حرفهايی است برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمیگوييم و حرفهايی است برای نگفتن حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد حرفهای بيتاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه های بيقرار آتشند و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند كلماتی كه پاره های بودن آدم اند... اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند اگر يافتند، يافته می شوند... ...و در صميم وجدان او آرام می گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند و دمادم حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...

شریـــــــــــــــــــــعتی

فرازی از دعای امام حسین (ع) در عرفه

امام حسین (ع)
تو پناهگاه منی، بهنگامی که راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخنای زمین بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اکنون جزء هلاک شدگان بودم. و تو مرا از خطاهایم باز می داری. و اگر پرده پوشی تو نبود از رسوایان بودم.


“شكوايه زيباي دكتر علي شريعتي به خداي مهربان”

خدايا كفر نمي گويم
پريشانم خدايا كفر نمي گويم
پريشانم
چه مي خواهي تو ازجانم
مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي
خداواندا
اگر روزي زعرش خود به زير ايي
لباس فقر بپوشي
غرورت رابراي تكه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گوي
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بركاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف تر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سكه اي اين سو آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر كردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت ، از اين بودن از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي كشد انكس كه انسان است و از احساس سرشار است

چه مي خواهي تو ازجانم
مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي
خداواندا
اگر روزي زعرش خود به زير ايي
لباس فقر بپوشي
غرورت رابراي تكه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گوي
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بركاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف تر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سكه اي اين سو آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر كردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت ، از اين بودن از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي كشد انكس كه انسان است و از احساس سرشار است.

زندگی دکتر شریعتی


نگاهي به زندگي دکتر علي شريعتي با بازخواني کتاب «طرحي از يک زندگي» نوشته پوران شريعت رضوي
سال شمار زندگی دکتر :

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه


۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین»


۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»


۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی


۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد


۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان.


۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی


۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی


۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاری


۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت


۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول


۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی


۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد


۱۳۴۲: اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی


۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز


۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد


۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد


۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی


۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی


۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد


۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

سال های كودكی و نوجوانی:

دكتر در كاهك متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سال های كودكی را در كاهك گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مكتب ‌دار ده كاهك).

دكتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام كرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضا‌خان و اشغال كشور توسط متفقین، استاد (پدر دكتر)، خانواده را بار دیگر به كاهك فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابن‌یمین بر‌می‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد كم می‌شود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در كتاب خانه پدر بود. دكتر در ۱۶ سالگی سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.

در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حكومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی كه به تدریج از او روشنفكری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.

آغاز كار آموزی:

با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دكتر در اداره‌ی فرهنگ استخدام شد. ضمن كار، در دبستان كاتب‌پور در كلاس های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم كامل ادبی گرفت. در همان ایام در كنكور حقوق نیز شركت كرد. دكتر به تحصیل در رشته فیزیك هم ابراز علاقه می‌كرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دكتر در این مدت به نوشتن چهار جلد كتاب دوره ابتدایی پرداخت. این كتاب‌ها در سال ۳۵، توسط انتشارات و كتاب‌فروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس ‌شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیات‌‌انسانی در مشهد، دكتر و چند نفر از دوستانشان ‌برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام كردند. ولی به دلیل شاغل بودن و كمبود جا تقاضای آنان رد شد. دكتر و دوستانشان همچنان به شركت در این كلاس‌ها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شركت كنند. در این دوران دكتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را می‌آزمود. هفته‌ ای یك بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گه‌گاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ می‌كرد. در این دوران فعالیت‌های او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شكل ایدئولوژیك به خود نگرفته بود.

ازدواج :

در تاریخ ۲۴ تیرماه سال ۴۷ با پوران شریعت رضوی، یكی از همكلاسی‌هایش ازداوج كرد.


دكتر در این دوران روزها تدریس می‌كرد و شب ها را روی پایان‌نامه‌اش كار می‌كرد. زیرا می‌بایست سریع‌تر آن را به دانشكده تحویل می‌داد. موضوع تز او، ترجمه كتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دكتر سر موقع رساله‌اش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع كرد و مورد تایید اساتید دانشكده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده است. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد.

دوران اروپا :

عطش دكتر به دانستن و ضرورت‌های تردید ناپذیری كه وی برای هر‌ یك از شاخه‌های علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد می‌كرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را كم نكرد، بلكه بر آن افزود. ولی قبل از هر كاری باید جایی برای سكونت می‌یافت و زبان را به طور كامل می‌آموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره كند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس) ثبت نام كند. پس روزها در آلیس زبان می‌خواند و شب‌ها در اتاقش مطالعه می كرد و از دیدار با فارسی‌زبانان نیز خودداری می نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمی‌توانست خود را در چارچوب خاصی مقید كند، پس با یك كتاب فرانسه و یك دیكشنری فرانسه به فارسی به كنج اتاقش پناه می‌برد. وی كتاب «نیایش» نوشته الكسیس كارل را ترجمه می‌كرد.

فرانسه در آن سال‌ها كشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سال‌ها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفكران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر كشور‌ها نیز نفوذ كرده بود.

تحصیلات و اساتید :

دكتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام كرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد كه فقط در ادامه رشته قبلی‌اش می‌تواند دكتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رساله‌اش را كتاب‌ «تاریخ فضائل بلخ»، اثری مذهبی، نوشته صفی‌الدین قرار داد.

بعد از این ساعت‌ها روی رساله‌اش كار می‌كرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گسترده‌تر از سطح دكترایش بود. ولی كارهای تحقیقاتی رساله‌اش كار جنبی برایش محسوب می شد. درس‌ها و تحقیقات اصلی دكتر، بیشتر در دو مركز علمی انجام می شد. یكی در كلژدوفرانس در زمینه جامعه ‌شناسی و دیگر در مركز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.

دكتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیت‌های سازمان‌های دانشجویی ایران در اروپا شركت می‌كرد. در سال‌های ۴۰-۴۱ در كنگره‌ها حضور فعال داشت. دكتر در این دوران در روزنامه‌های ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریكا و نامهء پارسی حضور فعال داشت. ولی به ‌تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دكتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید كرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دكتر با خواندن كتاب «دوزخیان روی زمین»، نوشته فرانس فانون با اندیشه های این‌نویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن كه به قلم ژان‌پل ‌سارتر بود، استفاده كرد.

دكتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع كرد و با درجه دكترای تاریخ فارق‌التحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه‌ دیدار می‌كرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو می‌كرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محل‌ها برگزار می‌شد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دكتر علی‌رغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به كسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امكان تدریس در دانشگاه‌ها را نخواهند داد و نیز علی‌رغم اصرار دوستان هم فكرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریكا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از كشور، تصمیم گرفت كه به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت كسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهء ایران و توده‌های مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.

از بازگشت تا دانشگاه :

دكترسال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حكم دستگیری از سوی ساواك بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دكتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرز‌های هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حكم معلق مانده بود. پس اینك لازم‌الاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموزگاری دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت ها تدریس كرد، تا بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یك آگهی برای استادیاری رشته تاریخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشكلات و كارشكنی‌های بسیاری بود. ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استادیاری او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به كار كرد. سال‌های ۴۵-۴۸ سال‌های نسبتاً آرامی برای خانواده‌ی او بود. دكتر بود و كلاس‌های درسش و خانواده. تدریس در دانشكده‌ی ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانواده‌اش تمام كارهای او محسوب می‌شد.

دوران تدریس :

ازسال ۴۵، دكتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشكده مشهد، استخدام می‌شود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدن‌های غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشكده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز می‌كرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می‌كرد. دكتر، مطالب درسی خود را كه قبلاً در ذهنش آماده كرده بود، بیان می‌كرد و شاگردانش سخنان او را ضبط می‌كردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده می‌شد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش می‌شد. از جمله، كتاب اسلام‌شناسی‌ مشهد و كتاب تاریخ‌تمدن از همین جزوات هستند.

اغلب كلاس های او با بحث و گفتگو شروع می‌شد. پیش می‌آمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخ‌های او بی‌اختیار دست می‌زدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا می‌كرد با آنها در تریا چای می‌خورد و بحث می‌كرد. این بحث‌ها بیشتر بین دكتر و مخالفین‌ اندیشه‌های او در می‌گرفت. كلاس‌های او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشته‌ها درس خود را تعطیل می‌كردند و به كلاس او می‌آمدند. جمعیت كلاس آن قدر زیاد بود كه صندلی‌ها كافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچه‌های كلاس، می‌نشستند. در گردش‌های علمی و تفریحی دانشجویان شركت می‌كرد. او با شوخی‌هایشان، مشكلات روحیشان و عشق‌های پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، كتاب «كویر» را چاپ كرد. حساسیت، دقت و عشقی كه برای چاپ این كتاب به خرج داد، برای او، كه در امور دیگر بی‌توجه و بی‌نظم بود، نشانگر اهمیت این كتاب برای او بود. (كویر نوشته‌های تنهایی اوست).

در فاصله سال های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌كرد، از قبیل دانشگاه آریا‌مهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تكنیك‌تهران و دانشكده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد كه مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع كنند و به كلاس‌های وی كه در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دكتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دكتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن كار كند. به هر حال عمر كوتاه تدریس دانشگاهی دكتر، به این شكل به پایان می‌رسد.

حسینیه ارشاد :

این دوره از زندگی دكتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغه‌ترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دكتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عده‌‌ای از شخصیت‌های ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامه‌ی آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام.

از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیت‌هایی چون آیت‌لله مطهری دعوت می‌شد تا با آنان همكاری كنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دكتر) كه با ارشاد همكاری داشت، از دكتر دعوت شد تا با آنان همكاری داشته باشد. در سال‌های اول همكاری دكتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشكده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانی‌های او مشروط به اجازه دانشكده بود، برای همین بیشتر سخنرانی‌ها در شب‌جمعه انجام می‌شد، تا دكتر بتواند روز شنبه سر كلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفكر نبودن دكتر و بعضی از مبلغین، باعث بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد كه دكتر دیگر در ارشاد سخنرانی نكند. اما بعد از تشكیل جلسات و و نشست‌هایی، دكتر باز هم در حسینیه سخنرانی كرد. هدف دكتر از همكاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. سخنرانی‌های او، خود گواهی آشكار بر این نكته است. در سخنرانی‌ها، مدیریت سیاسی كشور به شیوه‌ای سمبلیك مورد تردید قرار می‌گرفت. در اواخر سال ۴۸، حسینیه ارشاد، كاروان حجی به مكه اعزام می‌كند تا در پوشش اعزام این كاروان به مكه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار كنند.

دكتر با وجود ممنوع‌الخروج بودن، با تلاش‌های بسیار، با كاروان همراه می شود. تا سال ۵۰دكتر همراه با كاروان حسینیه، سه سفر به مكه رفت كه نتیجه آن مجموعه سخنرانی‌های میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانی‌ها تحت عنوان حج در مكه بود، كه بعدها به عنوان كتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه برگشت به مصر رفت، كه این سفر ره‌آورد زیادی داشت، از جمله كتاب آری این چنین بود برادر.

در سال‌های ۴۹-۵۰، دكتر بسیار پر كار بود. او می‌كوشید، ارشاد را از یك موسسه مذهبی به یك دانشگاه تبدیل كند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این كار می‌كند، در حالی كه در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دكتر در ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، كه باعث به وجود آمدن جوی یك‌دست‌تر و هم‌فكر‌تر شد. با رفتن این افراد، پیشنهاد‌های جدید دكتر، قابل اجرا شد. دانشجویان دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در كلاس‌های دكتر شركت می‌كردند. در ارشاد، كمیته‌یی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانی‌ها شد. به دكتر امكان داده شد كه به كمیته‌های نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون مقالات دكتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ ‌اسلام و همچنین حضور زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواك از سوی دیگر هر روز او را بی‌حوصله تر می‌كرد و رنجش می‌داد. دیگر حوصله معاشرت با كسی را نداشت. در این زمان به غیر از درگیری‌های فكری، درگیری‌های شغلی هم داشت. عملاً حكم تدریس او در دانشكده لغو شده بود و او كارمند وزارت علوم محسوب می‌شد. وزارت علوم هم، یك كار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد. از اواخر سال۵۰ تا۵۱، كار ارشاد سرعت غریبی پیدا كرده بود. دكتر در این دوران به فعال شدن بخش‌های هنری حساسیت خاصی نشان می‌داد. دانشجویان هنر دوست را تشویق می‌كرد تا نمایشنامه ابوذر را كه در دانشكده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر اجرا كنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یكی دوماه قبل از تعطیلی حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواك شد، تا حدی كه در زمان اجرای نمایش بعد به نام «سربداران» در ارشاد، حسینیه برای همیشه بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱.

آخرین زندان :

از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دكتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواك به دنبال او بود. از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دكتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۵۲، دكتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه كرد. بعد از جمع‌آوری لوازم شخصیش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه كرد و خودش را معرفی كرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شكنجه‌های او بیشتر روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام می‌شد و بیشتر مواقع فردی ناظر بر این ملاقات ها بود. دكتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی كتاب نه!! بعد از مدتی هم حكم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ساواك سعی می‌كرد دكتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه كند. ولی موفق نشد. دكتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز بر‌خوردار. او با نیروی ایمان بالایی كه داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریك تحمل كند. در این مدت خیلی از چهره های جهانی خواستار آزادی دكتر از زندان شدند. به هر حال دكتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال۵۴، به خانه برگشت و عید را در كنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یك سره تحت كنترل و نظارت ساواك بود. در واقع در پایان سال ۵۳، كه آزادی دكتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دكتر مكرر به سازمان امنیت احضار می‌شد، یا به در منزل اومی‌رفتند و با به هم زدن آرامش زندگیش قصد گرفتن همكاری از او را داشتند. با این همه، او به كار فكری خود ادامه می‌داد. به طور كلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از كشور می‌نوشت. در همان دوران بود كه كتاب‌هایی برای كودكان نظیر كدو ‌تنبل، نوشت.

در دوران خانه‌نشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شركت فرزندانش در جلسات تاكید می‌كرد. بر روی فراگیری زبان خارجی اصرار زیادی می‌ورزید. در سال۵۵، با هم فكری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن شد كه نزد او برود و در آنجا به فعالیت‌ها ادامه دهد. راه‌های زیادی برای خروج دكتر از مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم مستعار و …

بعد از مدتی با كوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. در شناسنامه اسم دكتر، علی مزینانی بود، در حالی كه تمام مدارك موجود در ساواك به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد برای بلژیك بلیط گرفت. چون كشوری بود كه نیاز به ویزا نداشت. از خانواده خداحافظی كرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حركت بسیار نگران بود. سر را به زیر می‌انداخت تا كسی او را نشناسد. اگر كسی او را می‌شناخت، مانع خروج او می‌شدند. و به هر ترتیبی بود از كشور خارج شد. دكتر نامه‌ای به احسان از بلژیك نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ویزا ازامریكا تحقیق كند.

ساواك در تهران از طریق نامه‌یی كه دكتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از كشور شده بود و دنبال رد او بود. دكتر بعد از مدتی به لندن، نزد یكی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت كرد. بدین ترتیب كسی از اقامت دو‌هفته‌یی او در لندن با خبر نشد. پس از یك هفته، دكتر تصمیم گرفت با ماشینی كه خریده بود از طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جواب‌های گنگ و نامفهوم دكتر، که می خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشكوك می‌شود. ولی به دلیل اصرار‌های دكتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یكی از اقوام قبول می‌كند. این خطر هم رد می‌شود. بعد از این ماجرا، دكتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه می‌شود كه از خروج همسرش و فرزند كوچكش در ایران جلوگیری شده. بسیار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن می‌رود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به خانه می‌آورد. دكتر در آن شب اعتراف می‌كند كه جلوگیری از خروج پوران و دخترش مونا می‌تواند او را به وطن بازگرداند، او می گوید كه فصلی نو در زندگیش آغاز شده است. در آن شب، دكتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را همه در خانه می‌گذرانند و فردا صبح زمانی كه نسرین، خواهر علی فكوهی، مهماندار دكتر، برای باز كردن در خانه به طبقه پایین می‌آید، با جسد به پشت افتاده دكتر در آستانه در اتاقش رو‌‌به‌رو می‌شود. بینی‌اش به نحوی غیر عادی سیاه شده بود و نبضش از كار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فكوهی تماس می‌گیرند و خواستار جسد می‌شوند، در حالی كه هنوز هیچ كس از مرگ دكتر با خبر نشده بود.

پس از انتقال جسد به پزشكی قانونی، بدون انجام كالبد شكافی و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام كردند. و بالاخره در كنار مزار حضرت زینب آرام گرفت!…

مجموعه آثار:


- با مخاطب‌های آشنا


- خود سازی انقلابی


- ابوذر


- ما و اقبال


- تحلیلی از مناسك حج


- شیعه


- نیایش


- تشیع علوی و تشیع صفوی


- تاریخ تمدن (جلد۱-۲)


- هبوط در كویر


- حسین وارث آدم


- چه باید كرد ؟


- زن


- مذهب، علیه مذهب


- جهان‌بینی و ایدئولوژی


- انسان


- انسان بی خود


- علی


- روش شناخت اسلام


- میعاد با ابراهیم


- اسلام شناسی


- ویژگی‌های قرون جدید


- هنر


- گفتگوهای تنهایی


- نامه‌ها


- آثار گوناگون (دو بخش)


- بازگشت به خویش، بازگشت به كدام خویش


- باز شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی


- جهت گیری‌های طبقاتی در اسلام


- درس‌های حسینیه ارشاد (۳جلد)

سخن آخر :

ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم. واسلام

جمع آوری از كتاب : طرحی از یك زندگی

زندگینامه

تاريخ نشان داده است كه ميان شرايط اجتماعي و تكامل انديشه روشنفكران تاثير متقابلي حكمفرماست. معمولاً يك روشنفكر حساس و صادق در يك محيط غيرانساني احساس خفگي مي‌كند و عليه نابرابري و استثمار دست به طغيان مي‌زند. او با نيروي انديشه‌اش كه از طريق سخن گفتن و نوشتن بيان مي‌شود، عليه سيستم فاسد جامعه‌اش اعلان «جهاد» مي‌كند. واضح است كه اين وظيفه چندان ساده به نظر نمي‌رسد، چرا كه متضمن رويارويي شديد ميان يك سيستم پرقدرت مادي و يك انديشه به ظاهر ضعيف است. با همه اينها، صحيفة تاريخ پرصفحة بشريت نمونه‌هاي بسياري را شاهد است كه در اين رويارويي‌ها، يك انديشه تنها، هنگامي كه قادر به بسيج توده‌ها گردد، همة سدها و موانع را از سر راه برداشته و بر بزرگترين قدرت مادي نهفته در يك انسان يا يك سيستم نيرومند، فائق مي آيد. تقريباً همة ملتها داراي يك چنين مردان بانفوذ انديشمندي درميان خود بوده‌اند. ايران با فرهنگ و تمدّن غني و باشكوه خود، انديشمنداني به جهان تقديم كرده است كه نه تنها بر ايرانيان، بلكه بر انديشه بشريت تاثير عميقي بجاي گذاشته‌اند. دكتر علي شريعتي يكي از اين روشنفكران چند بعدي است كه نامش در كنار بزرگاني چون فرانتس فانون، ژان پل سارتر، ژاك برك، گورويچ، آلبر كامو و لوئي ماسينيون كه بر قلمرو انديشه‌هاي جهانيان حاكم بوده‌اند، ثبت است.

دكتر شريعتي اساساً يك متفكر، يك معلم، يك مبلغ، و يك مبارز بود. او بعنوان محصول پاك و مؤمن عصر و زمان خود، كاشف راه و زندگي جديدي بود كه تنها به ايران محدود نمي‌شد، و به همين دليل از ديگر متفكراني كه بر افكار عمومي در ايران تاثير گذاشتند، متمايز بود. شريعتي در اوضاع اجتماعي ـ سياسي معاصر خود يك شورشگر، يك اصلاح‌طلب و يك «مجاهد» بحساب مي‌آمد، اما روحيه مخالفت و سركشي او از پوچگرايي و نيهيليسم ناشي نمي‌شد، بلكه برعكس شناخت آگاهانه مشكلات واقعي ايرانيان و بويژه نسل جوان روح شريعتي را برانگيخت. برتر و بالاتر از هرچيز، او رنج عميقي از بدبختي و سرنوشت مصيبت‌بار نوع انسان مي‌كشيد. سرمايه‌هاي او در اين مسير خوفناك ذهن فعال، ديد و برداشت تشخيص‌گرايانه، و گنجينه آگاهي و شناختي بود كه از مكاتب فكري و عملي گوناگون گردآورده بود. شگفت‌انگيز نيست كه شريعتي با برخورداري از ان مواهب و استعدادات، در سه صحنة مذهب، جامعه‌شناسي و سياست به منظور ارائه سنتزي ميان ارزشهاي سنتي و ارزشهاي جديد، ظاهر شد، و شرافت انساني و خير اجتماعي را سرلوحة اهداف نهائي خود قرار داد.

براي ارزيابي درست شخصيت و ماهيت انديشه‌هاي شريعتي، بايد نگاهي به محيط خانوادگي و اجتماعي او كه بدون شك در شكل‌گيري جريان فكري شريعتي جوان نقش برجسته‌اي داشت، بيفكنيم. او اولين نسل دانشمند تبار خود نبود، و تحت تاثير سنتهاي خانواده‌اش، بويژه پدرش محمدتقي شريعتي، قرار گرفت. پدربزرگش «آخوند حكيم» و عموي پدرش «عادل نيشابوري» از علماء و دانشمندان بسيار برجسته فقه، فلسفه و ادب بشمار مي‌آمدند. خانودان او تنها يك ملاي روضه‌خوان نبودند، بلكه مبارزان و مجاهداني فعال بودند كه در راه ايمان و وجدان بشري مبارزه كرده‌اند. پدرش «كانون نشر حقايق اسلامي» مشهد را بنيان نهاد و از مبتكرين و آغازگران جنبش نوين اسلامي بحساب مي‌آيد.

علي شريعتي در سوم آذرماه سال 1312 در مزينان، يك روستاي سنتي كوچك، كنار كوير، در نزديكي مشهد ديده به جهان گشود. گرچه پدرش نخستين معلم او بحساب مي‌آمد، اما او در سيستم آموزشي جديد در دبيرستانهاي ابن‌يمين و فردوسي مشهد هم تحصيل نمود، و در اين مراحل زبان عربي و فرانسه را نيز آموخت. علي با داشتن گرايش تدريس، به دانشسراي تربيت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرك مربي‌گري گرفت. بدين ترتيب در سن 18 سالگي شغل معلمي را آغاز نمود كه تا پايان عمر عاشق اين شغل بود. در ادامة تحصيلات آكادميك، در سال 1337 از دانشگاه مشهد با احراز رتبة ممتاز با مدرك ليسانس ادبيات فارغ‌التحصيل شد. عطش پايان‌ناپذير او براي كسب دانش و آگاهي بيشتر هنگامي به اوج خود رسيد كه توانست با استفاده از بورس تحصيلي، از دانشگاه سوربن پذيرش بگيرد. پنج سال بعدي اقامت او در پاريس شايد سازنده‌ترين و مهمترين دوران گسترش و تعميق دانش و ديدگاه اجتماعي و فلسفي او بحساب مي‌آمد. مطالعه انديشه‌هاي گوناگون فيلسوفان و نويسندگان جديد و علاوه بر اين همكاري شخصي‌اش با بعضي از آنها باعث شد تا به تفكر بپردازد و انديشه‌هاي جديدي از خود ابداع كند. در سال 1342، در جامعه‌شناسي و تاريخ اديان، يعني مهمترين موضوعات مورد علاقه‌اش دكتري گرفت. پس از آن او دانش و آگاهي خود را در راه تحليل مشكلات سياسي ـ اجتماعي مردم و كشورش بكار برد و راه حل جديدي ارائه داد.

علي شريعتي در دوران نوجواني دردها، غم‌ها، رنجها، بدبختي‌ها و محروميت‌هاي مستضعفين را احساس كرد و خود نيز آنها را تجربه نمود. محيط اجتماعي دوران نوجواني‌اش با بي‌سوادي، خرافات، فقر، ستم، استبداد، سلطه خارجي و استثمار آميخته بود. بي‌توجهي دولت نسبت به فقر، و ايجاد يك سيستم غيرعادلانه، تاثير عميقي بر ذهن اثرپذير او بجاي گذاشت و باعث شد نفرت عميقي نسبت به اين سيستم پيدا كند.

علي شريعتي تا دوران جواني‌اش شاهد اوضاع نابسامان دو پادشاه سلسله پهلوي بود كه اقداماتشان كشور را به جانب اسارت سوق مي‌داد و مردم ايران را از سنتهاي قومي، فرهنگي و ارزشهاي خود بيگانه مي‌كرد. تا اين زمان، در نظام رسمي ارباب و رعيتي نسلي پرورش يافته بود كه به نحو عميقي مجذوب غرب و برخي از ايدئولوژي‌هاي مسلط آن شده بود. جوانان تحصيلكرده در اثر همين گرايشات تماس خود را با مذهب قطع كرده بودند.در دهة 30، هنگامي كه شاه و دولت او در ايران برنامة اصلاحات وسيع را آغاز كردند و عمداً ايرانيان جوان و تحصيلكرده را با پيشنهاد مشاغل جديد و همكاري با سيستم، به غير مذهبي بودن، تشويق مي‌كردند، دكتر علي شريعتي با دانش و آگاهي عميقي كه از گرايشات و انديشه‌هاي جديد داشت، در جهت مخالف اين جريان گام برداشت و اسلام را محور اصلي موضوع تعاليم خود قرار داد. او از همان آغاز دوران معلمي‌اش، و نيز در زماني كه هنوز نوجواني بيش نبود، نيروي خود را در راه تبليغ منطقي، علمي و مترقي اسلام صرف كرد. اين جنبه از زندگي او با تحولاتي همراه بود كه اولين و نخستين مرحلة آن با دوران دكتر محمّد مصدق همزمان شد كه طي آن ايرانيان ناسيوناليست و ضدامپرياليست سر برافراشته و كوشش كردند برتري خود را به اثبات رسانند. علي به همراه پدرش در مشهد، فعالانه در نبرد سياسي عليه نفوذ و سلطه بيگانه درگير شد. آنها در كانون نشر حقايق اسلامي، تعاليم قرآني را تفسير مي‌نمودند و عميقاً مورد بحث و بررسي قرار مي‌دادند. علي شريعتي يكي از معلمان كانون بود و سخنراني‌ها و نوشته‌هايش توجه شديد توده‌ها و روشنفكران را جذب كرد.

به دنبال سقوط و خلع دكتر مصدق، شريعتي از پيرامون به مركز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملي به رهبري آيت‌الله سيد محمود طالقاني، مهندس مهدي بازرگان و استاد يدالله سحابي پيوست. علي شريعتي يكي از سخنگويان و فعالان آتشين اين نهضتعليه سلطه و استثمار غرب در ايران بود. فعاليتهاي بيدارگرانه‌اش باعث دستگيري او در سال 1336 و انتقال فوري‌اش به زندان قزل‌قلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.

پس از قبول شدن در بورس تحصيلي، علي شريعتي براي مدتي دست از فعاليتهاي سياسي كشيد و براي ادامه تحصيلات عاليه به فرانسه رفت. او از اين دوران براي مطالعه جدي و نيز فعاليت علني سياسي در راه احقاق حقوق بشر و آزادي دموكراتيك در ايران، بهره‌برداري خوبي كرد. وي اندكي پس از رسيدن به پاريس به گروه فعالان ايراني نظير ابراهم يزدي، ابوالحسن بني‌صدر، صادق قطب‌زاده و مصطفي چمران پيوست و در سال 1338 سازماني بنام «نهضت آزادي ايران» (بخش خارج از كشور) بنيان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شريعتي دو جبهه تحت نامهاي جبهه ملي ايران در آمريكا و جبهه ملي ايران در اروپا را تأسيس كرد. در جريان كنگرة جبهه ملي در ويس‌بادن (جمهوري آلمان فدرال) در اوت 1962، شريعتي با توجه به قدرت فكري‌ و قلمي‌اش، بعنوان سردبير روزنامه فارسي‌زبان جديدالانتشار ايراني در اروپا يعني «ايران آزاد» انتخاب شد. اولين شماره اين نشريه در 15 نوامبر 1962 منتشر گرديد. اين نشريه ديدگاههاي روشنفكران ايراني خارج و نيز واقعيتهاي مبارزات مردم ايران را منعكس مي‌كرد.

در سالهايي كه علي شريعتي در اروپا بود، بقدر كافي رژيم تهران را تحريك كرده و با خود به ضديت واداشته بود. معمولاً سياستمداري با يك چنين سابقه فعاليت ضد رژيم هرگز فكر بازگشت به ميهن را آنهم در آن زمان به ذهن خود راه نمي‌داد. در واقع هيچ‌يك از همكاران او در آن زمان به چنين كاري دست نزدند. اما دكتر شريعتي فطرت و شهامت ديگري داشت. او يك سياستمدار به تعبير ماكياوليستي آن نبود. فطرت معلمي او را برانگيخت و معتقد كرد كه در آن موقعيت، ميهن به دانش و تحصيل موفقي‌آميز دو دوره دكتري او نياز شديد دارد. بدين ترتيب وي در سال 1343 با يك سابقه پيشرفته آكادميك، و افق ذهني وسيع، پاريس را به مقصد ايران ترك كرد.

چنين بنظر مي‌رسيد كه دولت ايران ظاهراً از اين حركت خشنود شده است، چون از اين فرصت براي جلوگيري از تاثير و نفوذ شريعتي و نيز كنترل مؤثر فعاليتهاي او استفاده خواهد كرد. به همين خاطر لحظه‌اي كه دكتر به ايستگاه مرزي بازرگان در مرز ايران و تركيه رسيد، دستگير شد. اين امر به دستور مستقيم شاه صورت گرفت. خبر دستگيري او با اعتراض شديدي چه در داخل و چه در خارج ايران مواجه شد و باعث محبوبيت و اثبات درستي راهش گرديد.

پس از شش ماه حبس، دكتر علي شريعتي آزاد شد و به تهران رفت تا ماموريت مورد علاقه و سخت خود را براي بيدار كردن توده‌ها از طريق گنجينه و ذخيره وسيع دانش تئوريك و عملي‌اش آغاز كند. اما دولت نيز به همين نحو مصمم بود نگذارد او زمينة بازي براي ايجاد پايگاه در پايتخت بدست آورد. و علي‌رغم برخورداري از يك سابقة عالي آكادميك و تجربة وسيع، و با توجه به وجود مشاغل وسيع در زمينة تدريس و تحقيق، باز هم نتوانست هيچگونه شغلي در تهران بدست آورد. شريعتي كه با موانع و محروميتهاي شديدي در تهران مواجه شده بود، راهي شهر بومي‌اش مشهد شد، اما حتي آنجا هم محدوديتها و قيد و بندهاي زيادي آشكار بود. بهرحال با مشقت بسيار توانست در «طرق» در نزديكي مشهد، يك شغل معلمي بدست آورد.

به تدريج دكتر شريعتي توانست ساعات اندكي از تدريس در كلاسهاي دانشگاه مشهد را به دست آورد. اما موفقيتهايش در همين ساعات كم، با حضور انبوه دانشجويان، و نيز دعوتهائي كه براي سخنراني از دانشگاههاي مختلف برايش مي‌رسيد، آشكار گرديد. بهرحال محبوبيت عظيمش بدليل پيامي كه به همراه خود آورده بود، از نظر رژيم قابل تحمل نبود و دانشگاه او را در سال 1349 هنگامي كه تنها 37 سال داشت، بازنشسته كرد.

اين رفتار خشونت‌آميز روحيه او را افسرده نكرد. بلكه برعكس عزم راسخ او را براي بالابردن روحيه و وجدان توده‌ها جزم كرد. بدين‌خاطر به تهران نقل مكان كرد، و از اين به بعد، حتي بيشتر از گذشته، به تعبير مجدد و تبليغ اسلام پرداخت. او ماموريت خود را با دلگرمي تمام با همكاري در حسينيه ارشاد آغاز نمود. و بدين ترتيب بود ه سلسله سخنراني‌هاي آزاد خود را پيرامون اسلام‌شناسي، جامعه‌شناسي و تاريخ اديان شروع نمود. جسارت او باعث شد كه برخلاف ساير حسينيه‌ها و مساجد، روزانه هزاران دانشجو، كارگر و زن‌خانه‌دار براي استماع سخنان او به آنجا بيايند. همزمان با اين سخنراني‌ها، كتابها و جزواتي درمورد موضوعات اجتماعي و مذهبي، او وي نشر و توزيع مي‌گرديد. تعداد كلي سخنراني‌هاي منتشر شده‌اش به بيش از 200 مي‌رسد، كه در نوع خود بي‌نظير است. در كشوري كه هيچ كتابي جز قرآن تيراژش به 5000 نمي‌رسيد، كتابهاي شريعتي در 100000 نسخه به چاپ مي‌رسيد و اين بدون شرح بود!

بزرگترين اعتراضي كه از جانب دولت به شريعتي وارد مي‌شد، اين بود كه او به نسل جوان ايران جهتي تازه مي‌داد و آگاهي اسلامي را در آنهايي كه از مفهوم تمدن بزرگ موردنظر «شاهنشاه آريامهر» سرخورده شده بودند، زنده مي‌كرد. شاه چگونه مي‌توانست چنين مردي را تحمل كند؟ ساواك وارد عمل شد و بر تحولات جديد نظارت دقيق كرد. بدين‌ترتيب در يك هجوم ناگهاني در سال 1351، حسينيه ارشاد مورد حمله قرار گرفت و بسته شد، اما به كمك دوستان، شريعتي توانست بگريزد و مخفي شود. ساواك كه از يافتن او عاجز مانده بود، پدرش را دستگير نمود. اين عمل باعث رنجش و نگراني دكتر گرديد، و او در عوضِ آزادي پدرش، خود را تسليم نمود، اما تقاضاي او رد شد و پدر و پسر هردو محبوس گرديدند. بهرحال چندي بعد پدرش آزاد شد، اما علي شريعتي براي 18 ماه در زندان باقي ماند، و اعتراضات به وشع او در ايران و خارج مورد توجه قرار نگرفت. بيشترين فشار براي آزادي او از سوي روشنفكران برجستة فرانسوي و الجزايري بر رژيم ايران وارد آمد. تا آنجا كه حواري بومدين رئيس‌جمهور الجزاير كه خود يكي از دوستان و تحسين‌كنندگان شريعتي بود، در جريان كنفرانس مارس 1375 اوپك در الجزاير دربارة دكتر شريعتي با شاه صحبت نمود و او را به آزاد نمودن دكتر ترغيب نمود. شريعتي به ظاهر آزاد شد، اما شديداً تحت كنترل بود. بزرگترين و مرگ‌آورترين مجازات‌ها براي او، كه همان جلوگيري از نوشتن و ايراد سخنراني بود، در اين سالها به او وارد شد.

شريعتي در جريان بازداشت آخر در معرض شكنجه قرار گرفت. سعي مي‌كردند كه او را وادارند از رژيم حمايت كند، او با شدت و قدرت هرچه تمام‌تر از اين كار خودداري مي‌ورزيد و مي‌گفت:«اگر همچون عين‌القضات شمع‌آجينم كنند، حسرت يك آخ! را بردلشان خواهم گذاشت». ساواك كه نتوانست بر او پيروز شود، براي بي‌آبرو كردن او يك طرح شيطاني ريخت. يك سري از نوشته‌هاي او ا در روزنامه كيهان منتشر نمود تا چنين وانمود نمايد كه شريعتي با شاه و رژيم او از در همكاري در آمده است. اما حتي سر توده‌ها را نيز نتوانستند شيره بمالند!

نوشته‌هاي شريعتي ممنوع‌الانتشار شد و خود او كاملاً از حقوق سياسي و اجتماعي محروم گرديد. بدين‌ترتيب او كه در محيطي خفقان‌آور بسر مي‌برد، به سنت صحيح اسلامي و به سبك پيامبر به فكر هجرت افتاد. اما دكتر براي خروج از كشور بصورت آبرومندانه‌اي سرِ ساواك را شيره ماليد. ساواك در پرونده‌هاي خود، او را بنام «شريعتي» مي‌شناخت، اما نام فاميل او در شناسنامه، «مزيناني» بود. او پاسپورتي با نام «علي مزيناني» گرفت. شريعتي پس از گرفتن گذرنامه و اجازة خروج، براي ديدن خانواده‌اش از تهران به مشهد رفت، اما نقشة خود را آنقدر مخفي نگهداشت، كه حتي پدرش هم از آن مطلع نشد. به هرحال او با احتياط فراوان در 26 ارديبهشت ماه 1356، تهران را به مقصد بروكسل ترك نمود. نقشه اين بود كه همسر (پوران شريعت رضوي) و سه دخترش (سوسن، سارا و مونا) چند روز بعد در لندن به او بپيوندند، بعد از آن قرار بود تمامي اعضاي خانواده به آمريكا نزد پسرشان (احسان، كه در آن زمان در آمريكا مشغول تحصيل بود) بروند.

به احتمال زياد، دكتر شريعتي هنگام ترك ايران به اين مشكوك شد كه كسي او را تعقيب مي‌كند، به همين خاطر، هنگام فرود هواپيما در فرودگاه آتن، از آن پياده شد و پس از يك توقف 24 ساعته با يك پرواز ديگر عازم بروكسل گرديد. پس از دو روز اقامت در آنجا به لندن رفت تا از همسر و بچه‌هايش استقبال كند. اما چون ورود آنها براي چند هفته به تعويق افتاد، به پاريس نقل مكان كرد. بر طبق تازه‌ترين نقشه قرار بود خانواده‌اش در 28 خرداد تهران را ترك كنند. بدين خاطر براي ديدن آنها به لندن رفت. در طي تمامي اين مدت، دكتر چند بي‌احتياطي نمود، براي مثال مي‌توان از توقف كوتاه او در بروكسل، رفتن به پاريس، آخرين مبادلة پيام با خانواده‌اش اشاره نمود. اما شايد، آخرين اشتباه سرنوشت‌سازش هنگامي بود كه شخصاً به فرودگاه لندن رفت تا از خانواده‌اش استقبال كند. هيچكس نمي‌تواند به درستي بگويد كه در آن هنگام كه دو دخترش (سوسن و سارا) به او گفتند كه به مادر و خواهر كوچكشان اجازه خروج ندادند، دكتر چه حالي داشته است.

پدر و دو دختر به آپارتمانشان در ساتهمتون رفتند. آن شب پدر تا ساعت 3 بامداد با دخترانش صحبت كرد. بعد از آن به اتاقش رفت. صبح روز بعد، 29 خرداد ماه 1356، جسد او را كه به وضع اسرارآميز و مشكوكي در گوشة اتاق افتاده بود، پيدا كردند. هيچكس نگفته است كه اين مرگ طبيعي بوده، و در عين‌حال هيچكس مدركي مبني بر كشته شدن دكتر ارائه نداده است. اما مخالفان رژيم شاه به اتفاق آراء معتقد بودند كه عوامل و مأموران ساواك، دكتر علي شريعتي را از ميان برداشته‌اند. اما آنها كه او را مي‌شناختند و مي‌شناسند، و آنها كه تعريف درست شهادت را مي‌دانند، همگي بر اين امر صحه مي‌گذارند، كه او «شهيدِ شاهد» است.

با مرور كلي تمامي اين حوادث، دكتر علي شريعتي را مي‌توان انساني صادق و مخلص دانست، كه عليه يك سيستم مكار، بي‌رحم و حيوان صفت وارد مبارزه شد. او از صميم قلب معتقد بود كه هرگز هيچ جرمي عليه بشريت انجام نداده و بنابراين از مرگ نمي‌ترسد. شايد همين مسأله موجب سهل‌انگاري‌هاي او در رابطه با امنيت خودش مي‌شد.

حتي پس از مرگ شريعتي، بين طرفداران او و شاه يك مبارزه شديد درگرفت. دولت شاه براي ريشه‌كن كردن خاطره شريعتي به يك تلاش اهريمني به منظور تبليغ در مورد او پس از مرگش دست زد. طرفداران و پيروان مكتب شريعتي به اين توطئه شريرانه پي بردند و تصميم گرفتند يك مبارزه موفقت‌آميز براي به شكست كشاندن طرحهاي شيطاني دولت آغاز كنند. هنگامي كه خبر مرگ ناگهاني دكتر شريعتي به ايران رسيد، مأموران ساواك تلاش كردند چنين وانمود سازند كه او براي معالجه بيماري قلبي‌اش ايران را ترك كرده است، و در آنجا به دليل سكتة قلبي فوت نموده است! و از همسرش، دكتر شريعت‌رضوي خواستند تا اجازه دهد جنازة شوهرش را به ايران بازگردانند و بطور رسمي و با هزينة دولت او را طبق وصيتش در بارگاه امام رضا (ع) به خاك بسپارند. اما همگان مي‌دانستند كه اين اشكهايي كه از دولتمردان در فراق شريعتي مي‌ريزد، تنها چند قطره اشك تمساح است و تمامي اين اقدامات با انگيزه‌اي شوم صورت مي‌گيرند.

در همين زمان شاخة خارج از كشور نهضت آزادي ايران و شاخه‌هاي جبهه ملي ايران در اروپا و آمريكا پيامهايي به نخست‌وزير انگلستان و سازمان عفو بين‌الملل مخابره كردند و از دولت انگلستان خواستند تا جنازة دكتر را به دولت ايران تحويل ندهند. در ضمن، احسان شريعتي، كه در آمريكا به تحصيل مشغول بود، بطور تلگرافي يك وكيل انگليسي گرفت و از او خواست تا جلوي تحويل جنازة پدرش را به مقامات ايراني بگيرد. سپس خودش در 3 تير به انگليس پرواز نمود و جنازة پدرش را تحويل گرفت. روز بعد مراسم تشيع جنازه با شكوه وصف‌نشدني و با حضور انديشمندان برجسته جهان در يكي از مساجد لندن برپا شد، و در 5 تير تابوت به دمشق فرستاده شد. هواپيماي حامل جسد دكتر علي شريعتي، 5 صبح روز بعد در دمشق مورد استقبال امام موسي صدر، انديشمندان جهان اسلام، دوستان متعهد، دانشجويان و تحسين‌كنندگان دكتر قرار گرفت. تابوت را مستقيماً به آرامگاه مقدس حضرت زينب (ع)، كه شريعتي او مادرش فاطمه را بزرگترين زنان تاريخ اسلام مي‌دانست، بردند. و بدين ترتيب دكتر علي شريعتي در گوشة حرم زبان گوياي نهضت عاشورا، در حومة دمشق بخاك سپرده شد.

حتي تشيع جنازه دكتر شريعتي نيز پر از درس بوده است. مبارزه براي تشيع جنازة او، در وهلة اول، نشانة شكست نقشه‌ها و طرح‌هاي دولت ايران بود. عكس‌العمل بين‌المللي در قبال مرگ اسرارآميز شريعتي، و مقاومت موفقيت‌آميز نهضت آزادي ايران و ديگران در مقابل تلاش ايران براي تبليغ درمورد شريعتي، پس از مرگ وي، در عمل نشانة نفوذ و تاثير شريعتي بود. بدين‌ترتيب، بار ديگر اثبات شد كه مي‌توان از طريق بسيج سازماندهي شدة جمعي افكار عمومي در راه يك هدف مشترك، اقتدار رژيم را درهم شكست.

با بررسي زندگي و فعاليتهاي دكتر علي شريعتي، انسان بطور طبيعي ترغيب مي‌شود كه انديشه‌هاي او را نيز كه پاسخي به ايدئولوژي‌هاي رايج رقيب بودند، مورد بررسي قرار دهد. البته انديشه‌هاي دكتر فراتر از آن بودند كه بتوان در يك مقاله به آن پرداخت، به همين جهت من در اينجا بصورت اشاره‌وار به برخي از آنها اشاره مي‌نمايم و خوانندگان عزيز مي‌توانند براي مطالعة بيشتر به مقالات متعددي كه موجود مي‌باشد، رجوع كنند.

يكي از موفقيتهاي بزرگ دكتر شريعتي در زمينة تاثيرگذاري بر جوانان بود. شريعتي با روش ايمان‌برانگيز، منطقي، علمي و مترقي خود نفوذ فوق‌العاده‌اي روي جوانان تحصيل‌كرده ايران بجاي گذاشت و آنها را از ستايش كوركورانه غرب و بي‌تفاوتي يا خصومت نسبت به مذهب بازداشت. او با يك برداشت اسلامي بسياري از مكاتب فكري، فلسفي، الهي و اجتماعي را مورد مطالعه قرار داد. از اعماق اقيانوس عرفان شرق سربرآورد و بر مرتفعات بلند و دشوار علوم اجتماعي جديد غرب بالا رفت و با وجود اين خود را نباخت و مغلوب نشد، و با تمام تجاربي كه در اين سير بدست آورده بود، به پايگاه اوليه و بومي خود بازگشت. دكتر شريعتي نه يك متعصب مرتجع بود كه بدون آگاهي از موضوعات و مسائل جديد با آنها سر به مخالفت بردارد و نه به اصطلاح از روشنفكران غرب‌زده بود كه به تقليد از غرب برمي‌خيزند و پايگاه و هويت خود را از دست مي‌دهند. او كه از شرايط و اوضاع و احوال و نيز نيروهاي فعال زمان خود كاملاً آگاه بود، رسالت روشنگري توده‌ها و آشناكردن آنها با تاريخ و ارزشهاي باشكوه خود را آغاز كرد.

شريعتي روشنفكري بود كه در راه وسط گام برمي‌داشت، و در عرصة ايدئولوژيك از «راست» و «چپ» بطور يكسان انتقاد مي‌كرد. اگر او از يك طرف ايرانيان از خودبيگانه را به باد حمله مي‌گرفت، از طرف ديگر با همان شدّت با بنيادگرايان مذهبي افراطي كه مخالف هر فكر مترقي بودند، و از مذهب براي كسب قدرت و كنترل مردم بهره‌برداري مي‌كردند، مخالفت مي‌ورزيد.

مفهوم منحصر بفردي كه شريعتي به تشريح آن پرداخت، مسألة «آزادگي» بود. و البته «آزادگي» مفهومي متمايز از «آزادي» است. دكتر شريعتي در چهارچوب اين مفهوم، از خودسازي انقلابي انسان طرفداري مي‌كرد. او رابطة ميان شكل و محتوي در آگاهي توده‌ها را درست مثل رابطة ميان «واقعيت» و «حقيقت» مي‌دانست. مبارزه فرد براي آزادي اجتماعي از برداشت او از «حقيقت نهايي» ناشي مي‌شود كه در قلب جهان وجود دارد و در هر فرد انساني نهفته است. اما بايد اين را كشف كرد و به بارور كردن آن پرداخت.

شريعتي در جهاني كه به گفتة خود او «زر» و «زور» و «تزوير» در آن حاكم بود، يك انسان استثنائي، يك «مرد خدا» و نيز «مدافع حقوق مردم» در زمينه‌هاي اجتماعي و سياسي بشمار مي‌رفت. اگر ما سه بعد آگاهي يعني تفكّر صحيح، شناخت واقعي و عقيده خالص را اساس انقلاب اجتماعي بدانيم، آنوقت پي مي‌بريم كه نقش دكتر علي شريعتي در انقلاب اجتماعي ايران، يك نقش برجسته بود. دكتر با ويكتورهوگو هم عقيده بود كه مي‌گفت:«زماني كه مردم به واقعيت‌ها و تضادهاي اجتماعي آگاه گردند، بيدار شده و مسئوليت‌ها و تعهّدات انساني خود را درك خواهند كرد. بدين ترتيب، هيچ‌كس قادر نيست آنها را از مبارزة قانوني و انقلابي‌شان بازدارد.» بعلاوه او عميقاً اعتقاد داشت كه در مقابل چنين تودة آگاهي، نيازي به فرد يا گروه نيست تا خود را بعنوان رهبر تحميل كند و آنها را به عمل برانگيزاند. بلكه بجاي آن خود مردم بسيج شده و دست به انقلاب خواهند زد.

دكتر شريعتي در چند زمينه گوناگون به گذشته مي‌نگرد و آنرا مي‌ستايد. او با توجه به مصيبت‌ها و بدبختي‌هاي انسان تحت ستم كنوني از گذشته باشكوه ياد مي‌كند تا براي حال الهام‌بخش و عامل هماهنگي و اتحاد باشد. او به هر سيستمي ـ چه مذهبي، اجتماعي يا سياسي ـ كه انسان را استثمار مي‌كند و بر او ستم روا مي‌دارد، شديداً انتقاد مي‌كند. در اين رابطه، او بر انسانيت و بشردوستي تاكيد مي‌ورزد.

دكتر شريعتي قهرمان سركوب‌شدگان و فقرا، و در همان حال، منتقد سرسخت قدرتمندان، ثروتمندان و سيستم سرمايه‌داري بود. او اين اصل را پذيرفته بود كه:«تاريخ، تضاد ميان منافع طبقاتي است، و ميان «مغضوبين زمين» و طبقات سرمايه‌دار و مالك يك رويارويي هميشگي وجود داشته است. او يك بعد جامعه‌شناسي جالب به تجمع ثروت بويژه در محيط ايران افزود. به گفتة او:«آدم وقتي فقير مي‌شود، خوبي‌هايش هم حقير مي‌شوند، اما كسي كه زر دارد يا زور دارد، عيبهايش هم هنر ديده مي‌شوند و چرندياتش هم حرف حسابي بحساب مي‌آيند.»

بطوركلّي تمام تحليل‌هاي فلسفي، تاريخي و جامعه‌شناختي شريعتي يك جهت‌گيري مذهبي داشت كه بعد اسلامي آن از همه برجسته‌تر بود. او يك روش سيستماتيك براي شناخت و فهم اسلام تجويز مي‌كرد. به گفتة او «تفكر صحيح اساس شناخت حقيقي است، و شناخت حقيقي عقيده و ايمان استوار را به بار مي‌آورد.» به عقيدة او اين سه اصل باعث ايجاد آگاهي در انسان مي‌شوند. دكتر شريعتي معتقد بود كه ايمان ظاهري و صوري به خرافه و جزميت منجر مي‌شود. اين نوع تحليل يك امر غيرمعمول بود. او با توجه به آيات قرآن، مي‌گفت كه اسلام يك دين جديد نيست، بلكه بخشي جدانشدني از يك حركت بزرگ است كه در طول كل تاريخ بشري جريان داشته است. او اسلام را به ديگر نهضت‌هاي طول تاريخ كه براي رهايي انسان و بهبود زندگي مردم بوجود آمدند، نسبت مي‌داد. بدين ترتيب او اسلام را با اصالت بشر (اومانيسم) مترادف مي‌دانست.

دكتر واقعيات را بررسي مي‌كرد و از افكار انتزاعي و اصطلاحات بي‌معني اجتناب مي‌ورزيد. او با اومانيسم خاص خود نظريات بسيار تند و راديكالي دربارة روحانيت، مسجد و حتي تشيع ارائه مي‌دهد. او صريحاً مي‌گويد كه در دوران خلافت اموي، ماهيت روحانيت تغيير پيدا كرد زيرا آنها خود را به طبقة حاكم وابسته نمودند. بدين وسيله، در جريان زمان، روحية واقعي اسلام را از بين بردند و جهت آنرا تغيير دادند. آنها به فرمان قدرت مادي اين جهان، روحية واقعي اسلام و عقيده را از بين بردند. وي در رابطه با مسجد معتقد بود كه اين مكان در اصل محل تحقق روحيه تساوي‌طلبانه مادي و معنوي اسلام به شمار مي‌رفت. مسجد سمبل جوابگوئي به مسائل و مشكلات بود. اما، شريعتي معتقد است كه با ايجاد تحريفات متعدد در ايمان، مسجد نيز با ساخت قدرت غيرعادلانه از در همكاري درآمد. او در اينباره مي‌گويد:«...به مسجد بروم؟ بين مساجد و معابد چه تفاوتي وجود دارد؟...ديدم آنهايي كه ما را به نماز مي‌خوانند، ما را به وحدت مي‌خوانند، چهره‌هاي مقدسي هستند كه بنام خلافت، بنام امام، بنام ادامه سنت‌هاي پيامبر، ما را به بردگي مي‌برند و قتل‌عام مي‌كنند...».

تعبير شريعتي از تشيع بطور مسلم در ادبيات شيعه بي‌نظير است. در تحليل مفصل او، ميان تشيع اوليه‌اي كه در دوران امام علي(ع) و صحابه‌اش تكامل يافت و تشيع تحريف شده توسط صفويان در ايران، تفاوت و تمايز عمده‌اي وجود دارد. درحاليكه تشيع صفوي از طريق فشار و زور تحميل شد، تشيع علوي برپاية شناخت و عدالت بود. تشيع صفوي تنها به خليفه اشاره داشت و نه به نهاد خلافت، به گذشته تملك داشت، نه به حال، به درد زندگي بعد از مرگ مي‌خورد، و نه دوران حيات انسان. هدف تشيع علوي، رهائي شيعيان از چنگال بي‌عدالتي، حكومتهاي زور، و حكام و رهبران جاهل بود. تشيع صفوي نه تنها شيعه را به مذهب تشريفات و شعاير تبديل كرد، بلكه اصول امامت را نيز تحريف نمود و اصول عمده و اساسي مسئوليت و تعهد در قبال مستضعفين و فقرا را انكار نمود.

دكتر علي شريعتي را در رابطه با انقلاب ايران، بايد بخاطر انديشه‌هاي اجتماعي ـ سياسي و مذهبي‌اش، معلم انقلاب دانست. سخنراني‌ها و نوشته‌هاي او پيام بيدارگرايانة سيّد جمال الدّين اسد آبادي و متفكران اسلامي نظير او را زنده مي‌كرد. هدف دوگانة شريعتي اين بود كه از يك طرف اصول اساسي اسلام را به آنهايي كه درگير مبارزه سياسي بودند بشناساند، و از طرف ديگر نسل جوان را عليه ايدئولوژي‌ها و فرهنگ‌هاي بيگانه و وارداتي بسيج نمايد. دكتر شريعتي در اوج خفقان، معتقد بود كه «مكتب اسلام» تنها عنصر رهايي‌بخش مسلمانان است، و اسلام و قرآن را بايد با تفسير مجدد از خرافات و تحريفات تاريخي پاك نمود، و به منظور رويارويي با امپرياليسم و ديكتاتوري به «وجدان مذهبي» مردم تكيه كرد.

متاسفانه امروزه يك بحث بي‌حاصل دربارة معاني، روح و جهت‌گيري دقيق انديشه‌ها و تعاليم او درگرفته است. برخي از روحانيون از او بعنوان يك متفكر مسلمان، يك فرد رنج‌ديده، يك شخص با حسن‌نيت و فداكار ياد مي‌كنند. با وجود اين مي‌گويند كه علي شريعتي نه پيامبر بود و نه معصوم، نه مجتهد بود و نه مفتي. نوشته‌هاي او از منبع وحي الهي سرچشمه نمي‌گرفت، حتي خودش نيز چنين ادعايي نداشت. مي‌گفتند كه درك او از فقه، تفسير، فلسفه و بويژه فلسفه اسلامي كامل نبود. استفاده او از مفاهيم و اصطلاحات مكاتب فكري ديگر و تلاش براي تعبير مجدد آنها باعث بوجود آمدن تناقض مي‌شد.

گروه ديگري از ايرانيان سياسي فعال كه برتري اسلام را مي‌پذيرند، اما سلطة روحانيون را در زمينه‌هاي مادي رد مي‌كنند، انديشه‌هاي شريعتي را امري ضروري براي تفسير مجدد اسلام، مسئوليت‌پذيري فرد، اعادة ايمان، رهايي انسان از دگماتيسم و فاناتيسم، آزادي و ايمان به غرايز مذهبي مردم بحساب مي‌آورند. اين بحث و مجادلة تلخ و اسف‌انگيز از كتابهائي كه توسط طرفين نگاشته مي‌شود بخوبي آشكار است.

شريعتي خود به خطاپذيري‌اش آگاه بود و در بسياري موارد به آن اشاره داشت. براي مثال مي‌گويد:«من نمي‌گويم كه هيچ عيب و نقصي در نوشته‌هاي من نيست، هست. چرا به من كمك نمي‌كنيد كه به رفع آنها بپردازم؟» اما به نظر مي‌رسد كه اين مجادلات بيشتر جنبة سياسي دارند. ولي هر دو گروه مذهبي و غير روحاني به دكتر شريعتي بعنوان يك طرفدار وفادار و فداكار فرهنگ اسلامي احترام مي‌گذارند، و اين خود شاهد خوبي بر نفوذ فوق‌العاده و عظيم انديشه‌هاي او بر توده‌هاي ايراني و بويژه جوانان تحصيلكرده است. علاوه بر اين، مسأله قابل توجه در اين است كه دكتر شريعتي تنها متفكر ايراني و معلم قبل از انقلاب است كه نوشته‌هايش تا امروز هم مشتاقانه خوانده مي‌شوند. او بدون شك پيشتاز و طلايه‌دار يك مكتب فكري همگون و مترقي است. هرگونه تلاش براي بهره‌برداري از شريعتي در راه اهداف خاص سياسي و برداشتهاي خاص از جريان فكري او نه تنها تحريف انديشه‌هاي او در كل به حساب مي‌آيد بلكه روح و روان او را آزرده ساخته و بي‌عدالتي و بي‌انصافي بزرگي نسبت به اوست، و بهمين ترتيب منصفانه نيست كه دكتر شريعتي را بخاطر عيب و نقص‌هايش تخطئه كنيم، چه برسد به اينكه بگوئيم او اگر زنده بود پا در جاي پاي اين گروه يا آن گروه مي‌گذاشت.

بهرحال آنچه در سالهاي نخستين انقلاب رخ داده است بسيار دلگيركننده است. همزمان با گسترش شكاف بين گروههاي مختلف بر سر سيستم سياسي ـ اجتماعي جديد ايران و تشديد برخوردهاي آنان، عده‌اي دكتر شريعتي را نه تنها استاد انقلاب خودشان بلكه بعنوان وزنة سنگين مقابل آيت‌الله خميني معرفي مي‌كنند، كه اين حركت تاكتيكي پاسخ سريع و فوري روحانيوني را برانگيخته است كه آيت‌الله خميني را تنها رهبر انقلاب مي‌دانند. كه در اين مبارزه به نظر مي‌رسد كه دكتر شريعتي هم قرباني شده است، بگونه‌اي كه امروز آثارش زير تيغ برّان سانسور قرار گرفته است، و با اينكه حكومت ايران براي بزرگداشت اساتيدي چون استاد مطهري، مراسمهاي متععدي در طي روزهاي مختلف برپا مي‌كند، اما دكتر شريعتي مورد اجحاف قرار مي‌گيرد.

زندگي دكتر علي شريعتي ناگهان در آغاز شكوفائي جسمي و فكريش و در بطن دوران طبيعي بارور شدن و پختگي بيشتر، به پايان رسيد. ايمان، صداقت، فداكاري و استقلال او، غير قابل ترديد بوده و هست. بدرستي كه شريعتي يك معلم جاودانه و فناناپذير بود. مادامي كه فرقه‌گرايي و جزميت وجود داشته باشد، آزادي فكري ناديده گرفته شود، از ايدئولوژي‌ها براي انگيزه‌هاي قدرت‌طلبانه بهره‌برداري گردد و مذهب وسيلة كسب مشروعيت سياسي و پوشاندن ديكتاتوري شود، شريعتي در صحنه حاضر خواهد بود و انديشه‌هاي فناناپذيرش در ايران نفوذ خواهد داشت .

حکمت حج نیمه تمام امام حسین ع

حسین یک درس بزرگترازشهادتش به ما داده است وآن نیمه تمام گذاشتن حج وبه سوی شهادت رفتن است.حجی که همۀ اسلافش،اجدادش،جدش وپدرش برای احیای این سنت،جهادکردند.این حج را نیمه تمام می گذارد وشهادت را انتخاب می کند.مراسم حج را به پایان نمی برد تا به همۀ حج گزاران تاریخ،نمازگزاران تاریخ،مؤمنان به سنت ابراهیم بیاموزد که:اگرامامت نباشد،اگر رهبری نباشد،اگرهدف نباشد،اگرحسین نباشد واگریزید باشدچرخیدن بر گرد خانۀخدا باخانۀبت مساوی است.درآن لحظه که حسین،حج را نیمه تمام گذاشت وآهنگ کربلا کرد کسانی که به طواف همچنان درغیبت حسین ادامه دادند مساوی هستند با کسانی که درهمان حال بر گرد کاخ سبز معاویه درطواف بودند؛زیرا شهید که حاضراست،درهمۀ صحنه های حق وباطل درهمۀ جهادهای میان ظلم وعدل شاهد است،حضور دارد.می خواهد با حضورش این پیام رابه همۀ انسانها بدهد که:وقتی درصحنه نیستی وقتی ازصحنۀ حق وباطل زمان خویش غایبی هرکجا که خواهی باش؛وقتی درصحنۀ حق وباطل نیستی وقتی که شاهدعصر خودت وشهیدحق وباطل جامعه ات نیستی هر کجا که می خو اهی باش چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هردویکی است.شهادت حضور درصحنۀحق وباطل همیشۀ تاریخ است وغیبت؟آنهایی که حسین را تنهاگذاشتند وازحضور وشرکت وشهادت غایب شدنداینها همه باهم برابرند؛هرسه یکی اند.چه آنهایی که حسین را تنهاگذاشتند تا ابزار دست یزید باشند ومزدور او،وچه آنهایی که درهوای بهشت به کنج خلوت عبادت خزیدند وبا فراغت وامنیت،حسین را تنهاگذاشتند واز دردسرحق وباطل کنار کشیدند و درگوشۀ محرابها وزاویۀ خانه ها به عبادت خدا پرداختند؛وچه آنهایی که مرعوب زور شدند وخاموش ماندند.زیرا درآنجا که حسین حضور دارد-و درهر قرنی وعصری حسین حضور دارد-هرکس که درصحنۀ او نیست هرکجا که هست یکی است.مؤمن وکافر،جانی وزاهد یکی است.این است معنی این اصل تشیع که:قبول هرعملی یعنی ارزش هرعملی به امامت وبه رهبری وبه ولایت بستگی دارد.اگر او نباشد همه چیز بی معنی است و می بینیم که هست.و اکنون حسین حضور خودش رادرهمۀعصرها و در برابرهمۀ نسلها درهمۀجنگها ودرهمۀجهادها درهمۀصحنه های زمین و زمان اعلام کرده است؛درکربلا مرده است تا درهمۀنسلها وعصرها بعثت کند وتو ومن باید بر مصیبت خویش بگرییم که حضور نداریم.«دکترشریعتی»

سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی

خدایا!مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند،  آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

فضیلت ها و جذابیت های دکتر شریعتی

به درستي كه فضيلت ها و برجستگي هاي دكتر شريعتي آن قدر فراوان و گوناگون است كه نمي دانم از كجا آغاز كنم. از قلم سحار و جذاب و پرمحتوايش كه همه وجود مخاطب را در برمي گيرد و او را تاپايان رها نمي كند، يا از زبان شيرين و دلنشين و اثرگذارش كه جان ها را تسخير مي كرد يا از خلوصي كه در كلامش بود و بر«رياي» رقيب هيبت مي زد و آن را از صحنه مي راند تا به محبوب نزديك تر شود، يا از سوز و شور وجودش كه او را به نجات مستضعفان فرا مي خواند يا از آن روح بلندش كه پيش پاي دانشجويش به تواضع مي ايستاد يا از «نفس محترمه» و «مطمئنه اش» كه هيچ گاه پيش روي«اماره» و «ماده» سر فرود نياورد، يا از چهره گرم و جذابش كه هر كس را با يك ديدار براي هميشه ارادتمند خود مي كرد، يا از ساده زيستي او حاكي از بي اعتنايي او به«زينت حيات دنيا» بود. يا از«نابع» بودن چشمه دانشش كه همواره جوشان بود. در اين باره يادم هست كه روزي از او پرسيدم: دكتر! من كه نمي بينم، شما براي سخنراني ها پيشاپيش مطالعه كنيد پس اين همه اطلاعات را از كجا مي آوريد؟

دكتر گفت: وقتي به طرف تريبون مي روم، موضوعي را به ذهن مي سپارم، سپس مطالب مربوط به آن از خوانده هاي قبلي ام فراهم مي آيند. اگر قبلا مطالعه كنم، محدود مي شوم و نمي توانم سخن مفيدي بگويم.

همه كارهايي كه او انجام داد منحصر به خود او و شگفت انگيز بود. در سال هاي ٥٦-٥٧ كتاب هاي او پرخواننده ترين آثار در ايران بود. پيش از انقلاب حدود صد عنوان كتاب از شريعتي چاپ شد. شمارگان هر كدام به طور ميانگين در حدود ٥٠ هزار نسخه بود و هر كتاب به طور ميانگين سه بار تجديد چاپ مي شد. حال آن كه حدود ١٥ ميليون كتاب از شريعتي پيش از انقلاب به چاپ رسيد.

محقق ارجمند دكتر محمد اسفندياري درباره شريعتي مي نويسد: شريعتي ويژگي هاي برجسته اي داشت كه هر يك از آن ها موجب محبوبيت و مقبوليت او شد. مهم ترين ويژگي هاي او، «نظريه پردازي» اوست. در تاريخ فرهنگ اسلام، محققان فراواني وجود داشتند كه عمري به مطالعه و تتبع سپري كردند؛ اما از ميان آن همه محقق معدودي متفكر برخاست. آن چه همواره فراوان است، محقق است وآن چه همواره نادر است متفكر.

محقق كسي است كه درباره آن چه موجود است تحقيق مي كند، اما متفكر كسي است كه از آن چه ديگران نگفته اند مي گويد. متفكر كسي است كه توليد فكر مي كند و خالق فكر و نابع و زاينده و جوشنده است. وي سپس مي نويسد: دكتر شريعتي يكي از بزرگ ترين متفكران و مبدعان معاصر است كه تاكنون ظهور كرده است.

وي در ٤٤ سالگي درگذشت و بيشترين افكار و نظرياتش را پيش از ٤٠ سالگي مطرح كرد. «زر و زور و تزوير»، «عرفان، برابري، آزادي»، «خودآگاهي و استحمار»، «بازگشت به خويش»، «چهار زندان»، «فاطمه فاطمه است»، «انتظار مذهب اعتراض»، «تقواي گريز و تقواي ستيز» و ده ها موضوع ارزنده و برجسته ديگر از جمله آثار ارزنده اوست.

دكتر و دانشجويانش

يكي از دانشجويان دكتر مي گفت: به من خبر رسيد كه فردي به نام شريعتي، براي مبارزه با ماركسيسم آمده است. من از همان اول عليه شريعتي موضع گرفتم، اما ديدم آقايي آمد خوش چهره، خوش قد و بالا، شيك پوش، شوخ، مهربان و با«تيپي» كه آدم را جذب مي كند.

با اين حال من همه اين ها را به حساب ظاهرفريبي گذاشتم. اين بود كه سر كلاس، صندلي ام را رو به حياط گذاشتم، يعني كه كاري ندارم و با اين انتظار كه او به سراغم بيايد، اعتراض كند و من هم با توپ پر جوابش را بدهم و آبرويش را ببرم. اما برخلاف تصور من، او چنان غرق تدريس بود كه گويي مرا نمي ديد يا بود و نبود من برايش يكسان بود.

اين گذشت تا اين كه بعد از چند جلسه من خود از شيفتگان و ارادتمندان او شدم. (ياد و ياد آدوران صفحه ٤٦٥)

يكي از دانشجويان دختر هم كه ظاهرا زماني، بسيار به سر و روي خود مي رسيد براي دوستانش تعريف كرده بود: از زماني كه شاگرد شريعتي شده ام هر گاه مي خواهم جلو آينه بايستم و به خودم برسم، از خودم بدم مي آيد. فورا كنار مي روم. انگار از خودم خجالت مي كشم، چون دكتر گفته است، نگذاريد قرباني زن بودنتان شويد آيا آن قدر كه به اتاق هاي خانه و پستوهاي منزل سركشي مي كنيد و جمع و جور مي كنيد و در مورد هر تابلو و هر تكه اثاث منزل وسواس به خرج مي دهيد، هيچ گاه به فكر پس كوچه هاي روحتان بوده ايد؟

محروميت ها و رنج هاي جانكاه

سال ٥٥، مونا دختر كوچك دكتر، پنج ساله بود. او بعدها نوشت كه«بابا علي، باباي خانه نبود»، در چشم من معمايي بود غريبه كه گاه حضور پيدا مي كرد و حضورش هياهو برپا مي كرد. اين حضور چنان كم بود كه از مادرم مي پرسيدم«اين آقاهه كيه» باباعلي، بابايي بود كه گاه مي آمد و تمام عشق ناداده اش را در لحظه اي جمع مي كرد و همچون توفاني بر سر خانه مي ريخت و من نمي فهميدم كه چرا مرا آن چنان، بغل مي كند و بي رحمانه مي بوسد تا صداي گريه ام بلند شود.

دكتر در نامه اي كه براي فرزندانش مي نويسد به اين موضوع اشاره مي كند: من در گوشه كشتي كه«مانش» را مي پيمايد نشسته ام و به شما كه چند روز ديگر خواهيد آمد مي انديشم، كشتي خواب آلوده و آرام در فضايي مه آلود و باراني، شب را مي شكافد و مي رود و اين حال سرنوشت مرا به ياد مي آورد. من به كجا مي روم. اين تن مجروح را كه در زير تازيانه رنج ها و داغ ها خسته است به كجا مي كشانم. شما هنوز در چنگ ديو سياه گرفتاريد...

پيامي از آفريقا درباره دكتر

از كشور گامبيا نامه اي براي پدر دكتر درباره فرزندش ارسال مي شود. در اين نامه آمده است: اي پدر محبوب و گرامي! ما ملت گامبيا يك ملت مبارز و انقلابي و مسلمان هستيم، كشورمان در غرب آفريقاست و ما از شهيد هميشه زنده، علي شريعتي فرزند عظيم الشأن و عزيز آن پدر سرمشق مي گيريم و فداكاري هاي ايشان و مبارزات او را بالاترين مثال زندگي قرار مي دهيم. تاريخ و بشريت هرگز نبايد فراموش كند كه ارشاد و مبارزات علي شريعتي در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي، سهم بسياري داشت و اين شخصيت بزرگ انعكاس فوري است از يك روشنايي عظيم و از روح و تقدس آن پدر گرامي سرچشمه مي گيرد. امروز مشاهده مي فرماييد چگونه نام و عنوان پدر تمامي انقلابيان را بر شما نهاده اند.

پيام جبهه آزادي بخش اريتره

پس از درگذشت دكتر جبهه آزادي بخش اريتره پيامي با مضمون زير صادر كرد: به نام خدا و به نام انقلاب اريتره و ملت لبنان و فلسطين. به ملت ايران درود مي فرستيم و به آن ها تسليت مي گوييم. همان گونه كه به خودمان نيز به خاطر شهادت برادر و مبارز بزرگ دكتر شريعتي تسليت مي گوييم. ما دكتر شريعتي را به عنوان پشتيبان انقلاب و ملتمان و مدافع صادق آرمان عادلانه مان شناخته ايم. او همچنان كه پرچم انقلاب الجزاير و انقلاب فلسطين را به دوش مي كشيد، پرچم انقلاب اريتره را هم به دوش داشت.