دکتر شریعتی در این متن در توصیف ابوذر چهره ی محبوبش چنین میگوید :

15 آذر سالروز شهادت حضرت ابوذر  ( 32 ه ق ) 

« قلم من با افتخار غرور آمیزی بر روی این صفحات می لغرزد زیرا ، قهرمانی را که در این داستان نقاشی می کند ، رقاصه ی پیست رقصی که میکوشد تا تماشاچیانش را از شهوت به جوش آورد نیست ، شاعری که در هوای عفن یک میخانه یا در کنار منقلی ستونهای ضخیم دود را به سقف می فرستد نیست ، عروسک هایی که پیرلویس ساخته است نیست .

یاران وفادار کاباره های زیر زمینها و پس کوچه های محلات بد نام پاریس نیست .

داستان عشق های گندیده ای که از هولیوود الهام می گیرد ، سرگذشت طنازان اثیری و عشوه گر جزیره ی کاپری که از همه سوی جهان ، شکمهایی را به سوی خویش میخواند که در زیر هر یک فاضلابی از شهوت نصب لست نیست .

پوست بدن نرم و مرمرین ستاره ی طنازی که هر صبح در وان شیر می خوابد ، چهره ای که کرمهای معطر بر آن برقی از چربی زده است ، لرزش هوس انگیز ران و پستانی که به صدها نویسنده نام و نان بخشیده است نیست .

قهرمان این داستان فرزند غیور صحراست ، فرزند صحرای مغروی است که با همه ی تنگدستی و عسرت ، همواره عار داشته است که ، حتی آسمان بر او اشک ترحم بارد ، فرزند صحرایی است که ، بر کرانه ی دریاها نشسته است و قرن ها از سر غرور در زیر آتش خورشید تشنه مانده ، برای آشامیدن آب ، سر به دریا نیز فرود نیاورده است .

چهره ی گندمگون و آفتاب زده ای است که خشونت صحرا در آن نقش بسته ، پوست چروکیده ای است همچون پاره ی چرمی ، در زیر آفتاب جزیره ، خشکیده و سیاه گشته است ، قامت باریک و بلندی است که بار رنج ها و سختی های بیابان اندکی آن را خمیده است ، سینه ی لاغر و استخوانی ای است که مردی و پایداری از آن می تراود ، و دو چشم دلیر شیری است که از لهیب آتش صحرا ، برای خویش ، دو نگاه ساخته است .

این داستان سر گذشت تند بادی است که در میان قبیله ای طغیان کرده و در صحرای خلوتی فرو

 نشست ........

........ سر گذشت مردی از غفار است . »

 

..... و اما جمله ی پایانی ، دکتر علی شریعتی می گوید  : هم نشین نیک

 از تنهایی بهتر است و تنهایی از هم نشین بد بهتر ، مالی را به امانت

بسپاری بهتر از آن است که مهر و موم کنی و مهر و موم کنی بهتر از آن

 است که کسی را متهم سازیم .

خلاصه ای از کتاب ابوذر دکتر شریعتی

آری شعری که تاروپودش را شکنجه وافتخار یک شاعر مغرور در پای دیوارهای بلند زندان و در زیر نگاه های وحشی دژخیم بافته است زیبایی و شرفی را داراست که اشعاری که معمولا در پای منقل وافور وپشت میز یک مشروب فروشی نطفه اش بسته می شود همواره ازآن محروم است.


سرگذشت مردی از غفار ،تندبادی که در میان قبیله ای طغیان کرد و در صحرای خلوتی فرو نشست.نام اصلی او "جندب جناده"،کنیه ی وی "ابوذر" و از قبیله ی غفار.برادرش انیس و مادرش رمله بود.


با دیدن پیامبر احساس کرد عطشش رفع شده و در تیرگی قلبش سپیده دمی از آفتاب ایمان دمیده است.


ابوذر وقایع دوران خلفا را می دید و دیگر طاقت تحمل این اوضاع را نداشت و در برابر عثمان به قیام برخاست و در این راه هم کشته و شهید شد.(در صحرای ربذه)


پاسکال می گوید:‹ دل دلایلی دارد که عقل را به آن دسترسی نیست و به وجود خدا دل گواهی می دهد نه عقل،و ایمان از این راه به دست می آید.›


ابوذر هم چنانکه پاسکال معتقد است،خدا را از راه دل شناخته و سه سال پیش از آنکه پیغمبر را ملاقات کند پرستش کرده است.


ابوذر:ای معاویه!اگر این کاخ را از پول خود می سازی اسراف است و اگر از پول مردم خیانت.


ای عثمان ! گدایان را تو گدا کردی و ثروتمندان را تو ثروتمند ساختی.


ابوذر در تمام جنگ های بعد از خندق با پیغمبر شرکت می کرد.در جنگ بنی لحیان و ذی قرد با پیغمبر شمشیر زد و در سال ششم هجری پیغمبر برای جنگ بنی مصطلق بیرون رفت و ابوذر رادر مدینه جانشین خود ساخت.او با ام ذر که یکی از اصحاب پیغمبر بود ازدواج کرد و پس از ازدواج زندگی در کنار اصحاب صفه را ترک گفته و برای سکونتش در خارج مدینه بر روی تلّی خیمه ی کوچکی زد.


مناظره ی ابوذر و پیامبر(ص):


1- نماز چیست؟ بهترین قانون است،چه زیاد برگزار شود چه کم.


2- برترین اعمال کدام است؟ ایمان به خداوند بزرگ و جهاد در راه او.


3- کدامیک از مؤمنین مسلمان تر است؟کسیکه مردم از دست و زبانش ایمن باشند.


4- کدام بخشش بهتر است؟بخشش مرد کم بضاعتی که از دسترنج خود به فقیر کمک کند.


5- بر دانشم بیفزای؟- قرآن بخوان ، با خواندن قرآن ترا در زمین نوری است و در زمین یادی.


- از خنده ی بسیار بپرهیز که دلت را می میراند و روشنی چهره ات را می برد.


- جز در خیر خاموش باش زیرا سکوت شیطان را از تو می گریزاند ودر دینت تو را یاری می کند.


- حق را بگو اگر چه تلخ باشد.


- آنچه را می دانی که در خود داری بر دیگران عیب مگیر.نسبت به کاری که خود نیز مرتکب شده ای مردم را سرزنش مکن.


ای ابوذر ! هیچ خردی چون تدبیر و هیچ پارسایی چون خودداری و هیچ نیکویی چون نیکخویی نیست.


کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و مرد با نخستین درد آغاز می شود و من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.