تفاوت دوست داشتن با عشق از نظر دکتر علی شریعتی:

 

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .

عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .

عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست .

 

عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است .

اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند .

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد .

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد .

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .

عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد .

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان .

عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .

از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر .

عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر .

عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد .

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) . که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .

عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

در آغاز هیچ نبود.کلمه بود وآن کلمه خدا بود.

در آغاز هیچ نبود.کلمه بود وآن کلمه خدا بود. 


وکلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ایی که بداندش چگونه می تواند بود؟وخدا یکی بود وجز خدا هیچ نبود.با نبودن چگونه می توان بودن؟

وخدا بود وبا او عدم.وعدم گوش نداشت.حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم وحرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیارند.حرفهایی شگفت.زیبا واهورایی همین هایند.وسرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرف های بیتاب و طاقت فرساکه همچون زبانه های آتشند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند یافته می شوند...و....در صمیم وجدان او آرام می گیرند واگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند.واگر او را گم کردند.روح را از درون به آتش می کشند و در دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند وخدا برای نگفتن حرفه های بسیار داشت که در بیکرانگی دلش موج می زد وبیقرارش می کرد وعدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هر کسی گمشده ایی دارد.و خدا گمشده ایی داشت.هر کسی دو تاست وخدا یکی بود.هر کسی به اندازه ایی که احساسش می کنند هست.هر کسی را نه بدانگونه که هست احساس می کنند.بدانگونه که احساسش می کنند هست.

انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد وبودن خویش را از زبان دوست می شنود.هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد ودر خفقان جنین خون می خورد و کلمه مسیح است.آنگاه که روح القدوس ـ فرشته عشق ـ خود را بر مریم بیکسی بکارت حسن می زند و با یاد آشنا فراموشخانه عدمش را فتح می کند و خالی معصوم رحمش را ـ که عدمی خواهنده.منتظر.محتاج ـ از حضور خویش لبریز می سازد وآنگاه مسیح را که آنجا چشم به راه شدن خویش بیقراری می کند.می بیند.می شناسد.حس می کند و اینچنین مسیح زاده می شود.کلمه هست می شود .در فهمیده شدن می شود ودر آگاهی دیگری به خود آگاهی می رسد.که کلمه در جهانی که فهمش نمی کندعدمی است که وجود خویش را حس می کند و یا وجودی که عدم خویش را .

و در آغاز هیچ نبود.کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ایی که در برابرشبه دلخواه رام گردد وغرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند وخدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت.خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟

وخدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟بودن می خواهد! واز عدم نمی توان خواست و حیات انتظار می کشد و از عدم کسی نمی رسد.

وداشتن نیازمند طلب است و پنهانی بیتاب کشف و تنهایی بیقرار انس و خدا از بودن بیشتر بود واز حیات زنده تر و از غیب پنهان تر واز تنهایی تنهاتر وبرای طلب بسیار داشت و عدم نیازمند نیست.نه نیازمند خدا.نه نیازمند مهر. نه می شناسد نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد و نه هیچگاه بیتاب می شودکه عدم نبودن مطلق است و خدا بودن مطلق بود.وعدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه داشتن هایش می خواهد.

و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود. وخدا زنده جاوید بود که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید.دوست داشت چشمی ببیندش.دوست داشت دلی بشناسدش ودر خانه ایی گرم از عشق روشن از آشنایی استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

وخدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.زمین را گسترد و دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی ریخته بود پر کرد.وکوه های اندوهش را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد و جاده ها را ـ که چشم به راهی های بی سو وبی سرانجامش بود ـ بر سینه کوهها و صحرا ها کشید.

واز کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت و دریچه همواره فرو بسته سینه اش را گشود و آههای آرزومندش را ـ که در آناز ازل به بند بسته بود ـ در فضای بیکرانه جهان رها ساخت.با نیایش های خلوت آرامشسقف هستی را رنگ زد وآرزوهای سبزش را در دل دانه نهاد و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید واز این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید ورنگ عشق را به طلا ارزانی داد و عطر خوش یادهای معطرش را د دهان غنچه یاس ریخت و بر پرده حریر طلوع سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد ودر ششمین روز سفر تکوینش را به پایان برد و با نخستین لبخند هفتمین سحر بامداد حرکت را آغاز کرد:کوهها قامت برافراشتند و رودهای مت از دل یخچال های بزرگ بی آغاز به دعوت گرم آفتاب جوش کردند واز تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و بیتاب دریا ـ آغوش منتظر خویشاوند ـبر سینه دشت ها تاختند و دریا ها آغوش گشودند و ... در نهمین روز خلقت نخستین رود به کناره اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس که از آغاز ازل در حفره عمیقش دامن کشیده بود.چند گامی از ساحل خویش رودرا به استقبال بیرون آمد و رود آرام و خاموش خود را ـ به تسلیم و نیاز ـ پهن گستردوپیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد و اقیانوس ـ به تسلیم و نیاز ـ لبهای نوازشگر خویش را پیش آورد و بر آن بوسه زد.واین نخستین بوسه بود.

ودر یا تنهای آواره و فراجوی خویش را در آغوش کشید واورا به تنهایی عظیم و بیقرار خویش اقیانوس باز آورد.واین نخستین وصال د. خویشاوند بود.

واین در بست و هفتمین روز خلقت بود.و خدا می نگریست.

سپس طوفان هابر خاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و :

باران ها و باران ها و بارانها.

گیاهان روئیدندو درختان سر بر شانه هم بر خاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه دریاها را پر کردند...و خداوند خدا هر بامدادن از برج مشرق بر بامآسمان بالا می آمد و دریچه صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و ...

هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین از دیواره مغرب فرود می آمد و نومید و خاموش سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.

وخداوند خدا هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف می آویخت تا در شب ببیند و نمی دید .خشم می گرفت و بیتاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید ومی جست و نمی یافت و...

سحر گاهان خسته و رنگ باخته .سرد ونومید .فرود می آمد و قطره اشکی درشت از افسوس بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت.

رودها در قلب دریا ها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر می داشتند و جانوران هر نیمه با نیمه خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول.ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!ودر ُرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.آفریده هایش او را نمی توانستند دیدونمی توانستند فهمید.می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است.در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس می کشید.کسی نمی خواست .کسی نمی دید.کسی عصیان نمی کرد.کسی عشق نمی ورزید.کسی درد نداشت...و...

و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت !هیچکس او را نمی شناخت.هیچکس با او انس نمی توانست بست.

انسان را آفرید!و این نخستین بهار خلقت بود.

دنیای من

 
وچه سخت و طولانی گذر بر"ودای حیرت"!

مرگی که یک عمر طول کشید!

غربت وطنم بود و آفتاب پدرم،کویر آتش خیز،مادرم

باسر انگشتان نوازش گر باران اشک روییدم

وباگریه ی ابرهای اندوه بار،سیراب نوشیدم

ودر خاک پر برکت و حاصل خیز درد،ریشه بستم

وبارنج پروریدم و در انتظار،قد کشیدم.

تنهایی خانه ی دلم شد و انزوا بسترش.

و یاس گهواره اش و آرزوی بی امید،پیر قصه گویش.

و شعر،شیر پستان های دایه اش بی کسی،آغوش آرام بخشش.

و عطش،آب خوش گوارش و افسانه ، شیرین کامش.

وخیال ،حکایت گر معشوقش و اسطوره،تاریخش.

و قصه،خاطره ساز آینده اش و کلمات،نوازشگران خوب و مهربانش.

وقلم،جبرئیل پیام آورش و دفتر،میعادگه محرمش.

وشب،نخلستان خلوت نالیدنش

و دوست داشتن ، آموزگارش

و ایمان،مکتبش و قربانی ، امتحانش.

و غربتپ،وطنش و یاس و امیدش

و جدایی،سرود هر سحرش

وفرار،زمزمهی هر هر روزش و ورد هر نیمه شبش

و رهایی (رستگاری) مذهبش

و صخره و مهتاب، میعاد گهش

و بهشتِ "اوپا"، سرمنزل آرزویش.

دکتر علی شریعتی

-دفترهاي سبز-دوزخ بهشت



"پروردگارم، مهربان من،


از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!

در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است

و هر زمزمه اي بانگ عزايي

و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي،

رنج زاي گسترده اي.

در هراس دم مي زنم.

در بي قراري زندگي مي كنم.

و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است.

اين حوران زيبا و قلمان رعنا

همچون مائده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند،

اما خود من بي پاسخ مانده ام.

هيچ كس، هيچ چيز

در اين جا "به خود" هيچ نيست.

"بودن من" بي مخاطب مانده است.

من در اين بهشت،

همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

"تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود

در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"!

"كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"!

دردم درد "بي كسي" بود


حرف دل

 

 در باغ « بی برگی » زادم؛

و در ثروت « فقر » غنی گشتم؛

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم؛

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم؛

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم؛

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم؛

و از « دانش » ، طعامم دادند؛

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند؛

و از « مهر » نوازشم کردند؛

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم؛

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم؛

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

سخنان معلم شهید،دکتر علی شریعتی

 

* «اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه‌ای را بالا برد.»

* «ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.»

* «ابراهیم ‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»

* «هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.»

* «مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.»

* «,وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.»(پس از شهادت)

* «از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.»


* «آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.»

* «آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.»

* «میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قلة عظمت به اعماق دره پرت کرده‌اند.»

* «زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.»

* «ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.»

* «دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایة هنر خویش ساخته‌اند.»

* «بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن»

* «انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته»

* «سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.»

* «در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌است که افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام»

* «نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است»

 

* «آن«امانت»که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کردو از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت...«مسئولیت ساختن خویش»است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می‌گیرد!...(هبوط)»

 

* «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد، می‌گریند»

* «در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید .»

 

* «حسین بیشتر از آب تشنهٔ لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»

 

* «برای شناختن هر مذهب باید خدایش را، کتابش را و پیغمبرش را و بهترین دست پرورده‌هایش را دید و شناخت.(فلسفهٔ انسان)»

 

* «در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.»

 

* «در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است.(فلسفهٔ انسان)»

 

* «آگاهی "نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد.(فلسفه انسان)»

 

* «در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می‌کند و اینکه عشق و عقل هر دو باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.»

 

* «کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می‌رود.»

 

* «به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور می‌تازد ... با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد»

 

* «اگر می‌خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید»

 

*  سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست‌های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می‌توانی نوشت.

 

 

* جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می‌بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می‌بینیم.

 

* بشر» یک بودن است و «انسان» یک شدن.

 

* مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.

 

* آگاهی اگر چه به رنج ، ناکامی و بدبختی منجر شود ، طلیعه راه و طلیعه روشنایی ، طلیعه نجات بشریت است ،… از جهلی که خوشبختی ، آرامش ، یقین و قاطعیت می‌آورد ، هیچ چیز ساخته نیست.(

* پیروزی یکروزه به دست نمی‌آید ، اما اگر خود را پیروز بشماری ، یکباره از دست می‌رود.

 

* انسان به میزانی که می‌اندیشد ، انسان است، به میزانی که می‌آفریند انسان است نه به میزانی که آفریده‌های دیگران را نشخوار می‌کند.

 

* باید دانست که بزرگترین معلم برای به دست آوردن استقلال و شخصیت ملی خودش دشمنی است که استقلال و شخصیت ملی اش را از او گرفته‌است.

 

* عرفان دری است به دنیای دیگر ، که باید باشد و هنر، پنجره‌ای به آن دنیا است

* انتظار آمادگی است نه وادادگی

 

* علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته‌است ، واقعیتی بر گونه اساطیر و انسانی است که هست از آنگونه که باید باشند و نیست

 

* آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند

 

* اسلام علی بر این سه پایه استوار است : مکتب، وحدت ، عدالت

 

* توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند و روشنفکر به ایمان

 

* شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌کشد رسوا می‌کند.

 

* چه فاجعه‌ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می‌گیرد و به دستی شرع را سپر.

 

* تقلید نه تنها با تعقل سازگار نیست ، بلکه اساسا کار عقل این است که هرگاه نمی‌داند ، از آنکه می‌داند تقلید می‌کند و لازمهٔ عقل این است که در این جا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند.

 

* لازمهٔ توحید خداوند ، توحید عالم است و لازمهٔ توحید عالم توحید انسان است.

* وقتی عشق فرمان می‌دهد ، محال سر تسلیم فرو می‌آورد.

* عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن ، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.

 

* وارد کردن علم و صنعت ، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص ، همچون فرو کردن درخت‌های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.

* فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می‌شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.

 

* هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمی‌شود ، دشمن زنده کننده دشمن است ، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ می‌کند ، دوست است یا دشمنی که در جامعه ، دوست، خودش را نشان می‌دهد.

* هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.

 

* جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری

 

* از تنهایی به میان مردم می‌گریزم و از مردم به تنهایی پناه برم

 

* آنان که «عشق» را در زندگی «خلق» جانشین «نان» می‌کنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را «زهد» گذاشته‌اند.

 

* مردی بوده‌ام از مردم و میزیسته‌ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تا ریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج‌های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم ، بیگانه با این «بودن»!

 

* هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

 

* چه قدر ایمان خوب است! چه بد می‌کنند که می‌کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می‌گویند ، دروغ ، نمی‌فهمند و نمی‌خواهند ، نمی‌توانند بخواهند.

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟

اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته‌ای صرف توان کرد ؟

اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟

اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟

و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟

و من در شگفتم که آنها که می‌خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

 

*درشگفتم که سلام اغاز هر دیداری است ولی در نماز پایان است شاید بدان معناست که پایان نماز اغاز یک دیدار است

سخنان پند آموز دکتر شریعتی

 

زندگی چیست ؟
زندگی چیست ؟اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم  اگه عشق نیست چرا عاشقیم ؟

حق و باطل
اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست

قضاوت

ای خدای بزرگ به من كمك كن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن كسی قضاوت كنم, كمی با كفش های او راه بروم

انسانیت

انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا كه هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد

بگذار تا شیطنت عشق...

خدایا اضطراب های بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم بر روح ام عطا كن و لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

سلام

در شگفتم كه سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست كه پایان نماز ، آغاز دیدار است 

هست و نیست

در بی كرانه زندگی دو چیز افسونم كرد: آبی اسمان كه می ببینم و می دانم نیست و خدایی كه نمی بینم و می دانم هست

تهمت و دروغ

تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میكند وعامی انرا میپذیرد

چگونه زیستن

خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت

شهرت

خدایا شهرت منی را كه میخواهم باشم قربانی منی را كه: میخواهند باشم نكند

اصلاح فكر

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دكتر علی شریعتی پرسید:
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دكتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فكر زن را اصلاح كنید او خود تصمیم میگیرد كه چه لباسی برازنده اوست

آدمی

عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف می كنند كه سر می روند اما كافی است كمی صبر كنی بعد می بینی كه از نصف لیوان هم كمترند

شناخت

حتی خداوند نیز دوست دارد كه بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است كه احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را. مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است

انسان

انسان عبارت است از یك تردید. یك نوسان دائمی. هر كسی یك سراسیمگی بلاتكلیف است

مثنوی

احساس می كنم در این مثنوی بزرگ طبیعت مصرع هایی ناتمامیم . بودنمان انتظار یك بیت شدن

خدا

خداوندا من با تما م كوچكیم یك چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است كه من دارم و تو نداری

اندیشه

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

پشتكار

برای شناكردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حركت كند

چهره دل

هر كس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم

عقل

خدایا هر كه را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر كه را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟

دنیا رو نگه دارید

می خواستم زندگی كنم ، راهم را بستند
ستایش كردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !


زنده بودن

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم كه سالها به اجبار خواهیم خفت

حسین
در عجبم از مردمی كه خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می كنند و بر حسینی می گریند كه آزادانه زیست و آزادانه مرد

حقیقت

انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را كه می گوید حقیقت داشته باشد

معنای زندگی

زندگی چیست ؟ نان . آزادی . فرهنگ . ایمان و دوست داشتن

خوشبختی

برای خوش بخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن

زندگی چیست؟؟

 دنیا را بد ساخته اندكسی را كه دوست داری، تو را دوست نمی دارد. كسی كه تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است  و این تمام زندگیست و زندگی یعنی این...

ای...
ای زینب: نگو در كربلا بر تو چه گذشت! بگو ما چه كنیم؟

خدایا
خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارك
تا هرچه را كه تو دیر می خوای زود نخواهم
وهرچه را كه تو زود می خوای دیر نخوام

دوست داشتن

كسی را كه دوستش می دارید شما را دوست نمی دارد...كسی كه شما را دوست می دارد شما او را دوست نمی دارید...كسی كه شما دوستش می دارید و او نیز شما را دوست می دارد , به رسم و آئین روزگار هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

مذهب

مذهب شوخی سنگینی بود كه محیط با من كرد و من سال ها مذهبی بودم بدون آنكه خدایی داشته باشم

دوست داشتن

دوست داشتن خیلی بهتر از عشق است. من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترین قله های عشق پایین نمی اورم


ارزش


ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست كه برای نگفتن دارد

انسان...

انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف كدام یك می روی

عشق

دكتر شریعتی:من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالاترین قله های عشق پایین نمی آورم...

گناه

بیا گناه كنیم جایی كه خدا نباشد...

انسانیت

انسان به اندازه ای كه برخوردارتر است انسان نیست بلكه انسان به اندازه ای كه خود را نیازمند تر حس می كند انسان است

حسرت مرگ

خدایا! به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای كه برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

خوشبختی

لحظه ها را گذراندیم كه به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنكه لحظه ها همان خوشبختی بودند

تنهایی

حتی اگر تنهاترِین تنهایان باشم باز هم خدا با من است.او جبران تمام نداشتن های من است...

شرافت

شرافت مرد هم چون بكارت یك دختر است اگر یكبار لكه دار شد دیگر جبران پذیر نیست

كمال

انسان به اندازه ای كه به مرحله انسان بودن نزدیك می شود ،احساس تنهایی بیشتری می كند

نمونه ای از اثا منظوم دکتر شریعتی:

 

 


تا سحر ای شمع بر بالین من    ،     امشب از بهر خدا بیدار باش


سایه غم ناگهان بر دل نشست    ،   رحم کن امشب مرا غمخوار باش


آه ای یاران به فریادم رسید   ،     ورنه مرگ امشب به فریادم رسد


ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه     ،   چونکه از پای افتادم رسد


گریه و فریاد بس کن شمع من    ،        بر دل ریشم نمک دیگر مپاش


قصه بی تابی دل پیش من     ،    بیش از این دیگر مگو خاموش باش


همدم من مونس من شمع من    ،      جز تو اندر این جهان غمخوار کو


واندر این صحرای وحشت زای مرگ     ،     وای من وای من یارکو


اندر این زندان من امشب شمع من   ،  دست خواهم شستن از این زندگی


تا که فردا همچو شیران بشکنند      ،    ملتم زنجیرهای بردگی
 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

زن عشق می کارد و کینه درو می کند…دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی….
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ….
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ….
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!
و این رنج است

دکتر علی شریعتی

پند های عاشقانه دکتر شریعتی

هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند

بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست

Har kasi ra na bedan goone ke (hast) , ehsas mikonand

Bedan goone ke (ehsasash ) mikonand, hast

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد

Zibayi hamvare teshneye deli ast ke be oo eshgh varzad

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

بر من بگری

که زنده ام

و بی تو زنده مانده ام

Bar man begery

Ke zende am

Va bi to zende mande am

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است ،

و به هرکه دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

Khodaya be har ke doost midari biyamooz

Ke eshgh az zendegi kardan behtar ast

Va be harke doost tar midari . becheshan

Ke doost dashtan az eshgh bartar

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

تا بی پناه نگردم ، پناهم نخواهی داد

تا نیفتم ، دستم را نخواهی گرفت

Ta bi panah nagardam , panaham nakhahi dad

Ta nayoftam , dastam ra nakhahi gereft

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

وقتی عشق فرمان می دهد،

« محال» سر تسلیم فرود می آورد

Vaghti eshgh farman midahad

(Mahal) sare tazim forood miavarad

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

عشق در اوج اخلاصش ،

به ایثار رسیده است

و در اوج ایثارش ،

به قساوت !

ٍEshgh dar oje ekhlasash

Be isar reside ast

Va dar oje isarash

Be ghesavat !

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

می دانم تشنه ای اما …

اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد

Midanam teshne e ama

Ama in darya ra dar kooze nemitavan kard

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

تنهایی ، آرامگاه جاوید من است

و درد و سکوت ، همنشین تنهایی من!

Tanhayi , aramgah javid man ast

Va dardo sokoot , hamneshin tanhayi man

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

به پریشانی یک آرزوی آشفته

چه می دانم چگونه ؟

از تنهایی اتاق گریختم

Be parishani yek arezooy ashofte

Che midanam chegoone

Az tanhayi otagh ghorikhtam

من چیستم ؟

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

.

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

.

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

.

من چیستم ؟

.

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ.

دکتر علی شریعتی

عشق و دوست داشتن از نگاه دكتر شريعتي

 


عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال.
 
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد.
 
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد.
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.
 
عشق طوفاني و متلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني «فهميدن و انديشيدن» نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميكند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
 
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
 
عشق يك فريب بزرگ و قوي است،
دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.
 
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا كردن.
 
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
 
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
 
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.
 
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
 
عشق نيرويي است در عاشق ،كه او را به معشوق ميكشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد.
 
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد كه همه ي دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
 
در عشق رقيب منفور است،
 در دوست داشتن است كه: «هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند» كه حسد شاخصه ي عشق است. عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد
 دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است و از جنس اين عالم نيست.
 
دكتر علي شريعتي

تو و خداوند، نه تو و مردم

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

از دکتر علی شریعتی +

دفترهای سبز

 

در دورانی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش - از دکتر علی شریعتی +

اگر عشق ...

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

منبع: دستنوشته استاد

برگ سبز یازدهم: حرفهایی که باید زد

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم،

حرف زدن قلم را می خواندم،

حرف زدن اندیشیدن را،

حرف زدن خیال را

و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

( با مخاطبهای آشنا )



وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است

************

خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

****************

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد



خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر
این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف
ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان
ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان
مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن
با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی
دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا
این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر
با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر

تقدیم به روح پاک شهید بزرگوار

دکتر علی شریعتی

شعر از : قیصر امین پور










دلیل تنها بودن


در نهان به آنهایی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند

غافلیم

شاید این است دلیل تنهایی مان

بزرگترین فاجعه تاریخ

وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! 

فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! 

« دکتر علی شریعتی »


سیمای سرمایه داری


سرمایه داری « پول » را جانشین « خدا »

و « تولید » را جانشین « توحید »

و « اقتصاد » را جانشین « عشق »

و « قدرت » را به جای « حقیقت »

و « لذت » را به جای « کمال » ،

« سلطه بر طبیعت » را به جای « تسلط بر خویش »؛

« قانون جنگلی » که وارث هزاران سال فرهنگ و قانون و حقوق می شود

و رابطه ها ،رابطه گرگان و سگانی که بر مرداری هجوم برده اند و این بر آن مخلب میکشد و این بر آن منقار؛

زندگی کردن برای مصرف،قربانی کردن « آسایش » برای ساختن و خریدن « وسایل آسایش » و در نهایت انسان پرستنده می ماند؛

اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، ارزش، زیبایی ها، مطلق، خیر، بینایی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز:

        « سرمایه »  و « سکس »

آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف:

مسخ فطرت، بندگی و جنون در پست ترین و ننگین ترین شکلش.

                                                «دکتر علی شریعتی»

                                               ( انسان بی خود ص ۳۵۴ )

نیایش های دکتر شریعتی

خداوندا

به‌ علمای‌ ما مسوولیت

و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به دینداران ما دین

و به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌ و به‌ روشنفکران‌ ما ایمان‌

و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌ و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب

و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌

و به‌ پیران‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت

‌و به‌ اساتید ما عقیده‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده

‌ و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌ و به‌ بیداران‌ ما اراده

و به نشستگان ما قیام‌ و به‌ خاموشان‌ ما فریاد

و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به مبلغان ما حقیقت

و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌

و به مردم ما خود آگاهی

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداکاری‌ و شایستگی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخشا.

خدایا: خودخواهی را چندان در من بکُش ، یا چندان برکش

تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا: به مذهبی ها بفهمان که:

آدم از خاک است.

بگو که:

یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی،

در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.

و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

«دکتر علی شریعتی»

(نیایش)

نیایش

خدایا:

مگذار که :

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .

که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .

که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .

که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .

خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .

مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .

« دکتر علی شریعتی »


۱۰ سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :  


1.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

بار امانت

از « امانت » تعابیر مختلفی شده است.

تصوف می گوید « عشق » است . مولوی می گوید « اراده » است . جمعی از علما « علم » دانسته اند و بعضی « ولایت » ، گروهی هم معتقدند که منظور از امانت مشخص « حضرت علی(ع) » است......

اما چرا قرآن خود این کلمه را مشخص بیان نکرده است ؟

چون این ویژگی زبان معجزه آسای قرآن است که کلمه ای انتخاب می کند که می توان معانی گوناگونی را از ابعاد مختلف آن استخراج کرد که در عین اینکه هیچکدام ( به تنهایی ) درست نیست ، همه درست هم هست.

چرا که امانت همه امکاناتی است که در خداوند است نه در سطح او و همه امکاناتی که در موجودات دیگر نیست و خاص انسان است و دلیل برتری و فضیلت او .

امانت مجموعه همه اینهاست .......... که به انسان سپرده شده اند.

امانت عبارت از آن ماده است که در وجود آدمی وارد شده و می تواند او را به سر حد عالی و مطلق تکامل قابل تصور در جهان برساند.

پس اراده ، اختیار ، آگاهی و شعور ، قدرت خلاقیت ، عشق ، معرفت ، حکمت و همه اینها و بسیاری چیزهای دیگر که ما هنوز نمی شناسیم و در انسان آینده می تواند تحقق و تجلی پیدا کند ، جزو « امانت » است.

« دکتر علی شریعتی »

( تاریخ و شناخت ادیان ، ص ۳۰۷ )

بغض هزارها درد مجال سخنم نمی دهد


« ...... اینک من همه اینها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم با آنها هر کاری که می خواهی بکن.....

ودیعه ام را به دست کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است........

ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است.

بغض هزارها درد مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیزتر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ........ خود در انتظار هر چه خدا بخواهد. »

« بخشی از واپسین سخنان دکتر شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی »

دنیا را نگه دارید


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

( دفترهای سبز )

آزادی



ای آزادی ، مرغک پر شکسته زیبای من ! کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی  ، پروازت می دادم ! 

( خودسازی انقلابی ، ص ۱۱۸ ) 

 

عشق  خواهر آزادی است و آزادی برادرش و غصب و اسارت مادر و پدرشان. 

( گفتگوهای تنهایی ، ص ۹۲۷ ) 

 

عشق به آزادی ، سختی جان دادن را بر من هموار می سازد. 

 ( گفتگوهای تنهایی ، ص ۳۶۵ )  

ای آزادی  ، تو را دوست دارم ! به تو نیازمندم ! به تو عشق می ورزم ! 

( خوذسازی انقلابی ، ص ۱۱۸ )  

ای آزادی ، قامت بلند و  آزاد تو ، مناره زیبای معبد من است ! 

(خودسازی انقلابی ، ص ۱۱۸ ) 

 

هیچ گاه  تنهایی و کتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت ... دیگر چه می خواهم ؟ آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند. 

( گفتگوهای تنهایی ، ص ۱۲۰۹ )

مردم و مرد شیر گیر

  

در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر 

با دست روبهان دغل شد چرا اسیر 

آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر 

با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر 

این آتشی که در دل این مُلک شعله زد 

با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر 

با عزم همچو آهن آن مرد سال بود 

با جوی های خون شهیدان سی تیر 

با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر 

با ناله های مردم زحمتکش و فقیر 

با خشم ملتی که به چنگال دشمنان 

بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر 

با آن که خفته است به یک خانه از حلب 

با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر 

با مردمی که آمده از زندگی به تنگ 

با ملتی که گشته است از روزگار سیر 

افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد 

چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر .... 

 

«  دکتر علی شریعتی  »  

(دفتر های سبز ، ص ۲۶۳ )

جملات قصار شهید دکتر علی شریعتی

1: دو بیگانه هم درد از خویش بی درد یا نا هم درد با هم خویشاوندترند

.2:انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته

3:آن گاه که تقدیر واقع نگردید از تدبیر نیز کاری ساخته نیست.

4:مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

5:اساسا <<خوشبختی>> فرزند نامشروع <<حماقت>> است.

6: اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی !

7:جامعه دو طبقه دارد: 1:طبقه ای که می خورد و کار نمی کند 2:طبقه ای که کار می کند و نمی خورد.

8:چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

9:تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن

10:چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است.

11:کیست که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟

12:آن ها که از در می آیند و می روند چهارپایان نجیب و ساکت تاریخ اند حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و... یا به درون پریده اند.

13:چقدر دعا می کنم که: بعضی اصوات را نشنونی بعضی رنگ ها نبینی بعضی افکار را نفهمی بعضی حالات را حس نکنی

14:با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

15:وقتی در صحنه حق و باطل نیستی وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی هرکجا که خواهی باش چه در نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است

16:حوادث انسان های بزرگ را متعالی و آدم های کوچک را متلاشی می کند.

17:این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: پلیدی پاکی پوچی

18:شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست

19:چقدر دوست دارم این سخن مسیح را « از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند»

20:آدم بالاخره می میره حالا من به اسهال خونی بمیرم بهتره یا به خاطر حرفم؟

21:آن جا که عشق فرمان می دهند محال سر تسلیم فرو می آرد.

22:چاپلوسی یونجه لطیفی است برای درازگوشان دمبه دار خوشحال

23:گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند

24:پروانه ی شمع اگر هم چون مرغ خانگی نه بر گرد شمع که در پی خروس می رفت زندگی در زیر پایش رام می گشت و آسمان بر بالای سرش به کام

25:من از دو کار نفرت دارم : یکی درد دل کردن که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن برای تبرئه خود جوش زدن که کار مستضعفین است. شجاع به همدرد نیازمند نیست از ناله شرم دارد.

26:برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن و یاس انسان امروزه یاسی است ناشی از آگاهی اش به خویش و خوش بینی انسان در تاریخ زاییده ی جهلش نسبت به خویش است

27:زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.

28:دو پدیده را مردم یا عوام نمی توانند از هم سوا کنند یکی شور مذهبی است یکی شعور مذهبی.که این دو ربطی به هم ندارند آن کسی که شور مذهبی دارد خیال می کند که شعور مذهبی هم دارد

29:هرکس – نه تنها – به میزان معلوماتی که دارد عالم نیست بکله به میزان مجهولاتی که در عالم احساس می کند عالم است.

30:انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است

31:برای این که قومی خوب سواری بدهد باید احساس انسان بودن از او گرفته شود.

32:چقدر این قفس برایم تنگ است. من تاب تنگنا ندارم !


شهید دکتر علی شریعتی

بسوزم...

چه امید بندم در ابن زندگانی
 که در ناامیدی سر آمد جوانی
 سرآمد جوانی و ما را نیامد
 پیام وفایی از این زندگانی
 
 بنالم زمحنت همه روز تا شام
 بگریم ز حسرت همه شام تا روز
 تو گویی سپندم بر این آتش طور
 بسوزم از این آتش آرزوسوز
 
 بود کاندرین جمع ناآشنایان
 پیامی رساند مرا آشنایی؟
 شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
 ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
 چو کس با زبان دلم آشنا نیست
 چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
 چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
 که از یاد یاران فراموش باشم
 
 ندانم در آن چشم عابدفریبش
 کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
 ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
 چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
 ندانم در آن زلفکان پریشان
 دل بی قرار که آرام گیرد؟
 ندانم که از بخت بد، آخر کار
 لبان که از ان لبان کام گیرد؟


شعر: دکتر علی شریعتی

نیایش

ای نسل  بیدار وطنم

تو مي داني و همه مي دانند که من هرگز به خود نينديشيده ام،تو مي داني و همه مي دانند که من حياتم،هوايم  و همه خواستهايم به خاطر تو سرنوشت تو وآزادي تو بوده است، تو مي داني و همه مي دانند که  هرگز به خاطر سود خود گامي بر نداشته ام، از ترس خلافت تشيعم را از ياد نبرده ام .

تو مي داني و همه مي دانند که نه تر سويم و نه سود جو! تو مي داني و همه مي دانند که  دلم غرق دوست داشتن تو وايمان داشتن به تو است.تو مي داني و همه مي دانند که من خود را فداي تو کرده ام و فداي تو مي کنم که ايمانم تويي و عشقم تويي و اميدم تويي و معني حياتم تويي وجز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد طعمي ندارد.

تو مي داني وهمه مي دانند که زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من،از آوردن برق اميدي در نگاه من،واز بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است.

تو مي داني وهمه مي دانند که شکنجه ديدن به خاطر تو زنداني کشيدن به خاطر تو و رنج بردن به پاي تو تنها لذت زندگي من است.

از شادي تو است که من در دل مي خندم ازاميد رهايي توست که برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد واز خوشبختي توست که هواي پاک سعادت را در ريه هايم احساس مي کنم.

نمي توانم خوب حرف بزنم نيروي شگرفي را که در زير اين کلمات ساده و جمله هاي ضعيف وافتاده پنهان کرده ام درياب!درياب!

                                                         (دکتر شريعتی)

هرکس گمشده ای دارد


هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلب است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد
و آسمان ها را بر کشید
کوهها برخواستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و بارانها و بارانها
گیاهان رو ییدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند، حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهیانخرد سینه دریاها را پر کردند
و قرن ها گذشت و می گذشت و درختان گونه گون ، گل های رنگارنگ و جانوران
<< در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود>>!
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه تونستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت
حرف هایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند
اینان در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریق های دهشتناک و سوزنده ای دردرون می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود ، با بودن نتوان بودن
و خدا تنها بود،
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.

حرفهايی است برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمیگوييم و حرفهايی است برای نگفتن حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد حرفهای بيتاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه های بيقرار آتشند و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند كلماتی كه پاره های بودن آدم اند... اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند اگر يافتند، يافته می شوند... ...و در صميم وجدان او آرام می گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند و دمادم حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...

شریـــــــــــــــــــــعتی

“شكوايه زيباي دكتر علي شريعتي به خداي مهربان”

خدايا كفر نمي گويم
پريشانم خدايا كفر نمي گويم
پريشانم
چه مي خواهي تو ازجانم
مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي
خداواندا
اگر روزي زعرش خود به زير ايي
لباس فقر بپوشي
غرورت رابراي تكه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گوي
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بركاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف تر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سكه اي اين سو آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر كردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت ، از اين بودن از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي كشد انكس كه انسان است و از احساس سرشار است

چه مي خواهي تو ازجانم
مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي
خداواندا
اگر روزي زعرش خود به زير ايي
لباس فقر بپوشي
غرورت رابراي تكه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گوي
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بركاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف تر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سكه اي اين سو آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر كردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت ، از اين بودن از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي كشد انكس كه انسان است و از احساس سرشار است.

سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی

خدایا!مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند،  آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

خدایا به ...

خدایا به علمای ما مسئولیت... وبه جوانان ما فهم... و به فهميدگان ما تعصب... و به زنان ما شعور... و به مردان ما شرف... و به پيران ما آگاهي... و به جوانان ما اصالت... و به اساتيد ما عقيده... و به دانشجويان ما نيز عقيده... و به خفتگان ما بيداري... و به بيداران ما اراده... و به مبلغان ما حقيقت... وبه نويسندگان ما تعهد... و به هنرمندان ما درد... و به شاعران ما شعور... و به نوميدان ما اميد... و به ضعيفان ما نيرو... و به محافظه كاران ما گستاخي... و به نشستگان ما قيام... و به راكدان ما تكان... و به مردگان ما حيات... و به كوران ما نگاه... و به خاموشان ما فرياد... و به مسلمانان ما قرآن... و به شيعيان ما علي... و به فرقه هاي ما وحدت... و به حسودان ما شفا... و به خودبينان ما انصاف... و به فحاشان ما ادب... و به مجاهدان ما صبر... و به مردم ما خودآگاهي... و به همه ملت ما همت تصميم واستعداد فداكاري و شايستگي و عزت بخش ... معلم شهيد دكتر علي شريعتي