برگ سبز یازدهم: حرفهایی که باید زد

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم،

حرف زدن قلم را می خواندم،

حرف زدن اندیشیدن را،

حرف زدن خیال را

و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

( با مخاطبهای آشنا )



وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است

************

خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

****************

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد



خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر
این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف
ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان
ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان
مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن
با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی
دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا
این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر
با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر

تقدیم به روح پاک شهید بزرگوار

دکتر علی شریعتی

شعر از : قیصر امین پور










یاد آر ز شمع مرده یاد آر



او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار مي ماند .

 اميدوارم روزي فرا برسد كه در فقدان اين سرمايه ماندگار جهان علم و ادب و هنر و انديشه حق اش را ادا كرده باشند و باشيم .


دلیل تنها بودن


در نهان به آنهایی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند

غافلیم

شاید این است دلیل تنهایی مان

قسمت اول کتاب مذهب علیه مذهب - نوشته دکتر علی شریعتی

 

مذهب علیه مذهب

 

 

 

ممکن است یک ابهام در این تعبیر و عنوان باشد ، و این ابهام معلول این است که ما تاکنون می پنداشته ایم که مذهب همواره در مقابل کفر بوده است در طول تاریخ جنگ ما میان مذهب و بی مذهبی بوده و ( از این جهت ) تعبیر " مذهب " یک تعبیر غریب ، مبهم و شگفت آور و غیر قابل قبول بوده است درحالیکه من اخیراً متوجه شده ام و شاید از دیرباز متوجه بودم ، ولی نه باین روشنی و دقتی که الان احساس میکنم – که برخلاف این تصور در طول تاریخ همیشه مذهب با مذهب میجنگیده و نه هیچگاه به معنائیکه امروز میفهمیم مذهب با بی مذهبی .

 

وقتی صحبت از تاریخ میشود ، مقصود اصطلاح رایج ، تاریخ پیدایش تمدن و خط نیست ، مقصودم از آغاز زندگی اجتماعی نوع کنونی انسان ، بر روی زمین است . بنابراین شروع خط شش هزار سال سابقه دارد ، درصورتیکه از تاریخی که من صحبت میکنم بیش از بیست هزار سال یا چهل هزار سال و بنابه بعضی نظرها پنجاه هزار سال سابقه دارد . از طرق گوناگون : باستانشناسی ، تاریخ ، زمین شناسی و بررسی افسانه ها ، اساطیر و مجموعه این وسائل ، شناخت بیش و کم مجملی از انسان اولیه و سیر تحولات اجتماعی و سبک زندگی و سبک اعتقادی او تاکنون داریم . در تمام این دوره ها که بخش اولش از اساطیر و قصه ها حکایت میکند و بمیزانی که به زمان اخیر میرسد و روشنتر و مستندتر میشود و تاریخ بسخن میآید ، همواره در تمام صحنه ها ، مذهب علیه مذهب قد علم کرده و همواره بدون استثناء مذهب بوده است که علیه مذهب مقاومت کرده است . چرا ؟ بخاطر اینکه تاریخ سابقه ندارد که جامعه ای و دوره ای خالی از مذهب باشد یعنی جامعه بی مذهب در تاریخ سابقه ندارد . انسان بی مذهب در هیچ نژاد و در هیچ دوره در هیچ مرحله از تحول اجتماعی ، در هیچ نقطه ای از زمین وجود نداشته است .

 

در اواخر ، یعنی از قرونی که تمدن و تفکر و تعقل و فلسفه رشد کرده ، گاه به افرادی برمیخوریم که معاد یا خدا را قبول نداشته اند . اما این افراد هرگز در طول تاریخ بشکل یک طبقه ، یک گروه و یک جامعه نبوده اند که بقول آلکسیس کارل گذشته تاریخ همواره دارای جامعه هائی بوده است که این جامعه ها بطور کلی یک سازمان مذهبی بوده اند . محور و قلب و ملاک هر جامعه ، معبود ، ایمان مذهبی ، پیغمبر یا کتاب مذهبی و حتی شکل مادی هر شهر ، نشان دهنده وضع روحی آن جامعه بوده است .

 

در طول قون وسطی و نیز پیش از مسیح ، در غرب و شرق ، همه شهرها عبارت بودند از مجموعه ای از خانه ها یا مجموعه ای از ساختمانها که این ساختمانها گاه قبیله ای بوده ، ولی در هر محله ای یک قبیله برحسب اشرافیت و برحسب وضعیت اجتماعی ، در یک نقطه بالا و بزرگتر و مهمتر و نزدیکتر بقلب شهر ، یا بشکل غیر طبقاتی زندگی میکرده اند . در هر حال آنچه که در میان همه شهرهای بزرگ در تمام تمدنهای شرقی و غربی مشترک است ، این است که این شهرها همه " سمبلیک " بوده اند . شهر " سمبلیک " یعنی شهریکه بشکل یک علامت مشخص ، خود را نشان میدهد . این سمبل که نشان دهنده شخصیت این شهر بزرگ است ، معبد بوده است که مسلماً امروز این شکل در حال ازبین رفتن است . مثلاً تهران یک شهر سمبلیک نیست یعنی مجموعه وضع ساختمانی این شهر را اگر نگاه گنیم می بینیم که در پیرامون یک قطب ، یک ساختمان ، یک بنای مذهبی یا غیرمذهبی جمع نشده ، باین معنی که ساختمانها قلب و محور ندارند ولی از یک عکس هوائی از شهر مشهد کاملاً مشخص است که این شهر سمبلیک است . یعنی شهریکه مجموعه ساختمانها ، گوئی نزدیک یک شمع ، یک محور که قلب شهر و معرف شهر میباشد ، جمع شده اند .

 

این شهرها چرا سمبلیک بوده ؟ بخاطر اینکه اصولاً هر بنائی ، چه بنای یک تمدن یا یک ملت باشد و چه بنای یک شهر ، اصولاً بدون یک توجیه مذهبی وجود نداشته . تمام این کتابهائیکه حتی در فارسی خودمان میتوانیم نگاه کنیم کتابهائیکه درباره شهرها نوشته شده مثل " تاریخ قم " تاریخ بلخ " فضائل بلخ " تاریخ بخارا " تاریخ نیشابور " و مانند این کتابها که در شرح یک شهر نوشته شده همه این کتابها با یک روایت دینی شروع میشود یعنی بخودشان نمی توانستند بقبولانند که چنین شهر بزرگی بخاطر یک عامل غیر از عامل دینی یا بعلتی غیر از علت مذهبی ، بنا شده و پدید آمده . همواره یا یک پیغمبری در آنجا مدفون بوده و یا یک معجزه مذهبی در آنجا شده که شهر بر آن اساس ساخته شده یا باین خاطر که بعدها میبایست مقدسی ، یک شخصیت مذهبی در اینجا دفن بشود . بجز حال ، همه جا توجیه ، توجیه دینی است . نشان میدهد که اصولاً همه جامعه های قدیم ، چه بشکل طبقاتی چه غیر طبقاتی ، چه قبیله ای ، چه غیر قبیله ای ، چه بصورت امپراطوری بزرگ مثل رم ، چه بصورت مدینه های مستقل مثل یونان و چه بصورت قبائل مثل عرب ، چه متمدن و پیشرفته و چه عقب مانده و منحط ، در همه نژادها تجمع انسانی دارای یک روح واحدی است بنام " روح مذهبی " . و انسان قدیم در هر دوره و هر فکری ، انسان مذهبی است . بنابراین کلمه " بی مذهبی " چنانچه امروز از این کلمه " کفر " را می فهمیم ، بمعنای عدم اعتقاد بماورالطبیعه و معاد ، غیب ، خدا و تقدس و وجود یک یا چند الله در عالم نبوده است برای اینکه همه انسانها در این اصول مشترک بوده اند .

 

این مسئله " کفر " که ما امروز بمعنای عدم مذهب یا بی مذهبی یا ضد مذهبی معنی میکنیم ، یک معنی بسیار جدید است . یعنی مربوط به دو سه قرن اخیر است یعنی مربوط به بعد از قرون وسطی است . یک معنی است که بصورت کالای فکری غربی ، به شرق وارد شده است که " کفر " بمعنی عدم اعتقاد انسان بخدا ، بماورالطبیعه و دنیای دیگر است . در اسلام و تمدن قدیم ، در همه تاریخها و همه مذهبها وقتی صحبت از کفر میشود بمعنای بی مذهبی نیست . چرا ؟ که بی مذهبی وجود نداشته است بنابراین کفر خود یک مذهب بوده است ، مانند یک مذهب که بمذهب دیگر کفر اطلاق میکند . چنانچه آن مذهب کفر هم بمذهب دیگر کفر اطلاق میکرده . بنابراین کفر بمعنای مذهب دیگر است نه بمعنای بی مذهبی . پس هرجا در طول تاریخ چه تاریخ مذاهب ابراهیمی باشد ، چه مذهب غربی یا شرقی ، بهر شکلش که باشد – هرجا که پیغمبری یا یک انقلاب مذهبی بنام دین ظاهر شده ، اولاً علیرغم و علیه مذهب موجود و عصر خودش ظهور کرده و ثانیاً ، اولین گروه یا نیروئیکه علیه این مذهب قد علم کرده و بپا ایستاده و مقاومت ایجاد کرده ، مذهب بوده است .

 

بنابراین در اینجا به یک مسئله بی نهایت مهم برمیخوریم که اساسی ترین مشکلات قضاوت امروز دنیای روشنفکران را حل میکند و همچنین بزرگترین قضاوتی را که همه روشنفکران جهان نسبت به مذهب کرده اند ، مورد تجزیه و تحلیل علمی و تاریخی قرار میگیرد . این قضاوت که مذهب با تمدن ، با پیشرفت ، با مردم و با آزادی مخالف است یا بی اعتناء قضاوتی است که براساس واقعیت های عینی دقیق علمی و تجربیات مکرر تاریخی بوجود آمده ، یک دشنام نیست ، یک حرف موهوم نیست که آرزوی کینه و عداوت و سوء ظن و غرض باشد ، بلکه یک آزمایش و یک برداشت دقیق علمی مبتنی بر واقعیت های موجود در تاریخ و جامعه بشری و زندگی انسان است .

 

اما چرا درعین حال این قضاوت از نظر من درست نیست ؟ بخاطر اینکه حتی ما که پیرو مذهب هستیم ، یعنی تیپهای مذهبی نمیدانیم که در طول تاریخ ، در شکلهای مختلف ولی در حقیقت واحد ، دو تا مذهب بوده که با هم در جدال و جنگ و کشمکش بوده اند دو مذهب نه تنها با هم اختلاف دارند بلکه با هم میجنگند – چنانکه گفتم ، اصولاٌ جنگ فکری و مذهبی در گذشته جنگ میان این دو مذهب بوده ، اما بعلت خاص همچنانکه ما الان در ذهنمان نیست و اول یک قضاوت کلی راجع به مذهب داریم بطور اعم آنرا ثابتش میکنیم و بعد به مذهب خودمان میرسیم و بطور اخص آنرا ثابت میکنیم ، و این متد غلطی است – همانطور هم ضد مذهبی های دو سه قرن اخیر ، خصوصاً قرن ۱۹ که اوج مخالفت با مذهب در اروپا است ، دچار این اشتباه شده اند ، که نتوانسته اند این دو مذهب را از هم تفکیک کنند . درحالیکه این دو مذهب نه تنها با هم هیچ شباهتی ندارند ، بلکه با هم متخاصم و متناقضند و اصولاً همواره بدون هیچ وقفه ای در طول تاریخ با هم میجنگیده اند و میجنگند و خواهند جنگید . ولی قضاوت آنها مربوط به یک صف از این دو مذهب بوده که درست و مجرب و مبتنی بر واقعیت های تاریخی میباشد . اما از صف مقابل این مذهب که آنهم مذهب بوده مطلع نبوده اند . چنانکه ما که مذهبی هستیم مطلع نیستیم . و خود بخود این قضاوت درست را که فقط قابل انطباق به نیمی از واقعیت است بهمه واقعیت یعنی حتی با نیمه متناقض دیگر ، یعنی صف متناقض این مذهب هم تعمیم داده اند و اشتباه اینجا است .

پدرمومن من ... مادر مقدس من

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم )

بزرگترین فاجعه تاریخ

وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! 

فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! 

« دکتر علی شریعتی »


شریعتی از نگاه اخوان یا اخوان در نگاه شریعتی


اُنس و اُلفت و دیدارهای من با همشهری مشهور و فقیدم ، مرحوم دکترعلی شریعتی ، چندان نبود. ﺁن قدیم‌ها که من جوان و در مشهد ساکن بودم ، ﺁن مر‌حوم هنوز نوجوان ده ، دوازده ساله‌ای بود که همراه پدرش استاد محمد تقی شریعتی و در کنار ایشان به جلسات انجمن״ نشر حقایق اسلامی״ ( یا چنین عنوانی ، درست عین عنوان را به خاطر ندارم ) میﺁمد و کنار صندلی پدر می‌ایستاد و در همان سال‌ها من پس از اتمام دوره‌ی شش ساله‌ی هنرستان ، نزد پدر مرحوم دکتر- یعنی استاد محمد تقی شریعتی – نهج‌البلاغه می‌خواندم . بعدها هم که من به تهران ﺁمدم و مرحوم دکتر، دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد را تمام کرده ، گویا از سفر فرنگ هم برگشته بود.( من هم در طی این مدت گرفتار کار و زندگی و زن و بچه و شعر و تدریس در دبستان و بعد دبیرستان و از اینجا به ﺁنجا پرت شدن و زندان و کار در مطبوعات و انتشار چند کتاب ارغنون ، زمستان ، ﺁخر شاهنامه و ... بودم )

دیدارهای من با او و یک دوست مشترک چندانی نبود که یاد و خاطره‌ی قابل ذکری جز چند تایی از احوال و روحیات ״خاص״ نه ״عام״ او که از ﺁن‌ها در می گذرم ، در من باقی باشد. ولی گذشته از این‌ها می دانستم که او، چه هنگامی که در دانشکده ادبیات مشهد درس می خواند و چه بعد‌ها به بسیاری از سروده‌های من علاقه داشته ، ﺁن‌ها را اینجا و ﺁنجا نقل و روایت می کرده است. مخصوصن از قدیم ترین شعر‌هایم به اسلوب نو ( مثلن زمستان و چاووشی و غیره ، که یکی از اساتید فاضل و شاعر، بل افضل و اشعر فعلی در دانشگاه تهران که بسیار مشهور هم هست ... چرا نامش را نگویم ، دوست فاضل شاعر شفیعی کدکنی که گویا از همدوره‌های مرحوم دکتر شریعتی در دانشکده ادبیات مشهد و با او دوست و دمخور بود که دیر زیاد می گفت : وقتی زمستان و چاووشی و ﺁواز کرک در تهران منتشر شده ، به مشهد هم رسیده بود مرحوم دکتر شریعتی اول بار در محیط محافظه کار دانشکده ادبیات مشهد مثلن چاووشی را به درستی و خوبی و رسایی تمام از بر برای ما روایت کرد مکررن و چند جا و چند بار توضیح و توجیه می کرد چند و چون اسلوب و معنی و لفظ و غیره را ) و بعد‌ها مرحوم دکتر، بحث در شعر نو اصیل را در محیط دانشگاهی به اتفاق همان دوست مشترکمان ، رواج و رسمیت دادند و حتا بحث در جهات مختلف ، اسالیب نو، خاصه نیمایی را موضوع بعضی رسالات تحصیلی دانشجویان و موضوع سخنرانی ها کرده بودند که خبرش و گاه نسخه هایی از بعضی از ﺁن رسالات و سخنرانی‌ها و بحث و نقد‌ها را برای من به تهران هم می‌فرستاد. این را هم بگویم که یکی از استادان مرحوم دکتر شریعتی - یعنی مرحوم استاد سید احمد خراسانی – استاد منطق و عربی و دستور زبان دکتر که اعجوبه ای رند بود و بر روحیه‌ی ﺁزاد اندیشی و منطق روحی و معنوی دکتر تاثیر بسیار گذاشته بود و بین استاد و شاگرد ، نهایت وفاق و همدلی و دوست داری برقرار بود و مرحوم استاد خراسانی که در تهران ، من و ﺁن دوست مشترک ، مکرر در مکرر چه در خانه‌ی ﺁن دوست و چه در خانه‌ی من می دیدیم ، یکی از موضوعات سخن ما ذکر خیر مرحوم دکتر شریعتی و احوال و روحیات خاص وعام او بود و باری از این‌ها و بعضی دیدارهای گذشته.

 

 

مرحوم دکتر شریعتی در بعضی از کتاب هایش ، منجمله نامه‌ها و کویر و غیره ، چند جا به شعری یا کلامی از من اشاره یا استناد گونه کرده است ، یا نامی برده که من خود ندیده بودم ولی وقتی در دانشگاه تربیت معلم درسی داشتم در خصوص شعر و نثر بعد از مشروطیت ، یک دختر خانم از معتقدان مرحوم دکتر شریعتی ، گفت چرا از نثر و کارهای دکتر شریعتی درس نمی دهید و بحثی نمی کنید؟ که گفتم هنوز نوبت به ایشان نرسیده ، ما تازه به ﺁل‌احمد و خانم سیمین دانشور و هم نسلان ایشان رسیده‌ایم. بعد عده‌ای از دانشجویان با ﺁن خانم همصدا شده ، خواهان ﺁن بودند که من درباره‌ی کتاب‌های مرحوم دکتر شریعتی ، درس و بحثی داشته باشم که من جواب دادم : این کار گذشته از نوبت ، یک اشکال عمده‌ی دیگر هم دارد و ﺁن این است که ﺁدم درباره‌ی موضوع و مطلبی می تواند درس بدهد که خود قبلن ﺁن را خوانده و ﺁموخته باشد و من از ﺁثار دکتر شریعتی جز یک کتاب که در نقد ادبی ، از عربی و فرانسه ترجمه کرده است ، دیگر چیزی نخوانده ام ! ( ﺁن وقت‌ها ) که البته دانشجویان تعجب کردند، چون دکتر در ﺁن زمان بسیار مشهور بود و مخصوصن میان جوانان دانشجو و غیردانشجو، از بازاری و معلم و دبیر گرفته تا دانش‌ﺁموز و غیره و غیره ، شهرت و محبوبیت کم نظیر و معتقدان پروپا قرص بسیارداشت. تعجب ایشان بجا بود ولی من هم حق داشتم ، خب نخوانده بودم که درسش بدهم . باری بعد ازﺁن روز، ﺁن دخترخانم دانشجو، کتاب مشهور״ کویر״ او را خرید و به من ارمغان داد و گفت در این کتاب و چند کتاب دیگر، مرحوم دکتر از شما هم یاد کرده و نام برده ، که من کویر را تصفح و تورقی کردم در همان سر کلاس و بعد در خانه خواندمش و ﺁن را انشاییاتی با شور و احساس و نزدیک به بعضی شطح‌های عرفانی قدیم و نوشته‌ای احساساتی ، انشایی ، رجایی ، امری ، خطابی و گاه مناجات گونه و شعرهای منثور و حدیث نفس‌هایی موثر و گیرا و در واقع شطح مانندهایی ، منتها با کلامی امروزین یافتم .  

انتظار         (در تشیع موعود منتظر مهدی است)


انتظار یکی از زیباترین و عمیق ترین جلوه های روح فراری و بی آرام انسان است.

آدمیزاده هر چه انسان تر ، چشم به راه تر میشود.این یک حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد.

در انتظار چه ؟ که؟

هر چه ،هر که، در انتظار "گودو". گودو کیست؟ چیست؟ بکیت میگوید:<اگر میدانستم میگفتم>.

به هر حال یک منتظر در ادیان این موعود منتظر ، روشن و مشخص است.

یک منجی غیبی است و رسالتش نیز معلوم و مشخص. آنکه باید بیاید یک «ابر مرد» است .

در تشیع موعود منتظر مهدی است و آخرین امام از سلسله امامان اثنی عشر، فرزند امام حسن عسگری و رسالتش هم معلوم است.

رسالتی را که پیامبر آغاز کرد و پس از مرگش نگذاشتند علی و فرزندانشان ادامه دهند و حکومت و امامت مردم را غصب کردند.

او خواهد گرفت و ادامه خواهد داد.

بنابر این مهدی یک امام است ، برای استقرار عدل و احیای حقیقت می آید.

این یک رسالت اجتماعی ، سیاسی و اعتقادی و بشری است و او خود یک بشر است اما روح منتظر انسان که همواره بی قرار غیب و فراری به ماوراء است نمی تواند تصویر بشری و رسالت این جهانی مهدی موعود را نگاه دارد.

پس او را و کارش را در هاله ای از ماوراء واقعیت غرقه می سازد. ‌

«دکتر علی شریعتی»

اتوبیوگرافی !


در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

 و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

                                     «دکتر علی شریعتی»

                        " مجموعه اشعار دکتر شریعتی ص  ۱۶2 "

سیمای سرمایه داری


سرمایه داری « پول » را جانشین « خدا »

و « تولید » را جانشین « توحید »

و « اقتصاد » را جانشین « عشق »

و « قدرت » را به جای « حقیقت »

و « لذت » را به جای « کمال » ،

« سلطه بر طبیعت » را به جای « تسلط بر خویش »؛

« قانون جنگلی » که وارث هزاران سال فرهنگ و قانون و حقوق می شود

و رابطه ها ،رابطه گرگان و سگانی که بر مرداری هجوم برده اند و این بر آن مخلب میکشد و این بر آن منقار؛

زندگی کردن برای مصرف،قربانی کردن « آسایش » برای ساختن و خریدن « وسایل آسایش » و در نهایت انسان پرستنده می ماند؛

اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، ارزش، زیبایی ها، مطلق، خیر، بینایی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز:

        « سرمایه »  و « سکس »

آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف:

مسخ فطرت، بندگی و جنون در پست ترین و ننگین ترین شکلش.

                                                «دکتر علی شریعتی»

                                               ( انسان بی خود ص ۳۵۴ )

تفسير پرچم سرخ حسين


در قبايل عرب همواره جنگ بود،اما مكه ((زمين حرام)) بود و چهار ماه رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم،((زمان حرام))، يعني كه درآن جنگ حرام است.دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتا تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه:((در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت))، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي برمي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه:((جنگ پايان نيافته است)).
آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.
اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.
بگذار اين سال هاي حرام بگذرد!
حسين وارث آدم صفحه ي 50

*-*آنان كه رفتند كاري حسيني كردند و آنان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند*-*
حسين وارث آدم ص 194

هبوط


خدا ، انسان و عشق ...

این است « امانتی » که بر دوش آدم سنگینی می کند

و این است آن « پیمانی » که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم

و « خلافت » او را در کویر زمین تعهد کردیم و ما برای همین هبوط کردیم

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم .

انسان بیش از زندگی است ،

آنجا که هستی پایان می یابد ، او ادامه می یابد .

معلم شهید دکتر علی شریعتی

آزادي؟


اما اين آزادي كم كم ضعف هاي خود را نشان داد.پيشرفت...آري اما به كدام سو؟ثروت...آري اما به سود كدام طبقه؟علم...آري اما در خدمت چي؟تكنولوژي...آري اما در دست كي؟
آزادي!مي بيني كه در آن همه به تساوي حق تاختن دارند و مسابقه اي آزاد و بي ظلم و تقلب و تبعيض در جريان است اما طبيعي است آن ها كه سواره اند پيش مي افتند و هركه اسبش گران قيمت تر است برنده ي واقعي است.هركس حق دارد هر كاري بكند اما عملا تنها كساني از اين حق عام بهره مي گيرند كه توانايي و تمكن كار را بيشتر دارند
در اين خيابان آزاديد هر موسسه اي باز كنيد:كتابخانه؛مدرسه؛معبد؛قمارخانه؛فروشگاه؛ روسپي خانه؛ كاباره...اما از هم اكنون قابل پيش بيني است كه زمين ها و ساختمان ها را پولدارها خواهند خريد آن ها شك نيست كه مدرسه و مسجد باز نخواهند كرد.
منبع:با مخاطب هاي آشنا صفحه ي صد ويازده