش هایی از جامعه اسلامی معرفی می کند. اول ابو علی سینا که عالم است و رساله النفس ارسطو را صد بار مطالعه کرده است و تسلیم زر و زور و تزویر است!!! دوم حلاج که عارف است،دنیا را مزبله می داند،فقرا ر خوشبخت می پندارد،، او مرگ پاک را در راهی پوک اختیار می کند!!! سوم ابوذر که دو بعد دار، عابد است و مجاهد، هم اهل نماز است و هم شمشیر، از یک سو در میدان نبرد و جهاد آماده به فرمان مولاست و از سوی دیگر سر به طاعت و بندگی خداوند دارد. دکتر از این سه نماینده سومین را می ستاید و مسلمان واقعی را نه عالم و فقیه و روشنفکر و نه عارف و صوفی و زاهد می داند، بلکه او که نماینده واقعی مکتب جهانی و حیات بخش اسلام است مسلمان مجاهد و با ایمان است7.

نکته آخر اینکه آنچه در بررسی مجموع دیدگاهها و آثار دکتر شریعتی می توان بدان اشاره کرد انتزاعی بودن آن است. یعنی بیشتر ذهنی است تا عملی، اندیشه است تا راهکار، البته همین اندیشه در جریان انقلاب اسلامی موتور آگاهی بخش و بیداری نسل جوان به شمار می رفت. از این رو تلاشها و مجاهدات عالمانه استاد مطهری در تکمیل و عمکملی کردن افکار دکتر سهم بسزایی داشت، آن جا که به عنوان مثال دکتر شریعتی فاطمه فاطمه است را می سراید و استاد مطهری نظام حقوق زن در اسلام را تبیین می کند. روحشان شاد و راهشان پررهرو باد.

پاورقی ها :

1- ایدئولوژی، فرهنگ – دکتر علی شریعتی

2- شریعتی در جهان – مجموعه مقالات

3- اسلام شناسی – دکتر شریعتی

4- جبر تاریخ – دکتر شریعتی

5- ایدئولوزی، فرهنگ – دکتر شریعتی

6- توتم پرستی – دکتر شریعتی

7- الیناسیون، فرهنگ – دکتر شریعتی

سید احمد ذبیحی 

 

 

 

شريعتي و مانيفست اسلاميت

«خدايا! كمكم كن كه هيچ حقيقتي رافداي هيچ مصلحتي نكنم.» و دكترشريعتي با بيان اين جمله نشان مي‌دهد كه درد و درمان را به خوبي مي‌شناسد. او نشان مي‌دهد كه  بخش عمده‌اي ازمشكلات جامعه ايراني همين ترجيح دادن حقيقت بر مصلحت است و همين عامل معطل ماندن قانون دركشور ماست، تاجائيكه حتي برخي احكام دين و شريعت از گزند آن درامان نمانده‌اند.

امروزه خيلي‌ها معتقدند كه ديگر عصر تفكرات شريعتي به سرآمده و انديشه‌هاي او ديگر نمي‌تواند راه گشا باشد. او را به  شدت ايدئولوگ و انديشه‌هايش را كاملاً آرماني مي‌پندارند، كه هرگز قابليت اجرا ندارند. اما چرا هنوز شريعتي و انديشه‌هايش در نزد عوام و خواص، و دوست و دشمن محترم است؟ به چه دليل است كه هركس وارد مباحث روشنفكري و جامعه‌شناسي مي‌شود، مطالعه آثار دكتر شريعتي را بر خود فرض مي‌داند؟ يقيناً به اين دليل است كه شريعتي با زبان عامه مردم صحبت مي‌كند و خود را جداي از ملت نمي‌پندارد. او خود را از طبقه خواص و بيگانه با عوام نمي‌داند. شريعتي از شريعت و كاركرد آن در جامعه مي‌گويد و راه را با چراغ اسلام نشان مي‌دهد و چون دين مطابق با فطرت انسانهاست، شريعتي باقلمش، فطرت خفته جامعه را هدف قرار مي‌دهد و آنرا برمي‌انگيزاند، بدون آنكه بتوان به وي برچسب شورشي و يا آنارشيست زد. شريعتي يك روشنفكرحقيقي است اما از الگوي غربي آن پيروي نمي‌كند بلكه يك اسلامگراي محض است، اما او در آثارش با استفاده از رهنمودهاي دين همانند غرب پيشرفته بودن را تبليغ مي‌كند و شايد از همين روست كه عده‌اي او را تكنوكرات مي‌خوانند و رجوع به آثار شريعتي براي شناخت دين را اشتباه مي‌دانند، اما «اسلام شناسي» دكترشريعتي، شايد بي‌نظيرترين مجموعه درسهاي اسلام در150 سال اخير بوده باشد. دكترشريعتي دراسلام شناسي خود با معرفي ساير نظامهاي حكومتي و مكاتب فلسفي كه منشا اكثريت مطلق آنها غرب بوده است دو عامل را تبيين مي‌كند: اول اينكه غرب از ارائه الگوي صحيح حركت براي انسان در طبيعت و جامعه عاجز است و همواره در آزمون و خطا سرگردان، و ديگراينكه به معرفي ظرفيتهاي پنهان اسلام مي‌پردازد و با مقايسه آن با سايرمكاتب نشان مي‌دهدكه اگراسلام بطور كامل وارد جامعه شود و حكومت را در دست گيرد توانايي ايجاد بستر مناسب براي رشد آدمي را داراست. اما بايد ديد كه اسلام شريعتي چگونه اسلامي است؟ دكترشريعتي بااسلام خانقاهي و صوفيانه سرناسازگاري دارد و آنرا عامل گمراهي مي‌داند. او تارك دنيا بودن و اباحي‌گري در دين را رد مي‌كند و مي‌گويد: «خدايا! جامعه‌ام را از بيماري عرفان ومعنويت زدگي شفابخش، تا به زندگي و واقعيت بازگردد و مرا از ابتذال زندگي و بيماري واقعيت زدگي نجات بخش تا به آزادي عرفاني و كمال معنوي برسم.»(1) در واقع او اسلام و معنويت ديني را نه در پس خانقاه. كه در ميان مردم و جامعه مي‌جويد و تجلي دين و اسلام علوي را در دنيا و امور روزمره آن مي‌خواهد نه فقط براي آخرت:«خدايا! به مذهبي‌ها بفهمان كه: آدم از خاك است. بگو كه يك پديده مادي نيز به همان اندازه خدا را معني مي‌كند كه يك پديده غيبي. در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه درآخرت، و مذهب، اگر پيش از مرگ بكار نيايد، پس از مرگ به هيچ كار نخواهد آمد!» (2)   

از اين روست كه نمي‌توان به او لقب ضددين داد، چرا كه او تنها خواهان بر افتادن شيوه كنوني است و معتقد است كه دين نه آن چيزي است كه امروز به مردم عرضه مي‌شود و متن دين و شارع مقدس را كاملتر، تواناتر و جذابتر از سيماي كنوني‌اش مي‌داند. او در پي رد دين نيست بلكه مي‌كوشد تا مفاهيمي را كه واژگونه تعبير شده‌اند را مجدداً بازشناسي كند و حقيقت آن را در اختيار مردم قرار دهد. او دينداري را مساوي با خزيدن در كنج خلوتگاهها و بريدن از اجتماع نمي‌داند و براي حل امور جاري دنيا و آخرت بسنده كردن به نذر و نياز و دعا را كافي نمي‌داند، بلكه سعي دارد تا اين مطلب را يادآوري كند كه دين چقدر به كار و كوشش و تلاش سفارش كرده است و از ديد او دين محدود به مقداري مناسك فردي نمي‌شود و از آئينهاي اجتماعي و كاركردهاي آن در جامعه نيز ياد مي‌كند. او از اينكه همه كارها به اميد آمدن موعودي مصلح به زمين گذاشته شود، بيزار است و نسبت به جبر خودساخته جوامع اسلامي معترض. چرا كه او انتظار را برابر توسري‌خور بودن و سكون و رخوت و در يك كلام ظلم‌پذير بودن نمي‌داند، بلكه از انتظار به عنوان «مذهب اعتراض» (3) ياد مي‌كند. از اين‌روست كه او در مذهب تفكيك «علوي» و«صفوي»(4) را قائل مي‌شود و فاصله «تشيع علوي» و «تشيع صفوي» را پر نشدني مي‌داند و دليل آن هم اينست كه:«تنها اسلام است كه رويه فعلي آن با رويه قبلي آن در تضاد است و واقعيت موجود با حقيقت مجهول متضاد بوده وتنها تشيع است كه از آنچه كه بوده با آنچه كه هست، فاصله‌اش از فاصله كفر و دين هم بيشتراست.»(5) و با همين ديدگاه است كه او خواستار تغيير و تحول در آئينهاي ديني، نه براي تخطئه و رد آن، بلكه به دنبال شناخت حقيقت و ذات دين است تا مردم با شناخت آن آموزه‌ها به كاركرد آن پي برند و آنرا در امور روزمره خويش جاري و ساري سازند.

دكترشريعتي در رويكردهاي اجتماعي و بررسي پديده‌هاي مرتبط با جامعه نيز همين روال را در پيش مي‌گيرد. او همواره با دو طبقه «عوام» و «خواص» سر و كاردارد. عوام را علي رغم، فهم پائين، طبقه‌اي با «همت بالا» و «فداكار» مي‌داند كه همـواره آماده جانفشاني در راه آرمانها وعقايدش است و در اين راه تعصب به خرج مي‌دهد و از اين‌رو مي‌كوشد تا تعصب عوام را با فهم همراه سازد، و در نقطه مقابل با طبقه روشنفكران روبروست كه با وجود فهم بالا، «نق نقو» و «بي خاصيت» هستند كه كاري جز حرّافي ندارند و در هنگام بروز مشكلات منافع را بر اعتقادات ترجيح مي‌دهند و به اين سبب تلاش مي‌كند تا فهم خواص را با تعصب درآميزد.

دكترشريعتي در مباحث جامعه شناسي خود، نقش اقتصاد را بسيار حياتي مي‌داند و عامل بريدن انسان از خدا را نه حضور دين بلكه روابط غلط اجتماعي و اقتصادي حاكم بر جوامع مي‌داند و به اين وسيله اصل شكل‌گيري مدرنيته در اروپا را زيرسوال مي‌برد و اينكه دخالت بيش از حد پاپ وكليسا در امور جاري مردم، عامل حقيقي رنسانس در اروپا بوده است را «بزرگترين دروغ تاريخ » مي‌نامد. او دليل حقيقي بريدن انسان قرون وسطايي در اروپا، از آموزه‌هاي آسماني و پناه آوردن او به فكر زميني خود را، نظام بسته و غلط اقتصادي حاكم برجامعه اروپا، يعني فئوداليته و وجودجامعه دو طبقه‌اي حاكم و محكوم يا ارباب و رعيت مي‌داند و عامل ظهور و رشد طبقه‌اي به نام بورژوا را نتيجه عصيان رعيتي معرفي مي‌كندكه سالها توسط ارباب عقب مانده نگهداشته شده و از مواهب اجتماعي محروم بوده است.

بورژوا طبقه متوسطي است كه پايگاه اجتماعي آنها، بازار، محسوب مي‌شود و شامل خرده روشنفكراني كه راه نجات رعيت و كارگر را در واگذاري صنعت و اقتصاد به كارگر مي‌داند و راه سعادت او را در اقتصاد محور بودن او جستجو مي‌كند، نه در خداباور بودنش، و چون وضعيت اقتصادي اين طبقه تغيير كرد، در نتيجه تغيير تفكر و ايدئولوژي و تغيير روابط اجتماعي و طبقاتي را در پي داشت، چراكه:«تا يك زيربناي اجتماعي و اقتصادي از نظر تغيير روابط طبقاتي و اجتماعي درجامعه بوجود نيايد، تغيير تفكر و ايدئولوژي و بينش بوجود نمي‌آيد.»(6) و به همين دليل است كه جامعه وقت اروپا، بورژوا را كه تعلق خاطري به دين ندارد و تنها راه تكثر سرمايه را در نظر گرفتن صرف سود شخصي معرفي مي‌كند را سرمشق قرار مي‌دهد و جامعه اروپا، لائيك و دين‌ستيز مي‌شود، چرا كه بورژوا عامل رشد خود را رهايي از تعلقات ديني معرفي كرده است. دكتر شريعتي در كنار دفاع از دين، اقتصاد را براي پايداري مردم بر ايمان و اعتقاداتشان لازم و ضروري مي‌داند. در واقع دكتر شريعتي وجود نظام طبقاتي و عدم رعايت عدالت اجتماعي در روابط بين طبقات را عامل دردسر مي‌داند و از اين رو نظريه «جامعه بدون طبقه توحيدي»را ارائه مي‌كند. 

بدون شك دكترشريعتي از بزرگترين جامعه‌شناسان و روشنفكران دين‌گراي معاصر جامعه ماست، كه با به چالش كشيدن روابط بين طبقاتي و درون طبقاتي جامعه، به خصوص درعرصه دين، حقيقتهايي ناگفته را در اختيار عموم جامعه گذاشت، بدون اينكه از عدالت خارج شود و از اين‌رو بايد او را يك آغازگر دانست، چنانچه رهبر معظم انقلاب مي‌فرمايد:«شريعتي يك آغازگر بود. دراين شك نبايدكرد. اوآغازگر طرح اسلام با زبان فرهنگ نسل جديد بود.»(7) 

 

 

فضیلت ها و جذابیت های دکتر شریعتی

به درستي كه فضيلت ها و برجستگي هاي دكتر شريعتي آن قدر فراوان و گوناگون است كه نمي دانم از كجا آغاز كنم. از قلم سحار و جذاب و پرمحتوايش كه همه وجود مخاطب را در برمي گيرد و او را تاپايان رها نمي كند، يا از زبان شيرين و دلنشين و اثرگذارش كه جان ها را تسخير مي كرد يا از خلوصي كه در كلامش بود و بر«رياي» رقيب هيبت مي زد و آن را از صحنه مي راند تا به محبوب نزديك تر شود، يا از سوز و شور وجودش كه او را به نجات مستضعفان فرا مي خواند يا از آن روح بلندش كه پيش پاي دانشجويش به تواضع مي ايستاد يا از «نفس محترمه» و «مطمئنه اش» كه هيچ گاه پيش روي«اماره» و «ماده» سر فرود نياورد، يا از چهره گرم و جذابش كه هر كس را با يك ديدار براي هميشه ارادتمند خود مي كرد، يا از ساده زيستي او حاكي از بي اعتنايي او به«زينت حيات دنيا» بود. يا از«نابع» بودن چشمه دانشش كه همواره جوشان بود. در اين باره يادم هست كه روزي از او پرسيدم: دكتر! من كه نمي بينم، شما براي سخنراني ها پيشاپيش مطالعه كنيد پس اين همه اطلاعات را از كجا مي آوريد؟

دكتر گفت: وقتي به طرف تريبون مي روم، موضوعي را به ذهن مي سپارم، سپس مطالب مربوط به آن از خوانده هاي قبلي ام فراهم مي آيند. اگر قبلا مطالعه كنم، محدود مي شوم و نمي توانم سخن مفيدي بگويم.

همه كارهايي كه او انجام داد منحصر به خود او و شگفت انگيز بود. در سال هاي ٥٦-٥٧ كتاب هاي او پرخواننده ترين آثار در ايران بود. پيش از انقلاب حدود صد عنوان كتاب از شريعتي چاپ شد. شمارگان هر كدام به طور ميانگين در حدود ٥٠ هزار نسخه بود و هر كتاب به طور ميانگين سه بار تجديد چاپ مي شد. حال آن كه حدود ١٥ ميليون كتاب از شريعتي پيش از انقلاب به چاپ رسيد.

محقق ارجمند دكتر محمد اسفندياري درباره شريعتي مي نويسد: شريعتي ويژگي هاي برجسته اي داشت كه هر يك از آن ها موجب محبوبيت و مقبوليت او شد. مهم ترين ويژگي هاي او، «نظريه پردازي» اوست. در تاريخ فرهنگ اسلام، محققان فراواني وجود داشتند كه عمري به مطالعه و تتبع سپري كردند؛ اما از ميان آن همه محقق معدودي متفكر برخاست. آن چه همواره فراوان است، محقق است وآن چه همواره نادر است متفكر.

محقق كسي است كه درباره آن چه موجود است تحقيق مي كند، اما متفكر كسي است كه از آن چه ديگران نگفته اند مي گويد. متفكر كسي است كه توليد فكر مي كند و خالق فكر و نابع و زاينده و جوشنده است. وي سپس مي نويسد: دكتر شريعتي يكي از بزرگ ترين متفكران و مبدعان معاصر است كه تاكنون ظهور كرده است.

وي در ٤٤ سالگي درگذشت و بيشترين افكار و نظرياتش را پيش از ٤٠ سالگي مطرح كرد. «زر و زور و تزوير»، «عرفان، برابري، آزادي»، «خودآگاهي و استحمار»، «بازگشت به خويش»، «چهار زندان»، «فاطمه فاطمه است»، «انتظار مذهب اعتراض»، «تقواي گريز و تقواي ستيز» و ده ها موضوع ارزنده و برجسته ديگر از جمله آثار ارزنده اوست.

دكتر و دانشجويانش

يكي از دانشجويان دكتر مي گفت: به من خبر رسيد كه فردي به نام شريعتي، براي مبارزه با ماركسيسم آمده است. من از همان اول عليه شريعتي موضع گرفتم، اما ديدم آقايي آمد خوش چهره، خوش قد و بالا، شيك پوش، شوخ، مهربان و با«تيپي» كه آدم را جذب مي كند.

با اين حال من همه اين ها را به حساب ظاهرفريبي گذاشتم. اين بود كه سر كلاس، صندلي ام را رو به حياط گذاشتم، يعني كه كاري ندارم و با اين انتظار كه او به سراغم بيايد، اعتراض كند و من هم با توپ پر جوابش را بدهم و آبرويش را ببرم. اما برخلاف تصور من، او چنان غرق تدريس بود كه گويي مرا نمي ديد يا بود و نبود من برايش يكسان بود.

اين گذشت تا اين كه بعد از چند جلسه من خود از شيفتگان و ارادتمندان او شدم. (ياد و ياد آدوران صفحه ٤٦٥)

يكي از دانشجويان دختر هم كه ظاهرا زماني، بسيار به سر و روي خود مي رسيد براي دوستانش تعريف كرده بود: از زماني كه شاگرد شريعتي شده ام هر گاه مي خواهم جلو آينه بايستم و به خودم برسم، از خودم بدم مي آيد. فورا كنار مي روم. انگار از خودم خجالت مي كشم، چون دكتر گفته است، نگذاريد قرباني زن بودنتان شويد آيا آن قدر كه به اتاق هاي خانه و پستوهاي منزل سركشي مي كنيد و جمع و جور مي كنيد و در مورد هر تابلو و هر تكه اثاث منزل وسواس به خرج مي دهيد، هيچ گاه به فكر پس كوچه هاي روحتان بوده ايد؟

محروميت ها و رنج هاي جانكاه

سال ٥٥، مونا دختر كوچك دكتر، پنج ساله بود. او بعدها نوشت كه«بابا علي، باباي خانه نبود»، در چشم من معمايي بود غريبه كه گاه حضور پيدا مي كرد و حضورش هياهو برپا مي كرد. اين حضور چنان كم بود كه از مادرم مي پرسيدم«اين آقاهه كيه» باباعلي، بابايي بود كه گاه مي آمد و تمام عشق ناداده اش را در لحظه اي جمع مي كرد و همچون توفاني بر سر خانه مي ريخت و من نمي فهميدم كه چرا مرا آن چنان، بغل مي كند و بي رحمانه مي بوسد تا صداي گريه ام بلند شود.

دكتر در نامه اي كه براي فرزندانش مي نويسد به اين موضوع اشاره مي كند: من در گوشه كشتي كه«مانش» را مي پيمايد نشسته ام و به شما كه چند روز ديگر خواهيد آمد مي انديشم، كشتي خواب آلوده و آرام در فضايي مه آلود و باراني، شب را مي شكافد و مي رود و اين حال سرنوشت مرا به ياد مي آورد. من به كجا مي روم. اين تن مجروح را كه در زير تازيانه رنج ها و داغ ها خسته است به كجا مي كشانم. شما هنوز در چنگ ديو سياه گرفتاريد...

پيامي از آفريقا درباره دكتر

از كشور گامبيا نامه اي براي پدر دكتر درباره فرزندش ارسال مي شود. در اين نامه آمده است: اي پدر محبوب و گرامي! ما ملت گامبيا يك ملت مبارز و انقلابي و مسلمان هستيم، كشورمان در غرب آفريقاست و ما از شهيد هميشه زنده، علي شريعتي فرزند عظيم الشأن و عزيز آن پدر سرمشق مي گيريم و فداكاري هاي ايشان و مبارزات او را بالاترين مثال زندگي قرار مي دهيم. تاريخ و بشريت هرگز نبايد فراموش كند كه ارشاد و مبارزات علي شريعتي در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي، سهم بسياري داشت و اين شخصيت بزرگ انعكاس فوري است از يك روشنايي عظيم و از روح و تقدس آن پدر گرامي سرچشمه مي گيرد. امروز مشاهده مي فرماييد چگونه نام و عنوان پدر تمامي انقلابيان را بر شما نهاده اند.

پيام جبهه آزادي بخش اريتره

پس از درگذشت دكتر جبهه آزادي بخش اريتره پيامي با مضمون زير صادر كرد: به نام خدا و به نام انقلاب اريتره و ملت لبنان و فلسطين. به ملت ايران درود مي فرستيم و به آن ها تسليت مي گوييم. همان گونه كه به خودمان نيز به خاطر شهادت برادر و مبارز بزرگ دكتر شريعتي تسليت مي گوييم. ما دكتر شريعتي را به عنوان پشتيبان انقلاب و ملتمان و مدافع صادق آرمان عادلانه مان شناخته ايم. او همچنان كه پرچم انقلاب الجزاير و انقلاب فلسطين را به دوش مي كشيد، پرچم انقلاب اريتره را هم به دوش داشت.

دکتر علی شریعتی و امام خمینی(ره) در آیینه خاطرات

دکتر علی شریعتی روشنفکر فراروایت ها است. او را می توان بصورت توأمان منتقد سرسخت مارکسیست های دوآتشه دهه چهل و روحانیون عوام زده ای دانست که در کلام امام به روحانی نمایان تعبیر شده اند. شریعتی که نمونه بارز تئوری مذهب در برابر مذهب بود، سالها مورد بی مهری مذهبی های سطحی نگر و سوسیالیست های مادی گرا قرار گرفت. او اگر محتوای مارکسیسم را مورد نقد و نفی قرار داد، محتوای تشیع را با استفاده از ادبیات انقلابی چگوارا، چون موم بر حلقوم دانشجویان دهه چهل ریخت و آنان را که در اختاپوس کمونیسم گرفتار بودند نجات داد. عده ای تلاش داشتند بی توجه به همه خدمات بی اندازه او به انقلاب و اسلام، این روشنفکر متعهد را بخاطر اندک اشتباهاتش، در برابر انقلاب و رهبر کبیر آن بگذارند. اما آنگونه که از خاطرات یاران امام برمی آید، آن کوته نگران، در رسیدن به مقصود خود ناکام ماندند چرا که روح الله الموسوی الخمینی به عنوان مرجع روشنفکر و دوراندیش فرق بین کسروی و شریعتی را می دانست و عمق سخن معلم شهادت را خدمتی صادقانه به انقلاب می شناخت. آنچه در ذیل می آید بازخوانی بخشی از این خاطرات است که در آن پرده از نگاه منصفانه و حاذقانه امام به شریعتی برداشته شده است

خاطرات دکتر صادق طباطبایی: دکتر طباطبایی در گفتگو با ایسنا در تاریخ 22 مرداد 1384 در مورد نظر امام خمینی (ره) درباره دکتر شریعتی گفت: « در این زمینه خودم با امام به دفعات صحبت کردم. ایشان در مجموع تلاش‌ها و مجاهدت‌های فرهنگی دکتر شریعتی را مثبت ارزیابی می‌کردند و می‌دیدند شریعتی توانست هم از التقاط و انحراف اسلام در جامعه روشنفکری جلوگیری کند و هم توانست جوانان و دانشجویان و دانشگاه را از خطر مارکسیسم که آن روزها رشد روزافزونی در سطح جامعه و دانشگاه داشت مصون بدارد.»
وی گفت: «در این زمینه شنیدم فردی نزد امام خمینی آمد و گفت دکتر شریعتی مفاتیح‌الجنان را به شدت مورد حمله قرار داده است. امام در پاسخ قریب به این مضمون گفته بودند: نمی‌شود کسی که نیایش‌های امام سجاد (ع) را بدان شکل و به آن زیبایی مطرح کرده است دعاهای مفاتیح را قبول نداشته باشد. اگر او ایراداتی به مفاتیح دارد، مطمئنا من و شما نیز ایراداتی را به مفاتیح داریم.
در مجموع نگرش امام (ره) به شریعتی محترمانه بود و در پاسخ به تلگراف‌های زیادی که در سوگ او از سوی انجمن‌های اسلامی به ایشان فرستاده شده بود، از وفات دکتر با کلمه " فقد " یاد کرده بودند. همچنین ایشان اقدام امام موسی صدر را در برگزاری مراسم پر شور و عظیم اربعین شریعتی در بیروت ستودند، در حالی که بعضی از متولیان و مدعیان آن روز دین با ارسال تلگرافی به معاون آقای صدر – علامه شیخ مهدی شمس‌الدین – از گناه بزرگ و نابخشودنی آقای صدر در بزرگداشت دکتر شریعتی به فغان آمده بودند و نمی دانستند ایشان چگونه در محضر خداوند جوابگوی این عمل خلاف خود خواهند بود!؟»
 
خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمود دعایی:
سیدمحمود دعایی که در تاریخ 26 مرداد 1385 در مشهد مقدس در همایش «طریق جاوید» سخن می گفت در بخشی از سخنانش با اشاره به «حرکت نو شریعتی» که متناسب با شرایط زمان آغاز شده بود، گفت:‌ برای این که نظرات امام درباره شریعتی در جایی ثبت شود این موضوعات را می‌گویم. روزی خدمت امام بودم، ایشان فرمودند از تهران فردی هزینه پرداخت کرده و آمده، نظر من را نسبت به دو شخصیت عوض کند؛ کتاب حجاب مطهری را گذاشته و گفته این کتاب جنوب تهران را بی‌حجاب کرده و اسلام‌شناسی شریعتی را نشان داده و گفته این کتاب جوانان را از دین منحرف کرده است.
وی افزود: نسبت به اسلام شناسی (مشهد) دکتر شریعتی، امام خواستار قسمت‌هایی که آن فرد معتقد بود باعث انحراف جوانان است، شده بودند و پس از آن گفته بودند برخی قول‌های شاذ و نادر هست، ولی این قول‌های نادر باعث انحراف نمی‌شود.
وی افزود:این حرکت ابتدایی بود که امام در مورد شریعتی اظهار نظر کرد.
دعایی با بیان این‌که حضرت امام تمام آثار دکتر شریعتی را مطالعه کردند، گفت: ایشان در فرصت مغتنمی که در نجف بودند، ساعاتی را به مطالعات متفرقه اختصاص می‌دادند.
مدیرمسوول روزنامه اطلاعات ادامه داد: در جریان نگرانی از شخصیت شریعتی افرادی از جمله آیت‌الله مصباح یزدی که از شاگردان عالم، فهمیده و خوب امام و با یک سری تعصبات و متعهد و پایبند عمیق نسبت به مبانی بود، نامه‌ای نوشت . من حامل این نامه بودم. در آن موقع امام تعبیر ماندگاری کردند که این بزرگوار به عالم و آدم بدبین هستند، ما در شرایطی نیستیم که نسبت به دانشگاهیان و روشنفکران با بدبینی نگاه کنیم.
وی افزود: امام پاسخ آقای مصباح را در سخنرانی‌ای در نجف اشرف دادند و اعلام کردند توصیه‌ام به دوستان این است که اگر یک وقت بنا شد تحولی در کشور صورت بگیرد و نظامی تاسیس شود، ما طلبه‌ها نمی‌توانیم اداره کنیم و طبیعتا باید عناصر دانشگاهی باشند که مسوولیت ها را برعهده بگیرند، چرا این عناصر را دور و فاصله ایجاد می‌کنید.
دعایی ادامه داد: البته امام تذکراتی نیز درباره شریعتی و نظرات وی درباره علامه مجلسی و مباحثی پیرامون تشیع وی، داشتند، ولی بر نوعی وحدت بخشی نیز تاکید داشتند.
وی بارزترین عکس‌العمل حضرت امام را در قبال رحلت شریعتی خواند و گفت: رژیم شاه می‌خواست با استقبال از پیکر شریعتی از ایشان سوءاستفاده کند، اما دوستان انجمن اسلامی دانشجویان در اروپا تصمیم گرفتند پیکر ایشان را در دمشق به امانت بگذارند.
دعایی با اشاره به سفرش به سوریه برای شرکت در مراسم خاکسپاری دکتر شریعتی گفت: قبل از سفر از امام اجازه گرفتم و گفتم اگر اجازه ندهید نمی‌روم، ایشان گفتند شخصا بروید و از طرف من و یا گروه خاصی نباشد.
دعایی تاثر حضرت امام در قبال شنیدن خبر درگذشت شریعتی را این گونه بازگو کرد: مام فرمودند به سه دلیل متاسفم ؛ یکی اینکه در دوران فعالیتهای تبلیغی و ارشادی ایشان عده‌ای توجه ایشان را به خودشان جلب کردند و درگیری با آنان، ایشان را مجبور به پاسخ دادن کرد، تاسف دوم این است که ایشان خودشان را مجبور کردند در پاسخگویی به افرادی که در حاشیه صحبت‌های ایشان قرار داشتند و برخی روحانیون و بازاری‌ها بودند که ای کاش ایشان توجهش به آنها جلب نمی‌شد و تاسف سوم امام از این جهت بود که عمر ایشان کوتاه بود و توفیق این را نیافتند که آن‌چه را احتیاج به تجدید نظر داشت، تصحیح کنند.
وی با بیان این‌که حضرت امام درباره مرگ شریعتی کلمه فقدان را به کار بردند، گفت: ایشان چون مطمئن نبودند که شریعتی به شهادت رسیده است و از سوی دیگر اطمینان به مرگ طبیعی ایشان نداشتند، از کلمه فقدان استفاده کردند.
وی با اشاره به انتشار کتب شریعتی با برجسته شدن نکاتی که نشان دهنده برخورد ایشان با روحانیت بود، گفت: در دوره‌ای سعی شد وی به عنوان فردی ضدروحانی مطرح شود، در این دوره امام به مسوول ارشاد وقت اعلام کردند از ترویج آثار این‌چنینی جلوگیری شود و در مقطع دیگری که در این باره آقایان خاتمی و معادیخواه، وزرای فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت می‌توانستند در این باره اظهار نظر کنند، تاکید کردند مانع چاپ آثار شریعتی نشوید و به آثار مفید ایشان اجازه ترجمه و انتشار دهید.
وی با اشاره به مراسم تجلیل از شریعتی در بیروت گفت: امام موسی صدر در آنجا گفت جامعه لبنان جامعه‌ای مرکب از اقوام مختلف است که برای ترجمه برخی آثار شریعتی که در آن درباره شخصیت امام علی(ع) و امام حسین(ع) غلو شده است، دچار مشکل می‌شویم و ناگزیر از تعدیل در ترجمه آثار ایشان هستیم، در صورتی که در ایران ایشان را سنی و بی‌توجه به آرمان‌های تشیع می‌شمارند.

خاطرات سوسن شریعتی:
فرزند دکتر شریعتی دربرداشت سوم از روایت خاطرات خود در شماره 67 مجله شهروند امروز می گوید: پس از وقوع انقلاب، ما به ایران بازگشتیم. بهمن 57 احسان بازگشت و خرداد 58 من و یک ماه بعد هم خواهرم سارا برگشت.در اولین روزهای بازگشت به یاد دارم که استاد محمدتقی شریعتی، پدربزرگ‌ام با همراهی دو تن از دوستانش به دیدار امام می‌روند و استاد محمدتقی شریعتی از ایشان می‌خواهد که با توجه به تاثیری که علی شریعتی بر نسل جوان انقلابی گذاشته است، نکته‌ای در معرفی جایگاه شریعتی بیان کنند تا از شدت حملاتی که به شریعتی و اندیشه‌اش می‌شود، کاسته شود و به تعبیر دیگر از شریعتی اعاده حیثیت شود. آیت‌الله خمینی هم خیلی با احترام با استاد برخورد می‌کنند و می‌گویند که چون درباره شریعتی در جناح‌های مختلف اجماع وجود ندارد، برای حفظ وحدت صفوف مصلحت نیست که اسمی برده شود.
خاطرات دکتر ناصر میناچی:
دکتر ناصر میناچی از قول استاد محمدرضا حکیمی می‌گوید: آقای فاکر که از منتقدین کتاب‌های شریعتی‌اند، روزی خدمت امام رسیده، پس از بیان موضوع و ذکر مطالبی درباره‌‌ی کتاب‌های شریعتی معروض می‌دارد: "این نوشته‌ها عمدتاً نسل فعلی و جوانان مسلمان این مملکت را گمراه کرده است و درخواست دارد امام دستور دهند این کتاب‌ها جمع‌آوری و معدوم شوند[...]" امام در پاسخ تأملی مختصر فرموده بودند که: "دکتر شریعتی در بین همه‌ی مطالبی که شما می‌گویید، مطالب خوبی هم دارد. به همه بگویید همه‌ی مطالب خوبش را بخوانند".
منبع: روحانی، حمید، نهضت امام خمینی، ج 3، ص 262.

خاطرات جلال الدین فارسی:
آقای جلال‌الدین فارسی طی نامه‌ای به آیت‌الـله خمینی نگرانیِ خود را از احتمال تأثیر سوء فتوای حمایت از شریعتی اعلام می‌کند، لیکن آیت‌الـله خمینی پاسخ می‌دهد: نمی‌خواهم نوشته‌های شریعتی را تأیید کنم، اما شریعتی هواداران زیادی دارد و در حال خدمت به اسلام است.
منبع: لامعی ، علی ، دکتر شریعتی در آیینه‌ی خاطرات، ص 223.

خاطرات روح الله حسینیان:
حسینیان در گفتگو با سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی گفت: شریعتی همواره از امام خمینی به نیکی یاد می‌کرد. وی ظهور روح انقلابی را مدیون شخصیت‌های پارسایی می‌دانست که از میرزای شیرازی تا آیت الله خمینی پرچمدار آن بوده‌اند. او قیام امام را قیام ابوذروار می‌دانست که بر سر قدرت زمان فریاد می‌زد و اسرافیل وار در صور قرآن می‌دمید . امام خمینی هم در ختم آیت‌الله آقا مصطفی به صورت اشاره هم از روحانیون گله کرد که شریعتی را مرتد می‌دانستند هم از شریعتی که عالمانی چون مجلسی را متهم می‌کرد. امام خمینی با کنایه‌ شریعتی را روشن فکری معرفی کرد که برای اسلام خدمت می‌کند.

ب) امام خمینی(س) از دیدگاه شریعتی:

شریعتی، مروج آرمان امام خمینی
خبرگزاری شبستان در یادداشتی شریعتی را مروج آرمان امام خمینی می خواند و می نویسد: آرمان‌هایی‌ که‌ شریعتی‌ از تشیع‌ و روحانیت‌ در ذهن‌خود ترسیم‌ می‌کند، علی‌القاعده‌ باید در امام‌ خمینی‌ عینیت‌ یافته‌ باشد. این‌ استنباط‌ را می‌توان‌ در نوشته‌ها و اسناد شریعتی‌ یافت‌. وی‌ در کتاب‌ خودسازی‌ انقلابی‌ از امام‌خمینی‌ که‌ در مقابل‌ صهیونیزم‌ موضع‌ گرفت‌ و از آرمان‌ فلسطین‌ دفاع‌ کرد، تجلیل‌می‌کند. وی‌ همچنین‌ از آیت‌الله‌ خمینی‌ به‌ عنوان‌ "مرجع‌ بزرگ‌ عصر ما" نام‌ می‌برد و در ترسیم‌ خط‌ قیام‌ روحانیت‌ می‌نویسد:
"... ظهور روح‌های‌ انقلابی‌ و شخصیت‌های‌ پارسا، آگاه‌ و دلیری‌ که‌ به‌ خاطروفادار ماندن‌ به‌ ارزش‌های‌ انسانی‌ و پاسداری‌ از حرمت‌ و عزت‌ اسلام‌ و مسلمین‌ گاه‌ به‌ گاه‌ در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های‌ استعمار قیام‌ می‌کرده‌اند،از این‌ گونه‌ است‌ قیام‌هایی‌ که‌ از زمان‌ میرزای‌ شیرازی‌ تا اکنون‌، آیت‌الله‌ خمینی‌،شاهد آن‌ بوده‌ایم‌."
شریعتی‌ قیام‌ خرداد 42 را گسستن‌ پیوند روحانیت‌ و سلطنت‌ که‌ در شیعه‌400 سال‌ بعد از صفویان‌ دوام‌ داشت‌ ارزیابی‌ می‌کند و امام‌ خمینی‌ را چنین‌ توصیف ‌می‌کند: "در خاموش‌ترین‌ ایامش‌ ناگاه‌ خفته‌ای‌ از این‌ اصحاب‌ افسوس‌ بیدار می‌شود و ازکهف‌ حجره‌ای‌ بیرون‌ می‌پرد و ابوذروار بر سرقدرت‌ فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صور قرآن‌ می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت‌ سپاه‌ قبرستان‌ را برمی‌آشوبد و محشر قیامتی‌ برپا می‌کند."
این‌ مواضع‌ آشکار شریعتی‌ در مورد امام‌ خمینی‌ بود. اسناد ساواک‌ نشان‌ می‌دهد شریعتی‌ در نهان‌ نیز در پی‌ ترویج‌ امام‌ خمینی‌ بود. طبق‌ گزارش‌ ساواک‌، شریعتی‌ پس‌ ازبسته‌ شدن‌ حسینیه‌ به‌ طرف‌داران‌ خود دستور داده‌ است‌ که‌ در مجالس‌ به‌ نام‌ طرف‌داران ‌آیت‌الله‌ خمینی‌ با معممین‌ و طلاب‌ بحث‌ نموده‌ و آنان‌ را به‌ طرف‌داری‌ خمینی‌ گرایش ‌دهند.

شریعتی، یکی از عوامل اصلی پیوند دانشگاه با امام فصلنامه دانشگاه اسلامى در مقاله ای شریعتی را به عنوان یکی از عوامل اصلی پیوند دانشگاه با امام عنوان می کند و می نویسد: شریعتی تلاش نمود از پایگاه اسلام انقلابی و نه اسلام سنّتی، دانشجویان را برای مقابله با رژیم مجهز نماید. او به خوبی به نقد علمی مارکسیسم پرداخت و با احیای فرهنگ مبارزه و شهادت، به پویایی دین اسلام که گرایش دانشجویان را به همراه داشت همّت گماشت. از این زمان است که شریعتی به منظور پیوند بین روشنفکر و روحانی وارد عمل شد. وی با شفاف کردن روحانیت و بر طرف کردن بدبینی‌هایی که روحانیون و روشنفکران نسبت به هم داشتند، موجب آشتی بین این دو گروه شد. در واقع شریعتی یکی از عوامل مهم اتصال دانشجویان به روحانیون و شخص امام(ره) محسوب می‌شود.
دکتر شریعتی با کتاب امت و امامت خود با ترسیم رهبری متعهد انقلابی، که در واقع برای سرنگونی یک نظام استبدادی وابسته به صحنه می‌آید و جامعه را برای ورود به یک دنیای تازه و یک مرحله جدید آماده می‌کند،‌ نقش عمده‌ای در شناساندن امام(ره) در نزد دانشجویان بر عهده داشت. پیوند دانشجویان با روحانیون مبارز و به ویژه اندیشه‌های دکتر شریعتی موجب گردید، جایگاه امام(ره) در نزد دانشجویان رفیع‌تر گردد، به نحوی که در نهایت، ایشان به عنوان رهبر یک جنبش انقلابی از طرف دانشجویان پذیرفته شدند. پذیرش امام(ره) از طرف دانشجویان دفعتاً صورت نگرفت، بلکه این امر در یک روند چند ساله تکامل یافت در نیمه اول دهه 50 ، دانشجویان انقلابی، امام(ره) را به عنوان رهبر بلامنازع انقلاب پذیرفتند.

شریعتی، تئوریسین شاخه دانشگاهی خط امام دکتر رحیم پور ازغدی سه شنبه 29 خردا 1388 در مشهد با بیان اینکه شریعتی مقلد امام بود، گفت: ساواک ، دکتر شریعتی را تئوریسین شاخه دانشگاهی خط خمینی می دانست. آن زمان که در رساله ها حتی جرات نمی کردند نام امام خمینی را بیاورند و به اختصار « خ » می نوشتند دکتر شریعتی اعلام کرد که مقلد امام خمینی است.

سروده شریعتی برای امام خمینی:
فریاد روزگار ماست
روح خدا
در روزگار قحطی هر فریاد
در روزگار قحطی هر جنبش
فریاد روزگار ماست
آری در روزگار مرگ اصالتها
بی تو دگر چه بگویم
چه را بسرایم
ای مطلع تمام سرودها
بی تو فرو نشسته دگر فریاد
تنها شده است هر چه که انسانیت
در پایتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمی بینم
این درد را با که بگویم
که هر ورق از هر کتاب
ترس را فریاد می کند
حتی پلاس کهنه خیابان هم
تجربه کرده است ترس را
اینک سیاه بینمش
تا بر تو باز شود
که راست می گویم
در هر کرانه این شهر بی طپش
سگهای زنجیری
سگهای دست آموز
در چشمهای بیدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز می درند
هر روز می برند
و پاداش را
از دست گرگ می گیرند
در پایتخت غارت و خون
سگهای زنجیری
آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند
بی تو در پایتخت دیو دماوند
سیاوشها و کاووسها در بندند
ای کاش رستم
کاووسها را نمی رهاند
تا اینگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون کشد سیاوش را
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می کرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اینک تو ای سلامت پویا
ای کرامت بی مرز
بر این زمین تشنه ببار
آری آری
تا زاید این
سترون فرسوده
گلهای سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فریاد آری
تو ای سخاوت بی حد ببار بر جنگل
تا باز این درخت خفته شود بیدار
تا باز آن جوانه کند فریاد!

استاد مطهري،دكتر شريعتي و حسينية ارشاداز زبان رهبر معظم انقلاب


تأسيس حسينيه
.... اما مسئله شركت ايشان[استاد مطهري] در حسينية ارشاد نبايد گفت «شركت» بايد گفت «مؤسس»، ايشان مؤسس ارشاد است.

آن وقتي كه در تهران جلسات مذهبي درست و حسابي و منظمي نبود، چند نفر به فكر افتادند كه يك كار اين جوري بكنند. عنصر اصلي هم آقاي مطهري بود و آقاي همايون كه باني مالي آنجا بود جزو پيش قدمان اين كار بودند.

چند نفري نشستند و يك محلي را در يك مقداري بالاتر از محل كنوني حسينيه، زميني بود آنجا را در نظر گرفتند و چادري زدند و ديوار مختصري دورش كشيدند واين شد حسينيه ارشاد و از گويندگان دعوت كردند.

از جمله كساني كه دعوت شد آقاي محمدتقي شريعتي بود كه آن وقت ايشان آمده بود تهران و ساكن شده بود. سال 45 بود كه ايشان يكي دو سالي بود در تهران بود و سخنراني مي‌كرد.

از ايشان، آقاي مطهري دعوت كردند و خيلي هم ترويج كردند. ايشان در آنجا سخنراني كردند. و خود آقاي مطهري هم در سال 46 در آنجا سخنراني داشتند.

مرحوم شريعتي مريد آقاي مطهري بود. يعني مريد علمي و فكري آقاي مطهري بود. و اين را من خودم از مرحوم شريعتي شنيده بودم و شايد بارها شنيده بودم.او در پي اختلاف با آقاي مطهري نبود كما اينكه آقاي مطهري هم در پي اختلاف به معناي شخصي با مرحوم شريعتي نبود. البته چرا، اختلاف فكري داشتند و يك سري اعتراض‌هايي را مرحوم مطهري بر شريعتي داشت كه آن اختلاف‌ها در اواخر برملا هم شده بود و آن ايرادها را ايشان گاهي در اينجا مي‌گفتند.
آشنايي با دكتر شريعتي
در سال 46 كه كتاب «محمد خاتم پيامبران» مطرح شد و به مناسبت آن كتاب، آقاي مطهري از عده‌اي خواستند كه مقاله بنويسند، از جمله مرحوم دكتر شريعتي بود.

دكتر هم تازه دو سال بود كه از فرانسه برگشته بود. ابتدا مشهد بود و در آنجا با گمنامي معلمي مي‌كرد. آقاي مطهري ايشان را ديده و خيلي از او خوشش آمده بود. يك جوان خوب كه خيلي هم هوشمند و با استعداد و نكته سنج و عميق بود. انصافاً يك كسي مثل آقاي مطهري از يك شخصي مثل شريعتي طبعاً خيلي خوشش آمده و از ايشان هم خواسته بود كه يك چيزي بنويسند.

يك مقاله مفصلي مرحوم دكتر نوشت از «هجرت تا وفات پيغمبر» و همچنين بخشي از «سيماي محمد(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله)» را كه من در جريان اين تبادل مقاله بودم. يعني دكتر مشهد بود و آقاي مطهري تهران بود. من هم مي‌رفتم مشهد و برمي‌گشتم قم. گاهي در [جريان] تبادل اين مقاله‌گيري و مقاله دهي بصورت پيغام يكي دو دفعه‌اي قرار گرفتم.

مرحوم مطهري وقتي كه مقالات دكتر را ديد خيلي خوشش آمد مخصوصاً از مقاله «سيماي محمد(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله)».

ايشان به من گفت كه من سه بار اين مقاله را خوانده‌ام. از بس ايشان خوشش آمده بود از قلم شيرين و شيواي مرحوم دكتر. موجب شد كه ايشان از دكتر دعوت كند كه سخنراني هم بيايد و دكتر گاهگاهي مي‌آمد حسينيه، سخنراني مي‌كرد؛ خيلي كم.

تا سال 49 آمد و رفت دكتر از اين سال در حسينيه ارشاد به دو ماه يك بار يا سه ماه يك بار رسيد كه ايشان مي‌آمد و يك سخنراني مي‌كرد.

كناره‌گيري از حسينيه ارشاد
در سال 49 مسئله‌اي پيش آمد، بين آقاي مطهري و آقاي ميناچي.

مسآله اين بود آقاي ميناچي كه به عنوان مدير داخلي حسينيه انتخاب شده بود، عملاً دست آقاي مطهري و ديگران را از همة كارهاي داخلي حسينيه كوتاه كرده بود. انتخاب سخنران، انتخاب مجلس، جلسات گوناگون و چاپ و نشر.

آقاي مطهري مي‌گفت خُب نمي‌شود ما يك مؤسسه را به وجود آورده‌ايم. مردم اينجا را متعلق به ما مي‌دانند، ما ندانيم اينجا كي سخنراني مي‌كند؛ يا مثلاً چه موقع كتابش مي‌خواهد چاپ بشود؛ يا چه مطالبي گفته مي‌شود.

استاد مطهري جزو سه نفر هيئت امنا بود. و در مقابل، ميناچي به اعتراضهاي ايشان اعتنايي نمي‌كرد؛ و اين بود كه عملاً آقاي مطهري فريادش به جايي نمي‌رسيد تا اينكه اختلافات بين اينها بالا گرفت.

ما مشهد بوديم. آن وقت تابستان بود كه آقاي مطهري مشهد آمده بود. مرحوم دكتر هم مشهد بود، آقاي شريعتي پدر دكتر هم مشهد بود.

در يك جلسه كه همه ما جمع بوديم، قرار شد كه به مسئلة حسينيه رسيدگي بشود و دو تا جلسه مفصل چهار پنج ساعته نشستيم در مشهد و راجع به مسائل حسينيه بحث كرديم.

آقاي دكتر قرار بود كه كلاس‌هاي 15 روز يك بار «اسلام‌شناسي» را تشكيل بدهد. آقاي مطهري به دنبال آن اختلافات كه با آقاي ميناچي داشتند به عنوان اعتراض حسينيه نرفتند.

يادم مي‌آيد كه آقاي مطهري به عنوان اعتراض گفتند: تا وقتي كه ايشان خودسرانه در حسينيه كار بكند، من نمي‌توانم در حسينيه باشم. و من عملاًً كناره گيري خودم را از حسينيه اعلام مي‌كنم تا همه بدانند كه من نيستم در حسينيه. با اينكه برنامه هم داشت، ايشان هفتم - هشتم محرم بود اعلام كرد كه من حسينيه نمي‌آيم و رفت از حسينيه بيرون. با رفتن آقاي مطهري، حسينيه واقعاً از روح خالي مي‌شد. تعبير مرحوم دكتر اين بود. گفت كه: وقتي آقاي مطهري گفت من نمي‌آيم، من ديدم كه همه آرزوهاي من تمام شد. همه چيز براي من تمام شده بود. ديگر هيچ چيز براي من معنا نداشت.

مرحوم مطهري وقتي كه مقالات دكتر را ديد خيلي خوشش آمد مخصوصاً از مقاله «سيماي محمد(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله)».

ايشان به من گفت كه من سه بار اين مقاله را خوانده‌ام. از بس ايشان خوشش آمده بود از قلم شيرين و شيواي مرحوم دكتر. موجب شد كه ايشان از دكتر دعوت كند كه سخنراني هم بيايد و دكتر گاهگاهي مي‌آمد حسينيه، سخنراني مي‌كرد؛ خيلي كم.


يعني آقاي دكتر عميقاً ارادت داشت و واقعاً خودش را مريد آقاي مطهري مي‌دانست و با رفتن آقاي مطهري حسينيه واقعاً از روح تهي مي‌شد. براي اينكه اين اعتراض كامل بشود و آقاي ميناچي به خواسته‌هاي مرحوم مطهري توجه بكند، بقيه سخنرانهايي كه در حسينيه برنامه داشتند برنامه‌هايشان را حذف كردند.

بنده هم گفتم من هم نمي‌آيم. آقاي هاشمي‌رفسنجاني هم گفتند كه من هم نمي‌آيم و حتي آقاي محمدتقي شريعتي هم نيامدند و همه برنامه را كنسل كردند. خود دكتر هم گفت من هم كنسل مي‌كنم و من هم نمي‌آيم، يعني همه قبول داشتند و اين حقانيت مطالب مطهري را نشان مي‌دهد.

... و من تأكيد بر روي اين مسئله دارم كه من خودم در مشهد با آقاي شريعتي صحبت كردم. ايشان گفتند كه من مي‌روم و علي را نمي‌گذارم كه برود.

يعني آن چنان روشن و واضح بود دليل مخالفت آقاي مطهري، كه همه قبول كردند. هيچكس نبود كه قبول نداشته باشد حرف ايشان را، كه يك حرف منطقي و حق بود.

بعد كه اين طور شد، حسينيه عملاً بايكوت شد، منتها بعد دوستان براي اينكه چراغ حسينيه خاموش نشود و در ماه محرم و صفر برنامه‌هايش تعطيل نشود، گفتند هفته‌اي يك بار آقاي باهنر يك سخنراني اينجا بكند. يك كار رقيق مستمر كه مانند جوي آب باريكي بود آن اجتماع. آن سخنراني‌هاي متنوع ديگر نبود.

آقاي ميناچي همان‌طور كه گفتم بسيار مرد مدير و زرنگ و باهوش است. ايشان زمينه را طوري آماده كرد براي كلاسهايي كه گفتم و اشاره كردم، و دكتر را قانع كرد كه اين كلاسها امروز ضروري است و اگر تعطيل بشود آسمان به زمين مي‏آيد و زمين به آسمان مي‌رود!

در مشهد در آن جلسات (كه صحبت شد) دوستان گفتند كه خوب است دكتر اين كلاسها را حالا شروع نكند، دو ماه ديگر شروع كند تا آن وقت مسئله حسينيه حل بشود. دكتر هم قبول كرد.

دكتر ميناچي و ديگران مرحوم دكتر را محاصره كردند كه نه دير مي‌شود و دين از دست مي‌رود! اين بود كه ايشان كلاسها را شروع كرد و عملاً آن طرحي كه راجع به حسينيه بود متوقف شد و آقاي مطهري هم ديگر با حسينيه آشتي نكرد.

وقتي ديدند حتي حاضر نيستند كه به نظر ايشان اندك توجهي بكنند، ديگر نرفت سراغ حسينيه. و موجودي را كه محصول خودش بود، به وجود آورده بود، مجبور شد كه رها و ترك كند.

البته خُب، حسينيه رونق داشت و مرحوم دكتر [به آنجا] مي‌رفت. جلسات 15 روزه بود و بعد هفتگي شد. منتها حسينيه ديگر «فردي» شده بود و فقط قائم به شخص دكتر شريعتي بود. اگر يك روز دكتر سرماخوردگي داشت و نمي‌توانست بيايد، حسينيه هم ديگر نبود و اين نقيصه بزرگي بود كه كوشش مي‌كردند كه اين نقيصه را برطرف كنند.

حتي يك بار آمدند پيش من و با يك حرف‌هاي خاصي من را وادار كردند از مشهد آمدم يكي دو تا سخنراني اينجا كردم؛ در 28 صفر همان سال. بعد ديدم آقايان حقايق را به ما نگفته بودند كه ماه‌ها حسينيه به اين شكل مي‌گذشت.

البته بعدها مرحوم دكتر خودش آمد مشهد با بنده صحبت كرد و گفت برويم حسينيه را اداره كنيم. يك طرحي هم ريخته شد. بعد من موافقت كردم به اينكه با دوستان همكاري داشته باشيم. شايد حدود بيست ساعت يا بيشتر بنده با آقاي هاشمي و باهنر و آقاي شريعتي چهار نفره در جلسات مستمري نشستيم در تهران، صحبت كرديم. طرحي براي حسينيه ريختيم.

طرح بسيار خوبي بود روي كاغذ ترسيمش كرديم و فقط يك كلمه بله از طرف آقاي ميناچي لازم بود كه دكتر گفت اين بله را من از ايشان مي‌گيرم. ايشان رفت بله را بگيرد، خودش هم نيامد. و ما ديديم كه همة زحمات ما هدر رفت.

من رفتم مشهد و آقايان هم مشغول كارهايشان شدند. البته بعدها دكتر گله مي‌كرد كه چرا شما نيامديد؟

گفتيم ما آمديم قرار بود كه شما بله بگيريد از آقاي ميناچي. غرض، ماجراي آقاي مطهري و كناره‌گيري ايشان از حسينيه بود و البته صحبت زياد هست ولي بعضي‌ها ظالمانه و بي‌رحمانه در اين مورد تحريف حقيقت كرده‌اند....

شريعتي مريد مطهري
... مرحوم شريعتي مريد آقاي مطهري بود. يعني مريد علمي و فكري آقاي مطهري بود. و اين را من خودم از مرحوم شريعتي شنيده بودم و شايد بارها شنيده بودم.او در پي اختلاف با آقاي مطهري نبود كما اينكه آقاي مطهري هم در پي اختلاف به معناي شخصي با مرحوم شريعتي نبود. البته چرا، اختلاف فكري داشتند و يك سري اعتراض‌هايي را مرحوم مطهري بر شريعتي داشت كه آن اختلاف‌ها در اواخر برملا هم شده بود و آن ايرادها را ايشان گاهي در اينجا مي‌گفتند. اما آن نقطه‌اي كه آن اختلاف بروز كرد آن نقطه، نقطه‌اي بود كه در سال 49 آشكار شد و از آنجا اختلافات پديد آمد كه الآن فرصت پرداختن به آن نيست.

هواداران دروغين دكتر شريعتي
.... و اما گروهكها از هر چيز استفاده مي‌كنند. اين دليل بر چيزي نمي‌تواند باشد. خط مستقيم فكري آقاي مطهري خطي بود كه هميشه مورد اعتراض و نفرت گروهك‌ها بود. هر كسي با آقاي مطهري در مي‌افتاد و مخالف مي‌شد، يقيناً گروهكها به او اظهار علاقه مي‌كردند. ما داشتيم كساني را كه مخالف آقاي مطهري بودند و ضد دكتر شريعتي.

همين گروه منافقين را كه امروز شما ملاحظه مي‌كنيد كه شايد دم از علاقمندي به شريعتي هم بزنند، اينها كساني بودند كه شريعتي را تخطئه مي‌كردند. يعني اينها مي‌گفتند كه وجود شريعتي بعنوان يك سوپاپ اطمينان است. يك دريچه اطمينان است. و حسينية ارشاد در جهت خواستهاي دستگاه است. و اگر شريعتي اين سخنراني‌ها را نداشته باشد و نيايد و اين حرفها را نزند، ما موفقيتهاي بيشتري خواهيم داشت، به اين دليل با شريعتي بسيار مخالف بودند.

اگر اسم بياورم افرادي را كه در اين زمينه با من حرف زدند، شايد خيلي تعجب كنيد. البته الآن دليلي ندارد كه من از آن افراد اسم بياورم. كساني هم بودند در نقطه مقابل، از آن پولدارهاي درجه يك تهران كه از ملك و آب و زمين و كارخانه و باغ، همه را با هم داشتند. شريعتي با اين چيزها مخالف بود، در سخنراني‌هايش هم مشخص است. اين‌ها هم به خاطر مخالفت با آقاي مطهري، با شريعتي گرم مي‌گرفتند. بنابراين شما ملاحظه مي‌كنيد كه دو گروهي كه از نظر ظاهر با هم اختلاف دارند به خاطر دشمني با مطهري با شريعتي گرم مي‌گرفتند و دم از استناد و انتساب به شريعتي مي‌زدند. پس منشأ بهره‌برداري گروهك‌ها يا جريان‌هاي سياسي و فكري گوناگون از مرحوم شريعتي، مي‌تواند تا ميزان زيادي مخالفت با شخص مطهري و با افكار او باشد....

تفاوت‌هاي بنيادين
... مرحوم شريعتي كارش كارهايي بود جوان پسند و متكي به احساس و ديدگاه‌هاي او، ديدگاه‌هايي نزديك به جريانهاي انقلابي. لذا در محافل جوان به خصوص جوان روشنفكر، خيلي زود گُل مي‌كرد.

مرحوم مطهري تفكرش يك تفكر عميق فلسفي بود و بيشتر پايه‌اي و بنياني مسائل اسلامي را بررسي مي‌كرد. لذا كارش در بين محافل متفكرين و از جمله در ميان حوزه‌هاي علميه و در ميان فضلأ خيلي جالب توجه بود.

آقاي مطهري به مسائل زيربنائي و فكري و فلسفي و اعتقادي مي‌پرداخت. مرحوم شريعتي به مسائل اجتماعي و آنچه كه به جريانهاي موجود در جامعه نظر داشت بيشتر اهميت مي‌داد. كتابهاي هر كدام از ايشان نشان دهندة اين تفاوت هست.
يقيناً اگر به مباني و اصول كار توجه كنيم، مي‌توانيم يك تفاوت‌هاي بنياني را بين دو نوع تفكر پيدا كنيم. لكن در يك برهه‌اي از زمان، اين هر دو در يك جهت و در يك خط حركت مي‌كردند. كمااينكه حسينيه ارشاد را مرحوم مطهري بنيان گذاشت و دكتر شريعتي به دعوت شهيد مطهري يكي از سخنرانان موفق حسينية ارشاد شد. و نيز مي‌دانيم كه كارهاي مشتركي را اينها با هم داشتند. مثلاً «محمد(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) خاتم پيامبران» را مرحوم مطهري طرحش را ريخت و اقدام اساسيش را كرد و يكي از نويسندگان آن كتاب (كه دو مقاله در آن كتاب دارد) مرحوم شريعتي بود.

در يك برهه‌اي از زمان - آن وقتي كه هنوز جزئيات مسائل آشكار نشده بود - اينها در يك جهت و در يك خط حركت مي‌كردند. آن خط را اگر بخواهيم به طور كلي معرفي كنيم، بايد بگوئيم «خط بازنگري متجددانه اسلام» يا «نهضت بازشناسي اسلام»، يا «تجديد حيات فكري اسلام». منتها دو مسئله وجود داشت:

يكي اينكه همان طور كه قبلاً اشاره كردم، آقاي مطهري به مسائل زيربنائي و فكري و فلسفي و اعتقادي مي‌پرداخت. مرحوم شريعتي به مسائل اجتماعي و آنچه كه به جريانهاي موجود در جامعه نظر داشت بيشتر اهميت مي‌داد. كتابهاي هر كدام از ايشان نشان دهندة اين تفاوت هست.

مسئله دوم اين است كه وقتي كه اين دو جريان پيش رفتند، و هر كدام به نقاط تعيين كننده‌اي رسيدند، معلوم شد كه در پاره‌اي از مباني با هم اختلاف نظر دارند؛ يعني مرحوم مطهري، طرفدار مراجعه به استنباط از منابع ناب اسلامي و كتاب و سنت بود. صددرصد معتقد به اين بود كه بايستي ما تفكرمان را از كتاب و سنت بگيريم؛ در حالي كه مرحوم شريعتي تحت تأثير بسياري از افكار زمان خودش قرار داشت و از آن افكار اطلاع داشت، و آن افكار در برداشتهاي اسلامي‌اش اثر مي‌گذاشت. بنابراين با وجود وجوه مشتركي كه با مطهري داشتند، يك مرزهاي اختلافي هم با همديگر پيدا مي‌كردند و اين دو مسئله به نوبه خود حوزة تأثير را و نوع تأثير را تعيين مي‌كرد.



پي نوشت:
*. برگرفته از سرگذشت‌هاي ويژه از زندگي استاد شهيد مطهري به روايت جمعي از فضلأ و ياران، تهيه و تنظيم شوراي نويسندگان، ناشر: مؤسسه نشر و تحقيقات ذكر، ص95.