سخرانی دکتر در مدرسه ی عالی دختران
در
این سخنرانی که در دو جلسه در مدرسه ی عالی دختران، با عنوان استحمار و
راه سوم ایراد شده است، دکتر به مسایل مختلف در مورد استحمار و استثمار
کشورهای جهان سوم به خصوص ایران از طریق نظام سرمایه داری کشورهای غربی و
راه حل های مقابل با آن می پردازد. در این سخنرانی، دکتر شریعتی یادی از
جلال و ذکر خاطره ای و بیان نظرات خود در مورد جلال می کند.
* سخن دکتر
علی شریعتی :بعد از مرگ جلال، سه سال پیش(این سخنرانی در سال 1351 ایراد
شده و جلال در 18 شهریور 1348فوت کرد- نکته ی دیگر اینکه در اینجا، تعدادی
از حضار از دکتر می پرسند که آیا منظورتان از جلال، "جلال آل احمد" است که
دکتر پاسخ می دهد) بله ، بله، به غیر از این جلال نداریم که. بعد از مرگ
جلال آل احمد، من یک حالت روحی خاصی پیدا کردم که هنوز از عزای او روحم
بیرون نیامده است. یک کسی که به سراغ ما آمد،اما زود رفت. یک کسی که در
عمرش، ناگهان به سراغ مردم آمد، ناگهان به سراغ ایمان ما آمد، آنچه مردم
همراه در آن بودند و روشنفکران همواره از آن می گریختند، جرات کرد و به
سراغ ما آمد. جرات کرد. و این جراتش برای من ارزش دارد. عده ای هستند که می
توانند حقیقت را بفهمند، اما جرات قضاوت، جرات صراحت، جرات اعمالش را
ندارند، برای اینکه به شخصیتشان بر می خورد. یک تیپی دارند، یک خصوصیتی
دارند، این خصوصیت، این تیپ، اینها را براساس این ارزش ها می شناسد. اگر که
بگویند اینجوری فکر می کنم، این عقیده ام هست، در اینجا صحبت می کنم، با
آنها همجهت شدم، به اینها معتقد شده ام، این ارزش هاش فرو می ریزد. و نگاه
ها به شخصیت او فرو می ریزد. این است که به صورت پوشالی و دروغین، و جور
دیگر، خودش را جلوی مردم نگه می دارد. برای اینکه سرمایه اش این است، هویت و
شخصیتش این است. بعضی ها شخصیتا باید دروغین باشد.تکان بخورند فرو می
ریزند و می شکنند. یکی از آقایان صحبت می کرد که انسان باید باوقار باشد
.جلوی بچه ها چون شخصیت ندارند، باید شخصیتش را حفظ کند. اگر یکم یه تشر
بزنند، آدم ناگهان شخصیتش از بین می رود. شخصیت، اینجوری؟ شخصیتی که بخواهد
با یک تکان کوچک، باطل بشود، بهتر آنکه خودت باطلش کنی.
او (جلال) جرا
کرد. جرات کرد که بر خلاف همه ی ارزش هایی که در گروه خودش، ساخته و
پرداخته شده بود و آنجا هم یک قطب بزرگ و مرجع بزرگ شده بود. این آدم،
معمولی نبود. این دست سوم و چهارمی ها خیلی برای خودشان ارزش قایلند. آدم
بزرگ که می شود، خیلی گستاخ می شود. آنچنان که خودش را مرجع می کند و
خودشرا بر مردم تحمیل می کند. ارزش هایی که مردم به آن معتقدد را کنار می
گذارد و با آن ها در می افتد و به آنها حمله می کند و عوضش می کند. آنها
دیگر، از ارزش های موجود، اتفاده می کنند، تغذیه می کنند، و از حیثیت هایی
که کاملا در جامعه ، مشخص شده از آنها و از انتساب به آنها، یک شخصیتی برای
خودشان درست می کنند.
او(جلال) به سراغ ما آمد. به سراغ آن ایده آلی
که ما همواره در آرزویش بودیم، و معمولا متاسفانه این فرهنگ عظیم ما که
ارزش ها و حادثه های بزرگ و فضیلت های بزرگ انسانی در آن حضور دارد، اینها
دست کسانی بود که ارزش نگهداری، عرضه کردن و دادن به نسل بعدی و عرضه کردن
در دنیا را ندارند. منجمدند، کهنه اند، بی ریشه اند و این فرهنگ عظیم در
دست آنها مانند دندانهای بسیار بزرگ است در دست یک قوم قدیم. اما نبوغ
هایمان، ارزش های فکری امان، قلم هایمان، هنرمندانمان، نویسندگانمان، آنها
که دنیا را می شناسند، ارزشها را می شناسند، تمدن ها را می شناسند، با
جامعه ی زمان آشنایی دارند، آنها به عنوان تجددمابی ، از انسانیت دور شده
اند یا بعد بیگانه شده اند و یا بعد، همینکه فرهنگ ما را فهمیدند، به شکل
منحط فهمیدند، بنابراین از کنارش گذشتند و جلال که از آن قطب عالم به سوی
مردم، به سوی ایمان ما، به سوی مذهب ما، فقط و سه قدم بیشتر برنداشته بود،
اما قدم هایی بود که بسیار تکان دهنده بود. طلیعه ی یک فهم تازه بود. و آن،
برگشتن روشنفکر به میان مردم بود. به راستی! نه از این اداها که هنوز هم
خیلی ها به تقلید از فرنگی ها به میان توده می آیند. توده فکر می کنند یعنی
اینکه بیایند تو قهوه خانه ی قنبر، بخوانند. خیال می کنند اینطوری باید به
میان "توده" آمد. به میان توده یعنی به میان فرهنگ، در مسیر احساس، در
مسیر بینش توده آمد. و در مسیر مذهبی و در مسیر اعتقادی و در مسیر ادبیات
توده آمد. به مسیر تاریخ مردم آمد. یک روز که جلال در این سفر آخر به مشهد
آمده بود ، با هم که راه می رفتیم، یک پارچه ای روی دوشش انداخته بود و یکی
از این دهاتی ها که زوار حرم بود به جلال گفت: "بابا، این فروشیه؟" جلال
گفت:"نه عمو جان ، نه عمو جان" بعد که طرف رفت دیدم جلال خوشحال شد. گفت
این چقدر موفقیت بزرگی بود برای من. گفتم چی؟ گفتش اینکه دهاتی زوار مشهد،
من را با تیپ خودش اشتباه کرد و این برای من موفقیت بزرگی بود.که لااقل
آنقدر بهش نزدیک شده ام ، آنقدر به تیپش نزدیک شده ام که من را جزء خودشان
در چشم همدم نگاه می کنند و من را عوضی می گیرند. یعنی آنقدر شبیه شدم که
اشتباه می کنند. و این برای خود من موفقیت بزرگیه. به جلال گفتم: آره، ولی
جوابت او را از این اشتباه درآورد.وقتی گفتی " عمو جان" یعنی اینکه اشتباهی
گرفتی،عوضی گرفتی. برای اینکه کسی از تیپ خودش، اینطوری بهش جواب نمی دهد.
ولی
به هرحال کسی که به جای روشنفکر معمولی که ناراحت می شود از اینکه اشتباه
گرفته اندش با یک عامی، با یکی از زوار مشهد، یکی از این امل ها، ناراحت می
شود ، این خودش احساس موفقیت می کرد. و حج کرد و حج نامه نوشت . روی سنت
ها تکیه کرد. و روی چیزی که میگفتند باید آنرا کنار گذاشت و اینها با فرهنگ
و تمدن اروپا هیچ سنخیتی ندارد، او روی آنها انگشت گذاشت ، آنها را معنی
کرد.
اما دیری نپایید، در این آخرین فصل زندگیش که بزرگترین فصل زندگیش
بود و تولد جدید درستین یافته اش بود، سه چهار سال بیشتر عمر نکرد و اگر
می ماند برای ما چقدر بزرگ می شد و چقدر به این تیپ آدم ها احتیاج داریم.
ولی لااقل اگر چند نفر می بودند و یا حداقل خودش(جلال) کمی بیشتر می ماند ،
به تیپ ماها، به تیپ شماها(دانشجویان) می توانست بگوید که در دنیا چه خبر
است و به سراغ چه چیز ها رفت. خیلی چیزها که دنبالش می گردیم، اما در
جاهای دیگر، در افق های دیگر است . اما اگر از یک زاوبه ی دیگر به آن نگاه
کنیم ، نه از زاویه ی یک متجدد و نه از زاویه ی یک متعصب کهنه. از زاویه ی
یک نبوغ تازه و یک بینش درست . از آنجا اگر به آن نگاه کنیم خیلی چیزها می
توانیم پیدا کنیم. خیلی چیزها که حتی تصورش را نداریم.
بعد از آن اتفاق و
آن حرفی که جلال گفت (فلان دهاتی زایر مذهبی که مرا با خودش اشتباه گرفت)
من او را با خودم اشتباه گرفتم. درست حس کردم که خبر مرگ خودم را شنیدم و
بعد این حال شتابزدگی در من ایجاد شد . شتابزدگی به این دلیل که مرگ به
ناگهان فرا می رسد.
************ ****************** **************************************
زندگي يک شورشي
زندگي وآثار جلال َآل احمد
جلال
آل احمد در پنج شنبه يازدهم آذر 1302 هجري شمسي مطابق با بيست ويکم شعبان
1342 در محله سيد نصرالدين [محله بازار] تهران و در خانوادهاي مذهبي-
روحاني به دنيا آمد. پدرش سيد احمد طالقاني امام جماعت مسجد پاچنار و از
روحانيان برجستهي زمان خود بود و مادرش خواهر زادهي شيخ آقابزرگ تهراني
صاحب الذريعه بود.
مراحل زندگي آل احمد را ميتوان در پنج دورهي زماني زير خلاصه کرد:
1. 1322-1302: دوران کودکي و نوجواني؛
2. 1326- 1322: دوران جواني و عضويت در حزب توده؛
3. 1332-1326: انشعاب از حزب توده و عضويت در حزب زحمتکشان و نيروي سوم؛
4. 1341- 1332: انشعاب از نيروي سوم و «نگريستن در خويش»؛
5. 1348- 1341: در جستجوي اصالتها و تامل در «غربزدگي» تا وفات.
1. کودکي و نوجواني
دوران کودکي و نوجواني
جلال در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر
جلال به او اجازهي درس خواندن در دبيرستان را نداد و او را براي آموختن
دورس حوزوي به مدرسهي مروي فرستاد. جلال در اين دوره مخفيانه به کلاسهاس
شبانهي دارالفنون ميرود. جلال در سالهاي آخر دبيرستان با حرفهاي کسروي و
شريعت سنگلجي آشنا ميشود و به مطالعهي مجلات حزب توده ميپردازد. وي با
همکاري چند تن از دوستان خود انجمن تبليغات اسلامي به نام «انجمن اصلاح» را
تشکيل ميدهد. وي در دورهي عضويت در انجمن اصلاح، به ترجمه و چاپ کتاب
«عزاداريهاي نامشروع» ميپردازد که نوشتهي روحاني اصلاح طلبي به نام سيد
محسن عاملي است و در آن به نقد زنجير زني و قمه زني ميپردازد.
جلال در
سال 1322 ديپلم ميگيرد و به اصرار پدر روانهي نجف ميشود تا تحصيلات حوزوي
خود را در آن شهر زير نظر شيخ آقابزرگ تهراني (دايي مادر اش)کامل کند. اما
در آن شهر بيش از سه ماه دوام نميآورد و به ايران باز ميگردد اما در بازگشت
رفتارش تغيير کرده است و گاهي دست بسته و گاهي بدون مهر نماز مي خواند و
به همين دليل انگ لامذهبي ميخورد.
2. جواني و حزب توده
جلال در سال 1322 وارد
دانشسراي عالي تهران ميشود و در رشتهي ادبيات فارسي به تحصيل ميپردازد. وي
در سال 1323 به حزب توده ميپيوندد و پلههاي ترقي را در اين حزب به سرعت طي
ميکند. اولين مجموعه از قصههاي جلال به نام «زيارت» در مجلهي سخن شمارهي
نوروز 1324 چاپ ميشود. از اين موقع به بعد قصههاي جلال در مجلهي «سخن» و
«مردم براي روشنفکران» چاپ ميشود. جلال در اسفند 24 قصههاي چاپ شدهاش را در
در کتاب «ديد و بازديد» گردآوري مي کند.
جلال در سال 1325 مدير داخلي
«ماهنامهي مردم» به سردبيري احسان طبري مجلهي تئوريک حزب توده ميشود. وي در
همان سال همچنين مدير داخلي هفتهنامهي «بشر براي دانشجويان» ارگان
دانشجويان حزب توده به مدير مسئولي کيانوري ميشود. جلال در طول چهار سال
عضويت در حزب توده (1323 تا 1326) از يک عضو عادي به عضويت در کميتهي حزبي
تهران و نمايندگي کنگره در ميآيد. جلال در سال 1324 از منزل پدري مي گريزد و
به اين طريق خود را از سختگيريهاي مذهبي پدر نجات ميدهد. جلال در سال 1326
دومين کتاب خود به نام «از رنجي که ميبريم» را چاپ ميکند. درهمان سال وي
به تشويق صادق هدايت و احسان طبري کتاب «ديگري» از پل کازانوي فرانسوي را
ترجمه کرد و به نام محمد وآخرالزمان به چاپ سپرد. پل کازانو در اين کتاب
سعي درعامي جلوه دادن پيامبر اسلام و ابتلاي آن حضرت به صرع داشته است. اين
کتاب آشوبي به پا کرد چنانکه عدهاي به چاپخانه حمله کردند و فرمهاي چاپي
کتاب را يکسره نابود کردند و قصد کشتن مترجم را داشتند که جلال با کمک
دوستاناش از چاپخانه ميگريزد. پيرو اين ترجمه حکم تکفير جلال صادر ميشود و
برادر جلال (محمد تقي طالقاني از شاگردان برجسته آيت الله سيد ابوالحسن
اصفهاني)، از مدينه به تهران ميآيد تا جلال را پيدا کند و حکم شرعي را در
مورد او اجرا کند. نهايتا جلال به يکي از روحانيان دوست پدر پناه ميبرد و
مراتب پشيماني خود را ابراز مي دارد و آن روحاني نيز به نزد پدر جلال شفيع
ميشود و داستان پايان ميپذيرد.
آل احمد در سال 1325 دورهي ليسانس ادبيات فارسي خود را پايان ميدهد.
3. انشعاب از حزب توده
آل احمد با ديدن بي
صداقتي رهبران حزب توده و وابستگي اين حزب به روسيه، در آذر 1326 به اتفاق
جمعي از حزب توده انشعاب ميکند. آل احمد پس از انشعاب، شروع به نوشتن کتاب
سه تار مي کند. او در اين کتاب سخت گيري هاي مذهبي را مورد انتقاد قرار مي
دهد. وي هم چنين به ترجمه و چاپ چندين رمان از زبان فرانسه مي پردازد. قمار
باز از داستايوفسکي (1327)، بيگانه از آلبر کامو (1328)، سوء تفاهم از
آلبرکامو (1329) و دست هاي آلوده از سارتر (1331). وي هم چنين زن زيادي را
در 1331 مي نويسد و بازگشت از شوروي اثر آندره ژيد را ترجمه مي کند. جلال
در بهار 1329، با سيمين دانشور- که او نيز دانشجوي دانشکده ادبيات بوده
است- ازدواج مي کند. اما پدر جلال که نمي توانست ازدواج پسرش را با دختري
غير سنتي و فاقد حجاب تحمل کند هنگام عقد آن ها به قم رفت و تا ده سال به
خانه جلال پانگذاشت. مدتي بعد جلال دوره دکتري را نيمه کاره رها ميکند.
اوج
سياسي بودن جلال در 1322-1329 است. او در 9 اسفند 31 با عده ديگري از
«نيروي سومي ها»، بعد از اطلاع از محاصره منزل دکتر مصدق، فورا به آن جا مي
رود و در مقابل منزل دکتر مصدق به دفاع از او سخنراني مي کند؛ اشرار قصد
جان او را ميکنند و او زخمي مي شود. در همين ايام توده اي ها او را از
پلکان دانشسراي عالي پرتاب مي کنند که دچار آسيب ديدگي وخيمي از ناحيه کمر
مي شود.
از ارديبهشت 32 جلال به خاطر اختلافات فراوان و انشعاب هاي
متعدد، عملا سياست را کنار مي گذارد اما در پاييز همان سال، توسط ماموران
تيمور بختيار دستگير مي شود. اما پس از يک روز يا سپردن تعهد نامه اي به
اين مضمون که من سياست را بوسيده و کنار گذاشته ام، با وساطت شوهر خاله
سيمين دانشور آزاد مي شود.
4. نگريستن در خويش
کودتاي 28 مرداد، ضربه
سنگيني بر پيکر آزادي خواهان و مبارزين با استبداد وارد کرد. آل احمد نيز
دچار افسردگي شديدي گرديد. حاصل اين دوران و تحولات آن، «اورازن» در
ارديبهشت 39، «تات نشين هاي بلوک زهرا» در مهر37 و «جزيره خارک» و «درّ
يتيم خليج» در خرداد 39 بود. وي هم چنين درسال 37 «سرگذشت کندوها» را به
چاپ رساند که شکست جبهه ملي و برد کمپاني ها را در قضيه نفت، با استعاره و
کنايه و از زبان حيوانات بيان ميکرد. در همان سال ها «مدير مدرسه» را منتشر
کرد و در سال 40 «نون والقلم» را به طبع رسانيد.
5. بازگشت به اصالتها
جلال در اين سالها
متوجه تضاد بنيادهاي سنتي جامعه و همچنين مستعمره شدن و مصرف زده شدن فرهنگ
ايراني مي شود. اين تفکر مقدمهاي براي کتاب مهم و اثرگذار جلال
يعني«غربزدگي» مي شود. او از سال 41 بازگشت معناداري به فرهنگ، مذهب و سنن
ايراني و اسلامي دارد و اين مقوله را به عنوان وسيلهاي در برابر غربزدگي
ميشناسد. اين دوره از زندگي آل احمد را دوره پختگي او و بازگشت به اصالت
ميتوان ناميد. او در اين دهه، هر روز بيشتر به ذخائر فرهنگي و ملي و مذهبي
ايران اميدوار ميگردد، به نحو صريحي به نقد استعمار و استبداد شاهنشاهي
ميپردازد و به مسائل اجتماعي ايران اهميت ميدهد.
جلال آل احمد در اوج
تلاش براي شناخت اصالتهاي خويش، در عين ناباوري در تاريخ 18 شهريور 1348،
در اسالم گيلان، وفات ميکند. در باب چگونگي مرگ وي اختلاف نظر وجود دارد و
برخي مرگ او را مشکوک دانستهاند.
زمينه هاي فکري آل احمد
زمينه هاي فکري موثر در آل احمد را مي توان به طور خلاصه و فهرستوار اين افراد يا گروهها و مکاتب فکري دانست:
أ. انديشههاي مذهبي
ب. انديشههاي کسروي
ت. انديشههاي مارکسيستي (چه مارکسيست لنينيستي و چه مارکسيست انتقادي مانند مکتب فرانکفورت)
ث. اگزيستانسياليسم (سارتر، کامو و هايدگر)
ج. نهيليسم (از طريق آشنايي با آثار کافکا، داستايوفسکي، يونگر، يونسکو و صادق هدايت).
ح. نيروي سوم (خصوصا انديشههاي خليل ملکي)
خ.
مذهب و مکتب وابستگي (که در دهههاي 60 و 70 قرن بيستم تشکيل شد و تاکيد بر
عامل خارجي در توسعه نيافتگي کشورهاي توسعه نيافته داشت).
[برگرفته از کتاب جلال اهل قلم (زندگي، آثار و انديشههاي جلال آل احمد)، حسين ميرزايي، سروش، تهران، 1382]