شریعتی و مصدق

شریعتی متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملی ایران به رهبری دکتر مصدق شرکت کرد و تا پایان زندگی اش سخت تحت تاثیر مصدق بود.

محمد مصدق نخست وزیر ملی ایران که طی دوره کوتاه و طوفانی زمامداری اش ، در عمل؛ اندیشه ای جدید را به ایرانیان آموخت که هنوز هم در جستجوی آن هستیم : دموکراسی پایداری مصدق برسر آرمان ملی شدن نفت نهایتا منجر به کودتای نظامی علیه او شد و گرچه از سریر قدرت به زیر آمد لیکن به عنوان مرد سیاسی فساد ناپذیر ایران لقب گرفت.

اسطوره مصدق حتی در زمان حیاتش نیز گروه کثیری از فعالان سیاسی- خصوصا دانشجویان- را تحت تاثیر خود قرار می داد و علی شریعتی نیز یکی از آنان بود. آنجا که می گوید : "من پرورده آزادی ام، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پرصبر و پیشوایم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید" و یا آنجا که در تنهایی اش می سراید:

"اگر این پیر وطن پرست ،28 مرداد را از پیش می دید و خاموشی می گزید و لب بسته به گوشه احمد آبادش می رفت و می نشست و تنها می زیست و می مرد و این نسل او را نمی شناخت و به سخنانش و به غمهایش و اندیشه ها و عاطفه هایش دل نمی بست خدمتی بهتر نکرده بود؟!... و ایران به چه کارش می آید اشکهای مصدق و دفترهای من؟" کاملا میزان تاثیر مصدق بر او را نمایان می کند.

در میان اسناد بجا مانده از دوران دانشجویی شریعتی در فرانسه نامه ای است که او از زبان کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا - به تاریخ 5 ژانویه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است:

"ای سردار پیر ما ، سر از زانوی اندیشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه هایی مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می برند. ای دهقان سالخورده تاریخ ما....کاش میتوانستی دیوارهای قلعه ای را که در آن به زنجیرت کشیده اند، بشکافی و بیرون آیی تا بچشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه ها افشانده ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی اندیشد و جز به راه تو گام نمی گذارد ... ما به تو اعلام می کنیم بنایی را که پی ریختی می سازیم،جهادی را که آغاز کردی به پایان می بریم و دیواره های استبدادی را که شکافتی فرو میریزیم."

شیفتگی شریعتی به مصدق نه در اسطوره سازی، بلکه در الگوبرداری از راه مصدق تجلی یافت و او برخلاف بسیاری از دوستان همرزمش، باپایان یافتن تحصیل در اروپا به ایران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نیمه تمام او را پایان دهد.

شریعتی در جایی به نقل از افلاطون انسان را حیوان سیاسی نام می نهد و البته سیاست را توجه به وضعیت "ما" و مهمترین شاخصه روشنفکر می نامد. شخصیت سیاسی شریعتی از آنجهت که هیچگاه به پیگیری شیوه های خشونت آمیز گرایش نیافت و در اوج جنبش چریکی و با وجود زمینه های فراوان، به آنها نپیوست و حتی متهم به سازشکاری شد، امروز جذابتر شده است. او با اینکه اندیشه ای رادیکال داشت در روش به رفورمیسم مصدق پایبند ماند و به پروژه آگاهی بخشی روی آورد.

او رفت اما ...

او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار ماند.

سخن امروز

شب و آسمان کویر

شبِ کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می شود. شب کویر به وَصف نمی آید. آرامشِ شب که بی درنگ با غروب فرا می رسد _ آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می آید و پریشان و ناپایدار _ روز زشت و بی رحم و گذران وخفه ی کیور میمیرد و نسیم سرد و دِل اَنگیز غروب، آغاز شَب را خبر می دهد.


…آسمان کویر، این نخلستانِ خاموش و پر مهتابی که هر گاه مشتِ خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را هم چون پروانه های شوق در این مزرعِ سبز آن دوست شاعرم رها می کنم. ناله های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می شنوم. ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه ی گم نام و غریبش، در کنار آن مدینه پلید و در قلب آن کویر فریاد، سر در حلقوم پاه می بُرد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گِرید!…چه فاجعه ای….

« کویر »
نوشته ی دکتر علی شریعتی

تو و خداوند، نه تو و مردم

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

از دکتر علی شریعتی +

دفترهای سبز

 

در دورانی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش - از دکتر علی شریعتی +

اگر عشق ...

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

منبع: دستنوشته استاد