X
تبلیغات
دکتر علی شریعتی فرياد گر بزرگ آزادي
 
   
     
 
 
 
سخن گفتن درباره علی (ع) بی‌نهایت دشوار است، زیرا به عقیده من، علی (ع) یك قهرمان یا یك شخصیت تاریخی تنها نیست. هر كس درباره علی (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسی كند، خود را نه تنها در برابر یك فرد، یك فرد برجسته انسانی در تاریخ می‌بیند، بلكه خود را در برابر معجزه‌ای و حتا در برابر یك مساله علمی، یك معمای علمی «‌این خلقت» احساس می‌كند. بنابراین درباره علی (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن می‌آید، درباره یك شخصیت بزرگ سخن گفتن نیست، بلكه درباره معجزه‌ای است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاریخ متجلی شده است. 
علی (ع) یكی از شخصیت‌های بزرگی است كه به نظر من بزرگترین شخصیت انسانی است (پیغمبر (ص) را باید جدا كرد كه رسالت خاصی دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته می‌بود، بدشناخته‌تر است كه كیست، محققین او را برای اولین بار می‌شناختند. 

گاه علی (ع) را كه توی این جنگ‌ها یك قهرمان شمشیرزن است، توی شهر یك سیاستمدار پرتلاش حساس است و توی زندگی یك پدر و یك همسر بسیار مهربان و بسیار دقیق است و یك انسان زندگی است و در همه ابعادش می‌بینیم، تاریخ می‌گوید، تنها در نیمه‌ شب‌ها، توی نخلستانهای اطراف مدینه می‌رفته و نگاه می‌كرده كه كسی نبیند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو می‌برده و می‌نالیده! هرگز، من نمی‌توانم قبول كنم كه رنج‌های مدینه و رنج‌های عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامی و حتا یارانش، این روحی را كه از همه این آفرینش بزرگ‌تر است وادار به چنین نالیدنی بكند، هرگز! 

درد علی (ع) خیلی بزرگ‌تر است و آن درد خیلی باید درد نیرومندی باشد، كه این روح را این اندازه بی‌تاب بكند! مسلما این همان درد انسانی است كه خود را در این عالم زندانی می‌بیند، انسانی است كه خود را بیشتر از این عالم می‌بیند و احساس خفقان در این عالم می‌كند. 

مسلما هر كسی كه انسان‌تر است، پیش از آنچه هست در خود نیاز احساس می‌كند، انسان است، این است كه می‌بینیم علی (ع) قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاكی روح در حد اساطیر و تخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن در حد نمونه‌های اساطیری است، نمونه عالی عدل خشك دقیقی است كه حتا برای مرد خوبی مانند عقیل ـ برادرش - قابل تحمل نیست، نمونه اعلای تحمل است در جایی كه تحمل نكردن، خیانت است و نمونه اعلای همه زیبایی‌هایی است و همه فضایلی است كه انسان همواره نیازمندش بوده و ندانسته. 

علی (ع) نه تنها امام است، در طول تاریخ هیچ شخصیتی با این امتیاز را نداشته كه یك خانواده امام (ع) است، یعنی خانواده اساطیری است، خانواده‌ای كه پدر علی (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسین (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زینب (س) است. 

چهرهایی كه می‌خواهم، در قرن بیستم، به عنوان سمبل و تجسم یك ایدئولوژی مطرح و عنوا كنم، دارای این خصوصیات است. البته این كامل‌ترین خصوصیاتش نیست، اما اساسی‌ترین آنهاست 

علی (ع) نخستین نسل در انقلاب اسلامی، علی (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پیغمبر (ص) و علی (ع)، علی (ع) مظهر جهاد و رهبری جنگ، علی (ع)، ‌مرد سیاست و مسؤولیت اجتماعی، علی (ع) مرد كار یدی، كشاورزی و تولید، علی (ع) ‌مظهر نثر و شعر علی (ع) بهترین سخنور و سخنگو، علی (ع) ‌فیلسوف، علی (ع) مظهر بینش‌ها و ابعاد متضاد، علی (ع) ‌زهد انقلابی و عبادت، ‌تكیه بر عدالت، علی (ع) تساوی در مصرف، علی (ع) امام و مظهر حقیقت‌ها و ارزش‌ها، علی (ع) نفی مصلحت به خاطر حقیقت، نفی شخصیت، علی (ع) انسان‌دوستی. 

درد علی (ع) دو گونه است: یك درد، دردی است كه از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌كند و درد دیگر دردی است كه او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردی می‌گرییم كه از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌كند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی كه چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است كه ما آن را نمی‌شناسیم! 

باید این درد را بشناسیم، ‌نه آن درد را كه علی (ع) درد شمشیر را احساس نمی‌كند و ... ما درد علی (ع) را احساس نمی‌كنیم. 

ما ملتی كه افتخار بزرگ انتصاب به علی (ع) و مكتب علی (ع) را داریم و این بزرگترین افتخار تاریخی است كه می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه، امیدی است كه می‌تواند به وسیله آن نجات پیدا كرده، ‌به آگاهی، بیداری، حركت و رهایی برسد، اما در عین حال می‌بینیم كه با داشتن علی (ع) و با داشتن «عشق به علی» هم نرسیده‌ایم! 

در صورتی كه «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل كردن» شروع می‌شود و این مرحله‌ای است پس از شناخت و پس از عشق. 

بنابراین ما یك ملت «دوستدار علی (ع) » ‌هستیم، اما نه «شیعه علی (ع) »‌! چراكه شیعه علی (ع) همچنان كه گفتم علی (ع) ‌وار بودن، علی (ع) ‌وار اندیشیدن، علی (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علی (ع) ‌وار زیستن، علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت كردن است

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 
دکتر شریعتی و ولایت فقیه

این است معنی این اصل تشیع ، که قبول هر عملی ، یعنی ارزش هر عملی ، به "امامت" و به" رهبری" و به" ولایت" بستگی دارد ! و اگر او نباشد ، همه چیز بی معنی است و می بینیم که هست ."

دکترعلی شریعتی


امامت که تنظیم کننده سیستم «رهبرى» است. امامت به معناى تسلط معنوى و سیاسى یک رهبر بر مردمى است که داوطلبانه او را به رهبرى قبول کرده اند. از این رو جامعه اسلامى برخلاف مسیحیت، به دلیل حرکتش پیرامون رهبر، متحد است.

دکتر علی شریعتی

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

به جستجوی تو

بر درگاه کوه می گریم

در آستانه ی دریا و علف .

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم ،

در چهار راه فصول ،

در چارچوب شکسته ی پنجره ای

قابی کهنه می گیرم

این دفتر خالی 

  تا چند

  تا چند

ورق خواهد خورد ؟

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو ؛

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را ... .

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

به ياد دكتر شريعتى

نه هيچ گردم از قفا، نه هيچ در برابرم

در اين سفر پگاهتر سوار شد برادرم

چه غربتى است باديه، سحور غم برآمده

تو خفته، كاروان شده، سپيده‏دم برآمده

چه غربتى است باديه سحر به سايه تاخته

كرانه غرق خون شده، سپيده خنجر آخته

چه غربتى است باديه، تو خفته، كاروان شده

برادران همسفر پگاهتر روان شده

چه غربتى است باديه سپيده بى‏برادرم

نه هيچ گردم از قفا، نه هيچ در برابرم

هلا بريد بحر و بر، ركيب چار راحله!

رسول هفت باديه، امير هشت قافله!

هلا نمود بى‏نما، هلا سراب در عطش!

هلا صهيب در صفا، هلا بلال در حبش!

هلا تو را به جست‏وجو اگر عجم، اگر عرب

هر آن دويده كوبه‏كو هر آن پى تو در طلب

ز حربيان مرجئه، ز جبريان مصطبه

حراميان قرمطى، حروريان قرطبه

برادرم، برادرم، رسول من بريد تو

عميد تو امام من، مراد من مريد تو

همان به نابرادرى شكسته نخستمان

بلاكش الست تو به وعده درستمان

همان سفينه ساخته، بر آبِ نيلگون زده

به شوق تيه از هِرَم عصا به نيلِ خون زد

همان به دلو دشمنى به چاه گرگ در شده

همان چو صيد كشتنى ز چاه گرگ بر شده

همان صليب خويشتن كشيده تا مناى خود

همان دويده با پدر، پسر به كربلاى خود

همان، همان‏كه در هِرَم كشيده سنگ‏پشته‏ها

ز خود كشيده هر زمان چه پشته‏ها ز كشته‏ها

همان‏كه قرنها دوان به‏پاى زخم بر زمين

همان‏كه در قصور جم! همان‏كه در حصار چين

همان‏كه مانده بر زمين هواى آشيانه را

همان‏كه خوانده در زمان قضاى تازيانه را

همان، همان‏كه قسم را گمان سهم مى‏كند

همان‏كه زجر و زخم را ز ضجّه فهم مى‏كند

همان، همان، برادرم كه رود شد روانه شد

در اين سفر پگاهتر نشست و بر كرانه شد

همان سوار اولين كه جمره را به سنگ زد

همان كه رودخانه را به خون تازه رنگ زد

همان چراغ نور خون، همان اگر شب آمدى

همان معلم شهيد اگر به مكتب آمدى

هلا نسيم تندسير اگر به گشت مى‏روى!

هلا بلند آفتاب اگر به دشت مى‏روى!

امير گردبادها اگر سوار مى‏شوى

سفير ذوق و يادها اگر به كار مى‏شوى

براى دشتها بگو چكامه تر مرا

به گوش بوته‏ها بخوان غم برادر مرا

به گوش قمريان بگو، براى سارها بخوان

بگو و بارها بگو، بخوان و بارها بخوان

نه هيچ گَردَم از قفا، نه هيچ در برابرم

در اين سفر پگاهتر سوار شد برادرم

در اين سفر سوار شد برادرم پگاهتر

به هر كه مى‏رود، بگو پگاهتر بگاه‏تر

 

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

 

فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.

وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

 

مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.

 

مظهر يك “همسر” در برابر شوهرش.

 

مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.

 

مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

 

وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.

او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.

نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.

در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.

او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.

این است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.

پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.

نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

 

ديدم فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

 

ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

 

ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

 

ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

 

باز ديدم كه فاطمه نيست.

 

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

 

فاطمه، فاطمه است.

 

منبع: کتاب زن از دکتر علی شریعتی

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

ساقیا بده جامی ، زان شراب روحانی

تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی

بی وفا نگار من ، می کند به کار من

خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی

ما از دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم

حور و جنّت ای زاهد ، بر تو باد ارزانی

زسم و عادت رندیست ، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده ، می کند گریبانی

زاهدی به میخانه ، سرخ روز می دیدم

گفتمش : مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم

می نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانه دل ما را از کرم ، عمارت کن

پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

شیخ بهایی

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

شریعتی توانست نسل جوان را یکجا و دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند.. بعد از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، شریعتی به خود من بارها می‌گفت که مرید مطهری هستم، او را استاد خودش می‌دانست.. طلوع مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به وجود آورد و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. . . .


حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، دکتر شریعتی را نه تنها از ورای کتابها و نوارهای سخنرانی بلکه به عنوان یک دوست، یار و همراه می‌شناخته و بارها با یکدیگر در مشهد و تهران و در جریان مبارزات، گفتگو و تبادل نظر داشته‌اند، لذا به زیر و بم تفکرات شریعتی آشنا بوده‌اند.

متن زیر بخشی از مطالبی است که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سخنرانی خود در سال 59 به مناسبت سالگرد فوت دکتر شریعتی در مسجد اعظم قم، بیان فرموده‌اند

(روزنامه جمهوری اسلامی، 4/4/59، ص12):

«شما برادران و خواهران عزیز و گردانندگان این مجلس عظیم و مهم که یادبود سالگرد فقدان شریعتی عزیز در قلب حوزه‌های علمیه تشیع است که مرا بخصوص برای گویندگی این مجلس خواستید، لابد بخاطر این بوده که می‌دانستید سوابق دوستی و برادری و الفت و انس میان ما را و حقیقت هم همین است.

در سال 50 و 51 آن وقتی که احساسات ضد شریعتی و احساسات شریعتی‌گرایان در اوج تخاصم بود و اینجا و آنجا بحث‌ها و قلم‌زدنهای بی‌ثمر و احیاناً زیان‌بخش و گفتن و شنیدنهای بی‌فرجام پایان ناپذیر وقت عزیز جامعه و ما و انقلاب ما را می‌گرفت، جوان طلبه‌ای در مدرسه فیضیه قم و یا ظاهراً در صحن، آمد پیش من گفت من از قم با شوق و علاقه‌ وافری برای شرکت در کلاس اسلام‌شناسی حسینیه ارشاد هر هفته به تهران می‌روم و این هفته هم رفته بودم و شریعتی را استاد خود می‌دانم. اما رفتم آنجا و در ضمن بیانات دکتر جمله‌ای گفته شد راجع به روحانیون، من احساس ناراحتی و شرم کردم و خجالت کشیدم، اهانت بود و گله کرد که چرا این استاد عزیزی که ما به او علاقه داریم گاهی در حرفها تعبیرات نیش‌داری به کار می‌برند. من عیناً این مطلب را به مرحوم دکتر گفتم. از خصوصیات دکتر شریعتی حقیقت پذیری بود، برخلاف آنچه که گفته‌‌اند و نوشته‌اند، حرف را گوش می‌کرد و اگر درست می‌یافت، می‌پذیرفت، و اگر کسی به خط فکری این متفکر عزیز در میانه سالهای 46 و 47 تا 52 نگاه کند، بروشنی این تغییر جهت را در چند بخش می‌بیند. دائماً رو به بهتر شدن و تکامل یابی و رفع عیب حرکت می‌کرد. از این گله و شکایت برادرانه ناراحت شد و گفت جبران خواهم کرد و جبران کرد و چند سخنرانی پرشور و تعبیرات واقعبینانه درباره حوزه‌های علمیه و روحانیت و بخصوص طلاب، گوشه‌ای از این جبران بود. در آن دیدار راجع به حوزه علمیه و طلاب تعبیرات یادم نیست، نقل نمی‌کنم، اما نشان می‌داد که این ذهن بیدار و این چشم نافذ دقیقاً موضع روحانیت و بالخصوص موضع حوزه‌های علمیه و طلاب جوان را در بافت کلی جامعه ایران و انقلاب ایران احساس و لمس می‌کند. چیزی که نه قبل از او، نه متأسفانه بعد از او مدعیان پرچم‌داری روشنفکری نیمه‌اسلامی آن را از بن دندان درک نکردند، او می‌فهمید و درک می‌کرد و راستی امروز جایش خالی است.

شریعتی آن کسی بود که نقطه انقطاع روشنفکری اسلامی و جریانهای روشنفکری قبل قرار گرفت. لذا حق بزرگی به گردن اندیشه روشن بینانه و روشنفکرانه اسلامی دارد.
به قول آقایان «آنتی تز» جریان روشنفکری ضد اسلامی دقیقاً شریعتی بود. من پیش از خیلی از کسانی که بعدها با پاره‌ای از اشتباهات دکتر آشنا شده بودند به خاطر انس و آشنایی و صمیمیت و رفاقت، نقطه‌های اشتباه را در اندیشه او مشاهده و لمس می‌کردم، گاهی هم با هم بحث می‌کردیم، اما می‌دیدم که او چه می‌کند، لمس می‌کردم که او چه هنر بزرگی دارد به کار می‌برد، نمای خارجی اسلام در دید طبقات تحصیل‌کرده و روشنفکر در آن روز یک نمای ضد روشن‌‌بینی بود. درست است که در سال 42 و 43 و چند سال بعد از آن، به واسطه مقاومت عظیمی که مردم به پشتگرمی و اتکاء حوزه علمیه کردند، نظرها نسبت به اسلام تا حدود زیادی واقع‌بینانه شد، اما این معنایش این نبود که اسلام مبارز است، اسلام مقاوم است، اسلام ضدظلم است، معنایش این نبود که اسلام ما را به پرواز بی‌نهایتی، به سوی اندیشه‌های ناگشوده فکری و مقدس و انسانی و شریف سوق می‌دهد، این کار شریعتی بود، شریعتی توانست نسل جوان را یکجا و دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند. این کار را او به طبیعت خود می‌کرد، تصنعی در این کار نداشت، طبیعتاً اینطوری بود، او خودش یک چنین ایمانی داشت، او خودش یک چنین دید روشنی به اسلام داشت و به همین دلیل بود که آنچه از او میتراوید این فکر و این منش را ترویج می‌کرد.

بعد از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، ولی کشف شدند، شریعتی به خود من بارها می‌گفت که من مرید مطهری هستم، مطهری را استاد خودش می‌دانست و ستایشی که او از مطهری می‌کرد، ستایش یک آشنا به شخصیت عظیم و پیچیده و پرقوام مطهری بود، اما مطهری در سایه و یا در پرتو حسن‌ظن و اقبالی که جوان روشن‌بین روشنفکر و نسل تحصیل کرده به اسلام پیدا کرده بود شناخته شد. قبلاً مطهری را همکارها و همدرسها و شاگردهایش فقط می‌شناختند، طلوع مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به وجود آورده بود و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. البته ارج و ارزش فیلسوف متفکر پرمغزی مثل مطهری در جای خود روشن و واضح است.

دشمن در آن وقت خوب فهمید که به کجا تکیه کند. نقش اختلاف افکنی و در این نقش دشمن یک جانبه بازی نکرد بلکه دو جانبه بازی کرد. از دو طرف دو جناح و دو جبهه را به جان هم انداخت. کسانی را به بهانه اشتباهات شریعتی آنچنان برانگیخته کرد که حاضر شدند بگویند این حتی دین ندارد، سنی بودن پیشکش چون چیز خیلی کمی بود، معتقد به الله و معتقد به نبوت هم نیست. متقابلاً عده‌ای را وادار می‌کردند که بیایند به مردم و جوانها بگویند بفرمائید اسلام یعنی این، مسلمانها یعنی این، روحانیت یعنی این، تبلیغ اسلامی حوزه علمیه یعنی این که این اندیشه‌ها و این آرمانها و این هدفها و این سوز و این گداز را بی‌دینی می‌داند، و این بازی گرفت و به طور فاجعه‌آمیزی هم گرفت و آن کسانی که در این میانه می‌ایستادند و به دو طرف هشدار می‌دادند، به یک طرف می‌گفتند بابا برای اشتباهات کوچک، برای خطاها و لغزشهای قابل اغماض، اصالتها و ارزشهای بزرگ را فراموش نکنید و به قول خود شریعتی مجازات را به قدر گناه بدهید و نه بیشتر، او خودش هم می‌گفت من اشتباهاتی دارم، اما مجازاتی که بعضی از آقایان برای من در نظر می‌گیرند صد برابر بزرگتر از اشتباه من است. اگر صد برابر بزرگتر نبوده ده برابر بزرگتر بود و به این طرف بگویند موضع عکس‌العملی انفعالی پیدا نکنید. آن کسی که به نام حوزه علمیه کتاب مینویسد سر تا پا فحش، به دلیل فحاشی‌اش جزء حوزه علمیه نیست. حوزه علمیه جای عالمانه سخن گفتن است و نه عامیانه تهمت و افتراء و فحش‌آمیز. این عده‌ای که این وسط را گرفته بودند اتفاقاً از دو طرف می‌خوردند. عده‌ای به اینها می‌گفتند روشنفکرزده و عده‌ای می‌گفتند مرتجع و این دلیل آن بود که نقش سازمان امنیت خیلی خوب گرفته بود.
و در سوی دیگر انتقاد تبدیل شد به فحاشی و این اختلاف به دو حرکت شدید متخاصم مبدل شد و بعد از آن همه کوشش و تلاش که توانسته بود روحانیت و جوان را کنار هم قرار بدهد این دو بتدریج با هم قهر می‌کردند و از هم رو برمی‌گرداندند. خوشبختانه انقلاب اسلامی ایران اوجش، اشتغال بزرگش، همه این ناصافیها و قشرها و ناهنجاریها را ذوب کرد و از بین برد.»

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

چرا ابوذر علی ، بجای آن جبهه گیری سختی که بجان خود و خانواده اش تمام شد ، به گوشه مسجدها نخزید تا برای مسلمانان ، تحقیقات خیلی علمی بکند ومثلا بگوید : این نظر درباره فلان آیه ، به نظر من محل تردید است ، یا به نظر من ، اینجوری درست است .فلان حدیث پیغمبر ، آنجوری نیست ... بلکه اینجوری است که من می گویم ... فلان آیه در فلان ساعت وثانیه نازل شده است ، فلان حرف ، مخرجش ، ما تحت حلق است و....؟
چرا ابوذر چنین نکرد ؟
چرا او که بهترین کسی بود که می توانست از آخرت و روح ثواب و شب اول قبر و منازل آلاخره و کرامات و معجزات پیغمبر و علی ..... سخن بگوید ، یا نکات علمی و اسرار فلسفی و مسائل فقهی و کلامی دین را ، تحقیق کند ، به اینچنین تحقیقات علامائی تن در نداد ؟
چرا او بجای تحقیقات علمی مودبانه و بیطرفانه استخوان شتری را از کوچه پیدا می کند و یکراست به کاخ خلیفه می تازد و با کوبیدن آن بر سر کعب الاحبار خلیفه ، به تحقیقات علمی خشمگینانه وتند و طرفدارانه و مغایر با روش اهل علم وتحقیق ، دست می زند ؟
چرا بجای اینکه مودبانه بگوید : حضرت آقای کعب ! آیه کنز را که شما اینجوری معنی می فرمایید فعلا به نظر حقیر ، معنی آن اینجوری است .. گو اینکه ممکن است نظر حضرت عالی صائب تر باشد ! آخر بالاخره کار تحقیق علمی است دیگر . ممکن است فردا نظر بنده هم مثل جنابعالی عوض شد ...!؟!
اما می بینیم ، که بی ملاحظه همه چیز ، در یک مجلس رسمی و عالیترین محفل سیاسی و اسلامی جامعه ، استخوان پای شتر را چنان بر فرق کعب میزند که خون جاری می شود و پشت سرش هم ، هر چه به دهنش می آید برای التیام زخمش!!! نثارش میکند؟
چون نظر کعب درباره آیه کنز ( سرمایه داری نظر علمی یک عالم مفسر نیست ، یک تحریف آگاهانه حقیقت است برای مسخ قران و توجیه گرسنگی مردم وغارت سرمایه داران !
زیرا مساله اینست که این مردکه یهودی ! که تا دیروز جزو روحانیون یهود بود ، ولی امروز که می بیند دیگر از ملائی یهود، چیزی نمی ماسد همه یا کفار شده اند یا ذمی اسلام شده اند و یا نابود ، و بهرحال دور، دور اسلام است ، آمده مسلمان شده و لباس روحانیت و فقه اسلامی بتن کرده و این بار بر مسند فتوای اسلام نشسته و اسلام را برای مسلمانان معنی می کند آنهم به نفع عبدالرحمن بن عوف سرمایه اندوز و به ضرر همه مردم استثمار شدهای که به هوای عدالت رو به اسلام آورده اند....!
واینستکه ابوذر _ صحابی راستین پیامبر و یار راستین علی ، فریاد می زند " ای یهودی زاده ! تو میخواهی دین ما را به ما یاد بدهی واین است که پیغمبر این لهجه و لحن را می ستاید که :
" زمین تیره در بر نگرفته و آسمان کبود سایه نیفکنده ، راست سخن تر و درست لهجه تر از ابوذر "!

شیعه/شریعتی ص 11

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 
شریعتی متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملی ایران به رهبری دکتر مصدق شرکت کرد و تا پایان زندگی اش سخت تحت تاثیر مصدق بود.

محمد مصدق نخست وزیر ملی ایران که طی دوره کوتاه و طوفانی زمامداری اش ، در عمل؛ اندیشه ای جدید را به ایرانیان آموخت که هنوز هم در جستجوی آن هستیم : دموکراسی پایداری مصدق برسر آرمان ملی شدن نفت نهایتا منجر به کودتای نظامی علیه او شد و گرچه از سریر قدرت به زیر آمد لیکن به عنوان مرد سیاسی فساد ناپذیر ایران لقب گرفت.

اسطوره مصدق حتی در زمان حیاتش نیز گروه کثیری از فعالان سیاسی- خصوصا دانشجویان- را تحت تاثیر خود قرار می داد و علی شریعتی نیز یکی از آنان بود. آنجا که می گوید : "من پرورده آزادی ام، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پرصبر و پیشوایم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید" و یا آنجا که در تنهایی اش می سراید:

"اگر این پیر وطن پرست ،28 مرداد را از پیش می دید و خاموشی می گزید و لب بسته به گوشه احمد آبادش می رفت و می نشست و تنها می زیست و می مرد و این نسل او را نمی شناخت و به سخنانش و به غمهایش و اندیشه ها و عاطفه هایش دل نمی بست خدمتی بهتر نکرده بود؟!... و ایران به چه کارش می آید اشکهای مصدق و دفترهای من؟" کاملا میزان تاثیر مصدق بر او را نمایان می کند.

در میان اسناد بجا مانده از دوران دانشجویی شریعتی در فرانسه نامه ای است که او از زبان کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا - به تاریخ 5 ژانویه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است:

"ای سردار پیر ما ، سر از زانوی اندیشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه هایی مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می برند. ای دهقان سالخورده تاریخ ما....کاش میتوانستی دیوارهای قلعه ای را که در آن به زنجیرت کشیده اند، بشکافی و بیرون آیی تا بچشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه ها افشانده ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی اندیشد و جز به راه تو گام نمی گذارد ... ما به تو اعلام می کنیم بنایی را که پی ریختی می سازیم،جهادی را که آغاز کردی به پایان می بریم و دیواره های استبدادی را که شکافتی فرو میریزیم."

شیفتگی شریعتی به مصدق نه در اسطوره سازی، بلکه در الگوبرداری از راه مصدق تجلی یافت و او برخلاف بسیاری از دوستان همرزمش، باپایان یافتن تحصیل در اروپا به ایران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نیمه تمام او را پایان دهد.

شریعتی در جایی به نقل از افلاطون انسان را حیوان سیاسی نام می نهد و البته سیاست را توجه به وضعیت "ما" و مهمترین شاخصه روشنفکر می نامد. شخصیت سیاسی شریعتی از آنجهت که هیچگاه به پیگیری شیوه های خشونت آمیز گرایش نیافت و در اوج جنبش چریکی و با وجود زمینه های فراوان، به آنها نپیوست و حتی متهم به سازشکاری شد، امروز جذابتر شده است. او با اینکه اندیشه ای رادیکال داشت در روش به رفورمیسم مصدق پایبند ماند و به پروژه آگاهی بخشی روی آورد.

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار ماند.
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

شبِ کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می شود. شب کویر به وَصف نمی آید. آرامشِ شب که بی درنگ با غروب فرا می رسد _ آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می آید و پریشان و ناپایدار _ روز زشت و بی رحم و گذران وخفه ی کیور میمیرد و نسیم سرد و دِل اَنگیز غروب، آغاز شَب را خبر می دهد.


…آسمان کویر، این نخلستانِ خاموش و پر مهتابی که هر گاه مشتِ خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را هم چون پروانه های شوق در این مزرعِ سبز آن دوست شاعرم رها می کنم. ناله های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می شنوم. ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه ی گم نام و غریبش، در کنار آن مدینه پلید و در قلب آن کویر فریاد، سر در حلقوم پاه می بُرد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گِرید!…چه فاجعه ای….

« کویر »
نوشته ی دکتر علی شریعتی

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

از دکتر علی شریعتی +

دفترهای سبز

 

در دورانی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش - از دکتر علی شریعتی +

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

منبع: دستنوشته استاد

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم،

حرف زدن قلم را می خواندم،

حرف زدن اندیشیدن را،

حرف زدن خیال را

و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

( با مخاطبهای آشنا )



وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است

************

خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

****************

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد



خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر
این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف
ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان
ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان
مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن
با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی
دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا
این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر
با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر

تقدیم به روح پاک شهید بزرگوار

دکتر علی شریعتی

شعر از : قیصر امین پور










 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 


او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار مي ماند .

 اميدوارم روزي فرا برسد كه در فقدان اين سرمايه ماندگار جهان علم و ادب و هنر و انديشه حق اش را ادا كرده باشند و باشيم .


 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

در نهان به آنهایی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند

غافلیم

شاید این است دلیل تنهایی مان

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
   

مذهب علیه مذهب

 

 

 

ممکن است یک ابهام در این تعبیر و عنوان باشد ، و این ابهام معلول این است که ما تاکنون می پنداشته ایم که مذهب همواره در مقابل کفر بوده است در طول تاریخ جنگ ما میان مذهب و بی مذهبی بوده و ( از این جهت ) تعبیر " مذهب " یک تعبیر غریب ، مبهم و شگفت آور و غیر قابل قبول بوده است درحالیکه من اخیراً متوجه شده ام و شاید از دیرباز متوجه بودم ، ولی نه باین روشنی و دقتی که الان احساس میکنم – که برخلاف این تصور در طول تاریخ همیشه مذهب با مذهب میجنگیده و نه هیچگاه به معنائیکه امروز میفهمیم مذهب با بی مذهبی .

 

وقتی صحبت از تاریخ میشود ، مقصود اصطلاح رایج ، تاریخ پیدایش تمدن و خط نیست ، مقصودم از آغاز زندگی اجتماعی نوع کنونی انسان ، بر روی زمین است . بنابراین شروع خط شش هزار سال سابقه دارد ، درصورتیکه از تاریخی که من صحبت میکنم بیش از بیست هزار سال یا چهل هزار سال و بنابه بعضی نظرها پنجاه هزار سال سابقه دارد . از طرق گوناگون : باستانشناسی ، تاریخ ، زمین شناسی و بررسی افسانه ها ، اساطیر و مجموعه این وسائل ، شناخت بیش و کم مجملی از انسان اولیه و سیر تحولات اجتماعی و سبک زندگی و سبک اعتقادی او تاکنون داریم . در تمام این دوره ها که بخش اولش از اساطیر و قصه ها حکایت میکند و بمیزانی که به زمان اخیر میرسد و روشنتر و مستندتر میشود و تاریخ بسخن میآید ، همواره در تمام صحنه ها ، مذهب علیه مذهب قد علم کرده و همواره بدون استثناء مذهب بوده است که علیه مذهب مقاومت کرده است . چرا ؟ بخاطر اینکه تاریخ سابقه ندارد که جامعه ای و دوره ای خالی از مذهب باشد یعنی جامعه بی مذهب در تاریخ سابقه ندارد . انسان بی مذهب در هیچ نژاد و در هیچ دوره در هیچ مرحله از تحول اجتماعی ، در هیچ نقطه ای از زمین وجود نداشته است .

 

در اواخر ، یعنی از قرونی که تمدن و تفکر و تعقل و فلسفه رشد کرده ، گاه به افرادی برمیخوریم که معاد یا خدا را قبول نداشته اند . اما این افراد هرگز در طول تاریخ بشکل یک طبقه ، یک گروه و یک جامعه نبوده اند که بقول آلکسیس کارل گذشته تاریخ همواره دارای جامعه هائی بوده است که این جامعه ها بطور کلی یک سازمان مذهبی بوده اند . محور و قلب و ملاک هر جامعه ، معبود ، ایمان مذهبی ، پیغمبر یا کتاب مذهبی و حتی شکل مادی هر شهر ، نشان دهنده وضع روحی آن جامعه بوده است .

 

در طول قون وسطی و نیز پیش از مسیح ، در غرب و شرق ، همه شهرها عبارت بودند از مجموعه ای از خانه ها یا مجموعه ای از ساختمانها که این ساختمانها گاه قبیله ای بوده ، ولی در هر محله ای یک قبیله برحسب اشرافیت و برحسب وضعیت اجتماعی ، در یک نقطه بالا و بزرگتر و مهمتر و نزدیکتر بقلب شهر ، یا بشکل غیر طبقاتی زندگی میکرده اند . در هر حال آنچه که در میان همه شهرهای بزرگ در تمام تمدنهای شرقی و غربی مشترک است ، این است که این شهرها همه " سمبلیک " بوده اند . شهر " سمبلیک " یعنی شهریکه بشکل یک علامت مشخص ، خود را نشان میدهد . این سمبل که نشان دهنده شخصیت این شهر بزرگ است ، معبد بوده است که مسلماً امروز این شکل در حال ازبین رفتن است . مثلاً تهران یک شهر سمبلیک نیست یعنی مجموعه وضع ساختمانی این شهر را اگر نگاه گنیم می بینیم که در پیرامون یک قطب ، یک ساختمان ، یک بنای مذهبی یا غیرمذهبی جمع نشده ، باین معنی که ساختمانها قلب و محور ندارند ولی از یک عکس هوائی از شهر مشهد کاملاً مشخص است که این شهر سمبلیک است . یعنی شهریکه مجموعه ساختمانها ، گوئی نزدیک یک شمع ، یک محور که قلب شهر و معرف شهر میباشد ، جمع شده اند .

 

این شهرها چرا سمبلیک بوده ؟ بخاطر اینکه اصولاً هر بنائی ، چه بنای یک تمدن یا یک ملت باشد و چه بنای یک شهر ، اصولاً بدون یک توجیه مذهبی وجود نداشته . تمام این کتابهائیکه حتی در فارسی خودمان میتوانیم نگاه کنیم کتابهائیکه درباره شهرها نوشته شده مثل " تاریخ قم " تاریخ بلخ " فضائل بلخ " تاریخ بخارا " تاریخ نیشابور " و مانند این کتابها که در شرح یک شهر نوشته شده همه این کتابها با یک روایت دینی شروع میشود یعنی بخودشان نمی توانستند بقبولانند که چنین شهر بزرگی بخاطر یک عامل غیر از عامل دینی یا بعلتی غیر از علت مذهبی ، بنا شده و پدید آمده . همواره یا یک پیغمبری در آنجا مدفون بوده و یا یک معجزه مذهبی در آنجا شده که شهر بر آن اساس ساخته شده یا باین خاطر که بعدها میبایست مقدسی ، یک شخصیت مذهبی در اینجا دفن بشود . بجز حال ، همه جا توجیه ، توجیه دینی است . نشان میدهد که اصولاً همه جامعه های قدیم ، چه بشکل طبقاتی چه غیر طبقاتی ، چه قبیله ای ، چه غیر قبیله ای ، چه بصورت امپراطوری بزرگ مثل رم ، چه بصورت مدینه های مستقل مثل یونان و چه بصورت قبائل مثل عرب ، چه متمدن و پیشرفته و چه عقب مانده و منحط ، در همه نژادها تجمع انسانی دارای یک روح واحدی است بنام " روح مذهبی " . و انسان قدیم در هر دوره و هر فکری ، انسان مذهبی است . بنابراین کلمه " بی مذهبی " چنانچه امروز از این کلمه " کفر " را می فهمیم ، بمعنای عدم اعتقاد بماورالطبیعه و معاد ، غیب ، خدا و تقدس و وجود یک یا چند الله در عالم نبوده است برای اینکه همه انسانها در این اصول مشترک بوده اند .

 

این مسئله " کفر " که ما امروز بمعنای عدم مذهب یا بی مذهبی یا ضد مذهبی معنی میکنیم ، یک معنی بسیار جدید است . یعنی مربوط به دو سه قرن اخیر است یعنی مربوط به بعد از قرون وسطی است . یک معنی است که بصورت کالای فکری غربی ، به شرق وارد شده است که " کفر " بمعنی عدم اعتقاد انسان بخدا ، بماورالطبیعه و دنیای دیگر است . در اسلام و تمدن قدیم ، در همه تاریخها و همه مذهبها وقتی صحبت از کفر میشود بمعنای بی مذهبی نیست . چرا ؟ که بی مذهبی وجود نداشته است بنابراین کفر خود یک مذهب بوده است ، مانند یک مذهب که بمذهب دیگر کفر اطلاق میکند . چنانچه آن مذهب کفر هم بمذهب دیگر کفر اطلاق میکرده . بنابراین کفر بمعنای مذهب دیگر است نه بمعنای بی مذهبی . پس هرجا در طول تاریخ چه تاریخ مذاهب ابراهیمی باشد ، چه مذهب غربی یا شرقی ، بهر شکلش که باشد – هرجا که پیغمبری یا یک انقلاب مذهبی بنام دین ظاهر شده ، اولاً علیرغم و علیه مذهب موجود و عصر خودش ظهور کرده و ثانیاً ، اولین گروه یا نیروئیکه علیه این مذهب قد علم کرده و بپا ایستاده و مقاومت ایجاد کرده ، مذهب بوده است .

 

بنابراین در اینجا به یک مسئله بی نهایت مهم برمیخوریم که اساسی ترین مشکلات قضاوت امروز دنیای روشنفکران را حل میکند و همچنین بزرگترین قضاوتی را که همه روشنفکران جهان نسبت به مذهب کرده اند ، مورد تجزیه و تحلیل علمی و تاریخی قرار میگیرد . این قضاوت که مذهب با تمدن ، با پیشرفت ، با مردم و با آزادی مخالف است یا بی اعتناء قضاوتی است که براساس واقعیت های عینی دقیق علمی و تجربیات مکرر تاریخی بوجود آمده ، یک دشنام نیست ، یک حرف موهوم نیست که آرزوی کینه و عداوت و سوء ظن و غرض باشد ، بلکه یک آزمایش و یک برداشت دقیق علمی مبتنی بر واقعیت های موجود در تاریخ و جامعه بشری و زندگی انسان است .

 

اما چرا درعین حال این قضاوت از نظر من درست نیست ؟ بخاطر اینکه حتی ما که پیرو مذهب هستیم ، یعنی تیپهای مذهبی نمیدانیم که در طول تاریخ ، در شکلهای مختلف ولی در حقیقت واحد ، دو تا مذهب بوده که با هم در جدال و جنگ و کشمکش بوده اند دو مذهب نه تنها با هم اختلاف دارند بلکه با هم میجنگند – چنانکه گفتم ، اصولاٌ جنگ فکری و مذهبی در گذشته جنگ میان این دو مذهب بوده ، اما بعلت خاص همچنانکه ما الان در ذهنمان نیست و اول یک قضاوت کلی راجع به مذهب داریم بطور اعم آنرا ثابتش میکنیم و بعد به مذهب خودمان میرسیم و بطور اخص آنرا ثابت میکنیم ، و این متد غلطی است – همانطور هم ضد مذهبی های دو سه قرن اخیر ، خصوصاً قرن ۱۹ که اوج مخالفت با مذهب در اروپا است ، دچار این اشتباه شده اند ، که نتوانسته اند این دو مذهب را از هم تفکیک کنند . درحالیکه این دو مذهب نه تنها با هم هیچ شباهتی ندارند ، بلکه با هم متخاصم و متناقضند و اصولاً همواره بدون هیچ وقفه ای در طول تاریخ با هم میجنگیده اند و میجنگند و خواهند جنگید . ولی قضاوت آنها مربوط به یک صف از این دو مذهب بوده که درست و مجرب و مبتنی بر واقعیت های تاریخی میباشد . اما از صف مقابل این مذهب که آنهم مذهب بوده مطلع نبوده اند . چنانکه ما که مذهبی هستیم مطلع نیستیم . و خود بخود این قضاوت درست را که فقط قابل انطباق به نیمی از واقعیت است بهمه واقعیت یعنی حتی با نیمه متناقض دیگر ، یعنی صف متناقض این مذهب هم تعمیم داده اند و اشتباه اینجا است .

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! 

فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! 

« دکتر علی شریعتی »


 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 


اُنس و اُلفت و دیدارهای من با همشهری مشهور و فقیدم ، مرحوم دکترعلی شریعتی ، چندان نبود. ﺁن قدیم‌ها که من جوان و در مشهد ساکن بودم ، ﺁن مر‌حوم هنوز نوجوان ده ، دوازده ساله‌ای بود که همراه پدرش استاد محمد تقی شریعتی و در کنار ایشان به جلسات انجمن״ نشر حقایق اسلامی״ ( یا چنین عنوانی ، درست عین عنوان را به خاطر ندارم ) میﺁمد و کنار صندلی پدر می‌ایستاد و در همان سال‌ها من پس از اتمام دوره‌ی شش ساله‌ی هنرستان ، نزد پدر مرحوم دکتر- یعنی استاد محمد تقی شریعتی – نهج‌البلاغه می‌خواندم . بعدها هم که من به تهران ﺁمدم و مرحوم دکتر، دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد را تمام کرده ، گویا از سفر فرنگ هم برگشته بود.( من هم در طی این مدت گرفتار کار و زندگی و زن و بچه و شعر و تدریس در دبستان و بعد دبیرستان و از اینجا به ﺁنجا پرت شدن و زندان و کار در مطبوعات و انتشار چند کتاب ارغنون ، زمستان ، ﺁخر شاهنامه و ... بودم )

دیدارهای من با او و یک دوست مشترک چندانی نبود که یاد و خاطره‌ی قابل ذکری جز چند تایی از احوال و روحیات ״خاص״ نه ״عام״ او که از ﺁن‌ها در می گذرم ، در من باقی باشد. ولی گذشته از این‌ها می دانستم که او، چه هنگامی که در دانشکده ادبیات مشهد درس می خواند و چه بعد‌ها به بسیاری از سروده‌های من علاقه داشته ، ﺁن‌ها را اینجا و ﺁنجا نقل و روایت می کرده است. مخصوصن از قدیم ترین شعر‌هایم به اسلوب نو ( مثلن زمستان و چاووشی و غیره ، که یکی از اساتید فاضل و شاعر، بل افضل و اشعر فعلی در دانشگاه تهران که بسیار مشهور هم هست ... چرا نامش را نگویم ، دوست فاضل شاعر شفیعی کدکنی که گویا از همدوره‌های مرحوم دکتر شریعتی در دانشکده ادبیات مشهد و با او دوست و دمخور بود که دیر زیاد می گفت : وقتی زمستان و چاووشی و ﺁواز کرک در تهران منتشر شده ، به مشهد هم رسیده بود مرحوم دکتر شریعتی اول بار در محیط محافظه کار دانشکده ادبیات مشهد مثلن چاووشی را به درستی و خوبی و رسایی تمام از بر برای ما روایت کرد مکررن و چند جا و چند بار توضیح و توجیه می کرد چند و چون اسلوب و معنی و لفظ و غیره را ) و بعد‌ها مرحوم دکتر، بحث در شعر نو اصیل را در محیط دانشگاهی به اتفاق همان دوست مشترکمان ، رواج و رسمیت دادند و حتا بحث در جهات مختلف ، اسالیب نو، خاصه نیمایی را موضوع بعضی رسالات تحصیلی دانشجویان و موضوع سخنرانی ها کرده بودند که خبرش و گاه نسخه هایی از بعضی از ﺁن رسالات و سخنرانی‌ها و بحث و نقد‌ها را برای من به تهران هم می‌فرستاد. این را هم بگویم که یکی از استادان مرحوم دکتر شریعتی - یعنی مرحوم استاد سید احمد خراسانی – استاد منطق و عربی و دستور زبان دکتر که اعجوبه ای رند بود و بر روحیه‌ی ﺁزاد اندیشی و منطق روحی و معنوی دکتر تاثیر بسیار گذاشته بود و بین استاد و شاگرد ، نهایت وفاق و همدلی و دوست داری برقرار بود و مرحوم استاد خراسانی که در تهران ، من و ﺁن دوست مشترک ، مکرر در مکرر چه در خانه‌ی ﺁن دوست و چه در خانه‌ی من می دیدیم ، یکی از موضوعات سخن ما ذکر خیر مرحوم دکتر شریعتی و احوال و روحیات خاص وعام او بود و باری از این‌ها و بعضی دیدارهای گذشته.

 

 

مرحوم دکتر شریعتی در بعضی از کتاب هایش ، منجمله نامه‌ها و کویر و غیره ، چند جا به شعری یا کلامی از من اشاره یا استناد گونه کرده است ، یا نامی برده که من خود ندیده بودم ولی وقتی در دانشگاه تربیت معلم درسی داشتم در خصوص شعر و نثر بعد از مشروطیت ، یک دختر خانم از معتقدان مرحوم دکتر شریعتی ، گفت چرا از نثر و کارهای دکتر شریعتی درس نمی دهید و بحثی نمی کنید؟ که گفتم هنوز نوبت به ایشان نرسیده ، ما تازه به ﺁل‌احمد و خانم سیمین دانشور و هم نسلان ایشان رسیده‌ایم. بعد عده‌ای از دانشجویان با ﺁن خانم همصدا شده ، خواهان ﺁن بودند که من درباره‌ی کتاب‌های مرحوم دکتر شریعتی ، درس و بحثی داشته باشم که من جواب دادم : این کار گذشته از نوبت ، یک اشکال عمده‌ی دیگر هم دارد و ﺁن این است که ﺁدم درباره‌ی موضوع و مطلبی می تواند درس بدهد که خود قبلن ﺁن را خوانده و ﺁموخته باشد و من از ﺁثار دکتر شریعتی جز یک کتاب که در نقد ادبی ، از عربی و فرانسه ترجمه کرده است ، دیگر چیزی نخوانده ام ! ( ﺁن وقت‌ها ) که البته دانشجویان تعجب کردند، چون دکتر در ﺁن زمان بسیار مشهور بود و مخصوصن میان جوانان دانشجو و غیردانشجو، از بازاری و معلم و دبیر گرفته تا دانش‌ﺁموز و غیره و غیره ، شهرت و محبوبیت کم نظیر و معتقدان پروپا قرص بسیارداشت. تعجب ایشان بجا بود ولی من هم حق داشتم ، خب نخوانده بودم که درسش بدهم . باری بعد ازﺁن روز، ﺁن دخترخانم دانشجو، کتاب مشهور״ کویر״ او را خرید و به من ارمغان داد و گفت در این کتاب و چند کتاب دیگر، مرحوم دکتر از شما هم یاد کرده و نام برده ، که من کویر را تصفح و تورقی کردم در همان سر کلاس و بعد در خانه خواندمش و ﺁن را انشاییاتی با شور و احساس و نزدیک به بعضی شطح‌های عرفانی قدیم و نوشته‌ای احساساتی ، انشایی ، رجایی ، امری ، خطابی و گاه مناجات گونه و شعرهای منثور و حدیث نفس‌هایی موثر و گیرا و در واقع شطح مانندهایی ، منتها با کلامی امروزین یافتم .  
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 


انتظار یکی از زیباترین و عمیق ترین جلوه های روح فراری و بی آرام انسان است.

آدمیزاده هر چه انسان تر ، چشم به راه تر میشود.این یک حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد.

در انتظار چه ؟ که؟

هر چه ،هر که، در انتظار "گودو". گودو کیست؟ چیست؟ بکیت میگوید:<اگر میدانستم میگفتم>.

به هر حال یک منتظر در ادیان این موعود منتظر ، روشن و مشخص است.

یک منجی غیبی است و رسالتش نیز معلوم و مشخص. آنکه باید بیاید یک «ابر مرد» است .

در تشیع موعود منتظر مهدی است و آخرین امام از سلسله امامان اثنی عشر، فرزند امام حسن عسگری و رسالتش هم معلوم است.

رسالتی را که پیامبر آغاز کرد و پس از مرگش نگذاشتند علی و فرزندانشان ادامه دهند و حکومت و امامت مردم را غصب کردند.

او خواهد گرفت و ادامه خواهد داد.

بنابر این مهدی یک امام است ، برای استقرار عدل و احیای حقیقت می آید.

این یک رسالت اجتماعی ، سیاسی و اعتقادی و بشری است و او خود یک بشر است اما روح منتظر انسان که همواره بی قرار غیب و فراری به ماوراء است نمی تواند تصویر بشری و رسالت این جهانی مهدی موعود را نگاه دارد.

پس او را و کارش را در هاله ای از ماوراء واقعیت غرقه می سازد. ‌

«دکتر علی شریعتی»

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 


در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

 و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

                                     «دکتر علی شریعتی»

                        " مجموعه اشعار دکتر شریعتی ص  ۱۶2 "
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 


سرمایه داری « پول » را جانشین « خدا »

و « تولید » را جانشین « توحید »

و « اقتصاد » را جانشین « عشق »

و « قدرت » را به جای « حقیقت »

و « لذت » را به جای « کمال » ،

« سلطه بر طبیعت » را به جای « تسلط بر خویش »؛

« قانون جنگلی » که وارث هزاران سال فرهنگ و قانون و حقوق می شود

و رابطه ها ،رابطه گرگان و سگانی که بر مرداری هجوم برده اند و این بر آن مخلب میکشد و این بر آن منقار؛

زندگی کردن برای مصرف،قربانی کردن « آسایش » برای ساختن و خریدن « وسایل آسایش » و در نهایت انسان پرستنده می ماند؛

اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، ارزش، زیبایی ها، مطلق، خیر، بینایی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز:

        « سرمایه »  و « سکس »

آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف:

مسخ فطرت، بندگی و جنون در پست ترین و ننگین ترین شکلش.

                                                «دکتر علی شریعتی»

                                               ( انسان بی خود ص ۳۵۴ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

در قبايل عرب همواره جنگ بود،اما مكه ((زمين حرام)) بود و چهار ماه رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم،((زمان حرام))، يعني كه درآن جنگ حرام است.دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتا تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه:((در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت))، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي برمي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه:((جنگ پايان نيافته است)).
آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.
اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.
بگذار اين سال هاي حرام بگذرد!
حسين وارث آدم صفحه ي 50

*-*آنان كه رفتند كاري حسيني كردند و آنان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند*-*
حسين وارث آدم ص 194
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 


خدا ، انسان و عشق ...

این است « امانتی » که بر دوش آدم سنگینی می کند

و این است آن « پیمانی » که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم

و « خلافت » او را در کویر زمین تعهد کردیم و ما برای همین هبوط کردیم

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم .

انسان بیش از زندگی است ،

آنجا که هستی پایان می یابد ، او ادامه می یابد .

معلم شهید دکتر علی شریعتی

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

اما اين آزادي كم كم ضعف هاي خود را نشان داد.پيشرفت...آري اما به كدام سو؟ثروت...آري اما به سود كدام طبقه؟علم...آري اما در خدمت چي؟تكنولوژي...آري اما در دست كي؟
آزادي!مي بيني كه در آن همه به تساوي حق تاختن دارند و مسابقه اي آزاد و بي ظلم و تقلب و تبعيض در جريان است اما طبيعي است آن ها كه سواره اند پيش مي افتند و هركه اسبش گران قيمت تر است برنده ي واقعي است.هركس حق دارد هر كاري بكند اما عملا تنها كساني از اين حق عام بهره مي گيرند كه توانايي و تمكن كار را بيشتر دارند
در اين خيابان آزاديد هر موسسه اي باز كنيد:كتابخانه؛مدرسه؛معبد؛قمارخانه؛فروشگاه؛ روسپي خانه؛ كاباره...اما از هم اكنون قابل پيش بيني است كه زمين ها و ساختمان ها را پولدارها خواهند خريد آن ها شك نيست كه مدرسه و مسجد باز نخواهند كرد.
منبع:با مخاطب هاي آشنا صفحه ي صد ويازده
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
  وقتی یک بحران روحی یا فکری در جامعه ای پیدا می شود باید به عامل اقتصادیش پرداخت.یعنی باید دید که این بحران معلول چه عوامل اقتصادی می باشد.عکس این را هم باید بررسی کرد.یعنی وقتی یک تغییر و تحول اقتصادی را در جامعه ای مورد بررسی قرار می دهیم باید به آثار روانی که این تغییر اقتصادی  بدنبال خواهد داشت بپردازیم.

بحران فکری و روحی و بدبینی های شدیدی که در قرون ۷ و ۸ و ۹ در ادبیات و شعر ایران می بینیم و آنهمه تلخ بینی و تلخ اندیشی و دردهای شدید معنوی و روحی ناشی از چیست؟می بینیم برای اولین بار مغول اسکناس (چاو) منتشر کرد.ورود اسکناس در یک کشور بدون داشتن فرهنگ و زمینه ی پولی (که اقتصادش بازاری و مبادله کالاست) بی شک ناگهان یک ضربه به تمام تبادلات اقتصادی می زند و بقدری بحران آمیز است و اثرش بقدری روی اقتصاد و روابط اجتماعی و بازار شدید است که نمی توان اثرات فکری و روحی آن را روی افراد نادیده گرفت.

و اینست که کالای مصرفی من گرانتر بدستم می رسد.بنابراین با آنکه ظاهرا گروه های فعال و تازه و کارهای نو بوجود آمده می بینیم که هیچ اثری در بالا بردن درآمد ملی جز بالا بردن قیمت ها ندارد.

تاریخ تمدن جلد ۲ صفحه ۶۶

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل...

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

ممکن است بگویند که من املم ، کهنه پرستم ، مرتجعم...اما هرچه می خواهند بگویند ، من که هم کهنه ترین کهنه ها را و هم نوترین نوها را می شناسم و خود در هر دو دنیای دور از هم و متناقض با هم بسیار آموخته ام و اندوخته ام ،  می دانم که شلاق و کشیده و مشت چه نقش سازنده و نیرومندی را در تعلیم و بخصوص تربیت بازی می کند و حیف که دست های معلم را بسته اند و مسوولیت خطیر و پیچیده و دشوار تعلیم و بخصوص تربیت را تنها بر دوش های ناتوان و لرزان کلمات نهاده اند ، آن هم نه کلمات زنده : کلماتی که از سر زبان برمیخیزند بلکه کلمات مرده : کلماتی که از نوک قلم بیرون می ریزند.

آنها که در ارزش شیوه تعلیم و تربیت من تردید دارند و زبان تازیانه را و اثر کشیده را در پرورش یک روح منکرند ، کسانی اند که نه هرگز قدرت و شایستگی شلاق کشیدن بر شاگردی را داشته اند و نه هرگز ارزش و شانس شلاق خوردن از معلمی را. نه معلم خوبی بوده اند و نه شاگرد خوبی.

کسانی اند که خلوص دوستی پس از یک دشمنی ، شور آشتی پس از یک قهر ، استواری پیوستی را پس از یک گسستن ، صمیمیت یک نزدیکی پس از یک دوری ، استحکام یک بستن پس از یک بریدن ، تجدید آشنایی پس یک بیگانگی ، عشق پس از یک کینه ، نشئه امید پس از یک ناامیدی ، شوق بازیافتن پس از یک گم کردن ، زیبایی رام کننده و افسونگر لبخندی پس از یک گریه ، لذت تصنیف پس از نصیحت و بالاخره اعجاز شگفت آور نوازش پس از یک تنبیه را نمی شناسند ، احساس نکرده اند ، این ها هیچ چیز را نمی شناسند ، هیچ چیز را احساس نمی کنند.

گفت و گوهای تنهایی ، جلد دوم ، صفحه 851

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

پس از قرن چهارم میلادی و از زمانی که امپراطوران روم به مسیحیت گرویدند و عقاید کلیسا را به عنوان آرا و عقاید رسمی ترویج کردند، بنای مخالفت را با حوزه‌های فکری و علمی آزاد گذاشتند تا این که سرانجام ژولتی نین، امپراتور روم شرقی در سال ۵۲۹ میلاد مسیح (قرن ششم میلادی)‌ دستور تعطیلی دانشگاه‌ها و بستن مدارس و مراکز علمی را صادر کرد و دانشمندان از بیم جان متواری شدند و چراغ علم و فلسفه در قلمرو امپراتوری روم خاموش شد.
دکتر علی شریعتی

درست در همین زمان بود، قرن ششم میلادی و مقارن با خاموشی چراغ علم و دانش در روم، بزرگ‌ترین حادثه تاریخ به وقوع پیوست و شبه‌جزیره عربستان شاهد بعثت بهترین مخلوق خداوند، محمد امین(ص)‌ شد که در نخستین گام به فراگیری علم و دانش فراخوانده شد، «بخوان به نام پروردگارت که آفریدت» و سپس پیروان خود را به آموختن علم و دانش از آغاز تا پایان زندگی با روایت «اطلب العلم من المهد الی اللحد» فراخواند.

آری چنین است که دکتر شریعتی در بیان شخصیت ارزنده پیامبر خاتم چنین می‌نگارد: … به راستی می‌توان گفت که محمد را این چنین «باید از نو دید»، «از نو شناخت»، او را با نگاهی که اشیا و اشخاص را می‌نگریم نباید نگریست، باید از روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ، نگاهی تازه ساخت و بر سیمای محمد(ص)‌ افکند. او را باید در صف شخصیت‌های عظیم تاریخ، قیصران و حکیمان و انبیا دید، در جمع پیامبران بزرگ رق نشاند و تماشایش کرد.
در این هنگام است که تصویر او در چشم ما چنان شگفت و توصیف‌ناپذیر می‌نماید که گویی هرگز او را ندیده‌ایم و هرگز چنین تصویری را از مردی در جهان نمی‌شناخته‌ایم. برای شناخت دقیق و تصویر کلی و تمام هر مذهبی، شناختن خدای آن، کتاب آن و پیغمبر آن ضروری است و این روش ساده‌ترین، ممکن‌ترین و در عین حال علمی‌ترین و مطمئن‌ترین روش شناخت یک مذهب است.

محمد ترکیبی از موسی و عیسی است، گاه او را در صحنه‌های مرگبار جنگ می‌بینیم که از شمشیرش خون می‌چکد و پیشاپیش یارانش که برای کشتن یا کشته شدن بی‌قراری می‌کنند، می‌تازد و گاه وی را می‌بینیم که وقتی هر روز در رهگذرش مرد یهودی از بام خانه‌اش خاکستر بر سرش می‌ریزد و او نرم‌تر از مسیح، همچون بایزید، روی درهم نمی‌کشد و یک روز که از کنار خانه وی می‌گذرد و از خاکستر مرد خبری نمی‌شود، می‌پرسد رفیق ما امروز سراغ ما نیامد؟ و چون می‌شنود که بیمار شده است به عیادتش می‌رود.

در اوج قدرت در آن لحظه که سپاهیانش مکه را، شهری که ۲۰‌سال او و یارانش را شکنجه داده و آواره کرده است، اشغال کرده‌اند، بر مسند قدرت اما در سیمای مهربان مسیح، کنار کعبه می‌ایستد و در حالی که ۱۰ هزار شمشیر تشنه انتقام از قریش، در اطرافش برق می‌زنند و… می‌پرسد؛ «ای قریش فکر می‌کنید با شما چه خواهم کرد؟»، قریش که سیمای مسیح را در این موسایی که اکنون سرنوشتشان را در دم شمشیر خویش دارد، خوب می‌شناسند و به چشم می‌بینند، پاسخ می‌دهند که «تو برادری بزرگوار و برادرزاده‌ای بزرگواری» و آن گاه با آهنگی که از گذشت و مهربانی گرم شده است، می‌گوید: «بروید، همگی آزادید.»

آری، پس از آن که به بعثت برانگیخته شد، اولین کسی که به وی ایمان آورد حضرت علی‌(ع)‌ بود، علی بود که با وی هم‌پیمان شد و از آن پس همه لحظات عمر را در این پیمان و پیوند نهاد و در پرستش خداوند و وفای محمد و دوستی خلق و پارسایی روح، آیتی شگفت شد و با صدها رشته پنهان و پیدا با روح و اندیشه و قلب محمد پیوند یافت.

پیغمبر که تاریخ آن همه از اراده و تصمیم و قدرتش سخن می‌گوید و خسروان و قیصران و قدرتمندان حاکم بر جهان آن همه از شمشیرش می‌هراسند و دشمن از شدت غضبش می‌لرزد، در عین حال مردی است سخت عاطفی، با دلی که از کمترین موج محبتی می‌تپد و روحی که از نوازش نرم دست صداقتی، صمیمیتی و لطفی به هیجان می‌آید، در خانه و خانواده نیز چنین است. در بیرون، مرد رزم و سیاست و فرماندهی و قدرت و ابهت است و در خانه پدری مهربان، شوهری نرم‌ خوی و ساده و صمیمی،… وی هرگز نمی‌کوشید تا خود را مرموز و غیرعادی و موجودی عجیب و غریب در چشم‌ها بنمایاند، بلکه بعکس حتی به مادی بودن تظاهر می‌کرد، نه‌تنها از زبان قرآن می‌گوید که «من بشری هستم بمانند شما و فقط به من وحی می‌شود، …/ کهف ۱۱۰».

که همواره اعتراف می‌کند جز آنچه به من گفته می‌شود، از چیزی خبر ندارم و در رفتار و زندگی و گفتگویش همه جا می‌کوشید تا در چشم‌ها شگفت‌آور و فوق‌‌العاده جلوه نکند و سعی می‌کرد تا ابهت و جلالی را که در دل‌ها دارد، بشکند. می‌گویند روزی پیرزنی نزد وی می‌آید تا از او چیزی بپرسد.

آن همه خبرها و عظمت‌ها که از او شنیده بود چنان در او اثر می‌کند که تا خود را در حضور وی می‌یابد، می‌لرزد و زبانش می‌گیرد، پیغمبر احساس می‌کند شخصیت و شکوه او وی را گرفته است، ساده و متواضع پیش می‌آید، به مهر دست بر شانه‌هایش می‌گذارد و با لحنی که از خضوع، نرم و صمیمی شده‌ است، می‌گوید؟ مادر چه خبر است؟

من پسر آن زن قریشی‌ام که گوسفند می‌دوشید. بعد احساس و عمق عاطفه و اندازه رقت قلب محمد نیز شگفت‌انگیز است.

وجود علی ‌(ع)‌ و فاطمه (س)‌ که همچون دو بال برای پیغمبر بودند و فرزندان آنها، تحمل زندگی پر تلاطم و پر مشقت را برای پیغمبر (ص)‌ آسان‌تر کرده بود، چنانچه دکتر شریعتی در ادامه می‌گوید: «اما اینها همه آرامش پیش از توفان بود و توفان در رسید سیاه، هولناک و بر باددهنده آشیانه و ویران‌کننده خانه او.» (آری پس از ۲۳ سال رسالت پیامبری و هدایت مردم)‌ پیغمبر در بستر افتاد و دیگر نتوانست برخیزد و به این گونه است که محمد و رسالت چند بعدی و دو جهتش شایستگی آن را دارند که آرزوی بزرگ انسان امروز را تحقق بخشد.

دکتر شریعتی در کتاب‌های «فاطمه، فاطمه است» و «سیمای محمد(ص)‌» به تفضیل به بیان ابعاد شخصیتی حضرت نبیاکرم(ص)‌ می‌پردازد و آن را شرح می‌دهد که قطره‌ای از آن دریا در این مقال مرقوم گردی

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

متن پيام مقام معظّم رهبري به اين شرح است:

بسم الله الرحمن الرحيم
ملت عظيم الشأن و شگفتي آفرين ايران
خسته مباد گامهاي استوارتان، سربلند باد پرچم همت و آزادگي تان، درود خدا بر عزم راسخ و بصيرت بي همتايتان كه هميشه در لحظه‌ي نياز،‌ صحنه رويارويي با بد دلان و بدخواهان را عرصه‌ي پيروزي حق ميسازد و نمايشگاهي از عزت و عظمت مي آرايد.
و سپاسي از ژرفاي دل و جان،‌ آفريننده‌ي هستي را كه دست قدرت خود را در عزم و ايمان و بصيرت شما نمايان ساخت و در سي و يكمين سالروز تولد جمهوري اسلامي، نيرومندي و سرزندگي اين نظام را كه بر ايمان و اعتماد به نفس ملتي كهن تكيه زده است، بيش از هميشه به رُخ دشمنان كشيد.
آيا سي و يك سال آزمون و خطاي چند دولت متكبّر و زورگو كافي نيست كه آنان را از خواب غفلت بيدار كند و بيهودگي تلاش براي سيطره بر ايران اسلامي را به آنان تفهيم نمايد؟
آيا حضور دهها ميليون انسان بصير و پُر انگيزه در جشن سي و يك سالگي انقلاب كافي نيست كه معاندان و فريب خوردگان داخلي را كه گاه رياكارانه دَم از "مردم" ميزنند، به خود آورد و راه و خواست مردم را كه همان صراط مستقيم اسلام ناب محمدي صلّي الله عليه و آله و راه امام بزرگوار است، به آنان نشان دهد؟
دوستان و دشمنان ملت ايران بدانند كه اين ملت، راه خود را شناخته و تصميم خود را گرفته است و براي رسيدن به قلّه‌ي پيشرفت و سعادت با تكيه به خدا و اعتماد به قدرتي كه خداوند به او بخشيده است هر مانعي را از سر راه برخواهد داشت.كمك و توفيق الهي يار اين ملت و دعاي حضرت بقيه الله ارواحنا فداه پشتيبان آنان باد.
سيّد علي خامنه اي
22/بهمن/1388
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

دکتر علی شریعتی روشنفکر فراروایت ها است. او را می توان بصورت توأمان منتقد سرسخت مارکسیست های دوآتشه دهه چهل و روحانیون عوام زده ای دانست که در کلام امام به روحانی نمایان تعبیر شده اند. شریعتی که نمونه بارز تئوری مذهب در برابر مذهب بود، سالها مورد بی مهری مذهبی های سطحی نگر و سوسیالیست های مادی گرا قرار گرفت. او اگر محتوای مارکسیسم را مورد نقد و نفی قرار داد، محتوای تشیع را با استفاده از ادبیات انقلابی چگوارا، چون موم بر حلقوم دانشجویان دهه چهل ریخت و آنان را که در اختاپوس کمونیسم گرفتار بودند نجات داد. عده ای تلاش داشتند بی توجه به همه خدمات بی اندازه او به انقلاب و اسلام، این روشنفکر متعهد را بخاطر اندک اشتباهاتش، در برابر انقلاب و رهبر کبیر آن بگذارند. اما آنگونه که از خاطرات یاران امام برمی آید، آن کوته نگران، در رسیدن به مقصود خود ناکام ماندند چرا که روح الله الموسوی الخمینی به عنوان مرجع روشنفکر و دوراندیش فرق بین کسروی و شریعتی را می دانست و عمق سخن معلم شهادت را خدمتی صادقانه به انقلاب می شناخت. آنچه در ذیل می آید بازخوانی بخشی از این خاطرات است که در آن پرده از نگاه منصفانه و حاذقانه امام به شریعتی برداشته شده است

خاطرات دکتر صادق طباطبایی: دکتر طباطبایی در گفتگو با ایسنا در تاریخ 22 مرداد 1384 در مورد نظر امام خمینی (ره) درباره دکتر شریعتی گفت: « در این زمینه خودم با امام به دفعات صحبت کردم. ایشان در مجموع تلاش‌ها و مجاهدت‌های فرهنگی دکتر شریعتی را مثبت ارزیابی می‌کردند و می‌دیدند شریعتی توانست هم از التقاط و انحراف اسلام در جامعه روشنفکری جلوگیری کند و هم توانست جوانان و دانشجویان و دانشگاه را از خطر مارکسیسم که آن روزها رشد روزافزونی در سطح جامعه و دانشگاه داشت مصون بدارد.»
وی گفت: «در این زمینه شنیدم فردی نزد امام خمینی آمد و گفت دکتر شریعتی مفاتیح‌الجنان را به شدت مورد حمله قرار داده است. امام در پاسخ قریب به این مضمون گفته بودند: نمی‌شود کسی که نیایش‌های امام سجاد (ع) را بدان شکل و به آن زیبایی مطرح کرده است دعاهای مفاتیح را قبول نداشته باشد. اگر او ایراداتی به مفاتیح دارد، مطمئنا من و شما نیز ایراداتی را به مفاتیح داریم.
در مجموع نگرش امام (ره) به شریعتی محترمانه بود و در پاسخ به تلگراف‌های زیادی که در سوگ او از سوی انجمن‌های اسلامی به ایشان فرستاده شده بود، از وفات دکتر با کلمه " فقد " یاد کرده بودند. همچنین ایشان اقدام امام موسی صدر را در برگزاری مراسم پر شور و عظیم اربعین شریعتی در بیروت ستودند، در حالی که بعضی از متولیان و مدعیان آن روز دین با ارسال تلگرافی به معاون آقای صدر – علامه شیخ مهدی شمس‌الدین – از گناه بزرگ و نابخشودنی آقای صدر در بزرگداشت دکتر شریعتی به فغان آمده بودند و نمی دانستند ایشان چگونه در محضر خداوند جوابگوی این عمل خلاف خود خواهند بود!؟»
منبع: ایسنا


خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمود دعایی: سیدمحمود دعایی که در تاریخ 26 مرداد 1385 در مشهد مقدس در همایش «طریق جاوید» سخن می گفت در بخشی از سخنانش با اشاره به «حرکت نو شریعتی» که متناسب با شرایط زمان آغاز شده بود، گفت:‌ برای این که نظرات امام درباره شریعتی در جایی ثبت شود این موضوعات را می‌گویم. روزی خدمت امام بودم، ایشان فرمودند از تهران فردی هزینه پرداخت کرده و آمده، نظر من را نسبت به دو شخصیت عوض کند؛ کتاب حجاب مطهری را گذاشته و گفته این کتاب جنوب تهران را بی‌حجاب کرده و اسلام‌شناسی شریعتی را نشان داده و گفته این کتاب جوانان را از دین منحرف کرده است.
وی افزود: نسبت به اسلام شناسی (مشهد) دکتر شریعتی، امام خواستار قسمت‌هایی که آن فرد معتقد بود باعث انحراف جوانان است، شده بودند و پس از آن گفته بودند برخی قول‌های شاذ و نادر هست، ولی این قول‌های نادر باعث انحراف نمی‌شود.
وی افزود:این حرکت ابتدایی بود که امام در مورد شریعتی اظهار نظر کرد.
دعایی با بیان این‌که حضرت امام تمام آثار دکتر شریعتی را مطالعه کردند، گفت: ایشان در فرصت مغتنمی که در نجف بودند، ساعاتی را به مطالعات متفرقه اختصاص می‌دادند.
مدیرمسوول روزنامه اطلاعات ادامه داد: در جریان نگرانی از شخصیت شریعتی افرادی از جمله آیت‌الله مصباح یزدی که از شاگردان عالم، فهمیده و خوب امام و با یک سری تعصبات و متعهد و پایبند عمیق نسبت به مبانی بود، نامه‌ای نوشت . من حامل این نامه بودم. در آن موقع امام تعبیر ماندگاری کردند که این بزرگوار به عالم و آدم بدبین هستند، ما در شرایطی نیستیم که نسبت به دانشگاهیان و روشنفکران با بدبینی نگاه کنیم.
وی افزود: امام پاسخ آقای مصباح را در سخنرانی‌ای در نجف اشرف دادند و اعلام کردند توصیه‌ام به دوستان این است که اگر یک وقت بنا شد تحولی در کشور صورت بگیرد و نظامی تاسیس شود، ما طلبه‌ها نمی‌توانیم اداره کنیم و طبیعتا باید عناصر دانشگاهی باشند که مسوولیت ها را برعهده بگیرند، چرا این عناصر را دور و فاصله ایجاد می‌کنید.
دعایی ادامه داد: البته امام تذکراتی نیز درباره شریعتی و نظرات وی درباره علامه مجلسی و مباحثی پیرامون تشیع وی، داشتند، ولی بر نوعی وحدت بخشی نیز تاکید داشتند.
وی بارزترین عکس‌العمل حضرت امام را در قبال رحلت شریعتی خواند و گفت: رژیم شاه می‌خواست با استقبال از پیکر شریعتی از ایشان سوءاستفاده کند، اما دوستان انجمن اسلامی دانشجویان در اروپا تصمیم گرفتند پیکر ایشان را در دمشق به امانت بگذارند.
دعایی با اشاره به سفرش به سوریه برای شرکت در مراسم خاکسپاری دکتر شریعتی گفت: قبل از سفر از امام اجازه گرفتم و گفتم اگر اجازه ندهید نمی‌روم، ایشان گفتند شخصا بروید و از طرف من و یا گروه خاصی نباشد.
دعایی تاثر حضرت امام در قبال شنیدن خبر درگذشت شریعتی را این گونه بازگو کرد: مام فرمودند به سه دلیل متاسفم ؛ یکی اینکه در دوران فعالیتهای تبلیغی و ارشادی ایشان عده‌ای توجه ایشان را به خودشان جلب کردند و درگیری با آنان، ایشان را مجبور به پاسخ دادن کرد، تاسف دوم این است که ایشان خودشان را مجبور کردند در پاسخگویی به افرادی که در حاشیه صحبت‌های ایشان قرار داشتند و برخی روحانیون و بازاری‌ها بودند که ای کاش ایشان توجهش به آنها جلب نمی‌شد و تاسف سوم امام از این جهت بود که عمر ایشان کوتاه بود و توفیق این را نیافتند که آن‌چه را احتیاج به تجدید نظر داشت، تصحیح کنند.
وی با بیان این‌که حضرت امام درباره مرگ شریعتی کلمه فقدان را به کار بردند، گفت: ایشان چون مطمئن نبودند که شریعتی به شهادت رسیده است و از سوی دیگر اطمینان به مرگ طبیعی ایشان نداشتند، از کلمه فقدان استفاده کردند.
وی با اشاره به انتشار کتب شریعتی با برجسته شدن نکاتی که نشان دهنده برخورد ایشان با روحانیت بود، گفت: در دوره‌ای سعی شد وی به عنوان فردی ضدروحانی مطرح شود، در این دوره امام به مسوول ارشاد وقت اعلام کردند از ترویج آثار این‌چنینی جلوگیری شود و در مقطع دیگری که در این باره آقایان خاتمی و معادیخواه، وزرای فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت می‌توانستند در این باره اظهار نظر کنند، تاکید کردند مانع چاپ آثار شریعتی نشوید و به آثار مفید ایشان اجازه ترجمه و انتشار دهید.
وی با اشاره به مراسم تجلیل از شریعتی در بیروت گفت: امام موسی صدر در آنجا گفت جامعه لبنان جامعه‌ای مرکب از اقوام مختلف است که برای ترجمه برخی آثار شریعتی که در آن درباره شخصیت امام علی(ع) و امام حسین(ع) غلو شده است، دچار مشکل می‌شویم و ناگزیر از تعدیل در ترجمه آثار ایشان هستیم، در صورتی که در ایران ایشان را سنی و بی‌توجه به آرمان‌های تشیع می‌شمارند.
منبع: ایسنا


خاطرات سوسن شریعتی:
فرزند دکتر شریعتی دربرداشت سوم از روایت خاطرات خود در شماره 67 مجله شهروند امروز می گوید: پس از وقوع انقلاب، ما به ایران بازگشتیم. بهمن 57 احسان بازگشت و خرداد 58 من و یک ماه بعد هم خواهرم سارا برگشت.در اولین روزهای بازگشت به یاد دارم که استاد محمدتقی شریعتی، پدربزرگ‌ام با همراهی دو تن از دوستانش به دیدار امام می‌روند و استاد محمدتقی شریعتی از ایشان می‌خواهد که با توجه به تاثیری که علی شریعتی بر نسل جوان انقلابی گذاشته است، نکته‌ای در معرفی جایگاه شریعتی بیان کنند تا از شدت حملاتی که به شریعتی و اندیشه‌اش می‌شود، کاسته شود و به تعبیر دیگر از شریعتی اعاده حیثیت شود. آیت‌الله خمینی هم خیلی با احترام با استاد برخورد می‌کنند و می‌گویند که چون درباره شریعتی در جناح‌های مختلف اجماع وجود ندارد، برای حفظ وحدت صفوف مصلحت نیست که اسمی برده شود.
منبع: شهروند امروز

خاطرات دکتر ناصر میناچی:
دکتر ناصر میناچی از قول استاد محمدرضا حکیمی می‌گوید: آقای فاکر که از منتقدین کتاب‌های شریعتی‌اند، روزی خدمت امام رسیده، پس از بیان موضوع و ذکر مطالبی درباره‌‌ی کتاب‌های شریعتی معروض می‌دارد: "این نوشته‌ها عمدتاً نسل فعلی و جوانان مسلمان این مملکت را گمراه کرده است و درخواست دارد امام دستور دهند این کتاب‌ها جمع‌آوری و معدوم شوند[...]" امام در پاسخ تأملی مختصر فرموده بودند که: "دکتر شریعتی در بین همه‌ی مطالبی که شما می‌گویید، مطالب خوبی هم دارد. به همه بگویید همه‌ی مطالب خوبش را بخوانند".
منبع: روحانی، حمید، نهضت امام خمینی، ج 3، ص 262.

خاطرات جلال الدین فارسی:
آقای جلال‌الدین فارسی طی نامه‌ای به آیت‌الـله خمینی نگرانیِ خود را از احتمال تأثیر سوء فتوای حمایت از شریعتی اعلام می‌کند، لیکن آیت‌الـله خمینی پاسخ می‌دهد: نمی‌خواهم نوشته‌های شریعتی را تأیید کنم، اما شریعتی هواداران زیادی دارد و در حال خدمت به اسلام است.
منبع: لامعی ، علی ، دکتر شریعتی در آیینه‌ی خاطرات، ص 223.

خاطرات روح الله حسینیان:
حسینیان در گفتگو با سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی گفت: شریعتی همواره از امام خمینی به نیکی یاد می‌کرد. وی ظهور روح انقلابی را مدیون شخصیت‌های پارسایی می‌دانست که از میرزای شیرازی تا آیت الله خمینی پرچمدار آن بوده‌اند. او قیام امام را قیام ابوذروار می‌دانست که بر سر قدرت زمان فریاد می‌زد و اسرافیل وار در صور قرآن می‌دمید . امام خمینی هم در ختم آیت‌الله آقا مصطفی به صورت اشاره هم از روحانیون گله کرد که شریعتی را مرتد می‌دانستند هم از شریعتی که عالمانی چون مجلسی را متهم می‌کرد. امام خمینی با کنایه‌ شریعتی را روشن فکری معرفی کرد که برای اسلام خدمت می‌کند.
منبع: پایگاه خبری مرکز اسناد انقلاب اسلامی :


ب) امام خمینی(س) از دیدگاه شریعتی:

شریعتی، مروج آرمان امام خمینی
خبرگزاری شبستان در یادداشتی شریعتی را مروج آرمان امام خمینی می خواند و می نویسد: آرمان‌هایی‌ که‌ شریعتی‌ از تشیع‌ و روحانیت‌ در ذهن‌خود ترسیم‌ می‌کند، علی‌القاعده‌ باید در امام‌ خمینی‌ عینیت‌ یافته‌ باشد. این‌ استنباط‌ را می‌توان‌ در نوشته‌ها و اسناد شریعتی‌ یافت‌. وی‌ در کتاب‌ خودسازی‌ انقلابی‌ از امام‌خمینی‌ که‌ در مقابل‌ صهیونیزم‌ موضع‌ گرفت‌ و از آرمان‌ فلسطین‌ دفاع‌ کرد، تجلیل‌می‌کند. وی‌ همچنین‌ از آیت‌الله‌ خمینی‌ به‌ عنوان‌ "مرجع‌ بزرگ‌ عصر ما" نام‌ می‌برد و در ترسیم‌ خط‌ قیام‌ روحانیت‌ می‌نویسد:
"... ظهور روح‌های‌ انقلابی‌ و شخصیت‌های‌ پارسا، آگاه‌ و دلیری‌ که‌ به‌ خاطروفادار ماندن‌ به‌ ارزش‌های‌ انسانی‌ و پاسداری‌ از حرمت‌ و عزت‌ اسلام‌ و مسلمین‌ گاه‌ به‌ گاه‌ در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های‌ استعمار قیام‌ می‌کرده‌اند،از این‌ گونه‌ است‌ قیام‌هایی‌ که‌ از زمان‌ میرزای‌ شیرازی‌ تا اکنون‌، آیت‌الله‌ خمینی‌،شاهد آن‌ بوده‌ایم‌."
شریعتی‌ قیام‌ خرداد 42 را گسستن‌ پیوند روحانیت‌ و سلطنت‌ که‌ در شیعه‌400 سال‌ بعد از صفویان‌ دوام‌ داشت‌ ارزیابی‌ می‌کند و امام‌ خمینی‌ را چنین‌ توصیف ‌می‌کند: "در خاموش‌ترین‌ ایامش‌ ناگاه‌ خفته‌ای‌ از این‌ اصحاب‌ افسوس‌ بیدار می‌شود و ازکهف‌ حجره‌ای‌ بیرون‌ می‌پرد و ابوذروار بر سرقدرت‌ فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صور قرآن‌ می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت‌ سپاه‌ قبرستان‌ را برمی‌آشوبد و محشر قیامتی‌ برپا می‌کند."
این‌ مواضع‌ آشکار شریعتی‌ در مورد امام‌ خمینی‌ بود. اسناد ساواک‌ نشان‌ می‌دهد شریعتی‌ در نهان‌ نیز در پی‌ ترویج‌ امام‌ خمینی‌ بود. طبق‌ گزارش‌ ساواک‌، شریعتی‌ پس‌ ازبسته‌ شدن‌ حسینیه‌ به‌ طرف‌داران‌ خود دستور داده‌ است‌ که‌ در مجالس‌ به‌ نام‌ طرف‌داران ‌آیت‌الله‌ خمینی‌ با معممین‌ و طلاب‌ بحث‌ نموده‌ و آنان‌ را به‌ طرف‌داری‌ خمینی‌ گرایش ‌دهند.
منبع: خبرگزاری شبستان

شریعتی، یکی از عوامل اصلی پیوند دانشگاه با امام فصلنامه دانشگاه اسلامى در مقاله ای شریعتی را به عنوان یکی از عوامل اصلی پیوند دانشگاه با امام عنوان می کند و می نویسد: شریعتی تلاش نمود از پایگاه اسلام انقلابی و نه اسلام سنّتی، دانشجویان را برای مقابله با رژیم مجهز نماید. او به خوبی به نقد علمی مارکسیسم پرداخت و با احیای فرهنگ مبارزه و شهادت، به پویایی دین اسلام که گرایش دانشجویان را به همراه داشت همّت گماشت. از این زمان است که شریعتی به منظور پیوند بین روشنفکر و روحانی وارد عمل شد. وی با شفاف کردن روحانیت و بر طرف کردن بدبینی‌هایی که روحانیون و روشنفکران نسبت به هم داشتند، موجب آشتی بین این دو گروه شد. در واقع شریعتی یکی از عوامل مهم اتصال دانشجویان به روحانیون و شخص امام(ره) محسوب می‌شود.
دکتر شریعتی با کتاب امت و امامت خود با ترسیم رهبری متعهد انقلابی، که در واقع برای سرنگونی یک نظام استبدادی وابسته به صحنه می‌آید و جامعه را برای ورود به یک دنیای تازه و یک مرحله جدید آماده می‌کند،‌ نقش عمده‌ای در شناساندن امام(ره) در نزد دانشجویان بر عهده داشت. پیوند دانشجویان با روحانیون مبارز و به ویژه اندیشه‌های دکتر شریعتی موجب گردید، جایگاه امام(ره) در نزد دانشجویان رفیع‌تر گردد، به نحوی که در نهایت، ایشان به عنوان رهبر یک جنبش انقلابی از طرف دانشجویان پذیرفته شدند. پذیرش امام(ره) از طرف دانشجویان دفعتاً صورت نگرفت، بلکه این امر در یک روند چند ساله تکامل یافت در نیمه اول دهه 50 ، دانشجویان انقلابی، امام(ره) را به عنوان رهبر بلامنازع انقلاب پذیرفتند.
منبع: فصلنامه دانشگاه اسلامى، شماره 15،ص 133

شریعتی، تئوریسین شاخه دانشگاهی خط امام دکتر رحیم پور ازغدی سه شنبه 29 خردا 1388 در مشهد با بیان اینکه شریعتی مقلد امام بود، گفت: ساواک ، دکتر شریعتی را تئوریسین شاخه دانشگاهی خط خمینی می دانست. آن زمان که در رساله ها حتی جرات نمی کردند نام امام خمینی را بیاورند و به اختصار « خ » می نوشتند دکتر شریعتی اعلام کرد که مقلد امام خمینی است.
منبع:

سروده شریعتی برای امام خمینی:
فریاد روزگار ماست
روح خدا
در روزگار قحطی هر فریاد
در روزگار قحطی هر جنبش
فریاد روزگار ماست
آری در روزگار مرگ اصالتها
بی تو دگر چه بگویم
چه را بسرایم
ای مطلع تمام سرودها
بی تو فرو نشسته دگر فریاد
تنها شده است هر چه که انسانیت
در پایتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمی بینم
این درد را با که بگویم
که هر ورق از هر کتاب
ترس را فریاد می کند
حتی پلاس کهنه خیابان هم
تجربه کرده است ترس را
اینک سیاه بینمش
تا بر تو باز شود
که راست می گویم
در هر کرانه این شهر بی طپش
سگهای زنجیری
سگهای دست آموز
در چشمهای بیدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز می درند
هر روز می برند
و پاداش را
از دست گرگ می گیرند
در پایتخت غارت و خون
سگهای زنجیری
آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند
بی تو در پایتخت دیو دماوند

ای کاش رستم
کاووسها را نمی رهاند
تا اینگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون کشد سیاوش را
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می کرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اینک تو ای سلامت پویا
ای کرامت بی مرز
بر این زمین تشنه ببار
آری آری
تا زاید این
سترون فرسوده
گلهای سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فریاد آری
تو ای سخاوت بی حد ببار بر جنگل
تا باز این درخت خفته شود بیدار
تا باز آن جوانه کند فریاد!
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

و شما دو تن، ای خواهر! ای برادر!

ای شما كه به انسان بودن معنی دادید و به آزادی جان! و به ایمان و امید، ایمان و امید! و با مرگ شكوهمند خویش به حیات، زندگی بخشیدید .

آری ای دو تن!

از آن روز دردناك كه خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره می شود، چشم های این ملت از اشك خشك نشده است .

توده ما قرن هاست كه در غم شما و در عشق به شما می گرید. مگر نه عشق تنها با اشك سخن می گوید.

یك ملت در طول یك تاریخ در اندوه شما ضجه می كند. به جرم این عشق تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده و شكنجه ها كشیده و هرگز برای یك لحظه نام شما دو تن از لبش و یاد شما از خاطرش و آتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است. هر تازیانه ای كه از دژخیمی خورده است، داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش كرده است.

ای زینب! ای زینب! ای زبان علی در كام!با ملت خویش حرف بزن.

ای زن! ای كه مردانگی در ركاب تو جوانمردی آموخت! زنان ملت ما، اینان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افكند، به تو محتاج اند. بیش از همه وقت.

ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش! ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .


جهل از یك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان می كشاند . و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد . آنان را بر استحمار كهنه و نو , بر بندگی سنتهای پوسیده و دعوت های اپن , بر ملعبه سازان تعصب قدیم و تفنن جدید , به نیروی فریادهایی كه بر سر یك شهر؛ شهر قساوت و وحشت می كوبیدی و پایه های یك قصر؛قصر جنایت و قدرت را می لرزاندی برآشوب!


تا در خویش برآشوبند و تاروپود این پرده های عنكبوت فریب را بدرند و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده ای كه به وزیدن آغاز كرده است، ایستادن را بیاموزند. و این ماشین هولناكی را كه از او یك بازیچه جدید می سازد , باز برای استحمار جدید، برای اغفال جدید، برای پر كردن ایام فراغت و برای بلعیدن حریصانه آنچه كه سرمایه داری به بازار می آورد و برای لذت بخشیدن به هوس های كثیف بورژوازی، برای شور آفریدن به تالارها و خلوت های بی شور و بی روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه ی رفاه , در هم بشكنند!

و خود را از حرم های اصالت قدیم و بازارهای بی حرمت جدید به امامت تو ای زینب! نجات بخشند!

ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .

مگو كه بر شما چه گذشت ؟ مگو كه در آن صحرای سرخ چه دیدی ؟ مگو كه جنایت در آنجا تا به كجا رسید ؟ مگو كه خداوند آنروز عزیزترین و پرشكوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را كه آفریده است یكجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه كرد تا بدانند كه چرا می بایست بر آدم سجده كنند .

تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

آری زینب! مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند؟ و دوستانتان چه كردند ؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم .

تو پیام كربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده ای .

تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه كنیم ؟

لحظه ای بنگر كه ما چه می كشیم ؟ دمی به ما گوش كن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی كه باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! كه از كربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی.

ای كه از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشكفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای كه قافله سالار كاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.


 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
  قال العسکری علیه السلام:

"علامات المؤمنین خمس : صلاةُ الاحدی و الخمسین و زیارةُ الاربعین والتـَختم فی الیَمین و تـَعفیرُ الجـَبین و الجَهر ببسم الله الرحمن الرحیم."(1)

از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام روایت شده که فرمودند:

علامات مؤمن پنج چیز است:

1- اقامه پنجاه و یک رکعت نماز فریضه و نافله در شبانه روز.

2- زیارت اربعین.

3- انگشتر به دست راست کردن.

4- جبین را در سجده بر خاک گذاشتن.

5- در نماز بسم الله الرحمن الرحیم را بلند گفتن.

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

خداوندا

به‌ علمای‌ ما مسوولیت

و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به دینداران ما دین

و به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌ و به‌ روشنفکران‌ ما ایمان‌

و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌ و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب

و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌

و به‌ پیران‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت

‌و به‌ اساتید ما عقیده‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده

‌ و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌ و به‌ بیداران‌ ما اراده

و به نشستگان ما قیام‌ و به‌ خاموشان‌ ما فریاد

و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به مبلغان ما حقیقت

و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌

و به مردم ما خود آگاهی

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداکاری‌ و شایستگی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخشا.

خدایا: خودخواهی را چندان در من بکُش ، یا چندان برکش

تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا: به مذهبی ها بفهمان که:

آدم از خاک است.

بگو که:

یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی،

در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.

و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

«دکتر علی شریعتی»

(نیایش)
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

انسان موجود خاصی است از پست ترین موجودات عالم خلق شده .

از خاک آفریده شده (خاک مظهر پستی است) ،

از گِل از حِمِاً مَسنون(گِل بوی ناک: لجن) ،

از صَلصال کَالفَخّار یعنی گل رسوبی خشک شده.

آدم از این آفریده شده از ماده ایکه میل به رسوب دارد ، مایل به ته نشین شدن؛ این لجن متعفن ته نشین شده ظرفِ روح خدا می شود.

بنابر این آدم مساویست با لجن به اضافه روح خدا.

روح خدا به چه معنا است؟

به معنای عالیترین و برترین ذات قابل تصور در همه وجود.

پس انسان ، هرمن ، هر فرد انسانی ، عبارت است از یک انتخاب یک تردید میان یک قطب لجنی و یک قطب روح خدایی.

فاصله یک بُعد انسان تا دیگر بعدش از منهای بی نهایت است تا به اضافه بی نهایت.

این فاصله عظیم مسیری است که انسان باید همواره طی کند.

انسان یک مهاجر دائمی است ، از لجن تا خداوند.

و کلام انٌا لله و اِنٌا اِلَیهِ راجِعون به این معناست که آدمی از منهای بی نهایت و پست ترین و پایین ترین وجود مادی باید صعود کند تا آخرین پله وجود ممکن در هستی.

و این فاصله که فاصله ای بی نهایت است و تکامل دائمی انسان را بیان می کند اسمش مذهب است و دین.

بنابر این رسالت و ماموریت سنگین انسان ، طی کردن این راه عظیم است از لجن تا خدا.

«دکتر علی شریعتی»

( میعاد با ابراهیم ، ص 211)

پوچی زندگی امروز

پوچی زندگی امروز یعنی « فدا کردن آسایش برای فقط و فقط وسائل آسایش »

با این دور ابلهانه ای که زندگی امروز برداشته و انسان را هم اسیر کرده و اینهمه نیازهای عظیم و بزرگ و پر شکوه ، عمیق ماوراءالطبیعی که انسان دارد -همه را - تعطیل کرده و فقط او را مقتدر کرده است .

در چنین جامعه ای انسان پوچ می شود و این پوچی زندگی امروز را همه فلاسفه ، هنرمندان ، دانشمندان بزرگ - متدین و غیر متدین - و هر کس از هنرمند و دانشمند و نویسنده و فیلسوف ، موزیسین ، رمان نویس ، کارگردان ، همه ابعاد و همه اندیشه های امروز که تمدن امروز و انسان امروز را بخوبی میشناسند اعلام کرده اند.

« ژان ایزوله » دانشمند فرانسوی این قهرمان را سمبل انسان امروز میداند.

این انسانی که قدرت و صلابت سنگ را پیدا کرده است امروز تزلزل، فرو ریختن و نابود شدن ناگهانی اش از همه ادوار گوناگون بشری و از همه وقت بیشتر است.

« دکتر علی شریعتی »

(ویژگیهای قرون جدید ص ۲۹۹ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

حسین در عاشورا خون حلقوم فرزندش را در مشت می گیرد.و به آسمان ، رو به چشم های خدا ، پرتاب می کند ، که ببین ! و این قربانی را از من بپذیر !

در چنین روزگاری است که « مردن » ، برای یک مرد ، تضمین حیات یک « ملت » است.

شهادت او ، مایه بقای یک ایمان است..

گواه آن است که جنایتی بزرگ ، فریبی بزرگ ، غصب و قساوت و جور حاکم است ، شاهد اثبات حقیقتی است که انکار می شود ، نمونه وجود ارزشهایی است که پامال می گردد.

از یاد می رود و بالاخره ، اعتراض سرخی است بر حاکمیت سیاه

فریاد خشمی است بر سر سکوتی که همه حلقوم ها را بریده است.

شهادت ، « نمونه » ای است از آنکه باید باشد و « گواهی » است بر آنچه در این « زمان » خاموش و پنهان ، می گذرد

و بالاخره ، تنها شکل جهاد و تنها دلیل وجود و تنها سلاح حمله و دفاع و تنها شیوه مقاومت : « حقیقت » ، « راستی » و « عدالت » است.

در عصری و نظامی که « باطل » ، « دروغ » و « ستم » آنرا خلع سلاح کرده و همه سنگرهای آن را در هم کوفته و همه مدافعان و وفادران آن را قتل عام ، متلاشی و نابود کرده است و انسان بودن در پرتگاه انقراض و خطر مرگ همیشگی قرار گرفته است.

«دکتر علی شریعتی »

( حسین وارث آدم ، ص ۱۹۳ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

سلام

در حال خواندن نظرات وبلاگی بودم که دیدم متاسفانه یکی از خوانندگان آن وبلاگ در جواب دوستی که نوشته ای از دکتر را در مطالب خود جای داده بود گفته بود که دکتر شریعتی آبروی مسلمانها را برده است ، حرمت قلم و کتاب را حفظ نکرده و فقط روحیه انقلابی دارد!!

در مورد آبروی مسلمانها همان بس که نوشته هایش برای همگان مشهود است . نمیدانم استاد دیگر برای اسلام چه کار باید می کرد اما

مطلب زیر را برای آن فرد و دیگر کسانی که معتقدند دکتر حرمت قلم را نفهمیده آورده ام.

خود قضاوت کنید:

--------------------------------------

قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...

که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم

به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.

قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام.....

...... هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ؛ توتم من ، توتم قبیله من قلم است.

قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد

و قلم توتم من است

و قلم توتم ما است. 

« دکتر علی شریعتی »

( گزیده ای از مقاله توتم پرستی )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

خدایا:

مگذار که :

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .

که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .

که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .

که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .

خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .

مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .

« دکتر علی شریعتی »


۱۰ سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :  


1.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

مطلب زیر بر گرفته ازسمینار دکتر شریعتی درباره حجاب است.

با توجه به اینکه مسئله حجاب و سخنان دکتر در این باره نیاز به چند مرحله نوشتار دارد و عموما" از حوصله دوستان خارج است ؛ بنابر این چکیده ای بسیار مختصر از سمیناری که درباره حجاب بوده است را در زیر آورده ام.

دوستانی که نیاز به مطالعه بیشتر و نظر دکتر شریعتی در این باره دارند را به خواندن کتاب زن (فاطمه، فاطمه است ) دعوت می نمایم.

حجاب

آنچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند !

توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است .

درست مثل این است که طبیبی - یا به هر حال آدمی - دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که « جوش نزن » و « زخم نشو » ؛ و بعد هم بگوید که به طور مثال «زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ؛ جوش صورت فلان قدر بد است» !

این - اگر چه درست است – اصولا" چه تاثیری دارد ؟ چه می خواهد بشود و بعد چه نتیجه ای می خواهد بگیرد ؟

به جای این صحبتها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل بوجود آمده ؛ آن ریشه ها را باید یافت.

تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک آگاهی انسانی پیدا کند ، و این ها نماینده یک طرز فکر باشد.

آیا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟

نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان تیپ خاص است ، که در آن مومن دارد ، فاسق دارد ، بد اندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور آدمی دارد !

البته حجاب غیر از چادر است ؛ چادر فرم است.

اصل قضیه این است که ، این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟

معمولا انگیزه این است که « مادرم همینطور بوده ، خاله ام همینطور است ، محیطمان همینطور است ».این ، یک لباس سنتی است ؛ نشانه طبقه عقب مانده در حال مرگ است. جلویش را هم نمی توان گرفت ؛ بخواهی ده سال دیگر هم ادامه اش بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود ؛ رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت تَرک آن سمبل های سنتی اُمّلی.

بنابر این شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، آنها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد ؛ شما نمی خواهد مدلش را بدوزید و تنش کنید ! او خودش انتخاب می کند. شما را بطه عاشقانه بین او و این عالم وجود برقرار کنید ؛ او خودش به نماز می ایستد . هی به زور بیدارش نکنید !

« دکتر علی شریعتی »

( زن ، ص۲۷۱ و ۲۷۲ و ۲۸۴ و ۲۸۸ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

و شما :

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

« دکتر علی شریعتی »

(هنر ، ص ۳۷۵ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد.

اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست.

احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد  تا « بی نهایت » و دامن می گسترد.

احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد.

« دکتر علی شریعتی »

(هبوط در کویر ، ص ۵۵۱ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم.........

عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......

من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......

فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........

و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل  یا دیپلم  ادامه دهند.....

و خدا را سپاس می گزارم که عمر را  به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم  و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی  و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...........

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند. و دیگر این سخن لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند . »

« علی شریعتی »

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

از « امانت » تعابیر مختلفی شده است.

تصوف می گوید « عشق » است . مولوی می گوید « اراده » است . جمعی از علما « علم » دانسته اند و بعضی « ولایت » ، گروهی هم معتقدند که منظور از امانت مشخص « حضرت علی(ع) » است......

اما چرا قرآن خود این کلمه را مشخص بیان نکرده است ؟

چون این ویژگی زبان معجزه آسای قرآن است که کلمه ای انتخاب می کند که می توان معانی گوناگونی را از ابعاد مختلف آن استخراج کرد که در عین اینکه هیچکدام ( به تنهایی ) درست نیست ، همه درست هم هست.

چرا که امانت همه امکاناتی است که در خداوند است نه در سطح او و همه امکاناتی که در موجودات دیگر نیست و خاص انسان است و دلیل برتری و فضیلت او .

امانت مجموعه همه اینهاست .......... که به انسان سپرده شده اند.

امانت عبارت از آن ماده است که در وجود آدمی وارد شده و می تواند او را به سر حد عالی و مطلق تکامل قابل تصور در جهان برساند.

پس اراده ، اختیار ، آگاهی و شعور ، قدرت خلاقیت ، عشق ، معرفت ، حکمت و همه اینها و بسیاری چیزهای دیگر که ما هنوز نمی شناسیم و در انسان آینده می تواند تحقق و تجلی پیدا کند ، جزو « امانت » است.

« دکتر علی شریعتی »

( تاریخ و شناخت ادیان ، ص ۳۰۷ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 


« ...... اینک من همه اینها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم با آنها هر کاری که می خواهی بکن.....

ودیعه ام را به دست کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است........

ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است.

بغض هزارها درد مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیزتر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ........ خود در انتظار هر چه خدا بخواهد. »

« بخشی از واپسین سخنان دکتر شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی »

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

( دفترهای سبز )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود.

نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت.

کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم.

گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است.  گویی بیمار رنجوری را می برد.

گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ...

اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟

 اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.

« دکتر علی شریعتی »

(هبوط ، ص ۷۶ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 



ای آزادی ، مرغک پر شکسته زیبای من ! کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی  ، پروازت می دادم ! 

( خودسازی انقلابی ، ص ۱۱۸ ) 

 

عشق  خواهر آزادی است و آزادی برادرش و غصب و اسارت مادر و پدرشان. 

( گفتگوهای تنهایی ، ص ۹۲۷ ) 

 

عشق به آزادی ، سختی جان دادن را بر من هموار می سازد. 

 ( گفتگوهای تنهایی ، ص ۳۶۵ )  

ای آزادی  ، تو را دوست دارم ! به تو نیازمندم ! به تو عشق می ورزم ! 

( خوذسازی انقلابی ، ص ۱۱۸ )  

ای آزادی ، قامت بلند و  آزاد تو ، مناره زیبای معبد من است ! 

(خودسازی انقلابی ، ص ۱۱۸ ) 

 

هیچ گاه  تنهایی و کتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت ... دیگر چه می خواهم ؟ آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند. 

( گفتگوهای تنهایی ، ص ۱۲۰۹ )
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

  

در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر 

با دست روبهان دغل شد چرا اسیر 

آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر 

با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر 

این آتشی که در دل این مُلک شعله زد 

با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر 

با عزم همچو آهن آن مرد سال بود 

با جوی های خون شهیدان سی تیر 

با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر 

با ناله های مردم زحمتکش و فقیر 

با خشم ملتی که به چنگال دشمنان 

بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر 

با آن که خفته است به یک خانه از حلب 

با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر 

با مردمی که آمده از زندگی به تنگ 

با ملتی که گشته است از روزگار سیر 

افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد 

چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر .... 

 

«  دکتر علی شریعتی  »  

(دفتر های سبز ، ص ۲۶۳ )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

خدایا:

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟

مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟

و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟  

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

 

 «دکتر علی شریعتی» 

(نیایش )

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 
با گرامیداشت یاد و نام پرچمدار جهاد و مبارزه شهید دکتر مصطفی چمران، آنچه در ادامه می آید مروری بر فراز هائی از مرثیه زیبای آن شهید عزیز بر مزار یار دیرینه اش ، معلم شهید دکتر علی شریعتی است.

به روایت دكتر محمد صادق طباطبایی(پسر‌خواهر امام‌موسی صدر) كه در انتقال جنازه دكتر شریعتی از لندن به دمشق حضور داشتند:

برای انتقال جنازه دكتر به زینبیه(ع) و همچنین مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. در فرودگاه بین‌المللی دمشق، امام موسی صدر، دکتر چمران، نماینده آقای حافظ اسد، وزیر اوقاف سوریه و نیز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقای سیدمحمود دعایی که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند. حال و روزگار عاطفی ما در آن لحظات قابل بیان نیست.

" دكتر مصطفی چمران در لحظه خاكسپاری، مرثیه ای زیبا و جانسوز را بر جنازه شریعتی قرائت می كنند كه با هم فرازهایی از آن را می خوانیم:

«… ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می‌خوانم!


ای علی! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گریه كنم، زیرا تو بزرگتر از آنی كه به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی.

...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی. می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیرْ صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوز و گداز دلم را تسکین بخشی. می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

 

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود... .


ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم.

ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم... .

 

 

تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.

یکی از مارکسیست‌های انقلابی‌نما در جمع دوستانش در اروپا می‌گفت: «دکتر علی شریعتی، انقلاب کمونیستی ایران را هفتاد سال به تأخیر انداخت» و من می‌گویم که: «دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی. من هیچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزنی که بر وجودت سایه افکنده بود، احساس نگرانی نمی‌کردم؛ زیرا می‌دانستم که تو شمعی و باید بسوزی تا نور بدهی. سوختن، حیات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاریک گردد.

ای علی! ای نماینده غم! ‌ای دریای درد! این رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .

رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.

شهید چمران به روایت اسناد ساواک
ای علی! شیعیان «حسین» در لبنان زندگی تیره و تاری دارند، توفان بلا بر آنها وزیدن گرفته است، سیلی بنیان‌کن می‌خواهد که ریشه این درخت عظیم را براندازد. همه ستمگران وجنایت پیشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، علیه ما به میدان آمده‌اند، قدرت‌های بزرگ جهانی، با زور و پول و نفوذ خود در پی نابودی ما هستند. مسیحیان به دشمنی ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زیر رگبار گلوله‌ها به خاک و خون می‌کشند و همه روزه شهیدی به قافله شهدای خونین‌کفن ما اضافه می‌شود، متحدین و عوامل کشورهای به اصطلاح چپی نیز ما را دشمن استراتژیک خود می‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودی ما هستند. عدّه‌ای از روحانی‌نمایان و مؤمنین تقلیدی و ظاهری نیز ما را محکوم می‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطین همکار و همقدم شده‌ایم. به شهدای ما اهانت می‌کنند و آنها را «شهید» نمی‌نامند، زیرا فتوای مرجع برای قتال ضد اسرائیل و کتائب هنوز صادر نشده است! این روحانی‌نمایان، ما را به حربه تکفیر می‌کوبند.

ای علی! به جسد بی‌جان تو می‌نگرم که از هر جانداری زنده‌تر است؛ یک دنیا غم، یک دنیا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم وستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیّت تا به ابدیت در این جسد بی‌جان نهفته است.

تو‌ ای علی! حیات جاوید یافته‌ای و ما مردگان متحرک آمده‌ایم تا از فیض وجود تو، حیات یابیم. قسم به غم، که تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج می‌زند، ‌ای علی، تو در قلب من زنده و جاویدی... . قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

و تو ‌ای خدای بزرگ! علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشق‌بازی و فداکاری را به ما بیاموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترین و ارزنده‌ترین هدیه خود، او را به تو تقدیم می‌کنیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند...»

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

 با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو! در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
- واقعیت، خوبی و زیبایی … در این دنیا جز این سه هیچ چیز دیگر به جستجو کردن نمی‌ارزد. نخستین با اندیشیدن، علم. دومین با اخلاق، مذهب؛ و سومین با هنر، عشق.
- تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می‌کنم، تصادف با یکی دو روح فوق العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم خوب و عظیم و زیبا است. چرا نمی گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. یکی بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آورده‌ام و نیست. گرچه من به اعجاز حادثه‌ای، این کلام موزون را در واقعیت ناموزون زندگیم به حقیقت داشتم.
- بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان بدست آورد محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این …
- هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین بدست آورند اما آنچه در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبهاتر از آن چیزی‌ست که بدست می‌آورند.
- دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن‌تر از ایمان من ایمان نبود / در دهر چو من یکی و آن هم کافر!؟ پس در همه دهر یک مسلمان نبود!

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

 خدایا!

"عقیده"‌ام را از دستِ "عقده"ام مصون بدار.

 

خدایا!
در تمامی عمرم، به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که، به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه ای را در ترجیح "عظمت"، "عصیان"، و "رنج"، بر "خوشبختی"، "آرامش" و "لذت"، اندکی تردید کرده‌اند. شریعتی

 

خدایا!
مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساس‌های بلند، و اوجِ معراج‌های ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید!

 

خدایا!
این کلامِ مقدسی را که به "روسو" الهام کرده‌ای، هرگز از یاد من مبر که : "من دشمن تو و عقایدِ تو هستم، امّا حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقایدِ تو فدا کنم"!

 

خدایا!
جامعه‌ام را از بیماری تصوف و معنویت‌زدگی شفابخش، تا به زندگی و واقعیت بازگردد. و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت‌زدگی نجات بخش، تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

 

خدایا!
به روشنفکرانی که اقتصاد را "اصل" می‌دانند، بیاموز که : اقتصاد "هدف" نیست، و به مذهبی‌ها که "کمال" را هدف می‌دانند، بیاموز که : اقتصاد هم "اصل" است.

 

خدایا!
این آیه را که بر زبان داستایوفسکی رانده ای، بر دل‌های روشنفکران فرودآر که : "اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است". جهان، فاقد معنی، و زندگی، فاقد هدف، و انسان، پوچ است. و انسانِ فاقدِ معنی، فاقدِ مسئولیت نیز هست.

 

خدایا!
مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساس‌های بلند، و اوجِ معراج‌های ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید!

 

خدایا!
پارسایان بزرگی را که در انزوای ریاضت و عزلت پاک عبادت، یا علم، یا هنر، به "کشتن نفس" کمر بسته‌اند، هرچه زودتر توفیقشان ده! تا در این طبیعت خوب خدا، که هر موجودی را، جز این‌ها، معنائی است، و در این اندام زنده جهان، هر ذره‌ای، جز این انگل‌ها، سلولی، و در این نظام هماهنگ خلقت، هر مخلوقی را، جز این پاکان پوک یا پوکان پاک، نقشی است، جایی برای حشره ای، که می‌داند چرا زندگی می‌کند، تنگ نباشد و خلقت از بیهودگی و عبث پاک گردد، و در چشم ظاهربین پیر حافظ، خطائی بر قلم صنع نیاید.

 

خدایا!
آتش مقدس "شک" را آنچنان در من بیفروز تا همه‌ی "یقین"‌هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده‌ی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب‌های صبح یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند.

 

خدایا!
به من زیستنی عطا کن، که در لحظه‌ی مرگ، بر بی‌ثمری لحظه‌ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم. و مردنی عطا کن، که بر بیهودگی‌اش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم، امّا آن چنان که تو دوست می‌داری

 

خدایا!
چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت!

 

خدایا!
به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی‌همراه، جهاد بی‌سلاح، کار بی‌پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی‌دنیا، مذهب بی‌عوام، عظمت بی‌نام، خدمت بی‌نان، ایمان بی‌ریا، خوبی بی‌نمود، مناعت بی‌غرور، عشق بی‌هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی‌آنکه دوست بداند، روزی کن.

 

خدایا!
رشد عقلی و علمی، مرا از فضیلت "تعصب"، "احساس"، و "اشراق" محروم نسازد.

 

خدایا!
مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن "درست" و "کامل" کسی یا فکری، مثبت یا منفی، قضاوت نکنم.

 

خدایا!
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند، و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن، لذت‌ها را به بندگان حقیرت بخش، و دردهای عزیز بر جانم ریز.
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 
1: دو بیگانه هم درد از خویش بی درد یا نا هم درد با هم خویشاوندترند

.2:انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته

3:آن گاه که تقدیر واقع نگردید از تدبیر نیز کاری ساخته نیست.

4:مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

5:اساسا <<خوشبختی>> فرزند نامشروع <<حماقت>> است.

6: اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی !

7:جامعه دو طبقه دارد: 1:طبقه ای که می خورد و کار نمی کند 2:طبقه ای که کار می کند و نمی خورد.

8:چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

9:تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن

10:چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است.

11:کیست که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟

12:آن ها که از در می آیند و می روند چهارپایان نجیب و ساکت تاریخ اند حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و... یا به درون پریده اند.

13:چقدر دعا می کنم که: بعضی اصوات را نشنونی بعضی رنگ ها نبینی بعضی افکار را نفهمی بعضی حالات را حس نکنی

14:با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

15:وقتی در صحنه حق و باطل نیستی وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی هرکجا که خواهی باش چه در نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است

16:حوادث انسان های بزرگ را متعالی و آدم های کوچک را متلاشی می کند.

17:این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: پلیدی پاکی پوچی

18:شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست

19:چقدر دوست دارم این سخن مسیح را « از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند»

20:آدم بالاخره می میره حالا من به اسهال خونی بمیرم بهتره یا به خاطر حرفم؟

21:آن جا که عشق فرمان می دهند محال سر تسلیم فرو می آرد.

22:چاپلوسی یونجه لطیفی است برای درازگوشان دمبه دار خوشحال

23:گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند

24:پروانه ی شمع اگر هم چون مرغ خانگی نه بر گرد شمع که در پی خروس می رفت زندگی در زیر پایش رام می گشت و آسمان بر بالای سرش به کام

25:من از دو کار نفرت دارم : یکی درد دل کردن که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن برای تبرئه خود جوش زدن که کار مستضعفین است. شجاع به همدرد نیازمند نیست از ناله شرم دارد.

26:برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن و یاس انسان امروزه یاسی است ناشی از آگاهی اش به خویش و خوش بینی انسان در تاریخ زاییده ی جهلش نسبت به خویش است

27:زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.

28:دو پدیده را مردم یا عوام نمی توانند از هم سوا کنند یکی شور مذهبی است یکی شعور مذهبی.که این دو ربطی به هم ندارند آن کسی که شور مذهبی دارد خیال می کند که شعور مذهبی هم دارد

29:هرکس – نه تنها – به میزان معلوماتی که دارد عالم نیست بکله به میزان مجهولاتی که در عالم احساس می کند عالم است.

30:انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است

31:برای این که قومی خوب سواری بدهد باید احساس انسان بودن از او گرفته شود.

32:چقدر این قفس برایم تنگ است. من تاب تنگنا ندارم !


شهید دکتر علی شریعتی

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.

مظهر يك “همسر” در برابر شويش.

مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.

مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.
نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
این است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

چه امید بندم در ابن زندگانی
 که در ناامیدی سر آمد جوانی
 سرآمد جوانی و ما را نیامد
 پیام وفایی از این زندگانی
 
 بنالم زمحنت همه روز تا شام
 بگریم ز حسرت همه شام تا روز
 تو گویی سپندم بر این آتش طور
 بسوزم از این آتش آرزوسوز
 
 بود کاندرین جمع ناآشنایان
 پیامی رساند مرا آشنایی؟
 شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
 ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
 چو کس با زبان دلم آشنا نیست
 چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
 چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
 که از یاد یاران فراموش باشم
 
 ندانم در آن چشم عابدفریبش
 کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
 ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
 چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
 ندانم در آن زلفکان پریشان
 دل بی قرار که آرام گیرد؟
 ندانم که از بخت بد، آخر کار
 لبان که از ان لبان کام گیرد؟


شعر: دکتر علی شریعتی

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

خدا ،قلب جهان است،محور وجود است،کانون عالمي است که بر گردش طواف مي کند،و تو در اين منظومه ،چه در کعبه ،چه در عالم،يک ذره اي،ذره اي در حرکت،هر لحظه جايي،يک حرکت هميشگي،فقط يک وضعي،و هر دم در وضعي ،هماره در تغيير ،در شدن،در طواف و اما هميشه و همه جا،فاصله ات با او ،با کعبه،ثابت!دوري و  نزديکي ات بسته به اين است که در اين دايرهٔ گردنده،چه شعاعي را انتخاب کرده باشي.دور يا نزديک،ولي هرگز به کعبه نمي چسبي ،هرگز در کنار کعبه نمي ايستي،که توقف نيست،که براي تو ثبوت نيست ،که وحدت وجود نيست ،توحيد است.گرداب انسان ها بر گرد کعبه چرخ مي خورد و آنچه پيدا است،تنها انسان است ،اين جا است که مي تواني مردم را ببيني و مرد و زن نبيني، اين و آن نبيني ،من و او و تو وآنها را نبيني، کلي را ببيني،جزئي را  نبيني،فرد در کلي انسان حل شده است، فناء فرد است،اما نه در خدا،در ما،در انسان،در مردم،بهتر است بگويم:در امت!اما فنايي در جهت خدا ،براي خدا در طواف خدا!

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

ایرج میرزا با وجود بعضی دیدگاه های اجتماعی خاص، مسلمانی معتقد بوده است چرا که بارها ارادات خود را به اهل بیت (علیهم السلام) ابراز داشته است، مرثیه مشهور و پر شور زیر یکی از زیباترین مراثی فارسی است :

رسم است هر که داغ جوان دید دوستان    رافت برند حالت آن داغ دیده را

یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا       و آن یک زچهره پاک کند اشک دیده را

آن دیگری بر او بفشاند گلاب و شهد        تا تقویت کند دل محنت چشیده را

یک جمع دعوتش به گل و بوستان کنند    تا برکنندش از دل خار خلیده را

جمع دگر برای تسلی او دهند                 شرح سیاه کاری چرخ خمیده را

القصه هرکسی به طریقی ز روی مهر    تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را

آیا که داد تسلیت خاطر حسین؟              چون دید نعش اکبر در خون تپیده را

آیا که غم گساری و انده بری نمود          لیلای داغدیدۀ زحمت کشیده را

بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد             آتش زدند لانۀ مرغ پریده را

ایرج میرزا

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

ای نسل  بیدار وطنم

تو مي داني و همه مي دانند که من هرگز به خود نينديشيده ام،تو مي داني و همه مي دانند که من حياتم،هوايم  و همه خواستهايم به خاطر تو سرنوشت تو وآزادي تو بوده است، تو مي داني و همه مي دانند که  هرگز به خاطر سود خود گامي بر نداشته ام، از ترس خلافت تشيعم را از ياد نبرده ام .

تو مي داني و همه مي دانند که نه تر سويم و نه سود جو! تو مي داني و همه مي دانند که  دلم غرق دوست داشتن تو وايمان داشتن به تو است.تو مي داني و همه مي دانند که من خود را فداي تو کرده ام و فداي تو مي کنم که ايمانم تويي و عشقم تويي و اميدم تويي و معني حياتم تويي وجز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد طعمي ندارد.

تو مي داني وهمه مي دانند که زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من،از آوردن برق اميدي در نگاه من،واز بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است.

تو مي داني وهمه مي دانند که شکنجه ديدن به خاطر تو زنداني کشيدن به خاطر تو و رنج بردن به پاي تو تنها لذت زندگي من است.

از شادي تو است که من در دل مي خندم ازاميد رهايي توست که برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد واز خوشبختي توست که هواي پاک سعادت را در ريه هايم احساس مي کنم.

نمي توانم خوب حرف بزنم نيروي شگرفي را که در زير اين کلمات ساده و جمله هاي ضعيف وافتاده پنهان کرده ام درياب!درياب!

                                                         (دکتر شريعتی)

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

بابا علي باباي خانه نبود در چشم كوچك من معمايي بود غريبه اي بود كه گاه حضور پيدا مي كرد و حضورش هياهو بر پا مي كرد و اين حضور چنان كم بود كه از مادرم مي پرسيدم (اين آقا كيه؟!)

بابا علي بابايي بود كه گاه مي آمد و تمامي عشق ناداده اش را در لحظه اي جمع ميكرد و همچو طوفاني بر سر خانه مي ريخت!و من نمي فهميدم كه چرا مرا آنچنان بغل مي كند و بي رحمانه مي بوسد تا صداي گريه ام بلند شود! چرا كه در ذهن كودكانه ام نمي دانست براي چنين مردي حتي شنيدن گريه فرزند خود يك حادثه بود! حادثه اي كه به قول خودش ممكن بود اتفاق نيفتد! بر شانه هايش سوار مي شدم و او را ميزدم و از او مي پرسيدم (چرا مادرم را تنها مي گذاري؟!)و او كه نمي دانست به كودك چهار ساله اش چه بگويد ستاره ها را نشانم مي داد و در ذهنم بذر خيال مي پاشيدو سؤال. سؤالي كه مي بايست سالها بعد، بدون او به آن پاسخ مي دادم.بابا علي خنده هاي بزرگ و قوي بود كه سؤال هاي عجيب و غريب مي كرد و در آن روز هاي معدود حضورش ، از صبح در اتاق عجيب و پر كتابش زندانيم مي كرد و برايم قصه مي گفت. قصه هايش چنان هيجان انگيز بود كه در ذهنم به شكنجه اي عزيز مي مانست! در قصه هايش از سفر و خطر و حادثه ميگفت!...و مي گفت «قصه اي كه در آن حادثه و خطري نبا شد قصه نيست ،خبر است» آن روزها نمي دانستم كه قصه اي كه خبر نيست زندگي است!زندگي كه در ان گردنه هاي بسيار است.

اين باباي پر توقع شوخ، آرام آرام ذهن مرا با سوال كردن و فكر كردن آشنا مي كرد و مفاهيم ساده زندگي از قبيل درس،دانشمند،خوبي،بدي را با مثال هاي ساده و شوخيهاي زيركانه اش زير سؤال مي برد،بدون هيچ جوابي! و مرا با سؤال ها و جواب هاي خودم تنها مي گذاشت! چون ميدانست بعد از اين بايد به اين سؤال ها به تنهايي پاسخ گويم.

براي من آميزه اي از عشق، مهرباني،اعجاب و امنيت بود يك دوست بود نه چيز ديگر!

هنگامي كه در سال 56 پس از شهادتش به سوريه رفتيم، در آن ازدهام عجيب ايراني و عرب و مبارزين فلسطيني با آن چپيه هاي مرموز دريافتم كه اتفاقي افتاده است . احساس كردم كه ديگر پدر مسافرت نيست، بيمارستان نيست، زندان نيست و احتما لآديگر نخواهد آمد.

از مادرم كه آن روزها يك قهرمان دردمند بود، پرسيدم «بابا كجاست؟مسافرت است؟»گفت: آره گفتم بيمارستان است ؟ گفت : آره! با ذهن كودكانه ام حقيقت درد ناك پشت اين دروغ را در يافتم. كاغذي ساختم با مدادي كه يكي از دوستان به من داد. بابا علي را كشيدم، كله اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان هميشه خندانش را.

مردم گريستند، فهميدم چه شده. ديگر از كسي نپرسيدمو تا سالها نخواستم بپرسم. فقط يك بار خواهرم سارا گفته بود: بعضي ها هميشه هستند هر چند كه با ما نباشند... اين كافي بود، چون بابا علي هميشه بود!

طرحي از يك زندگي/ پوران شريعت رضوي

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

دوش که غم پرده ما می درید / خار غم اندر دل ما می خلید
در بر استاد خرد پیشه ام / طرح نمودم غم و اندیشه ام
کاو به کف آیینه تدبیر داشت / بخت جوان و خرد پیر داشت
گفت که « در زندگی آزاد باش! / هان! گذران است جهان، شاد باش!
رو به خودت نسبت هستی مده! / دل به چنین مستی و پستی مده!
زانچه نداری ز چه افسرده ای / وز غم و اندوه، دل آزرده ای؟!
گر ببرد ور بدهد دست دوست / ور ببرد ور بنهد ملک اوست
ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم / کج نشود دست قضا را قلم
آنچه خدا خواست همان می شود / وآنچه دلت خواست نه آن می شود

**********************************

مهر خوبان

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

**************************

 

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

31 سال پس از «دكتر شریعتی»

پوران خانم گفت: علی را كشتند!

گزارش یك دیدار و گفت وگو با خسرو منصوریان ـ رفیق دكتر علی شریعتی

علی ملیحی :دیدار با خسرو منصوریان یكی از نزدیكترین افراد به دكتر علی شریعتی در سالهای پایانی عمر، در ساعات ابتدایی شب و در منزل وی انجام شد. به دوست و یار نزدیك سالهای آخر زندگی دكتر شریعتی گفتم كه دكتر را از طریق پدرم می‌شناسم. او شیفته شریعتی است و كتابهای شریعتی با چاپ‌های پیش از انقلاب در قطع‌های جیبی و با نام نویسنده علی سبزواری در منزل ما موجود است. در ابتدای سخن، از منصوریان در خصوص نحوه آشنایی با شریعتی پرسیدم:«من به دلیل شغل پدرم از دوران كودكی در مشهد زندگی می‌كردم. برادر من دانشجوی دانشكده فنی دانشگاه تهران بود آن روزها دانشكده فنی قلب تپنده تحولات در دانشگاهها بود.

 
 
   |    نوشته شده توسط M ادامه مطلب ... | 
 
 
  مرحوم دكتر علی شریعتی به گفته شهید مظلوم آیت‌الله بهشتی: «در توسعه و تقویت شور انقلابی جامعه ما، به خصوص نسل جوان تاثیر بسزایی داشت و توانست قلب و احساس و ذهن جوانها را برای درك پیامهای امام، آماده‌تر و به فهم و پذیرش این پیامها نزدیك كند.” از این رو بررسی گذرای دیدگاههای او كه از قضا فاصله چندانی از سالروز شهادتش نداریم، از زبان اندیشمند متعهد و مجتهدی كه از نزدیك با وی آشنا بود، شنیدنی است. آنچه در این نوشتار كه تلفیقی از دو مصاحبه از كتاب «بهشتی، سید مظلوم امت» است، برمی‌آید، انصاف، اعتدال، حسن ظن، آگاهی ژرف و باز هم انصاف در داوری و پرهیز از مد نظر قرار دادن پسند روزگار و مصلحت‌های صنفی است.
در این نوشتار ضمن آنكه با اندیشه مرحوم شریعتی آشنا می‌شویم، از منش و بینش مرحوم بهشتی نیز تا حدودی آگاه می‌گردیم كه همواره سخت به آن نیازمندیم.
 
 
   |    نوشته شده توسط M ادامه مطلب ... | 
 
 
 

نان، آزادی و فرهنگ، سه نگرانی‌ مهم زندگی انسان مدرن در دنیای امروز نگرانی‌های زیستنی که تجلی زیبائی است و پس از لذت، می‌تواند شک و ناامیدی را به دنبال داشته باشد.

 
 
   |    نوشته شده توسط M ادامه مطلب ... | 
 
 
 

هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلب است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد
و آسمان ها را بر کشید
کوهها برخواستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و بارانها و بارانها
گیاهان رو ییدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند، حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهیانخرد سینه دریاها را پر کردند
و قرن ها گذشت و می گذشت و درختان گونه گون ، گل های رنگارنگ و جانوران
<< در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود>>!
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه تونستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت
حرف هایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند
اینان در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریق های دهشتناک و سوزنده ای دردرون می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود ، با بودن نتوان بودن
و خدا تنها بود،
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

...خواهران، برادران!

اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

 
 
   |    نوشته شده توسط M ادامه مطلب ... | 
 
 
 

در روزگاري که زنده ياد دکتر علي شريعتي زيست و آموخت، نوشت و آموزش داد، همه چيز در کشور ما براي افسانه‌اي شدن زندگاني و مرگ انسان‌ها فراهم بود.

براي افسانه شدن و به افسانه‌ها پيوستن نمي‌توان به سادگي پيش خود تصميم گرفت و بيرون از گنجايش زمانه و زمان آن را به کرسي کردار نشاند. و نيازي نيست چيزي فراتر از گنجايش انديشه و بيرون از توان انسان‌ها روي دهد تا افسانه‌اي زاده شود.

چند سال پيش پيرزني کهنسال در انگلستان ديده از جهان فروبست. خبرگزاري‌ها  غم و سوگ مردم انگلستان را به هر سو مخابره مي‌کردند و مردم انگليس وداع اندوهناک و پرشکوهي از او کردند. پيرزن شهبانو و مادر پادشاه امروزي انگلستان بود. او که در روزهاي جنگ جهاني دوم جواني آرزومند زندگاني بوده است، در روزها و شب‌هاي جنگ و بمباران‌هاي ويرانگر و کشنده ارتش هيتلر همه  توصيه‌ها را براي رفتن به بيرون از کشور ناديده گرفته و همراه مردم در شهر و زيستگاه خود مانده بود. کاري بسيار عادي و در توان هرکس. و همين کار او و گره زدن سرنوشت خويش به سرنوشت مردم شهر و ديار خويش او را محبوب دل‌هاي مردم انگليس کرده بود. گذشت ساليان دراز از آن روزها از افسانه وفاداري او نکاسته و به آن افزوده بود، و محبوبيت او به خانواده شاهي آبرو مي‌داد. انگلستان داراي جامعه‌اي صنعتي و پيشرفته است و مانند ما درگيري سنت و مدرنيته و يا جامعه گذار و جستجوي هويت سرگرمي روزانه فرهيختگانش نيست، و وفاداري به مردم و ميهن ‌چنين پاداش افسانه‌اي  مي‌يابد.

شريعتي شکوفايي پرشور خود را در زمانه‌اي آغاز کرد که پادشاه کشور با دولت‌هاي آمريکا و انگليس همدست و بر عليه دولت قانوني و نخست‌وزير محبوب کشور خود کودتا کرده بود. جانان من به جز از کشته ندروي. بي‌وفايي به پيمان و مردم و کشور چنان تخم نفرتي کاشته بود که حتي جيره‌خواران شاه بي‌وفا و کودتاگر  هم نمي‌توانستند از او دفاع کنند. شاه و دولت‌هاي کودتاگر همدست او همه کار کردند، اما هرگز نتوانستند دل مردم ايران را به دست بياورند. شاه بيمار و اشگ‌ريز از کشور فراري شد و کسي پشت‌سر او اشگ نريخت. هلهله‌ و شادي و پايکوبي اما کوي و برزن شهرها را به لرزه در‌آورده‌بود.

چنين کسي خود را سايه خدا مي‌خواند و از نمايندگان خودخوانده خداوند در زمين تاييد مي‌گرفت. خواب و خيال و بي‌خبري سده‌ها، درهم‌تنيدگي تاريخي مذهب و پادشاهي در کشور، با نيروي جادويي سخنوري و شور شاعرانه کويري دکتر شريعتي گسسته مي‌شد و همه آن گروه‌هاي اجتماعي را هم با خود مي‌برد که مذهب را آيين زندگاني مي‌پنداشتند. او براي گسترش دامنه اين گسست حتي عالمان ديني، پاسداران تاريخي دين در سرزمين ما را هم به پرسش و نقد  مي‌گرفت تا پيوند تاريخي با پادشاهي را بگسلند، و در کار خويش کامياب بود. ولي مگر خود شريعتي از کهکشاني ديگر آمده بود و از خواب و خيال و بي‌خبري سده‌ها سهمي نداشت؟ او خود هرگز چنين ادعايي نداشته است.

شاه و دستگاه فرمانروايي او هيچ کوششي براي ديدن و پرکردن آن گسست از خود نشان نداد و همه کار کرد تا داده‌هاي اجتماعي و اقتصادي را به سود جاودان کردن تاج و تخت شاهي در ايران بهبود بخشد. اما شريعتي مانند همه هم‌روزگاران خويش از داده‌هاي اجتماعي به باورهاي آرماني گريز مي‌زد تا گسست را گسترش دهد و بر جدايي‌ها بيافزايد و بي‌وفايان را بتاراند، تا آرمان بزرگ حق حاکميت ملي را زنده نگهدارد. کار به آنجا رسيد که پايگاه اجتماعي سنتي شاهنشاهي هم به رفتن شاه تن داد، اما نقش و سازمان اجتماعي او را نگاه داشت تا بر آن جامه‌‌اي ديگر بپوشاند. با نگاهي تاريخي اين يک پيروزي بزرگ براي آرمان و آماج شريعتي بود.

اما او نيز مانند همه هم‌روزگاران خويش تنها به  هدف چشم دوخته بود و به نتيجه توجه چنداني نداشت. شايد در اين جمله انتقادي بر شريعتي بيابيد ولي همين‌که همه همروزگاران او چنين بودند او را از آزمون زمانه سربلند بيرون مي‌آورد. تاريخ را تازاندن نمي‌توان. امروزه اما کمتر کسي است که با ميراث شريعتي آشنا باشد و خود را از سنجش نتيجه گفتار و کردار خويش بي‌نياز بداند. اگر بر آن پيروزي سخت‌ياب باور داشته باشيم بهتر خواهيم فهميد که اين سنجشگري نيز خود برآمده از آن است، دغدغه‌هاي روزهاي پس از پيروزي است. زمانه ديگر شده است و ايرانيان را به آماج‌ها و انديشه‌هاي ديگري فرامي‌خواند که در دستور پندار و کردار شريعتي نبود. شريعتي و هم‌روزگاران او از ميان آتش و خون گذشتند. ديکتاتوري خونريز کودتاگر، حکومت نظامي، جنگ‌هاي خياباني و خواري دست بيگانه در گردش کار کشور ديدن، همه و همه با همه زشتي و تلخيش بايستي در زبان و گفتار شريعتي‌ و همروزگارانش بازتاب مي‌يافت، تا فرزند راستين زمانه خود و پاسخگوي صادق نيازهاي آن باقي  مي‌ماندند.

امروزه اما روزگار ديگري است، و نسل‌هاي پس از او  آن آزمون‌ها را ندارند.  سزاوار است که آگاهانه زبان آن‌ها را به خودشان واگذارند و در جستجوي زبان روزآمد خود باشند. اگر آماج ديروز گسست و گسست قطعي و بازگشت‌ناپذير با دستگاه شاهي کودتاگر پيمان‌شکن بود، و زبان بايستي آن را بازتاب مي‌داد. اگر تازاندن آرماني زبان و سخن پاسخي به داده‌هاي اجتماعي و اقتصادي فريباي دستگاه شاهي بود، امروز زبان اجتماعي و سياسي در ايران ما ديگر چنان  وظيفه‌اي را به دوش‌ نمي‌کشد. امروزه زبان ما بايستي به احساس هم‌نوعي و هم‌پيوندي ميان انسان‌ها ياري رساند و از هرگونه خط‌کشي ميان انسان‌ها دوري جويد، و کماکان در خدمت آگاهي مشترک براي خواست‌هاي مشترک انسان‌ها باشد.

هنوز هم اما بايستي به راه شريعتي رفت، اگر چه بايستي از دنباله‌روي از او پرهيز کرد. راه او روشنگري دلاورانه در باره شرايط و امکانات تاريخي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي روزگار خود است. شريعتي ستاينده پرشور آزادي بود و تنها کسي مي‌تواند آزاد باشد که اين شرايط و امکانات را شناخته و با آن‌ها و در آن‌ها به‌سربرده و توانايي دگرگون کردن آنها را يافته باشد. زمان و زمانه شرايط و امکانات را ديگرگون مي‌کند و براستي که پس از او تا امروز که ما به گفتگو نشسته‌ايم زمان و زمانه ديگرگون شده است. امروزه زبان حال هر ايراني آزاده‌اي مي‌تواند باشد که من از بيگانگان ديگر ننالم، که با من هر چه کرد آن آشنا کرد. آشنايي که ممکن است نه تنها در ديگري، بلکه در خود ما نيز لانه کرده باشد و انسانيت انسان را به تاراج برد.

شريعتي آنقدر زنده ماند که داستان فرار زندانيان و تيرخوردن آنها و کشته‌شدنشان را در روزنامه‌ها بخواند، دروغ زبونانه‌اي که شاه و دستگاه فرمانروايي او ساخت براي تيرباران شبانه و دزدانه زندانيان در تپه‌هاي اوين. اما روزي که شاه فرار کرد افسوس ديگر خود او نبود تا در خيابان‌ها به شادي پردازد.  دوستداران او، کساني که با انديشه‌هاي او پرورش يافته و خود را شاگرد شريعتي مي‌دانستند، تا آنجا که من ديدم و شنيدم، نه از مبارزه با شاه و دولت‌هاي همدست او بازماندند و نه از شادي و پايکوبي به هنگام فرار شاه و سرافکندگي پشتيبانان او. راز افسانه‌اي شدن زندگي و مرگ شريعتي را هم در همين‌جا بايستي جستجو کرد. هم خود و هم شاگردانش به مردم و ميهن وفادار ماندند و به خواست روزگار و زمانه خويش پاسخ مناسبي دادند.

براي من شريعتي اينگونه معني مي‌شود و اينگونه اعتبار و آبرو مي‌يابد و اينگونه به تاريخ مي‌پيوندد. از شريعتي يادگاران بسياري برجا مانده است که گنجينه و گنج سرزمين ما هستند، و شايسته است که دانشمندان و پژوهشگران ما  همچون شاهدي بر دوره‌اي از سرگذشت مردم ما بر آن‌ها نگاه کنند و چند و چون آن‌ها را به کاوش بنشينند. شريعتي با خفت و زبوني زمانه خويش درافتاده بود و الفت با او روح ستيز با کژي‌هاي زمانه را زنده نگاه مي‌داشت. مي‌توان مانند او بود، زمانه و زمان خويش را به نقد کشيد، خواست مردم و نياز آن‌ها را همچون او راهنماي خود کرد، آن‌چه را که زورمندان بديهي وانمود مي‌کنند به پرسش گرفت. اما نبايد فراموش کرد روزي که دستگاه زورمدار ديگري در کشور پديد مي‌آمد ديگر او در ميان ما نبود. شريعتي به کسي فرمان وزيري و رييسي و فرماندهي نداد. گردانندگان انقلاب و رييس شوراي انقلاب هم کسان ديگري بودند، و اگرچه از زميني که او شخم زد و سيراب ساخت برآمدند، هرگز  از شمار شاگردان و شيفتگان او نبوده‌اند. و هر کس مسوول نامه اعمال خويش است.

 

هوشنگ دوداني

12 خرداد 83

 

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

« من حاضرم جانم را فدا کنم تا تو عقیدهات را هر چند مخالف رای و نظر من باشد به آزادی، ابراز و بیان کنی.» 29 فروردین هر سال، سالروز پنجه در نقاب خاک کشیدن مردی است که به یک اندازه دشمن و دوست داشت و ای بسا دشمنان و دوستانی که در هیچ کجا امکان اتحادی برای آنان متصور نبود، در این زمینه با هم به اتحاد رسیده بودند: هم روحانیون، چه سنتی همانند آیت الله مصباح که به طور کلی او را تکفیر میکردند و با او مخالف بودند و چه روحانیون نو اندیشی همچون آیت الله مطهری که به آیت الله خمینی نامه نوشتند و خواستار آن شدند تا به آنها «اجازه دهد از بت سازی شریعتی» جلوگیری کند چون«کوچکترین گناهش بدنام کردن روحانیت است». هم روشنفکران و تحصیلکردگان غرب همچون جواد طباطبایی و احسان نراقی که اولی او را کسی میدانست که « نه در دینشناسی کسی او را جدی میگرفت و نه در جامعهشناسی» و دومی او را شخصی میدانست که « از جامعهشناسی هم چیزی نمیداند». هم مبارزان مارکسیست با او مخالف بودند و هم مبارزانی که به نوعی نماد اسلام سنتی در جامعه بودند همانند موتلفه. هم رژیم سلطنتی مانع چاپ کتابهای او میشد و هم رژیم اسلامی مانع چاپ بسیاری از کتابهای او میشود. دکتر علی شریعتی بیشک یکی از بزرگترین متفکرانی است که در ایران ظهور کردهاند و تاثیرگذاری بسیار زیادی را نیز بر جوانان ایرانی داشته. تا جای که گفته میشد «خشم» (خ=خمینی، ش=شریعتی، م=مجاهدین) باعث انقلاب ایران شد. درباره نقش دکتر شریعتی تاکنون بارها و به تفصیل سخن گفته شده، اما این بار قصد داریم تا از زاویهای دیگر او را مورد بررسی قرار دهیم.

1- آثار شریعتی پر است از آموزه‌های ضد دموکراتیک و استبدادی، از درون این آثار نه دموکراسی در می‌آید و نه آزادی زاده می‌شود. دکتر شریعتی از کسانی بود که هیچ کس نمیتواند در مورد نقش وی در بروز انقلاب ایران شک کند. وی کسی بود که در سالهای تفوق مارکسیسم بر تمامی مکتبها، اسلام را به گونهای مطرح کرد که بسیاری از جوانان را به سوی اسلام کشاند. آنچه وی انجام داد زدودن برخی از انحرافاتی بود که به زعم خودش وارد اسلام شده بود. در واقع شریعتی به عنوان پرنفوذترین آموزگار روشنفکری دینی، میراثهای بسیاری از خویش بر جای نهاده است. او از سویی فیلسوفان را صلابه میکشد و آنان را «پفیوزان تاریخ» مینامد، ابوعلیسینا را به « قلم خودنویس» خاقان درآورد، با ابداع ترکیب تشیع علوی و قرار دادن آن در مقابل تشیع صفوی داغی ابدی بر پیشانی صفویان باقی گذاشت، تلاش کرد تا نوعی پروتستانیسم اسلامی را مطرح کند، اسلام بدون روحانیت را مطرح کرد و.... در واقع وی نهایت سعی و کوشش خود را به کار برد تا اسلام را به صورت یک دین ایدئولوژیک درآورد. طوری که خودش در کتاب «با مخاطبهای آشنا» میگوید:« یکی از همفکران از من پرسید به نظر تو مهمترین رویداد و درخشانترین موفقیتی که ما در سالهای اخیر کسب کردهایم، چیست؟، گفتم: در یک کلمه تبدیل اسلام از صورت یک فرهنگ به یک ایدئولوژی در میان روشنفکران.» و در جایی دیگر میگوید که مهمترین رسالت روشنفکر ایرانی ساختن یک ایدئولوژی برای بسیج تودهای است. اما بر خلاف آنچه وی تصور میکرد، نه روشنفکران بلکه چریکها و انقلابیون بودند که از آموزههای وی بیشترین استفاده را بردند و بعدها نیز با استفاده از آموزههای وی، دانشگاهها را به بهانه انقلاب فرهنگی به محاق تعطیلی بردند. آنچه باعث شده تا اکنون کسانی قلم به نقد وی دست بگیرند این است که وی دین را از حالت یک امر خصوصی خارج کرد و  به صورت یک ایدئولوژی در آورد. این مساله باعث شد تا بسیاری از اعمال و کارها به نام دین توجیه شود. وی اگرچه سعی میکرد تا با جدا کردن بعضی از روحانیون لکه ننگی را از دامان دین پاک کند و حتی به کسانی چون علامه مجلسی تاخت، اما از طرف دیگر باعث شد تا دین دولتی در ایران بوجود آید. مثلا وی در مورد یکی بودن دین و دولت میگوید:« امام در کنار قدرت اجرایی نیست. هم پیمان و هم پیوند با دولت نیست، نوعی همسازی با سیاست حاکم ندارد. او خود مسئولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و اداره امور داخلی جامعه با اوست. یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حکومت و... شیعه پیروی از امام را بر اساس آیه اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم توصیه می‌کند و امام را ولی امر می‌داند که خدا اطاعتش را در ردیف اطاعت از خود و اطاعت از رسول شمرده است و این تقلید نیز برای رهبری غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می‌شود.» (امت و امامت). در حالت دیگر نیز میتوان از مجاهدین خلق نام برد که سالیان سال است که آرزوی ایجاد یک «جامعه بی طبقه توحیدی» را در سر میپرورانند.

2- از اینگونه تناقضات در گفتار و کردار شریعتی کم نیست، او از طرفی مساله آزادیهای انسان و دموکراسی را بیان میکند و میگوید:« در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نکنید.» (م.آ30، ص 483) اما بعد بحث دموکراسی متعهد را پیش میکشد:« دموکراسی متعهد حکومت گروهی است که براساس یک برنامه انقلابی مترقی افراد را، بینش افراد را، زبان و فرهنگ مردم را، روابط اجتماعی و سطح زندگی مردم و شکل جامعه را میخواهد دگرگون کند و به بهترین شکلش برساند. برای این کار یک ایدئولوژی دارد، یک مکتب فکری مشخص دارد، یک برنامهریزی دقیق دارد و هدفش این نیست که یکایک این مردم رایشان و سلیقهشان متوجه او شود، هدفش این است که جامعه را به مقام  و درجهای برساند که براساس این مکتب به طرف این مقصد متعالی حرکت بکند و هدفهای انقلابیاش را تحقق دهد. اگر مردمی هستند که به این راه معتقد نیستند و رفتار و رایشان موجب رکود و فساد جامعه است و اگر کسانی هستند که از قدرت خودشان و از پول خودشان و از این آزادی سواستفاده میکنند و اگر شکلهای اجتماعیای وجود دارد و سنتهایی هست که انسان را راکد نگه میدارد، باید آن سنتها را از بین برد، باید آن طرز فکر را محکوم کرد و باید این جامعه به هر شکل شده از قالبهای متحجر خودش رها بشود.» (امت و امامت، صص 166-67) توجه کنید که در دموکراسی متعهد نوعی دموکراسی هدایت شده و نخبهگرا مثل دموکراسیهای خلقی اروپای شرقی یا دموکراسی هدایت شده ایوبخان است. اما آیا دموکراسی قابل هدایت است؟ دموکراسی یک سلسله قواعد و هنجار است. قواعدی شناخته شده برای رسیدن به نتایج نامشخص. آیا دموکراسی را میتوان هدایت کرد؟ دموکراسی یا کاملاً صوری است یا اصلاً دموکراسی نیست. شریعتی به دنبال دموکراسی هدایت شده است و این هدایت هم توسط نخبگان صورت میگیرد. شریعتی در آثار خویش به نوعی ابر انسان معتقد است که باید رهبری جامعه را در دست بگیرد. « امام، انسان مافوق و پیشوا است. ابرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می‌کند. دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگی دارد. امام عامل حیات و حرکت امت است. وجود و بقای امام است که وجود و بقای امت را ممکن می‌سازد. امام، پیشوا است تا نگذارد امت به بودن و خوش بودن و لذت پرستی تسلیم شود و بالاخره پیشوا است تا در پرتو هدایت او، امت حرکت و جهت خویش را گم نکند.» (شیعه یک حزب تمام، امت و امامت) در واقع در آثار شریعتی رگههای بسیار زیادی از اتاتیسم دیده میشود یا در جایی دیگر به نوعی دیکتاتوری صالحان اعتقاد دارد و میگوید:« رسالت سنگین رهبری در راندن جامعه و فرد از آنچه هست بسوی آنچه باید باشد به هر قیمت ممکن، بر اساس یک ایدئولوژی ثابت... اگر اصل را در سیاست و حکومت به دو شعار رهبری و پیشرفت ـ یعنی تغییر انقلابی مردم ـ قرار دهیم آن‌وقت انتخاب این رهبری بوسیله افراد همین جامعه، امکان ندارد زیرا افراد جامعه هرگز به کسی رای نمی‌دهند که با سنت‌ها و عادات و عقاید و شیوه زندگی رایج همه افراد آن جامعه مخالف است... کسی که با کودکان به سختی رفتار می‌کند و آنها را در یک نظم دقیق متعهد می‌کند و به آنها درس جدید تحمیل می‌کند، مسلما رای نخواهد آورد... امام مسوول است که مردم را بر اساس مکتب تغییر و پرورش دهد حتی علیرغم شماره آراء... رهبری باید بطور مستمر، به شیوه انقلابی ـ نه دموکراتیک ـ ادامه یابد... او هرگز سرنوشت انقلاب را به دست لرزان دموکراسی نمی‌سپارد» (امت و امامت و مسوولیت شیعه بودن و انتظار مذهب اعتراض) یا در جایی دیگر میگوید:« اصل حکومت دموکراسی برخلاف تقدس شورانگیزی که این کلمه دارد، با اصل تغییر و پیشرفت انقلابی و رهبری فکری مغایر است، بنابراین رهبر انقلاب و بنیانگذار مکتب حق ندارد دچار وسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را به دموکراسی راس‌ها بسپارد» (امت و امامت و شیعه یک حزب تمام) وی که بسیاری از فیلسوفان و بزرگان را نقد کشیده در مورد تقلید میگوید:« باید اطاعتی کورکورانه و تشکیلاتی داشت... این معنای تقلیدی است که در تشیع وجود داشت و همین تقلید نیز برای غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می‌شود. تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، بلکه اساسا اقتضای عقل، تعبد و تقلید است.» (یاد و یادآوران، حسین وارث آدم). از طرف دیگر وی گرچه بسیار از غرب و فلسفه آن تاثیر پذیرفته و بارها مزیتهای دموکراسی را بیان میکند اما بعد در مورد دموکراسی میگوید:« آزادی و دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است.» (حسین وارث آدم ص 99).

3- از دیگر انتقاداتی که به شریعتی میشود این است که وی به مشی چریکی اعتقاد داشته و به دنبال انقلاب بوده است، گرچه همفکران وی با استناد به بعضی از رفتارها و گفتارهای وی (همانند عضویت در نهضت آزادی که حزبی بود که کلا در چارچوب قانون عمل میکرد) یا گفتههای وی که معتقد بود انقلاب بدون آگاهی توده یک فاجعه است و یا این گفته وی که:« .... ناگهان با صدور چند فتوا مشروطه صادر شد، مثل برق آمد و مثل باد رفت (م.آ 4،ص 39) ...... و یک بار دیگر همچون پیش و پس آن دیدیم که ثمره تحمیل انقلاب بر جامعهای که به آگاهی نرسیده و فرهنگ انقلابی ندارد، جز مجموعهای از شعارهای مترقی اما ناکام نخواهد بود.(همان، ص 95). اما فراموش کردهاند که شریعتی خود اصل انقلاب را قبول داشته و مورد تایید قرار داده است. در واقع عقل و ذهن وی با مشی فرهنگی و دلش با چریکها بود. آثار وی بخشی از لجستیک کار چریکها بود. مثلا خود وی در جایی گفته بود که خوشحال هستم که سازمانهای چریکی از آثارم برای تسهیل کار خود استفاده میکنند. در مورد رابطه وی با سازمان مجاهدین هم شواهد بسیاری وجود دارد. از طرف دیگر وی در جایی میگوید:« هر نهضتی دو مرحله دارد: یکی مرحله شخصیتسازی و فردسازی که مبارزه و اصلاح فردی است، بعد که مرحله فردسازی تمام میشود، مبارزه اجتماعی شروع میشود. در مرحله اول که اصلاح فردی است، جهاد وجود ندارد؛ ولی در مرحله دوم که اجتماعی است جهاد پیش میآید.(م.آ، ش 27، ص 345) آثار شریعتی نیز مملو از اینگونه سخنان است و وی با توجه به تواناییهایش در سخنوری و نوشتن، کتابهای بسیاری در این مورد نوشته. به قول ابراهیم نبوی:« آثار تحقیقی وی مانند اسلام شناسی و تاریخ ادیان تنها از تمایلات یک انسان صادق، بیسواد و عاشق حکایت می‌کند که قصد دارد جامعه شناسی، تاریخ و دین را تبدیل به اسلحه کند تا با آن بساط ظلم را براندازد. گونه دوم این آثار سخنرانی‌های شورانگیز برای برانگیختن جوانان باصداقت و پاکدامن بود، آثاری مانند پس از شهادت و شیعه یک حزب تمام و حسین وارث آدم. خواندن این آثار تن آدم را می لرزاند، اشک به چشم می آورد، قلب را گرم و سرخ می‌کند، شوری را در درون بر می‌انگیزد تا انسان اسلحه در دست بگیرد و خود را فدا کند و دین و جامعه را نجات دهد. اسم این عمل تروریسم است. چه در سال 1350 و چه در سال 1360 و چه در سال 1370 و چه در سال 1380، هیچ فرقی نمی‌کند

4- بعد از نقدهای فراوانی که به شریعتی شد، بعضی از دوستان و همفکران وی سعی کردند تا چهره یک رند عارف را به او بدهند و تصوریری حلاج گونه از وی به دست دهند. چه او خود گفته بود : وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف اما بر سه گونه: سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن. آنچه تنها مردم میپسندند سخن گفتن است و آنچه هم مردم و هم من، معلمی کردن و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم با آن نه کار، که زندگی میکنم نوشتن. نوشتههایم نیز بر سه گونهاند: اجتماعیات و اسلامیات و کویریات. آنچه تنها مردم میپسندند اجتماعیات و آنچه که هم مردم و هم من، اسلامیات و آنچه که خودم را راضی میکند و احساس میکنم با آن نه کار، چه میگویم و نه نویسندگی، که زندگی میکنم کویریات. (م.آ ، ش 13، ص 209) و بعد از این طریق سعی میکنند او را فردی نشان دهند که بسیاری از ارزشها و از جمله دموکراسی مورد قبول وی است. آنان معتقدند که عارفان از آنجا که قایل به تسامح و مدارا هستند میتوانند تنوع سیاسی قبول کنند. اما عرفان تا زمانی که خارج از قدرت است اهل تساهل است، اما تجربه نشان داده که سلسلههای مرید و مرادی و حلقههای عرفانی همین که به قدرت دست یافتهاند گرایشهای تماميت خواه از خود بروز دادهاند. در عرفان فرض اولیه بر این است که قطب و شیخ کامل،  واصل به حق است و بر مریدان است که برای طی مراحل سلوک طلبق النعل بالنعل در راه او حرکت کرده و خود را تمام و کمال معروض تصرفات قرار دهند و ساحهای خصوصی برای خود باقی نگذارند. حال آنکه در دموکراسی فرض اولیه بر آن است که حوزه عمومی و خصوصی از هم جدا شده است و مردم در امور خصوصی آزادند. عرفان قرابت بیشتری با تمامت خواهی و توتالیتاریسم دارد تا لیبرالیسم و اندیووالیسمی که ذاتی دموکراسی است. حزب خدا و دولت خدا در اندیشه عرفانی صبغه الهی دارد و «چون خدا غیور است، دولت خدایی هم غیور است» و غیر را بر نمیتابد. در نوشتهها و سخنرانیهای دکتر شریعتی هم اینگونه تفکرات بسیار زیاد است.

5- یکی دیگر از ادعاها در مورد شریعتی وابستگی او به توده مردم است. در این مورد من حرف زیادی نمیزنم تنها یکی از حرفهای آن مرحوم را برای شما نقل میکنم:« جهل توده‌های عوام مقلد منحط و بنده‌واری که رای‌شان را به یک سواری خوردن یا یک شکم آبگوشت به هر که بانی شود اهداء می‌کنند و تازه اینها، غیر از آراء اسیر گوسفندی است... آراء راس‌ها... رهبری نمی‌تواند خودزاده آراء عوام و تعیین شده پسند عموم و برآمده از متن توده منحط باشد.» (امت و امامت صص 504 و 604) از همین جا معلوم است که او چه اهمیتی برای توده مردم قائل بود!

6- شریعتی شخصی بود به شدت متعصب. تعصب برای کسی که خود را روشنفکر و مصلح میداند، بدترین دردهاست. زیرا این تعصب باعث میشود تا وی بسیاری از حقیقتها را نبیند، چشمش را به روی بعضی ببندد و حقایق بیرونی را نیز به هیچ وجه قبول نکند.« نهضت تشبه به غرب همچون طوفانی، برج و باروی تعصب را که بزرگترین و قوی‌ترین حفاظ‌های وجود ملت‌ها و فرهنگ‌ها بود، فرو ریخت و راه برای نفوذ و ویرانی ارزشهای تاریخی و سنتی و اخلاقی ملت‌های شرق باز شد و مردم ما در برابر آن بی‌دفاع ماندند.» (اسلامشناسی ص85)

شریعتی یکی از بزرگترین متفکران معاصر ایران است. اما وی فرزند زمانه خود بود و حرفهایش تنها برای بازه زمانی خاصی قابل استفاده است، نه برای همیشه. شریعتی مثل چه گوارا ست. مردی زیباروی و خوش سیما که دختران و پسران سابق عاشق او هستند. تصویرش برای چاپ روی پیراهن فوق العاده جذاب است، حتی جذاب‌تر از مارلون براندو. اما حاصل اندیشه چه گوارا همان نکبتی است که کوبا در آن غرق است. کشوری عقب مانده که هنوز سیستم حمل و نقل پایتخت آن درشکه است و مهم ترین منبع درآمدش از روسپیگری است. اگر عمرمان را با شریعتی و چه گوارا تلف کرده‌ایم، به جای پافشاری بر این اشتباهات لااقل بقیه عمر را دروغ نگوییم. شریعتی در حد پوستر قابل تحمل است، صدای ضبط صوت را کم کنیم، اگر چه خوش آهنگ است و لای کتاب را ببندیم، اگر چه نوشته‌هایش خوش وزن و ریتم است. حالا که شانس آوردیم و کسی شریعتی نمی‌خواند، زیاد از او دفاع نکنیم، بگذاریم این عکس باقی بماند، فقط هر سال یکبار به همدیگر بگوییم که از درون شریعتی جز استبداد چیزی در نمی‌آید.

 

منابع :

1- سایت اینترنتی احسان شریعتی

2- سایت اینترنتی باشگاه اندیشه

3- سایت اینترنتی محسن کدیور

4- پایگاه اطلاع رسانی اخبار روز

5- پایگاه اطلاع رسانی ایران امروز

6- ازشاهد قدسی تا شاهد بازاری، سعید حجاریان،طرح نو

7- فیلسوف ها و شو من ها، محمد قوچانی،سرایی

8- خاطرات لطف الله میثمی، جلد دوم، آنها که رفتند، نشر صمدیه

9- دولت دینی و دین دولتی، محمد قوچانی،سرایی

10- تلقی فاشیستی از دین و حکومت، اکبر گنجی، طرح نو

11- جمهوریت، افسون زدایی از قدرت، سعید حجاریان، طرح نو

12- ایران فردا، ش 12، فروردین و اردیبهشت 73

13- کیان، ش 39، آذر و دی 76، ما و راه تجدد

14-راهنو،ش 8، 23 خرداد 77

15- ماهنامه آفتاب، شماره های 17.18.26.30

16- ابوذر یا ابوعلی، ضمیمه روزنامه همشهری، محمد قوچانی، ویژه نامه نوروز 82

17- مجموعه آثار دکتر علی شریعتی

 

آرش بهمنی

 

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
 

سخن از حقیقت پیام شهید دکتر علی شریعتی در این زمان که دو گروه متعصبانه او را حجاب شناخت و آشنایی نسل جوان شده اند سخت ضروری می نماید. گروهی متحجرانه و جاهلانه بر طبل کج فهمی خود می زنند و آفتاب آشکار را منکر می شوند به جایتوجه به نیمه پر لیوان که در این قحطی معرفت غنیمتی است به بخش خالی اشاره می کنند و چشم خود را بر راهزنان نور بسته اند که چگونه باانواع حیل و بهره گیری از وسایل روز جوانان پاک روشن ضمیر این مرز و بوم را نشانه رفته اند و چگونه هر سپیده با غروب تلخ افقهای روحانی وجود تعدادی از آنان زندگی بر کام هر انسان دلسو.زی سخت می شود و گروهی دیگر مزورانه و ناجوانمردانه از دکتر و آثار او به عنوان خاکریزی برای هجوم. حمله به مذهب و اعتقادات جوانان بهره می برند.اینان که چیزی جز ترجمه و اقتباس از نظریه پردازان غرب ندارند و از دیگر سو به دلایلی که شرحش در مقالی دیگر باید گفت از استحکام و ثبات در جهان بینی و عقاید دینی خویش بی بهره اند و به هرهری مذهبی گرفتار شده اند ظلمی مضاعف را در حق دکتر روا داشته اند. اینان بدون درک مقتضیات زمان و مکان به طرح مسایل سیاسی دامن می زنند که جز تفرقه و گل آلود کردن آب برای ماهی گرفتن بیگانگان حاصلی ندارد.

بی شک مصیبت بزرک عصر ما عدم شناخت و بینش است البته معنی شناخت و بینش خبر داشتن نیست. طبیعی است در عصر تکنولوژی ارتباطات جامعه جهانی بی خبر از وقایع و حوادث پیرامون خود نیست ولی ما غالبا شناختی جامع و سازنده که منبعث از جهان بینی باشد نداریم. در دیدگاه دکتر بدون آگاهی و شناخت صحیح، دوست و دشمن تفاوتی ندارند. دکتر معتقد است فلسفه، تکنیک، عرفان و ادبیات تمدن و فرهنگ جامعه را نمی سازند چرا که اینها فقط گلها و گیاهانی هستند که در جامعه مساعد می رویند. در حالیکه ایدئولوژی یا همان خودآگاهی انسانی است که جامعه را می سازد1. و از این رو باید گفت چه بسا افرادی که در لباس دوست به دلیل عدم شناخت و بینش به آرمانها و ارزشهای مطلوب و مورد نظر دکتر ضربه وارد می کنند.

با مقدمه ای که گذشت به بررسی بسیار اجمالی موارد مهم در آثار دکتر می پردازیم.

دکتر شریعتی پس از تبیین جهان بینی توحیدی و تاکید بر لا یتجزی بودن انسان از حقیقت هستی به سه مسئله به طور ویژه نظر دارد2. اول جامعه شناسی: دکتر هیچ یک از مکاتب جامعه شناسی آن روز اعم از سرمایه داری یا مارکسیستی – دموکراتیک یا غیر دموکراتیک را به رسمیت نمی شناسد. از نظر وی جامعه براساس تعلیماتدینی و قرآن به دو جامعه مبتنی بر توحید و شرک تقسیم می شود که هر کدام ویژگی های مخصوص به خود راداراست یعنی جامعه یا موحد است یا مشرک، حاکم آن طالوت است یا جالوت، موسی است یا فرعون، مردم آن در بندند و اسیر یا آزادند و شریف3. دوم انسان شناسی: در این مورد نی دکتر براساس آموزه های دینی معتقد است که انسان از دو بخش خاک پست و روح الهی تشکیل شده است. انسان با این روح الهی رو به رشد و تعالی در حرکت است، ایستا نیست و هر لحظه به سوی شدن پیش می رود. در مبحث انسان شناسی دکتر به جای تحلیل و ثبت آداب و رسوم و هنجارهای گوناگون و تاکید بر اومانیسم  یا انسان محوری به کیفیت دگرگونی و شدن در انسان توجه دارد4. سوم فلسفه تاریخ: که آن نیز براساس قرآن تفسیر و شرح می شود. دکتر معتقد است که فلسفه روح تاریخ، تضاد دائمی بین نیروهای خیر و شر است.  درگیری و ستیز همیشگی توحید و شرک، حق و باطل... دکتر با تشریح داستان هابیل و قابیل، مبارزه ی آندو را سمبل نبرد  همیشه ی تاریخ بین انسان های متفاوت  با جهان بینی های متفاوت می داند. از این روست که وی حد وسطی برای انسان قایل نیست، یا در جبهه ی شرک است یا توحید، یا خاک پست است یا روح متعالی، یا قابیل است یا هابیل. ممکن نیست در جهت تعالی روح حرکت کند قرار بگیرد ولی خدایان زر و زور و تزویر را بستاید. ممکن نیست شهادت هابیل را ارج بگذارد ولی لب بر خشونت و ظلم و زور و بی عدالتی ببندد. امروز جبهه ی ظالمانه شرک و نفاق و منفعت طلبی در یک سو و جبهه ی مظلومانه توحید و صداقت و شهادت طلبی در مقابل قرار گرفته است. یا باید در جبهه ی حق قرار گرفت یا باطل. اینک که دنیای باطل با همه ی سیاهی ها و شعارهای زیبا به جنگ با حق شتافته است، باید تصمیم گرفت در کدامین جبهه؟!...

دکتر رهنگ را که منبعث از آگاهی و ایدئولوژی فرد است یک خصوصیت ذاتی و فردی و قومی و انسان می داند که اگر از او بگیرند شیئی بیش نیست و تعریف منطقی اش این است:( وزن + قد ) و دیگر هیچ5.

الیناسیون یا از خود بیگانگی مهمترین دشمن هویت برای انسانهاست.دکتر برای همه انسانها توتمی قایل است که با توجه بهدرک و فهم، علایق و نیازهای روحی خود برای پرستش و عشق ورزیدن انتخاب می کنند و توتم مورد پرستش وی قلم است. او می گوید قلم توتم من است. قلمم را به بیگانه نمی دهم. قلم زبان خداستف قلم امانت آدم است، قلم ودیعه عشق است، هر کسی را توتمی است و قلم توتم من است6.

دکتر شریعتی سه تن را که هر یک سمبل نوعی شیوه و مرام هستند به عنوان نمایندگان بخش هایی از جامعه اسلامی معرفی می کند. اول ابو علی سینا که عالم است و رساله النفس ارسطو را صد بار مطالعه کرده است و تسلیم زر و زور و تزویر است!!! دوم حلاج که عارف است،دنیا را مزبله می داند،فقرا ر خوشبخت می پندارد،، او مرگ پاک را در راهی پوک اختیار می کند!!! سوم ابوذر که دو بعد دار، عابد است و مجاهد، هم اهل نماز است و هم شمشیر، از یک سو در میدان نبرد و جهاد آماده به فرمان مولاست و از سوی دیگر سر به طاعت و بندگی خداوند دارد. دکتر از این سه نماینده سومین را می ستاید و مسلمان واقعی را نه عالم و فقیه و روشنفکر و نه عارف و صوفی و زاهد می داند، بلکه او که نماینده واقعی مکتب جهانی و حیات بخش اسلام است مسلمان مجاهد و با ایمان است7.

نکته آخر اینکه آنچه در بررسی مجموع دیدگاهها و آثار دکتر شریعتی می توان بدان اشاره کرد انتزاعی بودن آن است. یعنی بیشتر ذهنی است تا عملی، اندیشه است تا راهکار، البته همین اندیشه در جریان انقلاب اسلامی موتور آگاهی بخش و بیداری نسل جوان به شمار می رفت. از این رو تلاشها و مجاهدات عالمانه استاد مطهری در تکمیل و عمکملی کردن افکار دکتر سهم بسزایی داشت، آن جا که به عنوان مثال دکتر شریعتی فاطمه فاطمه است را می سراید و استاد مطهری نظام حقوق زن در اسلام را تبیین می کند. روحشان شاد و راهشان پررهرو باد.

پاورقی ها :

1- ایدئولوژی، فرهنگ – دکتر علی شریعتی

2- شریعتی در جهان – مجموعه مقالات

3- اسلام شناسی – دکتر شریعتی

4- جبر تاریخ – دکتر شریعتی

5- ایدئولوزی، فرهنگ – دکتر شریعتی

6- توتم پرستی – دکتر شریعتی

7- الیناسیون، فرهنگ – دکتر شریعتی

سید احمد ذبیحی 

 

 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط M
 
 
     
 

pctfx3.3

مجله اینترنتی رسانه

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور