علی، حقیقتی بر گونه اساطیر  (بخش ۴ ) دکتر علی‌ شریعتی

‫‫و این سخنی است که از زمان ارسطو است، که همه آثارِ هنری از نقاشی، از موسیقی، از مجسمه سازی، و از همه آثارِ هنری و ادبی، دو نوعند : یا‬ ‫آثارِ فُکاهی هستند که اینها آثارِ مُبتذل و پَست و معمولی روزمره هستند. یا آثارِ مُتعالی و انسانی و خوب هستند، که اینها آثارِ غم انگیز، و تِراژدی‌اند؛‬ ‫چرا تِراژدی متعالی است؟ چرا؟ برای اینکه ساخته آن احساس انسان است در حالتی که دچارِ یک غم بزرگ شده و آن غم، کمبودِ این عالم ـ که در آن‬ ‫گرفتار است ـ و غم دور ماندن از آن نمیدانم کجایی که مال آنجا هست، میباشد.‬
‫از این دغدغه، از این اضطراب و از این کمبود، دو جِلوه در تاریخ میبینیم: یکی "هنر" است و یکی "مذهب". هنر، عبارت است از پنجره‌ای از این‬ ‫عالم به آن عالم مطلق‌ها و مقدسها و زیبایی‌های زیبا و مقدس و مُتعالی؛ و مذهب، دری است به طرف آن عالم. یعنی انسان همواره احساس میکرده‬ که در این اطاقی که زندگی میکند، این اطاق شایستگی او را ندارد. درست است که بسیاری از نیازهای او را این اطاق و این خانه برآورده میکند ولی‬ ‫در ذهنش یک عالم بزرگتر، یک فضای عظیم‌تر، و یک آسمان افراشته‌تر بوده و هست و همیشه دغدغه آنجا را داشته و غم ماندن در این خانه را، این‬ ‫تلاش دائمی و این غم دائمی و فعالیت و کوشش دائمی برای تَوَسل، تَقَرّب، شناختن و نجات از این خانه همواره در انسان هست و بوده. در هر انسان،‬ ‫در هر مذهب، در هر نژاد، در هر قبیله، در هر دوره‌ای و در هر زمانی پیش از تاریخ و بعد از تاریخ، من آثارِ دقیق و شواهدِ دقیق دارم، خوب، گاه به‬ ‫صورت هنر میساخته؛ هنر اصلاً از اینجا پیدا شده: از احساس کمبود پیدا شده.‬

‫هنر عبارت است از خلق، آفرینش: هر آفریدنی زاییدهٔ احساس کمبود و نیاز به آن چیزی است که در این عالم نیست و من می‌آفرینم که اگر میبود‬ ‫احتیاجی به آفریدن نبود. ما اگر همیشه از دَر و دیوار سمفونی میشنیدیم، هیچ وقت سمفونی نمی‌ساختیم، چنان که هیچ وقت ما آب نمیسازیم چون‬ ‫آب هست. اگر که زیبایی وجود داشت ما این همه تلاش برای ساختن زیبایی نمی‌کردیم؛ بنابراین من به زیبایی‌هایی احتیاج دارم که در این عالم نیست‬ اما به وسیله خلق هنری می‌آفرینم. به "سخن گفتن"ای، غیر از سخن گفتن روزمره‌ام، احتیاج دارم و چون این سخن گفتن روزمره همه احساسهای‬ ‫مرا کفایت نمیکند دست به خلق زبان خاصی به نامِ شعر میزنم. و چون همه اشکالی که در این عالم هست، کفایت زیبایی پرستی و زیبایی شناسی، و‬ ‫نیازِ مرا به زیباییها نمیدهد، دست به خلق زیبایی‌هایی که در این عالم احساس میکنم که نیست و من به آنها احتیاج دارم میزنم و می‌آفرینم. بنابراین‬ ‫هنر عبارت است از پنجره‌ای از این خانه مُحقر که انسان شریف در آن گرفتار شده به طرف آن نمیدانم کجایی که همه خواسته‌ای مطلق ما در آنجا‬ ‫است. چرا؟ برای اینکه هنر معتقد است که، یک مبنای عمیق فلسفی ندارد، یک مبنای احساسی دارد: در این خانه من گرفتارم، این خانه زشت است،‬ ‫این خانه نسبی است، این خانه به من کمبود میدهد، این خانه زیبایی‌های لازم را ندارد، بنابراین من پنجره را باز میکنم به طرف آن بیرون، آن عالم‬ ‫‫بالاتر و ماوراءتر و زیباتر از این خانه. اما مذهب "در" را از این خانه باز میکند تا انسان را از این خانه ـ خانه‌ای که خاک است ـ بیاورد بیرون، و در این‬ ‫راهی که اسمش مذهب است ببرد تا خدا! تا خدا!! بنابراین مذهب عبارت است از یک نجات معقول از اینجایی که من در آن احساس غربت میکنم، و‬ ‫هنر عبارت است از اشباعِ کاذب نیازهایی که من دارم و در این خانه نمی‌یابم.‬

‫انسان خودش را در این عالم زندانی احساس میکرده و هر کس انسان‌تر است، احساس زندانی بودن در او بیشتر است؛ دلیلش اینست که از زمان‬ ‫ارسطو تا حال، تِراژدی و آثارِ غم انگیزِ هنری و ادبی آثارِ متعالی هستند. خودِ ما وقتی که به مسایل روزمرهٔ معمولی پَست نزدیک ـ یعنی‬ ‫دنیایی ـ میپردازیم احساس شَعَف، نشاط، و امثال اینها داریم؛ در آن حالتی که یک انسان به پایکوبی و بِشکَن و جفتک و... میپردازد، در حالت خیلی‬ ‫معمولی و در یک احساس بسیار مبتذل است. اما وقتی که احساس عمیق در او به وجود می‌آید و یک تأمل بسیار عمیق در او به وجود می‌آید، همواره‬ ‫با یک "غم" توأم است. با یک اضطراب، اضطراب لطیف اما بی‌نهایت عمیق، توام است! اینست که آثارِ غم انگیز، آثارِ متعالی است و اینست که ما غم را‬ ‫دوست داریم، و هر انسان متعالی‌تر، آثارِ هنری غم انگیز را بیشتر دوست دارد. چرا؟ اگر فیلمها را، اگر پیِِسها را، اگر شعرها را بگذاریم و تقسیم‌شان کنیم ‫به مُبتذل و متعالی، تمامِ آثاری که متعالی، آثارِ زیبا و آثارِ عمیق و انسانی هستند غم انگیزند، اما تمامِ آثارِ پَست و مُبتذل، بدون استثناء، همواره آثارِ‬ ‫نشاط انگیز هستند. چرا ما دوست دارِ یک شعرِ غم انگیز هستیم؟ چرا انسانهایی که متعالی هستند، تصنیف‌های شاد را هیچ وقت مطالعه نمیکنند، و‬ ‫بیشتر آثارِ شعری اندوهگین را مطالعه میکند؟ در تمامِ اروپا آمار گرفته شده: فیلمهای کُمِدی را بیشتر افرادِ مبتذل، و افرادی که از لحاظ فرهنگ پایین‬ ‫هستند، میروند و مشتریش هستند، ولی آثارِ غم انگیز را نُخبه‌ها، و کسانی که از لحاظ فرهنگ بالاتر هستند میروند. برای همین هم هست که وقتی‬ ‫میخواهند فیلمها را به کشورها صادر کنند، فقط آثارِ کمدی را به کشورهایی که از لحاظ فرهنگ در سطح پایین هستند، میبرند، و برای آنهایی که از‬ ‫سطح فرهنگ بالاتر هستند، آثارِ غم انگیز را میبرند. چرا ما پاییز را دوست داریم؟ به خاطرِ اینکه در آنجا احساس پایان میکنیم، یعنی آن دردِ دائمی‬ ‫ِ‬‫نجات را در غروب بیشتر احساس میکنیم و احساسهای عمیقتر، غروب را بیشتر با خودشان خویشاوند میبینند.‬

‫این انسان که به هر شکل دارای چنین حالتی است، خودش را زندانی این زندان احساس میکرده، برای اینکه دردِ اسارت در این زندان را در خودش‬ ‫تخفیف بدهد، زندان را بر گونه خانه خودش می‌آراید، یعنی هنر! گاه در تلاش باز کردن در است برای نجات از این زندان، برای رفتن به وطن خودش و خانه‬ ‫خودش؛ این تلاش، مذهب است. بنابراین مذهب و هنر زاییدهٔ یک احساس و یک فطرت هستند و برای همین هم هست که همواره در طول تاریخ، هنرها‬ ‫بدون استثناء در آغوش مذهب بوده‌اند. این سخن مال تاریخ علم است، مال تاریخ هنر است، و این سخن را برای اولین بار دورکِیم از لحاظ جامعه شناسی‬ ‫مشخص کرده که چه جور همه هنرها، اصولاً جزیی از مذهب بوده، بدون استثناء. حتی هنرِ دِکوراتیو، یعنی تزیین ساختمان، مال مذهب است، مال وقتی‬ ‫است که بشر هنوز خانه نداشته و بیابان گَرد بوده، ولی او آثارِ مقدسش را که جنبه مذهبی برایش داشته، در یک جایی، شکاف کوهی، که خیلی‬ ‫زیبا درست میکرده، در آنجا محفوظ نگه میداشته، مِحراب برایش درست میکرده، تزیین میکرده، رنگ میکرده و آنها را زیبا نشان میداده. بنابراین‬ ‫هنرِ معماری و هنرِ تزیین ساختمان قبل از اینکه انسان خانه بسازد، برای رفع نیازِ مذهبی‌اش به وسیله مذهب به وجود آمده، چرا که هنر و مذهب ـ هر‬ ‫دو ـ خویشاوندِ هم هستند: یکی برای تخفیف دردش، جواب فریبنده‌ای به انسان میخواهد بدهد (این زندانش را در خانه‌اش درست کند، در آن خانه‌ای که‬ ‫میدانم آنجا زندان من است و مثل اینکه این جوری باید باشد)، و یکی تلاش برای نجات از این زندان است یعنی مذهب.‬

‫آن وقت، در طول تاریخ، انسان، برای رفع این نیازِ خودش (غیرِ از مذهب، که گفتم باز کردن درِ این زندان است برای نجاتش، و نشان دادن سرمَنزلی‬ ‫است که این سرمنزل به طورِ خودآگاه یا ناخودآگاه در طول تاریخ همواره او را متزلزل داشته و بی‌تاب نجات میکرده) و برای جبران کمبودی که در این‬ ‫عالم احساس میکرده، همواره دست به ساختن و دست به آفرینش و خلق می‌زده، حتی ذهنی. یکی از راههایی که از تَجلی‌های اساسی انسان برای رفتن‬ ‫از این جا، و برای جبران احساس کمبود در اینجا میباشد، کمال مطلوب ساختن است. کمال مطلوب ساختن یعنی چه ؟ این کمال مطلوبها را‬ ‫خودش نمی‌شناخته، آنقدر فرهنگ نداشته که جا و تصویرِ کمال مطلوبها را، به صورت مشخص بفهمد؛ اما این حالت او که مال اینجا نیست و نیازهای‬ ‫متعالیتر دارد که عالم از برآوردنش عاجز است، ذهن و اندیشه او را وادار میکرده که کمالهای مطلوب فرضی را در ذهنش خلق کند. برای این کار،‬ داستان میساخته که این داستان سازی از ابتدای تاریخ تا همین الان وجود دارد. چرا داستان میسازد؟ چرا در داستان قهرمانان یا حوادثی خلق میکند ‫که در این عالم چنان حوادثی یا چنان قهرمانانی یا چنان روابطی ممکن نیست وجود داشته باشد؟ برای اینکه آنچه همواره انسان را سیر میکند، و آنچه‬ ‫که همواره در تزلزل و در اضطراب و در آرزویش بوده، مطلق است. مطلق چی؟ زیباترین زیبا، پُر جلال‌ترین جلال، عظیمترین عظمت، بی مرگی، خُلود و‬ ‫جاودانگی (همیشه این تزلزل انسان به این چیزها و به این معانی است)، عشق پاک مطلق بدون آلایش به هیچ آلودگی، محبت و فداکاری در حدِ مطلق،‬ ‫قهرمانی بی شکست، قهرمان بی شکست در حدِ مطلق، پاکی و پارسایی مطلق که هرگز به هیچ ضعفی و پلیدی‌ای ممکن نیست آلوده بشود، بی نهایت‬ ‫بودن، مطلق بودن، کاملترین و کامل مطلق ـ انسان مطلق ـ بودن؛ اینها همه، همواره معانی‌ای بوده که او را وسوسه میکرده و او را بی‌تاب میکرده و‬ ‫او را از جنس خودش میدانسته و همیشه در آرزوی رفتن به طرف این مطلق‌ها و برخورداری از این مطلق‌ها بوده. اما آنچه که میدیده، پلید بوده: اگر‬‫عشق بوده آلوده به پلیدی بوده و او عشقی را نیاز دارد که به هیچ پلیدی و هوسی و انحرافی آلوده نمیشود، بنابراین داستان میسازد: آن جور عشقی‬ ‫که میخواهد باشد و نیست. یکی از این راهها (این است که) تصویرِ عالم ایده‌آلاش را می‌سازد، یعنی شهری، یا جامعه‌ای که آن بهترین شهر و بهترین و‬ عالی‌ترین جامعه است: "اوتوپیا"، شهرِ خیالی، میسازد. این شهرِ خیالی از زمان افلاطون هست و تا همین الان هم میسازند. شهری را که ممکن نیست‬ ‫روی زمین تحقق پیدا کند، در ذهنش میسازد. همواره شهرِ خیالی میساخته. در تمامِ فرهنگهای بشری بهشت وجود دارد: بهشت عبارت است از یک‬ ‫زندگی ایده‌آل و مطلق که در هیچ فرهنگی نیست که نیست. اصولاً اعتقاد به بهشت جزءِ فطرت انسان است، اعتقاد به مدینه فاضله، جزءِ فطرت انسان‬ ‫است. منتهی در تصورِ آن که چه جور هست، به میزان فرهنگ، معنویت و کمالش، نوع و شکل بهشتش فرق میکرده و اِلا در اینکه باید این زندگی،‬ ‫یک زندگی بالاتر و هم جنس او داشته باشد، هیچ کس شک نداشته.‬

‫بزرگترین جلوهٔ انسان، جلوهٔ این روح و این احساس خاص انسان که همواره در ذات فطرتش بوده، اساطیر است. اساطیر عبارت است از مجموعه‬ ‫شخصیتها، مجموعه مَظاهر، مجموعه زندگی‌ها، مجموعه احساس‌ها، مجموعه پیوندها و پیوستگی‌ها و روابط انسانی در حدِ اعلای کمال، که چون در‬ ‫روی زمین این اساطیر وجود نداشته برای ِاشباعِ آن نیاز و دلهرهٔ دائمی و وسوسه دائمی و آرزوی دائمی‌اش در ذهنش میساخته، و بعد همین سمبلها‬ ‫را، همین مَظاهر را، همین رَبّ‌النوع‌ها را، و همین الهه‌ها را میپرستیده.‬

‫بنابراین نتیجه‌ای که میخواستم از این بحث امشب بگیرم و، با کمال معذرت، این را ناچار در نیمه باید رها کنم برای دنباله بحث در شب بعد،‬ ‫اینست که این بدون استثناء مربوط به یک مذهب خاص نیست، به یک فرهنگ خاص و تمدن خاص نیست، مربوط به انسان است: همواره احساس کمبود‬ ‫در این عالم می‌کرده؛ این احساس کمبود، احساس غربت در این عالم را به وجود آورده؛ این احساس غربت، اضطراب و غم را در او به وجود آورده؛ این‬ ‫احساس کمبود و غربت، وطن را، و آن غیب را در ذهن او بیدار کرده (به آن جایی که من مال آنجا هستم اما نمیدانم کجاست)، چه جور جایی است، ولی‬ ‫به هر حال مال اینجا نیستم)؛ و این اضطراب دائم هنر را برای جبران کمبودی که در این عالم احساس میکند به وجود آورده؛ و نقش و رسالت مذهب‬ ‫برای پاسخ گفتن به این کمبودها و نجات او از این غربت در تاریخ و نشان دادن راه برای انسان، برای نجاتش از این غربت به وطنش بوده است.

یکی‬ ‫از راه‌هایی که نشان میدهد انسان دائماً مضطرب است، غمگین است، احساس کمبودِ دائمی در هستی میکند ـ ولو به خدا، مثل سارتر، معتقد نباشد‬ ‫ناچار به این معتقد هست ـ این است که انسان از این عالم بزرگتر است و انسان همواره مطلق دوست است، مطلق پَرست است و همواره دغدغه دست‬ ‫یافتن و داشتن مَظاهرِ کمال‌های مطلوب مطلق را ـ در همه ابعادِ معانیش ـ داشته، و این احساسش در هنر، در نقاشی، در ادبیات، در همه فرهنگ‌ها و‬ ‫در همه مذهب‌ها، در طول تاریخ کاملاً مُتجلی است و یکی از چهره‌های تَجلی چنین احساسی که انسان داشته، اساطیر است که این انسان غریب را وادار‬ ‫میکرده تا احساس تلخ زیستن در این عالم تنگ را و عالم اندک را با ستایش و پرستش دنیای اساطیر و دنیای خدایان و رَبّ‌النوع‌های معانی مأورایی که‬ ‫در این عالم وجود ندارد و بدان نیازمند است، تَخفیف بدهد.‬

‫فردا شب خواهم گفت که چه جور در طول تاریخ همه فرهنگ‌ها و همه نژادهای عالم، انسان در همه مرحله‌های مختلف زندگی تاریخی‌اش ـ از‬ ‫گیلگَمِش تا سارتر، از انسان بَدوی قبل از تاریخ تا انسان متمدن امروزِ اروپا ـ در تلاش ساختن اساطیر است، و این اساطیر چه نقشی در زندگی معنوی‬ ‫انسان داشته و در این داستان علی کیست.‬

‫والسلام.‬

آری اينچنين بود برادر!

برای یکبار تجربه کنید زیبایی کلام شهید دکتر شریعتی  
 
 آری اینچنین بود برادر  

برادر! علی خویشاوند آن مردم پیام آور بود و در محراب عبادت " الله" کشته شد. خود پیش از من و خانواده اش پیش از خانواده من و پیش از خانواده برده ها و ستمدیده های تاریخ نابود شدند و خانه اش پیش از خانه ما به نام سنت جهاد و زکات غارت شد. و قرآن پیش از آنکه وسیله ای شود برای بازچاپیدن من، بازنابودی من، بازبیگاری من بر سر نیزه شد و علی را شکست.

عجبا! این بود که بعد از پنج هزار سال مردی را یافتم که از خدا سخن می گفت اما نه برای خواجگان، برای بردگان نیایش می کرد، نه همچون بود که به " نیروانا" برسد یا نه همچون راهبان که مردم را بفریبد یا نه همچون پارسایان که خود را به خدا برساند، نیایشی در آستان " الله" در آرزوی رستگاری " ناس".

مردی یافتم; مرد جهاد، مرد عدالت; عدالتی که اولین قربانی عدالت خشن و خشکش، برادرش بود، مردی که همسرش که همسر او بود و هم دختر آن پیام آور بزرگ همچون خواهر من کار می کرد و رنج می برد و محرومیت و گرسنگی را چون ما با پوست و جانش می چشید و می چشد.

 


آری اینچنین بود برادر(دانلود+)

نويسنده
دکتر علی شریعتی

توضیح فریادی در شب ستم ،حقیقه العشق یا مونس العشاق،نظام بردگی، تمدن یعنی دشنام و نفرت

رمز عبور

www.tarikhema.ir

00000 حجم دانلود کتاب

725 کيلوبايت (KB)

قالب کتاب
PDF - پي دي اف
 
 
دانلود فایل صوتی این سخنرانی
 
 
متن کامل این سخنرانی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه نوشته

علی تنهاست

ابتدا از حضارِ محترم، خانمها و آقایان، باید عذر بخواهم به دلیل اینکه من در مقامی ایستاده‌ام که باید از علی سخن بگویم و این نهایت عَجز و شرمندگی‬ ‫است و علاوه بر آن، من یک سخنران یا خطیب نیستم، بلکه یک معلم ساده‌ام و خواه نا خواه لَحن سخنم همچون لحن سخن یک معلم در کلاس است و ‫بنابراین شاید متناسب با چنین مجلس پُر‌شکوهی نباشد.‬

 ‫اما فکر میکنم که ما بیش از هر چیز به تعلیم نیازمندیم، و حتی پیش از تبلیغ، به معرفت و آشنایی علمی نیاز داریم.‬

 ‫اشتباهِ بسیاری از روشنفکران به خصوص در کشورهای راکد این است که می‌پندارند با علم و تکنیک جدید میتوان جامعه مترقی و آزاد داشت، در صورتی که‬ بینایی و آگاهی و دانش اعتقادی و ایدئولوژیک است که جامعه را حیات و حرکت و قدرت میبخشد. وارد کردن علم و صنعت در یک اجتماعِ بی‌ایمان و ‫بی‌ایدئولوژی مشخص همچون فرو کردن درختهای بزرگ و میوه‌دار است در زمین نامساعد و در فصل نامناسب.‬

 ‫اما در عین حال آنچه را که ما فاقدِ آنیم ایمان و قدرت ایمان نیست، بلکه عدمِ معرفت درست و منطقی و علمی به مسائلی است که بدان ایمان‬ ‫داریم.‬

 ‫یکی از بزرگترین مسائلی که در تاریخ و جامعه ما مطرح است اسلام و تشیع میباشد که بسیاری از ما بدان معتقدیم، اما آن را به درستی نمیشناسیم.‬

 ‫به مذهبی ایمان داریم که آشنایی درست و منطقی از آن نداریم. مثلاً به علی به عنوان یک امام، یک مردِ بزرگ، یک اَبر مَردِ حقیقی، و به عنوان کسی‬ ‫که همه احساسها، تَقدیسها و تجلیلهای ما را به خود اختصاص داده، اعتقاد داریم و همیشه در طول تاریخ، بعد از اسلام، ملت ما افتخارِ ستایش او را‬ ‫داشته است. اما متأسفانه آن چنان که باید و شاید او را نشناخته است. زیرا بیشتر به ستایش او پرداخته است نه شناختن او. از این روست که امروز باید‬ ‫بیشتر به سخنی گوش دهیم که علی را به عنوان یک انسان بزرگ، یک رهبر، یک امام و یک سر مشق میشناساند.‬

 

ادامه نوشته

‫اما ارزشهای انسانی علی کدام است؟‬

 

 ‫آنچه که تا کنون شاید آن چنان که باید درباره او طرح نشده، مسأله تنهایی علی است. اصولاً انسان یک موجودِ تنهاست، در تمامِ قصه‌ها، در تمامِ‬ ‫اَساطیرِ انسانی، در تمامِ مذاهب بشری، در طول تاریخ، تنهایی انسان به انواعِ گوناگون و زبانهای گوناگون بیان شده که "رنج انسان، تنهایی اوست در‬ ‫این عالم". این تنهایی چراست؟‬

 ‫اریک فروم میگوید:‬ ‫"تنهایی زاییده عشق است و بیگانگی". راست است!‬

 ‫کسی که به یک معبود، به یک معشوق عشق میورزد، با همه چهره‌های دیگر بیگانه میشود و جز در آرزوی او نیست. خود به خود وقتی که او نیست،‬ ‫تنها می‌ماند، و کسی که با افراد و اشیاء و اجزاءِ پیرامونش بیگانه است، مُتجانِس نیست و با آنها تفاهمی ندارد، تنها می‌ماند، احساس تنهایی میکند.‬

 ‫انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیک‌تر میشود، احساس تنهایی بیشتری می‌کند.‬

 ‫می‌بینیم اشخاصی که عمیق‌ترند، اشخاصی که دارای روح برجسته‌تر و ممتازتر هستند، از آنچه که توده مردم هوس روزمرّه‌شان است و لذت عمومی‌شان،‬ ‫بیشتر رنج میبرند، و یا میبینیم کسانی را، که به میزانی که روح در آنها اوج میگیرد و اندیشه متعالی پیدا میکنند، از جامعه و زمان فاصله می‌گیرند‬ ‫و در زمان تنها میمانند.‬

 ‫شرح حال نوابغ را اگر بخوانیم، میبینیم که یکی از صفات مشخص این نوابغ، تنهایی‌شان در زمان خودِ آنها است. در زمان خودشان مجهول‌اند،‬ ‫غریب‌اند و در وطن خویش بیگانه‌اند، و آنها را، اثرشان را، سخنانشان را و سطح اندیشه و هنرشان را، آیندگان بهتر می‌توانند بفهمند.‬

 ‫در همه فلسفه‌ها و مکتب‌ها انسان موجودی است تنها و از تنهایی رنج میبرد و به میزانی که انسان‌تر میشود و تکامل پیدا میکند، از اشتراک در‬ عواطف و احساسات و ابتذال روزمره‌ای که بر جمع و بر عام حکومت میکند فاصله می‌گیرد و مجهول‌تر میشود.‬

 ‫یکی از عواملی که انسان را در جامعه‌اش تنها میگذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردم همه میشناسند، تشنه ماندن اوست در کنارِ جویبارهائی ‫که مردم از آن می‌آشامند و لذت میبرند. گرسنه ماندن اوست بر سرِ سفره‌ای که همه خوب میخورند و سیر میشوند. روح به میزانی که تکامل مییابد‬ ‫و به آن انسان متعالی‌ای که قرآن از آن به نامِ قصه آدم یاد میکند، میرسد، تنهاتر میشود.‬

 ‫چه کسی تنها نیست؟ کسی که با همه، یعنی در سطح همه است، کسی که رنگ زمان به خود میگیرد، رنگ همه را به خود میگیرد و با همگان‬ ‫تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود، به هر شکلش و هر بُعدش، مُنطبق است.‬

 ‫این آدم، احساس تنهایی و احساس تک بودن و مجهول بودن نمیکند، چرا که از جنس همگان است.‬ ‫او در جمع است، با جمع میخورد و میپوشد و میسازد و لذت میبرد.‬

 ‫احساس خلاء مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرّگی وجود دارد نمیتواند سیرش کند.‬

 ‫احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق، که عکس‌العمل این گریز است، او را به طرف آن کسی که می‌پرستدش و‬ ‫با او تفاهم دارد میکشاند، به آن جایی که جای شایسته اوست و متناسب با شخصیت او.‬

 ‫احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد میکند، قویتر و شدیدتر و رنج‌آورتر میشود.‬

‫دردِ انسان، دردِ انسان مُتعالی، تنهایی و عشق است.‬

 ‫ِ‬‫و می‌بینیم علی (به همان میزانی که میشناسیم)، همان علی که می‌نالد و دائماً فریاد میزند و سکوتش دردآور است، سخنش دردآور است و‬ ‫همان علی که عمری شمشیر زده، جنگها کرده، فداکاری‌ها نموده و جامعه‌ای را با قدرت و جهادش، پِی ریخته و به وجود آورده است، در هنگامی که این‬ ‫نهضت پیروز شده، او در میان جمع یارانش تنها است، و بعد می‌بینیم که نیمه شبهای خاموش، مدینه را ترک میکند و سر در حلقومِ چاه مینالد.‬

 ‫آن همه یاران، آن همه همرزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پیغمبر ـ هیچ کدام ـ برای علی تفاهمی به وجود نیاورده است: در سطح ‬‫ِ‬‫هیچ کدام از آنها نیست؛ میخواهد دردش را بگوید، حرفاش را بزند؛ گوشی نیست، دلی نیست، تَجانسی نیست.‬

 ‫در یَثرب، یعنی شهری و جامعه‌ای که به شمشیرِ او و سخن او پِی ریخته شده، هیچ آشنا نمی‌بیند و نیمه شب به نخلستان پیرامون شهر میرود و در‬ دل تاریک و هراسناک شب به اطرافش نگاه میکند که کسی متوجه او نشود!‬

 ‫رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه و در برابرِ نگاه‌های پَست و پلید و احساس او در روح‌های بسیار آلوده‬ ‫و اندک و تَنگ قرار گیرد. چنین روحی در چنان حالی، همیشه هراسناک است که این نگاه‌ها، این فهم‌ها و این روح‌ها او را ببینند، بفهمند و بشناسند.‬

 ‫به قول یکی از نویسندگان: "روزها شیر نمی‌نالد"!‬

 ‫در برابرِ نگاهِ روباهان، در برابرِ نگاهِ گرگها و در برابرِ نگاهِ جانوران، شیر نمی‌نالد؛ سکوت و وقار و عظمت خویش را بر سرِ شکنجه‌آمیزترین دردها‬ ‫حفظ میکند. اما، تنها در شبها است که شیر می‌گرید: نیمه شب به طرف نَخلستان میرود؛ آنجا هیچ کس نیست، مردم راحت آرمیده‌اند، هیچ دردی‬ ‫آنها را در شب، بیدار نگاه نداشته است؛ و این مردِ تنها، که روی این زمین خودش را تنها مییابد، با این زمین و این آسمان بیگانه است، و فقط رسالت و‬ ‫وظیفه‌اش او را با این جامعه و این شهر پیوند داده، پیوندِ روزمرّه و همه روزه.‬

 ‫ولی وقتی که به خودش برمی‌گردد، می‌بیند که تنها است؛ به نخلستان میرود، و هراسان است که کسی او را در آن حال نبیند، که شیر در شب‬ می‌گرید و تنهایی.‬

 و باز برای اینکه ناله او به گوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاهِ آلوده‌ای نیالاید، سر در حلقومِ چاه فرو میکند و میگرید.‬

 ‫این گریه از چیست!؟‬

 ‫افسوس که گریه او یک معما برای همه است، زیرا حتی شیعیان او نمیدانند علی چرا میگرید.‬

 ‫از اینکه خلافتش غصب شده؟ از اینکه فَدک از دست رفته؟ از اینکه فلانی روی کار آمده؟ از این که او از مقامش.... ؟، از اینکه ... ؟، از ... ؟ واقعاً‬ ‫که چنِدش آور است !‬

 ‫یک روح تنها در دنیایی که با آن بیگانه است، در جامعه‌ای که دائماً در آن زندگی می‌کند، اما نتوانسته خودش را در سطح آن جامعه و سطح اسلامِ‬ ‫قبایلی یاراناش پایین بیاورد و نتوانسته خودش را با آن بَند و بَست‌ها و با آن کِشش‌ها و با آن خود خواهی‌ها و با آن سطح دَرکی که یاران پیغمبر از اسلام‬ داشته‌اند مُنطبق کند، تنها مانده است... و می‌نالد.‬

 ‫علی همان طور که فلسفه‌ها میگویند، مینالد، به خاطرِ اینکه انسان است، و به خاطرِ اینکه تنها است.‬

 ‫این حرفی که میزنم، هم مذاهب به آن معتقدند، و هم مردی مانند "سارتر"، که اصولاً به مذهب و خدایی معتقد نیست، انسان را یک بافته جدا، یک‬ ‫تافته جدا بافته میداند و میگوید: همه موجودات یک جور ساخته شده‌اند؛ اول ماهیت آنها ساخته شده و بعد وجودشان، به جز انسان که اول وجودش‬ ‫ساخته شده و بعد ماهیتش.‬

 ‫می‌بینیم که سارتر هم که به خدا اعتقاد ندارد، معتقد است که انسان یک عنصرِ کاملاً ممتاز از عالَم مادی است و بیگانه با آن و انسان هر چه از مرحله‬ ‫حیوانی و نیازهای غریزی که طبیعت بر او تحمیل کرده دورتر میشود، در طبیعت تنهاتر میشود و گرسنه‌تر و تشنه‌تر، و علی یک انسان مطلق است.‬

 ‫علی در طول تاریخ، تنها انسانی است که در ابعادِ مختلف و حتی متناقضی که در یک انسان جمع نمیشود قهرمان است. هم مثل یک کارگرِ ساده،‬ ‫که با دستش، پنجه‌اش و بازویش خاک را میکند و در آن سرزمین سوزان بدون ابزار قَنات می‌کـَند، و هم مانندِ یک حکیم می‌اندیشد، و هم مانندِ یک‬ ‫عاشق بزرگ و یک عارف بزرگ عشق می‌ورزد و هم مانندِ یک قهرمان شمشیر میزند، و هم مانند یک سیاست‌مدار رهبری میکند، و هم مانندِ یک معلم‬ ‫اخلاق، مَظهر و سرمَشق فضائل انسانی برای یک جامعه است. هم یک پدر است، و هم یک دوست بسیار وفا دار، و هم یک همسرِ نمونه.‬

 ‫چنین انسانی و در چنین سطحی معلوم است که در دنیا تنها است؛ چنین انسانی در جامعه‌اش و در برابرِ یاران همرزمش که عمری را در راهِ عقیده‬ ‫کار کرده‌اند، با پیغمبر صادقانه شمشیر زده‌اند، مبارزه کرده‌اند، به ایمان پیغمبرشان ایمان دارند، اما در اوج اعتقاد و ایمان و اخلاصشان به پیغمبر و‬ ‫اسلام، قبیله را فراموش نکرده‌اند، خودخواهی را فراموش نکرده‌اند، مقام را نتوانسته‌اند آگاهانه و یا ناخودآگاه از یاد ببرند و اخلاص مطلق و یک دست‬، ‫همچون علی شوند. او در میان یارانش، که سالیان دراز با هم در یک فکر و یک راه کار کرده‌اند و شمشیر زده‌اند، تنها است. علی قربانی خویشاوندِ‬ ‫پیغمبر بودن است، زیرا در جامعه قبایلی عرب، روابط قبیله‌ای نیرومندتر از اسلام است: هنوز جامعه به طورِ خودآگاه یا ناخودآگاه نمیتواند تحمل کند‬ ‫که هم پیغمبر از بنی‌هاشم باشد و هم جانشین او؛ در این صورت برای بنی‌تمیم و بنی‌عدی و بنی‌زهره چیزی نخواهد ماند و این "بنی"ها و "ابناء" از‬ ‫میان خواهند رفت!‬

 ‫یک مورخ و یک جامعه شناس میفهمد که چه میگویم.‬

 ‫بنابراین یکی از عواملی که علی قربانی آن میشود و تنها میماند، خویشاوندی او با پیغمبر است؛ اگر از خانواده پیغمبر نبود شانس بیشتری برای‬ ‫موفقیت میداشت. علی کسی بود که هیچ پیوندی با جامعه یثرب نداشت، مگر شمشیرهایی که به خاطرِ حق زده و رنجها و خطرهایی که به خاطرِ حقیقت‬ ‫کشیده و همین شمشیرها او را تنها گذاشته؛ بنابراین علی در مدینه تنها است.‬

 ‫از این دردناک‌تر اینکه، علی در میان پیروان عاشقش نیز تنها است! در میان امتش، که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخش را به علی‬ ‫سپرده است، تنها است. او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک مَعبود و یک ِاله می‌پرستند، اما نمی‌شناسندش و نمیدانند که کیست، دردش چیست،‬ ‫حرفش چیست، رنجش چیست و سکوتش چراست؟‬

 ‫در زبان فارسی ما هنوز نهج البلاغه‌ای که مردم بخوانند، وجود ندارد! تنهایی مگر چیست؟‬

 ‫از تئاترنویسی مانندِ بِرِشت، حداقل پنج اثر که به فارسی بسیار خوب ترجمه شده می‌توان نام برد، از نویسندگان معمولی همه جای دنیا آثارِ مُتعدد‬ ‫و فراوان به بهترین نثر و چاپ منتشر شده، اما هنوز پس از گذشت قرنها، سخن علی به زبان فارسی‌ای که نسل ما بخواند و بفهمد وجود ندارد و هنوز‬ ‫ملتی که تمامِ هستی‌اش را در راهِ عشق علی نثار کرده، از او کلمه‌ای و سخنی درست نمی‌شناسد.‬

 ‫این است که علی در میان پیروانش هم تنها است؛ اینست که علی در اوج ستایش‌هایی که از او میشود مَجهول مانده است.‬

 ‫دردِ علی دو گونه است: یک درد، دردی است که از زخم شمشیرِ ابن مُلْجم در فَرق سرش احساس می‌کند، و دردِ دیگر دردی است که او را تنها در‬ ‫نیمه شب‌های خاموش به دل نخلستان‌های اطراف مدینه کشانده... و به ناله درآورده است. ما تنها بر دردی میگرییم که از شمشیرِ ابن مُلْجم در فرقش‬ ‫احساس میکند.‬

 ‫اما، این دردِ علی نیست؛‬ ‫دردی که چنان روح بزرگی را به ناله آورده است، "تنهایی" است، که ما آن را نمیشناسیم!‬

 ‫باید این درد را بشناسیم، نه آن درد را؛‬

که علی دردِ شمشیر را احساس نمیکند،‬

 و... ما‬

 ‫دردِ علی را احساس نمی‌کنیم!

مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟

باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است.

« دکتر علی شریعتی »

( اسلام شناسی ، ص ۵۸۷ )

علی کسی است که نه تنها با اندیشه و سخنش ، بلکه با تمام وجود و زندگی اش به همه  ی دردها و نیازها و همه ی احتیاج های چند گونه بشری در همه دوره ها پاسخ می دهد .

« دکتر علی شریعتی »

( ما و اقبال ، ص ۳۸ )

شب قدر از کلام دکتر شریعتی

‌بسم الله الرحمن الرحيم

 اناانزلناه في ليله القدر

و ماادريك ما ليله القدر

ليله القدر خير من الف شهر

تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر

سلام هي حتي مطلع الفجر »


« ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر

و چه ميداني كه شب قدر چيست؟

شب قدر از هزار ماه برتر است

فرشتگان و آن روح دراين شب فرود مي‌آيند

به اذن خداوندشان از هر سو

سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان مي‌شكافد! »

 

 

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!


ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!


نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!


همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.


اين شب قدر است.


شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند.


اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!


شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!


و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!


شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود.


سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟


شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!


هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!


آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

 

م. آثار ۲ -  خودسازي انقلابي

امام علی ع  

امام علی(ع)، بی کرانه‏ترین شکوه خلقت است که تا ابد، تلألؤ نورش روشنایی بخش هستی است.

به جز از علی (ع) که گوید به پسر که قاتل من   چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا   .

 

به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را 
به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را 
به نماز آخرینش چه گذشت من ندانم 
که ندای دعوت آمد شه ملک لافتی را 
همه اهل بیت عصمت زسرا برون دویدند 
ابتا و واعلیا بنمود پر فضا را 

 

*************************************************************************************

در پیام اسلام نخستین چه دیدند؟ایمان، عدالت و رهبری .

 و این سه ،شعار همه توده های بشری ، در عصر ماست .
مبارزه ای که امروز در جهان در گیر است بر سر این سه اصل .
و این سه هدف ، در یک تن ، تجسم انسانی یافته است :

علی!

« اسلام علی » ، بر این سه پایه استوار است .
« بودن علی » ، تفسیر عینی و رهبری مردم است .
و « زندگی علی » ، در سه فصل تقسیم شده است :

بیست و سه سال جهاد برای « مکتب » ، بیست و پنج سال صبر و تحمل برای « وحدت » ، و بلاخره ، پنج سال نبرد ، برای « عدالت ». و این سه شعار همه توده های مسلمان ، در عصر ماست .
حضرت علی (ع) می فرماید : برای وجود امدن ظلم دو نفر مسئولند : یکی ظالم است و دیگری انکه ظلم را می پزیرد.

با همکاری این دو است که ظلم پدید می آید ، وگرنه ظلم یکطرفه نمی تواند وجود بیاید . ظالم در هوا نمی تواند ظلم کند ، ظلم تکه آهنی است که در زیر چکش ستمگر و سندان ستم پزیر شکل می گیرد.


سخن گفتن درباره علی (ع) بی‌نهایت دشوار است، زیرا به عقیده من، علی (ع) یك قهرمان یا یك شخصیت تاریخی تنها نیست. هر كس درباره علی (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسی كند، خود را نه تنها در برابر یك فرد، یك فرد برجسته انسانی در تاریخ می‌بیند، بلكه خود را در برابر معجزه‌ای و حتا در برابر یك مساله علمی، یك معمای علمی «‌این خلقت» احساس می‌كند. بنابراین درباره علی (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن می‌آید، درباره یك شخصیت بزرگ سخن گفتن نیست، بلكه درباره معجزه‌ای است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاریخ متجلی شده است.
علی (ع) یكی از شخصیت‌های بزرگی است كه به نظر من بزرگترین شخصیت انسانی است (پیغمبر (ص) را باید جدا كرد كه رسالت خاصی دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته می‌بود، بدشناخته‌تر است كه كیست، محققین او را برای اولین بار می‌شناختند.

گاه علی (ع) را كه توی این جنگ‌ها یك قهرمان شمشیرزن است، توی شهر یك سیاستمدار پرتلاش حساس است و توی زندگی یك پدر و یك همسر بسیار مهربان و بسیار دقیق است و یك انسان زندگی است و در همه ابعادش می‌بینیم، تاریخ می‌گوید، تنها در نیمه‌ شب‌ها، توی نخلستانهای اطراف مدینه می‌رفته و نگاه می‌كرده كه كسی نبیند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو می‌برده و می‌نالیده! هرگز، من نمی‌توانم قبول كنم كه رنج‌های مدینه و رنج‌های عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامی و حتا یارانش، این روحی را كه از همه این آفرینش بزرگ‌تر است وادار به چنین نالیدنی بكند، هرگز!

درد علی (ع) خیلی بزرگ‌تر است و آن درد خیلی باید درد نیرومندی باشد، كه این روح را این اندازه بی‌تاب بكند! مسلما این همان درد انسانی است كه خود را در این عالم زندانی می‌بیند، انسانی است كه خود را بیشتر از این عالم می‌بیند و احساس خفقان در این عالم می‌كند.

مسلما هر كسی كه انسان‌تر است، پیش از آنچه هست در خود نیاز احساس می‌كند، انسان است، این است كه می‌بینیم علی (ع) قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاكی روح در حد اساطیر و تخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن در حد نمونه‌های اساطیری است، نمونه عالی عدل خشك دقیقی است كه حتا برای مرد خوبی مانند عقیل ـ برادرش - قابل تحمل نیست، نمونه اعلای تحمل است در جایی كه تحمل نكردن، خیانت است و نمونه اعلای همه زیبایی‌هایی است و همه فضایلی است كه انسان همواره نیازمندش بوده و ندانسته.

علی (ع) نه تنها امام است، در طول تاریخ هیچ شخصیتی با این امتیاز را نداشته كه یك خانواده امام (ع) است، یعنی خانواده اساطیری است، خانواده‌ای كه پدر علی (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسین (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زینب (س) است.

چهرهایی كه می‌خواهم، در قرن بیستم، به عنوان سمبل و تجسم یك ایدئولوژی مطرح و عنوا كنم، دارای این خصوصیات است. البته این كامل‌ترین خصوصیاتش نیست، اما اساسی‌ترین آنهاست

علی (ع) نخستین نسل در انقلاب اسلامی، علی (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پیغمبر (ص) و علی (ع)، علی (ع) مظهر جهاد و رهبری جنگ، علی (ع)، ‌مرد سیاست و مسؤولیت اجتماعی، علی (ع) مرد كار یدی، كشاورزی و تولید، علی (ع) ‌مظهر نثر و شعر علی (ع) بهترین سخنور و سخنگو، علی (ع) ‌فیلسوف، علی (ع) مظهر بینش‌ها و ابعاد متضاد، علی (ع) ‌زهد انقلابی و عبادت، ‌تكیه بر عدالت، علی (ع) تساوی در مصرف، علی (ع) امام و مظهر حقیقت‌ها و ارزش‌ها، علی (ع) نفی مصلحت به خاطر حقیقت، نفی شخصیت، علی (ع) انسان‌دوستی.

درد علی (ع) دو گونه است: یك درد، دردی است كه از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌كند و درد دیگر دردی است كه او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردی می‌گرییم كه از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌كند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی كه چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است كه ما آن را نمی‌شناسیم!

باید این درد را بشناسیم، ‌نه آن درد را كه علی (ع) درد شمشیر را احساس نمی‌كند و ... ما درد علی (ع) را احساس نمی‌كنیم.

ما ملتی كه افتخار بزرگ انتصاب به علی (ع) و مكتب علی (ع) را داریم و این بزرگترین افتخار تاریخی است كه می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه، امیدی است كه می‌تواند به وسیله آن نجات پیدا كرده، ‌به آگاهی، بیداری، حركت و رهایی برسد، اما در عین حال می‌بینیم كه با داشتن علی (ع) و با داشتن «عشق به علی» هم نرسیده‌ایم!

در صورتی كه «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل كردن» شروع می‌شود و این مرحله‌ای است پس از شناخت و پس از عشق.

بنابراین ما یك ملت «دوستدار علی (ع) » ‌هستیم، اما نه «شیعه علی (ع) »‌! چراكه شیعه علی (ع) همچنان كه گفتم علی (ع) ‌وار بودن، علی (ع) ‌وار اندیشیدن، علی (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علی (ع) ‌وار زیستن، علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت كردن است
علی (ع) از زبان دکتر علی شریعتی


«علي(ع) نيازهايي كه در طول تاريخ، انسانها را به خلق نمونه هاي خيالي، به خلق الهه ها و رب النوع هاي فرضي مي كشانده، در تاريخ عيني اشباع مي كند. اين رب النوع ها به انسان نشان مي دادند كه هر احساسي و هر استعداد انساني تا اين حد مي تواند رشد كند و انسان هايي كه تا آن حد هيچ كدامشان نمي توانستند رشد كنند، اين را به عنوان يك سرمشق، يك چيزي كه بايد به آن برسيم، يك عظمت و درجه اي كه نمونه زندگي ما و وجهه نظر ما و مسير حيات و تكامل ما بايد باشد، به ما نشان مي دادند، علي(ع) در تاريخ نشان مي داده و نشان داده و از همه شگفت تر، همه استعداد هايي را كه ما ناچار در همه اساطير و در رب النوع هاي مختلف مي ديديم، در يك اندام عيني جمع كرده است.
در جنگ، خونريزي و بي باكي و نيرومندي شديدي را كه مانند يك رب النوع اساطيري مي جنگد نشان مي دهد كه نياز انسان را به قهرماني سيراب مي كند و در كوچه در برابر يك يتيم، چنان ضعيف و چنان لرزان و چنان پريشان مي شود كه رقيق ترين احساس يك مادر را به صورت اساطيري نشان مي دهد.
در مبارزه با دشمن چنان بي باكي و چنان خشونت به خرج مي دهد كه مظهر خشونت است و شمشيرش مظهر برندگي و مظهر خونريزي و مظهر بي رحمي نسبت به دشمن است و در داخل خانه از او نرمتر و از او صبورتر و از او پرگذشت تر ديده نمي شود. علي(ع) وقتي مي بيند اگر بخواهد براي احقاق حق خودش شمشير بكشد، مركز خلافت اسلامي و مركز قدرت اسلامي متلاشي مي شود، ناچار صبر مي كند، يك ربع قرن صبر مي كند و با شرايطي و در وضعي زندگي مي كند كه درست احساس زندگي پرومته در زنجير را در انسان به وجود مي آورد، اما به خاطر انسان اين زنجير را خودش براندامش مي پيچد.

من از كلمه «امام»، معني يك رهبر سياسي يا حتي اجتماعي يك جامعه را نمي فهمم، من از كلمه «امام»، همان معني را مي فهمم كه انسانيت در طول تاريخ خودش براي داشتن نمونه هاي اعلاي فضائل انساني اي كه در عالم نبوده و نمي ديده و بدان نيازمند بوده، در ذهن خودش اين نمونه هاي عالي را مي ساخته و اين نمونه هاي عالي به عنوان سرمشق و الگو برايش وجود داشته و دوست مي داشته و مي پرستيده، به عنوان نمونه هاي اعلايي كه بالاتر از خاك و بالاتر از انسان هاي واقعي هستند.
علي(ع) يك «امام» است كه مي خواهد به تاريخ و انسان نشان دهد كه شما كه نيازمند به نمونه هاي اعلاي فضائل بي نقص، فضائل مطلق بوديد و بعد نمونه هاي اينها را در ذهنتان به عنوان قهرمانان برجسته مطلق مي ساختيد، براي اينكه سرمشق زندگي ايده آلتان باشد، من همه آن نمونه ها و همه آن فضائل را در يك فرد انساني محقق كرده ام. معني «من كتاب ناطقم» اين است.


 علی     سخنور بزرگ تاریخ اسلام

 

علي  سخنور بزرگ تاريخ اسلام است ، در نهج البلاغه  او كلمات قصار و خطبه هاي طوال  و سخناني كه در زيبايي بي نظير است ، بسيار مي توان يافت  . اما عميق ترين و پر معني ترين  و به خصوص زيباترين  و بالاخص بليغ ترين جمله اي كه  در سراسر عمرش گفته است ، همان بيست و پنج سال صبر و سكوت دردناك  او است  !  چه بسيارند كساني كه  هميشه حرف مي زنند بي آنكه چيزي بگويند و چه كم اند كساني كه حرف نمي زنند اما بسيار مي گويند .

 

 

                                        مجموعه آثار 13 / ص  388

استادم علی است . مرد بی بیم و بی ضعف و پرصبر

علي ، مردي كه در حالات و جذبه هاي درونيش  يك روح فارغ از  هستي را به ياد مي اورد و در معراج هاي معنويش ‌ راه هاي اسمان  را از راه هاي زمين بهتر مي شناسد  ،  چنين  روحي شب  تا صبح خواب ندارد كه : در نقطه دور دست از جامعه اسلامي ، يك انساني گرسنه  بخواب رفته  . يك روحي كه در برابر مساله گرسنگي در جامعه  ، حتي گرسنگي يك فرد در يك نقطه از زمين  ، اين قدر حساس است  ، درست مثل اينكه رهبر مردم  دوست مادي است كه جز به اصالت  زندگي مادي مردم  نمي انديشد .

 

از ان بعد ديگرش يك حكيم سوخته خلوت و سكوت ودرون است كه  گويي به همه اين عالم نمي انديشد .

اين مرد شمشير و سخن ، عشق و انديشه ، مردي كه از شمشيرش مرگ مي بارد  و از زبانش وحي ، اين مرد ،يك الگوي ايده آل انساني است ......

بعد قهرماني علي به صورت تجسم و تجلي و سمبل جوانمردي  و فتوت و پهلواني  در يك قشر ديگر از جامعه ، جداگانه و بي رابطه  با بعد عرفانيش رشد كرد .

بعد حكمت و قرآن شناسي اش به صورت يك منبع و سر چشمه تفسير و شناخت اسلام  و حديث  و مبناي معارف اسلامي  و ايماني  رشد كرد. بعد  انديشه اش به عنوان يك مظهر  تفكر و سخن و علم رشد كرد .

بعد سياسيش به عنوان مظهر عدالتخواهي  و حق طلبي و حتي  خداي عدل و حق تا سر حد الوهيت  در ميان توده هاي ستمديده تاريخ رشد كرد .

مي بينيم علي ماند ، اما تكه تكه ، اسلام ماند  اما  جزء جزء شده .....

 

                            مجموعه آثار 5 / ص  31    30

غدیر از دیدگاه دکتر شریعتی

...علي (ع) مرد شمشير و سخن و سياست است. احساسي به رقت يك عارف دارد، و انديشه‌اي به استحكام يك حكيم. در تقوا و عدل چندان شديد است كه او را در جمع ياران - حتا در چشم برادرش عقيل - تحمل‌ناپذير ساخته است. آشنايي دقيقه و شاملش با قرآن، قولي است كه جملگي برآنند. شرايط زندگي خصوصي‌اش، زندگي اجتماعي و سياسي‌اش و پيوندش با پيغمبر (ص) ، و به‌ويژه سرشت روح و عميقي كه در زير احكام و عقايد و شعاير يك دين نهفته است و غالبا از چشم‌هاي ظاهربين پنهان مي‌ماند، از نزديك آشنا كرده و احساسش و بينشش با آن عجين شده است. وي يك وجدان اسلامي دارد، و اين جز اعتقاد به اسلام است.
در طول 23 سالي كه محمد (ص) نهضت خود را در صحنه روح و جامعه آغاز كرده،
علي (ع) همواره درخشيده، همواره در آغوش خطرها زيسته است و يك بار نلغزيده است. يك‌بار كمترين ضعفي از خود نشان نداده است.
آنچه در علي (ع) سخت ارجمند است، روح چندبعدي اوست. روحي كه در همه ابعاد
گوناگون و حتا ناهمانند قهرمان است. قهرمان انديشيدن و جنگيدن و عشق ورزيدن، مرد محراب و مردم. مرد تنهايي و سياست، دشمن خطرناك همه پستي‌هايي كه انسانيت همواره از آن رنج مي‌برد و مجسمه همه آرزوهايي كه انسانيت همواره در دل مي‌پرورد.
... علي (ع)، چه كسي مي‌تواند سيماي او را نقاشي كند؟! روح شگفتي با چند
بعد، مردي كه در همه چهره‌هايشان به عظمت خدايان اساطير است. انساني كه در همه استعدادهاي متفاوت و متناقض روح و زندگي قهرمان است. قهرمان شمشير و سخن، خردمندي و عشق، جانبازي و صبر، ايمان و منطق، حقيقت و سياست، هوشياري و تقوي، خشونت و مهر، انتقام و گذشت، غرور و تواضع، انزوا و اجتماع، سادگي و عظمت. انساني كه هست از آن گونه كه بايد باشد، و نيست. در معركه‌هاي خونين نبرد، شمشير پرآوازه‌اش صفوف دشمن را مي‌شكافد و به بازي ‌مي‌گيرد. سياه خصم همچون كشتزار گندم هاي رسيده در دم تيغ دو دمش بر روي هم مي‌خوابد و در دل شب‌هاي ساكت مدينه همچون يك روح تنها و دردمند كه از خفقان زيستن بي‌طاقت شده است و از بودن به ستوه آمده، بستر آرامش را رها مي‌كند و در پناه شب - كه با علي سخت آشنا و مانوس و محرم است - از سايه روشن‌هاي آشناي نخلستان‌هاي ساكت حومه شهر، خاموش مي‌گذرد و سر در حلقوم چاه مي‌برد، و غريبانه مي‌نالد. زنداني بزرگ خاك، عظمتي كه در زيستن نمي‌گنجد. روح آزادي كه سقف سنگين و كوتاه آسمان برسينه‌اش افتاده است و دم زدن را بر او دشوار كرده است.
او كه از شمشيرش مرگ مي‌بارد و از زبانش شعر، هم زيبايي دانش را مي‌شناسد
و هم زيبايي خداوند. هم پروازه‌هاي انديشيدن را و هم تپش‌هاي دوست داشتن را. خون‌ريز خشمگين صحنه پيكار، سوخته خاموش خلوت محراب. او: ويرژيل” دانته“ است، و رستم ”فردوسي“ است و شمس مولاي روم و...
چه مي‌گويم!! مگر با كلمات مي‌توان از علي (ع) سخن گفت؟! بايد به سكوت گوش
فراداد، تا از او چه‌ها مي‌گويد؟! چه او با علي (ع) آشناتر است...! علي (ع) خود محمد (ص) ديگري است، و شگفت‌تر آن كه: در سيماي علي (ع)، محمد (ص) را نمايان‌تر مي‌توان ديد».