خود آگاهی واستحمار - دکتر شریعتی

این ابراهیم ادهم  یک الدنگ بی معنا یک اشرافی خرپول بیدرد بیکاره ای بوده که تفریحش شکار بوده...  

لذتش این بود که برود مادری  فرزندی پدری رااز بین حیوانات با تیر بزند حیوان انجا بیفتد ویک قهقه کثیفی سردهدوبرود.

به گوشت وپوست احتیاجی نداشت

داستان او افسانه است اماافسانه ای راست ترازحقیقت.........

یک روزکه داشت باسرعت دنبال شکاری میرفت  یکمرتبه یکی جلواسبش راگرفت وفریادی صاعقه اسابرسرش  که:

ای ابراهیم خداتورابرای این افرید؟

اومی ایستد..."خوداگاهی"

تو....تو...؟

ما هیچوقت خودمان نیستیم  متوجه "خود" مان نیستیم

"تو..."تو.......

یکمرتبه  مثل اینکه برای اولین بار کسی را شناخته باشد

...وجودی ...عظمتی را شناخت.

ایستاد برگشت .

اما "ابراهیم ادهم" برگشت

انسان دربرابرصعودعظمتش عروج معنوییت وتعالی روحش احساس کوچکی وحقارت میکند.


لینک دانلود فایل پی دی اف http://mahdirah.persiangig.com/document/Khod%20Agahi%20va%20Estehmar.pdf/download


جلال آل احمد از نگاه دکترعلی شریعتی


 سخرانی دکتر در مدرسه ی عالی دختران
در این سخنرانی که در دو جلسه در مدرسه ی عالی دختران، با عنوان استحمار و راه سوم ایراد شده است، دکتر به مسایل مختلف در مورد استحمار و استثمار کشورهای جهان سوم به خصوص ایران از طریق نظام سرمایه داری کشورهای غربی و راه حل های مقابل با آن می پردازد. در این سخنرانی، دکتر شریعتی یادی از جلال و ذکر خاطره ای و بیان نظرات خود در مورد جلال می کند.
* سخن دکتر علی شریعتی :بعد از مرگ جلال، سه سال پیش(این سخنرانی در سال 1351 ایراد شده و جلال در 18 شهریور 1348فوت کرد- نکته ی دیگر اینکه در اینجا، تعدادی از حضار از دکتر می پرسند که آیا منظورتان از جلال، "جلال آل احمد" است که دکتر پاسخ می دهد) بله ، بله، به غیر از این جلال نداریم که. بعد از مرگ جلال آل احمد، من یک حالت روحی خاصی پیدا کردم که هنوز از عزای او روحم بیرون نیامده است. یک کسی که به سراغ ما آمد،اما زود رفت. یک کسی که در عمرش، ناگهان به سراغ مردم آمد، ناگهان به سراغ ایمان ما آمد، آنچه مردم همراه در آن بودند و روشنفکران همواره از آن می گریختند، جرات کرد و به سراغ ما آمد. جرات کرد. و این جراتش برای من ارزش دارد. عده ای هستند که می توانند حقیقت را بفهمند، اما جرات قضاوت، جرات صراحت، جرات اعمالش را ندارند، برای اینکه به شخصیتشان بر می خورد. یک تیپی دارند، یک خصوصیتی دارند، این خصوصیت، این تیپ، اینها را براساس این ارزش ها می شناسد. اگر که بگویند اینجوری فکر می کنم، این عقیده ام هست، در اینجا صحبت می کنم، با آنها همجهت شدم، به اینها معتقد شده ام، این ارزش هاش فرو می ریزد. و نگاه ها به شخصیت او فرو می ریزد. این است که به صورت پوشالی و دروغین، و جور دیگر، خودش را جلوی مردم نگه می دارد. برای اینکه سرمایه اش این است، هویت و شخصیتش این است. بعضی ها شخصیتا باید دروغین باشد.تکان بخورند فرو می ریزند و می شکنند. یکی از آقایان صحبت می کرد که انسان باید باوقار باشد .جلوی بچه ها چون شخصیت ندارند، باید شخصیتش را حفظ کند. اگر یکم یه تشر بزنند، آدم ناگهان شخصیتش از بین می رود. شخصیت، اینجوری؟ شخصیتی که بخواهد با یک تکان کوچک، باطل بشود، بهتر آنکه خودت باطلش کنی.
او (جلال) جرا کرد. جرات کرد که بر خلاف همه ی ارزش هایی که در گروه خودش، ساخته و پرداخته شده بود و آنجا هم یک قطب بزرگ و مرجع بزرگ شده بود. این آدم، معمولی نبود. این دست سوم و چهارمی ها خیلی برای خودشان ارزش قایلند. آدم بزرگ که می شود، خیلی گستاخ می شود. آنچنان که خودش را مرجع می کند و خودشرا بر مردم تحمیل می کند. ارزش هایی که مردم به آن معتقدد را کنار می گذارد و با آن ها در می افتد و به آنها حمله می کند و عوضش می کند. آنها دیگر، از ارزش های موجود، اتفاده می کنند، تغذیه می کنند، و از حیثیت هایی که کاملا در جامعه ، مشخص شده از آنها و از انتساب به آنها، یک شخصیتی برای خودشان درست می کنند.
او(جلال) به سراغ ما آمد. به سراغ آن ایده آلی که ما همواره در آرزویش بودیم، و معمولا متاسفانه این فرهنگ عظیم ما که ارزش ها و حادثه های بزرگ و فضیلت های بزرگ انسانی در آن حضور دارد، اینها دست کسانی بود که ارزش نگهداری، عرضه کردن و دادن به نسل بعدی و عرضه کردن در دنیا را ندارند. منجمدند، کهنه اند، بی ریشه اند و این فرهنگ عظیم در دست آنها مانند دندانهای بسیار بزرگ است در دست یک قوم قدیم. اما نبوغ هایمان، ارزش های فکری امان، قلم هایمان، هنرمندانمان، نویسندگانمان، آنها که دنیا را می شناسند، ارزشها را می شناسند، تمدن ها را می شناسند، با جامعه ی زمان آشنایی دارند، آنها به عنوان تجددمابی ، از انسانیت دور شده اند یا بعد بیگانه شده اند و یا بعد، همینکه فرهنگ ما را فهمیدند، به شکل منحط فهمیدند، بنابراین از کنارش گذشتند و جلال که از آن قطب عالم به سوی مردم، به سوی ایمان ما، به سوی مذهب ما، فقط و سه قدم بیشتر برنداشته بود، اما قدم هایی بود که بسیار تکان دهنده بود. طلیعه ی یک فهم تازه بود. و آن، برگشتن روشنفکر به میان مردم بود. به راستی! نه از این اداها که هنوز هم خیلی ها به تقلید از فرنگی ها به میان توده می آیند. توده فکر می کنند یعنی اینکه بیایند تو قهوه خانه ی قنبر، بخوانند. خیال می کنند اینطوری باید به میان "توده" آمد. به میان توده یعنی به میان فرهنگ، در مسیر احساس، در مسیر بینش توده آمد. و در مسیر مذهبی و در مسیر اعتقادی و در مسیر ادبیات توده آمد. به مسیر تاریخ مردم آمد. یک روز که جلال در این سفر آخر به مشهد آمده بود ، با هم که راه می رفتیم، یک پارچه ای روی دوشش انداخته بود و یکی از این دهاتی ها که زوار حرم بود به جلال گفت: "بابا، این فروشیه؟" جلال گفت:"نه عمو جان ، نه عمو جان" بعد که طرف رفت دیدم جلال خوشحال شد. گفت این چقدر موفقیت بزرگی بود برای من. گفتم چی؟ گفتش اینکه دهاتی زوار مشهد، من را با تیپ خودش اشتباه کرد و این برای من موفقیت بزرگی بود.که لااقل آنقدر بهش نزدیک شده ام ، آنقدر به تیپش نزدیک شده ام که من را جزء خودشان در چشم همدم نگاه می کنند و من را عوضی می گیرند. یعنی آنقدر شبیه شدم که اشتباه می کنند. و این برای خود من موفقیت بزرگیه. به جلال گفتم: آره، ولی جوابت او را از این اشتباه درآورد.وقتی گفتی " عمو جان" یعنی اینکه اشتباهی گرفتی،عوضی گرفتی. برای اینکه کسی از تیپ خودش، اینطوری بهش جواب نمی دهد.
ولی به هرحال کسی که به جای روشنفکر معمولی که ناراحت می شود از اینکه اشتباه گرفته اندش با یک عامی، با یکی از زوار مشهد، یکی از این امل ها، ناراحت می شود ، این خودش احساس موفقیت می کرد. و حج کرد و حج نامه نوشت . روی سنت ها تکیه کرد. و روی چیزی که میگفتند باید آنرا کنار گذاشت و اینها با فرهنگ و تمدن اروپا هیچ سنخیتی ندارد، او روی آنها انگشت گذاشت ، آنها را معنی کرد.
اما دیری نپایید، در این آخرین فصل زندگیش که بزرگترین فصل زندگیش بود و تولد جدید درستین یافته اش بود، سه چهار سال بیشتر عمر نکرد و اگر می ماند برای ما چقدر بزرگ می شد و چقدر به این تیپ آدم ها احتیاج داریم. ولی لااقل اگر چند نفر می بودند و یا حداقل خودش(جلال) کمی بیشتر می ماند ، به تیپ ماها، به تیپ شماها(دانشجویان) می توانست بگوید که در دنیا چه خبر است و به سراغ چه چیز ها رفت. خیلی  چیزها که دنبالش می گردیم، اما در جاهای دیگر، در افق های دیگر است . اما اگر از یک زاوبه ی دیگر به آن نگاه کنیم ، نه از زاویه ی یک متجدد و نه از زاویه ی یک متعصب کهنه. از زاویه ی یک نبوغ تازه و یک بینش درست . از آنجا اگر به آن نگاه کنیم خیلی چیزها می توانیم پیدا کنیم. خیلی چیزها که حتی تصورش را نداریم.
بعد از آن اتفاق و آن حرفی که جلال گفت (فلان دهاتی زایر مذهبی که مرا با خودش اشتباه گرفت) من او را با خودم اشتباه گرفتم. درست حس کردم که خبر مرگ خودم را شنیدم و بعد این حال شتابزدگی در من ایجاد شد . شتابزدگی به این دلیل که مرگ به ناگهان فرا می رسد.


************    ******************   **************************************


زندگي يک شورشي
زندگي وآثار جلال َآل احمد
جلال آل احمد در پنج شنبه يازدهم آذر 1302 هجري شمسي مطابق با بيست ويکم شعبان 1342 در محله سيد نصرالدين [محله بازار] تهران و در خانوادهاي مذهبي- روحاني به دنيا آمد. پدرش سيد احمد طالقاني امام جماعت مسجد پاچنار و از روحانيان برجستهي زمان خود بود و مادرش خواهر زادهي شيخ آقابزرگ تهراني صاحب الذريعه بود.
مراحل زندگي آل احمد را ميتوان در پنج دورهي زماني زير خلاصه کرد:
1. 1322-1302: دوران کودکي و نوجواني؛
2. 1326- 1322: دوران جواني و عضويت در حزب توده؛
3. 1332-1326: انشعاب از حزب توده و عضويت در حزب زحمتکشان و نيروي سوم؛
4. 1341- 1332: انشعاب از نيروي سوم و «نگريستن در خويش»؛
5. 1348- 1341: در جستجوي اصالتها و تامل در «غربزدگي» تا وفات.

1. کودکي و نوجواني
دوران کودکي و نوجواني جلال در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال به او اجازهي درس خواندن در دبيرستان را نداد و او را براي آموختن دورس حوزوي به مدرسهي مروي فرستاد. جلال در اين دوره مخفيانه به کلاسهاس شبانهي دارالفنون ميرود. جلال در سالهاي آخر دبيرستان با حرفهاي کسروي و شريعت سنگلجي آشنا ميشود و به مطالعهي مجلات حزب توده ميپردازد. وي با همکاري چند تن از دوستان خود انجمن تبليغات اسلامي به نام «انجمن اصلاح» را تشکيل ميدهد. وي در دورهي عضويت در انجمن اصلاح، به ترجمه و چاپ کتاب «عزاداريهاي نامشروع» ميپردازد که نوشتهي روحاني اصلاح طلبي به نام سيد محسن عاملي است و در آن به نقد زنجير زني و قمه زني ميپردازد.
جلال در سال 1322 ديپلم ميگيرد و به اصرار پدر روانهي نجف ميشود تا تحصيلات حوزوي خود را در آن شهر زير نظر شيخ آقابزرگ تهراني (دايي مادر اش)کامل کند. اما در آن شهر بيش از سه ماه دوام نميآورد و به ايران باز ميگردد اما در بازگشت رفتارش تغيير کرده است و گاهي دست بسته و گاهي بدون مهر نماز مي خواند و به همين دليل انگ لامذهبي ميخورد.

2. جواني و حزب توده
جلال در سال 1322 وارد دانشسراي عالي تهران ميشود و در رشتهي ادبيات فارسي به تحصيل ميپردازد. وي در سال 1323 به حزب توده ميپيوندد و پلههاي ترقي را در اين حزب به سرعت طي ميکند. اولين مجموعه از قصههاي جلال به نام «زيارت» در مجلهي سخن شمارهي نوروز 1324 چاپ ميشود. از اين موقع به بعد قصههاي جلال در مجلهي «سخن» و «مردم براي روشنفکران» چاپ ميشود. جلال در اسفند 24 قصههاي چاپ شدهاش را در در کتاب «ديد و بازديد» گردآوري مي کند.
جلال در سال 1325 مدير داخلي «ماهنامهي مردم» به سردبيري احسان طبري مجلهي تئوريک حزب توده ميشود. وي در همان سال همچنين مدير داخلي هفتهنامهي «بشر براي دانشجويان» ارگان دانشجويان حزب توده به مدير مسئولي کيانوري ميشود. جلال در طول چهار سال عضويت در حزب توده (1323 تا 1326) از يک عضو عادي به عضويت در کميتهي حزبي تهران و نمايندگي کنگره در ميآيد. جلال در سال 1324 از منزل پدري مي گريزد و به اين طريق خود را از سختگيريهاي مذهبي پدر نجات ميدهد. جلال در سال 1326 دومين کتاب خود به نام «از رنجي که ميبريم» را چاپ ميکند. درهمان سال وي به تشويق صادق هدايت و احسان طبري کتاب «ديگري» از پل کازانوي فرانسوي را ترجمه کرد و به نام محمد وآخرالزمان به چاپ سپرد. پل کازانو در اين کتاب سعي درعامي جلوه دادن پيامبر اسلام و ابتلاي آن حضرت به صرع داشته است. اين کتاب آشوبي به پا کرد چنانکه عدهاي به چاپخانه حمله کردند و فرمهاي چاپي کتاب را يکسره نابود کردند و قصد کشتن مترجم را داشتند که جلال با کمک دوستاناش از چاپخانه ميگريزد. پيرو اين ترجمه حکم تکفير جلال صادر ميشود و برادر جلال (محمد تقي طالقاني از شاگردان برجسته آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني)، از مدينه به تهران ميآيد تا جلال را پيدا کند و حکم شرعي را در مورد او اجرا کند. نهايتا جلال به يکي از روحانيان دوست پدر پناه ميبرد و مراتب پشيماني خود را ابراز مي دارد و آن روحاني نيز به نزد پدر جلال شفيع ميشود و داستان پايان ميپذيرد.
آل احمد در سال 1325 دورهي ليسانس ادبيات فارسي خود را پايان ميدهد.

3. انشعاب از حزب توده
آل احمد با ديدن بي صداقتي رهبران حزب توده و وابستگي اين حزب به روسيه، در آذر 1326 به اتفاق جمعي از حزب توده انشعاب ميکند. آل احمد پس از انشعاب، شروع به نوشتن کتاب سه تار مي کند. او در اين کتاب سخت گيري هاي مذهبي را مورد انتقاد قرار مي دهد. وي هم چنين به ترجمه و چاپ چندين رمان از زبان فرانسه مي پردازد. قمار باز از داستايوفسکي (1327)، بيگانه از آلبر کامو (1328)، سوء تفاهم از آلبرکامو (1329) و دست هاي آلوده از سارتر (1331). وي هم چنين زن زيادي را در 1331 مي نويسد و بازگشت از شوروي اثر آندره ژيد را ترجمه مي کند. جلال در بهار 1329، با سيمين دانشور- که او نيز دانشجوي دانشکده ادبيات بوده است- ازدواج مي کند. اما پدر جلال که نمي توانست ازدواج پسرش را با دختري غير سنتي و فاقد حجاب تحمل کند هنگام عقد آن ها به قم رفت و تا ده سال به خانه جلال پانگذاشت. مدتي بعد جلال دوره دکتري را نيمه کاره رها ميکند.
اوج سياسي بودن جلال در 1322-1329 است. او در 9 اسفند 31 با عده ديگري از «نيروي سومي ها»، بعد از اطلاع از محاصره منزل دکتر مصدق، فورا به آن جا مي رود و در مقابل منزل دکتر مصدق به دفاع از او سخنراني مي کند؛ اشرار قصد جان او را ميکنند و او زخمي مي شود. در همين ايام توده اي ها او را از پلکان دانشسراي عالي پرتاب مي کنند که دچار آسيب ديدگي وخيمي از ناحيه کمر مي شود.
از ارديبهشت 32 جلال به خاطر اختلافات فراوان و انشعاب هاي متعدد، عملا سياست را کنار مي گذارد اما در پاييز همان سال، توسط ماموران تيمور بختيار دستگير مي شود. اما پس از يک روز يا سپردن تعهد نامه اي به اين مضمون که من سياست را بوسيده و کنار گذاشته ام، با وساطت شوهر خاله سيمين دانشور آزاد مي شود.

4. نگريستن در خويش
کودتاي 28 مرداد، ضربه سنگيني بر پيکر آزادي خواهان و مبارزين با استبداد وارد کرد. آل احمد نيز دچار افسردگي شديدي گرديد. حاصل اين دوران و تحولات آن، «اورازن» در ارديبهشت 39، «تات نشين هاي بلوک زهرا» در مهر37 و «جزيره خارک» و «درّ يتيم خليج» در خرداد 39 بود. وي هم چنين درسال 37 «سرگذشت کندوها» را به چاپ رساند که شکست جبهه ملي و برد کمپاني ها را در قضيه نفت، با استعاره و کنايه و از زبان حيوانات بيان ميکرد. در همان سال ها «مدير مدرسه» را منتشر کرد و در سال 40 «نون والقلم» را به طبع رسانيد.

5. بازگشت به اصالتها
جلال در اين سالها متوجه تضاد بنيادهاي سنتي جامعه و همچنين مستعمره شدن و مصرف زده شدن فرهنگ ايراني مي شود. اين تفکر مقدمهاي براي کتاب مهم و اثرگذار جلال يعني«غربزدگي» مي شود. او از سال 41 بازگشت معناداري به فرهنگ، مذهب و سنن ايراني و اسلامي دارد و اين مقوله را به عنوان وسيلهاي در برابر غربزدگي ميشناسد. اين دوره از زندگي آل احمد را دوره پختگي او و بازگشت به اصالت ميتوان ناميد. او در اين دهه، هر روز بيشتر به ذخائر فرهنگي و ملي و مذهبي ايران اميدوار ميگردد، به نحو صريحي به نقد استعمار و استبداد شاهنشاهي ميپردازد و به مسائل اجتماعي ايران اهميت ميدهد.
جلال آل احمد در اوج تلاش براي شناخت اصالتهاي خويش، در عين ناباوري در تاريخ 18 شهريور 1348، در اسالم گيلان، وفات ميکند. در باب چگونگي مرگ وي اختلاف نظر وجود دارد و برخي مرگ او را مشکوک دانستهاند.

زمينه هاي فکري آل احمد
زمينه هاي فکري موثر در آل احمد را مي توان به طور خلاصه و فهرستوار اين افراد يا گروهها و مکاتب فکري دانست:
أ. انديشههاي مذهبي
ب. انديشههاي کسروي
ت. انديشههاي مارکسيستي (چه مارکسيست لنينيستي و چه مارکسيست انتقادي مانند مکتب فرانکفورت)
ث. اگزيستانسياليسم (سارتر، کامو و هايدگر)
ج. نهيليسم (از طريق آشنايي با آثار کافکا، داستايوفسکي، يونگر، يونسکو و صادق هدايت).
ح. نيروي سوم (خصوصا انديشههاي خليل ملکي)
خ. مذهب و مکتب وابستگي (که در دهههاي 60 و 70 قرن بيستم تشکيل شد و تاکيد بر عامل خارجي در توسعه نيافتگي کشورهاي توسعه نيافته داشت).
[برگرفته از کتاب جلال اهل قلم (زندگي، آثار و انديشههاي جلال آل احمد)، حسين ميرزايي، سروش، تهران، 1382]

علی، حقیقتی بر گونه اساطیر  (بخش ۴ ) دکتر علی‌ شریعتی

‫‫و این سخنی است که از زمان ارسطو است، که همه آثارِ هنری از نقاشی، از موسیقی، از مجسمه سازی، و از همه آثارِ هنری و ادبی، دو نوعند : یا‬ ‫آثارِ فُکاهی هستند که اینها آثارِ مُبتذل و پَست و معمولی روزمره هستند. یا آثارِ مُتعالی و انسانی و خوب هستند، که اینها آثارِ غم انگیز، و تِراژدی‌اند؛‬ ‫چرا تِراژدی متعالی است؟ چرا؟ برای اینکه ساخته آن احساس انسان است در حالتی که دچارِ یک غم بزرگ شده و آن غم، کمبودِ این عالم ـ که در آن‬ ‫گرفتار است ـ و غم دور ماندن از آن نمیدانم کجایی که مال آنجا هست، میباشد.‬
‫از این دغدغه، از این اضطراب و از این کمبود، دو جِلوه در تاریخ میبینیم: یکی "هنر" است و یکی "مذهب". هنر، عبارت است از پنجره‌ای از این‬ ‫عالم به آن عالم مطلق‌ها و مقدسها و زیبایی‌های زیبا و مقدس و مُتعالی؛ و مذهب، دری است به طرف آن عالم. یعنی انسان همواره احساس میکرده‬ که در این اطاقی که زندگی میکند، این اطاق شایستگی او را ندارد. درست است که بسیاری از نیازهای او را این اطاق و این خانه برآورده میکند ولی‬ ‫در ذهنش یک عالم بزرگتر، یک فضای عظیم‌تر، و یک آسمان افراشته‌تر بوده و هست و همیشه دغدغه آنجا را داشته و غم ماندن در این خانه را، این‬ ‫تلاش دائمی و این غم دائمی و فعالیت و کوشش دائمی برای تَوَسل، تَقَرّب، شناختن و نجات از این خانه همواره در انسان هست و بوده. در هر انسان،‬ ‫در هر مذهب، در هر نژاد، در هر قبیله، در هر دوره‌ای و در هر زمانی پیش از تاریخ و بعد از تاریخ، من آثارِ دقیق و شواهدِ دقیق دارم، خوب، گاه به‬ ‫صورت هنر میساخته؛ هنر اصلاً از اینجا پیدا شده: از احساس کمبود پیدا شده.‬

‫هنر عبارت است از خلق، آفرینش: هر آفریدنی زاییدهٔ احساس کمبود و نیاز به آن چیزی است که در این عالم نیست و من می‌آفرینم که اگر میبود‬ ‫احتیاجی به آفریدن نبود. ما اگر همیشه از دَر و دیوار سمفونی میشنیدیم، هیچ وقت سمفونی نمی‌ساختیم، چنان که هیچ وقت ما آب نمیسازیم چون‬ ‫آب هست. اگر که زیبایی وجود داشت ما این همه تلاش برای ساختن زیبایی نمی‌کردیم؛ بنابراین من به زیبایی‌هایی احتیاج دارم که در این عالم نیست‬ اما به وسیله خلق هنری می‌آفرینم. به "سخن گفتن"ای، غیر از سخن گفتن روزمره‌ام، احتیاج دارم و چون این سخن گفتن روزمره همه احساسهای‬ ‫مرا کفایت نمیکند دست به خلق زبان خاصی به نامِ شعر میزنم. و چون همه اشکالی که در این عالم هست، کفایت زیبایی پرستی و زیبایی شناسی، و‬ ‫نیازِ مرا به زیباییها نمیدهد، دست به خلق زیبایی‌هایی که در این عالم احساس میکنم که نیست و من به آنها احتیاج دارم میزنم و می‌آفرینم. بنابراین‬ ‫هنر عبارت است از پنجره‌ای از این خانه مُحقر که انسان شریف در آن گرفتار شده به طرف آن نمیدانم کجایی که همه خواسته‌ای مطلق ما در آنجا‬ ‫است. چرا؟ برای اینکه هنر معتقد است که، یک مبنای عمیق فلسفی ندارد، یک مبنای احساسی دارد: در این خانه من گرفتارم، این خانه زشت است،‬ ‫این خانه نسبی است، این خانه به من کمبود میدهد، این خانه زیبایی‌های لازم را ندارد، بنابراین من پنجره را باز میکنم به طرف آن بیرون، آن عالم‬ ‫‫بالاتر و ماوراءتر و زیباتر از این خانه. اما مذهب "در" را از این خانه باز میکند تا انسان را از این خانه ـ خانه‌ای که خاک است ـ بیاورد بیرون، و در این‬ ‫راهی که اسمش مذهب است ببرد تا خدا! تا خدا!! بنابراین مذهب عبارت است از یک نجات معقول از اینجایی که من در آن احساس غربت میکنم، و‬ ‫هنر عبارت است از اشباعِ کاذب نیازهایی که من دارم و در این خانه نمی‌یابم.‬

‫انسان خودش را در این عالم زندانی احساس میکرده و هر کس انسان‌تر است، احساس زندانی بودن در او بیشتر است؛ دلیلش اینست که از زمان‬ ‫ارسطو تا حال، تِراژدی و آثارِ غم انگیزِ هنری و ادبی آثارِ متعالی هستند. خودِ ما وقتی که به مسایل روزمرهٔ معمولی پَست نزدیک ـ یعنی‬ ‫دنیایی ـ میپردازیم احساس شَعَف، نشاط، و امثال اینها داریم؛ در آن حالتی که یک انسان به پایکوبی و بِشکَن و جفتک و... میپردازد، در حالت خیلی‬ ‫معمولی و در یک احساس بسیار مبتذل است. اما وقتی که احساس عمیق در او به وجود می‌آید و یک تأمل بسیار عمیق در او به وجود می‌آید، همواره‬ ‫با یک "غم" توأم است. با یک اضطراب، اضطراب لطیف اما بی‌نهایت عمیق، توام است! اینست که آثارِ غم انگیز، آثارِ متعالی است و اینست که ما غم را‬ ‫دوست داریم، و هر انسان متعالی‌تر، آثارِ هنری غم انگیز را بیشتر دوست دارد. چرا؟ اگر فیلمها را، اگر پیِِسها را، اگر شعرها را بگذاریم و تقسیم‌شان کنیم ‫به مُبتذل و متعالی، تمامِ آثاری که متعالی، آثارِ زیبا و آثارِ عمیق و انسانی هستند غم انگیزند، اما تمامِ آثارِ پَست و مُبتذل، بدون استثناء، همواره آثارِ‬ ‫نشاط انگیز هستند. چرا ما دوست دارِ یک شعرِ غم انگیز هستیم؟ چرا انسانهایی که متعالی هستند، تصنیف‌های شاد را هیچ وقت مطالعه نمیکنند، و‬ ‫بیشتر آثارِ شعری اندوهگین را مطالعه میکند؟ در تمامِ اروپا آمار گرفته شده: فیلمهای کُمِدی را بیشتر افرادِ مبتذل، و افرادی که از لحاظ فرهنگ پایین‬ ‫هستند، میروند و مشتریش هستند، ولی آثارِ غم انگیز را نُخبه‌ها، و کسانی که از لحاظ فرهنگ بالاتر هستند میروند. برای همین هم هست که وقتی‬ ‫میخواهند فیلمها را به کشورها صادر کنند، فقط آثارِ کمدی را به کشورهایی که از لحاظ فرهنگ در سطح پایین هستند، میبرند، و برای آنهایی که از‬ ‫سطح فرهنگ بالاتر هستند، آثارِ غم انگیز را میبرند. چرا ما پاییز را دوست داریم؟ به خاطرِ اینکه در آنجا احساس پایان میکنیم، یعنی آن دردِ دائمی‬ ‫ِ‬‫نجات را در غروب بیشتر احساس میکنیم و احساسهای عمیقتر، غروب را بیشتر با خودشان خویشاوند میبینند.‬

‫این انسان که به هر شکل دارای چنین حالتی است، خودش را زندانی این زندان احساس میکرده، برای اینکه دردِ اسارت در این زندان را در خودش‬ ‫تخفیف بدهد، زندان را بر گونه خانه خودش می‌آراید، یعنی هنر! گاه در تلاش باز کردن در است برای نجات از این زندان، برای رفتن به وطن خودش و خانه‬ ‫خودش؛ این تلاش، مذهب است. بنابراین مذهب و هنر زاییدهٔ یک احساس و یک فطرت هستند و برای همین هم هست که همواره در طول تاریخ، هنرها‬ ‫بدون استثناء در آغوش مذهب بوده‌اند. این سخن مال تاریخ علم است، مال تاریخ هنر است، و این سخن را برای اولین بار دورکِیم از لحاظ جامعه شناسی‬ ‫مشخص کرده که چه جور همه هنرها، اصولاً جزیی از مذهب بوده، بدون استثناء. حتی هنرِ دِکوراتیو، یعنی تزیین ساختمان، مال مذهب است، مال وقتی‬ ‫است که بشر هنوز خانه نداشته و بیابان گَرد بوده، ولی او آثارِ مقدسش را که جنبه مذهبی برایش داشته، در یک جایی، شکاف کوهی، که خیلی‬ ‫زیبا درست میکرده، در آنجا محفوظ نگه میداشته، مِحراب برایش درست میکرده، تزیین میکرده، رنگ میکرده و آنها را زیبا نشان میداده. بنابراین‬ ‫هنرِ معماری و هنرِ تزیین ساختمان قبل از اینکه انسان خانه بسازد، برای رفع نیازِ مذهبی‌اش به وسیله مذهب به وجود آمده، چرا که هنر و مذهب ـ هر‬ ‫دو ـ خویشاوندِ هم هستند: یکی برای تخفیف دردش، جواب فریبنده‌ای به انسان میخواهد بدهد (این زندانش را در خانه‌اش درست کند، در آن خانه‌ای که‬ ‫میدانم آنجا زندان من است و مثل اینکه این جوری باید باشد)، و یکی تلاش برای نجات از این زندان است یعنی مذهب.‬

‫آن وقت، در طول تاریخ، انسان، برای رفع این نیازِ خودش (غیرِ از مذهب، که گفتم باز کردن درِ این زندان است برای نجاتش، و نشان دادن سرمَنزلی‬ ‫است که این سرمنزل به طورِ خودآگاه یا ناخودآگاه در طول تاریخ همواره او را متزلزل داشته و بی‌تاب نجات میکرده) و برای جبران کمبودی که در این‬ ‫عالم احساس میکرده، همواره دست به ساختن و دست به آفرینش و خلق می‌زده، حتی ذهنی. یکی از راههایی که از تَجلی‌های اساسی انسان برای رفتن‬ ‫از این جا، و برای جبران احساس کمبود در اینجا میباشد، کمال مطلوب ساختن است. کمال مطلوب ساختن یعنی چه ؟ این کمال مطلوبها را‬ ‫خودش نمی‌شناخته، آنقدر فرهنگ نداشته که جا و تصویرِ کمال مطلوبها را، به صورت مشخص بفهمد؛ اما این حالت او که مال اینجا نیست و نیازهای‬ ‫متعالیتر دارد که عالم از برآوردنش عاجز است، ذهن و اندیشه او را وادار میکرده که کمالهای مطلوب فرضی را در ذهنش خلق کند. برای این کار،‬ داستان میساخته که این داستان سازی از ابتدای تاریخ تا همین الان وجود دارد. چرا داستان میسازد؟ چرا در داستان قهرمانان یا حوادثی خلق میکند ‫که در این عالم چنان حوادثی یا چنان قهرمانانی یا چنان روابطی ممکن نیست وجود داشته باشد؟ برای اینکه آنچه همواره انسان را سیر میکند، و آنچه‬ ‫که همواره در تزلزل و در اضطراب و در آرزویش بوده، مطلق است. مطلق چی؟ زیباترین زیبا، پُر جلال‌ترین جلال، عظیمترین عظمت، بی مرگی، خُلود و‬ ‫جاودانگی (همیشه این تزلزل انسان به این چیزها و به این معانی است)، عشق پاک مطلق بدون آلایش به هیچ آلودگی، محبت و فداکاری در حدِ مطلق،‬ ‫قهرمانی بی شکست، قهرمان بی شکست در حدِ مطلق، پاکی و پارسایی مطلق که هرگز به هیچ ضعفی و پلیدی‌ای ممکن نیست آلوده بشود، بی نهایت‬ ‫بودن، مطلق بودن، کاملترین و کامل مطلق ـ انسان مطلق ـ بودن؛ اینها همه، همواره معانی‌ای بوده که او را وسوسه میکرده و او را بی‌تاب میکرده و‬ ‫او را از جنس خودش میدانسته و همیشه در آرزوی رفتن به طرف این مطلق‌ها و برخورداری از این مطلق‌ها بوده. اما آنچه که میدیده، پلید بوده: اگر‬‫عشق بوده آلوده به پلیدی بوده و او عشقی را نیاز دارد که به هیچ پلیدی و هوسی و انحرافی آلوده نمیشود، بنابراین داستان میسازد: آن جور عشقی‬ ‫که میخواهد باشد و نیست. یکی از این راهها (این است که) تصویرِ عالم ایده‌آلاش را می‌سازد، یعنی شهری، یا جامعه‌ای که آن بهترین شهر و بهترین و‬ عالی‌ترین جامعه است: "اوتوپیا"، شهرِ خیالی، میسازد. این شهرِ خیالی از زمان افلاطون هست و تا همین الان هم میسازند. شهری را که ممکن نیست‬ ‫روی زمین تحقق پیدا کند، در ذهنش میسازد. همواره شهرِ خیالی میساخته. در تمامِ فرهنگهای بشری بهشت وجود دارد: بهشت عبارت است از یک‬ ‫زندگی ایده‌آل و مطلق که در هیچ فرهنگی نیست که نیست. اصولاً اعتقاد به بهشت جزءِ فطرت انسان است، اعتقاد به مدینه فاضله، جزءِ فطرت انسان‬ ‫است. منتهی در تصورِ آن که چه جور هست، به میزان فرهنگ، معنویت و کمالش، نوع و شکل بهشتش فرق میکرده و اِلا در اینکه باید این زندگی،‬ ‫یک زندگی بالاتر و هم جنس او داشته باشد، هیچ کس شک نداشته.‬

‫بزرگترین جلوهٔ انسان، جلوهٔ این روح و این احساس خاص انسان که همواره در ذات فطرتش بوده، اساطیر است. اساطیر عبارت است از مجموعه‬ ‫شخصیتها، مجموعه مَظاهر، مجموعه زندگی‌ها، مجموعه احساس‌ها، مجموعه پیوندها و پیوستگی‌ها و روابط انسانی در حدِ اعلای کمال، که چون در‬ ‫روی زمین این اساطیر وجود نداشته برای ِاشباعِ آن نیاز و دلهرهٔ دائمی و وسوسه دائمی و آرزوی دائمی‌اش در ذهنش میساخته، و بعد همین سمبلها‬ ‫را، همین مَظاهر را، همین رَبّ‌النوع‌ها را، و همین الهه‌ها را میپرستیده.‬

‫بنابراین نتیجه‌ای که میخواستم از این بحث امشب بگیرم و، با کمال معذرت، این را ناچار در نیمه باید رها کنم برای دنباله بحث در شب بعد،‬ ‫اینست که این بدون استثناء مربوط به یک مذهب خاص نیست، به یک فرهنگ خاص و تمدن خاص نیست، مربوط به انسان است: همواره احساس کمبود‬ ‫در این عالم می‌کرده؛ این احساس کمبود، احساس غربت در این عالم را به وجود آورده؛ این احساس غربت، اضطراب و غم را در او به وجود آورده؛ این‬ ‫احساس کمبود و غربت، وطن را، و آن غیب را در ذهن او بیدار کرده (به آن جایی که من مال آنجا هستم اما نمیدانم کجاست)، چه جور جایی است، ولی‬ ‫به هر حال مال اینجا نیستم)؛ و این اضطراب دائم هنر را برای جبران کمبودی که در این عالم احساس میکند به وجود آورده؛ و نقش و رسالت مذهب‬ ‫برای پاسخ گفتن به این کمبودها و نجات او از این غربت در تاریخ و نشان دادن راه برای انسان، برای نجاتش از این غربت به وطنش بوده است.

یکی‬ ‫از راه‌هایی که نشان میدهد انسان دائماً مضطرب است، غمگین است، احساس کمبودِ دائمی در هستی میکند ـ ولو به خدا، مثل سارتر، معتقد نباشد‬ ‫ناچار به این معتقد هست ـ این است که انسان از این عالم بزرگتر است و انسان همواره مطلق دوست است، مطلق پَرست است و همواره دغدغه دست‬ ‫یافتن و داشتن مَظاهرِ کمال‌های مطلوب مطلق را ـ در همه ابعادِ معانیش ـ داشته، و این احساسش در هنر، در نقاشی، در ادبیات، در همه فرهنگ‌ها و‬ ‫در همه مذهب‌ها، در طول تاریخ کاملاً مُتجلی است و یکی از چهره‌های تَجلی چنین احساسی که انسان داشته، اساطیر است که این انسان غریب را وادار‬ ‫میکرده تا احساس تلخ زیستن در این عالم تنگ را و عالم اندک را با ستایش و پرستش دنیای اساطیر و دنیای خدایان و رَبّ‌النوع‌های معانی مأورایی که‬ ‫در این عالم وجود ندارد و بدان نیازمند است، تَخفیف بدهد.‬

‫فردا شب خواهم گفت که چه جور در طول تاریخ همه فرهنگ‌ها و همه نژادهای عالم، انسان در همه مرحله‌های مختلف زندگی تاریخی‌اش ـ از‬ ‫گیلگَمِش تا سارتر، از انسان بَدوی قبل از تاریخ تا انسان متمدن امروزِ اروپا ـ در تلاش ساختن اساطیر است، و این اساطیر چه نقشی در زندگی معنوی‬ ‫انسان داشته و در این داستان علی کیست.‬

‫والسلام.‬