مرجع تقلید دکتر شریعتی چه کسی بود ؟

در شبستان مسجد جامع نارمک تهران جای سوزن انداختن نبود. شب شام غریبان امام حسین"ع" بود و دکتر داشت با شور و حرارتی وصف ناپذیر از امامت و نقش آن در حادثه عاشورا می گفت. جوانها به هم نگاه می کردند: "حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند؛ مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همه حج گذاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که: اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت، مساوی است."

مو بر تن همه سیخ شده است. نفسها حبس شده است و دکتر ادامه می دهد:"  وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی، هر کجا که می خواهی باش: چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است."شهادت، حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ است." سخنرانی تمام شده است، خون در رگهای همه بخصوص جوانهایی که سیاهپوش عزای سید الشهدا "ع" هستند به جوش آمده است. چراغهای مسجد جامع خاموش می شود و فریاد دویست جوان که اکثراً دانشجو هستند شبستان را به لرزه در می آورد: زنده باد خمینی – زنده باد خمینی. مأموران ساواک وحشت زده می کوشند چراغها را روشن کنند. فریاد جوانان پرشورتر ادامه می یابد: خمینی پیروز است- خمینی پیروز است. مأموران پلیس وساواک با مردم و جوانان درگیر می شوند و زد و خورد شدیدی صورت می گیرد.

فردا صبح گزارشی روی میز مسئول مربوط در سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود که از سخنرانی 7 اسفند 1350 علی شریعتی در مسجد نارمک و اتفاقات بعد از آن حکایت می کرد، معلوم نیست همین مأموران بودند یا مأموران دیگری که یک سال بعد اما این بار پس ازسخنرانی دکتر در حسینیه ارشاد درباره فلسفه حج درگزارش خود نوشتند که پس از این سخنرانی، جوانان و دانشگاهیان شعار دادند: مرگ بر حکومت یزیدی –خمینی بت شکن بپاخیز. بپاخیز خمینی روحانی و عالم آرمانی دکتر شریعتی بود؛ بزرگمردی که از او به عنوان "مرجع بزرگ عصر ما " یاد می کند و در کتاب "خودسازی انقلابی" درباره اش اینچنین می نویسد: "... ظهور روحهای انقلابی و شخصیت های پارسا، آگاه ودلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزش های انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین گاه به گاه دربرابر استبداد ، فساد و توطئه های استعمار، قیام می کرده اند ، از این گونه است قیام های که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیت الله خمینی ، شاهد آن بوده ایم."

او در جایی دیگر، قیام 15 خرداد 1342 را گسستن پیوند مماشات روحانیت با سلطنت ارزیابی و امام خمینی را چنین توصیف می کند: " در خاموشترین ایامش ناگاه خفته ای از این اصحاب افسوس بیدار می شود و از کهف حجره ای بیرون می پرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد می زند و اسرافیل وار در صور قرآن میدمد و گور ها را بر می شوراند و امنیت سپاه قبرستان را بر می آشوبد و محشر قیامتی بر پا می کند. "




گزارش های ساواک آنقدر صریح است که جای هیچ اما و اگری باقی نمی گذارد:
بر اساس اسناد به دست آمده از این گزارش ها، شریعتی در نهان نیز در پی ترویج مرجعیت و رهبری آیت الله روح الله خمینی بوده است: "علی شریعتی پس از بسته شدن حسینیه ( ارشاد) ، به طرفداران خود دستور داده است که در مجالس ، به نام طرفداران آیت الله خمینی با معممین و طلاب بحث نموده و آنان را به طرفداری خمینی گرایش دهند." این گزارش تصریح می کند که در حال حاضر مریدان وی( شریعتی) به همین نحو عمل می نماید. بااین همه ، آنها که چشم و گوش خود را بر این همراهیهای دکتر با نهضت امام خمینی و همنشینی های او با علمایی چون مطهری ، طالقانی، خامنه ای ، بهشتی، موسی صدر بسته بودند و فریادهای شریعتی علیه سکوت یا مماشات برخی از روحانیان را تاب نمی آوردند ناجوانمردانه او را به دشمنی باکل روحانیت متهم می کردند و او را اینچنین به واکنش وا می داشتند؛ اول گفتند با ولایت مخالف است! بعد که دیدند یک میلیون نسخه کتاب و نوار از من درباره ولایت، در دسترس مردم قرارگرفته، گفتند: نه به خاطر "مصلحت" است- چرا که خدا و خلق می دانند که تاکنون دروغی را به خاطر "مصلحت" نگفته بودم و نگفته ام ، و نخواهم گفت و... سرنوشتم حاکی از این است که نگفته ام. و به خاطر اعتقاد و ایمان خود ضرورت اجتماعی و مسئولیت فکری من است که من در طول این مدتی که می توانستم درهر سطحی، چه در اروپا و چه در اینجا –کار کنم، حرف بزنم و خدمتی انجام دهم، همیشه قویترین، مؤمنانه ترین و متعصبانه ترین دفاع را از "روحانیت راستین و مترقی" ازجامعه "علمی درست و اصیل اسلامی" کرده ام و دراینجا حتی به خود شما هم گفته ام که : دفاع ، نگهبانی و جانبداری از این جامعه علمی نه تنها وظیفه هر مسلمان مؤمن است بلکه – از آنجا که آخرین و تنها سنگری است که در برابر هجوم استعمار فرهنگی غرب، ایستادگی می کند وظیفه هر " روشنفکر مسئول "است و لو معتقد به مذهب هم نباشد.

با این حال، بزرگان روحانی انقلاب، بخصوص رهبر عزیزمان آیت الله خامنه ای – چه پیش و چه پس از پیروزی انقلاب نهضت – بارها بر نقش مهم و تأثیر گذاری کم نظیر روشنفکرانی چون دکتر شریعتی و جلال آل احمد در "زمینه سازی" و "پیروزی" انقلاب اسلامی تأکید کرده اند. این نوشته ها را با دستنوشته ای از آیت الله سید علی خامنه ای درباره جلال و شریعتی به پایان می بریم:"... مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب حکم "پرچم" را داشتند.همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل "مردم" ونه خواص از آنها پر است و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. "...

ولایت فقیه ، مجلس خبرگان و انتظار موعود در نگاه دکتر شریعتی



آنچه در پی می آید، بخشی از سخنرانی دکتر علی شریعتی در تاریخ هشتم آبان سال 1350 است که در حسینه ارشاد ایراد و در کتاب «انتظار؛ مذهب اعتراض» که در پیرامون موضوع مهدویت و تاثیرات معنوی و اجتماعی آن است منتشر شده است.

در این بخش، شریعتی موضوعی را که سال ها بعد در انقلاب اسلامی ایران تحت عنوان «ولایت فقیه» مطرح شد با همان شیوه و ساز و کاری که در قانون اساسی آمده یعنی تشکیل «مجلس خبرگان رهبری» و با همان ظرافت های سیاسی – اجتماعی آن مطرح کرده است.دکتر همچنین در این کنفرانس بدون نام بردن از مرحوم مهندس بازرگان ، از کسانی که سعی دارند دین و معنویات آن را با اصول علم تجربی اثبات کنند انتقاد می کند .

ادامه نوشته

حج

این هست که توحید را نیز ، در تحقق اجتماعیش ، شرک کرده اند، شرک پنهان در نقاب توحید !و چه هولناک تر و با دوام تر!
از آدم ، دو پسر باز ماند ،دوآدمیزاد، هابیل دامدار را برادرش قابیل ملّاک کشت ، مرگ قابیل را کسی خبر نداده است ،قابیل نمرده است، او که وارث آدم شد،یک غاصب بود ، یک قاتل برادر کش ، شهوت پرست ،مالک وعاصی بر خداوند و خلف نا خلف آدم !
بنی آدم حاکم بر تاریخ ، بنی قابیل اند ؛
جامعه رشد کرد و نهادهای پیچیده شد و تقسیم بندی و تخصیص و طبقات پیش آمد ، قابیل،قدرت حاکم ،قدرت تعیین کننده وغاصب حق وصاحب همه چیز ،نیز در سه چهره نمودار شد ، چه در جامعه ی پیشرفته ، سیاست ، اقتصاد ومذهب ،در سه بعد مشخص گردید و قابیل ،برهر یک از این سه پایگاه جداگانه تکیه زد وسه قدرت زور و زر و زهد را پدید آرود و استبداد و استثمار و استعمار پا گرفت ، که توحید سه مظهر آن را ، فرعون ، وبلعم با عورا می نا مد ، اما شرک ، این سه خداوندان زمین رادر ظنام سه بعدی حاکم، با دین توجیه می کند و سه خدا در آسمان !
این سه ، تو را از بندگی خدا به بندگی خویش می خوانند ،

ای که جامه ی ابراهیـــــــــم بر تن کرده ای !

اینها تو را به اسمــاعیل پرستــــــی می کشــــانند تا خود بر تو چـــیره بـــاشند ،

 سرت را به بند آرنــــــــد ،

 جیبت را خالــــــی کنند

 و

عقلت را فـــلج سازند و به سیاهی کشــــانند !
بزن !ای که به منی آمده ای ؛
ای که اسماعیلت را به آورده ای !
همچون ابراهیم ،ابلیس را از هر سه چهره اش رمی کن !
ای که پیرو آ ن شکن بزرگ ، سرباز توحید ، هر سه را بشکن !
و با طلوع آفتاب دهم ذی حجه ، لحظهء هجوم را که زمان ، اعلام کرده ، همگام با مات ، با جمع احرام پوِش بر خاسته از مشعر، از مرز منی بگذر ،بر تنگه جمرات حمله بر ، در نخستین حمله بر، در نخستین حمله ، آخری را بزن !
راستی این آخری کیست ؟که اول باید او را انداخت ؟
فرعون ؟
قارون ؟
؟
این سه بت ، مجسمه ی این سه قدرت فابیلی ،سه مظهر ابلیس ، تثلیت ضد توحیدی شرکند.
فرعون را بزن که :إِنِ الْحکْم إلّا لِلّه.
قارون را بزن که :ألْمالُ لِلّه.
وبلعم باعورا را بزن که:الدّینُ کُلُّه لِلّه!
وجانشین خدا در طبیعت مردمند ،وخانواده ء خدا در زمین ، وزمین را وارثان،بندگان شایسته .
یعنی که خدا در دست مردم است .
وسرمایه ها همه از آن مردم .
ودین خدا را ، تمامی اش ، مسؤل ،مردم !
از این سه کدام فرعون است و زور پرستی ؟ کدام قارون است وزر پرستی ؟کدام بلعم وباعورا وملا پرستی؟

فَمَثَلُهُ،کَمَثَلِ الْکَلْبَ ،إنَّ تَََحْمِل عَلَیْهِ،یَلْهَث ، أوْ تَتْرُکْهُ،یَلْهَث!(سورهءاعراف ،آیهء۱۷۶)

( هایشان را هم غیر از خدا ،ارباب گرفته اند،این ملاهای بیکاره ، همچون خرند که کتاب بار دارند و ملای منافق ، همچون سگ که اگر بر او بتازی پارس می کند ، اگر هم ولش کنی ، پارس می کند…)

 

________

،کتاب

اعتراض

از کامو می پرسند : تو که در جهان مسئولی را نمی شناسی و به خدا معتقد نیستی ، و برای خودت طرف مقابلی قائل نیستی که اعتراضت را بشنود ، پس فریاد اعتراضت ، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ وقتی معتقدی که گوشی برای شنیدن نیست ، چه دلیلی هست برای کردن و فریاد کشیدن؟می گوید :
اعتراض نمی کنم تا مخاطبی بیابم یا مسئولی را بیدار کنم و یا سرزنش کنم ، اعتراض میکنم چون نمیتوانم اعتراض نکنم ؛ اعتراض میکنم که اگر نکنم ، نظامی را که بر انسان حاکم است ، و وضع موجود را پذیرفته ام و بدان تسلیم و با آن همراه شده ام ، در حالی که میخواهم نفی کننده باشم ، نه تسلیم شونده و پذیرنده .

و من سخن البرت کامو را در زندگیم ، بر اساس رسالت و مسئولیت کوچک و حقیری که نسبت به آگاهی و شعور و اعتقادم، حس میکنم ، سرمشق قرار داده ام …

تا آنجایی که حلوقمم اجازه داده است فریاد کشیده ام ، حرف زده ام و کاری کرده ام اگر اینهمه را نمی کردم پذیرفته بودم و تسلیم شده بودم و اینهمه اندکی آرامش می بخشد که آرامش نیز سیاه و سفید دارد …

دلهره و اضطراب و هیجان و هراس از آن کسی است که ندارد ، اما امید « داشتن » را دارد و منتظر موفقیت است ؛ در پایان راهی که رفته است ؛

در انتظار رسیدن به نتایجی است .
اما آنکه راه بی برگشت و بی فرجام را بر گزیده است ، هرگز از هیچ عاملی شکست نمی خورد و هیچ عاملی نمیتواند او را بشکند

____________

دکتر علی شریعتی  (۱ ،مجموعه آثار ۱۶ ص ۱۸۱و۱۸۲ )


  • بگذار که شیطنت عشق ، چشمان تو رو بر عریانی خویش بگشاید و کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن

    فلسفه نوروز، شریعتی

    سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است،‌جشن ملی را همه می‌شناسند که چیست، نوروز هر ساله برپا می‌شود و هر ساله از آن سخن می‌رود. بسیار گفته‌اند و بسیار شنیده‌اید؛ پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی‌کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال‌آور است و بیهوده؛ “عقل” تکرار را نمی‌پسندد؛ اما “احساس” تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است، طبیعت را از تکرار ساخته‌اند؛ جامعه با تکرار نیرومند می‌شود، احساس با تکرار جان می‌گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن، طبیعت، احساس و جامعه هر سه دست‌اندرکارند.
    نوروز که قرن‌های دراز است بر همة جشن‌های جهان فخر می‌فروشد، از آن رو “هست” که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی نیست، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب، و جوشِ شکفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هیجانِ هر “آغاز”.
    جشن‌های دیگران، غالباً انسان‌ها را از کارگاه‌ها، مزرعه‌ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغ‌ها و کشتزارها، در میان اطاق‌ها و زیر سقف‌ها و پشت درهای بسته جمع می‌کند: کافه‌ها، کاباره‌ها، زیرزمینی‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها … در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل‌های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را می‌گیرد و از زیر سقف‌ها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه‌ها،‌ به دامن آزاد و بیکرانة طبیعت می‌کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجانِ آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
    “بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
    شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک” …
    نوروز تجدید خاطرة بزرگی است: خاطرة خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال، این فرزند فراموشکار که،‌ سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته‌های پیچیدة خود، مادر خویش را از یاد می‌برد، با یادآوری‌های وسوسه‌آمیز نوروز، به دامن وی باز می‌گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می‌گیر: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمی‌یابد و مادر،‌ در کنار فرزند، چهره‌اش از شادی می‌شکفد، اشک شوق می‌بارد، فریادهای شادی می‌کشد؛ جوان می‌شود، حیات دوباره می‌گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می‌شود.
    تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده‌تر و سنگین‌تر می‌گردد، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی‌تر می‌کند و بدینگونه است که نوروز، برخلاف سنت‌ها که پیر می‌شوند و فرسوده و گاه بیهوده، رو به توانایی می‌رود و در هر حال، آینده‌ای جوان‌تر و درخشان‌تر دارد، چه، نوروز راه سومی است که جنگ دیرینه‌ای را که از روزگار لائوتزو و کنفسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می‌کشاند.
    نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست، نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر و تحول، گسیختن و زایل شدن، درهم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن، آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار،‌ تنها تغییر است و ناپایداری؛ چه چیز می‌تواند ملتی را، جامعه‌ای را، در برابر عرابة بی‌رحم زمان – که بر همه چیز می‌گذرد و له می‌کند و می‌رود، هر پایه‌ای را می‌شکند و شیرازه‌ای را میگسلد- از زوال مصون دارد؟
    هیچ ملتی با یک نسل و دو نسل شکل نمی‌گیرد؛ ملت، مجموعة پیوستة نسل‌های متوالی بسیار است، اما زمان، این تیغ بی‌رحم، پیوند نسل‌ها را قطع می‌کند؛ میان ما و گذشتگانمان- آنها که روح جامعة‌ ما و ملت ما را ساخته‌اند- درة هولناک حفر شده است؛ قرن‌های تهی ما را از آنان جدا ساخته‌اند؛ تنها سنت‌ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این درة هولناک گذر می‌دهند و با گذشتگانمان و با گذشته‌هایمان آشنا می‌سازند. در چهرة مقدس این سنت‌ها است که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنار خویش و در “خودِ خویش”، احساس می‌کنیم؛ حضور خود را در میان آنان می‌بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت‌ها است.
    در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می‌داریم، گویی خود را در همة‌ نوروزهایی که هر ساله در این سرزمین برپا می‌کرده‌اند، حاضر می‌یابیم و در این حال، صحنه‌های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می‌خورد، رژه می‌رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می‌داشته است، این اندیشه‌های پرهیجان را در مغزمان بیدار می‌کند که: آری، هر ساله! حتی همان سالی که اسکندر چهرة این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله‌های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می‌کشید، همانجا، همان وقت، مردم مصیبت‌زدة ما نوروز را جدی‌تر و با ایمان بیشتری برپا می‌کردند؛ آری، هر ساله! حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کنارة جیحون سرخ رنگ،‌ خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می‌کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده‌های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می‌گرفتند.
    تاریخ از مردی در سیستان خبر می‌دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفة جاهلی آرام کرده بود، از قتل عام شهرها و ویرانی خانه‌ها و آوارگی سپاهیان می‌گفت و مردم را می‌گریاند و سپس، چنگ خویش را برمی‌گرفت و می‌گفت: “اباتیمار، اندکی شادی باید”! نوروز در این سال‌ها و در همة سال‌های همانندش، شادی‌یی اینچنین بوده است، عیاشی و “بی‌خودی” نبوده است،‌ اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانة پیوند با گذشته‌ای که زمان و حوادث ویران‌کنندة زمان همواره در گسستن آن می‌کوشیده‌ است.
    نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان، همه نوروز را عزیز شمرده‌اند و با زبان خویش، از آن سخن گفته‌اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته‌اند: “نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده‌اند و ششمین روز را مقدس شمرده‌اند”.
    چه افسانة زیبایی؛ زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر کس احساس نمی‌کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی جهان را آغاز کرده است، مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلما اولین روز بهار، سبزه‌ها روییدن آغاز کرده‌اند و رودها رفتن و شکوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شکفتن، یعنی نوروز.
    بی‌شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.
    اسلام که همة رنگ‌های قومیت را زدود و سنت‌ها را دگرگون کرد، نوروز را جلای بیشتری داد، شیرازه بست و آن را، با پشتوانه‌ای استوار، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم، هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی! آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت؛ سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه‌ای که در دلهای مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و، در دوران صفویه، رسما یک شعار شیعی گردید،‌ مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژة خویش. آنچنان که یکسال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
    نوروز- این پیری که غبار قرن‌های بسیار بر چهره‌اش نشسته است- در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می‌شنیده است؛ پس از آن، در کنار آتشکده‌های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می‌خوانده‌اند؛ از آن پس، با آیات و زبان الله از او تجلیل می‌کرده‌اند و اکنون، علاوه بر آن، با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی، او را جان می‌بخشند و در همة این چهره‌های گوناگونش، این پیر روزگارآلود، که در همة قرن‌ها و با همة نسل‌ها و همة اجداد ما- از اکنون تا روزگار افسانه‌ای جمشید باستانی- زیسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خویش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و درآمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و، عظیم‌تر از همه، پیوند دادن نسل‌های متوالی این قوم- که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منار‌ها بند بندش را از هم می‌گسسته است و نیز پیمان‌یگانگی بستن میان همة دل‌های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانة دوران‌ها در میانه‌شان حائل می‌گشته و درة عمیق فراموشی میانشان جدایی می‌افکنده است.

    و ما، در این لحظه، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی‌افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و ‌زدة قرون تهی می‌گذریم و در همة نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می‌شده است، با همة زنان و مردانی که خون آنان در رگ‌هایمان می‌دود و روح آنان در دلهایمان می‌زند شرکت می‌کنیم و بدینگونه، “بودن خویش” را، به عنوان یک ملت، در تندباد ریشه برانداز زمان‌ها و آشوبِ گسیختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود می‌بخشیم و، در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و، “خالی از خویش”، بردة رام و طعمة زدوده از “شخصیت” این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همة نسل‌های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می‌بندیم و “امانت عشق” را از آنان به ودیعه می‌گیریم که “هرگز نمیریم” و “دوام راستین” خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایة “اصالت” خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، “بر صحیفة عالم ثبت” کنیم.


    برگرفته ار کتاب کویر دکتر شریعتی

    ایمان   -    چرا   -   ازادی حجاب  -  زن در نظام مصرفی

    ایمان

    چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
    اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
    اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
    اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟
    اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟
    اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟
    اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
    و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
    و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

     

    *******************************************

    چرا

     

    اکثریت مردم زندگی می کنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند « چرا؟ »

    در اینها ، زندگی کار خویش را می کند و می داند که چه می کند و هر گز از انها نمی پرسد که دوست می دارند یا نه ، طرح دیگری را می پسندند؟. اینها وسائل جاندار طبیعت اند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد !

     و اقلیتی هستند که می خواهند بدانند و گاه و بیگاه گریبان زندگی را می چسبند که : تو چه ای؟ چه می جویی؟ کجا می روی ؟ بالاخره چه؟ با ما چه کار داری؟

    مذهبی ها حل کرده اند : « زندگی می کنیم تا رضایت خدا را کسب کنیم و در زندگی پس از مرگ پاداش گیریم »! زندگی یک مجال یا یک پاچال « کسب» است .

    باغ بهشت و در ان هر چه بخواهی ، شکم چرانی و چشم چرانی و چریدن  ! معنویت های دنیا و تقوی هایش که بدل می شود به مادیات های آخرت و هوس بازی هایش  ! یعنی: « دین » ! و مجموعه این فعل و انفعالات شیمیایی یعنی « زندگی» !

     

    و بی مذهبها هم حل کرده اند ! بهشت اخوند را از آن سوی مرگ عقب کشانده اند آورده اند به این سوی مرگ : زندگی ! و همین . و شکاکان! بدبخت ها! نه به خیال پر شکوهی سیرابند ، نه به «حال» راستینی سیر ! خسر الدنیا و الاخرة !

     

    و فیلسوف ها !  دروغ های مجسم رقت اور ! برای زندگی به معنایی و هدفی رسیدن  اما همچون اکثریت مردم زندگی می کنند ! و از آن میان تک و توک هنرمندان راستین و بزرگ و عجیب ! درست بر عکس فیلسوف ها بر معنا و هدفی ویژه زندگی می کنند و همچون اکثریت مردم بدان می اندیشند، یعنی نمی اندیشند ، یعنی کوششی نمی کنند تا برایش تعریفی فیلسوفانه پیدا کنند! اینها خود تعریف خاصی از زندگی هستند.

    وانگوگ ، میکلانژ ، سولانژ ، مهراوه و … آن پیامبر شور بختی که پس از خاتمیت مبعوث شد و تنها بر یکی ! و دیگران همه ملکش خواندند و یا حکیم و … قدری این و قدری ان و قدری چیزهای دیگر و همه بی قدر و همه هیچ! و امتش یک تن! یک همه و یک هیچ!

    و اما، من، برادر! هیچ کدام از اینها نیستم ، می دانم که از آنهایم که باید بدانند چرا زندگی می کنند و می دانم که چرا!

     

    *************************************

    آزادی حجاب

    انچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند!  توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است:

    درست مثل این است که طبیبی – یه به هر حال ادمی – دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که << جوش نزن >> و << زخم نشو >> . و بعد هم بگوید که به طور مثال << زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ; جوش صورت فلان قدر بد است !

    این اگر چه درست است – اصولا چه تاثیری دارد؟چه می خواهد بشنود و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد؟ به جای این صحبت ها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود امده ; ان ریشه ها را باید یافت.

    تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک اگاهی انسانی پیدا کند و اینها نماینده یک طرز فکر باشد.

    ایا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان یک تیپ خاص است ، که در ان مومن دارد ، فاسق دارد ، بداندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور ادمی دارد! البته حجاب غیر از چادر است . چادر فرم است.

    اصل قضیه این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟

    معمولا انگیزه این است که << مادرم همینطور بوده ،خاله ام همین طور بوده ، محیطمان همین طور است. >>این یک لباس سنتی است ; نشانه عقب مانده در حال مرگ است.جلویش را هم نمی توان گرفت ; بخواهی ده سال دیگر ادامه بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود.رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت ترک ان سمبل های سنتی املی.

    بنابراین شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، انها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد; شما نمی توانید مدلش را بدوزید و تنش کنید!او خودش انتخاب می کند.شما رابطه عاشقانه بین او و این عالم بر قرار کنید ; او خودش به نماز می ایستد.هی به زور بیدارش نکنید!

    برگرفته از : (زن ، ص۲۷۱ و ۲۷۲ و ۲۸۴ و ۲۸۸ )

    *****************************************

    زن در نظام مصرفی ؟

    سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:
    یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"
    زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.
    دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.
    سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.

    دکتر شریعتی .. تنهایی


      رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند. طعم توفیق را می چشاند.و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدنو چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است . " تنها" بودن ، بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم.

    دکتر شریعتی

    اگر...........؟ دکتر شریعتی .


     

    اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

    ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

    و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

    اگر عشق ارتفاع داشت

    من زمین را زیر پای خود داشتم

    و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

    آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

    اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

    اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

    و تمام محتوای سفره سهم همه بود

     و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

    اگر خواب حقیقت داشت

     همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

    اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

    و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

    تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

    اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

    اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

    کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

    چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

    آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

    اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

    و من با دستانی که زخم خورده توست

    گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

    و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

    ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

     

    سخنان دکتر علی شریعتی

    غرب

     

    چقدر ایم قفس برایم تنگ است.

    من تاب تنگنا ندارم !

    کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد

    و جد مرا از گورش نجات داد و برد ؟

    به آسمان برد

    به جانب غرب برد ،

    آه ! کی خواهد رسید ؟

    که بیاید و فرزند او را نیز

    که در این تنگنای گور رنج می برد ، رها کند

    نجاتش دهد و به جانب غرب برد ،

    به جانب آزادی ،

    به سوی افق های باز و آزاد و مهربان.

    غرب ، ای بهشت موعود ما !

    آیا به نجات من هم می اندیشی ؟

    دکتر علی شریعتی

    ای آزادی...

     

     تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو

    یعنی هیچ! ...
    ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

    ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

     و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

     اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

    من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

    « دکتر علی شریعتی »

    (خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰)

    جملات شریعتی درباره خودآگاهی

    ارمغان‌ فلسفه‌ و‌ هدیه‌ عرفان "... سال‌ها این‌ چنین‌ گذشت‌ و در آن‌ ایام‌ که‌ همبازی‌هایم‌ روزهای‌ شاد و آزاد و آسوده‌ای‌ را در عالم‌ خوش‌ بچگی‌ می‌گذراندند، من‌ دست‌ اندرکار این‌ معانی‌ بودم‌. مغزم‌ با فلسفه‌ رشد می‌کرد و دلم‌ با عرفان‌ داغ‌ می‌شد و گرچه‌ بزرگترهایم‌ بر من‌ بیمناک‌ شده‌ بودند و خود نیز کم‌‌کم‌ با "یأس‌" و "درد" آشنا می‌شدم‌ (اولی‌ ارمغان‌ فلسفه‌ و دومی‌ هدیه‌ عرفان‌) ولی‌ به‌ هر حال‌ پُر بودم‌ و سیر بودم‌ و سیرآب،‌ و لذت‌ام‌ تنها اینکه‌… آری‌ کارم‌ سخت‌ است‌ و دردم‌ سخت‌ و از هر چه‌ شیرینی‌ و شادی‌ و بازی‌ است‌ محروم‌، اما… این‌ بس‌ که‌ می‌فهمم‌! خوب‌ است‌… احمق‌ نیستم‌..."


    مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص ۹

      

    فهمیدن 
    "... اگر مثل گاو گنده باشي، مي‌دوشنت، 
    اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي‌كنند، 
    اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي‌شوند.
    فقط از فهميدن تو مي ترسند!..."


    مجموعه آثار ۰۰ / ـــــ / ص ۰۰

    فهمیدن 
    "... آدمی می‌تواند خود را بکشد،
    اما نمی‌تواند تصمیم بگیرد که نفهمد..."


    مجموعه آثار ۰۰ / ـــــ / ص ۰۰

    آگاهی و خودآگاهی 
    "... آگاه باشیم تا با اشباع علمی،
    خود را از نظر فکری،
    اشباع یافته احساس نکنیم..."


    مجموعه آثار ۰۰ / ـــــ / ص ۰۰

    علی  (ع)

    در پیام اسلام نخستین چه دیدند؟ایمان، عدالت و رهبری .

     و این سه ،شعار همه توده های بشری ، در عصر ماست .
    مبارزه ای که امروز در جهان در گیر است بر سر این سه اصل .
    و این سه هدف ، در یک تن ، تجسم انسانی یافته است :

    علی!

    « اسلام علی » ، بر این سه پایه استوار است .
    « بودن علی » ، تفسیر عینی و رهبری مردم است .
    و « زندگی علی » ، در سه فصل تقسیم شده است : 

    بیست و سه سال جهاد برای « مکتب » ، بیست و پنج سال صبر و تحمل برای « وحدت » ، و بلاخره ، پنج سال نبرد ، برای « عدالت ». و این سه شعار همه توده های مسلمان ، در عصر ماست .
    حضرت علی (ع) می فرماید : برای وجود امدن ظلم دو نفر مسئولند : یکی ظالم است و دیگری انکه ظلم را می پزیرد.

    با همکاری این دو است که ظلم پدید می آید ، وگرنه ظلم یکطرفه نمی تواند وجود بیاید . ظالم در هوا نمی تواند ظلم کند ، ظلم تکه آهنی است که در زیر چکش ستمگر و سندان ستم پزیر شکل می گیرد.



    ولایت فقیه از دیدگاه دکتر علی شریعتی

    دکتر شریعتی و ولایت فقیه

    این است معنی این اصل تشیع ، که قبول هر عملی ، یعنی ارزش هر عملی ، به "امامت" و به" رهبری" و به" ولایت" بستگی دارد ! و اگر او نباشد ، همه چیز بی معنی است و می بینیم که هست ."

    دکترعلی شریعتی


    امامت که تنظیم کننده سیستم «رهبرى» است. امامت به معناى تسلط معنوى و سیاسى یک رهبر بر مردمى است که داوطلبانه او را به رهبرى قبول کرده اند. از این رو جامعه اسلامى برخلاف مسیحیت، به دلیل حرکتش پیرامون رهبر، متحد است.

    دکتر علی شریعتی

    بزرگترین فاجعه تاریخ

    وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! 

    فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! 

    « دکتر علی شریعتی »


    نیایش دکتر شریعتی

     خدایا!

    "عقیده"‌ام را از دستِ "عقده"ام مصون بدار.

     

    خدایا!
    در تمامی عمرم، به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که، به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه ای را در ترجیح "عظمت"، "عصیان"، و "رنج"، بر "خوشبختی"، "آرامش" و "لذت"، اندکی تردید کرده‌اند. شریعتی

     

    خدایا!
    مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساس‌های بلند، و اوجِ معراج‌های ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید!

     

    خدایا!
    این کلامِ مقدسی را که به "روسو" الهام کرده‌ای، هرگز از یاد من مبر که : "من دشمن تو و عقایدِ تو هستم، امّا حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقایدِ تو فدا کنم"!

     

    خدایا!
    جامعه‌ام را از بیماری تصوف و معنویت‌زدگی شفابخش، تا به زندگی و واقعیت بازگردد. و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت‌زدگی نجات بخش، تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

     

    خدایا!
    به روشنفکرانی که اقتصاد را "اصل" می‌دانند، بیاموز که : اقتصاد "هدف" نیست، و به مذهبی‌ها که "کمال" را هدف می‌دانند، بیاموز که : اقتصاد هم "اصل" است.

     

    خدایا!
    این آیه را که بر زبان داستایوفسکی رانده ای، بر دل‌های روشنفکران فرودآر که : "اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است". جهان، فاقد معنی، و زندگی، فاقد هدف، و انسان، پوچ است. و انسانِ فاقدِ معنی، فاقدِ مسئولیت نیز هست.

     

    خدایا!
    مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساس‌های بلند، و اوجِ معراج‌های ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید!

     

    خدایا!
    پارسایان بزرگی را که در انزوای ریاضت و عزلت پاک عبادت، یا علم، یا هنر، به "کشتن نفس" کمر بسته‌اند، هرچه زودتر توفیقشان ده! تا در این طبیعت خوب خدا، که هر موجودی را، جز این‌ها، معنائی است، و در این اندام زنده جهان، هر ذره‌ای، جز این انگل‌ها، سلولی، و در این نظام هماهنگ خلقت، هر مخلوقی را، جز این پاکان پوک یا پوکان پاک، نقشی است، جایی برای حشره ای، که می‌داند چرا زندگی می‌کند، تنگ نباشد و خلقت از بیهودگی و عبث پاک گردد، و در چشم ظاهربین پیر حافظ، خطائی بر قلم صنع نیاید.

     

    خدایا!
    آتش مقدس "شک" را آنچنان در من بیفروز تا همه‌ی "یقین"‌هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده‌ی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب‌های صبح یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند.

     

    خدایا!
    به من زیستنی عطا کن، که در لحظه‌ی مرگ، بر بی‌ثمری لحظه‌ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم. و مردنی عطا کن، که بر بیهودگی‌اش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم، امّا آن چنان که تو دوست می‌داری

     

    خدایا!
    چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت!

     

    خدایا!
    به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی‌همراه، جهاد بی‌سلاح، کار بی‌پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی‌دنیا، مذهب بی‌عوام، عظمت بی‌نام، خدمت بی‌نان، ایمان بی‌ریا، خوبی بی‌نمود، مناعت بی‌غرور، عشق بی‌هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی‌آنکه دوست بداند، روزی کن.

     

    خدایا!
    رشد عقلی و علمی، مرا از فضیلت "تعصب"، "احساس"، و "اشراق" محروم نسازد.

     

    خدایا!
    مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن "درست" و "کامل" کسی یا فکری، مثبت یا منفی، قضاوت نکنم.

     

    خدایا!
    مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند، و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن، لذت‌ها را به بندگان حقیرت بخش، و دردهای عزیز بر جانم ریز.

    طواف

    خدا ،قلب جهان است،محور وجود است،کانون عالمي است که بر گردش طواف مي کند،و تو در اين منظومه ،چه در کعبه ،چه در عالم،يک ذره اي،ذره اي در حرکت،هر لحظه جايي،يک حرکت هميشگي،فقط يک وضعي،و هر دم در وضعي ،هماره در تغيير ،در شدن،در طواف و اما هميشه و همه جا،فاصله ات با او ،با کعبه،ثابت!دوري و  نزديکي ات بسته به اين است که در اين دايرهٔ گردنده،چه شعاعي را انتخاب کرده باشي.دور يا نزديک،ولي هرگز به کعبه نمي چسبي ،هرگز در کنار کعبه نمي ايستي،که توقف نيست،که براي تو ثبوت نيست ،که وحدت وجود نيست ،توحيد است.گرداب انسان ها بر گرد کعبه چرخ مي خورد و آنچه پيدا است،تنها انسان است ،اين جا است که مي تواني مردم را ببيني و مرد و زن نبيني، اين و آن نبيني ،من و او و تو وآنها را نبيني، کلي را ببيني،جزئي را  نبيني،فرد در کلي انسان حل شده است، فناء فرد است،اما نه در خدا،در ما،در انسان،در مردم،بهتر است بگويم:در امت!اما فنايي در جهت خدا ،براي خدا در طواف خدا!

    زندگی از دیدگاه دکتر شریعتی

    نان، آزادی و فرهنگ، سه نگرانی‌ مهم زندگی انسان مدرن در دنیای امروز نگرانی‌های زیستنی که تجلی زیبائی است و پس از لذت، می‌تواند شک و ناامیدی را به دنبال داشته باشد.

    ادامه نوشته

    شریعتی وشهید

    ...خواهران، برادران!

    اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

    ادامه نوشته

    انواع مبارزه اجتماعی برای اصلاح - نوشته دکتر علی شریعتی

    آنچه درپی خواهد آمد بخشی از سخنرانی دکتر علی شریعتی در تایخ چهاردهم تیرماه 1350 در تالار حسینیه ارشاد است که با عنوان فاطمه فاطمه است ایراد شد. اهمیت این گفتار در تقسیم بندی شریعتی از انواع شیوه های تغییر اجتماعی و سپس تبیین شیوه اسلامی آن است.گفتنی است، این فراز از صص 50 تا 62 مجموعه آثار 21- چاپ هیجدهم- نقل شده است.

    شیوه‌ای که در مبارزه اجتماعی برای اصلاح وجود دارد، برحسب بینش‌ها و مکتب‌های اجتماعی عبارت است از:

    1-      روش سنتی و محافظه‌کارانه (ترادیسیونالیسم، کنسرواتیسم)[1]:

    رهبر محافظه‌کار اجتماعی چنین پدیده‌ای را، با همه خرافی بودنش، حفظ می‌کند چون سنت است و محافظه‌کار و سنت‌گرا، نگاهبان سنت است؛ چه، آن را شیرازه وجودی ملتش می‌شمارد.

    2-      روش انقلابی (اولوسیونیسم)[2]:

    رهبر انقلابی، به شدت و ناگهانی این پدیده را ریشه‌کن می‌کند، چون سنت خرافه کهنه و ارتجاعی و پوسیده است.

    3-      روش اصلاحی (رفورمیسم) و تحولی (اولوسیونیسم)[3]:

    رهبر اصلاح‌طلب می‌کوشد تا یک سنت را بتدریج تغییر دهد و زمینه را و عوامل اجتماعی را برای اصلاح آن، کم کم فراهم آورد و آن را رفته  رفته اصلاح کند (راهی میان آن دو).

    اما پیغمبر اسلام کار چهارمی می‌کند! یعنی سنتی را که ریشه در اعماق و درون جامعه دارد و مردم، نسل به نسل، بدان عادت کرده‌اند و بطور طبیعی عمل می‌کنند، حفظ می‌کند، شکل آن را اصلاح می‌نماید، ولی محتوا و روح و جهت و فلسفه عملی این سنت خرافی را، به شیوه انقلابی دگرگون می‌کند.

    استدلال منطقی محافظه‌کار این است که:

    اگر سنت‌های گذشته را تغییر بدهیم، ریشه‌ها و روابط اجتماعی که در سنت حفظ می‌شوند و مثل سلسه‌های اعصاب، اندام‌های اجتماع را به خود گرفته‌اند، از هم گسسته می‌شوند و جامعه، ناگهان، دچار آشفتگی بسیار خطرناکی می‌شود، و برای همین هم هست که بر هر حادثه انقلابی بزرگ، آشفتگی و هرج و مرج و یا دیکتاتوری پیش می‌آید که لازم و ملزوم یکدیگرند؛ زیرا، ریشه‌کن کردن سریع سنت‌ها ریشه‌دار اجتماعی و فرهنگی، در یک جهش تند انقلابی، جامعه را دچار یک خلاء ناگهانی می‌سازد که آثار آن پس از فرو نشستن انقلاب ظاهر می‌گردد.

    و استدلال انقلابی این است که:

    اگر سنت‌های کهنه را نگه داریم، جامعه را همواره در کهنگی و گذشته گرایی و رکود نگه داشته‌ایم؛ بنابراین، رهبر کسی است که آنچه را که از گذشته به صورت بندها و قالب‌هایی بر دست و پا و روح و فکر و اراده و بینش ما بسته است، ناگهان بگسلد و همه را آزاد کند و تمامی این روابط با گذشته و با خلق و خوی و عادات را ببرد و قوانین تازه‌ای را جایگزینشان کند، وگرنه جامعه را منحط و مرتجع و راکد گذاشته است.

    استدلال مصلح (رفورماتور) – که می‌خواهد از نقطه‌های ضعف دو متد انقلابی و سنتی بر کنار ماند – راه سومی را پیش می‌گیرد که تحول آرام و تدریجی است و اکتفا کردن به «سر و صورتی متناسب دادن» به یک امر نامطلوب، نه ریشه‌کن کردن آن و جانشین کردن سریع و بلاواسطه امری مطلوب.

    این متد می‌کوشد تا جامعه را از رکود و اسارت در سنت‌های جامد نجات دهد، اما برای آنکه جامعه ناگهان در هم نریزد و زمینه آماده شود، اندک اندک و با روشی ملایم و یا مساعد کردن تدریجی زمینه اجتماعی و فکری جامعه، به اصلاح آنچه هست دست می‌زند و صبر می‌کند تا جامعه، با تحول تدریجی، به آرمان‌های خود برسد. انقلابی عمل نمی‌کند، بلکه طی مدت طولانی و برنامه‌ریزی مرحله به مرحله، به این نتیجه می‌رسد.

    اما این شیوه «اصلاح تدریجی»، غالباً، این عیب را پیدا می‌کند که، در طی این مدت طولانی، عوامل منفی و قدرت‌های ارتجاعی و دست‌های دشمنان داخلی و خارجی، این «نهضت اصلاحی تدریجی» را از مسیر خود منحرف می‌سازند و یا آن را متوقف می‌نمایند و حتی نابود می‌کنند.

    مثلاً اگر بخواهیم بتدریج اخلاق جوانان را اصلاح و افکار همه مردم را روشن کنیم، غالباً پیش از آنکه به هدف خود برسیم، از میان رفته‌ایم و یا عوامل فسادانگیز و مردم فریب بر جامعه غلبه یافته‌اند و ما را فلج کرده‌اند. رهبرانی که به اصلاحات تدریجی جامعه، در طی دوران نسبتاً کش‌دار و طولانی، معتقدند، در محاسبه عمل خود، منطقی اندیشیده‌اند، اما آنچه را به حساب نیاورده‌اند، عمل قدرت‌های خنثی کننده ضد اصلاحت است که همیشه، این «فرصت لازم برای انجام تدریجی اصلاحات» مجالی شده است برای آنکه عواملی که کمین کرده‌اند و در جست و جوی اغتنام فرصت‌اند، ظهور کنند و هر چه را مصلحان «آهسته ریس»، رشته‌اند این مفسدان ریشه برانداز، ناگهان پنبه کنند و ورق را برگردانند.

    اما پیغمبر اسلام یک متد خاصی را در مبارزه اجتماعی و رهبری نهضت و انجام رسالت خویش ابداع کرده است که، بی‌آنکه عواقب منفی و نقاط ضعف این سه متد معمول را داشته باشد، بهدف‌های اجتماعی خویش و ریشه‌کن کردن عوامل منفی و سنت‌های ترمزکننده جامعه، به سرعت نائل می‌آید و آن این است که: «شکل سنت‌ها را حفظ می‌کند ولی از درون، محتوای آن‌ها را بطور انقلابی عوض می‌کند.»

    [...]

    این پرش و حرکت خاص را در متد کار اجتماعی پیغمبر، «انقلاب در درون سنت‌ها با حفظ فرم اصلاح شده آن» می‌توان نامید.

    خیال می‌کنم با این توضیحات، مطلب و مقصود برای حضار محترم معلوم گردید هر چند مثالی که در موضوع حج آورده‌ام مورد پسند بعضی نباشد که از قدیم گفته‌اند «المثال لا یسئل عنه».

    پس محافظه‌کار، به هر قیمت و به هر شکل، تا آخرین حد قدرتش می‌کوشد که سنت‌ها را حفظ کند، حتی بقیمت فداکردن خویش و دیگران و انقلابی همه چیز را می‌خواهد یک‌باره دگرگون کند و با یک ضربه در هم بریزد، نابود کند، و ناگهان از مرحله‌ای به مرحله‌ای بجهد، ولو جامعه آمادگی این جهش را نداشته باشد، ولی در برابر آن مقاومت کند و ناچار انقلابی ممکن است بخشونت و دیکتاتوری و قساوت و قتل عام توده مردم نیز! و مصلح هم که همیشه به مفسد فرصت و مجال می‌دهد!

    اما پیغمبر با متد کارش راه دیگری می‌نماید که اگر بفهمیم و به کار گیریم، دستوری بسیار روشن و صریح گفته‌ایم. برای روبروشدن با ناهنجاری‌ها و سنت‌های کهنه و فرهنگ مرده و مذهب مسخ شده تخدیرکننده و عقاید اجتماعی ریشه‌دار در عمق جامعه و افکار و عقاید خواب کننده و ارتجاعی که یک روشنفکر درست‌بین که رسالت پیامبرانه دارد با آن‌ها روبرو است و با این متد است که می‌تواند به «هدف‌های انقلابی» برسد، بی‌آنکه جبراً، همه عواقب و ناهنجاری‌های یک روش انقلابی را تحمل کند و نیز با مبانی اعتقادی و ارزش‌های کهنه اجتماعی درافتد بی‌آنکه از مردم دور افتد و با آن‌ها بیگانه شود و مردم او را محکوم سازند.

    [...]

    ایده‌آلیست، متفکری آرمان‌خواه و انسانی خوب است که در «موجود»، زندگی می‌کند و در «موهوم»، اندیشه و احساس! رهبری است انقلابی، که ویران می‌کند اما نمی‌تواند بسازد و در حرف زدن، از همه جلوتر است و در عمل کردن، از همه عقب‌تر، و جامعه‌ای را که می‌سازد، نقص ندارد، اما، نه با «آدم‌ها»، بلکه، با «کلمات»! و این است که «مدینه افلاطون»، از «مدینه محمد (ص)» برتر است، اما، به گفته خویش، نه در زمین، که در آسمان! چه، ایده‌آلیست یک «اوتوپیاساز» است و چون، خوراکی را که برای گرسنه‌ها می‌پزد، «خیال پلو» است، هرچه بخواهند، چربش می‌کند!

    و برعکس، رآلیست پروازهای اندیشه و صعود روح و بینش و تلاش و آرمان‌خواهی و کمال‌جویی را در آدمی می‌کشد و او را در سطح «آنچه هست» نگه می‌دارد و در قالب «ارزش‌های موجود» و «وضع موجود» محصور می‌سازد و قدرت «خلاقیت» و «عصیان» و «دگرگونی عمیق زندگی» و «تغییر جبر تاریخ و شرایط جامعه و طرز تفکر و نوع نیازها و خواست‌ها و هدف‌های فعلی و همیشگی انسان» را فلج می‌کند و «تسلیم واقعیت‌ها» و «پذیرای آنچه هست» بارش می‌آورد!

    [رآلیسم، گرسنه را مسموم می‌کند و ایده‌آلیسم، از گرسنگی می‌کشد!]

    نه ایده‌آلیسم، نه رآلیسم، بلکه، هر دو!

    اما اسلام – این «چراغ راهی» که «نه شرقی است و نه غربی»، این «کلمه پاکی که چون درختی پاک» ریشه در «زمین» دارد و شاخه، روی در «آسمان» - واقعیت‌های موجود را، در زندگی، در روح و جسم، در روابط جمعی، در نهاد جامعه و در حرکت تاریخ – برخلاف ایده‌آلیسم - «می‌بیند»؛ همچون رآلیسم، وجودشان را اعتراف می‌کند، اما – برخلاف رآلیسم – آن‌ها را «نمی‌پذیرد»، آن‌ها را «تغییر می‌دهد»، ماهیتشان را، به شیوه انقلابی، دگرگون می‌کند، و در مسیر ایده‌آل‌های خویش، «می‌راند» و، برای نیل به هدف‌های ایده‌آلیستی خویش، آرمان‌‌های «حقیقی»، اما غیر«واقعی» خویش، آن‌ها را «وسیله می‌کند»؛ مثل رآلیست تسلیم آن‌ها نمی‌شود، آن‌ها را تسلیم خود می‌سازد؛ مثل ایده‌آلیست از آن‌ها نمی‌گریزد، به سراغ آن‌ها می‌رود؛ بر سرشان افسار می‌زند، رامشان می‌کند و، بدینوسیله، آنچه را «مانع» ایده‌آلیست بود، «مرکب» ایده آل خویش می‌کند

    تولد دوباره ی اسلام

    نوشته ای که در پی خواهد آمد با عنوان «تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن» و در مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- منتشر شده است. این گفتار در ابتدای سال 1356( یعنی حدود دو ماه قبل از شهادت شریعتی) بر روی نواری ضبط شده و پس از پیاده شدن توسط خود وی تا حدی ویرایش شده است. با توجه به احتمال یورش ساواک به منزل شریعتی در ان سالها وی برخی گفته‌های خود را بر نواری ضبط می‌کرد تا بعد پیاده شده و تدوین گردد. متاسفانه قسمت آخر این نوار قبل از انکه کاملا پیاده شود مفقود گردیده است.


    اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسیم کرده‌ایم، نمونه‌ای از نوشته‌ها یا گفته‌های علی شریعتی را منتشر می‌کنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود .
    نوشته ای که در پی خواهد آمد با عنوان «تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن» و در مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- منتشر شده است. این گفتار در ابتدای سال 1356( یعنی حدود دو ماه قبل از شهادت شریعتی) بر روی نواری ضبط شده و پس از پیاده شدن توسط خود وی تا حدی ویرایش شده است. با توجه به احتمال یورش ساواک به منزل شریعتی در ان سالها وی برخی گفته‌های خود را بر نواری ضبط می‌کرد تا بعد پیاده شده و تدوین گردد. متاسفانه قسمت آخر این نوار قبل از انکه کاملا پیاده شود مفقود گردیده است.
    ----------------------------------
    تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن
    لحظات بسیار حساسی بر ما می‌گذرد. ما اکنون سالهای تعیین‌کننده‌ای را می‌گذرانیم. ساعاتی از شب قدر را. به راستی احساس می‌کینم که باران «فرشتگان» و «روح»، فرو باریدن گرفته است و مطلع فجر، علیرغم این شب سیاه، نزدیکست.
    ارزشهای تازه‌ای خلق شده است و سرنوشت آینده ما اکنون دارد نوشته می‌شود. خودآگاهی ما و تکوین ایدئولوژیک اسلام و بازگشتش از صورت مجموعه‌ای از علوم قدیم و سنن موروثی ناخودآگاه عامیانه به یک دعوت، رسالت و بعثت- آنچنانکه در آغاز بود-، به مرحله‌ای از تکامل رسیده است که دشمن را به هراس انداخته، و هر سرعتی یافته است که بسیاری از جناحهای نالایق، نیمه‌آگاه و یا ضعیف را از تعقیب آن عاجز کرده است.
    آشفتگیها و مقاومتها
    این است که بسیاری از این چهره‌ها یا فرومانده‌اند، یا حتی در برابر، به مقاومت برخاسته‌اند؛ زیرا پیشرفت این نهضت بسیاری از ارزشها و اعتبارها را نیز ساقط کرده است و آنان که ایمانشان با خودخواهیشان همواره عجین است و مذهب در عین حال برایشان پایگاهی از حیثیت اجتماعی یا منبعی از تغذیه اقتصادی نیز هست ناچار نمی‌توانند در برابر آن بی‌تفاوت بمانند.
    توطئه‌ها از همه سو آغاز شده است و همدستی نیروهای نامجانس و متضاد از خودی و بیگانه در ریشه‌کن کردن آن به اوج رسیده است. شدت توطئه‌ها به اندازه‌ای است که در میان برخی از افراد و حتی گروههای خودمان نیز آشفتگیهایی را ایجاد کرده است و ابهامهایی و گاه تیرگیهایی و نومیدی‌هایی.
    استقلال در قضاوت
    این است که از همه جهت نیاز به یک تفسیر عمیق و روشنگر و [یک] تجزیه و تحلیل علمی مسائل احساس می‌شود. اگر بخواهیم در یک کلمه آخرین نقطه اوجی را که وجدان اجتماعی مردم ما در سیر تحول سیاسی و تکامل فکری خویش بدان رسیده است، بیان کنیم، کافی است بگوییم اکنون ما به مرحله «استقلال در قضاوت» رسیده‌ایم.
    قضاوت در چه زمینه‌ای و چه مسائلی؟ در تمامی آنچه قلمرو آگاهی و مسئولیت یک انسان روشنفکر یا یک جامعه بیدار به شمار می‌آید: قضاوت نسبت به جهانی که در آنیم، نسبت به وضعی که داریم و نسبت به تاریخ، مذهب، سرنوشت فردا و بالاخره ماهیت خویش و مایه‌ها، کمبودها، ناهنجاریها، رنجها، نیازها و آرمانهای خویش.
    اینها همه آیات روشن و بینات محکم این رسالت جدید و بعثت مجددی است که از دمیدن صور در قبرستان عصر ما و نزول دوباره آن روح بر کالبد فسرده نسل ما برپا شده است.
    ما اینک آن دوره را که جامعه‌ای دوقطبی داشتیم، گذرانده‌ایم: جامعه‌ای که تجزیه شده بود به اکثریتی از عوام که امل و مذهبی بودند و در نتیجه راکد، منحط، کهنه‌پرست و منجمد با جهان‌بینی بسته و هراسان از هرگونه نوآوری، و نسبت به آینده مأیوس و در برابر حال بی‌تفاوت و تنها در اندیشهزندگی روزمره، طهارت فردی و خانه آخرت، و در سوی دیگر اقلیتی متجدد که همه حیات و حرکت و تصمیم‌گیری و آینده‌گرایی و تکوین و سرنوشت جامعه را در اختیار خود داشت و به دو بخش تقسیم می‌شد: یا مدرنیست فرنگی مآبی بود مصرف‌کننده ادا و کالای بورژوازی غرب، یا روشنفکر مارکسیستی که او نیز مصرف‌کننده ادا و کالای فکری سوسیالیسم صادراتی باز هم غرب، و اینک حرکتی آغاز شده که در هیچ یک از این قالب‌ها نمی‌گنجد و با هیچ کدام از این ضابطه‌ها قابل تفسیر و یا تعریف نیست. هرچند آنان که هنوز چشمشان بدین نور عادت نکرده است و چهره نور را دیر می‌شناسند، نمی‌توانند اصالت آنرا اعتراف کنند و اساساً ماهیتش را تشخیص بدهند، و طبق معمول هر یک آنرا بر اساس ضابطه‌های پیش‌ساخته‌ای که در ذهن دارد توجیه و تعریف می‌کنند، و طبیعی است که مرتجع‌ها آنرا «مدرنیسم» یا «مارکسیسم اسلامی» بنامند و مارکسیستها و مدرنیستها آنرا نوعی «ارتجاع مدرن» یا «مذهب مدرنیزه».
    اما کسانی که هوشیاری آنرا دارند که یک واقعیت را بر اساس خصلتهای ذاتی آن و با شیوه‌ای منطقی، تحقیقی، بی‌طرفانه و علمی بشناسند و تمیز دهند، نمی‌توانند انکار کنند که آنچه اکنون در برابر خویش دارند، یک حرکت جدید و یک ایدئولوژی جدید (است) و آدمهایی با جهان‌بینی، روح، رفتار و اخلاق جدیدی در جامعه پیدا شده‌اند، که ضابطه‌های خود را دارند، فرهنگ خود را، ایمان خود را؛ و با آنکه جوانند عمیقترین و شدیدترین تأثیرهای انقلابی را در تغییر ارزشها، چهره‌ها و رابطه‌ها در متن جامعه و در اعماق خانواده‌های سنتی نیز به جای گذاشته‌اند و وزن و حضور خویش را در سطح جهانی به اثبات رسانده‌اند ، آنچنانکه قدرتها را نیز با وحشت متوجه خویش ساختند.
    امروز دیگر قضاوتهایی چون: مذهب باعلم و تمدن مغایر است (که متجددهای مقلد فرهنگ استعماری غربی که مدرنیسم را تبلیغ می‌کردند به دهان ما گذاشته بودند) و یا مذهب افیون توده است (که مارکسیستها در برداشت از نقش ارتجاعی و تحذیری مذهب قرون وسطایی مسیحیت- کاتولیک در اروپا طرح کرده بودند) قضاوتهایی بسیار کهنه شده است که روشنفکران غیرمذهبی ما نیز اکنون (مگر آنکه هنوز در دایره تقلید و تکرار می‌چرخند) بر زبان نمی‌آورند. زیرا اسلام با چهره نوین خویش طلوعی یافته است که چنین تهمتهایی با آن سازگار نمی‌نماید و حتی یک روشنفکر غیرمذهبی در برابر آن باید زبان دیگری و لااقل اگر هم تهمت می‌زند و نفی می‌کند، تعبیر دیگری را بجوید. و غالباً چنین روشنفکری هرچند به ایمان مذهبی نرسیده باشد، به این اصل رسیده است که حساب اسلام را باید از این برداشتها و تعبیرها که روشنفکران قرون 17 و 18 و 19 درباره مسیحیت تکرار می‌کردند جدا کرد و در برابر آن قضاوتی دیگر داشت، و غالباً در این قضاوتها اسلام را به عنوان یک دعوت مترقی و رسالتی مردمی معترفند.
    بیداری و حرکت نوین
    در اینجا نمی‌خواهیم یک بحث ایدئولژیک را مطرح کنیم و یا از اسلام نخستین و مسیر تحولات تاریخی‌ای که پیموده است سخنی به میان آریم. بلکه موضوع سخن ما موج جدیدی است که اکنون در جامعه ما پدید آمده است و حرکتی که اسلام نوین یافته است و دعوتی که نسل جوان و آگاه را به شدت به خویش جذب کرده و به سرعت در زمان خود اثر گذاشته است: اسلامی که با «جهان‌بینی توحیدی»، «بازگشت به قرآن»، «احیای دعوت ابوذر» و «تشیع علوی» و «پیوند یافتن با انقلاب سربداریه به جای صفوی» در زمان حاضر مشخص می‌شود و خود را از اسلام ارتجاعی و تشیع صفوی و کلیسای رسمی موروثی جدا می‌سازد، و در برابر اسلام کهنه‌ای که تنها در رابطه میان بازار و حوزه و پیوند حاجی و ملا مطرح بود، اسلامی است که به عنوان یک ایدئولوژی در متن زمان و در صحنه پیکارهای ایدئولوژیک و رویاروی هجوم امپریالیستی و در مسیر دردها و نیازها و آرمانهای انقلابی ملتهای ما مطرح است؛ و نه تنها از زمان، علم،تکنولوژی، تغییرات سریع در نظام زندگی و سیستم ارزشها و روابط انسانی و دگرگونیهای انقلابی نمی‌هراسد و به زوایای معابد نمی‌خزد. بلکه مدعی رهبری، خلاقیت و مسئولیت عصر خویش است در نجات انسان این عصر و پاسخگویی به دردها و ابهامها و اضطرابهای وجدان انسان امروز.
    نقش شخصیت‌ها
    در عین حال نباید سطحی و عامیانه قضاوت کرد و این نهضت را یک رویداد شگفت‌انگیز غیرقابل پیش‌بینی و معجزه‌آسا تلقی نمود که بر اثر نبوغ این یا دلاوری آن، خدمات این بنیاد یا فداکاریهای آن گروه پدید آمده است، زیرا عمیقتر از آن است.
    و با اینکه هرگز نباید نقش کسانی را که با اندیشه یا عمل در تکوین و تصحیح این حرکت بزرگ و عمیق دست داشته‌اند انکار نمود، با این همه، بینش توحیدی و منطق علمی ایجاب می‌کند که شخصیت‌پرست نباشیم و آنچه را که از متن سنتهای الهی برمی‌آید و تنها در مسیر قوانین علمی حاکم بر جهان، تاریخ و انسان قابل تفسیر است، به صورت کاردستی شخصیتها، قهرمانها، نوابغ و چهره‌های محبوب و مراد خویش توجیه نکنیم. زیرا یکی از جاهایی که منطق و بینش توحیدی را کاملاً در برابر فاشیسم، ارتجاع و مارکسیسم قرار می‌دهد دقیقاً تلقی شخصیتها است. چه، آنها که خدا را به عنوان معبود نفی می‌کنند، رهبران خویش را در محراب عبادت و قبله نماز و ستایش و پرستش خویش می‌نشانند، در حالی که خداپرست موظف است که حتی هر صبح و شام، همه عمر،تکرار کند و تلقین که: حتی محمد بنده اوست و تنها ابلاغ‌کننده پیام او، از آنگونه که در گذشته بوده‌اند؛ و مرگ یا حیاتش در سرنوشت این پیام و در مسئولیت انسان تأثیری نمی‌تواند داشت و نباید داشته باشد.
    و می‌دانیم که آخرین سفارش پیامبر ما به دخترش که در ستایش او شعری مدح‌آمیز می‌خواند این بود: «شعر مخوان، قرآن بخوان، و این آیه را بخوان که: وما محمد الا رسول قدخلت من قبله‌الرسل، افأن مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم؟»
    و آخرین سخنی که با خویش زمزمه می‌کرد، آنچنانکه گویی با ادای هر کلمه پاره‌ای از روحش از کالبدش بیرون می‌آمد (چه لحن سخن، لحن یک محتضر بود)، این بود که «خدا لعنت کند مردمی را که گور پیامبرشان را عبادتگاه خویش می‌سازند».
    . می‌بینیم که این طرز تفکر با آنچه در سخنان درخشانترین فلاسفه معاصر همچون «هگل»، «نیچه»، «شیلر»، «اشپلنگلر» و حتی «لنین» و روشنفکران انقلابی مائوئیست، استالینیست، مارکسیست، تیتیست، تروتسکیست و انواع دیگر «ایسم»ها و «ایست»هایی است که همه به اسم خاص چسبیده است، به نشانه آنکه مکتب آپاندیسی از یک رهبر و یک ابرمرد است، چقدر فاصله دارد.
    عناصر سازنده و نگاهدارنده مکتب
    اساساً یک نهضت عمیق فکری- اجتماعی از انبوه ذخایر معنوی و فرهنگیش تغذیه می‌کند و می‌دانیم که اسلام از این جهت بینهایت قوی و غنی است.
    اسلام نه تنها به عنوان مجموعه عناصری که فرهنگ و ایمان نام دارد بسیار سرمایه دارد بلکه به ویژه عناصر سازنده، انقلابی و پیکارجویی که هم ایدئولوژی اسلام را و هم تاریخ اسلام را شکل داده‌اند، کاملاً بدان حالتی استثنایی می‌دهند و آنرا از همه فرهنگها و مذهبهای دیگر تاریخ ممتاز می‌کنند، به ویژه اگر در تلقی شیعی آن مطرح باشد؛ زیرا تشیع اسلامی است که هرگز تا پیش از صفویه به سرنوشت محافظه‌کارانه و منجمدی که ایدئولوژی‌های موفق پس از به دست آوردن زمام قدرت بدان دچار می‌شوند، دچار نشد. این است که پس از آنکه اسلام پس از مرگ رهبرش به صورت یک فلسفه قدرت حاکم درآمد، تشیع که به صورت اعتراضی از آغاز به مقابله با این نهضت برخاست، اسلام را از افتادن به این ورطه مانع شد و حالت انقلابی آنرا نگاهداشت. و در طول هزار سال پیکار سیاسی با تکیه بر آرمان «رهبری عصمت و نظام عدالت»، پاسخگوی رنجهای طبقه محروم در برابر اشرافیت، و ملتهای محکوم در برابر امپریالیسم ساسانی و رومی و، اکنون غربی شد، و نیز تحقق‌بخش آرزوهای انسانهای آگاه که همواره با «جور» درگیر بوده‌اند، و حکومتی را که بر آزادی و حرمت انسانی استوار باشد جستجو می‌کردند.
    بسیار کوته‌نظرانه است که تشیع را از سقیفه و در محدوده درگیری میان «علی» و «ابوبکر و عمر» تلقی کنیم. تشیع ادامه مسیر حرکت و نهضتی بود که در متن فرهنگ بشری و به ویژه در مسیر جریان تاریخی فرهنگ ابراهیمی به نام «توحید»، همواره با تضاد طبقاتی، استثمار و حکومت زور و پول و حق‌کشی و استضعاف انسانی مبارزه می‌کرد، و برای «وحدت بشری» در برابر «نژادپرستی» و«عدالت طبقاتی» در برابر «استعباد و اشرافیت» و «حق‌پرستی» در برابر «فریب و جهل و سحر» مقابله داشته است، و این مسیر در اسلام به گونه جنگ میان پیامبر با اشرافیت قریش و سپس، اسلام با سلطنت ایران و امپراطوری روم تجلی کرد و آنگاه که خود به گونه «نظامی در خدمت قدرت حاکم» درآمد، تشیع به عنوان پاسدار وفادار این رسالت و بعثت تاریخی و وارث هزارها سال جهاد و شهادت برای آزادی و عدالت انسان چهره «علی» یافت و تا هنگامیکه با پیدایش صفویه و همدستی ملایان وابسته‌اش تشیع نیز به سرنوشت همان مذاهبی دچار شد که خود در طول تاریخش با آنها درگیر بود، همواره پرچمدار توحید به عنوان زیربنای آگاهی، برابری و آزادی انسان، ملتها و طبقات و وارث فرهنگ ابراهیمی و تاریخ تضاد میان فرعون و موسی، نمرود و ابراهیم، عیسی و قیصر، یحیی و هیرودیس، محمد و قریش، علی و معاویه و ... و «شهید و جلاد»، «مردم و جبار» و، به تعبیر قرآن، «ناس و خناس»، خود را در تاریخ انسان نمایاند.
    دو کانون اندیشه و قدرت
    اما صفویه از این فرهنگ و از این میراث پر از خون و تلاش و جهاد و ایثار و آگاهی و مسئولیت و حرکت دستمایه‌ای برای ایجاد یک قدرت خشن سلطنتی و قومی و نظامی متعصبانه برای تحکیم قدرت حکومتش بر توده و استخدام ایمان توده در مبارزه با قدرت عثمانیها و همدستی با توطئه‌سازان مسیحیت اروپایی که از قدرت اسلام در اروپای شرقی و سلطه‌اش بر مدیترانه به هراس افتاده بود و زخمهای کاری خورده بود، بر گرد ایران و تشیع حصاری سیاه برافراشت و از ما و فرهنگ ما جزیره‌ای ساخت که با تاریخ اسلام و با قرآن و با دنیای اسلامی قطع رابطه کرد، و طبیعی است که پس از چندین نسل، درون این حصار به جمود، جهل و رکود مرگبار و انحطاط وحشتناک دچار شدو به مرحله‌ای از ارتجاع و انجماد رسید که مترقیترین دعوت انقلابی تاریخ به شکل یک فرقه متعصبانه بسته منجمد و ظاهرپرست، که تنها به درد سیست‌بازان و قداره‌سازان می‌خورد، درآمد.
    متأسفانه این سرنوشت شوم و مرگباری که به سراغ ما آمد، با آغاز دوران رکود و خواب اسلام را در دنیای اسلام را فراگرفته بود همزمان بود و آنچه این انحطاط را تشدید کرد، همزمانی خواب، مرگ و مصیبت ما بود با آغاز حرکت، بیداری و تجدید حیات دشمن اصلی ما «اروپای مسیحی»، که از مبارزات پیگیرش علیه قرون وسطی، کلیسا و دوران خواب، تقلید، تکرار و تعصب بهره می‌گرفت و بیدری، حرکت، آزادی و رشد سرمایه‌داریش با پیدایش ماشین توأم شد، و یکباره اسلام که خود را در برابر همه قدرتها آسیب‌پذیر می‌یافت و به نیروی ایمانش و به دلاوری جنگجویانش تکیه داشت، خود را در برابر ارتشهایی یافت که با سلاحهایی جادویی مسلح است؛ و شکستهای پیاپی، قهرمان تاریخ را به زانو درآورد و این پهلوان رویین‌تن با جادوگری و تیر سیمرغ دانش و صنعتی که اکنون به خدمت پول و زور درآمده بود نابینا شد و به خواب رفت.
    شکست عثمانی، از دست دادن کشورهای اروپای شرقی، یونان، مجارستان، آلبانی، بلغارستان، یوگسلاوی و خلاصه شدن امپراطوری اسلامی به ترکیه جدید و سربرداشتن ملتها در درون امپراطوری، پیکره وحدت را تجزیه کرد و اسلام و قدرت جهانی اسلام که با ظهور صفویه از پشت خنجر خورد و از روبرو به زیر گلوله‌های توپ گرفتار آمد درهم شکست،و در چنین دورانی، مرکز قدرت جهانی اسلام که به مرض غربزدگی بسیار متعفن و میمون‌واری دچار شده بود، کشوری شد که همه مفاخر اسلامی و آن همه عظمت و شکوه تاریخیش را، خود، انکار کرد و به جای آن حماسه‌اش «ترک بودن» شد، و در این صورت، کاملاً مزاجش آماده، که یک قزاق وابسته ناگهان ظهور کند و نسخه‌ای را که استعمار به دستش داده است برای تبدیل این کشور به یک آپاندیس مریض استعمار غربی آماده کند و کشوری که در قرون 15 با فتح قسطنطنیه فصلی در تاریخ بشر گشود که پایان قرون وسطی و آغاز قرون جدید را در غرب با آن تعیین می‌کنند، ترکیه جدیدی شد که با آتاتورک آغاز می‌شود و افتخاراتش: «تبدیل خطش به خط لاتین»، «تغییر روز تعطیل از جمعه به یکشنبه» و در نهایت، دستور رهبری انقلاب به برداشتن آفتابه‌ها از همه مستراحهای مملکت! و به جای آن، ارتش پر از حماسه عثمانی که مدیترانه قلمرو قدرتش بود و سراسر اروپای شرقی را به زیر مهمیز خویش کشیده بود و ضربات کاری بر قلب امپراطوری مسیحیت می‌زد و ارتش و ایتالیا را در تنگنای محاصره به خفقان آورده بود، تبدیل شد به ارتشی که ریزه‌خوار سرمایه‌داری غرب است و نگهبان مزدور منافع استعمار در شرق؛ و عجبا (نمی‌تواند تصادفی باشد) که نسخه بدل آن از همه جهت در ایران که کانون تشعشع فرهنگی و فکری اسلام در سراسر مشرق از اینجا تا اقصای چین بود، و در طول هزار سال در ساختن بزرگترین تمدن و فرهنگ جهانی عظیمترین نقش و قویترین دست را داشت، نیز عمل شد، و دقیقاً در همین زمان بود. چه، ایران «مرکز درخشش اندیشه اسلام» بود و ترکیه «مرکز تجلی قدرت اسلام».
    و این دو باید فلج می‌شد و شد، و باید با اسلام قطع رابطه می‌کرد و کرد. و ملتی که با روح اسلام زنده بود و غنا و قوتش را از این فرهنگ می‌گرفت و با این روح برپا بود و ماهیت و شخصیتش را بر اساس آن گرفته بود، باید تبدیل می‌شد به شبه فرنگی‌های پوک و پوچی همانند بچه‌خانهای رؤسای قبایل بدوی قلب آفریقا که استعمار برای دلالی میان خود و بومیان از مردم بومی می‌ساخت، می‌تراشید و رنگ می‌زد و «اسیمیله‌ها» (Assimiles) نامشان.
    نهضت سلفیه
    البته این سرنوشت شوم و این هجوم مصیبت و مرگ بی‌عکس‌العمل بنود. اسلام علیرغم قدرتهای حاکمش که به پلیدی، فساد و ذلت‌پذیری دچار شده بود و یا رسماً به خدمت قدرتهای استعماری نوین درآمده بود، خود به یاری علمای پاکباز و توده‌های وفادار و فرهنگ نیرومند و بیدارکننده و مترقی و محرکش در برابر آن به اعتراض برخاست و تلاشهای بسیاری در زمینه اندیشه عمل و قیام فکری و سیاسی و حتی نظامی آغاز شد، که خود، داستانی بسیار طولانی دارد.
    از مصر گرفته تا الجزایر و مراکش و آمده تا ایران، هند و چین- همه‌جا- صحنه پیکار شد، و آنچه روشنفکران سیاهپوست از «امه سزر»، «فرانتس فانون»، «علیون دیوپ»، «کاتب یاسین»، «نیرره»، «سدار سنگور» و امثال اینها به نام «مبارزه با غربزدگی» و «بازگشت به اصالت خویش» آغاز کرده‌اند، اسلام لااقل از صد سال پیش آغازگر آن بود، و لااقل دنیا با چهره سید جمال اسدآبادی و دوستش محمد عبده و یاران رزمنده و اندیشمندشان آشنایند، که در اواخر قرن نوزدهم، نهضت بیداری، مبارزه با استعمار، بازگشت به اصالتهای اسلامی و تجدید تولد خویش را در سطحی بسیار گسترده و با شدتی انقلابی اعلام کردند و بیدارکننده ملتهای به خواب رفته اسلام بودند. نهضت بیداری و بازگشت به خویش که دقیقاً ترجمه اصطلاحی است که سید جمال ابتکار کرده است به نام «نهضت سلیقه»، و نوعی ارتدوکسی یا تکیه بر اسلام نخستین یعنی اسلام راستین می‌باشد، از این زمان شروع می‌شود و این زمانی است که هنوز انقلاب مارکسیستی در شوروی آغاز نشده، هنوز چین در خواب است، هند در دامن استعمار انگلیس آرام و راحت غنوده است، آفریقا به صورت ...
    ... که باز هم یک روشنفکر محقق مترقی فعلی دقیقاً به همان جای سیدجمال می‌چسبد که صد سال پیش رئیس پلیس ناصرالدین شاه چسبیده بود، و این تصادفی نیست؛ این، شیوه سگ است: وقتی صیاد در صحرا و کوه ناگهان خود را در برابر یک ببر یا یک شیر می‌بیند و ناچار با او درگیر می‌شود، سگ چوپان که با شیر نمی‌تواند برآید رندانه از زیر آلت وی را می‌چسبد و این تنها کاری است که می‌تواند کرد و تنها خدمتی که برای اربابش از او ساخته است، و این شیوه مرسوم جنگ سگ و شیر است.
    به راستی نهضت سلفیه به رهبری سیدجمال و عبده چه کرد؟
    اسلام در مسیری که این نهضت آغازگر آن بود چه‌ها به دست آورد و در عین حال چه کمبودهایی داشت؟ در یک کلمه آنچه نمی‌توان تردید کرد این است که اسلام در عصر ما رنسانس خویش را با سید جمال آغاز کرد. و این کاری کوچک نیست، که به تعبیری همه چیز است یا شروع همه چیز است.
    زمینه‌های حرکت
    این نهضت در دو زمینه آغازگر حرکتی بزرگ شد: یکی در زمینه سیاسی بود که بیش و کم همه با آن آشنا هستند و آن عبارت بود از:
    1- بیداری روحهای خواب گرفته، روشنایی اندیشه‌های تاریک، برانگیختن اراده‌های فلج شده و احیای شخصیت جامعه‌ای که در نتیجه فساد نظام‌های حاکم، انحطاط روحانیت و اشرافیت رسمی همراه با هجوم فرهنگ و ارزشهای استعماری غربی به تباهی رفته بود.
    2- شناساندن چهره استعمارگر به ملتی مسلمان (چهره‌ای که به قول «آلبر ممی» نخستین بار که به کشورهای آفریقایی و آسیایی آمد، شمایل قدیسان را داشت با ادعاهایی پیامبرانه و رسالتی مسیح‌وار!)، و در نتیجه، برانگیختن توده‌های مسلمان و به ویژه روشنفکران، برای مقابله با استعمار و پی‌ریزی همه انقلابات ضداستعماری کشورهای اسلامی، افشاندن بذر بیداری و آگاهی سیاسی، آزادی، دموکراسی، پیشرفت، قانون و حقوق انسانی در مزرعه بایر وجدان این امت، وجدانی که مدتها بود کشت فرهنگی خویش را از دست داده بود و در عین حال به عنوان ملتی متمدن، با فرهنگ و پیشرفته دیگر وجود نداشت و سلطه جبارانه رجال فاسد و رژیمهای امپراطوری و سلطنتی و منحط، مستبد و متعصب حتی آرزوی رهایی و نیاز به قانون و حق زیستنی شرافتمندانه و مفهوم ترقی، خلاقیت و تمدن و پیشرفت را از آن برده بود.
    این بذرافشانی بود که به زودی حاصل داد. در ایران، «انقلاب مشروطه» و در شمال آفریقا «بسیج نیروهای ضداستعماری علیه فرانسه» و در مصر، هند و ترکیه «شروع مبارزات سیاسی مترقی، تشکیل احزاب بسیار پیشرفته و پی‌ریزی نهضتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی عمیق».
    3- در عین حال که سید جمال استعمار را با هوشیاری، بینش علمی و قاطعیت انقلابی می‌کوبید، و می‌دانیم که در آن دوره استعمار پرچمدار پیشرفت، ترقی و تمدن بود، این مقابل‌کوبی برخلاف بسیاری از رهبران ضداستعمار آسیا و آفریقا به عنوان عکس‌العملی در برابر نوجویی و نوگرایی، که سوغات استعمار بود، گرایشی ارتجاعی و قهقرایی و سنت‌پرستانه نیافت، بلکه اتفاقاً سید جمال و عبده دو طلایه‌دار نهضت تسخیر تمدن فرنگی، استخدام ارزشهای علمی و عناصر مترقی مدنیت جدید و توجه و تکیه به پیشرفت علم، صنعت، نهادهای اقتصادی، حقوقی و اجتماعی سودمند و روشن‌بینی علمی به شمار می‌آیند. این دعوت تا آنجا است که این دو را می‌توان نخستین روشنفکرانی تلقی کرد که با جمود، ارتجاع و کهنه‌پرستی طبقات منجمد و روحانیت سنتی، که پاسدار کهنگی و هراسان از نوگرایی و نوجویی بود، مبارزه کردند، تا آنجا که عبده، آنچنانکه از تفسیرش پیدا است، نهضت آشنایی و حتی توجیه علمی اسلام و تفسیر قرآن را بر اساس قوانین علمی و فرضیه‌های دانش غربی پایه‌گذاری کرد، و در این راه حتی، آنچنانکه طبیعت هر کار تازه‌ای است، خالی از نوعی افراط و مبالغه‌کاری هم نبود تا آنجا که توجیهات رایجی از این قبیل که مثلاً «جن همان میکروب است» و یا کوشش برای تأویل آیات، احکام و عقاید بر پایه قوانین و علوم جدید، که بعدها بسیار توسعه یافت، بنیانگذارش عبده بود و راه گشایش سید جمال. و این کار، گرچه خالی از خطراتی نبود، اما در اینکه نقش بسیار انقلابی‌ای در فرو ریختن برج و باروی جمود و تعصب داشت و پنجره‌ها را به روی جریانهای فکری و علمی جهان معاصر گشود نمی‌توان شک کرد.
    و اما در وجهه علمی کار: سید جمال، و به دنبال او عبده، بزرگترین گامی که برای نخستین بار در عصر ما برداشتند، کوشش در راه عقلی کردن بینش مذهبی بود و، چنانکه گفته شد، حتی علمی کردن کلام و تفسیر و احکام، به گونه‌ای که این دو را می‌توان مؤسس کلام جدیدی شمرد، که به جای پیوند با فلسفه یونان، منطق ارسطو و مکتبهای حکمت و علوم باستان، علوم جدید، فلسفه‌های جدید و فرضیات علمی اروپای قرن نوزدهم را زیربنای منطقی و استدلالی کلام کردند.
    این کار اثر بزرگی در تضعیف قدرت ارتجاع، اختناق، کهنه‌گرایی و نابودی خرافات مذهبی و میل به کهنه‌پرستی، جمود و انحطاط که به ویژه در این عصر به اوج رسیده بود و اسلام را زندانی جهل و جمود ساخته بود، داشت و در عین حال از نظر علمی و اجتماعی نیز، پایه‌های تحول، حرکت و خلاقیت و پیشرفت را در جامعه‌های اسلامی و آشنایی اندیشه‌های مسلمان را با افکار، عقاید، زندگی، صنعت و به طور کلی فرهنگ و تمدن عصر ما ریخت.
    نقطه ضعف‌های حرکت
    اما آنچه را به عنوان نقطه‌نظرهای ضعف کار و شیوه کار آنان می‌توان گفت (البته باید یادآوری کرد که این نقطه‌های ضعف هرگز از ارزش نقش آنان نمی‌کاهد، زیرا لازمه آغاز هر کاری است)، -یکی دوگانگی شخصیت سید جمال و عبده است، بدینگونه که سید جمال به عنوان یک مصلح بزرگ اسلامی بیش از آنچه از چنین شخصیتی انتظار می‌رود غرق در مسائل دیپلماتیم و تلاش‌های سیاسی می‌شود و بسیار کمتر از آنچه از چنین شخصیتی با چنین رسالتی شایسته است و بایسته، از مسائل فکری و تلاشهای ایدئولوژیک دور می‌ماند، و همین انتقاد را، منتهی بطور معکوس، درباره عبده می‌توان کرد: او نیز آنچنان در مسائل علمی غرق است که نمی‌تواند در تلاش‌های سیاسی سید جمال با او همگامی کند و پا به پایش برود.
    نقطه ضعف دیگر در «شیوه‌کار» این دو است: سید جمال مبارزه سیاسی را از بالا شروع کرد، در حالی که او به عنوان یک انقلابی برخاسته از متن مردم، حتی از طبقات روستا، و نیز به عنوان یک متفکر مترقی مسلمان، باید به میان توده می‌رفت و مخاطبش مردم می‌بود. و این شیوه‌ای است که هم انقلاب (انقلابی راستین و عمیق)، روشنفکران انقلابی را بدان می‌خواند و هم اسلام و سنت پیامبر آنرا ایجاب می‌کند و پیروی از آن را واجب.
    اما او، دریغا که همه قدرت انقلابی، این همه نیروی تلاش و حرکت و به ویژه آن درخشش خیره‌کننده نبوغ فکری و سیاسیش را در رفت و آمد میان دربارها و در بازی میان رجال و بازیگران کثیف سیاست به هدر داد و بارآورترین سالهای پرتلاش عمرش را در آوارگی و دوندگی میان روسیه و ایران و ترکیه و لندن تباه کرد؛ و در نتیجه قربانی خیانتها، بی‌شرمیها و توطئه‌سازیهای رجال منحط، خیانتکار یا مأمور عصر خویش شد. جالب است که در یکی از نامه‌های خصوصیش که در سالهای آخر عمر به یکی از نزدیکانش می‌نویسد، خود بر این ضعف واقف است و بر آن افسوس می‌خورد و «کار با مردم» را توصیه می‌کند.
    و اما عبده نتوانست خود را از قالبهای وجودی یک عالم محقق و مفسر متخصص اسلامی فراتر برد، گرچه در این قالب و در این پایگاه نقشی بسیار عمیق و حتی انقلابی ایفا کرد، آنچنانکه فرحت عباس رهبر انقلاب الجزایر در کتاب «La Nuit Coloniale» (شب استعماری)، که داستان مبارزات آزادیبخش ملت الجزایر است، آغاز بیداری و حرکت ضداستعماری شمال آفریقا را از لحظه‌ای معرفی می‌کند که عبده به شمال آفریقا آمد و علما را جمع کرد و آنان را به جای غرق شدن در مسائلی فقهی، فلسفه‌های متافیزیکی و پرداختن به خرافات، ظواهر، تشریفات و شعائر، به بازگشت به قرآن دعوت کرد و خود برای نمونه تفسیری را شروع کرد که سرمشق دیگران شد و بازگشت روحانیت اسلام به قرآن موجب آن شد که قرآن نیز به جامعه، زندگی و به میان مسلمانان بازگردد و سنگ زیرین بنای انقلاب ضداستعماری شمال آفریقا گردد.
    اما او نیز کار خویش را از علما و روحانیون جامعه آغاز کرد، و می‌دانیم که آنان نیز همچون سیاستمداران در یک نظام شکل گرفته منجمد از عناصر محافظه‌کار و «دم و دستگاه‌دار» هستند و نه می‌توانند و نه می‌خواهند و نه می‌فهمند. بنابر این آنان نمی‌توانند آغازکننده یک انقلاب مردمی باشند. باید مردم را بیدار کرد و برانگیخت و یک حرکت انقلابی را از متن ناس شروع کرد. و در این حرکت است که از میان روحانیت، عناصر هوشیار و پارسا و شایسته بدان خواهند پیوست و بافت ارتجاعی همراه با عناصر منحط و مرتجع، رفته‌رفته عقب خواهند افتاد و محو خواهند شد. و این درسی است که از پیامبر آموختیم؛ و اساساً سنت پیامبر تنها اقوال و احادیث نیست، بلکه معنی حقیقی سنت، «روش»، «شیوه کار»، «از کجا باید آغاز کرد» و «چه خط سیری را و چه استراتژی‌ای را برای رسیدن به هدف باید تعقیب کرد» است.
    روحانیت شیعه
    متأسفانه آثار نهضت سلفی نه در زمینه سیاسی، که بیدارگری فکری و بسیج و تحریک توده‌ها علیه استعمار و در مسیر انقلاب اجتماعی و مترقی باشد، و نیز آثار اصلاح فکری وتکان و تپش اعتقادی و رشد ذهنی و خودآگاهی ایدئولوژیک و عقلی‌گری و علمی شدن بینش مذهبی، هیچ کدام در ایران دامنه نیافت، هرچند در خارج از ایران سیر تحول و تکامل خویش را به طور مستمر طی کرد؛ و این بود که آنچه باید در اواخر قرن نوزدهم می‌داشتیم و بدان می‌رسیدیم، بیش از نیم قرن به تعویق افتاد؛ یعنی پس از جنگ بین‌الملل دوم یا بعد از شهریور 20 آغاز کردیم.
    هرچند هیچگاه جامعه شیعه و حوزه روحانیت شیعه از تکان و از جنبش و از حرکتهای انقلابی خالی نبوده است، اما نه به عنوان یک جریان عمیق و دامنه‌داری که در مسیر حرکت فکری متن حوزه باشد، بلکه به عنوان قیام، اعتراض و ظهور روحهای انقلابی و شخصیتهای پارسا، آگاه و دلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزشهای انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین، گاه‌به‌گاه در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های استعماری قیام می‌کرده‌اند، و از اینگونه است قیام‌هایی که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیت‌الله خمینی، شاهد آن بوده‌ایم.
    اما چنانکه می‌دانیم، کار شخصیت‌هایی چون سید جمال، میرزای شیرازی، طباطبائی، بهبهانی، ثقه‌الاسلام،مدرس،میرزاکوچک‌خان، خیابانی و امروز طالقانی و حتی آیت‌الله خمینی- که مرجع بزرگ عصر ما هستند- نماینده روح حاکم بر حوزه نیست و این است که آنان در حرکت و دعوت خویش در میان توده و روشنفکران و نسل جوان یاران بیشتری می‌یابند تا در داخل حوزه و از میان هم‌قطاران خویش؛ و چه بسا که این قیامها موقعیت روحانی آنان را تضعیف می‌کند، و سرنوشت آیت‌الله نائینی که به دفاع از مشروطه برخاست و شانس مرجعیتش را فدای آن کرد، نمونه‌اش!
    این شخصیتها در طول این صد سال گرچه درخشانترین چهره‌های برجسته روحانیت شیعه به شمار می‌آیند و قدرت و اثرگذاری کارشان را از ایمان مذهبی و مقام روحانی خویش می‌گیرند، و اساساً قیامشان، حتی در تحریم ضداستعماری تنباکو و یا در مبارزات ضداستبدادی مشروطه، یک قیام اسلامی و بر اساس مسئولیت دینی‌شان استوار بوده است، در عین حال، با همه عمق و عظمت و تأثیری که گاه کارشان پیدا می‌کرده، و نهضتی را که آغاز می‌کرده‌اند یک نهضت دینی به شمار می‌رفته است، هرگز با یک جهان‌بینی نوین اسلامی و اصلاح فکری و مکتب خاص ایدئولوژیک همراه نبوده است تا آنان را از دیگر مکتبهای فکری رایج ممتاز سازد، و غالباً نموداری از هوشیاری سیاسی رهبر و دلیری و ایمان و تقوای او بوده نه نماینده یک مکتب فکری نوین.
    این است که ما نهضتهای سیاسی اسلامی بسیار داریم، اما نهضت فکری جدیدی نداشته‌ایم، بطوریکه حتی در مشروطه که یک انقلاب عمیق اجتماعی همراه با فرهنگ، فکر و ادبیات انقلابی و سیاسی و اجتماعی خاص خویش است، با اینکه بنیان‌گذاران و رهبران بزرگ آن، روحانیون برجسته و وعاظ انقلابی و مترقی بزرگی چون ثقه‌الاسلام و ملک‌المتکلمین بوده‌اند، می‌بینیم روح و بینش مشروطه بیش از آنچه تحت تأثیر جهان‌بینی سیاسی و ایدئولوژیک اسلام یا شیعه باشد، تحت تأثیر فرهنگ انقلاب کبیر فرانسه است و این است که می‌بینیم تنها کار علمی که عالم شیعی در مشروطه می‌کند، کتاب «تنزیه المله و تنبیه الامه» نائینی است که آن هم تنها و تنها توجیه فقهی مشروطه فرنگی است، و گرنه نقش اساسی رهبران روحانی ما در مشروطه تکیه بر اصول کلی اخلاقی و انسانی از قبیل عدالت، آزادی، برابری، قانون و محکومیت ظلم، جور و استبداد بوده است، و نقش اساسی اسلام، «استخدام ایمان مذهبی در مسیر انقلاب» است و نه ارائه یک فلسفه سیاسی و فرهنگ انقلابی‌ای که از متن ایدئولوژی اسلام یا مکتب تشیع برخاسته باشد.
    بازگشت به خواب
    و اما بعد از شهریور بیست و سقوط استبداد و پایان دوره اختناق و شروع آزادی اندیشه، هرج و مرج سیاسی، درگیری‌های ایدئولوژیک و از سویی بازیافتن آزادی عقیده به وسیله روحانیت و در عین حال در درگیری با حریف فکری تازه‌نفس و نیرومندی به نام مارکسیسم، روحانیت، تحت تأثیر نظام صفوی (نظامی که در عین تجلیل ظاهری روحانیت، دین را و به تبع آن روحانیت را به خود وابسته کرده بود و در برابر خود به تمکین واداشته بود، و این نخستین سازشی است که تشیع و روحانیت شیعی با دستگاه قدرت می‌کند) و نیز تحت تأثیر جمود و انحطاطی که در درون قاجاریه به نهایت رسیده بود، (قرار داشت): مشروطه را منحرف کردند و او متوجه نشد، خواب بود؛ میرزا کوچک‌خان‌ها و خیابانی‌ها از میانشان برخاستند و پرچم انقلاب و آزادی و توطئه‌شکنی را در برابر استبداد داخلی و استعمار خارجی برافراشتند، و آنها همچنان در دثار خویش خزیده بودند و آنها را تنها گذاشته بودند تا نابود شدند؛ قراردادهای تقسیم ایران در 1907 و وابستگی یکپارچه ایران به استعمار انگلیس در 1919 گذشت،و مدرسها از میان آنان فریاد برآوردند، و آنان تکان نخوردند و به خوابشان ادامه دادند.
    ناگهان بریدگاه قزاق قزوین به تهران ریخت و یکباره چهره ناشناخته‌ای به نام رضاخان با نسخه بدل آتاتورک در دست، بر جامعه مسلط شد و نظامی بر اساس قومیت و آن هم قومیتی که با ارزشهای استعماری و وابستگی به فرهنگ، قدرت، اقتصاد، سیاست و حتی سلاح غرب و ارزشهای اخلاقی غرب وابسته است، پی رسخت و آنان مماشات کردند، جز در غائله رفع حجاب، که آن هم تنها آیت‌الله قمی فریاد برآورد، اما بی‌دنباله؛ به خیال اینکه در این مماشات بیضه اسلام حفظ خواهد شد و آنها به زندگی محصور در مدرسه و حجره‌شان می‌توانند ادامه دهند؛ و در لحظاتی که با یک فتوی می‌توانستند مسیر تاریخ را، همچنانکه در واقعه تنباکو نشان دادند، عوض کنند، خاموشی را برگزیدند و بیست سال خفقان را تحمل کردند و از دست دادن همه آزادیها و حقوق انسانی و مذهبی را و حتی حق گریستن را، حتی داشتن عمامه و ریش و حتی پوشش نوامیسشان را.
    شهریور بیست آمد، دیکتاتوری رفت و آزادیها رایگان نثار ما شد. اما روحانیت چنان در شور و شوق بازگشت به چادر و عبا و عمامه و ریش و حوزه و سینه و شله و هیأت‌های مذهبی و برگزاری رسمی و علنی عزاداری غرق بود که نه خطر را احساس کرد و مسئولیت را. انگار نیم قرن توطئه و انحراف و بیست سال استبداد و ریشه‌کن کردن همه نهادهای اجتماعی و معنوی و سنتی و اخلاقی این جامعه برایشان کمترین تجربه‌ای به بار نیاورد. نتیجه چه شد؟
    توده‌های مردم باز در پوست جمود و تعصب و تاریکی و اختناق خویش خزید و روحانیت باز به قالب‌های سنتی خویش فرو رفت و نسل جوان تحصیل‌کرده و روشنفکران زمینه بی‌رقیبی برای غلبه مارکسیسم شد. مارکسیسم اکنون با خروارها کتاب و نوشته، با تشکیلات حزبی بسیار پیشرفته‌ای به نام حزب توده و پشتیبانی ارتش سرخی که شمال را اشغال کرده است، افراد آگاه نسل جوان و تحصیل‌کرده ما را فتح کرد، به گونه‌ای که جامعه کاملاً دوقطبی شد: توده عوام و مذهبی، نسل جوان و تحصیل‌کرده توده‌ای، بازار: کانون مذهب، دانشگاه: کانون کمونیسم.
    هیأتهای سینه‌زنی، کتابهای نوحه، دعاها، زیارتنامه‌ها، سفره‌های ابوالفضل پارتی و حجره‌هایی که سالها و سالها و سالها فقه می‌خواند و آن هم درباره حقوق خواجه، و تمیز کردن میان حیض و نفاس و آن همه پیچیدگی‌های تکنولوژیک درباره طهارت و آداب بیت‌الخلاء و در برابر، تئاتر، کتابهای فلسفی، آثار ادبی، نثر نو، شعرنو، فکر نو، بهترین قلمها، بهترین اندیشه‌های اجتماعی، بهترین نبوغ‌های فکری و بهترین روحهای انقلابی، بهترین آگاهیها و تمامی نسل نو، بیدار، متعهد و پیشرو تنها در اختیار توده یا وابسته به آن و یا به هر حال در تغذیه آنچه او می‌پذیرد. خمس و زکات و نذر و نیاز در اختیار مذهب؛ علوم جدید، هنر ادبیات، حرکت و کوششهای انقلابی و مترقی در قلمرو کمونیسم.
    نهضت ملی
    دهه اول پس از شهریور بیست، اینچنین گذشت. نهضت ملی آغاز شد و رهبری را جبهه ملی به دست گرفت: شعار، «ملی شدن صنعت نفت و طرد استعمار انگلیس» و هدف، بازیافتن استقلال سیاسی ملت، تحکیم مشروطیت و نیل به قانون، آزادی، حقوق بشر، دموکراسی، پیشرفت و پاک کردن همه آثار شومی که دوران بیست ساله برجا گذاشته بود. اکنون در برابر جریان و قدرت سیاسی و فکری مارکسیسم یک جریان ملی و اصیل و مستقل در ایران آغاز شده است. گرچه همچون همیشه در متن این حرکت و پیشاپیش این نهضت، چهره‌های صدیقی از روحانیت شیعه وجود داشت، اما این چهره‌ها، نماینده صداقت، آگاهی و مسئولیت انسانی خویش بودند نه نماینده و سخنگوی حوزه. حوزه، نسل جوان و تحصیل‌کرده خویش را در این بیست سال از دست داده بود. زیرا اکثریت آنها جذب دانشگاه، وزارت فرهنگ، دادگستری، اوقاف، صنایع مستظرفه و دیگر سازمانهای نوبنیاد دولتی و حتی نیروی ارتش شده بودند و در نتیجه حوزه‌ای که پس از شهریور بیست تشکیل شد، عبارت بود از نسل پیری که پیش از کودتای 1299 به جای مانده بود و نوجوانانی که اکنون پس از آزادی از روستاها وارد حوزه شده بودند. و چنین ترکیبی در منحط‌تر کردن حوزه حتی از قبل کودتا مؤثر بود.
    این بود که در چنین شرایط خطیر و خطرناکی که ملت ما و مذهب ما پس از جنگ و پس از شهریور بیست با آن مواجه بود، حوزه سرخوش از موفقیت‌های محدود و سطحی و ظاهری که به دست آورده است، در حصار بسته خویش غنود و در جهان و جهان‌بینی‌ای که عبارت از مثلث کوچکی بود میان نجف، قم و مشهد، تمامی مسئولیتش حفظ وضع موجود بود و پیداست که چنین وجودی با چنین محتوایی نمی‌تواند در برابر عمیق‌ترین توطئه‌های استعمار و همچنین در برابر نیرومندترین ایدئولوژی فلسفی و انقلابی و سیاسی و طبقاتی مانند (ایدئولوژی) حزب توده که تشکیلات منظم، رهبری مشخص و در عین حال پشتیبانی نظامی و سیاسی ابرقدرت فاتح جهان را داشت مقاومت کند. در نتیجه استغاثه ملت را نشنید، و اصیل‌ترین نهضت رهایی‌بخش ملت ما، که می‌توانست عزت اسلام را در برابر هجوم امپریالیسم و استقلال اسلام را در برابر سلطه ایدئولوژی مارکسیسم ضیانت کند، از یاری روحانیت، که در آن روز تمامی نیرو و ایمان توده را در قبضه قدرت خویش داشت، بی‌نصیب ماند، و (روحانیت) راه مماشات با قدرت حاکم و سازش با وضع موجود را پیش گرفت، به خیال اینکه به پاداش این سکوت، قدرت حاکم، زندگی عبا بر سر کشیده بی‌درد و بی‌دردسرش را در دایره معبد و حجره‌اش حفظ خواهد کرد، و در نتیجه نهضت ملی شکست خورد و دچار همان سرنوشتی شد که نهضت جنگل، که نهضت خیابانی، و تلاشهای بی‌ثمر «مدرس» تنها.
    سکوت و سازش
    چون دیگر نقش فکری و اجتماعی روحانیت در تسکین افکار،تنها گذاشتن نهضت مردم و یا طرد اندیشه مارکسیستی ناچیز شد و قدرت مرکزی توانست دوران آشفتگی و ضعف پس از جنگ و انتقال قدرت را به سلامت بگذراند و بر نهضت ملی و هم حزب توده فائق آید و خود تجدید نیرو کند، آنچنانکه سنت همه قدرتها و ثروتمندان است و منطق سیاست ایجاب می‌کند، عهدشکنی و ناسپاسی کرد،و بالاخره در خرداد 42 با زشت‌ترین و اهانت‌بارترین اتهام، پیوند مماشات روحانیت و سلطنت، که در شیعه 400 سال دوام داشت و در سنت 1400 سال و در مذهب همیشه، و در اسلام هرگز، گسست. چه، نگه داشتن آنچه دیگر به کار نمی‌آید، دور از سیاست است؛ آن هم تنها پایگاهی که به هر حال قدرت اعجازگر ایمان مردم را در اختیار دارد و بر روی ذخایر بی‌پایان انرژی و سوخت نشسته است و وارث تاریخی سراپا «زایش» و «خیزش» است و حامل فرهنگی قوی و غنی که ریشه در جان توده دارد و از سرچشمه سرشار و زلالی آب می‌خورد که از دل زمین و سینه خاک خویش می‌جوشد و به نهادها و ارزشهایی تعصب می‌ورزد که قابل معامله نیست و برج و بارویی از اصالت و استقلال و تعصب، بر گرد موجودیت انسانی و ماهیت فرهنگی این ملت افراشته است که بازدارنده و تسخیرناپذیر است و در خاموش‌ترنی ایامش ناگاه خفته‌ای از این اصحاب افسوس (ofesus) بیدار می‌شود و از کهف حجره‌ای بیرون می‌پرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صور قرآن می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت سپاه قبرستان را برمی‌آشوبد و محشر قیامتی برپا می‌کند.
    این است که روحانیت شیعه نیز به خاطر ادامه زندگی گیاهی خویش، امر به معروف و نهی از منکر را از «رساله»اش و امامت و عدالت را از «رسالت»ش برداشت و نایب امام و پیرو پاپ شد و ذلت و بدعت جدایی دین از سیاست را پذیرفت تا از بد حادثات در امان ماند. به اقتضای ناموس و تقدیر و سنت لایتغر الهی که «من اعان ظالماً سلطه الله علیه»، قربانی ظلمی شد که در نجات از مهلکه‌های خطیر با سخن یا سکوت و حضور یا غیبت خویش به یاری‌اش شتافته بود.
    روحانیت شیعه، ثمره هزار سال جهاد و شهادت مستمر شیعی در تاریخ اسلام را با 400 سال سازش اخیرش با دستگاه ظلم بر باد داد؛ اما سکوتش در این 40 سال از آن سازش 400 ساله‌اش ایمان براندازتر بود. چهل سال از 1299 تا 1342 که همه چیز در ایمان و فرهنگ و زندگی و خلق و خوی ملت ما عوض شد و استعمار فرهنگی و روحی و فکری تا مغز استخوان مردم ما رسوخ کرد و از درون همه را پوچ و پوک ساخت، آن هم چهل سالی که فرصتهای عزیز بسیاری در آن مدت برای نجات و عزت ما به چنگ آمد و دریغا که از آن هم، مارکسیسم بهره گرفت و در نتیجه مذهب از متن زندگی ما رفت و اسلام از وجدان مردم و شعور روشنفکر ریشه‌کن گشت و ما آن شدیم که اکنون می‌بینیم. و از این 40 سال، سکوت 22 ساله اخیرش از شهریور 20 تا خرداد 42 از همه ناموجه‌تر و شومتر و وحشتناکتر است و از این 22 سال، غفلت و عزلت و بی‌دردی و بی‌مسئولیتی و غیبتش از صحنه میان سالهای شهریور 20 تا مرداد 32 از همه بدتر، این دوازده سالی که به بهانه استبداد نیز نبود، اما هر لحظه‌اش فرصتی تعیین‌کننده و سرنوشت‌ساز بود، سالهایی که حتی بسیاری از کشیشان بی‌درد کاتولیک و روحانیون بی‌بوی بودایی و مرتاضان «خودکش» هندوچین به میدان آمده بودند و در راه اصلاح خرافات منحط و مترقی نمودن بینش و حرکت بخشیدن به روح مذهبی خویش، گام بر می‌داشتند و یا ملت‌های خود را در کار بیداری و تلاشهای اصلاحی و انقلابی و آزادیبخش علیه جهل و رکود و رژیمهای استبدادی و نظامهای ضدمردمی و فاسد و قدرتهای استعماری یاری می‌کردند . و در جامعه‌های اسلامی نیز علمای اهل سنت، که همیشه از چشم شیعه متهم به بسته بودن باب اجتهادشان در دین و وابسته بودن به رژیمهای حاکم در دنیا بوده‌اند، از فرصتهای بی‌نظیر جنگ جهانی و «مشغول شدن ظالمین به ظالمین» و بیچارگی قدرتهای استعمارگر انگلیس و فرانسه و ایتالیا و هلند و پرتغال و اسپانیا- که هر یک قطعه‌ای از میهن مقدس ایمان و ملت راستین اسلام را دزدیده بود- بیش و کم در راه «به خود آمدن» مردم مسلمان و «کشف مجدد اسلام» و تکان خویش و تکانیدن روح و اندیشه و ایمان جامعه خویش از گرد و خاک و خس و خاشاک تاریخ بهره گرفتند و حضور اسلام را در صحنه زندگی انسان و سازندگی زمان و تضاد جبهه‌ها و نیروها و تنازع مکاتب و عقاید تجدید کردند؛ اما- شگفتا!- روحانیت شیعه که وارث پیامبروار مذهب «رهبری» و «تمدن» و شمشیر «دو دم» و آگاهی و آزادی و برابری مجسم و انقلابی مطلق و «روح شعله‌ور توفنده طوفان جهاد» و «خون روشنگر جوشنده آفتاب شهادت» و نایب امام «کتاب» و «ترازو» و «آهن» و حامل لوای طغیان توحید علیه طاغوت و مسئول «محرم‌سازی همه ماه و عاشوراسازی همه روز و کربلاسازی همه خاک» و سرفرازی «امر» و سرکشی «نهی» است، عبا بر سرش کشیده و در «سعی و هروله» میان «بازار سربسته» و «حجره دربسته و تنگنای جانکاه و گودی رزق یا زرق مهرابه» یا «محراب»هایی قتلگاه قیام امام حسین و یادآور شهادتگاه علی!...

    منبع :مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی


    [ سخنان دکتر علی شریعتی ]

    [ سخنان دکتر علی شریعتی ]

    كافر كيست؟مسلمان كيست؟شيعه كيست؟سني كيست؟مرزهاي درست هركدام كدام است؟
    من آرزو مي كنم كه روزي سطح شعور و شناخت مذهبي‌‌ در اين تنها كشور شيعه ي جهان به جايي برسد كه سخنگوي رسمي مذهب ما فاطمه را آنچنان كه سليمان كتاني-طبيب مسيحي- شناسانده است و علي را آنچنان كه دكتر جورج جرداق- طبيب مسيحي- توصيف مي كند و اهل بيت را آنچنان كه ماسينيون كاتوليك تحقيق كرده است و ابوذر غفاري را آنچنان كه جوده السحار نوشته است و حتي قرآن را آنچنان كه بلاشر- كشيش رسمي كليسا- ترجمه نموده است و پيغمبر ما را آنچنان كه ردنسن-محقق يهودي- مي بيند بفهمد و ملت شيعه و محبان اهل بيت و متوليان رسمي ((ولايت)) و مدعيان مذهب حقه جعفري روزي بتوانند به ترجمه ي آثار اين كفار رسمي توفيق يابند
    و آنگاه اين ها حسين حامل پرچم سرخ تاريخ و وارث تنهاي آدم و مجسمه ي زنده ي جاودان اعجاز انسانيت را عاجز و نالان نشان مي دهند كه در لحظه ي مرگ از دژخيم به زاري و ترحم آب خوردن التماس مي كند! اين ها كه علي مظهر شرف انساني و رب النوع شهامت و حريت را كه زبانش در گفتن حق همچن شمشير در كوبيدن ناحق شهره ي تاريخ است، عنصرسست و جان ترس و شخصيت لرزاني معرفي مي كنند كه از ترس جان با رژيم ظلم بيعت مي كند و از ترس جان غاصب را خليفه ي رسمي پيامبر مي خواند و از ترس جان به ((امام كذاب)) اقتدا مي كند و از ترس جان عضو شوراي نامشروع مي شود و از ترس جان مقام امامت شيخ را كه همچون مقام نبوت پيغمبر به نصب الهي است به راي و شورا مي گذارد و از ترس جان ديگري را در مقامي كه خدا بايد معين كند به رسميت مي شناسد و حتي مظهر جوانمردي و سرخيل آزادگي و عظمت انساني از ترس جان به حرام زاده ي كافر غاصب و فاسدي دخترش را به زني مي دهد، كه انحراف جنسي هم دارد، كه غصب را او بنياد كرده است، كه غلامش همسر عزيز اورا كتك زده است، كه خودش خانه ي اورا به آتش كشيده است، كه در خانه اش را او به پهلوي فاطمه زده است، كه او پهلوي فاطمه را شكسته است، كه محسن شش ماهه را ضربه ي وحشي او موجب سقط شده است...
    اين ها كه فاطمه را، زني كه به تصريح شخص پيغمبر:((يكي از چهار زن ممتاز تاريخ بشر است)) كه ((پيشواي همه ي زنان عالم است))، زني كه شخص پيغمبر(ص) دستش را به حرمت مي بوسد، زني كه همسر و همدل علي بزرگ است دختر پيغمبر بزرگ خداست، كه حسين را پرورده است و زينب را...زن نالان و گرياني نشان مي دهند كه فقط آه مي كشد و نفرين مي كند و ناله از درد پهلويش و شكايت از قطعه زميني كه دولت از او گرفته است!
    اينان كه زينب را، زني كه وقتي حسين به سوي مرگ هجرت مي كند و انقلاب شگفت خويش را تصميم مي گيرد شويش را طلاق مي گويد! تا براي اسارت در راه جهاد آزاد باشد، او كه هر شهيدي از خاندانش بر خاك مي افتاد همچون بازي پريشان كه از خيمه بيرون مي پريد و شيون كنان بر سرش مي نشست و به درد مي ناليد و بر او مرثيه مي گفت، هنگامي كه دو فرزند خويش كه آنان را نيز به قربانگاه آورده بود به خاك افتادند باز همه ي چشم ها به خيمه ي زينب دوخته شد، اما خيمه اين بار ساكت ماند.حتي صداي پاي اشكي بر گونه اي برنخاست!زينب را در زنجير اسارت و در بازگشت از قتلگاه همه ي خاندانش، فريادهاي علي وارش بر سر شهرهاي دژخيمان و كاخ هاي جلادن هنوز در گوش تاريخ طنين افكن است و زمين را زير پاي ستمگران مي لرزاند، زني نوحه گر مي شناسانند بر مرگ برادر و ديگر هيچ! و اين ها كه پرچمدار انقلاب كربلا را كه از يادش حماسه مي جوشد و چهره اش مروت و مردانگي را تصوير مي كند، قهرمان پارتي هاي زنانه كرده اند و سمبل سفره هاي ابلهانه!
    اين ها شيعه اند.شيعه ي علي!تنها پيروان اهل بيت، تنها ملتي كه حق را تشخيص داده اند و چهره ي پرشكوه علي را و عظمت هاي خاندان علي را كه همسايه ي سنت است و سرچشمه ي راستين و نخستين حقيقت يافته اند؟
    و دكتر بنت الشاطي استاد دانشگاه و نويسنده ي توانايي كه قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بيت كه مي گفت:من در اين خانه زندگي مي كنم سني است؟
    و بلاشر كه روحاني رسمي مسيحيت بود و چهل سال در تحقيق و ترجمه ي قرآن رنج برد و بر روي آيات كور شد، و ماسينيون كه دريايي از دانش بود و 27 سال تمام در زندگي سلمان، تخستين بنيانگذار تاريخ شيعه در ايران، غرق شد و تمام عمر را به تحقيق و جمع همه ي اطلاعات موجود در طول تاريخ و در همه ي اسناد و آثار و مآخذ عربي و فارسي و لاتين و تركي و حتي مغولي راجع به زندگي و شخصيت و تاثير شخصيت حضرت فاطمه پس از مرگش در تاريخ ملت ها پرداخت و هرگاه از فاطمه از عرفان اسلامي و از سلمان سخن مي گفت سراپا مشتعل مي شد كافر؟
    خدايا:
    به من بگو تو خود چگونه مي بيني؟چگونه قضاوت مي كني؟آيا عشق ورزيدن به اسم ها تشيع است؟ يا شناختن ((مسمي ها))؟ و بالاتر از اين - يا پيروي از ((رسم ها))؟

    (دکتر علی شریعتی)



    پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم

    وصيت‌نامه دكتر شريعتي:

    پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم

    هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها‌تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.

    دكتر علي شريعتي در وصيت نامه‌اش ‌ تاكيد كرده است: نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن “متن مردم” است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم.
     به مناسبت سي و دومين سالگرد درگذشت دكتر علي شريعتي بخش هايي از وصيت نامه وي بدين شرح منشر مي‌شود:
    خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین”شغل” را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه است.
    و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف‌تر از خودم متواضعت‌رین.
    و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.
    و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که “شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند“.
    و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن “متن مردم” است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.
    و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:
    دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
    ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی به معنای غیر بورژوازی اصطلاح در زندگی آدمی آغاز می‌شو

    زمانه شريعتي پسر سخت‌تر است!

     زمانه شريعتي پسر سخت‌تر است! 

    مصاحبه با احسان شريعتي

    ثمينا رستگاري

    - امسال همايشي براي بزرگداشت شريعتي برگزار نشد. آيا به‌دليل پيش‌بيني عدم امنيت سالن چنين تصميمي گرفتيد يا فكر مي‌كرديد حرف زدن درباره شريعتي در چنين فضايي موضوعيت ندارد؟

    امسال قرار بود سي‌ودومين سالگرد دكتر درباره "نوگرايي و بنيادگرايي" در حسينيه ارشاد برگزار شود، من هم يكي از سخنران‌ها بودم و موضوع صحبتم تداوم راه شريعتي پس از او بود و طرح اين پرسش كه چرا اين "تداوم" بصورت مطلوب عملی نشد يا چرا پروژه شريعتي كه تداوم يك طرح پس از سيدجمال و اقبال بود، تحقق نيافت؟ و پاسخ آنکه خلاف تصور رايج، هرچند به‌ظاهر تداوم‌‌گراني در قد و قامت شريعتي در طرح اصلاحگری و پروژه‌ی دين‌پيرایی(رفرماسيون) ظهور نکردند، اما نسلی از روشنفکران و تلاشگران با بذل جان و جوانی خويش در اين راه گام نهادند و امروزه طيفی از چهره‌های ارجمند تداوم‌گر راه شريعتی در جامعه حضور دارند. و اين رسالت مهم را ديگر نبايد فقط در چهره‌های منفرد جستجو کرد.
    و نيز اينكه شريعتي به‌عنوان يك چهره فرهنگي كه ادبياتش در انقلاب ايران منتشر و شناخته ‌شده، به عنوان "راه" يا "خط‌مشی" اجتماعي هنوز درست شناخته نشده است. خود ما كه شريعتي را به‌عنوان يك راه می‌فهميديم و تعقيب مي‌كرديم به شرايط انقلاب 57 برخورديم و اين شرايط و حوادث بعد از آن جوّي را به وجود آورد كه مانع تداوم اين راه شد و اتفاقا چون مشابه شرايط امروز است روي همين نكته مي‌توان ايستاد و لختی درنگ كرد.
    - چه تشابهی ميان شرايط آغاز انقلاب با شرايط کنونی می بينيد؟
    در همين چند هفته ديديم که چگونه در جوّ پسا-انتخاباتی پيش‌آمده بزرگداشت مرسوم هرساله‌ی شريعتي معلّق و معوّق شد، امنيت و آرامش يا آزادی تجمع و بيان از ميان رفت و اين شرایط خود، مورد و موقع مناسبی براي طرح اين پرسش است كه تداوم راه شريعتي يا طرح نوانديشی ملی و دينی ما پس از انقلاب با چه محدوديّت ها و موانع بيرونی روبرو بوده‌است؟ همچنين بسياري از مضامين فكري شريعتي را، هم از نظر محتوايي و هم به‌لحاظ شرايط واقعي مادي، ميتوان در همين صحنه آزمود.
    اگر طرحِ مورد نظر شريعتي را به‌عنوان يك پروژه اجتماعي-فرهنگي يعنی همان نوزايي تمدّنی و دين-پيرايي تاريخی (رنسانس و رفرماسيون) در نظر بگيريم، در برابر او پروژه‌ی ديگري پس از انقلاب قوّت گرفت كه هرچند هنوز اسم مناسب خودی را پيدا نكرده، در غرب آن‌را نوعی بنيادگرايي (يا اسلام‌گرايي) مي‌خوانند. پديده‌ي نوظهور پس از انقلاب، که پيش از آن حتي مي‌توان گفت در آثار خود شريعتي هم بصورت موجود غايب بود. در آثار دکتر "تشيع صفوي" مشخصاتي دارد كه با این نوع اسلام‌گرايی نوظهور صددرصد همخوان نيست. تشيع صفوي نوعی تشيع سازش و انفعال بود كه به‌دليل مناسباتش با سلطنت پس از صفويه تا قاجار، مورد نقد شريعتي قرار گرفته بود. ولي پس از انقلاب جرياني به‌وجود آمد كه بخش‌هايي از ادبيات اسلام انقلابي را هم به‌كار مي‌برد و تركيبي از گرايشات مختلف می‌نمود كه از ادبيات همه گرايشات فکری استفاده می‌کرد و همه را كنار مي‌گذاشت. اين پديده بدين نحو در آثار شريعتي پيش‌بينی نشده‌بود. او از اسلام انقلابي در برابر خلافت‌های اسلامی سخن می‌گفت. در نتيجه اگر ادبيات شريعتي در برآمدن انقلاب موثر بود، در خروجی‌ نظام برآمده از آن خيزش به حاشيه رانده شد. به تعبير برخی از انديشمندانِ نظام، انديشه‌ی آن معلم بيشتر به درد "تخريب" می‌خورد تا "تأسيس"!
    پس مساله‌ی نخست رشد تفكری رقيب در برابر نوانديشي ديني بود. سپس، حوادث و شرايط سياسي بود كه مانع از اين می‌شد كه پيروان راه شريعتي بتوانند راه فرهنگي عميق و بلندمدت خود را در جامعه پي‌گيرند و تبعات چنين شرايط نامساعد بيروني‌ بر ايشان تحميل می‌شد.
    - شما به‌عنوان پوينده راه پدر چگونه (و در کدام نکات) استقلال رأی و فاصله‌ی انتقادی خود را نسبت افكار پدرتان حفظ کرديد؟
    شريعتي از همان آغاز برای من و ما يک معلم و آموزگار يك روش بود. او به ما می آموخت که در نقد و بررسي آراء او، شاگرد او باشيم. بنابراين هميشه شاگردانش در بحث و جدل با او، از او می‌آموخته‌اند. یعنی در عين اينكه سخت به او علاقمند بودند اما هيچ‌گاه مريد کور او نشدند. پس مهمتر از نظريات و تزها روش‌شناسی انديشه‌های او بود که شامل شيوه‌هايي پويا و متغيّر و متناسب و متعامل با زمينه و زمانه بود.
    مهمتر از انديشه و روش، سنخ‌شناسی يا تيپولوژي موفقی بود که او بلحاظ وجودی از خود ارائه می‌داد. در تاريخ روشنفکری ما تيپ‌های چندساحتی همگونی که هم ملي-مردمی بوده باشند و هم مذهبي-اصلاحگر، هم آزاديخواه و هم عدالت‌طلب، هم اهل تفکر و پژوهش، هم اهل معنويت وعرفان، هم متعهد سياسی-اجتماعی که بعنوان يک "منش" مرجع و رفرانس محسوب شوند، نادر بوده‌اند. اگر شريعتي جايي به‌لحاظ اخلاق فردی يا اجتماعی خراب مي‌كرد، ديگر شريعتي نبود. پس او برغم هر نقطه ضعف و کاستی متصوری، به دليل همين منش، شريعتي شد، يعنی نقاط ضعف محتمل ذيل نقاط قوت قرار مي‌گرفتند، و نه بالعكس.
    در حوزه‌ی نظر، خود من مثلا در بحث "امت و امامت"، نسبت به کم‌توجهی به اصل "تناوب" انتقاد داشتم.
    و یا از اين تأکيد او در برخی متون بر «اسلامي که تولدی نو می‌يابد»، می‌پرسيدم که منظور از کليّتی ذاتی بنام "اسلام" كدام اسلام بود؟ امروز می‌دانيم که ما يک اسلام نداريم، بلكه به تعداد مسلمان‌ها در جهان، جهان‌های گوناگونی از "اسلام‌ها" داريم. و گاه فاصله‌ی اين اسلام‌ها مشمول همان اصل «مذهب عليه مذهب» می‌شود. اسلام نوانديشيده يا اسلام سنت‌گرا و بنيادانگار طالبانی؟
    اما به ‌نظر مي‌رسد كه برخی از طرفداران شريعتي در يك شريعتي تاريخي متوقف شده‌اند و از شريعتي دهه 50 با آن شرايط ويژه تاريخي زاويه نگرفته باشند و هنوز همان بحث‌ها را در جامعه‌اي طرح مي‌كنند كه 30 سال حركت كرده است. در بسياري از مواقع هم در هيأت وكيل مدافع‌هاي شريعتي ظاهر مي‌شوند و در مقابل اتهاماتي كه به شريعتي وارد مي‌شود باز با همان زبان دفاع مي‌كنند.
    اکثريت پويندگان اين مسير از روز نخست میدانسته‌اند که "وفا" به آموزه‌های اساسی آن معلم، نه تکرار و تقليد و تعصب اقوال، که تحول و تکامل و تعالی تعاليم و احوال اوست. پس با نوآوری و راهيابی درست و درک نيازها و مقتضیات جديد، بايد نوآفرينی کرد و سخن نو آورد. البته هميشه در همه‌ی "ملل و نحل" برخی از پيروان هم درجا می‌زده‌اند و دچار تصلب میشده‌اند.
    پس براي مبتلا‌‌ نشدن به اين ويژگي اين بحث را مطرح مي‌كنم كه شريعتي با يك ديكتاتوري عريان مواجه بود و ما با يك دموكراسي صوري. زبان و ادبيات و اهرم اعتراض شريعتي در اين دوره دموكراسي صوري چقدر كاربرد دارد؟
    در تفكر شريعتي تضاد بين دين و دموكراسي حل شده است. حاكميّت دين حقيقی در نظر او تنها در حكومت مردم (مردمسالاری، جمهوريّت) میتواند تحقق ‌پذيرد. تنها مردم اند كه نمايندگان خدا (پيشوايان زمان و وارثان زمين) هستند. به اعتقاد او در حوزه اجتماعي هر جا كه سخن از معامله با "الله" است، مي‌توانيم كلمه "ناس" را جايگزين كنيم. در تفكر او حكومتي ديني‌تر است كه دموكراتيك‌تر است. در همه جوامع تاکنونی همواره نهادها و اقشاری وجود داشته‌اند كه خود را سايه يا نماد خدا و متخصّص و متولّی متون و منابع مقدس خوانده و منافع و سيادت خود را با نفس دين و امر قدسی اشتباه ‌گرفته‌اند. شريعتي در مورد "تئوكراسي" نظر روشنی دارد و همواره تصريح کرده که "حكومت ديني" به معناي حكومت طبقه‌ای خاص، نظام ديني مدّ نظر اسلام يا حكومت مردمی تراز توحيد نيست.
    اما در مورد دموكراسي‌های متعارف و رايج، اگر شريعتي از "ليبراليسم" انتقاد کرده (نظريه‌ی«امت و امامت» در اواخر دهه‌ی چهل که در اوايل دهه‌ی پنجاه در «بازگشت به کدام خويش» تصحيح و تکامل يافت، مبني‌بر اينكه چگونه مي‌توانيم در شرايط "جهان‌سوم" به دموكراسي واقعي يا دموكراسي "راي‌ها" در برابر"راس‌ها" برسيم)، در دفاع از اصل آزادی همه‌جانبه و بلاقيد-و-شرط و در راستای حاکميت اصيل و بلاواسطه‌ی مردم بر مردم بود. توصيه معروف دکتر را به ياد داريم که «در جامعه‌ای که فقط دولت حق حرف زدن داشته باشد، هيچ حرفی را باور نکنيد! »
    او با طرح پيش‌شرط‌های لازم در اين راستا، مي‌کوشيد نقش روشنفكران را روشن كند. در چنين جوامعي به نظر او و بعنوان يک آزاديخواه ملی-مردمی فعال، روشنفكران بيش ‌از طرح صوري شعارهاي لیبرال، می‌بايست انتقال "آگاهي‌های دموكراتيک" به جامعه را وجه همت خود سازند. جمله معروف که «اگر نميخواهی به هيچ ديکتاتوری دچار شوی، بخوان و بخوان» در همين راستا فهميده می‌شود.
    معمولا اقتدارگرايان گوناگون از دموکراسی تنها قاعده‌ی رأی‌گيری عمومی و اکثريّت‌سالاری (پنجاه بعلاوه يک) را گرفته‌اند. حال‌آنکه دموكراسي بيشتر احترام به حقوق "اقليت" است. اگر اقليت از اكثريت تبعيت مي‌كند، ازآنروست كه اكثريت متقابلا حقوق اقليت را رعايت مي‌كند. چرا كه هر اقليتی روزي بدل به اكثريت می‌شود. نفس "تناوب" و "دور" است كه دموكراسي را می‌سازد. تمرين همين تناوب خود "آگاهي‌بخش" است. مشکل تز "دمکراسی متعهد و مهتدی" اين بود که نمي‌توان دموكراسي را تعليق كرد تا مردم آگاه شوند. بلکه تمرين دموكراسي خود به آگاهي مردم كمك مي‌كند.
    جامعه‌اي مي‌تواند براستی "راي" دهد كه از ميزان معينی از آگاهي نسبت به دموكراسي و حاكميت مردم برخوردار باشد، وگرنه رأي او به رأس تبديل و خريده و خورده مي‌شود.
    دموكراسي به وجود روشنفكري نياز دارد كه وظايفي بيش از انجام مراسم و شعاير برعهده گيرد.
    در همين حوادث اخير مي‌بينيم كه اين تصور حاکم شده كه دموكراسي يعني اکثريت آراء، و بنام آن مي‌توان حقوق اقليت را ناديده انگارد و وجود و حضورش را تحمل نكرد.
    شما در شرايط امروز ايران ردپايي از آگاهي‌بخشي روشنفكر به جامعه آنگونه كه در آثار دكتر آمده مي‌بينيد؟
    وظيفه روشنفكران ارتقاي خودآگاهي جامعه نسبت به معيارها و مفاهيم است. روشنفکران همواره افق‌ها وچشم‌اندازهای فکری و فرهنگی همه‌ی حرکت‌های اجتماعی را ترسيم کرده و می‌کنند، و در اين زمينه هم تا کنون موفق بوده‌اند. امروز ديگر آراء و آرمان‌های متفکران و روشنگران از دنيای ذهن بيرون و در عرصه‌ی عمل و کُنش اجتماعی به آزمون گذاشته و متبلور شده است. فرد و جامعه‌ی خودآگاه، آزاد و برابر ديگر تنها يک آرمان نيست بلکه به شکل برنامه عمل مطالباتی در جنبش مدنی جاری تعيّن يافته است. هرچند در موارد حاشيه‌ای، برخی از روشنفكران نشان دادند كه در شناخت موقعيت اجتماعی-سياسی ناتوان و حتی گاه پرت-انگار اند. و مثلا پس از انتخابات اخير، ضعف‌ بعضی از اينگونه تحليل‌ها آشكار شد و اگر آنها را دوباره بخوانيم مي‌توانيم بفهميم کدام‌ها "آدرس های عوضي" داده‌اند.
    عوضي‌گرفتن موقعيت‌ها و جبهه‌های دوست و دشمن و طرح دغدغه‌هاي کوچک خودمحورانه‌ی ذهنی توسط برخی از اين بزرگان ضعف‌ بخشی از روشنفکران را بعنوان "مرجع" اجتماعی-اخلاقی به نمايش می‌گذارد.
    آيا بايد شريعتي باشي كه اين مرجعيت فكري را داشته باشي يا اينكه اصلا زمان شريعتي بودن سپري شده است؟
    نقش شريعتي، اگر در انقلاب نقش ايفاكرده باشد، ارائه "چشم‌اندازهاي نو" براي جامعه بود. او به نسل ما نشان داد که چگونه مي‌توانيم نظام و جهان ديگري را بخواهيم و بسازيم و چرا آن وضع شايسته ما نبود. پس اعتراض به وضع موجود را به بديلي عقيدتي و اجتماعی ارتقاء بخشيد.
    شريعتي و مجموع روشنفكران در آنزمان شرايط ذهنی امكان ايجاد نظامی جايگزين را در ذهن مردم مهيا كردند؛ اما نه به اين معنا که الزاما در صحنه عمل سياسي نقش تعيين‌کننده داشته باشند. تفكر، فرهنگ و ادبيات و خاطره‌ی او موثر بود. تازه همان هم درست شناخته نشده بود، چون نظام فكری او نتوانسته بود توده‌اي شود و پيشقراولاني يابد كه اجرایش كنند.
    شما وضعيت فعلي و اعتراض‌هاي مردمي را چگونه صورت‌بندي مي‌كنيد؟
    شاگردان شريعتی عموما و اصولا به حوادث و تحولات کنونی از زاويه‌ی ديد مصالح ملی و عالی مردم می‌نگريم، و نه از موضع تضادهای درونی نظام و جناح‌بندی‌های حاکميّت.
    درجه‌ی رشد تاريخی جامعه‌ی مدنی ايران و انتظارات مردم و جوانان فراتر از سطح پاسخ‌هایی است که تا کنون از سوی مسئولين بشکل رسمی ارائه شده است.
    برای نمونه، در جريان انتخابات اخير، حضور ميليونی جاری نشانگر جنبش اجتماعی بی‌سابقه‌ای پس از انقلاب بود که هم به ترس و انفعال و بی‌تفاوتی عمومی "نه" گفت و هم به خشونت و جنگ داخلی و راديکاليسم کور. حفظ همين روحيه مثبت و حضور قوی و آرام و ساکت و همسو و گسترده، اميد به توفيق مردمسالاری و جمهوريت و حقوق و آزادی‌های بشر و شهروند را زنده نگاه می‌دارد. از اين پس اين اراده‌ی معطوف به زندگی توسط مردم تقدير را ناگزير وناگريز از اجابت خواهد ساخت.
    اعتراضات مدنی و مردمی اخير به دو صورت مطرح شد: يكی در بخش حقوقي، که ميليون‌ها رأی‌دهنده به نامزدهاي منتقد به "ساز-و-كار" اجرای انتخابات مظنون‌ بودند. و اين مسأله‌ای است که ضرورت اصلاح نظام انتخاباتی را برملا ساخت.
    و ديگر، فراتر از حوزه‌ی مناقشه پيرامون ارقام و آمار، اعتراض به رفتار و رويکرد مسئولان پس از اعلام نتايج بود: اينكه چرا بجای ادامه جوّ شفاف مناظره‌هاي تلويزيوني (بدون قضاوت در مورد شيوه‌های اخلاقی-حقوقی به کار رفته در منازعات) ، با استقرار فضای تيره‌ی نظامي-امنيتی، سانسور مطبوعات، ضرب و شتم و بازداشت‌ها و اعترافات و..، بی وجهه و توجيه حقوقی-قانونی، مواجه می‌شويم که بجای اقناع و متقاعدکردن مردم موج ظنّ و اعتراض را می‌گسترند.
    شما فقط يک مورد پرونده‌ی جنايی-سياسی تهاجم به کوی دانشگاه را در نظر گيريد و مباحث پيرامون آن‌ که چه مقامی مجوز ورود نيروی انتظامی و "لباس شخصی‌ها" را صادر کرده را در مجلس بشنويد. جامعه دانشگاهی و اهل فرهنگ کشور يک‌صدا می‌پرسند: چرا هربار که بحرانی در نظام رخ می‌دهد، دانشگاه بايد مرغ عزا و عروسی شود؟ و مورد تاخت و تاز اراذل و اوباش قرار گيرد؟ تعريف حقوقی مقوله‌ی "لباس شخصی‌ها" چيست؟ و چرا و چه نوع همکاری‌ای با نيروی رسمی نظامی و انتظامی دارند؟ مسببان اين‌گونه فجايع کیستند و در کجا و کی بايد شناسایی، محکوم و مجازات شوند؟
    مگر از 16 آذر 1332 "روز دانشجو"، اين اصل طلایی که پليس نبايد پای به حريم دانشگاه بگذارد، وارد سنّت و وجدان جامعه و نظام برآمده از انقلاب نشده است؟ اگر در 18 تير ريشه‌های اين فاجعه خشک نشده بود، امروز شاهد تکرارش نبوديم؛ و اگر امروز پيگيری نشود چه ضمانتی برای دانشجو و استاد، امنيت و حيثيت آموزش و پژوهش باقی خواهد ماند؟ نام جایی که در آن چنين حوادثی تکرار شود دانشگاه نيست، سلاخ‌خانه است؛ و راهی نمی‌ماند جزآنکه مانند شريعتی بخواهی به يادِ همه‌ی «آذران اهورایی» خود را در برابر آن به «آتش» کشی!
    در جامعه‌ی کل هم، اگر نامزدی معترض است، چرا نبايد بتواند اعتراض خود را در رسانه‌های رسمی و در اجتماعات مجاز و مسالمت‌آميز مطرح كند؟ گيريم ميليون‌ها شهروند حامی كانديداهاي "غيرپيروز" بنابه اظهارات رسمی، بيانگر آراي كلان‌شهرهای کشور، به ويژه اقشار و طبقات متوسط شهري و نسل جوانی باشند. اينها مگر به‌لحاظ كيفيت فکری و علمی پيشقراولانِ رشد و توسعه‌ي مدني ايران و خواهان ساختارهايي نيستند كه بدرستی نمايندگي‌شان كنند و به مطالبات‌شان توجه نشان دهند؟
    و اگر فرض کنيم اكثريت روستائيان و اقشار حاشيه‌نشين تهيدست شهرها متمايل به نامزد ديگر بوده باشند، مگر نمايندگان سياسی دو طيف نبايد حقوق دگرانديش و اصولِ تحمل، تکثر و تناوب را برسميت بشناسند؟ متأسفانه اما شاهد بسته‌شدن و نظامي و امنيتی شدن فضا هستيم که احساس عدم اعتماد و امنيت را می‌گسترد و اين نشان مي‌دهد كه ظرفيت تحمّل مخالف در درون نظام به شدت کاهش می یابد.
    اينکه اقليت و اكثريت دعوي جايگزين يکديگر بودن داشته باشند، طبيعي‌ترين امر است که در همه جاي جهان اتفاق مي‌افتد. در ممکن و شفاف سازی اين تناوب است که ظرفيت دموکراتيک نظام و اعتماد جامعه به آزمون و نمايش گذاشته‌ می شود.
    مشكل مهم‌تر اما، نه حقوقی که "بينشي" است كه در تبيينِ اصل "مشروعيّت" با اساسِ مردم‌سالاري موافق نيست و می‌کوشد برای کسب "مقبوليّت"، آن‌را تا حدّ رفرندام يا مراجعه به آراء عمومی فرو‌ بکاهد.
    مود ديگر کوربينی در سياست گردش و تبادل اطلاعات آزاد است: مثلا روش حاکم بر راديو و تلويزيون که "رسانه ملی" است، اما کارش به‌جاي اعلام اخبار و رخدادهای عالم واقع، تبليغ نوعی خيالات و فيکشن سياسی-عقيدتی خاص شده‌است. در حالي‌که می‌توانستند همان حال‌وهوای مبتكرانه‌ی "مناظره ها" را ادامه دهند. متأسفانه اكنون به گونه‌اي عمل شده كه مردم براي کسب اطلاع از اخبار شهر، مجبور به توسل به "رسانه‌هاي بيگانه" ‌شوند.
    مجموع اين احوال نشان مي‌دهد كه پس از سی سال هنوز در زمينه‌ی امنيت فکری-حقوقی و "کرامت" بشری-شهروندی به "ثبات" لازم نرسيده‌ايم.
    اگر مبدأ بحث را ديدگاه شريعتي درباره استعمار و امپرياليسم قرار دهيم، موضع‌گيري كشورهاي ديگر را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
    غربي‌ها طبعا از منظر بيرونی به مسائل ايران نگاه مي‌كنند. و البته هر نظري هم که ابراز ‌كنند مورد سوء ظن قرار می‌گيرد. چه سكوت كنند، چه اظهارنظر، گفته خواهد شد که غرض دارند. اما ديدگاه‌ و انتظار ما بايد از سپهرهای متفاوت غرب روشن باشد. واقعيت اين‌است كه موقع و مقام "افكار عمومي" مردم را در غرب بايد از سياستِ دولت‌ها جدا دانست. قدرت‌ها بنابه طبع و ماهيت، دلمشغولِ طرح‌افکنی های استراتژيکی-تاکتيکی سياسی-نظامی و محاسبه‌ی مطامع و منافع اقتصادی خويش‌اند. "عرصه‌ی عمومی" اما در غرب به ارزش‌ها و موازينی باور دارد كه او را به حمايت و همبستگی با کليه‌ی جنبش‌های مدنی و حقوق بشری در همه‌ی جهان فرا می‌خواند. پس جامعه مدني مستقل از دولت‌ها، حتی در برابر آنها گاه بشدت مقاومت می‌کند. نمونه جنبش‌های صلح عليه جنگ‌افروزی‌های نومحافظه‌کاران.
    زمانه شريعتي پدر سخت‌تر بوده يا زمانه شريعتي پسر؟

    مسلما زمانه‌ی ما. به اين دليل ساده كه در زمان شريعتي جبهه‌ها روشن‌ بود؛ و دوست و دشمن‌ مشخص. اما امروزه گفته می‌شود که دوستان دشمن شده‌اند يا دشمنان همان دوستان سابق اند! خلاصه، از پيروزی انقلاب تا کنون، مرزها کمی مغشوش شد و جامعه‌ی ما که چندی در فضاي "شبهه" يا توهم ارزشی قهقرایی بسرمی‌برد، بار ديگر ‌در معرض "فتنه" يا خطر واپس‌گرایی و اختناق عقيدتی-سياسی و نزاع خانگی قرار گرفته؛ پس در اين شرايط و در زمان ما، اجتهاد و سمت‌يابی درست دشوارتر و بسا بغرنج‌تر از زمانه‌ی شريعتی است.

    منبع :وبلاگ احسان شريعتي