( فرازهایی از وصیتنامه دکتر شریعتی )

اما ... آدم باش

( فرازهایی از وصیتنامه دکتر شریعتی )

امروز دوشنبه، سیزدهم بهمن ماه ، پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم وبرای چهارشنبه، جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد ازظهردرفرودگاه حاضرشوید که هشت بعد ازظهراحتمال پروازهست( نشانه ای از تحمیل مدرنیسم قرن بیستم، بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند) گر چه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است، چه خواهد بود؟

... اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعرهیجان آور، لذت زیباییهای احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه درعمر لذت می برند و چه گاو انسانهایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می شوند . من اگر خودم بودم وخودم، فلسفه می خواندم وهنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و دیگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار باید برای خانواده ام کار می کردم و برای زندگی آنها زندگی می کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان، که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم

... فرزندم! تو می توانی" هر گونه بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هرانتخابی باید انسان بودن نیزهمراه باشد وگرنه دیگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خدا است و انسان و دیگر هیچ کس، هیچ چیز، انسان بودن یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد( به خود و جهان) و می آفریند( خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق . این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پایمال می شود انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می خواهی باشی باش،اما... آدم باش.

اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ " شدن" انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی که ایران را دیده باشی، و گرنه کور رفته ای، کربازگشته ای، افریقا مصراع دوم بیتی است که، مصراع اول اروپا است... .  واقعیت، خوبی و زیبایی، در این دنیا جز این سه هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد، نخستین با اندیشیدن، علم. دومین با اخلاق، مذهب. و سومین با هنر، عشق می تواند تو را از این هر سه محروم کند. و نیز می تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره ای بگشاید و شاید هم... دری و من نخستینش را تجربه کرده ام و این است که آنرا دوست داشتن نام کرده ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می بخشد و هم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن و هم، زیبایی و زیباییها( که کشف می کند، که می آفریند، چقدردرهمین دنیا بهشتها و بهشتی ها) نهفته است. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است، همه برزخی است و نمی بیند و نمی شناسد، کورند، کرند، چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی شوند. همه جیغ و داد و غرغر و نق و نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره

... اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجازگری است که از اعماق روح شما سرزند، جوش کند و اراده ای شود مسلح به آگاهی ای مسلط برهمه چیزو نقاد هرچه پیش می آورند و دورافکننده هر لقمه ای که می سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته اند. دعوای امروز برسراین است که لقمه کدام طباخی را بخورند. هیچ کس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده اند و چه مهوع !

...  و اما تو همسرم. چه سفارشی می توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچ کسی را در زندگی کردن از دست نداده ای. نه در زندگی، در زندگی کردن، به خصوص بدان " گونه" که مرا می شناسی و بدان صفات که مرا می خوانی . نبودن من خلائی در میان داشتنهای تو پدید نمی آورد، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.

به هر حال، اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصائل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی، دراین اصل هردوهم عقده ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده ام همسر خوبی نبوده ام؛ و من به هر حال، آنقدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم، و آنقدر قدرت دارم که ضعفهایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو، آنچه را به من نداده است؛ جبران کرده است و این است که اکنون، درحالی که همچون یک محتضر وصیت می کنم احساس محتضر را ندارم که بابودن تو می دانم که نبودن من، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی آورد.

در پایان این حرفها برخلاف همیشه احساس لذت و رضایت می کنم که عمرم به خوبی گذشت . هیچ وقت ستم نکردم. هیچ وقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است.

خدا را سپاس می گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین " شغل"  در زندگی، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو، و عزیزترین و گرانترین ثروتی که می توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان ، ... و حماسه ام اینکه، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان" من" و "مردم" در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی شناخت و فخرم اینکه ، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم، متواضعترین.

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند، اما آنچه را در این معامله از دست می دهند، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می آورند.

... و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن " متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست. و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند اینکه:

دین چو منی گزاف وآسان نبود

روشن ترازایمان من ایمان نبود

در دهرچو من یکی و آن هم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیی است که، پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی، به معنای غیر بوروژازی اصطلاح، در زندگی آدمی آغاز می شود.

در سوگ شریعتی

خورشید خاوران هر بامداد به جستجوی تو بیدار می شود

و شامگاه چون از فراز دمشق می گذرد

تا در نیلی آب های مدیترانه به خواب رود،

با چشم اشتیاق تو تا واپسین فروغ،

به ایران نگاه می کند از دور

و موجهای ساحل دریای شام

به نجوای جاودانه محزونشان

قصه خونین دریایی را حکایت می کند

کان سوی تر درون تیره خاک آرمیده است

شریعتی؛ مظلوم، تا همیشه...(2)

شریعتی؛

مظلوم، تا همیشه...(2)

مهدی احمدبیگی

شریعتی و مکاتب معاصر:

از طرفی دکترشریعتی، در نقد دمکراسی لیبرال و دفاع از نظام دینی «امامت و امت» و رهبری انقلابی، نظریه مهّم و مشهوری را سال‌های پیش از انقلاب مطرح نمود و بسیاری از دگم‌های فضای روشن‌فکری آن زمان را- که تحت تأثیر لیبرالیسم یا مارکسیسم بود- در هم ریخت و با مقاومت‌های افراطی در حد فحاشی از سوی محافل روشن‌فکری لائیک و حتی حلقه‌های موسوم به روشن‌فکری دینی مواجه شد. آن عکس‌العمل‌ها هم‌چنان در محافل روشن‌فکری لیبرال و غرب‌گرا(اعم از حلقه‌های صریحاً لائیک یا حلقه‌های روشن‌فکری تلفیقی لیبرال مذهبی) علیه شریعتی و نظریات او که مدافع نظریه انقلاب و حکومت ایدئولوژیک و رهبری دینی است، به‌شدت ادامه دارد.

یکی دیگر از نقاطی که مرحوم شریعتی در برابر نظریه دمکراسی لیبرال و روشن‌فکری سکولار، مرزبندی قاطع و دقیق رسم می‌کند، مسئله تفکیک «دین،امامت و روحانیت» از «سیاست، خلافت و حکومت» است. او این نظریه را یک توطئه استعماری برخلاف مسلمات اسلام، می‌خواند:

«من نظریه تفکیک امامت از خلافت را نمی‌پذیرم. این نظریه تعبیر دیگری است از نظریه تفکیک سیاست از روحانیت که فکر نمی‌کنم کسی با روح اسلام آشنایی داشته باشد و از دنیا هم با خبر باشد و نداند که اولاً این نظر از اسلام نیست و نداند که از آنجاست؟ و چرا طرح شده است و چرا گروهی هم آنرا پذیرفته‌اند! اساساً این نظریه که پیغمبر دو جنبه را در خود جمع داشت یکی جنبه نبوت و یکی جنبه حکومت، تعبیری است بیشتر مسیحی تا اسلامی. این دوگانگی میان معنویت و مادیت، اخلاق و اقتصاد، رسالت و سیاست، دنیا و آخرت، طبیعت و ماوراء طبیعت و ... در بینش اسلامی وجود ندارد و این از خصائص اسلام است...

پیغمبر وقتی راه بر کاروان قریش می بندد همان مسئولیتی را انجام می‌دهد که وقتی در مسجد با مردم نماز می‌گزارد. اینکه علما طبقه‌ای شدند و امرا طبقه‌ای، کار تاریخ اسلام است نه مذهب اسلام. وانگهی این نظریه، تصویری از سیمای امام به دست می‌دهد که با سیمای «روحانی» یا «عالم دینی» یا «مرجع مذهبی»، بدان‌گونه که در جامعه مسلمین وجود داشت و دارد شبیه است، در صورتی که، امام باید با شخص پیغمبر شبیه باشد. علی، حسن، حسین، به‌همان سادگی و چیرگی و نیز به‌همان معنی چکمه می‌پوشیدند و اسب می‌تاختند و شمشیر می‌زدند و به کار نظام و اداره امور و تشکیلات و گزارش‌های سیاسی و مسائل اجتماعی می‌پرداختند که به تعلیم دین و هدایت خلق و اخلاق و عبادت...»

از طرفی نوشته‌هایی را که دکترشریعتی علیه ‌الحاد، مخصوصاً کمونیسم و مارکسیسیم نوشته است، آن اندازه از اعتبار علمی برخوردار است، که به قول صاحب‌نظری این نوشته‌ها از نظر تحلیل‌گران غربی بهترین نقد است که می‌تواند در مورد مارکسیسم و کمونیسم ارائه شود. ترجمه این نقدها هم اکنون متن درسی یکی از دوره‌های فوق‌لیسانس علوم سیاسی در فرانسه قرار گرفته، با توجه به اینکه از این نقدها در اروپا زیاد نوشته شده است.

او با نوشتن کتاب‌هایی چون: انسان، مخصوصاً در فصل : « انسان، اسلام و مکتب‌های مغرب زمین» که بعداً همین فصل، به عنوان کتاب مستقلی منتشر شد و کتاب‌های: « جهان بینی و ایدئولوژی و ویژگی‌های قرون جدید» و یا سلسله مقالاتی که در سال 1354 با عنوان « مارکسیست ضداسلام» را بی‌خبر از او در روزنامه کیهان با استفاده از بحث «انسان، اسلام و مکتب‌های مغرب زمین» او منتشر کرد و سخنرانی‌های پرشور خود را در دانشگاه ادبیات مشهد و حسینیه‌‌‌ ارشاد علیه‌الحاد و بی‌دینی- مخصوصاً با کمونیسم، که مکتب پیشرفته روزگار او بود- با بی‌دینی و الحاد مبارزه کرد و اسلام را تنها مکتب رهایی‌بخش انسان از جهالت و گمراهی معرفی نمود.

شریعتی در خلال سخنرانی‌ها و نوشته‌هایش با مکاتب شووینسم (ملی‌گرایی افراطی ضد دین) و همین‌طور با پان ایرانیسم، پان‌ترکیسم، پان عربیسم و سایر پان‌ها و با پان فاشیسم، نازیسم و مکتب‌هایی چون راسیونالیسم (مکتب فلسفی که منکر وحی است و همه‌چیز را ناشی از قوه عقل می‌داند) مبارزه کرد و از اصالت وحی در مقابل اصالت رای دفاع کرد.

تأثیر مبارزات دکترعلیه مکاتب کمونیسم، مارکسیسم و ماتریالیسم بسیار وسیع، مثمر و سازنده بود. عبارت معروف شهید دکتر مصطفی چمران که در مراسم خاکسپاری دکتر در دمشق ایراد کرده است موید این مدعا است. آن شهید بزرگوار در سخنرانی پراحساس و منطقی خود که خطاب به دکتر شریعتی با عبارت ‌ای علی شروع می‌شود؛ در بخشی از آن چنین اظهار داشته است:

ای علی! یکی از مارکسیست‌های انقلابی‌نما در جمع دوستانش در اروپا می‌گفت:« دکترعلی شریعتی انقلاب کمونیستی ایران را هفتاد سال به تاخیر انداخت.» و من چمران گفتم: «دکترعلی شریعتی، سیرتکاملی مبارزه را در راه حق و عدالت وهواداری از دین و معنویت اسلام هفتاد سال به جلو برد.»(2)

در این تقریر کوتاه، به اختصار، نظرات مرحوم دکترعلی شریعتی در نقد دموکراسی لیبرال و فراخوان او به رهبری عقیدتی و انقلابی در امت اسلامی، حتی‌الامکان با نقل قول مستقیم و نیز با اشاره غیرمستقیم به استدلال‌ها و حتی تعابیر وی پرداختیم. چنانچه ملاحظه شد غالب زوایای نگاه شریعتی در این حوزه، تعابیری روشن‌فکری از همان نظریه فقهای شیعه در توضیح مردم سالاری دینی یا جمهوری اسلامی در ذیل ولایت فقیه است و اگر اصطلاحات فقهی معادل نظریات دکترشریعتی را ذکر کنیم، تفاوت دیدگاه بسیار ناچیز و در حد صفراست. و بدین‌ترتیب اشتراک دیدگاه روشن‌ فکری حقیقی دینی با تئوری اصلی انقلاب اسلامی که پس از مرگ مرموز وی در گرفت بوضوح پیدا است. هم‌چنین تفاوت شدید- در حد تناقض- میان دیدگاه روشنفکری دینی از نوع شریعتی با روشنفکری‌های لیبرال که امروز در کشور زیر لوای مذهب مترقی! ترویج می‌شود نسبت به دهه پیشین واضح‌تر شده است.


امام و شریعتی:

دکترحسین رزمجو از اساتید نمونه دانشگاه فردوسی مشهد، از قول پدربزرگوار دکتر نقل می‌کند:

«دکتر یکبار شنیده بود؛ یک واعظ بدبخت و جاهلی که در مشهد منبر می‌رفته، در یکی از منابر خود او بد گفته با این تعبیر که: دکتر شریعتی مقلد امام خمینی است. وقتی دکتر این خبر را می‌شنود با شادی و شعف بسیار می‌گوید: حماقت این به اصطلاح واعظ روحانی را ببین! او به‌جای مذمت من بهترین توصیف و تعریف را از من کرده است. اگر من یک میلیون تومان می‌دادم به کسی، حاضر می‌شد برود در ملا عام بگوید علی شریعتی مقلد امام است؟»

«این افتخار است برای من، که مقلد ایشان باشم. من غیراز ایشان، چه کسی را می‌توانم به‌عنوان مرجع بپذیرم؟ » (3)

و اما امام در اکثر موارد، ترجیح‌شان بر سکوت در مورد دکتر بوده است و حتی در مورد نامه‌ای که منتسب به استاد شهید، مطهری است و در آن انتقادات نسبتاً شدیدی نسبت به برخی افکار ایشان مطرح شده است؛ امام هیچ پاسخی ندادند که البته با توجه به اظهار نظرهای بعدی ایشان در مورد دکتر، که بعضشان را در ذیلاً خواهید خواند؛ آن سکوت‌ها را نیز می‌توان علامت رضای نسبی ایشان و حمایت تلویحی از دکترشریعتی دانست:

به هنگامی که امام- در دوران تبعید‌شان از ایران- در نجف اقامت داشتند؛ حامد الگار، استاد مطالعات خاورمیانه و ایران، در دانشگاه برکلی کالیفرنیا که از دوستان امام و انقلاب اسلامی است؛ ضمن مصاحبه‌ای نظر امام را در باره دکتر شریعتی جویا می‌شود و ایشان در پاسخ می‌فرمایند؛ «... تعالیم شریعتی برخی بحث‌ها و اختلافات را در میان علما برانگیخته است؛ ولی در عین حال نقش بزرگی در هدایت جوانان و روشن‌فکران به‌سوی اسلام ایفا کرده . پیروان شریعتی باید از آنچه دکتر شریعتی به ایشان عرضه می‌کند فراتر بروند و در اسلام سنتی تحقیق کنند. و به همین‌‌‌ترتیب، پیروان علمای سنتی نیز باید این حقیقت را در یابند که آنچه علما مطرح کرده‌اند آخرین کلام نیست؛ پس نیاز به مرور و ارزیابی دقیق مباحثی که دکترشریعتی مطرح کرده است احساس می‌شود.»(4)

در آخر خاطرهای از حجة‌الاسلام سید محمود دعایی نقل می‌شود که نکات جالبی در آن هست: یک روز خدمت امام بودم؛ فرمودند: « از تهران کسی را مستقلاً فرستاده‌اند پیش من، که بیاید اینجا و علیه مطهری و شریعتی حرف بزنند. من آقای مطهری را می‌شناسم و می‌دانم چطور فکر می‌کند. کتاب مسئله حجاب را آوردند گذاشتند روی میز من و گفتند: آقا! این کتاب جنوب شهر را هم بی‌حجاب کرده است. در صورتی ‌که این کتاب را خوانده‌ام و می‌دانم این کتاب جنوب تهران را بی‌حجاب نکرده بلکه خیلی‌ها را به حجاب نزدیک کرده است و کتاب اسلام‌شناسی شریعتی را نیز پهلوی من آوردند و گفتند: که علیه مقدسات اسلامی است! ... – به نظرم اسلام‌شناسی چاپ مشهد بود.- من نخواستم آنجا به آنها جوابی داده باشم. گفتم این کتاب قطور است؛ آن قسمتش را که شما مشخصاً می‌گوئید این مسایل در آن هست به من نشان بدهید؛ یک جایی را نشان دادند. اما من دیدم آن طورکه آنها می‌گویند نیست. البته ممکن است سلیقه خاصی را اعمال کرده باشد که من قبول نداشته باشم؛ ولی آن‌طور که اینها دارند رویش تبلیغ می‌کنند نیست.»(5)

امروز اما روزگار دیگریست؛ روزگاری که عده‌ای بدشان نمی‌آید حتی این جمله را از مجموعه آثارش حذف کنند (اگر تا بحال حذف نشده باشد) که می‌گوید:«اگر خون حسین را می‌جوئید؛ آن را در رگ‌های آیت‌الله خمینی خواهید یافت.»

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!


موخره:

گویی نام شریعتی که می‌آید جوان‌هایی در ذهن تداعی می‌شوند که سراسر شوق و اشتیاق برای شنیدن و آموختن؛ آن هم از سرچشمه‌ای سرشار از فکر و اندیشه اسلامی، گوهر نابی که نباید به‌هیچ بهایی فروخته شود جز اسلام. امروز که شریعتی هجرت کرده است و جز کتاب‌های کاغذی و نوارهای کاست برای نسل دیروز و امروز، چیزی به یادگار نگذاشته، مشتاقان امروزی چیز زیادی برای درک توشه تفکر شریعتی ندارند.

شریعتی، دیروز در میان آن همه علاقمند تنها بود و شاید اگر نیک بنگریم امروز تنها‌تر هم شده باشد. شاید به عقیده برخی بزرگان، افکار و اندیشه‌های شریعتی نتواند راه‌گشای همه مسائل امروزی ما باشد. اما در این بازاری که هر کس بر خود روا می‌داند گاه از سر دوستی و موافقت بر او ظلم کند و گاه از روی درک ناصحیح یا عداوت(6) بر او و ساحت اندیشه‌اش بتازد، خواستیم تا سراغی از دکتر بگیریم؛ شاید ساعتی با تنهایی‌هایش همراه شده باشیم و سرانجام اینکه:

اگر ما شریعتی را در فضای کلی آرمان‌ها و عقاید او تبیین و تعریف کنیم و بشناسیم؛ قادر خواهیم بود جایگاه او را در جغرافیای اندیشه کنونی تشخیص بدهیم و دریابیم که او چه می‌اندیشید و چه می‌گفت و چه می‌خواست و رقیبان و رفیقان شریعتی چه کسانی هستند؟

انشاالله که آرمان‌های او و آرمان‌های امت اسلامی ما را یگانه هستی بخش عالم، با تعجیل در فرج ناجی بشریت به تحقق برساند. روحش شاد و حقیقت اساطیری‌اش شفیع روز موعود...

شریعتی؛ مظلوم، تا همیشه...(1)

شریعتی؛

مظلوم، تا همیشه...(1)


مهدی احمدبیگی

از او زیاد گفته‌اند و نوشته‌اند و حتماً زیاد شنیده‌اید و شاید زیاد هم خوانده باشید. ولی در میان این خوانده‌ها و شنیده‌ها شاید نام او را کمتر از هر بزرگ‌مرد پا باکخته دیگری- که نقش اساسی در حرکت اسلامی مردم ایران ایفا کرده است- با «مظلومیت» عجین دیده باشید. امّا چرایش را نمی‌دانم. شاید به این خاطر که دشمنان اندیشه‌های او (و نه منتقدان راستین و بی‌غرض اندیشه‌اش) آنقدر محکم بر طبل تخطئه‌اش کوبیده‌اند؛ که برای مخاطبانشان مجالی برای درک ظلمی که آشکارا بر او رفته است باقی نمانده است. و شاید به اصطلاح، دوستانش هم آنقدر به‌فکر استفاده‌های تبلیغاتی خود از اندیشه روشن او و تکمیل کردن «نقص‌ها» و ‌«ناگفته‌ها»ی او به سود خود و برجسته کردن خطاهای او- که انسان بما هو انسان جایز الخطاست- بعنوان نکات مثبت و اوج اندیشه شریعتی بوده‌اند؛ که آنها هم مجالی برای درک و انعکاس مظلومیت او (و این پیش‌کششان، حداقل ظلم نکردن به او و اندیشه‌اش) نیافته‌اند.

آری این‌چنین است برادر(خواهر!) که هیچ‌گاه ترکیب «شریعتی مظلوم» بمانند «مطهری مظلوم» و یا «بهشتی مظلوم» و ... برای ذهن فراموش کار و غبار گرفته ما آشنا نبوده است.

اما بهر حیث در و دیوار گواهی بدهند و آئینه تاریخ نیز هم، که او مظلوم زیست و مظلوم رفت؛ چرا که نه دوستان امانتدار و غیرتمندی داشت که اندیشه او را با حسن امانت‌داری به نسل‌های بعد منتقل کنند؛ نه دشمنان با انصافی که او را همان‌گونه که بود بپذیرند و به نسل‌های بعد معرفی کنند و نه حتّی فرزندان و بازماندگانی که به اندازه کافی با اندیشه او مأنوس باشند تا میراث او را حفظ کنند.

بی‌گمان نقش تاریخ‌ساز دکتر شریعتی در شکل ‌دهی و انسجام اندیشه جوانان عصر خود که خالقان بی بدیل انقلاب‌اسلامی – به رهبری رهبر یگانه آن خمینی کبیر(ره) – بودند و در روشن کردن نقاط مستحکم اتکاء اندیشه اسلامی در خلاء مفهومی، فکری و لفظی موجود در آن مقطع، برای آن نسل تشنه مفاهیم دینی «قابل سریان» به متن زندگی اجتماعی، غیرقابل انکار است. او بدون شک از پیشگامان عرصه «ترمینولوژی»(1) اسلامی در دوره معاصر بود و احتمالاً اوّلین اندیشمند اسلامی معاصر بود که از «اسلام» بعنوان «مکتب»، از «تعالیم اسلامی» بعنوان «ایدئولوژی» و از «شیعه» بعنوان یک «حزب تمام عیار سیاسی- اجتماعی» یاد کرد.

او همان‌گونه که اشاره شد؛ پرچمدار نگاه ایدئولوژی به اسلام و ورود اجتناب‌ناپذیر و املا عقلانی تعالیم این مکتب رهایی‌بخش به سطوح مختلف زندگی اجتماعی بود و هرگز اسلام را برای گوشه مساجد و قرآن را برای گوشه طاقچه‌ها که تنها کاربردش هم در عروسی وعزا باشد بر نمی‌تابید.

آری این اوست که در مجموعه «شیعه یک حزب تمام» نگرش سیاسی- اجتماعی شیعه را تبیین می‌کند و هموست که «علی» را «حقیقتی بر گونه اساطیر» و «حسین» را «وارث آدم» خوانده و با شوری وصف‌ناپذیر انسان‌های پس از عاشورا وحسین را یا «زینبی» (2) می‌داند یا «یزیدی»(3) .

هر چند نگارنده قصد تأیید یا ردّ بینش فوق را ندارد؛ امّا آنچه باعث تعجب و حیرت فراوان می‌شود چیزیست که لختی بعد به آن خواهیم پرداخت و اکنون به گوشه‌هایی از تیزبینی‌های خردمندانه او می‌پردازیم:

از تجلّیات مشخّص زیرکی و تیزهوشی شریعتی در معرّفی معارف دینی و مشخّصاً نمایش عظمت و هویت حقیقی مفاخر خلقت بشر،(معصومین(ع)) برای مسلمانان تشنه شناخت، در آثار پرشور و حماسی‌اش، عدم استعمال الفاظ معمول و پیشوندها و پسوندهای مرسوم، مانند «حضرت»، «علیه‌السلام» و ... بود.(4) این تنها نمونه کوچکی از زیرکی‌های تیزهوشانه اوست و ما از این دست در توضیحات، تشریحات و تدقیقات او درباب اسلام و معصومین که باعث ایجاد جاذبه بیشتر در کلام و جذب مخاطب خاص و عام می‌گردد؛ بسیار سراغ داریم؛ که این خود گوشه‌ای از توجه عالمانه او به نقش شیوه بیان و اسلوب کلام در نشر فرهنگ دینی است.

و امّا عجب از این که در میان غفلت جاهلانه و فراموش کارانه ما از شریعتی، اندیشه‌اش و تیزبینی‌های روشن ضمیرانه‌اش، «داعیه‌داران دروغین» اندیشه شریعتی آشکارا آنچه در نقطه مقابل اندیشه اوست بنام او ترویج می‌کنند و آگاهانه و بیشرمانه به او افترا می‌زنند:

- بنام او بر طبل «جدایی دین از سیاست» می‌کوبند!!

- بنام او «عرفی سازی ارزش‌ها» (SECULARISM) را تبلیغ می‌کنند!!

- بنام او «روحانیت» را «طبقه‌ای جعلی» و مشابه کلیسای منحطّ کاتولیک در قرون وسطا می‌انگارند!!

- بنام او نقش علمای شیعه را در طول تاریخ اسلام، انکار می‌کنند!!

- و بنام او قصد نفی سکانداری روح‌ا... را در این نهضت خدایی دارند!!

هر چند همین‌ها هنگامیکه در گذشته ای نه چندان دور که سرمست از سوت و کف‌های جنبش فلان و بهمان بودند؛ شریعتی را از فراز دست‌هاشان پایین آورده و نظر واقعی‌شان را نسبت به او ابراز کردند و او را فردی مرتجع و با اندیشه‌های انقلابی و سلیقه‌های فکری راست‌گرایانه دانستند. (نقل به مضمون)(5) امّا ظاهراً امروز به نتیجه دیگری رسیده‌اند؛ که «شریعتی شهید راه جدایی دین از عرصه‌های غیردینی بوده است!!»(6) این است؛ نتیجه غفلت ما از شریعتی والله اعلم.


شریعتی و روحانیت:

... و وای بر ما و غفلت‌هایمان آنگاه که می‌گویند:

- پیش‌بینی شریعتی در اواخر عمرش از آینده اسلام، اسلام منهای روحانیت بود!(7) آیا گوینده این کلام واقعاً از آنچه در آخرین جلسه شریعتی در ایران، قبل از سفر بی‌بازگشتش و آنچه در آن جلسه به زبان آورد و قریب‌الوقوع بودن «انقلابی مذهبی» را در ایران پیش‌بینی کرد و این که این انقلاب بدون پیش‌گامی روحانیت به منزل نخواهد رسید؛ بی‌اطّلاع است؟!

... و وای بر ما و غفلتها‌یمان آنگاه که نسبت شریعتی و روحانیت و علمای شیعه را این‌چنین ناجوانمردانه باز تعریف می‌کنند.(8) حال آنکه با نگاهی دقیق و منصفانه به آثار و کلام وی می‌توان نظرات واقعی او را درباب مسائل اجتماعی اسلام و مشخصاً درباب «روحانیت راستین» که او آنان را «عالم» می‌نامید؛ (هرچند در لفظ، مناقشه چندانی نیست.) دریافت. هم‌چنین می‌توان دریافت؛ آنان که او از ایشان برائت می‌جست چه کسانی بوده‌اند. گوشه‌هایی از تصریحات وی را در این ابواب ذیلاً مشاهده می‌کنید:

«... در تشیع علوی و صفوی نشان داده‌ام که علمای شیعه، در طول هزارسال تاریخ اسلام، همواره مشعل‌دار قیام علیه ظلم و پاسدار جنبش عدالت‌خواهی و آزادی اجتماعی و در فکر رهبری علم و تقوا در حکومت و مبارزه مستمر علیه نظام‌های استبدادی و اشرافی خلافت و حکومت‌های دست نشانده یا وارث خلافت ظلم و غصب بوده‌اند و پیشاپیش همه نهضت‌های توده‌های محروم تسلیم ناپذیر قرار داشته‌اند.

... و در تاریخ ادیان گفته‌ام: علمای شیعه، پاکترین گروه یا طبقه روحانی از میان همه ادیان و مذاهب عالم در گذشته و حال به‌شمار می‌روند.

... و ضمن درس‌های اسلام‌شناسی حسینیه‌ارشاد، نقل کرده‌ام که در سال 1338 در جلسه انجمن‌اسلامی دانشجویان ایرانی فرانسه (در مقابل و خطاب عده زیادی از ایادی شاه که مخالف مذهب بودند و آخوندها را پایگاه استعماری می‌دانستند.) گفتم: تا آنجا که من می‌دانم زیر تمام قراردادهای استعماری را کسانی که امضاء گذاشته‌اند؛ همگی از میان تحصیل کرده‌های دکتر و مهندس و لیسانسه بوده‌اند و همین ما از فرنگ برگشته‌ها. یک آخوند، یک نفر از نجف برگشته اگر امضایش بود؛ من هم مثل شما اعلام می‌کنم که آخوند را دوست ندارم! اما از آن‌طرف پیشاپیش هر نهضت ضداستعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی، چهره یک یا چند آخوند را در این قرن می‌بینیم. از سید جمال‌بگیر و میرزاحسن شیرازی و بشمار تا مشروطه، نهضت ملی شدن صنعت نفت و...

... و در مدت قریب شش سال در اروپا- از 1338تا 1344 - در برابر سیل اتهامات ریشه‌دار مجهزی که نثار جامعه علمای مذهبی و نقش اجتماعی‌شان می‌شد و پیداست که در این راه بسیاری از نام‌های متضاد با هم متّفق بودند؛ در میان روشنفکران ایرانی و اروپایی و حتّی در شکل کنفرانس‌ها و گزارش‌ها و تحقیق‌های علمی در رشته جامعه‌شناسی مذهبی و میان استادان و دانشجویان دانشگاه، دفاعیاتی که من از اصالت علمای مذهبی و نقش اجتماعی آگاه آنان کرده‌ام وقضاوت قشرهای وسیعی را بدنبال داشته، حقیقتی است که تفضیل آن‌جای از خودنمایی است و هرگز از آن سخن نگفته‌ام و این‌جا فقط برای اثبات ارادتی که به این جبهه می‌ورزم؛ بدان اشاره کردم...

... و راجع به علمای اسلامی، این را می‌خواهم ادعا کنم و ده‌ها قرینه و نمونه عینی را بر اثبات آن دارم که از میان نویسندگان و سخنرانان و حتی علماء و فضلای اسلامی معاصر، هیچ‌کس- البته در حدامکان و نوع کاراکتر خودش- به‌اندازه من، افتخار دفاع جدّی و موثّر عملی و فکری از این جامعه ‌گرانقدری که امید بزرگ و سرمایه گرانقدر ماست؛ نداشته است.»

عالم دینی ازدیدگاه او یعنی کسی که: « در درجه اوّل قرآن شناس است؛ در درجه دوّم پیغمبرشناس است؛ یا با سیره و حدیث و سنت آشنایی دارد و در درجه سوم کسی که اهل بیت و شخصیت ائمه و اصحاب را می‌شناسد و در یکی از علوم اسلامی نظیر: فلسفه اسلامی یا تاریخ‌ اسلام و علوم: حدیث، رجال، اصول، فقه و غیره متخصص است. »

وامّا آنان‌که او از ایشان برائت می‌جوید؛ همان عالم نمایان مذکور در حدیث و کتب معتبر شیعه‌اند؛ (نظیر اصول کافی و بحارالانوار مجلسی- جلد2- با عنوان :«ذم علماء السوء و الزوم التحرز منهم») که از آنها به زشتی یاد شده است.

شبه عالمان قشری متحجری که به تعبیر امام عزیزمان، خمینی بزرگ (رض) « در "مرگ آباد تحجر و تقدس مأبی" رشد می‌کنند و از عنوان و اصطلاح "روحانی" و "روحانیت" سوء استفاده را می‌برند.»

وکسانی که باز به گفته امام، آن گوهر یک دانه دنیای معاصر: «... در شروع مبارزات اسلامی، اگر می‌خواستی بگویی "شاه" خائن است؛ بلافاصله از آنها جواب می‌شنیدی: که شاه شیعه است. عده‌ّ‌ای مقدّس‌نمای واپس‌گرا که همه‌چیز را حرام می‌‌دانستند و هیچ‌کس قدرت این را نداشت؛ که در مقابل آنها قد علم کند و خون‌دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است؛ هرگز از فشارها و سختی‌های دیگران نخورده است.»

کسانی که هم اکنون به واسطه ترس از قدرت نظام اسلامی در کارهایشان فرو رفته‌اند و جرأت انجام واکنش‌های خصمانه علنی را ندارند؛ لذا آن انتقادات تند امام خمینی(رض) و نظریات منفی دکتر شریعتی درباره گروه مذکور، شاید همچنان وارد و لازم باشد.

از طرفی او تصریح می‌کند که قصد رفورمیزم مذهبی و ارائه قرائت جدید! از «امامت» را ندارد:

«با هر گونه بازی‌های کلامی و ذهنی برای مدرنیزه کردن مذهب مخالفم.»

و تأکید می‌کند که توجّه به بعد اجتماعی سیاسی «امت» و رهبری دینی، نه تحمیلی روشن‌فکری بر دین بلکه عین مفاد منابع دست اول دین است که حتّی با یک استقرا علمی ساده و بررسی تحلیلی جزئیات در قرآن کریم بدست می‌آید: «قرآن، کتابی آسمانی است. این کتاب برای هدایت معنوی و اخلاقی مردم و ایجاد ارتباط دل‌ها با خدا و توجّه دادن افکار به زندگی ماورأ مادّی و جهان دیگر است پس باید در درجه اول، عبادات قرار گیرد و در درجه دوم، اخلاقیات در درجه ماقبل آخر، اجتماعات در آخر، پدیدهای طبیعی و جهان مادی باشد. در صورتی‌که می‌بینیم برعکس است.»

سالروز درگذشت دکتر شریعتی  فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوا

29 خرداد سی و چهارمین سالروز شهادت دکتر علی شریعتی
را به محضر تمام دوستدارانش تسلیت عرض مینما یم .

آرزوی شریعتی .
بزرگترین هدف شریعتی ، احیای تفکر مذهبی ، زندگی دینی و شناخت (( تشیع راستین )) است : « هدف ما ؛ ( تجدید تولد اسلام ) ؛ از چه راه ؟ ( بازگشت به قرآن ) ؛ کدام قرآن ؟ « قرآن علی (ع) » است .» 1

نباید با دوستی بی عمل و دشمنی با غرض . تشیع علی (ع) ناشناخته بماند . اگر دو دسته نا آگاه و بد اندیش مانع راه نمی شدند ، اکنون ( تهاجم و تغافل و انفعال فرهنگی ) بدین غلیظی ژاژ خوایی نبود ، که قرآن محمد (ص) و نهج البلاغه علی (ع) هر مهاجمی را سرکوب می کند . سیما نگاری از یک شخصیت ، باید تبیین کننده ی اندیشه ی او ، و آیینه ی تمام نمای افکار و اخلاق و روش و منش ان شخص باشد ، و نه عقاید شخصی و یا گروهی سیما نگار . طبق دعوت و وصیت مؤکد وی ، نوشته های ژس از او باید از مایه های (متونی) و عملی اسلام بیشتر برخوردار باشد . چنان که خود او می نویسد:

 « اما کار ما ، ابلاغ پیام ما ، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم ، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیل ترین آیات و سوره های این پیام را ، می توانستم به آن گروهی که به سخنم گوش می دهند ، فرا خوانم؛ چه ، می ترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیش رو و پشت سر خویش احساس می کنم ، آنها درونم مدفون و انبار شوند . اما می گویم تا شما ، تا شماییان پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید .» 2« این است که من درس تاریخ را ، از این مرحله به بعد از خود قرآن می گیرم ،

و تصمیم گرفتم که از این پس ، تمام مطالعاتم را روی قرآن متمرکز کنم . » 3
اکنون هم اگر او در میان ما بود ، به سراغ « قرآن و نهج البلاغه » می رفت ، و به تبیین و تبلیغ اسلام می نشست ، و همگان را به « فهم » و « عمل» به « قرآن و عترت» فرا می خواند : چون مبانی و مبادی پدیدارها ، بر شناخت و معرفت استوار است و بدون شناخت و اطلاع کامل ، نمی توان در خوبی و یا بدی پدیده ها داوری صحیح نمود .
« خدایا ! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور ، که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید « شبه آدمهای اندک » را متوجه شوم : چه ، دوست تر می دارم « بزرگواری گول خور » باشم ، تا هم چون اینان « کوچک واری گول زن » »! 2
1 . م آ 22 ص 337
2.م آ 27 ص 259
3.م آ 18 ص 216
2.م آ 8 ص 99

ویژه نامه سالروز شهادت دکتر شریعتی ره

29 خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی
را به محضر تمام دوستدارانش تسلیت عرض مینما یم .

آرزوی شریعتی .
بزرگترین هدف شریعتی ، احیای تفکر مذهبی ، زندگی دینی و شناخت (( تشیع راستین )) است : « هدف ما ؛ ( تجدید تولد اسلام ) ؛ از چه راه ؟ ( بازگشت به قرآن ) ؛ کدام قرآن ؟ « قرآن علی (ع) » است .» 1

نباید با دوستی بی عمل و دشمنی با غرض . تشیع علی (ع) ناشناخته بماند . اگر دو دسته نا آگاه و بد اندیش مانع راه نمی شدند ، اکنون ( تهاجم و تغافل و انفعال فرهنگی ) بدین غلیظی ژاژ خوایی نبود ، که قرآن محمد (ص) و نهج البلاغه علی (ع) هر مهاجمی را سرکوب می کند . سیما نگاری از یک شخصیت ، باید تبیین کننده ی اندیشه ی او ، و آیینه ی تمام نمای افکار و اخلاق و روش و منش ان شخص باشد ، و نه عقاید شخصی و یا گروهی سیما نگار . طبق دعوت و وصیت مؤکد وی ، نوشته های ژس از او باید از مایه های (متونی) و عملی اسلام بیشتر برخوردار باشد . چنان که خود او می نویسد:

 « اما کار ما ، ابلاغ پیام ما ، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم ، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیل ترین آیات و سوره های این پیام را ، می توانستم به آن گروهی که به سخنم گوش می دهند ، فرا خوانم؛ چه ، می ترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیش رو و پشت سر خویش احساس می کنم ، آنها درونم مدفون و انبار شوند . اما می گویم تا شما ، تا شماییان پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید .» 2« این است که من درس تاریخ را ، از این مرحله به بعد از خود قرآن می گیرم ،

و تصمیم گرفتم که از این پس ، تمام مطالعاتم را روی قرآن متمرکز کنم . » 3
اکنون هم اگر او در میان ما بود ، به سراغ « قرآن و نهج البلاغه » می رفت ، و به تبیین و تبلیغ اسلام می نشست ، و همگان را به « فهم » و « عمل» به « قرآن و عترت» فرا می خواند : چون مبانی و مبادی پدیدارها ، بر شناخت و معرفت استوار است و بدون شناخت و اطلاع کامل ، نمی توان در خوبی و یا بدی پدیده ها داوری صحیح نمود .
« خدایا ! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور ، که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید « شبه آدمهای اندک » را متوجه شوم : چه ، دوست تر می دارم « بزرگواری گول خور » باشم ، تا هم چون اینان « کوچک واری گول زن » »! 2
1 . م آ 22 ص 337
2.م آ 27 ص 259
3.م آ 18 ص 216
2.م آ 8 ص 99


فن زیستن در خویش را می دانست

 

 

هیچ کس باور نمی کند که کسی که آن سخنرانی های آتشین پرسروصدا را کرده است ، ودر سخنوری شهره است ؛ ودر برابر هزاران تن ، گاه بی مقدمه وبی مجال فکری ، تصمیمی بر بدیهه رفته وچنان که گویی هم چون دموستنس خطیب در کوه های بیرون آتن ، تنها به تمرین سخنرانی می پردازد ، حرف آفریده و کلمات در دست اش ، هم چون موم ، نرم ورام اند؛ گاهی در برابر حتی یک نفر، از تمام کردن یک جمله عاجز می ماند ؛ چنان حرف زدن وآن هم حرف زدن ساده ی عادی برایش دشوار می شود ،که دل اش می خواهد هر چه زودتر از آن تنگنای سخت بگریزد و تنها بماند؛ و آن همه هیجان و فشار و اختناق را که بی طاقت اش کرده است ، احساس نکند . کلمات هم چون گلوله های مشتعل آتش ، میان سینه و لب هایش پراکنده می شوند ؛ و او نمی داند چه کند ، فرو دهد ، برآورد ؟ چه کند؟

در سال 1958{1335ش} زندانی شده بود؛او در راه عقیده اش ،این سرنوشت را برای خویش انتخاب کرده بود . عقیده ،سراپای زندگی او را پر کرده بود. هنوز جوانی اش آغاز نشده بود،که وارد کشمکش های سیاسی و اجتماعی شده بود . عقیده ،او را به این راه رانده بود . یک لحظه از رفتن باز نایستاد ؛ هیچ عاملی او را از راه به در نبرد؛ هیچ دعوتی ،منظره یی، حادثه یی او را لحظه یی مردد نساخت . داستان اش مفصل است ؛ او را تبعید کردند، به شهر سویل ، در جنوب اسپانیا تبعید شده بود و همان جا زندانی !

رنج او کم نبود؛ مجرمین سیاسی را یا تبعید می کنند ، تا درد غربت آنها را بیازارد و تسلیم کند ویا ؛ زندانی . او هر دو را داشت ؛ در غربت ، زندانی بود . اما او مردی نبود که غربت و زندان سخت آزارش دهد . او مردی در خویش بود و با خویش مشهور .کسانی که خود ، بسیارند ، نیازی به هم وطن ندارند . کسانی که خود آزارند ،از زندان به ستوه نمی آیند ؛ واین هر دو ، در کار او تجربه شده بود . آدم های اندک اند ، که به ازدحام محتاجند .کسانی که خود هیچ اند ، می کوشند تا در دیگران ، درشلوغی غرق شوند؛ در آ« جا است که پوچی خود را احساس نمی کنند . هر گاه تنها می مانند ،به وحشت می افتند ؛ چون حتی یک نفر را احساس نمی کنند ، خلاء محض !

او تنهایی پُری داشت ؛ فن زیستن در خویش را خوب می دانست . با خود تنها نبود، تنهایی ، سرش بیش تر گرم بودو دور و برش ، بیش تر شلوغ. دیگران هر گاه او را از خودش می گرفتند، تنهایش می کردند . او خود ، وطن خویش بود، و خود ، آژادی خویش ، این زندانی درغربت ، خود را وطن خویش آزارد می یافت.

این مرد کیست؟ از هفده سالگی ، جز به خاطر عقیده ، گامی بر نداشته ، و جز به خاطر مردم یک کلمه ننوشته . او همه ی خطر ها و پرتگاه ها را مردانه ، هم چون قهرمانی گذر کرده ، و داستان هر یک نقل محافل است ؛ چه عشق ها ، چه سرگرمی ها ، چه هوس ها ، چه پول ها ، چه مقام ها ، چه شکنجه ها و تهدید های هولناک ، چه شب های بسیار در یک قلعه ی تنها در زیر مهتاب ، توی یک بیابان و ...که بترسد ، که نترسید و چشم دشمن را خیره کرد. در حصاری از سرنیزه های لخت ،حتی حسرت لبخند ملایمی را بر دل های دشمنان خطرناک اش گذاشت ؛ آ« ها که هم چون یک کبوتر می توانستند سرش را ببرند،و او هم چون یک شاهین ، حتی ارزش یک اخم هم برایشان قایل نشد .

کیست که هم چون او در بحرانی ترین دوره های سنی ،در بحرانی ترین دوره های سیاسی و اجتماعی ، همواره با گام های محکم و یک نواخت و بی تردید بگذرد و بگذرد و یک لحظه نهراسد ، نیاساید؛ یک لحظه هیچ فریبی او را باز ندارد!کیست؟به قول استاد؛نوشته های او از سال 1331تاکنون ،در این ده سال ، گویی همه را کسی در یک هفته ، یک شب ، یک ساعت نوشته است ، همه یک حرف ، یک عشق ، یک فکر !

من در هر یک از این چهره ها ، صمیمی بودم .هیچ جا دروغ نبودم. همه جا راست و درست و شرافتمند بودم . همه جا قلم اند ، خدمتگزار صادق قلب ام بود، یا مغزم؛ وجز این دو ، ارباب دیگری نمی شناخته . نه به کسی هرگز طمعی داشته ،و نه هرگز از کسی هراسی . اکنون هم همین است . همیشه این قلم ، زبان عقلم ام بود و فکرم و مغزم ؛ حالا زبان روح ام ،قلب ام . به هر حال مال خودم است؛ خیانت اگر هست ، خیانت خودم بوده است ،به خودم؛کسی فدا نشده است . مغزم فدای قلب ام شده است . وچه قدر تلاش کردم که نشود،نشد!

 

« حقیقت »، دین اَم شد

 

در باغ « بی برگی »زادم ؛ودر ثروت فقر ،غنی گشتم ؛واز چشمه ی ایمان ،سیراب شدم؛ودر هوای دوست داشتن ،دَم زدم؛ودر آرزوی آزادی،سر برداشتم ؛ودر بالای غرور،قامت کشیدم ؛واز دانش ،طعام ام دادند؛واز شعر ،شراب نوشاندند؛واز مهر ، نوازش ام کردند؛

تا «حقیقت» ،دین ام شد وراه رفتن ام؛و «خیر» ،حیات ام شد و کار ماندن ام ؛و«زیبایی»،عشقم ام شد و بهانه ی زیستن ام!اما تا به برگ وبار نشستم ،برف و کولاک گرفت؛و «سیلی سرد زمستان ، گوشم ام را برد»؛وبرف وباد،بنا گوش ام را سرخ کرد؛وبا چند تک درخت بی بهار جوان در باغ «ابن قحطبه»و «زندان سندی بن شاهک»،در عزای « امام مسموم »وداغ «سرخسی» شهید و شب های سیاه شکست «آل علی» وقلع و قمع «شیعیان» و غروب نا به هنگام آفتاب ایمان و امید ،و چیرگی مجدد حکومت «سنت» و «جماعت» و خمول «تشیع » و زوال «عدل» و اضمحلال «امامت» تازه پای فرزند علی علیه السلام ،که به زور و تزویر « ولایت عهد»ش دادند،تا «ولایت»علی علیه السلامرا از بن برگیرند و «خلافت»دیر پای «فرزند عباس » بن گیرد .

بالاخره در قرن های بد خاطره و هولناک پس از قتل «ابو مسلم» و «طاهره» و «یحیی بن زید» و«مرگ های مرموز » آل سرخسی و «قتل مستور» امام مظلوم و جان گرفتن قوم عرب و خواری ایرانیان نژاده و خمول خلق و احیای اشراف و سلطه ی اوباش و زجر و جبس احرار و قتل عام هواخواهان «بنی علی»و پیمان شوم و ناپایدار میان عربان بنی عباس و غلامان ترک و خواجگان ایرانی ...

روییدم و حماسه ام را در ایام دشوار « هم سازی » «دین و دنیا» و «بدسازی» «شیخ ابوالقاسم گرگانی ،مذکر طوس» با «سلطان غزنه» سرودم،و در فصل برگ ریزان ، برگ فشاندم ؛ودر یخ بندان ،شکوفه بستم . شکوفه هایم نه شکوفه ی گلی و نه طلیعه ی ثمری ،که صدها «چشمانتظار »ی بود که به هزاران امید می گشودم،تا در این متن متحجر و حاشیه ی متعفن این شهر «شهادتگاه »،مگر شاهد رویشی باشم از تبار درختان نژاده ی گزوتاغ،که در سینه ی خشک و خلوت هول و سکوت مرگ ، به پای خویش ،قامت راست می کنند و به آتش سر می کشند ،بی آب و آبادی یی وبی چشم داشت نوازشی!

که من- فرزند کویر- می دانم و می بینم ،که رویش این درختان صبور و شجاعی که در جهنم می رویند ،نه «رویش»، که «شورش» است؛ و «ایستادن» شان – ایستادن آرام و ساکت شان ،در سرزمینی که برای ماندن هر روز جهادی باید0 نه ایستادن،که «ایستادگی»است و من – صحابی تنهای هود – می دانم و می بینم که در این قوم « عاد» همه چیز و همه کس « بادآوردگان» و یا «به باد رفتگان » .

واز این سموم که «برطرف بوستان می گذرد » ،درختان گشن بیخ شناور ،دمادم از بن می افتند ؛ و هم چون « حشیشی » لرزان در دست های بازیگر و ناپیدای باد،در این صحرا ،به رقص می آیند؛ و گهگاه ،این جا و آن جا ،بر کناره های جویبار و لبه ی چشمه ی آب و سایه ی برج ها و باروهای بلند و چهار دیواری های امن و خانه های نشیمن کویر،«بیدهای خوش رنگ و ظریف و تربیت یافته و نرم و ترد » را نیز می بینم ،یا سر در گریبان «جنون»فرو افکنده ، واز ترس ،در پس وقار شکوهمند پر نجابت عمیق خویش ،به خواب تسلیم آؤام و ذلت آبرومند خود فرو رفته اند ؛ و یا اگر غدرو عقل این مجنونان هفت خط رند «دجال فعل ملحد شکل » را ندارند ،به ادعا و خودنمایی دست و بال می افشانند،هم چون ...خود!از باد و در باد می لرزند و «هم می ترسند و هم می رقصند» که « خوش رقصی » را شنیده یی ، اما این که می گویم ، «ترس رقصی» است، در جمع جوانان انتکتوئل قوم عاد!

یاد آر ز شمع مرده یاد آر



او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار مي ماند .

 اميدوارم روزي فرا برسد كه در فقدان اين سرمايه ماندگار جهان علم و ادب و هنر و انديشه حق اش را ادا كرده باشند و باشيم .


وصیتنامه دکتر علی شریعتی

امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم.........

عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......

من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......

فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........

و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل  یا دیپلم  ادامه دهند.....

و خدا را سپاس می گزارم که عمر را  به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم  و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی  و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...........

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند. و دیگر این سخن لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند . »

« علی شریعتی »

بغض هزارها درد مجال سخنم نمی دهد


« ...... اینک من همه اینها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم با آنها هر کاری که می خواهی بکن.....

ودیعه ام را به دست کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است........

ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است.

بغض هزارها درد مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیزتر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ........ خود در انتظار هر چه خدا بخواهد. »

« بخشی از واپسین سخنان دکتر شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی »

دکتر شریعتی از دیدگاه دکتر چمران

با گرامیداشت یاد و نام پرچمدار جهاد و مبارزه شهید دکتر مصطفی چمران، آنچه در ادامه می آید مروری بر فراز هائی از مرثیه زیبای آن شهید عزیز بر مزار یار دیرینه اش ، معلم شهید دکتر علی شریعتی است.

به روایت دكتر محمد صادق طباطبایی(پسر‌خواهر امام‌موسی صدر) كه در انتقال جنازه دكتر شریعتی از لندن به دمشق حضور داشتند:

برای انتقال جنازه دكتر به زینبیه(ع) و همچنین مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. در فرودگاه بین‌المللی دمشق، امام موسی صدر، دکتر چمران، نماینده آقای حافظ اسد، وزیر اوقاف سوریه و نیز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقای سیدمحمود دعایی که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند. حال و روزگار عاطفی ما در آن لحظات قابل بیان نیست.

" دكتر مصطفی چمران در لحظه خاكسپاری، مرثیه ای زیبا و جانسوز را بر جنازه شریعتی قرائت می كنند كه با هم فرازهایی از آن را می خوانیم:

«… ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می‌خوانم!


ای علی! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گریه كنم، زیرا تو بزرگتر از آنی كه به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی.

...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی. می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیرْ صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوز و گداز دلم را تسکین بخشی. می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

 

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود... .


ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم.

ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم... .

 

 

تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.

یکی از مارکسیست‌های انقلابی‌نما در جمع دوستانش در اروپا می‌گفت: «دکتر علی شریعتی، انقلاب کمونیستی ایران را هفتاد سال به تأخیر انداخت» و من می‌گویم که: «دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی. من هیچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزنی که بر وجودت سایه افکنده بود، احساس نگرانی نمی‌کردم؛ زیرا می‌دانستم که تو شمعی و باید بسوزی تا نور بدهی. سوختن، حیات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاریک گردد.

ای علی! ای نماینده غم! ‌ای دریای درد! این رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .

رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.

شهید چمران به روایت اسناد ساواک
ای علی! شیعیان «حسین» در لبنان زندگی تیره و تاری دارند، توفان بلا بر آنها وزیدن گرفته است، سیلی بنیان‌کن می‌خواهد که ریشه این درخت عظیم را براندازد. همه ستمگران وجنایت پیشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، علیه ما به میدان آمده‌اند، قدرت‌های بزرگ جهانی، با زور و پول و نفوذ خود در پی نابودی ما هستند. مسیحیان به دشمنی ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زیر رگبار گلوله‌ها به خاک و خون می‌کشند و همه روزه شهیدی به قافله شهدای خونین‌کفن ما اضافه می‌شود، متحدین و عوامل کشورهای به اصطلاح چپی نیز ما را دشمن استراتژیک خود می‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودی ما هستند. عدّه‌ای از روحانی‌نمایان و مؤمنین تقلیدی و ظاهری نیز ما را محکوم می‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطین همکار و همقدم شده‌ایم. به شهدای ما اهانت می‌کنند و آنها را «شهید» نمی‌نامند، زیرا فتوای مرجع برای قتال ضد اسرائیل و کتائب هنوز صادر نشده است! این روحانی‌نمایان، ما را به حربه تکفیر می‌کوبند.

ای علی! به جسد بی‌جان تو می‌نگرم که از هر جانداری زنده‌تر است؛ یک دنیا غم، یک دنیا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم وستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیّت تا به ابدیت در این جسد بی‌جان نهفته است.

تو‌ ای علی! حیات جاوید یافته‌ای و ما مردگان متحرک آمده‌ایم تا از فیض وجود تو، حیات یابیم. قسم به غم، که تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج می‌زند، ‌ای علی، تو در قلب من زنده و جاویدی... . قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

و تو ‌ای خدای بزرگ! علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشق‌بازی و فداکاری را به ما بیاموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترین و ارزنده‌ترین هدیه خود، او را به تو تقدیم می‌کنیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند...»