خود آگاهی واستحمار - دکتر شریعتی

این ابراهیم ادهم  یک الدنگ بی معنا یک اشرافی خرپول بیدرد بیکاره ای بوده که تفریحش شکار بوده...  

لذتش این بود که برود مادری  فرزندی پدری رااز بین حیوانات با تیر بزند حیوان انجا بیفتد ویک قهقه کثیفی سردهدوبرود.

به گوشت وپوست احتیاجی نداشت

داستان او افسانه است اماافسانه ای راست ترازحقیقت.........

یک روزکه داشت باسرعت دنبال شکاری میرفت  یکمرتبه یکی جلواسبش راگرفت وفریادی صاعقه اسابرسرش  که:

ای ابراهیم خداتورابرای این افرید؟

اومی ایستد..."خوداگاهی"

تو....تو...؟

ما هیچوقت خودمان نیستیم  متوجه "خود" مان نیستیم

"تو..."تو.......

یکمرتبه  مثل اینکه برای اولین بار کسی را شناخته باشد

...وجودی ...عظمتی را شناخت.

ایستاد برگشت .

اما "ابراهیم ادهم" برگشت

انسان دربرابرصعودعظمتش عروج معنوییت وتعالی روحش احساس کوچکی وحقارت میکند.


لینک دانلود فایل پی دی اف http://mahdirah.persiangig.com/document/Khod%20Agahi%20va%20Estehmar.pdf/download


جلال آل احمد از نگاه دکترعلی شریعتی


 سخرانی دکتر در مدرسه ی عالی دختران
در این سخنرانی که در دو جلسه در مدرسه ی عالی دختران، با عنوان استحمار و راه سوم ایراد شده است، دکتر به مسایل مختلف در مورد استحمار و استثمار کشورهای جهان سوم به خصوص ایران از طریق نظام سرمایه داری کشورهای غربی و راه حل های مقابل با آن می پردازد. در این سخنرانی، دکتر شریعتی یادی از جلال و ذکر خاطره ای و بیان نظرات خود در مورد جلال می کند.
* سخن دکتر علی شریعتی :بعد از مرگ جلال، سه سال پیش(این سخنرانی در سال 1351 ایراد شده و جلال در 18 شهریور 1348فوت کرد- نکته ی دیگر اینکه در اینجا، تعدادی از حضار از دکتر می پرسند که آیا منظورتان از جلال، "جلال آل احمد" است که دکتر پاسخ می دهد) بله ، بله، به غیر از این جلال نداریم که. بعد از مرگ جلال آل احمد، من یک حالت روحی خاصی پیدا کردم که هنوز از عزای او روحم بیرون نیامده است. یک کسی که به سراغ ما آمد،اما زود رفت. یک کسی که در عمرش، ناگهان به سراغ مردم آمد، ناگهان به سراغ ایمان ما آمد، آنچه مردم همراه در آن بودند و روشنفکران همواره از آن می گریختند، جرات کرد و به سراغ ما آمد. جرات کرد. و این جراتش برای من ارزش دارد. عده ای هستند که می توانند حقیقت را بفهمند، اما جرات قضاوت، جرات صراحت، جرات اعمالش را ندارند، برای اینکه به شخصیتشان بر می خورد. یک تیپی دارند، یک خصوصیتی دارند، این خصوصیت، این تیپ، اینها را براساس این ارزش ها می شناسد. اگر که بگویند اینجوری فکر می کنم، این عقیده ام هست، در اینجا صحبت می کنم، با آنها همجهت شدم، به اینها معتقد شده ام، این ارزش هاش فرو می ریزد. و نگاه ها به شخصیت او فرو می ریزد. این است که به صورت پوشالی و دروغین، و جور دیگر، خودش را جلوی مردم نگه می دارد. برای اینکه سرمایه اش این است، هویت و شخصیتش این است. بعضی ها شخصیتا باید دروغین باشد.تکان بخورند فرو می ریزند و می شکنند. یکی از آقایان صحبت می کرد که انسان باید باوقار باشد .جلوی بچه ها چون شخصیت ندارند، باید شخصیتش را حفظ کند. اگر یکم یه تشر بزنند، آدم ناگهان شخصیتش از بین می رود. شخصیت، اینجوری؟ شخصیتی که بخواهد با یک تکان کوچک، باطل بشود، بهتر آنکه خودت باطلش کنی.
او (جلال) جرا کرد. جرات کرد که بر خلاف همه ی ارزش هایی که در گروه خودش، ساخته و پرداخته شده بود و آنجا هم یک قطب بزرگ و مرجع بزرگ شده بود. این آدم، معمولی نبود. این دست سوم و چهارمی ها خیلی برای خودشان ارزش قایلند. آدم بزرگ که می شود، خیلی گستاخ می شود. آنچنان که خودش را مرجع می کند و خودشرا بر مردم تحمیل می کند. ارزش هایی که مردم به آن معتقدد را کنار می گذارد و با آن ها در می افتد و به آنها حمله می کند و عوضش می کند. آنها دیگر، از ارزش های موجود، اتفاده می کنند، تغذیه می کنند، و از حیثیت هایی که کاملا در جامعه ، مشخص شده از آنها و از انتساب به آنها، یک شخصیتی برای خودشان درست می کنند.
او(جلال) به سراغ ما آمد. به سراغ آن ایده آلی که ما همواره در آرزویش بودیم، و معمولا متاسفانه این فرهنگ عظیم ما که ارزش ها و حادثه های بزرگ و فضیلت های بزرگ انسانی در آن حضور دارد، اینها دست کسانی بود که ارزش نگهداری، عرضه کردن و دادن به نسل بعدی و عرضه کردن در دنیا را ندارند. منجمدند، کهنه اند، بی ریشه اند و این فرهنگ عظیم در دست آنها مانند دندانهای بسیار بزرگ است در دست یک قوم قدیم. اما نبوغ هایمان، ارزش های فکری امان، قلم هایمان، هنرمندانمان، نویسندگانمان، آنها که دنیا را می شناسند، ارزشها را می شناسند، تمدن ها را می شناسند، با جامعه ی زمان آشنایی دارند، آنها به عنوان تجددمابی ، از انسانیت دور شده اند یا بعد بیگانه شده اند و یا بعد، همینکه فرهنگ ما را فهمیدند، به شکل منحط فهمیدند، بنابراین از کنارش گذشتند و جلال که از آن قطب عالم به سوی مردم، به سوی ایمان ما، به سوی مذهب ما، فقط و سه قدم بیشتر برنداشته بود، اما قدم هایی بود که بسیار تکان دهنده بود. طلیعه ی یک فهم تازه بود. و آن، برگشتن روشنفکر به میان مردم بود. به راستی! نه از این اداها که هنوز هم خیلی ها به تقلید از فرنگی ها به میان توده می آیند. توده فکر می کنند یعنی اینکه بیایند تو قهوه خانه ی قنبر، بخوانند. خیال می کنند اینطوری باید به میان "توده" آمد. به میان توده یعنی به میان فرهنگ، در مسیر احساس، در مسیر بینش توده آمد. و در مسیر مذهبی و در مسیر اعتقادی و در مسیر ادبیات توده آمد. به مسیر تاریخ مردم آمد. یک روز که جلال در این سفر آخر به مشهد آمده بود ، با هم که راه می رفتیم، یک پارچه ای روی دوشش انداخته بود و یکی از این دهاتی ها که زوار حرم بود به جلال گفت: "بابا، این فروشیه؟" جلال گفت:"نه عمو جان ، نه عمو جان" بعد که طرف رفت دیدم جلال خوشحال شد. گفت این چقدر موفقیت بزرگی بود برای من. گفتم چی؟ گفتش اینکه دهاتی زوار مشهد، من را با تیپ خودش اشتباه کرد و این برای من موفقیت بزرگی بود.که لااقل آنقدر بهش نزدیک شده ام ، آنقدر به تیپش نزدیک شده ام که من را جزء خودشان در چشم همدم نگاه می کنند و من را عوضی می گیرند. یعنی آنقدر شبیه شدم که اشتباه می کنند. و این برای خود من موفقیت بزرگیه. به جلال گفتم: آره، ولی جوابت او را از این اشتباه درآورد.وقتی گفتی " عمو جان" یعنی اینکه اشتباهی گرفتی،عوضی گرفتی. برای اینکه کسی از تیپ خودش، اینطوری بهش جواب نمی دهد.
ولی به هرحال کسی که به جای روشنفکر معمولی که ناراحت می شود از اینکه اشتباه گرفته اندش با یک عامی، با یکی از زوار مشهد، یکی از این امل ها، ناراحت می شود ، این خودش احساس موفقیت می کرد. و حج کرد و حج نامه نوشت . روی سنت ها تکیه کرد. و روی چیزی که میگفتند باید آنرا کنار گذاشت و اینها با فرهنگ و تمدن اروپا هیچ سنخیتی ندارد، او روی آنها انگشت گذاشت ، آنها را معنی کرد.
اما دیری نپایید، در این آخرین فصل زندگیش که بزرگترین فصل زندگیش بود و تولد جدید درستین یافته اش بود، سه چهار سال بیشتر عمر نکرد و اگر می ماند برای ما چقدر بزرگ می شد و چقدر به این تیپ آدم ها احتیاج داریم. ولی لااقل اگر چند نفر می بودند و یا حداقل خودش(جلال) کمی بیشتر می ماند ، به تیپ ماها، به تیپ شماها(دانشجویان) می توانست بگوید که در دنیا چه خبر است و به سراغ چه چیز ها رفت. خیلی  چیزها که دنبالش می گردیم، اما در جاهای دیگر، در افق های دیگر است . اما اگر از یک زاوبه ی دیگر به آن نگاه کنیم ، نه از زاویه ی یک متجدد و نه از زاویه ی یک متعصب کهنه. از زاویه ی یک نبوغ تازه و یک بینش درست . از آنجا اگر به آن نگاه کنیم خیلی چیزها می توانیم پیدا کنیم. خیلی چیزها که حتی تصورش را نداریم.
بعد از آن اتفاق و آن حرفی که جلال گفت (فلان دهاتی زایر مذهبی که مرا با خودش اشتباه گرفت) من او را با خودم اشتباه گرفتم. درست حس کردم که خبر مرگ خودم را شنیدم و بعد این حال شتابزدگی در من ایجاد شد . شتابزدگی به این دلیل که مرگ به ناگهان فرا می رسد.


************    ******************   **************************************


زندگي يک شورشي
زندگي وآثار جلال َآل احمد
جلال آل احمد در پنج شنبه يازدهم آذر 1302 هجري شمسي مطابق با بيست ويکم شعبان 1342 در محله سيد نصرالدين [محله بازار] تهران و در خانوادهاي مذهبي- روحاني به دنيا آمد. پدرش سيد احمد طالقاني امام جماعت مسجد پاچنار و از روحانيان برجستهي زمان خود بود و مادرش خواهر زادهي شيخ آقابزرگ تهراني صاحب الذريعه بود.
مراحل زندگي آل احمد را ميتوان در پنج دورهي زماني زير خلاصه کرد:
1. 1322-1302: دوران کودکي و نوجواني؛
2. 1326- 1322: دوران جواني و عضويت در حزب توده؛
3. 1332-1326: انشعاب از حزب توده و عضويت در حزب زحمتکشان و نيروي سوم؛
4. 1341- 1332: انشعاب از نيروي سوم و «نگريستن در خويش»؛
5. 1348- 1341: در جستجوي اصالتها و تامل در «غربزدگي» تا وفات.

1. کودکي و نوجواني
دوران کودکي و نوجواني جلال در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال به او اجازهي درس خواندن در دبيرستان را نداد و او را براي آموختن دورس حوزوي به مدرسهي مروي فرستاد. جلال در اين دوره مخفيانه به کلاسهاس شبانهي دارالفنون ميرود. جلال در سالهاي آخر دبيرستان با حرفهاي کسروي و شريعت سنگلجي آشنا ميشود و به مطالعهي مجلات حزب توده ميپردازد. وي با همکاري چند تن از دوستان خود انجمن تبليغات اسلامي به نام «انجمن اصلاح» را تشکيل ميدهد. وي در دورهي عضويت در انجمن اصلاح، به ترجمه و چاپ کتاب «عزاداريهاي نامشروع» ميپردازد که نوشتهي روحاني اصلاح طلبي به نام سيد محسن عاملي است و در آن به نقد زنجير زني و قمه زني ميپردازد.
جلال در سال 1322 ديپلم ميگيرد و به اصرار پدر روانهي نجف ميشود تا تحصيلات حوزوي خود را در آن شهر زير نظر شيخ آقابزرگ تهراني (دايي مادر اش)کامل کند. اما در آن شهر بيش از سه ماه دوام نميآورد و به ايران باز ميگردد اما در بازگشت رفتارش تغيير کرده است و گاهي دست بسته و گاهي بدون مهر نماز مي خواند و به همين دليل انگ لامذهبي ميخورد.

2. جواني و حزب توده
جلال در سال 1322 وارد دانشسراي عالي تهران ميشود و در رشتهي ادبيات فارسي به تحصيل ميپردازد. وي در سال 1323 به حزب توده ميپيوندد و پلههاي ترقي را در اين حزب به سرعت طي ميکند. اولين مجموعه از قصههاي جلال به نام «زيارت» در مجلهي سخن شمارهي نوروز 1324 چاپ ميشود. از اين موقع به بعد قصههاي جلال در مجلهي «سخن» و «مردم براي روشنفکران» چاپ ميشود. جلال در اسفند 24 قصههاي چاپ شدهاش را در در کتاب «ديد و بازديد» گردآوري مي کند.
جلال در سال 1325 مدير داخلي «ماهنامهي مردم» به سردبيري احسان طبري مجلهي تئوريک حزب توده ميشود. وي در همان سال همچنين مدير داخلي هفتهنامهي «بشر براي دانشجويان» ارگان دانشجويان حزب توده به مدير مسئولي کيانوري ميشود. جلال در طول چهار سال عضويت در حزب توده (1323 تا 1326) از يک عضو عادي به عضويت در کميتهي حزبي تهران و نمايندگي کنگره در ميآيد. جلال در سال 1324 از منزل پدري مي گريزد و به اين طريق خود را از سختگيريهاي مذهبي پدر نجات ميدهد. جلال در سال 1326 دومين کتاب خود به نام «از رنجي که ميبريم» را چاپ ميکند. درهمان سال وي به تشويق صادق هدايت و احسان طبري کتاب «ديگري» از پل کازانوي فرانسوي را ترجمه کرد و به نام محمد وآخرالزمان به چاپ سپرد. پل کازانو در اين کتاب سعي درعامي جلوه دادن پيامبر اسلام و ابتلاي آن حضرت به صرع داشته است. اين کتاب آشوبي به پا کرد چنانکه عدهاي به چاپخانه حمله کردند و فرمهاي چاپي کتاب را يکسره نابود کردند و قصد کشتن مترجم را داشتند که جلال با کمک دوستاناش از چاپخانه ميگريزد. پيرو اين ترجمه حکم تکفير جلال صادر ميشود و برادر جلال (محمد تقي طالقاني از شاگردان برجسته آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني)، از مدينه به تهران ميآيد تا جلال را پيدا کند و حکم شرعي را در مورد او اجرا کند. نهايتا جلال به يکي از روحانيان دوست پدر پناه ميبرد و مراتب پشيماني خود را ابراز مي دارد و آن روحاني نيز به نزد پدر جلال شفيع ميشود و داستان پايان ميپذيرد.
آل احمد در سال 1325 دورهي ليسانس ادبيات فارسي خود را پايان ميدهد.

3. انشعاب از حزب توده
آل احمد با ديدن بي صداقتي رهبران حزب توده و وابستگي اين حزب به روسيه، در آذر 1326 به اتفاق جمعي از حزب توده انشعاب ميکند. آل احمد پس از انشعاب، شروع به نوشتن کتاب سه تار مي کند. او در اين کتاب سخت گيري هاي مذهبي را مورد انتقاد قرار مي دهد. وي هم چنين به ترجمه و چاپ چندين رمان از زبان فرانسه مي پردازد. قمار باز از داستايوفسکي (1327)، بيگانه از آلبر کامو (1328)، سوء تفاهم از آلبرکامو (1329) و دست هاي آلوده از سارتر (1331). وي هم چنين زن زيادي را در 1331 مي نويسد و بازگشت از شوروي اثر آندره ژيد را ترجمه مي کند. جلال در بهار 1329، با سيمين دانشور- که او نيز دانشجوي دانشکده ادبيات بوده است- ازدواج مي کند. اما پدر جلال که نمي توانست ازدواج پسرش را با دختري غير سنتي و فاقد حجاب تحمل کند هنگام عقد آن ها به قم رفت و تا ده سال به خانه جلال پانگذاشت. مدتي بعد جلال دوره دکتري را نيمه کاره رها ميکند.
اوج سياسي بودن جلال در 1322-1329 است. او در 9 اسفند 31 با عده ديگري از «نيروي سومي ها»، بعد از اطلاع از محاصره منزل دکتر مصدق، فورا به آن جا مي رود و در مقابل منزل دکتر مصدق به دفاع از او سخنراني مي کند؛ اشرار قصد جان او را ميکنند و او زخمي مي شود. در همين ايام توده اي ها او را از پلکان دانشسراي عالي پرتاب مي کنند که دچار آسيب ديدگي وخيمي از ناحيه کمر مي شود.
از ارديبهشت 32 جلال به خاطر اختلافات فراوان و انشعاب هاي متعدد، عملا سياست را کنار مي گذارد اما در پاييز همان سال، توسط ماموران تيمور بختيار دستگير مي شود. اما پس از يک روز يا سپردن تعهد نامه اي به اين مضمون که من سياست را بوسيده و کنار گذاشته ام، با وساطت شوهر خاله سيمين دانشور آزاد مي شود.

4. نگريستن در خويش
کودتاي 28 مرداد، ضربه سنگيني بر پيکر آزادي خواهان و مبارزين با استبداد وارد کرد. آل احمد نيز دچار افسردگي شديدي گرديد. حاصل اين دوران و تحولات آن، «اورازن» در ارديبهشت 39، «تات نشين هاي بلوک زهرا» در مهر37 و «جزيره خارک» و «درّ يتيم خليج» در خرداد 39 بود. وي هم چنين درسال 37 «سرگذشت کندوها» را به چاپ رساند که شکست جبهه ملي و برد کمپاني ها را در قضيه نفت، با استعاره و کنايه و از زبان حيوانات بيان ميکرد. در همان سال ها «مدير مدرسه» را منتشر کرد و در سال 40 «نون والقلم» را به طبع رسانيد.

5. بازگشت به اصالتها
جلال در اين سالها متوجه تضاد بنيادهاي سنتي جامعه و همچنين مستعمره شدن و مصرف زده شدن فرهنگ ايراني مي شود. اين تفکر مقدمهاي براي کتاب مهم و اثرگذار جلال يعني«غربزدگي» مي شود. او از سال 41 بازگشت معناداري به فرهنگ، مذهب و سنن ايراني و اسلامي دارد و اين مقوله را به عنوان وسيلهاي در برابر غربزدگي ميشناسد. اين دوره از زندگي آل احمد را دوره پختگي او و بازگشت به اصالت ميتوان ناميد. او در اين دهه، هر روز بيشتر به ذخائر فرهنگي و ملي و مذهبي ايران اميدوار ميگردد، به نحو صريحي به نقد استعمار و استبداد شاهنشاهي ميپردازد و به مسائل اجتماعي ايران اهميت ميدهد.
جلال آل احمد در اوج تلاش براي شناخت اصالتهاي خويش، در عين ناباوري در تاريخ 18 شهريور 1348، در اسالم گيلان، وفات ميکند. در باب چگونگي مرگ وي اختلاف نظر وجود دارد و برخي مرگ او را مشکوک دانستهاند.

زمينه هاي فکري آل احمد
زمينه هاي فکري موثر در آل احمد را مي توان به طور خلاصه و فهرستوار اين افراد يا گروهها و مکاتب فکري دانست:
أ. انديشههاي مذهبي
ب. انديشههاي کسروي
ت. انديشههاي مارکسيستي (چه مارکسيست لنينيستي و چه مارکسيست انتقادي مانند مکتب فرانکفورت)
ث. اگزيستانسياليسم (سارتر، کامو و هايدگر)
ج. نهيليسم (از طريق آشنايي با آثار کافکا، داستايوفسکي، يونگر، يونسکو و صادق هدايت).
ح. نيروي سوم (خصوصا انديشههاي خليل ملکي)
خ. مذهب و مکتب وابستگي (که در دهههاي 60 و 70 قرن بيستم تشکيل شد و تاکيد بر عامل خارجي در توسعه نيافتگي کشورهاي توسعه نيافته داشت).
[برگرفته از کتاب جلال اهل قلم (زندگي، آثار و انديشههاي جلال آل احمد)، حسين ميرزايي، سروش، تهران، 1382]

طالقانی می‌گفت انیس او در زندان، کتاب حج شریعتی بود  گفت‌وگو با محمدمهدی جعفری

هم‌صحبتی با استاد محمد‌مهدی جعفری که در زمره موثق‌ترین منابع تاریخ انقلاب اسلامی است، گفت‌وگو را به مسیر دیگری غیر از سؤالات محوری ویژه‌نامه می‌کشاند. تفکیک مخالفان سیاسی از مخالفان اعتقادی و عدم تمایل شهید مطهری به انتشار عمومی نامه‌اش درباره دکتر شریعتی به امام، از نکات جالب این مصاحبه است. 
http://drshariati.org

آیا پس از فوت دکتر و پیروزی انقلاب، همین روند در میان طرفداران دکتر شریعتی ادامه داشت؟ 
پس از انقلاب، ریزشی جدی در میان طرفداران دکتر ندیدم. در مورد شهید بهشتی باید بگویم من شنیدم ایشان پس از سفر چهار پنج ماهه‌ای که به اروپا و امریکا کرده‌بود، در مرداد ۵۷ طی سخنرانی‌ای در منزل آقای دکتر نکوفر از گردانندگان انجمن اسلامی پزشکان اعلام کرد این حرکت پیش‌رونده بر سه پایه استوار است: رهبری خمینی، ایدئولوژی شریعتی و مبارزه مسلحانه مجاهدین. این مربوط به قبل از انقلاب بود. پس از انقلاب هم باز در جلسه‌ای در منزل آقای همایون که بسیاری از آقایان حاضر بودند، آقای می‌ناچی از استاد محمدرضا حکیمی خواهشی کردند که بنا به وصیّت دکتر، کار اصلاح و ویرایش آثار چاپ نشده دکتر را بر عهده بگیرند که ایشان هم قبول کرد و تمام آن جمع هم از تصمیم ایشان استقبال کردند. حتی شهید باهنر در آن جمع، اعلام آمادگی کرد که حاضر است هر کمکی از دستش برآید انجام دهد و گفت که حاضر است دفتر نشر فرهنگ اسلامی را جهت کمک به این کار اختصاص دهد. از طرف شهید مفتح هم تا این اواخر من ندیدم اظهار نظری بر خلاف آرای دکتر شنیده شود. 


به عنوان آخرین سؤال، چه انگیزه‌هایی باعث شده‌بود که مرحوم طالقانی در میان روحانیون، جدی‌ترین مدافع دکتر شریعتی باشد؟ 
آیت‌الله طالقانی ادامه دهنده جریان اصیل اصلاح‌طلبی است که از سال ۱۳۱۸ پرچم اصلاح‌طلبی را به دوش می‌گیرد. از این جهت ایشان بهتر از هر کسی دکتر شریعتی را درک می‌کرد، زیرا خود طالقانی پیشگام مبارزه با خرافات بود. آن زمان بین روضه‌خوان‌ها مشهور بود که می‌گفتند اگر در جلسه‌ای باشیم که آقای طالقانی هم باشد، نمی‌-توانیم منبر برویم، چون از‌‌ همان پای منبر ایشان نهیب می‌زد که این مزخرفات چیست که تحویل مردم می‌دهید. او دکتر را ادامه دهنده راه خودش و انسانی روشن می‌دانست. آقای طالقانی برای من تعریف می‌کرد که یک روز به منزل یکی از دوستان رفتم و در آنجا دکترشریعتی سوره «انا انزلنا» را می‌گفت. این‌کار تا ساعت دوازده ادامه داشت و من به قدری لذت برده‌بودم که اگر بیمار نبودم تا صبح هم حاضر بودم بنشینم و گوش بدهم. دقت کنید؛ این سخن را کسی می‌گوید که خودش مفسر مسلّم قرآن است. در جای دیگری هم آقای طالقانی تعریف می‌کرد در روزهای پایانی زندان که بیمار بودم با آقای طاهری اصفهانی هم‌سلول بودم و در آن لحظات، انیس ما کتاب حج دکترشریعتی بود. آن‌را به نوبت برای هم می‌خواندیم و حظ می‌بردیم. خاطره‌ای دیگر هم به یادم می‌آید. مراسم ختم شهید مطهری در حسینیه ارشاد بود که آقای طالقانی در آنجا گفتند: اینجا پایگاه دو شهید است که هر دو یک هدف داشتند، اما از دو راه متفاوت؛ دکتر شریعتی از راه جامعه‌شناسی و شهید مطهری از طریق کلامی و فلسفی.

روايت حج از نگاه دکتر شريعتي


شريعتي در حج

حج: يعني آهنگ، مقصد يعني حرکت نيز هم. و همه چيز با کندن از خودت، از زندگيت و ازهمه علقه‌هايت آغاز مي‌شود، مگر نه که در شهرت ساکني؟ سکونت، سکون، حج نفي سکون.چيزي که هدفش خودش است يعني مرگ. حج: جاري شو!

هجرت از " از خانه خويش " به " خانه خدا"،"خانه مُردم"!

اي برلب‌هاي ديگران ترانه‌ساز، آهنگ نيستان خويش کن!

موسم: و اکنون هنگام در رسيده است، لحظه ديدار است، ذي حجه است، ماه حج، ماه حرمت. جنگيدن، کينه ورزيدن و ترس. زمين را، مهلت صلح، پرستش و امنيت داده‌اند، خلق با خدا وعده ديدار دارند، صداي ابراهيم را بر پشت زمين نمي‌شنوي؟ و او در خانه‌اش ترا به فرياد مي‌خواند، دعوتش را لبيک گوي! پس اکنون که در "دار عمل" هستي خود را براي رحلت به " دار حساب " آماده کن، مردن را تمرين کن، پيش از آنکه بميري، بمير.

حج کن!

به ميقات رو، و با آنکه ترا آفريد وعده ديدار داري.

احرام در ميقات: ميقات لحظه شروع نمايش، و پشت صحنه نمايش است و تو که آهنگ خدا کرده‌اي و اکنون به ميقات آمده‌اي، بايد لباس عوض کني. لباس! کفن پوش.

رنگ‌ها را همه بشوي!

سپيد بپوش، سپيد کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماري که پوست بيندازد، از"من بودن" خويش بدرآي، مردم شو. ذره‌اي شو، در آميز با ذره‌ها، قطره‌اي گم در دريا،

" نه کسي باش که به ميعاد آمده‌اي"،

خيس شو که به ميقات آمده‌اي "

" بمير پيش از آنکه بميري "

جامه زندگيت را بدرآور،

جامه مرگ بر تن کن.

اينجا ميقات است.

نيت: نيت کن! همچون خرمايي که دانه مي‌بندد، اي پوسته، بذر آن"خود آگاهي"را در ضميرت بکار و خداآگاه شو،

خلق آگاه شو، خودآگاه شو.

و اکنون انتخاب کن،

راه تازه را،

سوي تازه را،

کار تازه را،

و خود تازه را.

نماز در ميقات: اي رحمن! که دوست را مي‌نوازي! اي رحيم که آفتاب رحمتت، جز تو ديگر کسي را نخواهم ستود که حمد ويژه توست. نماز ميقات! هر قيامش و هر قعودش، پيامي ‌است و پيماني که از اين پس، اي خداي توحيد هيچ قيامي‌و هيچ قعودي، جز براي تو و جز به روي تو نخواهد بود.

محرمات: هر چه تو را به ياد مي‌آورد، هرچه ديگران را از تو جدا مي‌کند، وهرچه نشان مي‌دهد تو در زندگي که‌اي؟ چکاره‌اي؟ هر چه يادگار دنياست، هرچه روزمرگيها را براي تو تداعي مي‌کند،

هرچه بويي از زندگي پيش از ميقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز مي‌گرداند، مدفون کن.

و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بيا، و اينک تو آمده‌اي، اينک پاسخش را مي‌دهي: لبيک!

لبيک اللهم لبيک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شريک

لک لبيک!

کعبه: در آستانه مسجدالحرامي، اينک، کعبه در برابرت! يک صحن وسيع و در وسط يک مکعب خالي، ناگهان بر خود مي‌لرزي! حيرت، شگفتي، کعبه در زمين، رمزي از خدا در جهان

مصالح بنايش؟ زمينش؟زيورش؟

قطعه‌هاي سنگ سياهي که از کوه "عجون" کنار مکه، بريده‌اند و

ساده، بي‌هيچ هنري، تکنيکي، تزئيني، برهم نهاده‌اند و همين!

و کعبه روبه همه، رو به هيچ، همه جا، و هيچ جا،

"همه‌سوئي"يا"بي‌سوئي"خدا!

رمز آن: کعبه!

امّا....

شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضميمه‌اي دارد که شکل آن را

تغييرداده‌اند، بدان "جهت" داده است،

اين چيست؟

ديواره کوتاهي، هلالي شکل، رو به کعبه.

نامش؟

حجر اسماعيل!

حجر! يعني چه؟

يعني دامن!

راستي به شکل يک "دامن" است، دامن پيراهن، پيراهن يک زن!

آري،

يک زن حبس،

يک کنيز!

کنيزي سياه‌پوست،

کنيز يک زن،

اين دامان پيراهن‌ هاجر است، داماني که اسماعيل را پرورده است،

اينجا " خانه ‌هاجر " است

و اينجا، خانه خدا، ديوار به ديوار خانه يک کنيز؟ و تمامي‌حج به خاطره‌ي ‌هاجر پيوسته است،

و هجرت، بزرگترين عمل، بزرگترين حکم، از نام‌ هاجر مشتق است،

پس هجرت؟

کاري‌ هاجروار!

و اي مهاجر که آهنگ خدا کرده‌اي، کعبه‌ي خدا است و

دامان‌ هاجر!

طواف: آفتابي در ميانه و برگردش، هر يک، ستاره‌اي، در فلک خويش،

دايره‌وار، برگرد آفتاب

به رود بپيوند تا جاودان شوي، تا جريان يابي تا به دريا رسي،

چرا ايستاده‌اي؟ اي شبنم؟ در کنار اين گرداب مواج خويش آهنگ،

که با نظم خويش، نظم خلقت را حکايت مي‌کند، به گرداب بپيوند!

قدم پيش نه!

حجرالاسود، بيعت: از"رکن حجرالاسود" بايد داخل مطاف شوي، از اينجاست که وارد منظومه جهان مي‌شوي،

حرکت خويش را آغاز مي‌کني،"در مدار" قرار مي‌گيري، در مدار خداوند، اما در مسير خلق!

در آغاز بايد، حجرالاسود را"مس" کني. با دست راستت، آن را لمس کني

و بيد رنگ خود را به گرداب بسپاري.

اين"سنگ" رمزي از"دست" است، دست راست، دست کي؟

دست راست خدا.

طواف مي‌کني، ديگر خود را بياد نمي‌آوري، به جاي نمي‌آوري، تنها عشق است،

جاذبه عشق و تو يک "مجذوب"!

از طواف خارج مي‌شوي، در پايان هفتمين دور؟

هفت؟ آري!

اينجا هفت، شش به علاوه يک نيست، يعني که طواف من برگرد خدا،

و هفت؛ ياد آور"خلقت جهان" است.

و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهيم.

اينجا کجاست؟ مقام ابراهيم، قطعه سنگي با دو رد پا،

ردپاي ابراهيم، ابراهيم بر روي اين سنگ ايستاده و

حجرالاسود-سنگ بناي کعبه- را نهاده است.

و اکنون

جاري شو، سيل شو،

بکوب و بروب و بشوي و......

...... بر آي!

حج کن!

و اکنون ابراهيمي ‌شده‌اي!

مقام ابراهيم: اکنون به آن من راستينت رسيده‌اي.....

در مقام ابراهيم مي‌ايستي، پا جاي پاي ابراهيم مي‌نهي؟

روياروي خدا قرار مي‌گيري، او را نماز مي‌بري.

ابراهيم‌وار زندگي کن، معمارکعبه‌ي ايمان باش

سرزمين خويش را منطقه حرم کن،

که در منطقه حرمي‌!

سعي: نماز طواف را، در مقام ابراهيم پايان مي‌دهي

و آهنگ"سعي"مي‌کني، ميان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سيصد و اند متر.

سعي، تلاش است، حرکتي جستجوگر، داراي هدف، شتافتن، دويدن

در طوف، در نقش ‌هاجربودن،

و در مقام، در نقش ابراهيم و اسماعيل، هر دو.

و اکنون سعي را آغاز مي‌کني،

و باز به نقش‌ هاجر برمي‌گردي.

هاجر تنها،

دوان بر سرکوههاي بلند بي‌فرياد!

در جستجوي آب!

آري آب، آب خوردن!

نه آنچه ازعرش مي‌بارد، آنچه از زمين مي‌جوشد!

مادي مادي! همين ماده‌ي سيالي که بر زمين جاري است و زندگي مادي

تشنه‌ي آن است، بدن نيازمند آن است، که در تن تو

خون مي‌شود، که در پستان مادر شير مي‌شود، و در دهان

طفل آب است!

طواف، روح و دگر هيچ!

و سعي، جسم و دگر هيچ!

و ناگهان، يکباره معجزه‌آسا!

- به قدرت نياز و رحمت مهر-

زمزمه‌اي!

"صداي پاي آب"،

زمزم!

و تقصير، پايان عمره: و درپايان هفتمين سعي، بر بلنداي مروه،

از احرام برون آي، اصلاح کن، جامه‌ي زندگي بپوش،

آزاد شو، از مروه، سعي را ترک کن، تنها و تشنه با دستهاي

خالي، به سراغ اسماعيلت،

تنهايي تو به سر آمده است،

زمزم، در پاي اسماعيل تو مي‌جوشد،

خلق در پيرامون تو حلقه زده‌اند،

و چه مي‌بيني؟

اي خسته از"سعي"

بر عشق تکيه کن!

اي انسان مسئول!

بکوش!

که اسماعيل تو تشنه است،

و اي"انسان عاشق"

بخواه!

که عشق معجزه مي‌کند.

گوشت را، بر ديواره قلبت بنه، به نرمي ‌بفشر، زمزمه‌اش را مي‌شنوي،

از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،

از آن بياشام، در آن شستشو کن.

اميد آنکه اين طواف و اين شستوي روحاني نصيب همگي ما گردد

"آمين"

توحيد و شرك  بخش ۳  دکتر علی‌ شریعتی


پس دوگانه‌پرستي كه يك مذهب شرك است، از وقتي پيدا مي‌شود كه دوگانه بودن بشري به وجود مي‌آيد، و دو قطب داشتن و دو خالق و دو مدبر و دو خداوند و اعتقاد به دوگانگي در همه جهان براي اين است كه بتوانند زندگي دوگانگي بشر اوليه را، كه به قابيل و هابيل تقسيم شده است، منطقي جلوه بدهند. ديگر آدمها با هم ارتباط ندارند، چون آدم تقسيم شده به قابيل و هابيل. ديگر آدم نيست، آدم مرد و حالا يا قابيل و يا هابيل است، اين قابيل نمونه مجسم طبقه حاكم جامعه‌اي است كه تقسيم به دو قطب متضاد شده است. قابيل را مي‌بينيم كه آدمي مذهبي بود اما مذهب را وسيله دست خودش كرده بود براي توجيه وضع خودش؛ براي اينكه به برده بگويد تو زاده خداي ديگري و به خودش بگويد و به او بقبولاند كه من زاده خداي ديگري هستم. اين قابيل كه در طول تاريخ تبديل به طبقه حاكمه مي‌شود ـ در رابطه حاكم و محكوم ـ و بر تاريخ حكومت مي‌كند، خود اين قابيل كه يك فرد، يك مسلط، ارباب، و يك صاحب بشر است، كم كم در طول تكامل تاريخ تبديل مي‌شود به سه بعد. همين يك قابيل سه قيافه پيدا مي‌كند: يكي در قيافه زور، يكي در قيافه زر، يكي در قيافه دين تكامل پيدامي كند. و اين سه عنصر، طبقه حاكم را عليه مردم مي‌سازند ـ طبقه حاكم در طول تاريخ از اين سه عنصر، درست شده است. وقتي كه جامعه‌هاي ديگر رشد پيدا كرده ـ جامعه‌هايي كه ما مي‌شناسيم: جامعه رم، جامعه ايران باستان، جامعه فلسطين، جامعه بين النهرين ـ پيغمبران ما كه قيام مي‌كنند، در برابر اين طبقه با اين سه قيافه مواجه مي‌شوند؛ اين سه طبقه را، كه سه سمبل است، قرآن به صورت سه شخص به بشريت معرفي مي‌كند. گاه به صورت اسم و صفت مي‌گويد: ملأ، مترفين و احبار يا رهبان:

۱ - ملأ، چشم پركن‌ها هستند يعني نمايندگان زور در جامعه بشري. ملأ، يعني كسي كه وقتي در جامعه راه مي‌رود چشم را پر مي‌كند.
۲ - مترف، ثروتمنداني كه هيچگونه مسئوليت مذهبي و بشري و اخلاقي نمي‌شناسد، بخاطر اينكه تكبري كه زاده ثروت و تمكن آنها است آنها را از هر مسئوليت انساني بري كرده. مترف، يعني كسي كه مثل بوقلمون نر توي خيابان كه راه مي‌رود، جور ديگري راه مي‌رود!
۳ - رهبان، يعني متوليان معابد ـ دين‌ها ـ، نمايندگان اديان.

يكي نيروي ديني جامعه در دستش بوده، راهب بوده، حبر بوده و احبار بوده است: روحانيون مذاهب و طبقه روحاني در مذاهب يعني طبقه رسمي يكي مترفين بودند: طبقه اقتصادي؛ و يكي ملأ بودند كه طبقه سياسي و قدرت اجتماعي در دستشان بود. اين سه بافت، بافت واحدي را مي‌ساختند و يك طبقه را تشكيل مي‌دادند، اما سه قيافه داشتند. در داستان موسي مي‌بينيم يكي فرعون است كه در برابر نهضت موسي مي‌ايستد: نماينده قدرت سياسي جامعه، نماينده ملأ. يكي قارون است كه در برابرش مي‌ايستد: نماينده قدرت اقتصادي جامعه بشري. يكي ساحره و نماينده همه بلعم باعورا است كه روحاني فاسد بني اسرائيل است. مي‌بينيم فرعون و قارون و بلعم باعورا، يكي نماينده مذهب و يك نماينده اقتصاد و يكي نماينده قدرت سياسي جامعه است، كه هر سه با هم همكارند و هر سه همدست در برابر نهضت موسي، چوپاني كه يك مرتبه از صحرا آمده و با چوب دستي چوپاني مي‌خواهد علي رغم همه اين قدرت‌ها قيام كند.

آيا الان در ذهن شما اين طوري نقش نبست كه يك طبقه است و سه قيافه دارد: همان قارون بود كه حالا شد بلعم باعورا و فرعون؛ همان قابيل بود كه حالا شد فرعون و بلعم باعورا و قارون؛ همان يك آدمي بود كه براي اولين بار برادركشي را بخاطر منافع شخصي و انحصارطلبي در تاريخ بشر آغاز كرد و همين آدم، مسلط بر تاريخ شد و بعد همين آدم در تكامل سه قيافه پيدا كرد. اين سه قيافه سه جور آدم جدا از هم‌اند، اما در عين حال يك قدرتند و قدرت حاكم بر سرنوشت تاريخ و انسانها و ناس و توده‌هاي مردمند. پس ما الان معني تثليث را فهميديم. تثليث را كه در مسيحيت مي‌شناسيم: اب و ابن و روح القدس؛ هم پدر است، هم پسر است و هم روح القدس؛ هم سه تا است، يعني پدر جدا، روح القدس جدا، و پسر جدا است و هم در عين حال هر سه شخص جدا از هم و مستقل از هم، ذات واحدي هستند. اين كدام است؟ اين خداي جهان نيست؛ خداي جهان اگر سه عنصر و سه ذات جدا از هم‌اند، نمي‌توانند يك ذات باشند؛ اگر يك ذات است، نمي‌شود سه ذات جدا از هم باشد؛ اين همان طبقه حاكم جامعه بشري است كه در عين حال كه يك ذات است سه قيافه دارد.

پس تثليث يك شرك نوع دوم است كه ظاهراً نام مذهب دارد و ظاهراً نام معبود و خدا دارد، اما يك ذات در سه قيافه جدا از هم است و راست هم هست اما ما خيال مي‌كنيم درباره خدا صحبت مي‌كند. نه، درباره آن طبقه صحبت مي‌كند، طبقه‌اي كه هم دين مال اوست و در دست اوست و هم پول در دست اوست و هم زور در دست اوست؛ خدا را هم همان او مي‌سازد، يعني خداي شرك را و دين شرك را هم همان مي‌سازد. كي مي‌سازد؟ ملاهاي رسمي اديان گذشته مي‌ساختند ـ دين را و خدايان را ـ، به ضرر بشر مي‌ساختند و به نفع طبقه‌اي كه خودشان عضو لايتجزي آن طبقه بودند.

روحانيون طبقه قرون وسطي و مؤبدان قديم ايران باستان گاه بيش از هشتاد درصد ـ به قول آلبرماله ـ زمين‌هاي زير كشت سرزمين خودشان را در اختيار خودشان داشتند. در داستان «اختون»، كه يكي از خدايان بين النهرين است، شاعري مي‌گويد كه «اين اختون، كه خداي ما است، بقدري حريص است، بقدري چپاولگر و متجاوز است كه حتي لقمه‌اي را كه از صبح تا شب من به رنج از توي جامعه و زندگي به دست آوردم و آن را به چه رنج و بدبختي حالا به دهن بچه كوچكم مي‌كنم، از دهان بچه كوچكم مي‌قاپد و نمي‌گذارد بچه‌هاي من شكمشان سير شود». كنايه مي‌زند به صاحبان معابد كه همه پول مردم را غارت مي‌كردند بنام خداياني كه ساخته بودند.

بنابراين سه خدايي وجود دارد؛ سه عكس از خدايان كشيده‌اند: يك خدا در يونان است به اسم «زاگره». اين خدا يك گردن دارد، يك كله دارد، اما سه چهره دارد. يكي در هند است، كه هيچ ربطي به خداي يونان ندارد، به اسم « ويشنو»؛ اين هم يك گردن، يك كله و سه چهره دارد. يك خدا هم در مسيحيت است (بيچاره حضرت مسيح)؛ يك گردن، يك كله از فلسطين گرفتند و بعد سه چهره به او دادند. الان عكس حضرت مسيح در تثليث (ترينيته Trinite) كاتوليك اين است: يك سر است كه سه چهره شبيه به هم و كنار هم دارد، به اين صورت كه يك ابرو دارد؛ اين ابروي وسطي، ابروي چپ چهره اولي و ابروي راست چهره دومي است؛ ابروي چپ چهره وسطي ابروي راست چهره سومي است؛ يك چنين هيكلي مثل كوبيسمهاي پيكاسو درست كرده است! اين سمبل خداي عالم نيست، اين سمبل طبقه حاكم رم است كه خدا را به صورتي در آورده است كه توجيه كننده سه بعدي بودن يك بعد، سه قيافه داشتن يك گردن و سه چهره بودن يك اندام است، كه طبقه‌اي است كه سرنوشت زندگي و فكر و ايمان و قدرت و ماده جامعه در دستشان بوده، به سه قيافه. اين اِمِرِل است كه مي‌گويد: در قرون وسطي خلاصه قضيه اين بوده: يكي گردن مردم را به زور مي‌گرفته و نگه مي‌داشته، يكي ديگر جيب او را خالي مي‌كرده، يكي ديگر به گوشش مي‌گفته «صبر كن، خدا بزرگ است»! اين سه نفر در طول تاريخ با همديگر همكاري مي‌كردند. تثليث يعني اين، شرك يعني اين.

چند خدايي چيست؟ يك نوع شرك، شرك چند خدايي است. شرك دو خدايي زير بناي جامعه دو بعدي است. شرك سه خدايي زير بناي طبقه سه خدايي است. در خود ايران باستان من فكر مي‌كردم كه بايد تثليث باشد؛ براي چه؟ براي اينكه طبقه حاكم در ايران باستان خيلي رشد پيدا كرده بود و اين نمي‌توانست سه خدا نداشته باشد؛ چطور دو خدا (مي توانسته) براي او كافي باشد؟ طبقه حاكم كه مؤبدان بودند و خانواده «قارون» بودند و هخامنشيان همسايه اينها بودند، كه سه بعد بودند، چطور خودشان را توجيه مي‌كردند؟ بعد يك مرتبه متوجه شدم كه آنجا هم سه تا خدا داريم؛ اهريمن و اهورا مزدا دو بعدي بودن جامعه را توجيه مي‌كنند، اما چيز ديگري داريم و آن اين است كه در ايران سه تا آذر داريم، سه آتش مقدس: يك آتش مقدس در آذربايجان ـ هر سه آتش اهورا مزدا است، اما سه آتش ـ، يك آتش ديگر در فارس و نزديكي آن، و آتش سوم هم نزديك مزينان ما در قلعه دور افتاده‌اي است كنار كوه ريود در قلعه مهر كه از آن آتش‌هاي بدبخت بوده است!

آتش اول در آذربايجان، آتش اشراف و بزرگان و تخمه داران و خانواده‌هاي مجلل دوره ساساني بوده؛ آنها فقط اين آتش را مي‌پرستيدند كه سمبل آنها بود. آتش پارس فقط آتش مؤبدان و روحانيون بوده و آتش سوم كه اسمش آتش مهر ـ آذر برزين مهر ـ بود ـ در همين سبزوار ـ، آتش كشاورزان بوده. مي‌بينيم سه بعدي بودن طبقه حاكم به صورت سه آتش مقدس مستقل از هم كه در ايران باستان توجيه مي‌شود، يك شرك است و نيز دو بعدي بودن جامعه بشري، كه يك بعد برتر و يك بعد پست‌تر دارد، كه اينها هيچ وقت نمي‌توانند انتقال طبقه بدهند و به قول ارسطو «بردگان را خدا برده آفريده و آزادگان را خدا آزاد آفريده».

پس زير بناي فلسفي و مذهب ساختگي، براي توجيه خصومت، توجيه نظام حاكم و محكوم، توجيه نظام بردگي، توجيه نظام نژادي، توجيه نظام سرواژي و نظام دوگانگي و سه گانگي و چند خانوادگي و برتري و پستي زندگي بشري، كه در داستان قابيل به معناي كامل آن مي‌توان «نظام قابيلي» خواند، از مذهب بزرگترين وسيله بدبختي بشر را مي‌ساخته، و اين مذهب، مذهب شرك است. بنابراين توحيد، كه مشت محكمي به دهان اين دسيسه بزرگ تاريخ بوده، عبارت است از: يك فلسفه جهان‌بيني و جهان‌شناسي كه همان طور كه مي‌خواهد به جهان وحدت بدهد، از نظر خلقت (نيز مي‌خواهد) به انسان وحدت بدهد، و همان طوري كه مي‌خواهد بين تمام عناصر جهان وحدت بدهد ـ جهان را به خير و شر تقسيم نمي‌كند ـ، همان طور مي‌خواهد زيربنايي براي وحدت گروه‌ها و نژادها و طبقات بشري بسازد. و بنابر اين توحيد خدا، در عين حال كه حقيقت توجيه كننده عالم است زير بناي توحيد انسان هم هست، و توحيد معبود زيربناي توحيد عابد، كه انسانها باشند، هست؛ و نهضت ابراهيم، علي رغم نمرودها و علي رغم سازندگان مذهب شرك و تثليث و ثنويت و چند خدايي و بت پرستي ـ كه بت پرستي، يكي از انواع شرك است ـ كه به اين شكل مذهب را وسيله توجيه نظام قابيلي در طول تاريخ كرده‌اند، مي‌خواهد به وسيله توحيد، در عين حال كه انسان را از نظر شناخت هستي بر گرد كانون واقعي و حقيقي عالم وجود بچرخاند، در عين حال بر گرد يك ملاك و يك زيربناي فكري، كه اساس وحدت بشري و طبقاتي و نژادي را مي‌سازد، بچرخاند، و سمبل هر دو كعبه است. بنابراين نهضت ابراهيم نهضت فلسفي تنها نيست، نهضت شناختن خلقت جهان نيست؛ نهضتي است بر خلاف مسير تاريخ بشر كه به وسيله آن طبقه و آن دست‌ها و آن گروهها، علي رغم ناس و مردم و به نفع آن گروه خاص اقليت ـ ملأ و مترف و رهبان ـ منحرف شد: نابود كردن انحصارها و مرزها و قيدها و بندگي‌ها و بردگي‌ها و برتري طلبي‌ها و در عين حال ايجاد وحدت جهان، وحدت انسان با جهان، وحدت انسان با انسان. اين است كه نهضت ابراهيم اين همه عظمت دارد و اين است كه انسانها هر سال و هر نسل دعوت مي‌شوند كه در گوشه‌اي، به نام خاطره ابراهيم، جمع شوند و از اعمال جدي او تقليد نمونه‌اي و اشاره‌اي بكنند و به اين شكل، هميشه نسلهاي بشري كه به نام مسلمان، مسئول انجام و ادامه رسالت ابراهيم هستند، پيوند خودشان را با ابراهيم حفظ كنند و هر سال به اينجا بيايند و با او تجديد عهد كنند. اين تجديد عهد بار مسئوليت بي‌نهايت سنگيني را بر دوش انسان روشن و آگاه مي‌گذارد، مسئوليت بزرگي كه با ابراهيم آغاز شد و به عنوان بازگشتن و برگرداندن مسير تاريخ بشر به دوره هابيلي، به دوره برابري انساني، برادري انساني، و نفي همه عوامل شرك يعني مذهب انحرافي ضد انساني است؛ (و به معناي بازگرداندن به) توحيد خدا ـ كلمه توحيد و اعلام كلمه توحيد ـ (است) كه به قول كاشف الغطاء زيربناي توحيد كلمه است، و توحيد معبود كه زيربناي توحيد عابد است و يگانه بودن خالق طبيعت و خالق انسان كه زيربناي توحيد انسان با طبيعت است. همه مذاهب مي‌خواستند انسان را دور از طبيعت رشد بدهند، اسلام مي‌خواهد انسان را در متن طبيعت تكامل بدهد، و در متن اقتصاد، در متن ماديت تكامل معنوي بدهد، اسلام يعني چه، اسلام، دين ابراهيم (است)؛ اسلام (از نظر اصطلاح قرآني) يك دين است كه از آغاز آدم يعني از آغاز بشريت همين دين بوده؛ اديان وجود ندارد، يك دين در برابر اديان است. وقتي كه ايرانيان از مسلمانها در جنگ پرسيدند «شما براي چه آمده ايد ؟ »، اين مسلمان مي‌گويد كه «ما آمده ايم شما را از پرستش يكديگر به پرستش خداوند بخوانيم». معناي توحيد را نگاه كنيد: منظور تنها اين نبوده كه «خدا يكي است و دو تا و سه تا نيست»؛ مسئله خيلي زنده، فعلي و هميشگي است.

اين «خدا يكي است و بيشتر نيست»، خيلي دامنه دارد و خيلي مسئوليت دارد: مي‌بينيد كه در «از ذلت زمين و از پستي اديان شما را به عزت اسلام مي‌خوانيم»، همه اديان را در برابر اسلام مي‌خواند و اسلام دين ابراهيم است، دين آدم است، يعني دين انسان است، دين آدم يعني چه؟ يعني دين انسان است، يعني اگر اين انحرافات تاريخي، اين توجيهات دروغين، اين اديان ساختگي و اين شرك پرستي نمي‌بود، انسان، به فطرت، بر دين توحيد يعني بر اسلام مي‌بود. اين نهضت با ابراهيم در تاريخ انحرافي بشر و در جامعه‌هاي قابيلي انسان آغاز شده، با محمد تكميل شده، اما با او پايان نپذيرفته. تكميل شدن دين غير از تمام شدن نهضت است. نهضت تا كي است؟ تا هميشه و تا وقتي كه انسان به پيروزي مطلق برسد و آن پيروزي مطلق، استقرار عدالت بشري است، قسط و حكمت و برابري و نظام هابيلي را جانشين نظام قابيلي كردن است، و توحيد اجتماعي و فلسفي و اخلاقي را جانشين شرك اجتماعي و اخلاقي و فلسفي (كردن) است و نابودي اديان ساختگي به نفع دين انسان، دين آدم و دين اسلام است.

بنابراين ما در عين حال همواره مسئول ادامه و گسترش نهضت ابراهيم و در نسلهاي خودمان، در جامعه‌هاي خودمان، در روي زمين و زمان خودمان هستيم. ادامه نهضت ابراهيم، با پيغمبر اسلام، از نظر ايدئولوژي دين تكميل مي‌شود، اما از لحاظ حركت اجتماعي، تكامل و ادامه پيدا مي‌كند و اين نهضت در نبردها و جنگ‌هاي مداوم فكري و علمي و اجتماعي و نظامي در طول تاريخ گذشته و آينده بوده و خواهد بود، و اين معني تشيع است. جز اين، تشيع نه دين است و نه مذهب خاص است، هيچ چيزي نيست؛ تلقي ادامه اسلام بعد از پيغمبر اسلام؛ چگونه ادامه اي؟ ادامه چه؟ ادامه نهضت ابراهيم كه با پيغمبر اسلام تكامل پيدا مي‌كند، و مبارزه بين توحيد و شرك، كه يك نوع ديگرش شرك در داخل توحيد است ـ كه بعداً خواهم گفت ـ، كه بعضي باز خود توحيد را دين قرار مي‌دهند ودر داخلش شرك را جا مي‌دهند و بعد به نام موسي و به نام عيسي و به نام محمد، كه اديان توحيد هستند و به نام توحيد، نظام شرك را ايجاد مي‌كنند و توحيد را باز زيربناي توجيه نظام زندگي مشركانه قرار مي‌دهند. و تشيع جز اين نيست كه توحيد در معناي اجتماعي خودش، در معناي انساني، در معناي زندگاني اين جهاني بشري خودش تحقق پيدا كند، برخلاف آن طبقه و آن نظام‌هاي خلفايي كه مي‌خواستند توحيد در چهار چوب حوزه‌هاي علميه، بحث كلامي و فلسفي بماند.

اين است كه در نيشابور از امام رضا مي‌خواهند كه حديثي بگويد؛ پاسخ مي‌دهد «حديثي تازه، سلسله الذهب: از پدرم شنيدم، او از جدش نقل كرد و او از جدش نقل كرد...»؛ از چه نقل كرد؟ «لااله الاالله». اين كه حديث تازه‌اي نيست؟ اين را كه خليفه هم مي‌گويد: لااله الاالله؛ هر خليفه يك سال به حج مي‌رود، يك سال به جهاد؛ شما حرف تازه‌اي آوردي؟ «بله آقا حرف تازه آوردم، حرفي آوردم كه همه مسلمانهاي شرق و غرب كه هر روز و هر شب كه لااله الاالله مي‌گويند و لااله الاالله گو درست مي‌كنند اصلاً نشنيده‌اند و نفهميده‌اند، اين حرف تازه است». من وقتي كه دانش آموز بودم، چهارده پانزده سال پيش، ابوذر غفاري را ترجمه مي‌كردم، يك مرتبه رسيدم به اينجا كه ابوذر غفاري از پيغمبر مي‌پرسد كه حديثي يا رسول الله، بعد پيغمبر مي‌گويد كه اي ابوذر كسي نيست كه لااله الاالله بگويد و به بهشت نرود. بعد ابوذر مي‌پرسد، اگر زنا و دزدي هم كرده باشد ؟ ! پيغمبر مي‌فرمايد بله اگر زنا و دزدي هم كرده باشد. ابوذر نمي‌تواند باور كند، مي‌گويد، اگر زنا و دزدي هم كرده باشد، پيغمبر مي‌گويد، بله ابوذر، اگر زنا و دزدي هم كرده باشد. من وقتي كه به اينجا رسيدم گفتم اين چيست كه ترجمه بكنم؟ خوب لااله الاالله را يك فاسد و دزد بگويد، چرا به بهشت برود؟ بعد عقلم را گذاشتم كنار و ترجمه كردم. حالا مي‌فهمم چقدر درست است! آن لااله الاالله است كه من نفهميدم؛ زنا و دزدي را كه فهميده بودم، لااله الاالله را نفهميده بودم. بشريت و جامعه اگر معناي توحيد را بفهمد، ديگر مسئله زنا و دزدي و جنايت و امثال اينها مسئله‌اي نيست كه اصلاً مطرح بشود، مسئله‌اي نيست كه در جامعه كشت بشود، رشد كند و بپرورد.

نهضت ابراهيم كه بنيانگذار توحيد و بنيانگذار اين خانه است، نهضت بشري است از آغاز انحراف تاريخ، كه در قصه قابيل ديديم، و تا وقتي كه تاريخ به مسير توحيد برنگردد ـ توحيد به اين معنا در اين ابعاد بزرگش ـ ادامه خواهد داشت، در همه روز، در همه نقطه‌ها و در همه ماهها ودر همه صحنه‌هاي جهاد واقعي بشري. آنهايي كه به كربلا رفته اند(چقدر من متأسفم كه موفق نشدم)، به من نقل كردند كه (البته آن كس كه نقل مي‌كرد، خودش قضيه تاريخي‌اش را نمي‌دانست) پرچم قرمزي روي بارگاه حضرت ابوالفضل هست. من يك مرتبه تكان خوردم، براي اينكه مي‌دانستم در قبايل عرب جنگ بود، بيست سي قبيله هميشه با هم مي‌جنگيدند، بعضي جنگ‌ها چهل سال طول مي‌كشيد. داستان شتر «بسوس» ۴۰ سال طول كشيد، بعد كه پيغمبر اسلام آمد آنها را آشتي داد، يعني اگر پيغمبر نبود همين حالا هم با هم مي‌جنگيدند، حتي بر سر يكدانه شتر! خونهايي كه بيشتر از شتر ارزش ندارد بايد براي شتر هم به زمين بريزد! هيچ چيز در دنيا به هدر نمي‌رود. به هر حال يك مرتبه اين قبايل كه با هم مي‌جنگيدند به ماه حرام مي‌رسيدند (چهار ماه حرام در سال بود)؛ وارد ماه حرام كه مي‌شدند، طبق سنت عرب نمي‌توانستند بجنگند. قبايل آمده‌اند در صحنه پيكار چادر زده‌اند، خونها هنوز مي‌جوشد، هنوز جنازه‌ها افتاده، اما مجبورند شمشير را غلاف كنند ـ ماه حرام است ـ، مي‌رفتند توي خيمه‌ها، اما علت واقعي براي اين صلح به وجود نيامده و دو قبيله با هم سازش نكرده‌اند، به علت ماه حرام موقتاً شمشيرها را غلاف كرده‌اند مي‌خواهند بگويند ‌اي بشر، ‌اي عرب، ما دو قبيله با هم آشتي نكرده ايم، از دعوايمان صرفنظر نكرده ايم، بخاطر ماه حرام موقتاً جنگ را تعطيل كرده ايم، ماه حرام كه تمام بشود جنگ را ادامه خواهيم داد. براي اينكه اين حرف را بزنند روي خيمه پرچمدارجنگشان يك پرچم قرمز مي‌زدند.

يك مرتبه متوجه شدم اين پرچم قرمز يعني، «اگر شما مي‌آييد اينجا چند گور آرام وخاموش مي‌بينيد و جنگ حسين را در كنار كربلا آرام يافته و پايان يافته مي‌بينيد، بخاطر سالهاي حرام است و اين پرچم فرمانده نشان مي‌دهد كه اين جنگ ادامه خواهد داشت». تا كي؟ هر روز عاشورا است، هر سرزمين كربلا است و هر ماه محرم است. اما كدام جنگ؟ جنگي كه ابراهيم آغاز كرد و جز با استقرار توحيد در همه ابعادش در زمين، اين جنگ پايان نخواهد يافت.

حسین وارث آدم (بخشی از کتاب معلم شهید دکتر علی شریعتی)

اين نوشته تلاشي ست براي يادآوري پيام دكتر علي شريعتي که تحت عنوان (حسين وارث آدم ) رسیده است. دكتر شريعتي در صفحات آخر مقدمه حسين وارث آدم ، مخاطب را به مكانِ حادثه توجه مي دهد که به ظرافت آن توجه می کنیم:


بين النهرين – عراق امروز – سرزمينی ست ميان دو رود دجله و فرات،شمال بين النهرين تركيه و ارمنستان است که كوهستانهایش پوشيده از برف و يخ است، از اين سرچشمه مشترك ، دو رود دجله و فرات سر مي گيرند و به سوي جنوب سرازير مي شوند .عجيب كه بزرگترين صحنه هاي نبرد و رويدادهاي عظيم قدرت ها و نظام ها در آن اتفاق افتاده است ودر واقع سرزمين تاريخ محسوب می شود.در شمال آن امپراطوري بيزانس (روم شرقي)،قيصر و اصحاب كهف،در آرارت كشتي نوح ،آشوريان و در مركز،تمدن آكاد و بابل ،در جنوب،سومر (يكي از كهن ترين تمدنهاي بزرگ) جریان داشته است و آنگاه سرگذشت نوح ، ابراهيم ، دانيال، ذوالقرنين،اسارت يهود در بابل ، صابئين يحيي و در اين اواخر خسرو و مدائن ،پايتخت شاهنشاهي ايران در كرانه شرقي دجله بوده است. بغداد هم پايتخت خلافت اسلام، روبه روي کرانه غربي دجله است يعني هر دو در يك صف و يك جريان و در آن سوي بين النهرين،در كرانه فرات،كربلا و حسين ! همه چيز انطباق شگفتي دارد.
اين دو رود از آغاز كه از يك منبع سرچشمه مي گيرند و بر بستر تاريخ پيش مي آيند،از هم دور مي شوند و نزديكي هاي بغداد (مركز خلافت اسلام ) به هم نزديك مي شوند و سپس در هم مي آميزند و يكي مي شوند و شطی بزرگ را مي سازند،شط اسلام؟ نه ... شط العرب! نكته اساسي اين است كه دكتر علي شريعتي به اين حادثه به عنوان حادثه اي مجرد در تاريخ نمي نگرد بلكه اين اتفاق را در راستاي درك خود از فلسفه تاريخ مي بيند و توضيح مي دهد ،ناگهان اين زيارت پر معني و عميق (وارث ) در مغز جرقه میزند .خطاب به حسين :
سلام بر تو اي وارث آدم ، برگزيده خدا...
سلام بر تو اي وارث نوح ،پيامبر خدا...
سلام بر تو اي وارث ابراهيم ،دوست خدا...
سلام بر تو اي وارث عيسي ،روح خدا...
سلام بر تو اي وارث محمد ،محبوب خدا...
سلام بر تو اي وارث علي ،ولي خدا...
عجبا!صحنه كربلا ناگهان در پيش چشم ،به پهنه تمامي زمين گسترده می شود و صف هفتاد و دو تني كه به فرماندهي حسين در كنار فرات ايستاده اند ، از ابتدا،از آدم (آغاز پيدايش نوع انسان در جهان)آغاز مي شوند و انتهايش تا ... آخر الزمان (پايان تاريخ)ادامه دارد! حسين سياستمداري نيست كه بخاطر شرابخواري و سگبازي يزيد با او درگيري پيدا كرده باشد و اين حادثه اتفاق افتاده باشد! حسین وارث پرچم سرخي است كه از آدم ،همچنان دست به دست ، بر دست انسانيت مي گردد و اكنون به دست او رسيده و او نيز با اعلام شعاری كه هر ماهی محرم است و هر روزي عاشورا و هر سرزميني كربلا ، اين پرچم را دست به دست ،به همه راهبران مردم و همه آزادگان عدالتخواه در تاريخ بشريت سپرده است و اين است كه ،در آخرين لحظه اي كه مي رود تا بميرد و پرچم را از دست بگذارد ،به همه نسل ها ،در همه عصرها فرياد بر مي آورد كه :( آيا كسي هست كه مرا ياري كند ؟)
مساله (وراثت)در اين متن تصادفي انتخاب نشده است ،يك كلمه يا تعبير ادبي نيست ،يك اصطلاح علمي و تاريخي است .در اسلام ،وراثت ،يك اصل فلسفي و اعتقادي است . با اين اصل اسلام مي خواهد در حوادث متفرق و رويدادهاي گوناگون كه در زمان ها و زمين هاي مختلف پديد آمده و خواهد آمد نشان دهد كه همه انها با هم در رابطه اند و بر اساس يك عليت منطقي و قانون علمي مي زايند و مي ميرند و به هم بدل مي شوند و بر هم اثر مي گذارند و هر كدام حلقه اي از يك سلسله واحدي تشكيل مي دهند كه از آغاز بشريت تا پايان نظام تاريخ ادامه دارد و اين تسلسل منطقي و تداوم جبري ،تاريخ نام دارد.بنابراين وراثت اصل علمي و مترقي بيان مي شود كه امروز ( وحدت ) يا ( پيوستگي ) تاريخي نامیده می شود و اين اصطلاح نشانه آن است كه اسلام داراي فلسفه تاريخ كاملا مشخص است.
قرآن كلمه دين را هميشه مفرد بكار مي برد و اسلام را نام همه رسالت هاي پيامبران گذشته مي داند همه راهبران انسان به روشنايي را نه به يك نهضت مجرد ،بلكه ادامه نهضت محمد ( ص ) و جريانی واحد در متن بشريت تلقي كند و همه را در يك دين ،يك اسلام ،يك رسالت ،يك نبوت ، يك منشاء هدف می بخشد که عبارتست از حركتي كه رسالتش در تاريخ نجات مردم و تكامل انسان است و به زبان قرآن : بخشيدن كتاب و ترازو به مردم و تعليم حكمت و آگاهي و روشنايي و حقيقت يابي و تحقق قسط و برابري طبقاتي و نژادي ،مادي و معنوي است .
وقتي به اصل وراثت حسین مي انديشيدیم که وارث تمامي انقلاب هاي تاريخي انسان است، احساس می كنیم كه گويي همه آن انقلابها و قهرمانها ، همه جلادها و شهيدها ، يكجا از اعماق قرون تاريك زمان و از همه نقاط دور و نزديك زمين بعثت كرده و گويي همگي از قبرستان خاموش تاريخ ، با فرياد حسين كه همچون صوراسرافيل در جهان طنين افكنده است ،بر شوريده اند و قيامتي بر پا شده است و همه در صحراي محشر كربلا گرد آمده اند و در سوي فرات ،روي در روي هم ايستاده اند ،در اين سوي از هابيل تا حسين ،همه پيامبران و شهيدان و عدالتخواهان و قربانيان جنايت هاي تاريخ كه همه از يك تبارند و در ان سو از قابيل تا يزيد، فرعون ها و نمرودها و كسروي ها و قيصرها و بخت النصر ها و همه جلادان و مردم كشان و غارتگران زندگي و آزادي و شرف انساني ! حتي رب النوع ها و شخصيت هاي اساطيري نيز صف بندي شده اند ،هر يك سمبل ذهني از اين دو حقيقت عيني،انعكاس واقعيت بشري ( الله – ابليس )، (اهورا – اهريمن) و یا جنگ حسيني و يزيدي ...

سعی - متنی دربارهٔ جلال آل‌احمد که دکتر شریعتی پس از مرگِ جلال نوشته است.

باید با او سعی می‌‏کردم. آخر با هم عهد کرده بودیم که یک بار دیگر حج کنیم، این بار با هم. ملک‌‏الموت همان سال، او را از ما گرفت و من تنها رفتم، اما همه جا، او را در کنار خود می‌‏یافتم، همه مناسک را- گام به گام- با هم می‏‌رفتیم، اما، نمی‏‌دانم چرا، در سعی بیشتر «بود». ظهوری تابنده داشت و حضوری زنده و گرم، صدای پایش را می‏‌شنیدم که پیاده می‏‌دود و آشفته، و هرم نفس‌نفس‌زدن‏‌هایش که چه تبدار بود و تشنه و عاشق. تنها خود را به این سیل خروشان حیرت و عطش خلقی که سراسیمه از این سو به آن سو می‏‌دوید سپردم اما، او را، به هر سو که می‏‌نگریستم می‏‌دیدم؛ گاه پا به پایم می‏‌دوید، پا به پایش می‏‌دویدم، گه می‏‌دیدم که همچون صخره‏‌ای از بلندای صفا کنده شده است و با سیل فرو می‏‌غلتد و پیش می‏‌آید و گاه، در قفایم احساسش می‏‌کردم، هروله می‏‌کرد و مسعی می‏‌لرزید، می‏‌یافتم، می‏‌شنیدم و می‏‌دیدمش که سرش را بر آن ستون سیمانی می‏‌کوبد و می‏‌کوبد و می‏‌کوبد تا... بترکد، که همچون حلاج از کشیدن این بار گران به ستوه آمده بود و آن همه انفجار را در آن نمی‏‌توانست به بند کشد و نگاه دارد. او که سر را به دو دست می‏‌گرفت و به میان خلق می‏‌آمد و به التماس ضجه می‏‌کرد که بزنید، بزنید که سخت بر من عاصی شده است! چرا در سعی این همه «بود» و بیش از همه جا؟ شاید از آن رو که در حج خویش نیز، چنین بود، در این «سفرنامه» که همه «گزارش» است و همه جا چشم تیزبینش کار می‌کند، تنها در مسعی است که شعله‏‌ور می‏‌شود و دلش را خبر می‏‌کند و روح حج در فطرتش حلول می‏‌کند و شعشعۀ غیب بی‌تابش می‏‌کند و بی«خود»! شاید از آن رو که «مسعی» شبیه «عمر» او بود و «سعی» زندگی‌‏اش، تشنه و آواره و بیقرار در تلاش یافتن «آب»، برای «اسماعیل‌‏های تشنه در این کویر»! و شاید، اساساً، به این دلیل که او، راه رفتنش مثل سعی بود، چقدر خود را به او رساندن سخت بود، باید همیشه می‌‏دویدی، اگر لحظه‌‏ای غفلت می‏‌کردی، لمحه‌‏ای به قفا یا چپ و راست و یا به خودت چشم می‌‏گرداندی، عقب می‌‏ماندی و او، به شتاب عمر خویش، می‏‌گذشت. اصلاً او راه نمی‏‌رفت، قدم نمی‏‌زد، هروله می‏‌کرد! گویی تشنه خروشان جستجوگری است که همواره، احرام بر تن، آواره میان دو قله «صفا» و «مروت» می‌کوشد و می‏‌دود و در این کویر، آب می‏‌طلبد، و این، زندگی کردن وی بود. و این بود که در حج، تنها به مسعی که پا می‏‌نهد بر می‌افروزد و «خسی در میقات»ش به سعی که می‏‌رسد، «کسی در میعاد» می‏‌شود و «چشم دل» باز می‏‌کند و آنچه نادیدنی است می‏‌بیند و حکایت می‏‌کند.(1)


چهل حدیث از امام جعفر صادق (ع)


حدیث(1) امام صادق (ع) فرمودند:

اُصُولُ الکُفر ثَلاثَهٌ الحِرصُ وَ الاِستِکبارُ وَ الحَسَدُی

ریشه های کفر سه چیز است: حرص و خود بزرگ بینی و حسد ورزیدنی

(جهاد با نفس، ح 474)


ادامه نوشته

انواع انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی


دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

دکتر رحیم‌پور ازغدی از دکتر شریعتی می‌گوید

مراد شریعتی از روشنفکر مسئول، کسی‎ست که نسبت به وضع انسانی در زمان تاریخی و مکان اجتماعی خود آگاهی دارد و نسبت به آن احساس تکلیف می‌کند. به گزارش «خبرگزاری دانشجو»؛ شریعتی و روشنفکری دینی انقلابی قبل از انقلاب، حتما باید نقد شود؛ اما نباید سوء تفاهم شده و اشتباه گرفته شود با گفتمان‎هایی که به نام روشنفکری دینی در یکی دو دهه اخیر در کشورهای اسلامی مطرح شد، گفتمان‎هایی که درست برای مهار کردن جریانی به‎وجود آمدند که امثال شریعتی قبل از انقلاب می‎خواستند آن جریان به راه بیفتد و خود نیز جزو سازندگان آن جریان بودند. به جهت این‎که نسل شما این اسم ها را زیاد شنیده و اطلاعاتی در مورد آن ها ندارد، گاهی واقعا افراد را خلاف آن‎چه که بودند، برای‎تان معرفی می‎کنند و متأسفانه شما بعضا این‎ها را می‎پذیرید. اما برای بازخوانی دیدگاه‎های مرحوم دکتر علی شریعتی، در باب روشنفکری و ایدئولوژی و آسیب شناسی روشنفکری، سئوالاتی را مطرح می‎کنیم و پاسخ‎های‎شان را از نگاه دکتر شریعتی خواهیم گفت تا از این رهگذر به درک بهتر گفتمان‎ها نائل شویم. آیا در گفتمان دکتر شریعتی روشنفکر مساوی بود با دانشمند یا فیلسوف یا انتلکتوئل و افراد آکادمیک؟ درآن زمان در افکار عمومی این تصور وجود داشت که روشنفکر یعنی فردی که تحصیلات دانشگاهی دارد و البته به غرب رفته و برگشته! اما مرحوم شریعتی این هسته از تعریف روشنفکر را مورد حمله قرار داد و روشنفکر را این‎گونه تعریف کرد: روشنفکر کسی است که بین فکر و عمل پل می‎زند و مساوی با تحصیل‎کرده و آکادمیسین هم نیست؛ چه بسا روشنفکری که غیردانشگاهی است و یا دانشگاهیانی که غیر روشنفکرند،که اتفاقا اکثر دانشگاهیان غیر روشنفکراند. مراد شریعتی از روشنفکر مسئول، کسی‎ست که نسبت به وضع انسانی در زمان تاریخی و مکان اجتماعی خودآگاهی دارد و لذا نسبت به آن احساس مسئولیت می‎کند. در مراحل ابتدایی این روشنفکر مسئول، اگر تحصیل‎کرده هم باشد، چه بهتر؛ ولی در مراحل اصلی انقلاب اکثر تحصیل‎کرده‎های رسمی (انتلکتوئل‎ها) خیلی کارایی نداشتند. ایشان استدلال می‎کردند که رهبران اغلب جنبش‎های مترقی و جوشان در دنیا، جنبش‎های ضداستعماری و آزادی‎بخش، روشنفکران انقلابی و غیرآکادمیک بودند. و البته باید هم این‎گونه باشد، به‎دلیل این‎که تقریبا هیچ‎کدام از رهبران انقلاب‎های بزرگ در آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا، تحصیل‎کرده‎های رسمی دانشگاهی نبودند؛ زیرا روشنفکرانی که مورد نظرند و می‎توانند توده‎ها را برآشوبند و مسیر تاریخ را تغییر بدهند، دانشمندان رسمی نیستند، وارثان گالیله و کوپرلیک و ارسطو نیستند، بلکه کسانی بوده‎اند که به‎دنبال الگوهای پیامبران و رهبران بزرگ تاریخ‎ساز و مردمی بوده‎اند و این خود از آن‎روست که تیپ‎های رسمی معمولا حرف‎های تازه ندارند و نمی‎توانند انرژی تازه‎ای در وجدان جامعه جاری کنند، اینان همان چیزهایی که خوانده‎اند، همانند درس پس می‎دهند! اغلب دانشگاهیان تابع دکترین ترجمه‎ای غرب هستند و آن دکترین اصلا تولید نشده برای دگرگون کردن جهان، بلکه تولید شده برای حفظ وضع موجود جهان؛ به‎خصوص در عرصه علوم اجتماعی و انسانی و این یعنی می‎خواهند سلطه سرمایه‎داری غرب را حفظ کنند. در دیدگاه ما روشنفکر در واقع شخصیتی‎ست انقلابی، آگاه و متعهد در برابر سرنوشت جامعه، تلاش‎گر در جهت تغییر ایدئولوژیک وضعیت جهان و نقشه این تغییر و اصلاح انقلابی، ایدئولوژی است. رسانه‎های غرب در جنگ سرد، برای سرکوب جنبش‎های ضداستعماری حتی قبل از انقلاب ما، ادبیاتی را در دهه شصت ساختند و تا به الان هم ادامه داده‎اند که بر مبنای آن ایدئولوژی عبارت است از: دگماتیسم و جزمیت. و یا ایدئولوژی چیزی نیست جز: نفی عقلانیت، نفی آزادی و نفی علیت. اما تفسیر دکتر علی شریعتی از ایدئولوژی: ایدئولوژی انقلابی، آن جهان بینی حرکت آفرین است که شامل توزیع حرف‎ها، باورها، آرمان‎ها و مشی عقیدتی است، برای آگاهی بخشیدن به حرکت اجتماعی، روش شخصی برای زندگی، شکل ایده‎آل برای شخصیت انسان، مسئولیت‎پذیری برپایه آزادی، آگاهی و فداکاری. بنابراین مذهب به عنوان ایدئولوژی انقلاب عقیده‎ای بود که آگاهانه براساس نیازهای عینی برای میل به ایده‎آل‎ها انتخاب می‎شود. مذهب مقداری عقاید موروثی، احساسات تلقینی و رفتار ناخودآگاه نیست، بلکه تکنیک چگونه زیستن و چگونه ساختن جامعه است. سوال دیگر آن است که آیا آرمان‎گرایی، خیال‎پردازی است؟ یکی از محور‎هایی که تحت عنوان نواندیشی دینی از غرب آمده، این است که هدف توسعه است و روش نیز دموکراسی است، آن‎هم بدون هیچ قید و شرط ایدئولوژیک. و این‎که آیین باید آیین واقع‎گرایانه باشد. واقع‎گرایانه به این معنا که ایدئولوگ‎ها ایده‎آلیست و غیرواقع‎بین هستند . این حرف به این دلیل در غرب زده شد که انقلابیون جهان متهم شوند به این‎که یک مشت احمقند و ایدئولوگ‎ها‎ی‎شان نز یک مشت خرافی‎اند، واقعیت را درست نمی‎بینند و می‎خواهند روی زمین بهشت درست کنند، اما جهنم درست می‎کنند. اما گفتمانی که روشنفکری دینی متعلق به انقلاب مطرح می‎کرد، درست در نقطه مقابل این بود و بیان می‎داشت که ما در هدف، ایده‎آلیست باشیم و در روش، رئالیست. یعنی در هدف، مطلق‎گرا باشیم، اما در روش باید به ممکن بودن آن در شرایط کنونی نیز اندیشید. پس می‎توان نتیجه گرفت که در روش باید واقع‎بین بود، نه واقع‎گرا. واقع‎گرا یعنی توجیه‎گر وضع موجود. و واقع‎گرایی یعنی واقعیت هر وقت هرچه هست بپذیر. آرمان‎گرا حتما واقع‎گرا نیست، اما واقع‎بین می‎تواند باشد. بنابراین اشکالی ندارد که ما شعارهایی انتخاب کنیم، بلکه لازم است شعارهایی انتخاب شوند که درست باشند؛ حتی لازم نیست که همین الان بالفعل به دست من ممکن باشد و اجرا شود، ولی هدف باید درست باشد چون باید مسیر و جهت درست باشند. پس آیا آرمان‎گرایی خیال‎پردازی‎ست؟ آیا مدینه فاضله و جامعه ایده‎آل و موعود، نوعی اتوپیاسازی و رؤیابینی و یا خواب‎گردی دسته جمعی است؟ مرحوم شریعتی می‎گفت انسان آرمان‎گرا و جنبش آرمان‎گرا به یک معنا ایده‎آلیستی‎ست ، بله به معنای درست کلمه ایده‎آلیستی‎ست چون ایده دارد. کسی که ایده دارد، به یک معنا ایده‎آلیست است، اما نه ایده‎آلیست به معنای ذهن‎گرا و خیال باف بلکه به معنای آرمان‎گرا . کسی که آرمان دارد، تسلیم واقعیت‎های نادرست نمی‎شود و همواره به یک جامعه‎برین و ‎برتر فکر می‎کند. بنابراین اتوپیا ذاتا موضوع بدی نیست. لازمه آرمان‎خواهی، داشتن مدینه فاضله است، ولو این‎که الان برای من بالفعل قابل دسترس نباشد، ولی جهت مرا مشخص می‎کند و به من انگیزه و نیروی حرکت می‎دهد. ما در هدف، مطلق و در باب وسیله، نسبی هستیم‎. چراکه ما بشریم و در مورد میزان تحقق هدف مجبوریم نسبی عمل کنیم، چون ما خودمان موجودات نسبی هستیم. اما این موجود نسبی باید به تکیه گاه مطلق تکیه کند و نگاهش به یک افق مطلق باشد تا همین موجود نسبی در حد توان خودش به سمت آن مطلق حرکت کند و نزدیک شود. یعنی به جامعه برین بیاندیشید تا به جامعه برتر دست یابید. هدف این مبنا، که اندیشیدن به جامعه عدل جهانی است، یک اتوپیای ذهنی و خیالی محض نیست؛ بلکه هدفی درست و ممکن، اما بسیار مشکل است و آ« چیزی نیست جز تشکیل یک امت انسانی برادروار جهانی، با جهت‎گیری تکاملی توحیدی و نفی همه اشرافیت‎ها و تبعیض‎ها و تعقیب اهداف بهشتی روی زمین، نه تشکیل بهشت روی زمین که ممکن نسیت. اگر فلسفه‎ای برای زندگی‎داری، هدفی برای مبارزه‎داری و این هدف نهایی، هدف جامعه را ترسیم می‎کند .

دکتر رحیم‌پور ازغدی از دکتر شریعتی می‌گوید

  خبرنامه دانشجویان ایران:مراد شریعتی از روشنفکر مسئول، کسی‎ست که نسبت به وضع انسانی در زمان تاریخی و مکان اجتماعی خود آگاهی دارد و نسبت به آن احساس تکلیف می‌کند. به گزارش «خبرگزاری دانشجو»؛ شریعتی و روشنفکری دینی انقلابی قبل از انقلاب، حتما باید نقد شود؛ اما نباید سوء تفاهم شده و اشتباه گرفته شود با گفتمان‎هایی که به نام روشنفکری دینی در یکی دو دهه اخیر در کشورهای اسلامی مطرح شد، گفتمان‎هایی که درست برای مهار کردن جریانی به‎وجود آمدند که امثال شریعتی قبل از انقلاب می‎خواستند آن جریان به راه بیفتد و خود نیز جزو سازندگان آن جریان بودند. به جهت این‎که نسل شما این اسم ها را زیاد شنیده و اطلاعاتی در مورد آن ها ندارد، گاهی واقعا افراد را خلاف آن‎چه که بودند، برای‎تان معرفی می‎کنند و متأسفانه شما بعضا این‎ها را می‎پذیرید. اما برای بازخوانی دیدگاه‎های مرحوم دکتر علی شریعتی، در باب روشنفکری و ایدئولوژی و آسیب شناسی روشنفکری، سئوالاتی را مطرح می‎کنیم و پاسخ‎های‎شان را از نگاه دکتر شریعتی خواهیم گفت تا از این رهگذر به درک بهتر گفتمان‎ها نائل شویم. آیا در گفتمان دکتر شریعتی روشنفکر مساوی بود با دانشمند یا فیلسوف یا انتلکتوئل و افراد آکادمیک؟ درآن زمان در افکار عمومی این تصور وجود داشت که روشنفکر یعنی فردی که تحصیلات دانشگاهی دارد و البته به غرب رفته و برگشته! اما مرحوم شریعتی این هسته از تعریف روشنفکر را مورد حمله قرار داد و روشنفکر را این‎گونه تعریف کرد: روشنفکر کسی است که بین فکر و عمل پل می‎زند و مساوی با تحصیل‎کرده و آکادمیسین هم نیست؛ چه بسا روشنفکری که غیردانشگاهی است و یا دانشگاهیانی که غیر روشنفکرند،که اتفاقا اکثر دانشگاهیان غیر روشنفکراند. مراد شریعتی از روشنفکر مسئول، کسی‎ست که نسبت به وضع انسانی در زمان تاریخی و مکان اجتماعی خودآگاهی دارد و لذا نسبت به آن احساس مسئولیت می‎کند. در مراحل ابتدایی این روشنفکر مسئول، اگر تحصیل‎کرده هم باشد، چه بهتر؛ ولی در مراحل اصلی انقلاب اکثر تحصیل‎کرده‎های رسمی (انتلکتوئل‎ها) خیلی کارایی نداشتند. ایشان استدلال می‎کردند که رهبران اغلب جنبش‎های مترقی و جوشان در دنیا، جنبش‎های ضداستعماری و آزادی‎بخش، روشنفکران انقلابی و غیرآکادمیک بودند. و البته باید هم این‎گونه باشد، به‎دلیل این‎که تقریبا هیچ‎کدام از رهبران انقلاب‎های بزرگ در آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا، تحصیل‎کرده‎های رسمی دانشگاهی نبودند؛ زیرا روشنفکرانی که مورد نظرند و می‎توانند توده‎ها را برآشوبند و مسیر تاریخ را تغییر بدهند، دانشمندان رسمی نیستند، وارثان گالیله و کوپرلیک و ارسطو نیستند، بلکه کسانی بوده‎اند که به‎دنبال الگوهای پیامبران و رهبران بزرگ تاریخ‎ساز و مردمی بوده‎اند و این خود از آن‎روست که تیپ‎های رسمی معمولا حرف‎های تازه ندارند و نمی‎توانند انرژی تازه‎ای در وجدان جامعه جاری کنند، اینان همان چیزهایی که خوانده‎اند، همانند درس پس می‎دهند! اغلب دانشگاهیان تابع دکترین ترجمه‎ای غرب هستند و آن دکترین اصلا تولید نشده برای دگرگون کردن جهان، بلکه تولید شده برای حفظ وضع موجود جهان؛ به‎خصوص در عرصه علوم اجتماعی و انسانی و این یعنی می‎خواهند سلطه سرمایه‎داری غرب را حفظ کنند. در دیدگاه ما روشنفکر در واقع شخصیتی‎ست انقلابی، آگاه و متعهد در برابر سرنوشت جامعه، تلاش‎گر در جهت تغییر ایدئولوژیک وضعیت جهان و نقشه این تغییر و اصلاح انقلابی، ایدئولوژی است. رسانه‎های غرب در جنگ سرد، برای سرکوب جنبش‎های ضداستعماری حتی قبل از انقلاب ما، ادبیاتی را در دهه شصت ساختند و تا به الان هم ادامه داده‎اند که بر مبنای آن ایدئولوژی عبارت است از: دگماتیسم و جزمیت. و یا ایدئولوژی چیزی نیست جز: نفی عقلانیت، نفی آزادی و نفی علیت. اما تفسیر دکتر علی شریعتی از ایدئولوژی: ایدئولوژی انقلابی، آن جهان بینی حرکت آفرین است که شامل توزیع حرف‎ها، باورها، آرمان‎ها و مشی عقیدتی است، برای آگاهی بخشیدن به حرکت اجتماعی، روش شخصی برای زندگی، شکل ایده‎آل برای شخصیت انسان، مسئولیت‎پذیری برپایه آزادی، آگاهی و فداکاری. بنابراین مذهب به عنوان ایدئولوژی انقلاب عقیده‎ای بود که آگاهانه براساس نیازهای عینی برای میل به ایده‎آل‎ها انتخاب می‎شود. مذهب مقداری عقاید موروثی، احساسات تلقینی و رفتار ناخودآگاه نیست، بلکه تکنیک چگونه زیستن و چگونه ساختن جامعه است. سوال دیگر آن است که آیا آرمان‎گرایی، خیال‎پردازی است؟ یکی از محور‎هایی که تحت عنوان نواندیشی دینی از غرب آمده، این است که هدف توسعه است و روش نیز دموکراسی است، آن‎هم بدون هیچ قید و شرط ایدئولوژیک. و این‎که آیین باید آیین واقع‎گرایانه باشد. واقع‎گرایانه به این معنا که ایدئولوگ‎ها ایده‎آلیست و غیرواقع‎بین هستند . این حرف به این دلیل در غرب زده شد که انقلابیون جهان متهم شوند به این‎که یک مشت احمقند و ایدئولوگ‎ها‎ی‎شان نز یک مشت خرافی‎اند، واقعیت را درست نمی‎بینند و می‎خواهند روی زمین بهشت درست کنند، اما جهنم درست می‎کنند. اما گفتمانی که روشنفکری دینی متعلق به انقلاب مطرح می‎کرد، درست در نقطه مقابل این بود و بیان می‎داشت که ما در هدف، ایده‎آلیست باشیم و در روش، رئالیست. یعنی در هدف، مطلق‎گرا باشیم، اما در روش باید به ممکن بودن آن در شرایط کنونی نیز اندیشید. پس می‎توان نتیجه گرفت که در روش باید واقع‎بین بود، نه واقع‎گرا. واقع‎گرا یعنی توجیه‎گر وضع موجود. و واقع‎گرایی یعنی واقعیت هر وقت هرچه هست بپذیر. آرمان‎گرا حتما واقع‎گرا نیست، اما واقع‎بین می‎تواند باشد. بنابراین اشکالی ندارد که ما شعارهایی انتخاب کنیم، بلکه لازم است شعارهایی انتخاب شوند که درست باشند؛ حتی لازم نیست که همین الان بالفعل به دست من ممکن باشد و اجرا شود، ولی هدف باید درست باشد چون باید مسیر و جهت درست باشند. پس آیا آرمان‎گرایی خیال‎پردازی‎ست؟ آیا مدینه فاضله و جامعه ایده‎آل و موعود، نوعی اتوپیاسازی و رؤیابینی و یا خواب‎گردی دسته جمعی است؟ مرحوم شریعتی می‎گفت انسان آرمان‎گرا و جنبش آرمان‎گرا به یک معنا ایده‎آلیستی‎ست ، بله به معنای درست کلمه ایده‎آلیستی‎ست چون ایده دارد. کسی که ایده دارد، به یک معنا ایده‎آلیست است، اما نه ایده‎آلیست به معنای ذهن‎گرا و خیال باف بلکه به معنای آرمان‎گرا . کسی که آرمان دارد، تسلیم واقعیت‎های نادرست نمی‎شود و همواره به یک جامعه‎برین و ‎برتر فکر می‎کند. بنابراین اتوپیا ذاتا موضوع بدی نیست. لازمه آرمان‎خواهی، داشتن مدینه فاضله است، ولو این‎که الان برای من بالفعل قابل دسترس نباشد، ولی جهت مرا مشخص می‎کند و به من انگیزه و نیروی حرکت می‎دهد. ما در هدف، مطلق و در باب وسیله، نسبی هستیم‎. چراکه ما بشریم و در مورد میزان تحقق هدف مجبوریم نسبی عمل کنیم، چون ما خودمان موجودات نسبی هستیم. اما این موجود نسبی باید به تکیه گاه مطلق تکیه کند و نگاهش به یک افق مطلق باشد تا همین موجود نسبی در حد توان خودش به سمت آن مطلق حرکت کند و نزدیک شود. یعنی به جامعه برین بیاندیشید تا به جامعه برتر دست یابید. هدف این مبنا، که اندیشیدن به جامعه عدل جهانی است، یک اتوپیای ذهنی و خیالی محض نیست؛ بلکه هدفی درست و ممکن، اما بسیار مشکل است و آ« چیزی نیست جز تشکیل یک امت انسانی برادروار جهانی، با جهت‎گیری تکاملی توحیدی و نفی همه اشرافیت‎ها و تبعیض‎ها و تعقیب اهداف بهشتی روی زمین، نه تشکیل بهشت روی زمین که ممکن نسیت. اگر فلسفه‎ای برای زندگی‎داری، هدفی برای مبارزه‎داری و این هدف نهایی، هدف جامعه را ترسیم می‎کند .

دیدگاه شریعتی درباره ولایت فقیه و انتظار


آنچه در پی می آید، بخشی از سخنرانی دکتر علی شریعتی در تاریخ هشتم آبان سال 1350 است که در حسینه ارشاد ایراد و در کتاب «انتظار؛ مذهب اعتراض» که در پیرامون موضوع مهدودیت و تاثیرات معنوی و اجتماعی آن است منتشر شده است.

در این بخش، شریعتی موضوعی را که سال ها بعد در انقلاب اسلامی ایرانی تحت عنوان «ولایت فقیه» مطرح شد با همان شیوه و ساز و کاری که در قانون اساسی آمده یعنی تشکیل «مجلس خبرگان رهبری» و با همان ظرافت های سیاسی – اجتماعی آن مطرح کرده است.


مذهبی های عادی هیچ لزومی نمی بینند که اعتقاد به عمر طولانی امام زمان را با اصول و قوانین زیست شناسی جدید توجیه کنند، آنها معتقدند که خداوند چنین رسالتی را به فردی از انسان واگذار کرده و برای انجام رسالتش استعداد زنده ماندن بیش از عمر بشر معمولی را به او عطا کرده و این اراده خداوند است و خدا بر هر کار تواناست و توجیه فیزیولوژی و بیولوژیک آن لازم نیست. اعتقاد به امام زمان در این گروه آخری یعنی مذهبی هایی که نمی خواهند معتقداتشان را با اصول علمی جدید توجیه کنند، خیلی روشن است و آن اینکه امام زمان از ذریه پیغمبر اسلام و به طور دقیق فرزند امام حسن عسگری و یکی از اوصیای به حق پیغمبر است که او را پس از خودش در فهرست اسامی 12تن نام برده که به دنیا آمده و بعد غایب شده است، غیبت کرده است، نه از دنیای مادی و از بین چشم ها، او را "نمی شناسند" اما "می بینند" شاید بسیاری دیده اند و هم اکنون در کوچه و بازار می بینند. اما بازش نمی شناسند. این غیبت از چشم هاست، نه از ماده، نه از طبیعت و نه از زمین. این است که برخلاف عیسی که بنابر مشهور به آسمان رفته و سوشیانت که به عقیده پیروانش در عالم دیگر است و امام محمد حنیفه که در کوه رضوی مخفی است، مهدی - موعود - در میان مردم زندگی عادی دارد و همه او را می بینند؛ اما نمی شناسند.

اما دو دوره غیبت داشته است: اول، غیبت صغرا (کوچک) که در این دوره چهار "باب" یا "نایب خاص" – که اختصاصاً خودش تعیین کرده- واسطه میان او و شیعیان بوده اند.

دوم پس از این دوره و پس از مرگ چهار نایب خاص، دوره " غیبت صغرا" (که مدتش عمر یک نسل است) تمام شده و " غیبت کبرا" (بزرگ) فرا رسیده است که اکنون، در این دوره هستیم. در این دوره دیگر "باب" یعنی واسطه ورود و تماس، یا "نایب خاص" – یعنی نماینده ویژه یا کسی که به جای امام کار می کند و با مردم تماس دارد و به دست امام منصوب شده – وجود ندارد و تنها راه تماس مردم، با او که رهبر است و زنده و حاضر "نایب عام" است.

این نایب عام را چه کسی انتخاب می کند؟ بر خلاف آن چهار تن که امام آنها را شخصاً نصب کرده، اینان را مردم با کمک «اهل خُبره» انتخاب می کنند؟ چگونه انتخاب می کنند؟

در اینجا یک مسأله بسیار اساسی و حساس مطرح می شود. مسأله ای که از نظر تاریخی و به ویژه از نظر اجتماعی و سیاسی و هم از نظر فکری و مرامی سخت عمیق و شگفت آور است و در عین حال، مثال بسیار روشنی است که تشیع را تا چه حد وارونه کرده اند و این پوستین را از رویه دیگری -که بد منظره و ترس آور و زشت و بیزار کننده است (و این رویه دیگری خودشان است) – بر اندام روح و اندیشه و شعور و احساس و جهان و زندگی ما پوشانده اند!

در عصر غیبت کبرا یعنی دوران نامحدود تاریخی که از قرن سوم هجری آغاز می شود و تا خدا بخواهد ادامه دارد، شیعه یک فلسفه سیاسی و مکتب اجتماعی ویژه ای پیدا می کند که به همان اندازه که امروز منحط و ذلت آور و ضد مردم و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی، اهانت آمیز و نفی کننده مسوولیت های اجتماعی و یاس آور و تسلیم بار نشان داده می شود و جز برای توده سر به زیری که عمل می کنند اما فکر نمی کنند و می پذیرند ولی نمی فهمند، اساساً قابل دفاع نیست. آری، درست به همین اندازه، مترقی و عزت آور و مردمی و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی حرمت آمیز و تثبیت کننده مسوولیت های اجتماعی و بخشنده خوشبینی تاریخی و استقلال عقلی و روحی است:

با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نواب انتصابی -که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می ران، مردم، از طریق این باب های تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و مسوولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر "انتخاب" فرا می رسد.

" توقیع، (فرمان) مشهور امام –که پیش از ورود به دوران "غیبت بزرگ" صادر شده است- نظام ویژه ای را که
  

” تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی داند، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه عقل این است که در این جا خود را نفی کند و عقل آگاه را جانشین خود کند. شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند، فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته های زندگی جاری است و هر جامعه ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است. “

جانشین نظام "امامت" می شود به این گونه اعلام می دارد: اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا، فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم. ( اما درباره پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی، وقوع می یابد، به روایان سخن ما -دانشمندان ومتفکرانی که به سخنان ما هم ، دانایند و هم آشنا- رجوع کنید که آنان حجت منند بر شما و من جحت خدایم بر ایشان).

اما اینها چه کسانی اند؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند؟

ضوابط و شرایط انتخاب آنان را امام صادق برای توده مردم اعلام کرده است: امّا، من کان من الفقها صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لامرمولاه، فللعوام ان یقلدوه.(اما از دین شناسان، آنکه نگه دار خویشتنش بود، نگهبان ایمانش، مخالف هوسش، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش، برتوده مردم است که تقلیدش کنند.) و این هم طبیعی است و هم منطقی و هم ضروری.

تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی داند، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه عقل این است که در اینجا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند. بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص خردمندی نکند، چه، خردمندی کردن در این جا بی خردی است و اقتضای تعقل، تعبد است و تقلید. مهندس، طبیب، حقوقدان و رهبر یک تشکیلات انقلاب یا حزبی، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیع تر و مجری تر از همه یافته اند . زیرا شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته های زندگی جاری است و هر جامعه ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است.

بنابراین می بینیم که در این دوره غیبت کبرا، یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر، اما یک دموکراسی آزاد نیست، گرچه این انتخاب شونده به وسیله "مردم" انتخاب می شود، اما در برابر "امام" مسوول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله "مردم"، فقط در برابر "خود مردم" که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند، مسوول است.

این است که مردم "نایب عام" را خودشان ، با تشخیص و آرای خودشان، براساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند، و او را جانشین امام تلقی می کنند، و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسوول است یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده ، مسوول این نیست که ایده ها و ایده آل ها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند، بلکه مسوول است که مردم را براساس قانون و مکتبی که امام رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کند و آنها را براساس این مکتب تغییر و پرورش دهد.

البته این انتخاب که یک "انتخاب مقیدی" است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی "عالِم شناسان" به این انتخاب مبادرت ورزند. و مردم هم که خود به خود با فضلا و وروحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی ، اطبا داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می نمایم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم، یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.

این امام، در دوره غیبت، مسوولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به خصیض فساد رسیده باشد.

او در کنار کعبه ندا در می دهد و انقلابش را از آنجا آغاز می کند، و بعد دو نیروی عاصی بر نهضت او در زمین به وجود می آیند: یکی دجّال، مرد مسخ شده افسونگری که در دل ها و اندیشه ها، اختلال و انحراف ایجاد می کند و یک چشم است، با چشم چپ، که در میانه پیشانی دارد و شراره از آن می تابد و دیگر مردی است که سفیانی که نیروی جمع و فلسطین و اردن را اشغال می کند و از آنجا مقاومتش را در برابر این نهضت آغاز می نماید ولی نیروی او میان مکه و مدینه نابود می شود.

امام پس از ظهور و اعلام نهضت خویش در کعبه با 313 تن که نخستین گروندگان و همگامان او هستند به کوفه می آید و آنجا را مرکز قدرت خویش قرار می دهد و در پشت کوفه به قدری از علمای فاسد می کشد که جوی های خون روان می شود و مبارزه با شمشیر و جهاد و کشتار آغاز می نماید و حکومت عدل را "در سطح جهانی" استقرار می دهد و از همه ستمکاران تاریخ انتقام می گیرد، شکست کربلا را جبران می کند و تمام رهبران و پیشوایان به حق ، انبیا، ائمه شیعی را که نتوانستند هدف خودشان را تخقیق بخشند، و پایمال و شکست خورده ظلم و زور شدند به حکومت حقه خویش می رساند و نظام عدالت به جای زور، و تقوا به جای فساد،و  برادری به جای نفاق و خصومت ، چنان در دنیا مستتر و

” انتخاب ولی فقیه یک "انتخاب مقیدی" است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد. بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی "عالِم شناسان" به این انتخاب مبادرت ورزند. “

استوار می شود که گرگ و میش از یک آبشخور آب می خورند.

پرچمی که به دست دارد پرچم مسلمانان در جنگ بدر و شمشیرش، شمشیر علی ( ذوالفقار) است، زرهی که بر تن دارد زره رسول خدا پیغمبر اسلام، و پایتخت قدرتش کوفه و آغاز ظهورش کعبه است، و بعد از استقرار حکومت جهانی عدل، کشته می شود. این تمام کلیات طرز تفکر شیعه امروز درباره امام زمان است.

من شخصاً به این طرز تفکر، و طرح این شکل اعتقادی بیش از از طرحی که در ذهن تحصیلکرده های روشنفکر مذهبی است و می کوشند تا اصل امام زمان را با اصول فیزیولوژی و فیزیک و شیمی و بیولوژی اثبات کنند معتقدم.

یکی از دانشجویان اخیراً از من پرسیده بود که آیا "به دلیل اینکه علوم طبیعی عمر محدودی برای انسان قایل نیستند و یا آن چنان که بعضی ازنویسندگان دانشمند -که من شخصاً به آنها احترام می گذارم- اخیراً می خواهند اثبات کنندکه: چون عمر انسان محدود نیست، پس می توان یک عمر چند هزار ساله را پذیرفت، برای امام زمان می شود چنین استدلالی را به کار برد؟"

در جوابش عرض کردم من کار ندارم که می شود یا نمی شود. بیاییم به جای حل این مسأله و به جای اینکه اذهان و افکار را به این مطالب ذهنی و کلامی -به صورت قدیم و یا جدیدش– متوجه کنیم به یک مسأله بزرگ تر توجه کنیم و آن اینکه "اعتقاد به این اصل چه فایده ای دارد؟ مهم این است که دریاییم اعتقاد و یا عدم اعتقاد به این اصل چه نقش مثبت و یا منفی می تواند در رسالت، مسوولیت، سرنوشت و وظیفه فردی و اجتماعی ما داشته باشد؟  یا در زندگی امروز ما چه تاثیری می تواند به جای گذارد؟

من در تحقیقات اسلامی به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هایی که راجع به مذهب و اسلام می شود، صادق می دانم و آن این است که به جای اینکه -مثل علمای قدیم یا جدید– اعتقاد به یک اصل را از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و فلسفه اثبات، و حق باطل آن را به این شکل ها و با این وسایل تحلیل کنیم، بیاییم یک ملاک مطمئن تر از نظر حقیقت یابی و مفید تر از نظر زندگی اجتماعی بیابیم و بکار ببریم.

ما که مسلمانیم، آدم و بهشت و نبوت و وحی از اصول اعتقادیمان است، به طور مشترک، و اختلافمان در برداشت و نوع تلقیمان از این اصول است، تو جوری برداشت می کنی، من جور دیگر و سومی جور دیگر، آیا برداشت من از این مسأله اسلامی درست است؟ یا برداشت تو؟ و یا آن طوری که دیگری می فهمد؟ و یا اصلاً هیج کدام؟

یکی استدلال فیزیک و شیمی و فیزیولوژی و بیولوژی می کند، دیگری –استدلال کلامی، و دیگری استدلال عقلی و فلسفی، دیگری عرفانی و اشراقی و.... به سادگی می توان فهمید کدام درست است. اگر دیدید که استباط من مثلاً از اصل "امامت" و اعتقاد به آن، با طرز تحلیلی که می کنم و جوری که می فهم، در زندگی شخص معتقد به این اصل، و جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد تاثیر مثبت و  سازنده ومترقی دارد، پس این استباط درست است، حقیقت دارد. و اگر استباطی که ما از این اصل می کنیم و برای آن پنجاه تئوری علمی هم از قول علما و حامعه شناسان و شیمی دانان و فلاسفه قدیم و جدی هم داریم دیدیم که در زندگی ما اثر سازنده ای ندارد، در بینش و تفکر اجتماعی و روشنی فکر ما تغییر نمی دهد. باید در درستی نظیه مان شک کنیم.

اگر در یک جامعه عده ای امامت را به این شکل که تو استدلال و اثبات کردی پذیرفته و معتقد شدند چه تغییری در سرنوشتشان حاصل و چه اثری در وظیفه شان خواهد داشت؟ سرتوشت کسانی که به این اصل معتقدند با آنهایی که اعتقاد ندارند چه تفاوتی دارد؟ بعد می بینیم که من و تو به امامت معتقدیم ولی ملت های دیگری هستند که اعتقادی به این اصل ندارند و وضع زندگیشان با ما چندان فرقی نداشته و حتی از ما هم بهتر است. وقتی آثار این عقیده به کیفیتی است که می بینیم ، باید دید عیب در کجاست. آیاد اعتقاد به امامت اصل درستی نیست؟ نجات نمی دهد؟ عزت نمی دهد؟ مسوولیت نمی دهد؟ آگاهی نمی دهد؟ ارزش انسانی نمی دهد و انحطاط می آورد؟

این را نمی توان گفت، به دلیل آن که همه ما مهتقد به این اصل هستیم که اسلام و تشیع، مذهب زندگی ساز و عزت بخش است، یا آن طوری که ما این اصل را می فهمیم غلط است؟ نمی شود اصل امامت یک اصل حقی باشد -چنان که واقعاً هست- و ما به این حقیقت به درستی آگاه شده باشیم و در عین حال، سرنوشتمان عبارت از بدبختی و ذلت است.

علی(ع) شخصیتی است که ملت ما به او معتقد است، معتقد بودن به او یا دلبستگی و عشق و ایمان به فرزندش حسین، یک اصل است می بینیم ما به حسین معتقدیم، اما زندگیمان از آخرت یزید هم بدتر است. آیا اعتقاد به رهبری علی و اعتقاد به نهضت حسین به درد شب اول قبر و سوال و جواب آن جا می خورد؟ و بعد که سرما را توی قبر گذاشتیم و زندگی پس از این جهان را آغاز کردیم فرق بین ما و کسانی که اساساً به این اصل معتقد نیستند پدیدار می شود؟ هرگز: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلا (هرکه اینجا کور باشد، در آخرت نیز کور است و بلکه گمراه تر است): پس امامت و ولایت باید به درد اینجا بخورد تا در آنجا هم نتیجه بدهد.

آیا می توانیم در این شک کنیم که اصولا اعتقادی به رهبری علی، انحطاط آور است؟ یا دلبستگی به نهضت و رسالت حسین خمودی و سستی و ذلت می آورد؟ نه، حتی یک روشنفکر صغیر مذهبی هم اگر آزادیخواه باشد چنین شکی نمی کند. پس هزار و یک دلیل هم اگر در اثبات عقیده و تلقی فعلی مان از تشیع علی و عشق به حسین بیاورید مسلم است که نوع تلقی ای که از این دلبستگی ، از این نهضت و این نوع تصویری که از چهره علی یا حسین در ذهن داری غلط است. این را باید تصحیح کنی، جز این امکان ندارد. پس می بینیم که یک ملاک محکم و روشن که همه می توانند به سادگی بهفمند و درک آن فلسفه و کلام و فیزیم و شیمی نمی خواهد، به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم

” اسلام دین زندگی است و کهنه نشده، یعنی هر قصه ای که در قرآن هست و هر عقیده ای که در اسلام و مذهب تشیع مطرح است، باید در زندگی امروزی و سرنوشت فردی و جمعی‌مان، در آگاهی‌مان، در عزت و شخصیت و استقلال مان نقشی داشته باشد که کسانی که به آن معتقد نیستند از اثرش محروم هستند. “

ولی این اصول در سرنوشتمان، اثری نداشته و چنانچه منکر هم باشیم باز در وضع و مسوولیت وجبهه گیری های اجتماعی مان و زندگی فردی و جمعی مان فرقی نمی کند، معلوم می شود در نواع شناختی که از این اصول داریم باید شک کنیم . زیرا همه ما به این اصل اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری علی و راه او معتقد، ولی این اعتقاد هیچ فایده ای در زندگیش نداشته باشد.

بدیهی است که، به قول عیسی" هر درختی را از ثمرش باید شناختگ و ثمرات شجره اعتقادی ما این نیست، پس بیاییم به جای اینکه به حل مشکلات ذهنی و کلامی –که غالباً خودمان آنها را می تراشیم- بپردازیم، از دید دیگری مسأله را مطرح کنیم.

به این ترتیب که از همان اول از خودمان و از کسی که یک عقیده اسلامی را بیان می کند، بپرسیم: فایده اش چیست؟ برای چه گفته شده؟ چه تاثیری بر جامعه و سرنوشت فردای ما دارد؟ و اعتقاد یا عدم اعتقاد به ان علاوه بر آثار اخروی در زندگی پیش از مرگ ما چه اثری را داراست؟

چون معتقدیم که اسلام دین زندگی است و کهنه نشده، یعنی هر قصه ای که در قرآن هست و هر عقیده ای که در اسلام و مذهب تشیع مطرح است، باید در زندگی امروزی و سرنوشت فردی و جمعی‌مان، در آگاهی‌مان، در عزت و شخصیت و استقلال مان نقشی داشته باشد که کسانی که به آن معتقد نیستند از اثرش محروم هستند.

اگر چنین بود پس نوع برداشت مسأله درست است، والا اگر هزار دلیل هم داشته باشد غلط است، زیرا "و انتم الاعلون ان کنتم مومنین- لله العزه و لرسوله و للمومنین (وشما، اگر ایمان داشته باشید، برتر و بالار از همه اید، عزت ویژه ی خدا و رسولش و مومنان است.)

پس اگر دیدیم مومنین عزت ندارند بلکه ذلیلند و از نظر شعور و فرهنگ و اقتصاد و تمدن و قدرت نظامی، کفار بر آنها برتری و بالایی دارند، باید یقین کنیم که ایمانمان عوضی است و اسلام را وارونه به ما فهمانده اند!

حال به سادگی می توان فهمید که در مورد امام زمان بهتر است به جای اینکه این مسأله را طرح کنیم و بااستدلال های ذهنی و شرح و بسط های کلامی و فسلفی و عرفانی شده و الان کجاست و چه جور زندگی می کند و چه می خورد و چه وضعی دارد و غیب چیست و غایب شدن چگونه است و... مسأله را به این شکل مطرح کنیم که اصولاً اعتقاد یک فرد، یک گروه، یک ملت به امام زمان، به انتظار و همچنین به اصل انقلاب آخرالزمان، چه ارزشی از نظر زندگی اجتماعی امروز دارد؟ و مفاهیم و هدف هایی را که در این اصل اعتقادی هست استخراج کنیم، مسوولیت های خود را در برابر این عقیده و در عصر غیبت بفهیم، بفهمانیم، و بدان عمل کنیم.

این یک "پیشنهاد" نیست، "نظریه" من نیست، بینش و روح اسلام نخستین این است. این دو امام زمان، دو امامت، دوشیعه و دو اسلام است. یکی اسلام به عنوان "ایدئولوژی (یعنی، مکتب اعتقادی، اعتقاد مرامی و هدایتی، یعنی دین) که مسایل اعتقادی و مراسم علمی و حتی عبادی آن، عاملی است برای تکامل معنوی و اسنان و عزت و رشد اخلاقی و فکری و اجتماعی و "سلاحی" است برای ترقی زندگی نوع انسان و جنبه علمی دارد و برای پیش از مرگ هم مفید است. دیگری که مجموعه علوم و معارف و دانش ها و اطلاعات بسیار از قبیل فلسفه و کلام و عرفان و اصول و فقه و رجال و... است. اسلام به عنوان یک "فرهنگ".

اسلام، به عنوان ایدئولوژی، ابوذر می سازد، اسلام، به عنوان فرهنگ، ابوعلی سینا؛ اسلام به عنوان ایدئولوژی  –یعنی عقیده- روشنفکر می سازد و به عنوان فرهنگ، عالم. عقیده اسلامی است که مسوولیت و آگاهی و هدایت می دهد. علوم اسلامییک رشته خاص علمی است که یک مستشرق نیز می تواند فرا گیرد، یک کج اندیش مرتجع یا بداندیش مغرض هم ممکن است آن را واقعاً داشته باشد. این است که یک فرد تحصیل نکرده ممکن است اسلام را درست تر فهیمده باشد اسلامی تر فکر و زندگی کند و مسوولیت اسلامی را تشخیص دهد تا یک فقیه یا عالم اصول یا فیلسوف و عارف. کسی که مثلاً «رسائل» و «مکاسب» را خوانده است به احکام اسلام واقف می شود و اما آنکه شرح حال و زندگی پیغمبر را خوانده است، معنی اسلام را شناخته .

به هر حال عقیده من این است که کسی که مثلاً کتاب "اسفار" ملاصدرا" یا "شفا" ابوعلی را تحصیل کرده یک فیلسوف اسلامی است اما کسی که نهج البلاغه علی(ع) را می شناسد اسلام شناس است. اسلام به عنوان عقیده را باید در قرآن، زندگی پیغمبر، شناخت اصحاب و پروردگان نمونه مکتب اسلام شناخت ، یعنی همان منابعی که امروز حتی در میان دانشمندان اسلامی و برنامه رسمی تحصیلات اسلامی متروک مانده و در میان مردم مجعول است. اشعار شعرای جاهلیت عرب در مدارس اسلام به عنوان متن ادبی تدریس می شد و نهج البلاغه هرگز به هیچ عنوان! فلسفه یونانی ها و منطق ارسطو برنامه درسی بود و تفسیر قرآن نه، سیره پیغمبر اسلام و شرخ حال و افکار و شیوه زندگی و مبارزات ائمه مطرح نیست و اگر هم استثنائاً چند نفری به خواست فردی خود تحقیق کنند، علوم اصلی حساب نمی شود، فضل است! این است که متاسفانه طرز تفکر و بینش ما در مسایل اسلامی، با روش اسلامی و روح و اثر آن بیگانه است. قرآن و طرز فکر و شیوه ی زندگی پیغمبر و پرودگان وی همیشه می کوشند تا افکار مسلمانان را از مسایل ذهنی و طرح معماهای عیر واقعی و تفکر در مسایل غیبی و بحث از آنچه یا بی ثمر است یا غیر ممکن متوجه زمینه های عینی و عملی و مثبت کنند.

مردم و مرد شیر گیر



در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر 

با دست روبهان دغل شد چرا اسیر 

آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر 

با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر 

این آتشی که در دل این مُلک شعله زد 

با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر 

با عزم همچو آهن آن مرد سال بود 

با جوی های خون شهیدان سی تیر 

با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر 

با ناله های مردم زحمتکش و فقیر 

با خشم ملتی که به چنگال دشمنان 

بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر 

با آن که خفته است به یک خانه از حلب 

با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر 

با مردمی که آمده از زندگی به تنگ 

با ملتی که گشته است از روزگار سیر 

افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد 

چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر .... 

 

«  دکتر علی شریعتی  »  

(دفتر های سبز ، ص ۲۶۳ )

اگر عشق نبود


اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »

شیعه امروز


شیعه امروز همان شیعه ای که پاک ترین و تند ترین ایمانها را به علی دارد‌ ، به علی عشق می ورزد.

حتی بر خلاف اسلام ، بر خلاف رضایت شخص علی او را بر مقام الهی می رسانند و علی اللهی و .... می شوند.

باز علی را تنها در یک چهره می بیند ، یک بعد علی را می شناسد و دیگر فضائل و ابعاد این روح چند بُعدی را نادیده می انگارد.

با آنها آشنا نیست و علی بیش از آنچه به شور اخلاص شیعه اش نیازمند باشد به این نیاز دارد که او را و تمام او را شیعه پاک اعتقادش بشناسد.

بی شک از عوام شیعه چنین انتظاری ندارد اما از خواصِ شیعه ، از آدم روشنفکر شیعه چنین توقعی دارد.

کسی که شیعه علی است باید او را در همه چهره هایش بشناسد....

<<دکتر علی شریعتی>>

(انسان بی خود ، ص ۴۱۵)

باتو .........بی تو



با تو رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو، دریا با من مهربانی می کند باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند باتو، من با بهار می رویم باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم باتو، من در هر شکوفه می شکفم باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم باتو، من در روح طبیعت پنهانم باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند. بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند بی تو، من با بهار می میرم بی تو، من در عطر یاس ها می گریم بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم. بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم. درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

سال نو مبارک . . .


با سلام-در آستانه فرا رسیدن "عید نوروز باستانی" و طمطراق پیک بهاران و آغاز سال نو تبریک
و تهنیت صمیمانه را تقدیم شما دوستان و خانواده محترمتان داشته و در پرتو الطاف بیکران خداوندی
، سلامتی و بهروزی، طراوت و شادکامی، عزت و کامیابی را آرزومندیم.

سال نو مبارک







بنگر به رستاخیز طبیعت که چه زیباست . و هر سال رستاخیزی دیگر را تجربه می کنیم و چه زیباتر رستاخیز انسان در این عصر آهن وتباهی

سال نو مبارک . . .


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

فریاد روزگار ما ( شعری از دکتر شریعتی در وصف امام خمینی (ره) )

فریاد روزگار ما؛

روح خدا

قطعه شعری که در زیر از نظر گرامی تان می گذرد، سروده معلم شهید دکتر شریعتی است که در آن ضمن اشاره به خفقان ستمشاهی گرگ پیر استبداد، فریاد روزگار ما؛" خمینی" را می طلبد تا آن بانگ تعهد و رسالت، بانگ خدا و قرآن، باز بر این زمین تشنه ببارد.

فریاد روزگار ماست

روح خدا

در روزگار قحطی هر فریاد

در روزگار قحطی هر جنبش

هر کوشش   

فریاد روزگار ماست

آری!

در روزگار مرگ اصالتها

 بی تو دگر چه بگویم

چه را بسرایم

ای مطلع تمام سرودها

بی تو فرو نشسته دگر،

فریاد،

تنها شده است

هر چه که انسانیت

در پایتخت غارت و خون

جز وحشت و هراس

نمی بینم

این درد را با که بگویم

که هر ورق

از هر کتاب

ترس را فریاد می کند

حتی پلاس کهنه ی خیابان

هم

تجربه کرده است ترس را،

اینک سیاه ببینش

تا برتو باز شود

که راست می گویی

تا در هر کرانه ی این شهر بی طپش

سگهای دست آموز

در چشمهای بیدار

ترس را نشانده اند

آنها

هر روز می درند

هر روز می برند

و پاداش را

از دست گرگ نواله می گیرند

در پایتخت غارت و خون

سگهای زنجیری

 آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند

بی تو،

در پایتخت دیو دماوند

سیاوشها،

و نه کاووسها

دربندند.

ای کاش، رستم

کاووس را نمی رهاند

تا این گونه گشاده دست

دربند، بخواهد رستم را،

بی تو من از خمین گذشتم

افسرده بود و سرد

نام تو را زمزمه می کرد روز و شب

فریاد روزگار ماست " روح خدا"

بانگ تعهد و رسالت

بانگ خدا و قرآن

اینک تو ای سلامت پویا

ای کرامت بی مرز

بر این زمین تشنه ببار

آری، آری

تا زاید این سترون فرسوده

گلهای سرخ" شهادت" را

تا باز در بغض شهر تپد

" فریاد"

آری

تو ای سخاوت بی حد

ببار بر جنگل

تا باز این درخت خفته

شود بیدار

تا باز آن جوانه

کند فریاد

دکتر شریعتی و امام خمینی


http://yadegaraneshahed.ir/wp-content/uploads/2011/06/383755_CCI5TLdO.jpg


وی‌(شریعتی) در کتاب‌ خودسازی‌ انقلابی‌ از امام‌خمینی‌ که‌ در مقابل‌ صهیونیزم‌ موضع‌ گرفت‌ و از آرمان‌ فلسطین‌ دفاع‌ کرد، تجلیل‌می‌کند. وی‌ همچنین‌ از آیت‌الله‌ خمینی‌ به‌ عنوان‌ « مرجع‌ بزرگ‌ عصر ما » نام‌ می‌برد ودر ترسیم‌ خط‌ قیام‌ روحانیت‌ می‌نویسد: «...ظهور روح‌های‌ انقلابی‌ و شخصیت‌های‌ پارسا، آگاه‌ و دلیری‌ که‌ به‌ خاطروفادار ماندن‌ به‌ ارزش‌های‌ انسانی‌ و پاسداری‌ از حرمت‌ و عزت‌ اسلام‌ ومسلمین‌ گاه‌ به‌ گاه‌ در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های‌ استعمار قیام‌ می‌کرده‌اند،از این‌ گونه‌ است‌ قیام‌هایی‌ که‌ از زمان‌ میرزای‌ شیرازی‌ تا اکنون‌، آیت‌الله‌ خمینی‌،شاهد آن‌ بوده‌ایم‌.» شریعتی‌ قیام‌ خرداد 42 را گسستن‌ «پیوند مماشات‌ روحانیت‌ و سلطنت‌ که‌ در شیعه ‌400 سال‌ (بعد از صفویان‌) دوام‌ داشت‌» ارزیابی‌ می‌کند و امام‌ خمینی‌ را چنین‌ توصیف‌می‌کند: «در خاموش‌ترین‌ ایامش‌ ناگاه‌ خفته‌ای‌ از این‌ اصحاب‌ افسوس‌ بیدار می‌شود و ازکهف‌ حجره‌ای‌ بیرون‌ می‌پرد و ابوذروار بر سرقدرت‌ فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صورقرآن‌ می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت‌ سپاه‌ قبرستان‌ را برمی‌آشوبد و محشرقیامتی‌ برپا می‌کند.» این‌ مواضع‌ آشکار شریعتی‌ در مورد امام‌ خمینی‌ بود. امام‌ خمینی‌ نیز نمی‌توانست‌ نسبت‌ به‌ شریعتی‌ بی‌تفاوت‌ باشد؛ چه‌ این‌که‌ امام‌ خمینی‌هر چند علی‌القاعده‌ بعضی‌ از عقاید شریعتی‌ را نمی‌پسندید، ولی‌ بسیاری‌ از آرمان‌های‌خویش‌ را در اندیشه‌های‌ شریعتی‌ می‌دید.يكي از روحانيون برجسته طي نامه‌اي به امام(ره) كه در تبعيد نجف به سر مي‌برد از شريعتي به شدت انتقاد كرده و افكار وي را مضرّ خوانده بود اما امام‌خميني(ره) به فردي كه حامل اين نامه بود گفتند:"اين روحاني بزرگوار به عالم و آدم بدبين هستند، ما در شرايطي نيستيم كه نسبت به دانشگاهيان و روشنفكران با بدبيني نگاه كنيم".


 

محمود دعايي مدير مسئول روزنامه اطلاعات و از همراهان امام خميني(ره) در نجف اشرف نيز خاطرات جالبي از نوع نگاه امام(ره) به شريعتي و افكار وي نقل مي‌كند. دعايي در جايي مي‌گويد:" روزي خدمت امام بودم، ايشان فرمودند از تهران فردي هزينه پرداخت كرده و آمده تا نظر من را نسبت به دو شخصيت عوض كند؛ كتاب حجاب مطهري را گذاشته و گفته اين كتاب جنوب تهران را بي‌حجاب كرده و اسلام‌شناسي شريعتي را نشان داده و گفته اين كتاب جوانان را از دين منحرف كرده است".

دعايي با نقل اين مطلب كه امام‌خميني(ره) تمام آثار شريعتي را مطالعه كردند، مي‌افزايد:"امام خواستار قسمت‌هايي كه آن فرد معتقد بود باعث انحراف جوانان است شده بودند و پس از آن گفته بودند برخي قول‌هاي شاذ و نادر هست ولي اين قول‌هاي نادر باعث انحراف نمي‌شود".

. گرچه‌ امام‌ خمینی‌ همواره‌ از مسائل‌ اختلافی‌ پرهیز می‌کرد و از بردن‌ نام‌ شریعتی‌ به‌دلیل‌ موقعیت‌ خاص‌ رهبری‌ خودداری‌ می‌کرد، ولی‌ در سوگ‌ حاج‌ آقا مصطفی‌ درسخنانی‌ کنایه‌آمیز، مواضع‌ خود را در قبال‌ شریعتی‌ و مخالفین‌ حوزوی‌ وی‌ تشریح‌کردند. امام‌ خمینی‌ در این‌ سخنرانی‌ نظر حمایت‌آمیز در عین‌ حال‌ انتقادی‌ خود را ازروحانیون‌ و روشنفکران‌ اعلام‌ کردند و فرمودند: «من‌ با تمام‌ جناح‌هایی‌ که‌ هستند وبرای‌ اسلام‌ خدمت‌ می‌کنند، چه‌ جناح‌های‌ روحانی‌ که‌ از اول‌ تا حالا خدمت‌ کرده‌اند وچه‌ جناح‌های‌ دیگر از سیاسیون‌ و روشن‌فکرها که‌ برای‌ اسلام‌ خدمت‌ می‌کنند، من‌ به‌همه‌ی‌ این‌ها علاقه‌ دارم‌ و از همه‌ی‌ این‌ها هم‌ گلایه‌ دارم‌.» و نظرات وي درباره علامه مجلسي و مباحثي پيرامون تشيع وي، داشتند، ولي بر نوعي وحدت بخشي نيز تاكيد داشتند"محمود دعایی میگوید، امام به شدت از درگذشت دكتر شريعتي متأثر شدند و گفتند:" يك روز امام(ره) به من فرمودند: من به سه دليل از فقدان دكتر شريعتي متأسف هستم. يكي اين كه اي كاش ايشان با آن قدرت بيان و احاطه‌اي كه بر كلام و نفوذي كه در جمع شنوندگان داشت، توجه خود را صرفاً به نسل دانشگاهي معطوف نمي‌كرد و همه‌ جامعه اعم از روحاني و بازاري را در نظر مي‌داشت و سعي مي‌كرد همه‌ اقشار از انديشه‌ها و تفكراتش بهره‌مند شوند. تأسف دوم من اين است كه چرا عده‌اي با او در افتاده‌اند و ايشان را به خودشان و خودشان را با او مشغول كردند و نگذاشتند درست كار بكند و درست تبليغ بكند. تأسف سوم من اين است كه ايشان زود از دنيا رفت و نتوانست بماند و ادامه بدهد و كار خودش را تصحيح بكند".

محمود دعايي تصريح مي كند امام خميني(ره) به اين دليل كه مطمئن نبودند شريعتي به شهادت رسيده و يا اين كه به مرگ طبيعي درگذشته است درباره مرگ وي كلمه فقدان را به كار بردند.

صادق طباطبايي يكي از نزديكان خانوادگي امام خميني(ره) و سخنگوي دولت موقت مهدي بازرگان درباره ديدگاه امام(ره) درباره شريعتي مي گويد:" "امام همواره با احترام خاصي از دكتر شريعتي ياد مي كردند. قبل از انقلاب، زماني كه عده اي از روحانيون ايشان را كوبيدند و بي انصافي هايي شد، رژيم هم از فرصت استفاده و شروع به تبليغ كرد. يكبار خبر دادند شريعتي نسبت به مفاتيح موضع گيري كرده، امام گفتند: "كسي كه به آن زيبايي در مورد نيايش قلم فرسايي مي كند، نمي تواند عليه دعا چيز بنويسد. اما در مورد مفاتيح، خوب مفاتيح هم يك كتاب نيايش است؛ چه بسا انتقاد ايشان همان چيزهايي باشد كه ما خودمان هم يك وقت‌هايي به آن انتقاد داریم"."

امام خميني(ره) بعضاً پيغام‌هاي دلسوزانه و مشفقانه‌اي را نيز براي شريعتي مي‌فرستادند؛ به عنوان مثال يك بار به خسرو منصوريان(يك فعال سياسي-اجتماعي) گفته بودند: "سلام مرا به شريعتي برسان و بگو خداوند به شما توفيق بدهد اما گله‌اي كه از شما دارم اين است كه گفته‌ايد آخوندها يك دست براي گرفتن و يك دست براي بوسيدن دراز كرده‌اند؛ اين طور نيست".

شعری از دکتر شریعتی در مدح امام خمینی ره که در روزنامه اطلاعات روز 5بهمن 57 چاپ گردید

فرياد روزگار ماست
روح خدا
در روزگار قحطي هر فرياد
در روزگار قحطي هر جنبش
فرياد روزگار ماست
آري در روزگار مرگ اصالت‌ها
بي تو دگر چه بگويم
چه را بسرايم
اي مطلع تمام سرودها
بي تو فرو نشسته دگر فرياد
تنها شده است هر چه كه انسانيت
در پايتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمي بينم
اين درد را با كه بگويم
كه هر ورق از هر كتاب
ترس را فرياد مي كند
حتي پلاس كهنه خيابان هم
تجربه كرده است ترس را
اينك سياه بينمش
تا بر تو باز شود
كه راست مي گويم
در هر كرانه اين شهر بي طپش
سگهاي زنجيري
سگهاي دست آموز
در چشمهاي بيدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز مي درند
هر روز مي برند
و پاداش را
از دست گرگ مي گيرند
در پايتخت غارت و خون
سگهاي زنجيري
آن گرگ پير را به حراست نشسته اند
بي تو در پايتخت ديو دماوند
سياوشها و كاووسها در بندند
اي كاش رستم
كاووسها را نمي رهاند
تا اينگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون كشد سياوش را
بي تو من از خمين گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه مي كرد روز و شب
فرياد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اينك تو اي سلامت پويا
اي كرامت بي مرز
بر اين زمين تشنه ببار
آري آري
تا زايد اين
سترون فرسوده
گلهاي سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فرياد آري
تو اي سخاوت بي حد ببار بر جنگل
تا باز اين درخت خفته شود بيدار
تا باز آن جوانه كند فرياد!»

امام خميني(ره) در كلام ديگران

مقام معظم رهبري:
او ما را زنده کرد و به حرکت درآورد و ما توانستیم به کمک وجود او به ارزش
جغرافیایی و تاریخی کشورمان و به حقیقت فرهنگ گذشته، قرآن و ملت خود پی ببریم.

امام به اسلام عزت بخشید و پرچم قرآن را در جهان به اهتزاز درآورد. الحق شخصیت آن عزیز یگانه (امام)، شخصیتی است دست نیافتنی و جایگاه والای انسانی او جایگاهی دور از تصور و اساطیرگونه بود.

امام خمینی(س) یک حقیقت همیشه زنده است، راه او، راه ما، هدف او، هدف ما و رهنمود او، مشعل فروزنده‌ی ما است. امام علی‌الظاهر مدرسی بودند و در مسجد سلماسی تدریس می‌فرمودند، اما اخلاص، صفای باطن و رابطه معنوی و پیوند مستحکم میان ایشان و خدای مقلب‌القلوب موجب شد که ایشان دستی نیرومند برای برافکندن بنیاد ارزشهای مادی شود.

من این دهساله اول انقلاب را به خاطر حضور امام در آن، یک دوران استثنائی می‌دانم. او نعمت بسیار بزرگی بود و افسوس که از نزد ما رفت.

اگر چه جای خالی امام برای ما سخت و تلخ است، اما میراث گرانبهای معمار بزرگ انقلاب: امام خمینی حفظ خواهد شد

ادامه نوشته

ابعاد شخصيت حضرت امام خميني(ره)

 مقدمه

آفرینش انسان با دین و گرایش به ماورای طبیعت عجین و آمیخته است و هرگز از او جدا نمی شود و تا انسان، انسان است، پیوسته طبیعت او با چنین کشش و تمایلاتی همراه می باشد و طبعاً حادثه ای که پیوند مستقیم با تمایلات درونی و ابدی انسان دارد، هرگز به دست فراموشی سپرده نمی شود و این، یک اصل کلی است که شرق و غرب نمی شناسد.


ادامه نوشته