امام رضا ع در آثار دکتر شریعتی

و چه پر معناست این «بارگاه ولایت مدار سلطان ارض طوس» و چه سمبل فصیح و بلیغی است این «گنبد طلا»! بام حرم! حرمی که در آن، خلیفه و امام، جلاد و شهید، در کنار هم آرمیده اند و… چه می گویم؟! هارون در وسط و امام در کنار، یعنی که برای تکریم امام، نزدیک قبر خلیفه دفنش کرده اند و در گوشه ای از مقبره خلیفه! و مدفن امام، در آغاز، خانه حمید بن قحطبه!
و صحن حرم امام، باغ او، باغی که امام را به انگور مسموش پذیرایی کرد!
عجبا که «بنا تا کجا می تواند آموزنده باشد و آگاه کننده»!…

برگرفته از «مذهب علیه مذهب» دکتر علی شریعتی

بمناسبت میلاد امام رضا (َع)

*******

چند حدیث ناب از امام رضا ع

 بهترین و ارزنده ترین خصلت ها : انجام کارهای نیک، فریاد رسی بیچارگان و بر آوردن آرزوی آرزومندان است.


2-      از بخششی که زیان آن برای تو بیش از سودی است که به برادرانت میرسد خودداری کن.


3-      ایمان عبارت است از : اقرار به زبان ،‌شناخت با قلب و عمل نمودن با اعضاء و جوارح


4-      بالاترین درجه عقل خودشناسی است


5-      آن کس که برای رضای الله کسی را به برادری گزیند خانه ای را در بهشت بدست آورده است .


6-      بهترین ثروت شخص و برترین اندوخته اش صدقه است 


7-      خوش خلقی دو گونه است : فطری و اختیاری ولی صاحب خلق خوش اختیاری برتر است


8-      شکیبایی بر بلا زیبا و پسندیده است ولی برتر از آن صبر در برابر محّرمات است


9-      سرآمد طاعت الله تعالی صبر و رضاست


10-   عبادت به زیادی نماز و روزه نیست بلکه به اندیشیدن در امر پروردگار متعال است

 

11-   با دوستان فروتن باش ، از دشمن احتیاط کن و با عموم مردم گشاده رو باش 


12-   در شگفتم از آن کس که بردگان را با دارایی خود می خرد و آزاد می‌کند چگونه آزادگان را با اخلاق خوش خود نمی خرد .


13-   بی اعتنایی به دارایی مردم ، بهتر از بذل و بخشش است


14-   یاری کردن ناتوان ، بهتر از صدقه دادن است


15-   بهترین مال و ثروت آن است که وسیله حفظ آبروی انسان شود .


16-   برای کودک شیری بهتر از شیر مادرش نیست


17-   آن کس که خود را در معرض تهمت قرار دهد نباید کسی را که به او گمان بد برده است ملامت کند.


18-   کسی که بیدادگری پیشه کند ، از عقوبت ایمن نخواهد ماند .


19-   کسی که بخواهد بی نیازترین مردم باشد ، باید به آنچه نزد الله تعالی است اطمینان داشته باشد .


20-   آن که در راه حق صبر کند ، الله تعالی بهتر از آنچه در برابرش صبر کرده است بدو عوض خواهد داد .

 


 

معجزه‏هایی از زندگی پیشوای ششم امام صادق(ع)

شبی منصور عباسی، وزیرش را خواند و گفت: جعفر صادق را نزد من بیاور تا او رابکشم. وزیر می‏گوید: رفتم و امام‏صادق علیه‏السلام را در حال نماز دیدم. پس از پایان نماز، با حضرت نزد منصور آمدیم. منصور به نوکرانش دستور داده بود هرگاه دیدید من کلاه از سر برداشتم، جعفر بن محمد را بکشید. وقتی ما وارد شدیم، منصور تا دم در به استقبال امام صادق۷ آمد. سپس حضرت را در بالای مجلس نشاند و خود روبه‏روی ایشان، دست به سینه خم شد و گفت: ای پسر پیامبر! حاجت خود را از من بخواه. حضرت فرمود: «حاجت من این است که از من دست برداری و مرا به اختیار خودم بگذاری که من به عبادت با خدایم بپردازم.» منصور گفت: خواست تو برآورده است. سپس حضرتبرگشت و منصور در هراس عجیبی بود و سپس به خواب رفت. وقتی بیدار شد، پرسیدم: چه اتفاقی افتاد؟ گفت: وقتی جعفر صادق به خانه‏ام وارد شد، اژدهای بزرگی دیدم که دهان باز کرده بود و یک طرف دهانش بر پایین تخت و طرف دیگرش بر بالای آن بود و می‏گفت: اگر آزاری به او برسانی، تو را همراه تختت می‏بلعم.


استجابت نفرین
زمانی که منصور عباسی به حج رفت، کسی از امام صادق علیه‏السلام نزد وی بدگویی کرد. منصور، حضرت را خواست. امام به آن مرد گفت: آیا سوگند می‏خوری؟ گفت آری و به خدا سوگند خورد که آنچه گفته راست است. امام صادق علیه‏السلام به منصور فرمود: او باید آن‏گونه که من می‏گویم، سوگند یاد کند. سپس فرمود بگو: اگر آنچه در مورد جعفر بن محمد صادق گفتم که چنین کاری انجام داد راست نباشد، از ذمه حول و قوّت خدا خارج شده‏ام و به حول و قوّت خود پناه برده‏ام. مرد از تکرار سوگند خودداری کرد، ولی سرانجام پذیرفت. هنوز سخنش تمام نشده بود که همان‏جا روح ناپاکش به دوزخ رفت.

میوه دادن درخت خشکیده
گروهی نقل کرده‏اند در راه مکه همراه امام صادق علیه‏السلام بودیم و زیر نخل خشکیده‏ای منزل کردیم. حضرت لب‏هایش حرکت می‏کرد و دعایی می‏خواند که ما متوجه نمی‏شدیم. سپس امام به نخل توجه کرد و فرمود: «ای درخت! از آنچه خدا در تو نهاده است، بر ما اطعام کن.» سپس از دعای حضرت، نخل خشکیده، سبز و پرخرما شد. سپس حضرت ما را دعوت کرد و فرمود: «به نام خدا از آن بخورید» و ما از خرمایی خوردیم که در عمرمان مانند آن نخورده بودیم. آنجا عربی بود که گفت: این سِحر است. حضرت فرمود: «ما وارث پیامبران هستیم. دعا می‏کنیم و خدا دعای ما را مستجاب می‏کند. اگر بخواهی و دعا کنم، تو مسخ می‏شوی.» مرد عرب که به اعجاز امام باور نداشت با تمسخر گفت: آن را از خدا بخواه. حضرت دعا کرد و مرد عرب به سگ تبدیل شد. پس چون با آن حال نزد خانواده‏اش رفت، او را زدند و از خود راندند. پس آن سگ به سوی حضرت برگشت، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود. حضرت هم بر او رحم آورد و دعا کرد و آن مرد به حال اول بازگشت.

شهادت امام صادق عليه السلام،

شهادت امام صادق عليه السلام، مرد آسماني مدينه، چشمه جود و سخاوت، كوه حلم و بردباري، تجسم اخلاص و صبر و درياي عميق علوم لدني بر پيروان آن حضرت تسليت باد!

********************************************


 دين از تو پديدار شده حضرت صادق 

شيعه ز تو بيدار شده حضرت صادق

از مکتب تو جن و ملک علم گرفتند 

انسان ز تو ديندار شده حضرت صادق
********************************************
امشب شب شهادت صادق آل‌پيامبر است؛ شبي كه خورشيد مدينه دانش، 

چهره فروزانِ اهل بيت و وارثِ علومِ رسالت، در ظلمتكده دورانِ منصور، به خونِ دل نشست.


 ********************************************

امام صادق عليه السلام:

دوستان خدا آنانند که هنگاميکه مشاهده کنند،

مردم حرام هاي پروردگار را حلال مي شمارند،

مانند پلنگ زخم خورده غضبناک شوند.

آن جاده ی روشن و خیال انگیز


 
به نظاره آسمان رفته بودم
گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زیبا و خاموش ،
تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .


—– آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش
—– که تنها لبخند نوازشی است
—– که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،
—– از راه رسید و گل های الماس شکفتند
—– و قندیل زیبای پروین – که هر شب ،
—– دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
—– آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد – سر زد .

و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که
گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !

دکتر علی شریعتی

ایمان   -    چرا   -   ازادی حجاب  -  زن در نظام مصرفی

ایمان

چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟
اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

 

*******************************************

چرا

 

اکثریت مردم زندگی می کنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند « چرا؟ »

در اینها ، زندگی کار خویش را می کند و می داند که چه می کند و هر گز از انها نمی پرسد که دوست می دارند یا نه ، طرح دیگری را می پسندند؟. اینها وسائل جاندار طبیعت اند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد !

 و اقلیتی هستند که می خواهند بدانند و گاه و بیگاه گریبان زندگی را می چسبند که : تو چه ای؟ چه می جویی؟ کجا می روی ؟ بالاخره چه؟ با ما چه کار داری؟

مذهبی ها حل کرده اند : « زندگی می کنیم تا رضایت خدا را کسب کنیم و در زندگی پس از مرگ پاداش گیریم »! زندگی یک مجال یا یک پاچال « کسب» است .

باغ بهشت و در ان هر چه بخواهی ، شکم چرانی و چشم چرانی و چریدن  ! معنویت های دنیا و تقوی هایش که بدل می شود به مادیات های آخرت و هوس بازی هایش  ! یعنی: « دین » ! و مجموعه این فعل و انفعالات شیمیایی یعنی « زندگی» !

 

و بی مذهبها هم حل کرده اند ! بهشت اخوند را از آن سوی مرگ عقب کشانده اند آورده اند به این سوی مرگ : زندگی ! و همین . و شکاکان! بدبخت ها! نه به خیال پر شکوهی سیرابند ، نه به «حال» راستینی سیر ! خسر الدنیا و الاخرة !

 

و فیلسوف ها !  دروغ های مجسم رقت اور ! برای زندگی به معنایی و هدفی رسیدن  اما همچون اکثریت مردم زندگی می کنند ! و از آن میان تک و توک هنرمندان راستین و بزرگ و عجیب ! درست بر عکس فیلسوف ها بر معنا و هدفی ویژه زندگی می کنند و همچون اکثریت مردم بدان می اندیشند، یعنی نمی اندیشند ، یعنی کوششی نمی کنند تا برایش تعریفی فیلسوفانه پیدا کنند! اینها خود تعریف خاصی از زندگی هستند.

وانگوگ ، میکلانژ ، سولانژ ، مهراوه و … آن پیامبر شور بختی که پس از خاتمیت مبعوث شد و تنها بر یکی ! و دیگران همه ملکش خواندند و یا حکیم و … قدری این و قدری ان و قدری چیزهای دیگر و همه بی قدر و همه هیچ! و امتش یک تن! یک همه و یک هیچ!

و اما، من، برادر! هیچ کدام از اینها نیستم ، می دانم که از آنهایم که باید بدانند چرا زندگی می کنند و می دانم که چرا!

 

*************************************

آزادی حجاب

انچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند!  توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است:

درست مثل این است که طبیبی – یه به هر حال ادمی – دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که << جوش نزن >> و << زخم نشو >> . و بعد هم بگوید که به طور مثال << زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ; جوش صورت فلان قدر بد است !

این اگر چه درست است – اصولا چه تاثیری دارد؟چه می خواهد بشنود و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد؟ به جای این صحبت ها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود امده ; ان ریشه ها را باید یافت.

تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک اگاهی انسانی پیدا کند و اینها نماینده یک طرز فکر باشد.

ایا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان یک تیپ خاص است ، که در ان مومن دارد ، فاسق دارد ، بداندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور ادمی دارد! البته حجاب غیر از چادر است . چادر فرم است.

اصل قضیه این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟

معمولا انگیزه این است که << مادرم همینطور بوده ،خاله ام همین طور بوده ، محیطمان همین طور است. >>این یک لباس سنتی است ; نشانه عقب مانده در حال مرگ است.جلویش را هم نمی توان گرفت ; بخواهی ده سال دیگر ادامه بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود.رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت ترک ان سمبل های سنتی املی.

بنابراین شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، انها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد; شما نمی توانید مدلش را بدوزید و تنش کنید!او خودش انتخاب می کند.شما رابطه عاشقانه بین او و این عالم بر قرار کنید ; او خودش به نماز می ایستد.هی به زور بیدارش نکنید!

برگرفته از : (زن ، ص۲۷۱ و ۲۷۲ و ۲۸۴ و ۲۸۸ )

*****************************************

زن در نظام مصرفی ؟

سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:
یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"
زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.
دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.
سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.

تقسیم بندی انسانها از نظردکتر علی شریعتی


دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتم.

[ سخنان دکتر علی شریعتی

دکتر شریعتی .. تنهایی


  رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند. طعم توفیق را می چشاند.و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدنو چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است . " تنها" بودن ، بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم.

دکتر شریعتی

مظهر زشتی

 

كلاس پنجم(دبیرستان) كه بودم پسر درشت هیكلی در ته كلاس ما می نشست كه برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنكه كچل بود، دوم اینكه سیگار می كشید و سوم - كه از همه تهوع آور بود- اینكه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یك روز كه با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیكل ته كلاس را دیدم در حالیكه خودم زن داشتم ،سیگار می كشیدم و كچل شده بودم.

اگر...........؟ دکتر شریعتی .


 

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

سخنان دکتر علی شریعتی

شریعتی که بود و چه گفت نوشته ای از عبدالکریم سروش

 

وجه ممیزه و جذابيت زبان ارتباطي و المان‌هايي كه شريعتي در عرصه‌ی تفكر به آنها پرداخت، با زبان ارتباطي ساير انديشمندان آن دوره در چيست كه شايد بتوان گفت پايه‌هاي گفتمان درون‌دانشگاهي و نسل جوان ما، باوجود انتقادهايي كه هم‌نسل‌هاي شريعتي بر او دارند، و حتي روشنفكري ديني ما بر آن استوار است؟ ـــ اگر مراد جذابيت گفتار و گفتمان مرحوم شريعتي باشد، مي‌توان گفت كه دكتر شريعتي كم و بيش با زبان سنت آشنا بود، هرچند اين شناخت به نحو خیلی عميقي نبود. قدري تفسير، قدري كلام و قدري فلسفه مي‌دانست، پدري عالم داشت و محيط پرورش ديني باعث نضج و بالیدن ديني وي شد. علاوه بر این با نحوه زيست ديني نیز آشنا بود.

همه اينها باعث مي‌شد در عمل، آنگاه كه زبان به سخن مي‌گشود و مطلبي مي‌نوشت، مطالبش از سنت ديني زمانه خودش متاثر باشد. وي درعين حال با ادبيات مدرن نيز آشنايي داشت و قلمش، نثرش و بيانش، ملهم از آموزه‌ها و ايده‌هاي مدرنيستي نيز بود. دكتر شريعتي ازسويي سيري در افكار كافكا داشته و ازسوي ديگر شازده احتجاب گلشيري را مطالعه كرده بود و آشنايي با سارتر داشت البته راجع به عمق غور دكتر در اين افكار قضاوتي نمي‌كنم.
 
اما راجع به اينكه چرا زبان وي جذاب بود، بايد درنظر داشت كه مرحوم شريعتي؛ معرفت، شناخت و جهان‌بيني خود را درقالب زباني جذاب ريخته بود. زبان جذابي كه شايد كساني ديگر داشته باشند و لزوما حاكي از معرفت ايشان نباشد. شريعتي بنابه پرورش ديني‌اش و با درنظر داشتن سابقه فرزندي‌اش در مواجهه با پدر خود كه يك عالم ديني بود و آشنايي نسبي دكتر شريعتي با دنياي مدرن و... همه اينها به علاوه قدرت بيان و سحر قلم وي، از شريعتي شخصيتي استثنايي ساخته بود كه در كمتر كسي همه اين المان‌ها گرد مي‌آيد.

دكتر شريعتي توانمندي¬ای خارق‌العاده در سخن گفتن داشت. به معناي دقيق كلمه سخنور و خطيب بود. مطابق با آنچه ارسطو راجع به فنون سخنوري مي‌گفت و فنون مختلفی را در سخن گفتن از یکدیگر بازشناخته بود؛ يكي فن خطابه، ديگري فن جدل و درنهايت فن برهان. دكتر علي شريعتي بيش از آنكه سخن جدلي و برهاني به كار برد از فن خطابه به خوبي استفاده می¬‌كرد. لحن صدای دل‌انگیز شريعتي در سخنراني‌ها و ذخیره واژگانی غنی وی، مخاطب را مجذوب و مسحور سخنان خود مي‌كرد.

براي يك خطيب و روشنفكري كه وارد تعامل و گفت‌وگو با طبقه متوسط مي‌شود؛ برای اینكه عموم مردم نیز بتوانند از سخنان وي بهره ببرند، واجد فن خطابه بودن، بسيار حائز اهميت است.

البته دردمندي شريعتي را نبايد فراموش كرد. در اين دردمندي هم تكلفي نمي‌ورزيد و تصنعي در كار او نبود. وي تصور واقعي خود از مشكلات و آفت‌هاي فرهنگي و اجتماعي آن روز مسلمانان و ايرانيان را بي‌كم و كاست بيان مي‌كرد و تحت تاثير گفتمان ناقد مدرنيته، تصورش اين بود كه ابتلا به ماشينيسم در فرهنگ ما، غرب‌زدگي و استعمار، استحمار و استبدادي كه توسط مغرب زمينيان دامان ما را آلوده است، مانع از پيشرفت و رسيدن به سرمنزل مقصود ما شده است.

طرفه اينكه هنر بيان درد را نيز داشت و با چاشني خلوص اين بيان را آراسته بود. گفته‌اند و همه ما شنيده‌ايم كه: سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. مصداق بارز اين سخن در روزگار دكتر شريعتي، هم او بود.

دكتر شريعتي از آن‌رو كه در شكاف بين سنت و مدرنيته گام برمي‌داشت و از روشنفكران موثر و مشهور ديني قبل از انقلاب بود، مسائلی كه مطرح مي‌كرد؛ بومي و اینجایی و اکنونی بود. اين‌هم يكي از مولفه‌هاي جذابيت بيان دكتر شريعتي است. البته بومي بودن انديشه‌هاي دكتر شريعتي ازسوي ديگر انتقاد منتقدین ایشان را به‌دنبال داشت.

من، اخيرا نقدي بر يكي از روشنفكران معاصر كه معتقد است همه كارهايي كه در حوزه انديشه در دوره معاصر شده؛ نوعي ترجمه است و تفكر ما نهایتا تاويل به ترجمه مي‌شود، نوشته‌ام و در آنجا آورده‌ام یکی از كارهايي كه روشنفكران ديني، چون شريعتي انجام داده‌اند؛ مفهوم‌سازي است.

امری که توفیق کسی چون شريعتي را به همراه دارد. وي با درنظر داشتن تناسب بين جامعه‌اي كه در آن مي‌زيد، دريافت مسائل از جهان پيرامون خود را درپي بناي مفاهيم جديد مبتني بر مسائل دريافتي از پيرامون و تبيين و تقرير آن درپی تبيين راهكاري مي‌دانست كه مي‌تواند موثر واقع شود.

در بحث مفهوم‌سازي دكتر شريعتي مفاهيمي همچون: خودسازي انقلابي، تشيع علوي، تشيع صفوي و بازگشت به خويشتن را ساخت. يكي از معيارهاي توفيق يك روشنفكر و انديشمند ميزان توانايي او در مفهوم‌سازي است. مفهوم‌سازي كه ناظر به صورت‌بندي مسائلي باشد كه ما با آنها دست به گريبانيم و احتمالا اتخاذ راهكارها و توضيح اينكه چه آثار و نتايجي بر كردار ما مترتب است.

به‌نظر من سر توفيق دكتر شريعتي، مجموعه‌اي از عواملي است كه به آنها اشاره شد. وي هنرمند در تشخيص درد و بيان درد بود. خلوص در بيانش موج مي‌زد و ازسوي ديگر به غايت، فن خطابه را خوب مي‌دانست و مفهوم‌ساز چيره‌دستي بود.

آيا سير تحول و تفكر در زندگي شريعتي به صورت يكنواخت استن يا مراحل مختلفي در مسير انديشه وي را شاهديم؟ ـــ درميان فيلسوفان مغرب زمين كه ادوار فكري مختلفي داشته‌اند براي مثال از ويتگنشتاين متقدم و ويتگنشتاين متاخر يا هايدگر متقدم و هايدگر متاخر مي‌توان نام برد. اما درخصوص دكتر شريعتي، عموم كارهايي كه شريعتي انجام داده؛ حول و حوش40 سالگی است. به معنايي حتي جواني وي هم به پايان نرسيد.
 
اگر عمر بيشتري می‌کرد بدون تردید مطالب پخته‌تري ارائه مي‌داد و چه بسا در برخي از ايده‌هاي خود تجديدنظر هم مي‌كرد.

به عقيده من در مواردي شاهد دخل و تصرفي در ساحت انديشه شريعتي ازسوي وي هستيم اما به‌طور كلي مجالي براي تحول فكري نيافت. وقت تنگ، زندان؛ كه بخشي از زندگي او در آنجا سپري شد؛ به قول خودش، هزار شب تنهايي كه در كتاب با مخاطب‌هاي آشنا به آن اشاره دارد، همه اينها مجال تطور فكري را از وي ستاند. خود وي، زندگي خود را به پنج ساله‌هاي مختلف تقسيم كرده بود كه در هریک از آنها به كاری مشغول بوده است.

شريعتي بر اين باور بود كه محقق نيست و بار شكنجه ابوذر و تمامي ستم‌ديدگان عالم، بر دوش وي نهاده شده است. تيپ رمانتيكي بود دردمند كه بيشتر تفكراتش معطوف به حركت بود و حركت آفريني را مسبب ساماندهي امور مي‌دانست. اين بدان معنا نيست كه دغدغه حقيقت نداشت بلكه آنچه به تفكراتش محوریت می‌بخشید؛ ايجاد حركت بود و انقلاب.

درعين حال شريعتي اذعان مي‌كرد كه انقلاب پيش از خودآگاهي، فاجعه است. درعین حال هنگامی که افكار وي را به نحو اغلبي و اكثري صورتبندی می‌کنیم، در ذيل گفتمان انقلابي به نام دين و با استفاده از مخزن تصورات و تصديقات دين، دسته‌بندي مي‌شود. نتيجه‌اي كه در اينجا حاصل مي‌شود اين است كه نمي‌توان به وضوح از دوران فكري مختلفي در طول زندگي دكتر شريعتي، نام برد.

آن‌طور كه سروش مي‌گفت: در اواخر عمر دكتر شريعتي با يك‌سري روحيات انزواطلبي و گوشه‌گيري مواجهيم آيا اثري از آن دوران دكتر شريعتي در اختيارمان قرار دارد؟
ـــ بله اواخر عمر وي، كتاب‌هايي همچون عرفان، برابري، آزادي و برخي ديگر از ايده‌ها را در همان زمان انتشار مي‌دهد و شايد اين حال گوشه‌نشيني، ناظر به حال پس از زندان وي باشد كه هجرت دكتر شريعتي را درپي دارد و به فاصله يك ماه پس از هجرت از دنيا مي‌رود.

شريعتي مدت زيادي را در سلول‌هاي انفرادي گذرانده بود. در احوال روانشناسي زندانيان انفرادي داريم كه به مرور زمان و به سرعت ضريب تلقين‌پذيري‌شان، افزايش مي‌يابد. آيا در احوال وي پس از آزادي از زندان، نكته‌اي هست كه در اين دايره ملحوظ شود؟
ـــ علي رهنما در كتاب شريعتي، مسلماني در جستجوي ناكجا‌آباد می‌کوشد تا نشان دهد كه تحليل شريعتي در زندان تغيير كرد. البته بايد درنظر داشت كه اين راي، مخالفاني هم دارد و دوستداران شريعتي اين راي را برنتافتند كساني هم معتقدند كه شريعتي در زندان به اين نتيجه رسيد كه مي‌توان براي حفظ جنبش و پيروزي نهایی جنبش به نقد ماركسيسم در زندان بپردازد.

علت جنجال انديشمندان سنتي روي افكار دكتر شريعتي و حتي بحث مرتد دانستن وي ازسوي برخي، كه همچنان تيغ تيز ارتداد را بسوي وي نشانه رفته‌اند، چيست؟
ـــ بحث ارتداد دكتر شريعتي كم بود و بعداز انقلاب هم بسيار كمتر شد. احتمالا عده‌اي گمان مي‌كردند كه سخنان دكتر شريعتي، ناقض ولايت، ناقض امامت يا حتي در شطحياتي كه در گفت‌وگوهای تنهايي دارد؛ ناقض نبوت باشد. به نحو اغلبي، چنين به شريعتي نگريسته نشد و فراگير نشد. اساسا نبايد كسي را با اين‌گونه برچسب‌ها از گردونه معرفت حذف كرد و هيچگاه نبايد به اين بحث‌ها دامن زد تا جامعه از داد و ستد علمي محروم نشود.

درباره گفت‌وگوهاي تنهايي شريعتي مطلبي به خاطر داريد كه حالات وي در آن به خوبي نمايان باشد؟ ـــ بله، به خاطر دارم در گفت‌وگوهاي تنهايي، در جايي برخي از احوال خويشتن را بر آفتاب مي‌افكند و تعابيري همچون شنيدن صداي زنگ و جرس را در خود احساس مي‌كند. این تعبیر یادآور اين بيت حافظ است كه: كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست/ آنقدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد.

آيا علوم انساني و علوم اسلامي شريعتي باعث تناقض در افكار او نمي‌شد؟ ـــ شريعتي بيشتر به مثابه يك ايدئولوگ سعي مي‌كرد تا منابع فرهنگي ما را تصفيه كند و ابزارهايي درخور يك مبارزه انقلابي به دست مخاطبين خود دهد. به اين معنا شريعتي قطعا يك آكادميسين و محقق نبود و اين البته بدین معنا نیست كه آشنایی وي با آموزه‌هاي ديني را نفی كنم.

به‌طور كلي آيا انديشه ديني شريعتي بر انديشه غربي شريعتي مي‌چربيد يا بالعكس يا بينابين بود؟ ـــ با هر دوي اين گفتمان‌ها به نحو نه‌چندان عميقي آشنا بود. نه غور عميقي در سنت اسلامي داشت و نه غور عمیقی در سنت غربي انجام داد. حالت متوسطي را در انديشه شريعتي مي‌توان يافت. قدري كلام مي‌دانست و قدري فلسفه، كمي بيشتر تاريخ اسلام مي‌دانست و قدري مهارت در تفسير داشت و عرفان. ازسوي ديگر با جامعه‌شناسي جديد، آشنايي متوسطي داشت. هيچ‌كدام از اين مطالب، مانع از متفكر شدن كسي نمي‌شود چون همان‌گونه كه گفتم، بارقه‌ها و اخگرهاي معرفتی- اگزیستانسی عديده‌اي داشت. اما فضل وي را به گواهي آثارش باید متوسط ارزيابي کرد.

و درنهايت علت ماندگاري شريعتي چيست؟
ـــ هنرمند بود در ابراز درد، مفهوم‌ساز توانمندی بود. داشتن زندگي كمابيش جذاب و اسرارآميز، قلم سحاري كه داشت، كاريزمايي بودن شخصيتش، خلوصي كه در وي ديده مي‌شد، پیش چشم دیگران قرار دادن احوال اگزيستانسياليستي‌اش كه در گفت‌وگوهاي تنهايي و كوير آمده كه كمتر روشنفكري به آنها پرداخته است، همه و همه قدر و منزلت يك فرد را مي‌افزايد.

در گفت‌وگوهاي تنهايي با انساني مواجه هستيم كه كمابيش شخصيت خود را درمقابل مخاطب عريان كرده و اين امر به مخاطب احساس صميميت مي‌دهد و فاصله‌ها را با او كم مي‌كند. شريعتي يك انسان اصيل بود با همان تعريفي كه اگزيستانسياليسم از انسان اصيل دارد. پيش‌بيني مي‌كنم مانا و پایا باشد.

حرف دل

 

 در باغ « بی برگی » زادم؛

و در ثروت « فقر » غنی گشتم؛

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم؛

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم؛

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم؛

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم؛

و از « دانش » ، طعامم دادند؛

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند؛

و از « مهر » نوازشم کردند؛

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم؛

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم؛

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

امامت علی  ع

امامت و نصب علي بر خلافت ، بدان گونه كه در ذهن عموم شيعه منعكس است ، منطق تشيع علوي نيست ، ملاك امامت ، نسب نيست ، خويشاوندي و سيادت نژادي نيست ، ارزشهاي انساني و فضيلتهاي شخصي امام است ، يعني علي امام است ، نه به خاطر اينكه پسر عموي پيغمبر است ، شوهر زهراست ، از بني هاشم است ، يا به اين علت كه از طرف خدا يا پيغمبر« منصوب » است ، بلكه تنها به خاطر اينكه:

« علي » است .

وصايت پيغمبر معلول امامت علي است ، نه علت آن!

همه حرف من بر سر امامت در تشيع علوي همين بوده و هست و با تحريك عوام و تهمت و دشنام و هياهو و توطئه و تكفير آن دسته هاي معلوم هم از اين عقيده نميگذرم ، هر چند به خاطر اينكه فهم آن براي عوام كم فهم دشوار است به سادگي آن را تحريف  كنند و مرا به بي ايماني نسبت به امامت و تشيع متهم كنند ، بكنند.

اگر تشيع ، آن چنان است كه آنها مي گويند و عمل مي كنند- كه من نه تنها ابايي ندارم از اينكه بدان معتقد نباشم ، بلكه به خاطر عشقي كه به اين « خاندان » دارم ، و با ايماني كه به حسين و ارادت شگفتي كه به فاطمه ، و نمي توانم وصف كنم كه چه احساسي به علي ؟- وظيفه دارم كه با تمام زندگي ام با آن مبارزه كنم و اين مسئوليت هر « انسان علني » در « جامعه اموي » است ، هر چند نامش شيعي !

سخنان معلم شهید،دکتر علی شریعتی

 

* «اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه‌ای را بالا برد.»

* «ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.»

* «ابراهیم ‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»

* «هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.»

* «مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.»

* «,وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.»(پس از شهادت)

* «از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.»


* «آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.»

* «آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.»

* «میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قلة عظمت به اعماق دره پرت کرده‌اند.»

* «زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.»

* «ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.»

* «دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایة هنر خویش ساخته‌اند.»

* «بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن»

* «انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته»

* «سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.»

* «در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌است که افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام»

* «نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است»

 

* «آن«امانت»که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کردو از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت...«مسئولیت ساختن خویش»است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می‌گیرد!...(هبوط)»

 

* «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد، می‌گریند»

* «در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید .»

 

* «حسین بیشتر از آب تشنهٔ لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»

 

* «برای شناختن هر مذهب باید خدایش را، کتابش را و پیغمبرش را و بهترین دست پرورده‌هایش را دید و شناخت.(فلسفهٔ انسان)»

 

* «در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.»

 

* «در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است.(فلسفهٔ انسان)»

 

* «آگاهی "نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد.(فلسفه انسان)»

 

* «در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می‌کند و اینکه عشق و عقل هر دو باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.»

 

* «کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می‌رود.»

 

* «به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور می‌تازد ... با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد»

 

* «اگر می‌خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید»

 

*  سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست‌های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می‌توانی نوشت.

 

 

* جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می‌بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می‌بینیم.

 

* بشر» یک بودن است و «انسان» یک شدن.

 

* مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.

 

* آگاهی اگر چه به رنج ، ناکامی و بدبختی منجر شود ، طلیعه راه و طلیعه روشنایی ، طلیعه نجات بشریت است ،… از جهلی که خوشبختی ، آرامش ، یقین و قاطعیت می‌آورد ، هیچ چیز ساخته نیست.(

* پیروزی یکروزه به دست نمی‌آید ، اما اگر خود را پیروز بشماری ، یکباره از دست می‌رود.

 

* انسان به میزانی که می‌اندیشد ، انسان است، به میزانی که می‌آفریند انسان است نه به میزانی که آفریده‌های دیگران را نشخوار می‌کند.

 

* باید دانست که بزرگترین معلم برای به دست آوردن استقلال و شخصیت ملی خودش دشمنی است که استقلال و شخصیت ملی اش را از او گرفته‌است.

 

* عرفان دری است به دنیای دیگر ، که باید باشد و هنر، پنجره‌ای به آن دنیا است

* انتظار آمادگی است نه وادادگی

 

* علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته‌است ، واقعیتی بر گونه اساطیر و انسانی است که هست از آنگونه که باید باشند و نیست

 

* آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند

 

* اسلام علی بر این سه پایه استوار است : مکتب، وحدت ، عدالت

 

* توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند و روشنفکر به ایمان

 

* شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌کشد رسوا می‌کند.

 

* چه فاجعه‌ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می‌گیرد و به دستی شرع را سپر.

 

* تقلید نه تنها با تعقل سازگار نیست ، بلکه اساسا کار عقل این است که هرگاه نمی‌داند ، از آنکه می‌داند تقلید می‌کند و لازمهٔ عقل این است که در این جا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند.

 

* لازمهٔ توحید خداوند ، توحید عالم است و لازمهٔ توحید عالم توحید انسان است.

* وقتی عشق فرمان می‌دهد ، محال سر تسلیم فرو می‌آورد.

* عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن ، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.

 

* وارد کردن علم و صنعت ، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص ، همچون فرو کردن درخت‌های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.

* فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می‌شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.

 

* هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمی‌شود ، دشمن زنده کننده دشمن است ، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ می‌کند ، دوست است یا دشمنی که در جامعه ، دوست، خودش را نشان می‌دهد.

* هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.

 

* جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری

 

* از تنهایی به میان مردم می‌گریزم و از مردم به تنهایی پناه برم

 

* آنان که «عشق» را در زندگی «خلق» جانشین «نان» می‌کنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را «زهد» گذاشته‌اند.

 

* مردی بوده‌ام از مردم و میزیسته‌ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تا ریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج‌های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم ، بیگانه با این «بودن»!

 

* هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

 

* چه قدر ایمان خوب است! چه بد می‌کنند که می‌کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می‌گویند ، دروغ ، نمی‌فهمند و نمی‌خواهند ، نمی‌توانند بخواهند.

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟

اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته‌ای صرف توان کرد ؟

اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟

اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟

و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟

و من در شگفتم که آنها که می‌خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

 

*درشگفتم که سلام اغاز هر دیداری است ولی در نماز پایان است شاید بدان معناست که پایان نماز اغاز یک دیدار است

عشق از دیدگاه دکتر شریعتی


عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه  سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد .

عشق در غالب دل ها ، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها  بر خلاف غریزه هاهر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت : که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش  روز و روزگار را دستی نیست .

عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید .

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و  استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است . دنیایش دنیای دیگری است . عشق جوششی یکجانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از   انفجار این صاعقه است که در پرتو رو شنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی  و نا آشنا یی پس از عشق درد کوچکی نیست .

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند . دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد . و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به  چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف  همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد  . دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند.

عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن  و اندیشیدن نیست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

غرب

 

چقدر ایم قفس برایم تنگ است.

من تاب تنگنا ندارم !

کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد

و جد مرا از گورش نجات داد و برد ؟

به آسمان برد

به جانب غرب برد ،

آه ! کی خواهد رسید ؟

که بیاید و فرزند او را نیز

که در این تنگنای گور رنج می برد ، رها کند

نجاتش دهد و به جانب غرب برد ،

به جانب آزادی ،

به سوی افق های باز و آزاد و مهربان.

غرب ، ای بهشت موعود ما !

آیا به نجات من هم می اندیشی ؟

دکتر علی شریعتی

سخنان پند آموز دکتر شریعتی

 

زندگی چیست ؟
زندگی چیست ؟اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم  اگه عشق نیست چرا عاشقیم ؟

حق و باطل
اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست

قضاوت

ای خدای بزرگ به من كمك كن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن كسی قضاوت كنم, كمی با كفش های او راه بروم

انسانیت

انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا كه هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد

بگذار تا شیطنت عشق...

خدایا اضطراب های بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم بر روح ام عطا كن و لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

سلام

در شگفتم كه سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست كه پایان نماز ، آغاز دیدار است 

هست و نیست

در بی كرانه زندگی دو چیز افسونم كرد: آبی اسمان كه می ببینم و می دانم نیست و خدایی كه نمی بینم و می دانم هست

تهمت و دروغ

تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میكند وعامی انرا میپذیرد

چگونه زیستن

خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت

شهرت

خدایا شهرت منی را كه میخواهم باشم قربانی منی را كه: میخواهند باشم نكند

اصلاح فكر

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دكتر علی شریعتی پرسید:
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دكتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فكر زن را اصلاح كنید او خود تصمیم میگیرد كه چه لباسی برازنده اوست

آدمی

عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف می كنند كه سر می روند اما كافی است كمی صبر كنی بعد می بینی كه از نصف لیوان هم كمترند

شناخت

حتی خداوند نیز دوست دارد كه بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است كه احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را. مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است

انسان

انسان عبارت است از یك تردید. یك نوسان دائمی. هر كسی یك سراسیمگی بلاتكلیف است

مثنوی

احساس می كنم در این مثنوی بزرگ طبیعت مصرع هایی ناتمامیم . بودنمان انتظار یك بیت شدن

خدا

خداوندا من با تما م كوچكیم یك چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است كه من دارم و تو نداری

اندیشه

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

پشتكار

برای شناكردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حركت كند

چهره دل

هر كس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم

عقل

خدایا هر كه را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر كه را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟

دنیا رو نگه دارید

می خواستم زندگی كنم ، راهم را بستند
ستایش كردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !


زنده بودن

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم كه سالها به اجبار خواهیم خفت

حسین
در عجبم از مردمی كه خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می كنند و بر حسینی می گریند كه آزادانه زیست و آزادانه مرد

حقیقت

انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را كه می گوید حقیقت داشته باشد

معنای زندگی

زندگی چیست ؟ نان . آزادی . فرهنگ . ایمان و دوست داشتن

خوشبختی

برای خوش بخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن

زندگی چیست؟؟

 دنیا را بد ساخته اندكسی را كه دوست داری، تو را دوست نمی دارد. كسی كه تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است  و این تمام زندگیست و زندگی یعنی این...

ای...
ای زینب: نگو در كربلا بر تو چه گذشت! بگو ما چه كنیم؟

خدایا
خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارك
تا هرچه را كه تو دیر می خوای زود نخواهم
وهرچه را كه تو زود می خوای دیر نخوام

دوست داشتن

كسی را كه دوستش می دارید شما را دوست نمی دارد...كسی كه شما را دوست می دارد شما او را دوست نمی دارید...كسی كه شما دوستش می دارید و او نیز شما را دوست می دارد , به رسم و آئین روزگار هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

مذهب

مذهب شوخی سنگینی بود كه محیط با من كرد و من سال ها مذهبی بودم بدون آنكه خدایی داشته باشم

دوست داشتن

دوست داشتن خیلی بهتر از عشق است. من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترین قله های عشق پایین نمی اورم


ارزش


ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست كه برای نگفتن دارد

انسان...

انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف كدام یك می روی

عشق

دكتر شریعتی:من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالاترین قله های عشق پایین نمی آورم...

گناه

بیا گناه كنیم جایی كه خدا نباشد...

انسانیت

انسان به اندازه ای كه برخوردارتر است انسان نیست بلكه انسان به اندازه ای كه خود را نیازمند تر حس می كند انسان است

حسرت مرگ

خدایا! به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای كه برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

خوشبختی

لحظه ها را گذراندیم كه به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنكه لحظه ها همان خوشبختی بودند

تنهایی

حتی اگر تنهاترِین تنهایان باشم باز هم خدا با من است.او جبران تمام نداشتن های من است...

شرافت

شرافت مرد هم چون بكارت یك دختر است اگر یكبار لكه دار شد دیگر جبران پذیر نیست

كمال

انسان به اندازه ای كه به مرحله انسان بودن نزدیك می شود ،احساس تنهایی بیشتری می كند

قسمتی از نیایش های دکتر شریعتی

 

خدایا !

رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ،

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم

تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ،

نه از آنان که پول دین را میگیرند

و برای دنیا کار می کنند.

 

خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند

خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.

خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن

خدایا ! آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.

خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.

خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.

خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.

خدایا ! مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.

خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئی ام بیفزای.

خدایا ! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.

خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است

بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

خدایا ! به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟

آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟

یا شناخت مسمی ها؟

و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟

خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.

 

خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند.

 

روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان

ای آزادی...

 

 تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو

یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

 و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

 اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

« دکتر علی شریعتی »

(خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰)