تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 | 20:25 | نویسنده : M
زن عشق می کارد و کینه درو می کند…دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی….
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ….
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ….
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!
و این رنج است

دکتر علی شریعتی



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 | 7:51 | نویسنده : M


در زمان صفویه تشیع ضد وضع موجود ، تشیع وفق وضع موجود می شود. تشیعی که به عنوان یک نیرو دربرابر حاکمیت بود به عنوان یک نیرو در کنار وپشت سر این قدرت می ایستد و از آن جانبداری می کند . کارو نقشش عوض می شود ، تشیعی که حالت انتقادی به وضع موجود داشت حالا یک رسالت تازه دارد و آن حالت توجیهی است. عالم شیعی که همواره پرهیز داشت از رابطه با قدرتمندان که برای قدرتمندان یک اصطلاح مشترک داشت ظلمه ، به سادگی همدست و همگام و هم نشین این قدرتها می شود و در نظر عموم هم بد نیست .

عالم با تقوا یی که از مفاخرماست(شیخ بهایی ) با او همکار و همراه است جامعه تحمل می کند ، گرچه این حاکم مانند خلفای بغداد زندگی می کند اما حب علی دارد . حب علی همه چیز را توجیه می کند .حاکم انتقام حسین را میگیرد .

برای اینکه روایت است و الان هم روایت می شود که محب علی در بهشت است ولو عاصی بر من باشد ، ومبغض علی در دوزخ ولو مطیع من باشد .او هم عاصی بر خداست اما محب علی است . دو دستگاه می شود ، دستگاه علی و دستگاه خدا .گناه می کند و خیانت می کند اما اصلی است که کسی که ولایت مولا علی را دارد سیئات و بدی هاش به خوبی تبدیل می شود . تشیع تازه ای به نام تشیع صفوی به وجود می آید . همان اصول و عقاید وشخصیت ها .


دو تشیع داریم تشیع حب و بغض احساسی ، تشیع صفوی تشیع منطق و تحلیل و آگاهی و شناخت ، تشیع علوی. عالم شیعی بیشتر گرایش به روحانی مذهبی می کند .در اسلام و به خصوص در تشیع از همه قوی تر شخصیت های دینی را عالم می گوییم .اصطلاح اسلام در مورد دانشمند دینی ، عالم دینی و اصطلاح مسیحی ،روحانی است. روحانی زاهد با تقوا و پاک است نفسش خوب و قدمش سبک است ، دستش را ببوسی دلت سبک می شود ، نمی فهمد ،اشکالی ندارد ، روح دارد.

در اسلام اولیه و در طول تاریخ در ذهن اندیشمند دینی عالم مذهبی وجود دارد . کسی که مذهب را می شناسد و تخصصش را دارد فقیه ، هم به همین معناست .
کم کم شخصیت هایی که عالم شیعی بودند ضعیف تر شدند و شخصیت هایی در درونشان و کنارشان تقویت شدند به نام روحانی شیعی .


در طول دوره ی صفویه هم عالم شیعی داریم و هم روحانی. امروز به عالم بزرگ شیعی هم ، روحانی می گوییم .

عالم شیعی از کنار مردم برخواست و در کنارسلطان صفوی نشست. تشیع مردمی تبدیل شد به تشیع دولتی.
تشیع علوی بر اساس کتاب و اصالت قرآن و تشیع صفوی بر اصالت مفاتیح الجنان .

تشیع علوی : بر سیره ی رسول و ائمه و بر مناقب ذکر مصیبات و کرامات .

تشیع صفوی : اصالت برای شخص پیامبر و در تشیع صفوی اصالت به اسم امام برای نفی پیامبر چون وجه مشترک صفویه و عثمانی بود.

تشیع علوی: مبارزه ، تشیع صفوی لعن و نفرین.

تشیع علوی تشیع شناختی . درتشیع صفوی محبت بدون شناخت ، باید امام را پرستید شناختن برای

صفویه ضرر دارد .تشیع صفوی اصالت شخص در مقابل اصالت قبر در تشیع صفوی .تشیع علوی امام شناسی در مقابل تشیع صفوی امام پرستی .

تشیع علوی علم اسلام در برابر تشیع اصالت تقدس و روحانیت منهای علم .
تشیع صفوی تشیع مشهد در مقابل تشیع مکه . هر طواف مرقد امام رضا هفت هزارو هفتصدو هفتاد حج اکبر است .

تشیع علوی تشیع کربلا . تشیع صفوی هم تشیع کربلا. اما تشیع کربلا ضد کربلا بزرگترین معجزه ی سیاسی برای نفی اثر حسین ، خود حسین و برای خنثی کردن اثر خون حسین، خون حسین را مطرح کردن.

تشیع علوی در طول تاریخ در هر نظام و با هر اسمی وبا هر شکل وطرحی و هر شعاری در برابر ، ستم در برابر بی عدالتی در برابر حکومت خیانت ،در برابر وضع زندگی ذلت بار، در برابر فریب مذهبی ، تشیع نه بوده است . و تشیع صفوی تشیع آری بوده است .


قسمت کوتاهی از سخنرانی دکتر شریعتی (شیعه علوی، شیعه صفوی)




تاريخ : یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 | 3:46 | نویسنده : M
 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

و ...

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب

برمی افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.

هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.

بدانگونه که احساسش می کنند، هست.

انسان یک لفظ است،

که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..

هرکسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه، خدا بود.

مجموعه آثار دکتر شریعتی.



تاريخ : شنبه سیزدهم شهریور 1389 | 22:58 | نویسنده : M
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است . 
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ... 

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . 



خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. 

آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم



تاريخ : شنبه سیزدهم شهریور 1389 | 22:22 | نویسنده : M
زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق .این تابلو را به دیوا ر اتاق مى زنى ، آن قالیچه را جلو پلکان مى اندازى،
راهرو را جارو مى کنى، مبلها به هم ریخته است مهمان ها دارند مى رسند و
هنوز لباس عوض نکرده اى در آشپزخانه واویلاست وهنوز هم کارهات مانده است.


یکی از مهمان ها که الان مى آید نکته بین و بهانه گیر و حسود و چهار
چشمى همه چیز را مى پاید . از این اتاق به آن اتاق سر مى کشى، از حیاط به
توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى پرده و قالى و
سماور گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن وحسین و مهین و شهین
....... غرقه درهمین کشمکشها و گرفتاریها و مشغولیات و خیالات و مى روى و
مى آ یى و مى دوى و مى پرى که ناگهان سر پیچ پلکان جلوت یک آینه است از
آن رد مشو...!

لحظه اى همه چیز را رها کن ، خودت را خلاص کن، بایست و با خودت روبرو شو
نگاهش کن خوب نگاهش کن ا و را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش کن کوششکن درست
بشنا سی اش، درست بجایش آورى فکر کن ببین این همان است که میخواستى با شى؟

اگر نه پس چه کسى و چه کارى فوریتر و مهمتر از اینکه همه این مشغله هاى
سرسام آور و پوچ و و روزمره و تکرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى
قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست کنى، فرصت کم
است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات کتابى
که باد ورق مى زند، آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد

معلم شهید دکتر علی شریعتی



تاريخ : جمعه دوازدهم شهریور 1389 | 4:20 | نویسنده : M

صحيفه نور ج‏15ص 61 پيام به مسلمانان ايران و جهان در روز جهانى قدس(بيدارباش به مسلمين) 


"« آزادى قدس شريف و فلسطين را سرلوحه برنامه خود قرار دهند و ننگ سلطه صهيونيسم، تفاله امريكا را از دامن خود بزدايند و روز قدس را زنده نگه دارند. اميد است با زنده نگه داشتن اين روز، بى تفاوتيها زايل شود و غفلتها مرتفع گردد. و با قيام ملتهاى شريف، بعضى از سران خائن را كه به رغم مسلمانان و اسلام، دست در دست اسرائيل و چشم به فرمان امريكا برخلاف مصالح مسلمين به زندگانى سياسى ننگين خود و به زندگى جنايت بار خويش ادامه مى‏دهند، از صحنه خارج و در گورستان تاريخ مدفون نمايند. حكام غاصبى كه در جنگ بين كفارى چون اسرائيل و صدام با مسلمين، طرف كفار را گرفته و به اسلام و مسلمين ضربه وارد مى‏كنند، از صحنه اسلام بايد خارج شوند و از حكومت بر مسلمين بايد بر كنار گردند.»"



تاريخ : پنجشنبه چهارم شهریور 1389 | 17:25 | نویسنده : M

رنج جان کاهیست گنج بودن و مجهول ماندن 

گنج بودن و در ویرانه ها فراموش ماندن 

رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن

علم بودن و عالم نیافتن

زیبا بودن و نادیده ماندن 

فریاد بودن وناشنیده ماندن

نور بودن وروشن نکردن 

آتش بودن وگرم نساختن

عشق بودن ودلی نیافتن

روح بون وکالبدی نبودن

چشمه بودن وتشنه ای ندیدن

پیام بودن وپیامبر بودن وکسی نداشتن 

مثنوی بودن و خواننده ای ندیدن ،

چنگ بودن و پنجه ی نوازنده ای نبودن...

چه بگویم ؟ خدا بودن و انسان نداشتن

انسان بی خود /405


انسان


  مجموعه ای که برای تعریف جامع انسان از قصه آدم برمی آید بدین گونه است ...........

  ................ انسان ،خداگونه ای است تبعیدی ،جمع ضدین،یک پدیده دیالتیکی خدا -شیطان ،روح - لجن ،اراده - آزادی که خود سرنوشتش را میسازد ،مسئول ،متعهد ،گیرنده امانت استثنایی خداوند ،مسجد همه فرشتگان ،جانشین خداوند در زمین ،عاصی حتی بر خدا ،خورنده میوه ممنوع بینایی ، مطرود بهشت وتبعید شده به این کویر طبیعت ،با سه چهره عشق (حوا)،عقل (شیطان )وعصیان (میوه ممنوعه ) ومامور در تبعید گاه خویش (طبیعت )بهشتی انسانی بیافریند ودر نبرد دائمی خویش ،از لجن تا خدا ،به معراج رود واین حیوان رسوبی لجن ،خلق وخوی خدا گیرد.






لذتها

اگرقدر ثانیه های بدون بازگشت را میدانستند واز قله های با شکوه موفقیت چیزی شنیده بودند

هیچ گاه.....

  برای در چاله مانده چاه را توصیف نمیکردند

مگر لذت اندیشیدن ،لذت یک سخن خلاقه،یک شعر هیجان آور ،لذت زیباییهای احساس وفهم وارزش برخی کلمه ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت قلان قباله محضری کمتر است -چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت میبرند وچه گاو انسانهایی که فقط از آخور آباد وزیر سایه درخت چاق میشوند.

دریان دنیا جز این سه ، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد ، نخستین ،با اندیشیدن ، علم ، دومین با اخلاق مذهب ، وسومین با هنر عشق ،

عشق میتواند تو را از این سه محروم کند.

چقدر در این دنیا بهشت ها وبهشتی ها نهفته است ، اما نگاه ها ودلها همه دوزخیست .

همه برزخیست که نمیبیند ونمی شناسد کورند وکرند چه آواز های ملکوتی که در سکوت عظیم این سرزمین هست وشنیده نمیشود.




تاريخ : شنبه سی ام مرداد 1389 | 20:22 | نویسنده : M


انتظار "آمادگي " است، نه " وادادگي" كسيكه معتقد است عليرغم قدرتهاي حاكم بر جهان و عليرغم 

نيرومندي جبهه ظلم و زور در جامعه بشري و عليرغم سلطه باطل و تجاوز و ضعف و اسارت حق و

 عدالت هر لحظه مكن است انفجاري روي دهد و نداي انقلاب از اعماق سياه شب تباهي و فساد و

 بيداد بر خيزد و او را به عنوان يك سرباز واقعي و يك " انقلابي"حقيقي به شركت در جهاد عالمگير حق

 و عدل عليه جبر ظالمانه ي تاريخ دعوت كند .چنين كسي منتظر است و ناچار نميتواند به خواب رود

 ،از انديشه ي عدل و و ظلم و حق و باطل و شكست و پيروزي غافل ماند،در سرگذشت تاريخ و 

سرنوشت انسان و سير حوادث ،بي طرف و بي تفاوت باشد و به تفريح وتفنن خو كند،به زندگي "خواب

 و خور و خشم وشهوت "خويش و مصلحت هاي فردي خويش خو كند،بر عكس ،اين انتظار او را به شدت

 واميدارد كه تن و روح و انديشه و شيوه ي زندگي خويش را همچون يك "پارتيزان " انقلابي و آگاه و 

ورزيده و آماده و مسلح و سبكبار و تيز بين و فداكار تعليم دهد و پيروز چنانكه در گذشته حتي در عصر 

انحطاط چنين بود

 

{كتاب پدر و مادر ما متهميم(دكتر شريعتي) صفحه 121




تاريخ : جمعه بیست و نهم مرداد 1389 | 16:50 | نویسنده : M
خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،
آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،

آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،

تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…

تا تنها امیدم تو شود

چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :

تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد

تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم




تاريخ : یکشنبه هفدهم مرداد 1389 | 6:36 | نویسنده : M
هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند

بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست

Har kasi ra na bedan goone ke (hast) , ehsas mikonand

Bedan goone ke (ehsasash ) mikonand, hast

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد

Zibayi hamvare teshneye deli ast ke be oo eshgh varzad

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

بر من بگری

که زنده ام

و بی تو زنده مانده ام

Bar man begery

Ke zende am

Va bi to zende mande am

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است ،

و به هرکه دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

Khodaya be har ke doost midari biyamooz

Ke eshgh az zendegi kardan behtar ast

Va be harke doost tar midari . becheshan

Ke doost dashtan az eshgh bartar

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

تا بی پناه نگردم ، پناهم نخواهی داد

تا نیفتم ، دستم را نخواهی گرفت

Ta bi panah nagardam , panaham nakhahi dad

Ta nayoftam , dastam ra nakhahi gereft

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

وقتی عشق فرمان می دهد،

« محال» سر تسلیم فرود می آورد

Vaghti eshgh farman midahad

(Mahal) sare tazim forood miavarad

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

عشق در اوج اخلاصش ،

به ایثار رسیده است

و در اوج ایثارش ،

به قساوت !

ٍEshgh dar oje ekhlasash

Be isar reside ast

Va dar oje isarash

Be ghesavat !

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

می دانم تشنه ای اما …

اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد

Midanam teshne e ama

Ama in darya ra dar kooze nemitavan kard

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

تنهایی ، آرامگاه جاوید من است

و درد و سکوت ، همنشین تنهایی من!

Tanhayi , aramgah javid man ast

Va dardo sokoot , hamneshin tanhayi man

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

به پریشانی یک آرزوی آشفته

چه می دانم چگونه ؟

از تنهایی اتاق گریختم

Be parishani yek arezooy ashofte

Che midanam chegoone

Az tanhayi otagh ghorikhtam



تاريخ : یکشنبه هفدهم مرداد 1389 | 6:33 | نویسنده : M
من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

.

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

.

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

.

من چیستم ؟

.

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ.

دکتر علی شریعتی



تاريخ : جمعه پانزدهم مرداد 1389 | 16:55 | نویسنده : M

                                

مردی آرام جوی – از آن ها که در همه حال و با همه کس ، همزیستی مسالمت آمیز

 می طلبند -  از سپاه معاویه بیرون آمد و بانگ برداشت که: « علی » کجاست تا با

او سخنی بگویم ؟

« علی » در برابرش ایستاد . مرد گفت : « با اباالحسن ، تو را فضیلت های بی شمار است .

تو به زمین عراق برگرد ، و ما به زمین شام باز گردیم . و انچه حکم خدا باشد ، کند !»

« علی » به نرمی پاسخ گفتش :

«  ان مقالتک هذا شفقه علی الناس ، و لکن الله یابی ان یعصی فی ارضه ،و اولیاوه مسکوت »

بی شک این گفتار تو از سر دلسوزی و مهربانی با خلق خداست ، اما خدا ابا می کند که بر روی

زمینش  ، او را سر کشی کنند و دوستان خدا ، خاموش باشند و سپس افزود : « و انی صابر علی السیوف

و لا اصبر علی الاغلاق » .  من بر شمشیرها صبورم  ، و بر زنجیر ها صبر نکنم !

                            

                                  مجموعه آثار 26 ، 236    شریعتی



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 | 6:0 | نویسنده : M
 

ببخشید دوستان می دونم این پست یکم طولانیه ولی خب میتونید کپی کنید

          و سر فرصت مطالعه کنید . نمی تونستم کمترش کنم.

 

 نوع فهم دکتر شریعتی از مفهوم عالی شهید، برداشتی خالص، عمیق و ناب از فرهنگ اصیل اسلامی است. وی در تعریف کلمه "شهید" می‌گوید: "شهید در لغت، به معنای حاضر، ناظر، به معنای گواه و گواهی‌دهنده و خبردهنده راستین و امین و هم چنین به معنی آگاه و نیز به معنی محسوس و مشهود ، کسی که همه چشم‌ها به اوست و بالاخره به معنی نمونه، الگو و سرمشق است." 
"شهید" زنده، جاوید، حماسه ساز، عارف، آگاه، انتخاب گر و روزی خوار نعم‌الهی است و این اصیل‌ترین دریافت از متون و فرهنگ اسلامی به شمار می‌رود ، چنانچه قرآن کریم نیز بدان اشاره می‌کند. 


دکتر شریعتی در جای دیگر می‌نویسد: "شهید، قلب تاریخ است هم چنان که قلب به رگ‌های خشک اندام، خون، حیات و زندگی می‌دهد، جامعه‌ای که رو به مردن می‌رود، جامعه‌ای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش، از دست داده‌اند و جامعه‌ای که به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعه‌ای که تسلیم را تمکین کرده است، جامعه‌ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است و جامعه‌ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است. 


شهید همچون قلبی، به اندامهای خشک مرده بی‌رمق این جامعه، خون خویش را می‌رساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است که به یک نسل، ایمان جدید به خویشتن را می‌بخشد." 
شهادت، برنده‌ترین سلاحی است که هیچ دشمنی را یارای مقاومت در برابر آن نیست. مرحوم شریعتی در این‌باره می‌نویسد:"یکی از بهترین و حیات بخش‌ترین سرمایه‌هایی که در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است." 
"در فرهنگ ما شهادت، مرگی نیست که دشمن ما بر مجاهد تحمیل کند. 



* مفهوم شهادت در اندیشه شریعتی 
از نظر شریعتی "شهادت" مرگ دلخواهی است که مجاهد با همه آگاهی و همه منطق و شعور و بیداری و بینایی خویش، آن را انتخاب می‌کند. 


شهادت، در یک کلمه برخلاف تاریخ‌های دیگر که حادثه‌ای، درگیری و مرگ تحمیل شده بر قهرمان و در نهایت یک تراژدی است،در فرهنگ ما، یک درجه است، وسیله نیست، خود هدف است، اصالت است، خود یک تکامل، یک علو است، خود یک مسئولیت بزرگ است، خود یک راه نیم بر به طرف صعود به قله معراج بشریت است و یک فرهنگ است." 

* شهادت امام حسین (ع) در نظر شریعتی 
دکتر شریعتی همچنین می‌نویسد:"امام حسین (ع) یک شهید است که حتی پیش از کشته‌شدن خویش به شهادت رسیده است نه در گودی قتلگاه،بلکه در درون خانه خویش، از آن لحظه که به دعوت ولید حاکم مدینه که از او بیعت مطالبه می‌کرد ، "نه" گفت، این، "نه" طرد و نفی چیزی بود که در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است." 
او همچنین می‌نویسد: "شهادت حسینی شرایط ویژه خود را می‌طلبد وقتی ظلم، انحطاط و انحراف همه‌گیر می‌شود و ارزشهای والای اسلامی مسخ می‌گردد و موعظه‌ها بر گوشه‌ای سنگین کارگر نمی‌افتد، حسین باهمه دانایی به عدم توانایی خود در پیروزی ظاهری بر دشمن، علنا به پیشواز مرگ می‌رود و با انتخاب شهادت، بزرگترین کاری را که می‌شد کرد، انجام می‌دهد." 

* شرایط نهضت امام حسین (ع) 
شریعتی پیرامون شرایط نهضت امام حسین (ع) می‌نویسد: "شکل مبارزه‌ای که حسین انتخاب کرده، قابل فهمیدن نیست مگر این که اوضاع وشرایطی که حسین در آن شرایط، قیام خاص خودش را آغاز کرد، فهمیده شود. 


اکنون حسین مسئول نگاهبانی انقلابی است که آخرین پایگاههای مقاومتش از دست رفته است واز قدرت جدش و پدر و برادرش، یعنی حکومت اسلام و جبهه حقیقت و عدالت، یک شمشیر برایش نمانده و حتی یک سرباز! سال‌هایی است که بنی‌امیه همه پایگاه‌های اجتماعی را فتح کرده است." 
اسلام در این زمان، چون پوستین وارونه شده،ارزش‌های اسلامی رنگ باخته و دین با حاکمیت افراد فاسد و غاصب، رو به انحطاط و انحراف می‌رود. 


امام حسین (ع) در چنین شرایطی برای اصلاح دین جدش قیام می‌کند و از یک سو، نیرویی برای تغییر وضع موجود ندارد و از دیگر سو، در سکوت خود مشعل امیدی نمی‌بیند. 



* امام حسین (ع) مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد 
دکتر شریعتی همچنین می‌نویسد: "فتوای حسین این است: آری! در نتوانستن نیز بایستن هست برای او زندگی، عقیده و جهاد است. بنابراین، اگر او زنده است وبه دلیل این که زنده است، مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسین، زنده‌تر کیست در تاریخ ما، کیست که به اندازه او حق داشته باشد که زندگی کند؟ و شایسته باشد که زنده بماند. 


نفس انسان بودن، آگاه بودن، ایمان داشتن، زندگی کردن، آدمی را مسئول جهاد می‌کند و حسین مثل اعلای انسانیت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایی یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت و چگونگی تحقق مسئولیت را تعیین می‌کند نه وجود آن را." 

* هنر خوب مردن 
شریعتی در این‌باره نیز معتقد است: "امام حسین (ع) فرزند خانواده‌ای است که هنر خوب مردن را در مکتب حیات، خوب آموخته است. 


آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به‌همه آنها که جهاد را تنها در توانستن می‌فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد که شهادت نه یک باختن، که یک انتخاب است انتخابی که در آن، مجاهد با قربانی کردن خویش در آستانه معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می‌شود و حسین وارث آدم - که به بنی‌آدم زیستن داد - و وارث پیامبران بزرگ - که به انسان چگونه باید زیست را آموختند - اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند." 

* آثار شهادت امام حسین (ع) 
شریعتی می‌نویسد: "برخی درباره آثار شهادت حسینی تردید کردند و آن را قیامی خوانده‌اند که شکست خورده است شگفتا! کدام جهاد و کدام جنگ پیروزی بوده است که دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق اندیشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاریخ ، این همه گسترده و عمیق و بارآور باشد. 


حسین با شهادت "ید بیضاء" کرد ، از خون شهیدان "دم مسیحایی" ساخت که کور را بینا می‌کند و مرده را حیات می‌بخشد... اما نه تنها در عصر خویش و در سرزمین خویش، که شهادت جنگ نیست، رسالت است، سلاح نیست، پیام است، کلمه‌ای است که با خون تلفظ می‌شود." 

* شهدا زنده جاوید 
شریعتی در این خصوص نیز معتقد است: "آنها که تن به هر ذلتی می‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌های خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانی که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده‌اند ومرگ خویش را انتخاب کرده‌اند درحالی که صدها گریزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود و صدها توجیه شرعی و دینی برای زنده ماندن شان بود توجیه و تاویل نکرده‌اند و مرده‌اند، اینها زنده هستند. 


آیا آنها که برای ماندنشان تن به ذلت و پستی، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده‌اند هر کس زنده بودن را فقط در یک لش متحرک نمی‌بیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش می‌بیند، حس می‌کند و مرگ کسانی را که به ذلتها تن داده‌اند تا زنده بمانند، می‌بیند." 
* مسئولیت ما 
"این که حسین فریاد می‌زند پس از این که همه عزیزانش را در خون می‌بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمی‌بیند فریاد می‌زند که: "آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد" مگر نمی‌داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سئوال، سئوال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سئوال،انتظار حسین را از عاشقانش بیان می‌کند و دعوت شهادت او را به همه کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام می‌نماید." 

* حضرت زینب (ع) 
نمی‌توان از کربلای حسین نوشت و در آن، از کار بزرگ زینبی یادی نکرد، زیرا حادثه کربلا با نقش مکمل و بی‌بدیل حضرت زینب (س) کامل می‌شود. 


مرحوم شریعتی در این مورد می‌گوید: "رسالت پیام از امروز عصر، آغاز می‌شود. این رسالت بر دوش‌های ظریف یک زن، "زینب" زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‌تر از رسالت برادرش. 


آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده‌اند اما کار آنها که از آن پس زنده می‌مانند، دشوار است و سنگین. 


و زینب مانده است، کاروان اسیران در پی‌اش، و صف‌های دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش. وارد شهر می‌شود، از صحنه بر می‌گردد. 


آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوی گل‌های سرخ به مشام می‌رسد. وارد شهر جنایت!، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادی شده است، آرام و پیروز، سراپا افتخار بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می‌زند: (سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...) 
"اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ می‌ماند." امام حسین (ع) مظهر و سمبل حق است که در همه عصرها، چون نمادی زنده و خروشان، ظهور پیدا می‌کند و همه کسانی را که از پاسداری حقیقت زمان خود طفره می‌روند، به یاری می‌طلبد و در واقع یاری طلبیدن امام عشق در کربلا، انعکاس موج اندیشه اسلامی برای کمک به حق در همه زمانهاست. 


به واقع سیدالشهدا زنده‌ترین شهید تاریخ است،نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف کربلای او، همه و همه در طول تاریخ برای همه نسلها نیروبخش، حیات آفرین، امید زا و انقلاب گستر است. 

خون حسین، مایه حیات بخشی است که در گذر زمان بر کالبد ملت‌ها دمیده می‌شود و آنها را به زندگی فرا می‌خواند و حسین (ع) زنده جاویدی است که هر سال، دوباره شهید می‌شود وهمگان را به یاری جبهه حق زمان خود، دعوت می‌کند.


منبع  : یکی از کتابهای فوق العاده دکتر بنام    حسین وارث آدم 



تاريخ : دوشنبه چهارم مرداد 1389 | 6:34 | نویسنده : M
انتظار یکی از زیباترین و عمیق ترین جلوه های روح فراری و بی آرام انسان است.

آدمیزاده هر چه انسان تر ، چشم به راه تر میشود.این یک حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد.

در انتظار چه ؟ که؟

هر چه ،هر که، در انتظار "گودو". گودو کیست؟ چیست؟ بکیت میگوید:<اگر میدانستم میگفتم>.

به هر حال یک منتظر در ادیان این موعود منتظر ، روشن و مشخص است.

یک منجی غیبی است و رسالتش نیز معلوم و مشخص. آنکه باید بیاید یک «ابر مرد» است .

در تشیع موعود منتظر مهدی است و آخرین امام از سلسله امامان اثنی عشر، فرزند امام حسن عسگری و رسالتش هم معلوم است.

رسالتی را که پیامبر آغاز کرد و پس از مرگش نگذاشتند علی و فرزندانشان ادامه دهند و حکومت و امامت مردم را غصب کردند.

او خواهد گرفت و ادامه خواهد داد.

بنابر این مهدی یک امام است ، برای استقرار عدل و احیای حقیقت می آید.

این یک رسالت اجتماعی ، سیاسی و اعتقادی و بشری است و او خود یک بشر است اما روح منتظر انسان که همواره بی قرار غیب و فراری به ماوراء است نمی تواند تصویر بشری و رسالت این جهانی مهدی موعود را نگاه دارد.

پس او را و کارش را در هاله ای از ماوراء واقعیت غرقه می سازد. ‌

«دکتر علی شریعتی»



تاريخ : چهارشنبه سی ام تیر 1389 | 5:51 | نویسنده : M
 
وقتی که دیگر نبود 

  من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

  من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

  من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

  من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

  من آغاز شدم.

و چه سخت است.

  تنها متولد شدن

  مثل تنها زندگی کردن است،

  مثل تنها مردن !



  «دکتر علی شریعتی»




تاريخ : جمعه بیست و پنجم تیر 1389 | 22:48 | نویسنده : M
 بارالها

        برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

               برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش

     و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق
 
                                             میطلبم.

                                          دکتر علی شریعتی

 

بی رنجی مرگ است ؛و شادی مدام ،جهل.بودا ،زندگی را انبوهی از رنج می بیند.  و قرآن تصریح می کند که:لقد خلقنا الانسان فی کبد.(مسلم است که آدمی را در رنج آفریدیم)

اما بودا رستگاری را در رهایی ازرنج می بیند. واسلام برعکس رستگاری را در صیقل خوردن وگداختن و خوب پروردن رنج.رنج نیرویی است که آدمی را از پوسیدن در مرداب  آرامش و رفاه و بی خبری مانع می شود؛ و روح  را بر می انگیزد ،تا هم چون لایه ی رسوبی سیل بر روی خاک ،سفت و خشک و سفال مانند نشود.بودا می خواهد که طلای غش دار و فولاد خام را از کوره نجات دهد.

 (دکتر شریعتی)



تاريخ : پنجشنبه هفدهم تیر 1389 | 1:24 | نویسنده : M
 


عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال.
 
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد.
 
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد.
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.
 
عشق طوفاني و متلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني «فهميدن و انديشيدن» نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميكند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
 
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
 
عشق يك فريب بزرگ و قوي است،
دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.
 
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا كردن.
 
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
 
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
 
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.
 
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
 
عشق نيرويي است در عاشق ،كه او را به معشوق ميكشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد.
 
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد كه همه ي دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
 
در عشق رقيب منفور است،
 در دوست داشتن است كه: «هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند» كه حسد شاخصه ي عشق است. عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد
 دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است و از جنس اين عالم نيست.
 
دكتر علي شريعتي



تاريخ : جمعه چهارم تیر 1389 | 1:23 | نویسنده : M



یک آیه‏ای در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر می‏کنم اگر همه‏ی انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را می‏دهد و تصور نمی‏کنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی می‏پردازند، این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله‏ی زیبایی بسازند.

می‏گوید: «ای انسان‏ها! از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند. از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند.»

چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کردند، یا راه‏هایی برگزیدند که هنوز انسان‏ها و توده‏ی عوام که همیشه دنباله‏رو هستند، و همیشه دیگران برایشان فکر می‏کنند و تصمیم می‏گیرند، از آن راه‏ها نمی‏روند.

«از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند. از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند.»

روحانیون قشری قسطنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچ وقت از خیابان‏های اصلی و شلوغ عبور نمی‏کردند، بل‏که از کوچه پس کوچه‏های خلوت می‏گذشتند. این نشان می‏دهد که گاه یک زیبایی شگفت، یک فکر بلند، و یک سخن عمیق، در اندیشه‏هایی که شایستگی فهم آن را ندارند، به چه صورت مضحکی تجلی می‏کند و مسخ می‏شود.

و علی، این روح پرشگفتی که در همه‏ی ابعاد گوناگون، و حتی ناهمانند بشری قهرمان است، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد. (افسوس که چقدر زیبایی‏ها و عظمت‏ها در دست ملت‏هایی که لیاقت داشتنش را ندارند، پامال می‏شود.)

و این امام راستین، شیر پیروز روزهای مدینه، و روح تنها و دردمند شب‏های نخلستان، که رسالت خاصی در تاریخ دارد، اکنون از همه‏وقت ناشناخته‏تر است و کاش ناشناخته می‏بود، که بدشناخته‏تر است.

ای کاش علی را اصلاً نمی‏شناختیم، و محققان نخستین بار او را به ما می‏شناساندند.

درباره‏ی علی از جهات مختلف و ابعاد گوناگون می‏شود تحقیق کرد. و بررسی هر بعد شخصیت وی، مسائل خاص همان بعد را دارا می‏باشد. مثلاً به عنوان یک شیعه، یا از نظر یک مورخ، یا از دیدگاه فلسفی یا عرفانی و ... غیره.

امّا این کتاب، نگاهی به علی (ع) از دیدگاه انسان‏شناسی است که متأسفانه تاکنون از این جهت کار نشده و به همین دلیل، من می‏کوشم تا با نگاه یک انسان‏شناس، انسانی را به نام علی، با همه‏ی شگفتی‏ها و ابعاد پیچیده‏ی شخصیت وی، مورد رسیدگی قرار دهم و تلاشی در پاسخ به این پرسش که علی در تاریخ بشریت، و در نفس انسانیت، چه مقام خاصی دارد.

از آن‏جایی که این تحقیق نیازمند مقدمات خاصی است، ابتدا درباره‏ی موقعیت و معنی انسان در تمدن امروز بحث می‏شود. سپس می‏پردازم به معنی انسان در تاریخ و نیاز بشر به اساطیر. و در پایان به علی، که برابر این انسان و برای این انسان چه نقشی دارد.




تاريخ : جمعه چهارم تیر 1389 | 1:21 | نویسنده : M
علی (ع) از زبان دکتر علی شریعتی


«علي(ع) نيازهايي كه در طول تاريخ، انسانها را به خلق نمونه هاي خيالي، به خلق الهه ها و رب النوع هاي فرضي مي كشانده، در تاريخ عيني اشباع مي كند. اين رب النوع ها به انسان نشان مي دادند كه هر احساسي و هر استعداد انساني تا اين حد مي تواند رشد كند و انسان هايي كه تا آن حد هيچ كدامشان نمي توانستند رشد كنند، اين را به عنوان يك سرمشق، يك چيزي كه بايد به آن برسيم، يك عظمت و درجه اي كه نمونه زندگي ما و وجهه نظر ما و مسير حيات و تكامل ما بايد باشد، به ما نشان مي دادند، علي(ع) در تاريخ نشان مي داده و نشان داده و از همه شگفت تر، همه استعداد هايي را كه ما ناچار در همه اساطير و در رب النوع هاي مختلف مي ديديم، در يك اندام عيني جمع كرده است.
در جنگ، خونريزي و بي باكي و نيرومندي شديدي را كه مانند يك رب النوع اساطيري مي جنگد نشان مي دهد كه نياز انسان را به قهرماني سيراب مي كند و در كوچه در برابر يك يتيم، چنان ضعيف و چنان لرزان و چنان پريشان مي شود كه رقيق ترين احساس يك مادر را به صورت اساطيري نشان مي دهد.
در مبارزه با دشمن چنان بي باكي و چنان خشونت به خرج مي دهد كه مظهر خشونت است و شمشيرش مظهر برندگي و مظهر خونريزي و مظهر بي رحمي نسبت به دشمن است و در داخل خانه از او نرمتر و از او صبورتر و از او پرگذشت تر ديده نمي شود. علي(ع) وقتي مي بيند اگر بخواهد براي احقاق حق خودش شمشير بكشد، مركز خلافت اسلامي و مركز قدرت اسلامي متلاشي مي شود، ناچار صبر مي كند، يك ربع قرن صبر مي كند و با شرايطي و در وضعي زندگي مي كند كه درست احساس زندگي پرومته در زنجير را در انسان به وجود مي آورد، اما به خاطر انسان اين زنجير را خودش براندامش مي پيچد.

من از كلمه «امام»، معني يك رهبر سياسي يا حتي اجتماعي يك جامعه را نمي فهمم، من از كلمه «امام»، همان معني را مي فهمم كه انسانيت در طول تاريخ خودش براي داشتن نمونه هاي اعلاي فضائل انساني اي كه در عالم نبوده و نمي ديده و بدان نيازمند بوده، در ذهن خودش اين نمونه هاي عالي را مي ساخته و اين نمونه هاي عالي به عنوان سرمشق و الگو برايش وجود داشته و دوست مي داشته و مي پرستيده، به عنوان نمونه هاي اعلايي كه بالاتر از خاك و بالاتر از انسان هاي واقعي هستند.
علي(ع) يك «امام» است كه مي خواهد به تاريخ و انسان نشان دهد كه شما كه نيازمند به نمونه هاي اعلاي فضائل بي نقص، فضائل مطلق بوديد و بعد نمونه هاي اينها را در ذهنتان به عنوان قهرمانان برجسته مطلق مي ساختيد، براي اينكه سرمشق زندگي ايده آلتان باشد، من همه آن نمونه ها و همه آن فضائل را در يك فرد انساني محقق كرده ام. معني «من كتاب ناطقم» اين است.




تاريخ : دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 | 18:59 | نویسنده : M
رهبر معظم انقلاب در مصاحبه‌اي با روزنامه كيهان كه در پنجمين سال درگذشت مرحوم شريعتي انجام شده است، مي‌فرمايد: به‌خلاف آنچه گفته مي‌شود، شريعتي نه فقط ضد روحاني نبود، بلكه عميقاً مؤمن و معتقد به رسالت روحانيت بود، او مي‌گفت كه روحانيت يك ضرورت است.

به گزارش فارس، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، در پنجمين سال درگذشت علي شريعتي، در مصاحبه با روزنامه كيهان به بررسي آرا و انديشه‌هاي شريعتي و ابعاد شخصيتي وي پرداختند. اين مصاحبه در 30 خرداد 1360 انجام شده است.

* با توجه به اينكه شما با دكتر شريعتي سابقه صميميت دوستي داشتيد و با او از نزديك آشنا بوديد، آيا تمايل داريد درمورد چهره و شخصيت او با ما مصاحبه كنيد؟

ـ بله من حرفي ندارم كه درباره شخصيت شريعتي و معرفي شخصي از جوانب اين انساني كه براي مدت‌هاي مديدي مركز و محور گفت‌وگوها و قال‌وقيل‌هاي زيادي بوده، آشنايي‌هاي خودم را تا حدودي كه در اين فرصت مي‌گنجد، بيان كنم. 
به نظر من شريعتي به‌خلاف آنچه كه همگان تصور مي‌كنند، چهره‌اي همچنان مظلوم است و اين به‌دليل طرفداران و مخالفان اوست؛ يعني از شگفتي‌هاي زمان و شايد از شگفتي‌هاي شريعتي اين است كه هم طرفداران و هم مخالفانش نوعي هم‌دستي با هم كرده‌اند تا اين انسان دردمند و پرشور را ناشناخته نگهدارند و اين ظلمي به اوست. 
مخالفان او به اشتباهات دكتر شريعتي تمسّك مي‌كنند و اين موجب مي‌شود كه نقاط مثبتي كه در او بود را نبينند. بي‌گمان شريعتي اشتباهاتي داشت و من هرگز ادعا نمي‌كنم كه اين اشتباهات كوچك بود؛ اما ادعا مي‌كنم كه در كنار آنچه ما اشتباهات شريعتي مي‌توانيم نام گذاريم، چهره شريعتي از برجستگي‌ها و زيبايي‌هايي هم برخوردار بود. پس ظلم است اگر به خاطر اشتباهات او برجستگي‌هايش را نبينيم. من فراموش نمي‌كنم كه در اوج مبارزات كه مي‌توان گفت كه مراحل پاياني قال و قيل‌هاي مربوط به شريعتي محسوب مي‌شد، امام ضمن صحبتي بدون اينكه نام از كسي ببرند، اشاره‌اي كردند به وضع شريعتي و مخالفت‌هايي كه در اطراف او هست. نوار اين سخن همان وقت از نجف آمد و در فرونشاندن آتش اختلافات مؤثر بود. 
در آنجا امام بدون اينكه اسم شريعتي را بياورند، اينجور بيان كرده بودند: (چيزي نزديك به اين مضمون) به‌خاطر چهار تا اشتباه در كتاب‌هايش بكوبيم، اين صحيح نيست. اين دقيقاً نشان مي‌داد موضع درست را مقابل هر شخصيتي و نه تنها شخصيت دكتر شريعتي، ممكن بود او اشتباهاتي بعضاً در مسائل اصولي و بنياني تفكر اسلامي داشته باشد؛ مثل توحيد، يا نبوت يا مسائل ديگر؛ اما اين نبايد موجب مي‌شد كه ما شريعتي را با همين نقاط منفي فقط بشناسيم. 
در او محسّنات فراواني هم وجود داشت كه البته مجال نيست كه الآن من اين محسّنات را بگويم، براي اينكه در دو مصاحبه ديگر درباره برجستگي‌هاي دكتر مطالبي گفته‌ام. اين درباره مخالفان. 
اما ظلم طرفداران شريعتي به او كمتر از ظلم مخالفانش نبود، بلكه حتي كوبنده‌تر و شديدتر هم بود. طرفداران او به‌جاي اينكه نقاط مثبت شريعتي را مطرح كنند و آنها را تبيين كنند، در مقابل مخالفان صف‌آرايي‌هايي كردند و در اظهاراتي نسبت به شريعتي، سعي كردند او را يك موجود مطلق جلوه دهند. سعي كردند حتي كوچكترين اشتباهاتي را از او نپذيرند. يعني سعي كردند هرگز اختلافي را كه با روحانيون يا با متفكران بنياني و فلسفي اسلام دارند، در پوشش حمايت و دفاع از شريعتي بيان كنند. در حقيقت شريعتي را سنگري كردند براي كوبيدن روحانيت يا كلا متفكران انديشه بنياني و فلسفي اسلام. 
خود اين منش و موضع گيري كافي است كه عكس‌العمل‌ها را مقابل شريعتي تندتر و شديدتر و مخالفان او را در مخالفت حريص‌تر كند. 
بنابراين، من امروز مي‌بينم كساني كه به نام شريعتي و به‌عنوان دفاع از او درباره شريعتي حرف مي‌زنند، كمك مي‌كنند تا شريعتي را هرچه بيشتر منزوي كنند. 
متأسفانه به نام رساندن انديشه‌هاي او يا به نام نشر آثار او يا به عنوان پيگيري خط و راه او ،فجايعي در كشور صورت مي‌گيرد. فراموش نكرده‌ايم كه يك مشت قاتل و تروريست به نام «فرقان‌ها» خودشان را دنباله‌روي خط شريعتي مي‌دانستند. 
آيا شريعتي به‌راستي كسي بود كه طرفدار ترور شخصيتي مثل شهيد مطهري باشد؟ او كه خودش را همواره علاقه‌مند به مرحوم مطهري و بلكه مريد او معرفي مي‌كرد. من خودم از او اين مطلب را شنيده‌ام. در يك سطح ديگر، كساني كه امروز در جنبه‌هاي سياسي و مقابل يك قشري يا جرياني قرار گرفته‌اند، خودشان را به شريعتي منتسب مي‌كنند از آن جمله هستند بعضي افراد خانواده شريعتي. اين‌ها در حقيقت از نام و از عنوان و از آبروي قيمتي شريعتي دارند سوءاستفاده مي‌كنند براي مقاصد سياسي و اين طرفداري و جانبداري است كه يقيناً ضربه‌اش به شخصيت شريعتي كمتر از ضربه مخالفان شريعتي نيست. 
مخالفان را مي‌شود با تبيين و توضيح روشن كرد. مي‌شود با بيان برجستگي‌هاي شريعتي، آنها را متقاعد كرد و اگر در ميان مخالفان معاندي وجود دارد او را منزوي كرد. اما اين‌گونه موافقان را به هيچ وسيله‌اي نمي‌شود از جان شريعتي و از سر شريعتي دور كرد؛ بنابراين من معتقدم چهره شريعتي در ميان اين موافقان و اين مخالفان چهره مظلومي است و اگر من بتوانم در اين باره يك رفع ظلمي بكنم، به مقتضاي دوستي و برادري ديريني كه با او داشتم، حتما ابايي ندارم.

* عده‌اي معتقدند كه معمولا شخصيت‌ها از دور يا پس از مرگ مبالغه آميز و افسانه‌اي جلوه مي‌كنند. آيا به نظر شما درمورد شريعتي نيز مي‌توان اين نظر را صادق دانست و آيا چهره او نيز دستخوش چنين آفتي شده است؟

ـ البته من تصديق مي‌كنم كه بخشي از شخصيت شريعتي مبالغه‌آميز و افسانه‌آميز جلوه مي‌كند درميان قشري از مردم، اما متقابلاً بخش‌هاي ناشناخته‌اي از شخصيت شريعتي هم وجود دارد. شريعتي را ممكن است به عنوان يك فيلسوف، يك متفكر بزرگ، يك بنيانگذار جريان انديشه مترقي اسلام، معرفي كنند. اين‌ها همان‌طور كه اشاره كرديد، افسانه‌آميز و مبالغه‌آميز است و چنين تعبيراتي در خصوص مرحوم دكتر شريعتي صدق نمي‌كند. اما متقابلاً شريعتي يك چهره پرسوز پي‌گير براي حاكميت اسلام بود، از جمله منادياني بود كه از طرح اسلام به صورت يك ذهنيت و غفلت از طرح اسلام به صورت يك ايدئولوژي و قاعده نظام اجتماع رنج مي‌برد و كوشش مي‌كرد تا اسلام را به‌عنوان يك تفكر زندگي ساز و يك نظام اجتماعي و يك ايدئولوژي راهگشاي زندگي مطرح كند. اين بعد از شخصيت شريعتي آن‌چنان كه بايد و شايد شناخته نشده است و روي اين بخش وجود او تكيه نمي‌شود. مي‌بينيد كه اگر از يك بعد از سوي قشري از مردم شريعتي چهره‌اش مبالغه‌آميز جلوه مي‌كند، باز بخش ديگري از شخصيت او و گوشه ديگري از چهره او حتي ناشناخته و تاريك باقي مانده است. 
بنابراين مي‌توانم در پاسخ شما بگويم: بله، به صورت مشروط در مورد شريعتي هم اين بيماري وجود داشته است؛ اما نه به صورت كامل و قسمت‌هايي از شخصيت او آن‌چنان كه بايد هم حتي شناخته نشده است.

* نقش دكتر شريعتي در آغازگري‌ها چه بود؟ آيا او را مي‌توان در اين مورد با اقبال و سيدجمال مقايسه كرد؟

ـ البته شريعتي يك آغازگر بود. در اين شك نبايد كرد. او آغازگر طرح اسلام با زبان فرهنگ جديد نسل بود. قبل از او بسياري بودند كه انديشه مترقي اسلام را آن‌چنان كه او فهميده بود فهميده بودند. بودند كساني اما هيچ‌كدام اين موفقيت را پيدا نكردند كه آنچه را فهميده بودند، در قالب واژه‌ها و تعبيراتي كه براي نسل امروز ما يا بهتر بگويم نسل آن روز شريعتي، نسلي كه مخاطبين شريعتي را تشكيل مي‌داد، گيرايي داشته باشد مطرح كنند. موفق نشده بودند به زبان آنها اين حقايق را بيان كنند و جوري كه براي آنها قابل فهم باشد اين مسايل را بگويند. 
شريعتي آغازگر طرح جديدترين مسائل كشف شده اسلام مترقي بود به‌صورتي‌كه براي آن نسل پاسخ دادن به سؤال‌ها و روشن كردن نقاط، مبهم و تاريك بود اما اينكه او را با سيدجمال يا با اقبال مقايسه كنيم، نه. اگر كسي چنين مقايسه‌اي ‌بكند، ناشي از اين است كه اقبال و سيدجمال را به‌درستي نشناخته است. 
اتفاقاً در يكي از جلسات يادبود مرحوم دكتر، شايد چهلم او بود در مشهد سخنراني كرد و او را حتي از سيدجمال و از كواكبي و از اقبال و اينها هم برتر خواند؛ بلكه با آنها غيرقابل مقايسه هم دانست. 
همان‌وقت هم اين اعتراض در ذهن كساني كه شريعتي را به‌درستي مي‌شناختند پديد آمد؛ زيرا تعريف از شريعتي به معناي اين نيست كه ما پيشروان انديشه مترقي اسلام را تحقير كنيم. 
سيدجمال كسي بود كه براي اولين بار بازگشت به اسلام را مطرح كرد، كسي بود كه مسأله حاكميت را و خيزش و بعثت جديد اسلام را اولين‌بار در فضاي عالم به‌وجود آورد. 
كاري كه سيدجمال كرد سه جريان به‌وجود آورد در دنيا: يك جريان، جريان انديشه مترقي در هند كه بيشترين جريان‌هاي مترقي اسلام است. 
جريان ديگر، آن جريان انديشه مترقي در مصر بود كه آن هم به‌وسيله سيدجمال به‌وجود آمد و شما مي‌دانيد جريان مترقي در مصر، منشاء پيدايش جنبش‌هاي عظيم آزادي‌خواهانه در آفريقا شد. نه فقط مصر را به‌سطحي از بينش نوين اسلام رساند، بلكه نهضت‌هاي مراكش و الجزاير، كلاً شمال آفريقا، ريزه‌خوار خوان حركت سيدجمال بوده است. يك چنين حركت عظيمي را سيدجمال در مصر به‌وجود آورد و كلاً خاورميانه. 
و جريان سوم، جريان روشنفكري در ايران بود. اين سه جريان فكري اسلامي را سيدجمال در سطح جهان اسلام به‌وجود آورد. او مطرح‌كننده، به‌وجود آورنده و آغازگر بازگشت به حاكميت اسلام و نظام اسلام است. 
اين را نمي‌شود دست‌كم گرفت و سيدجمال را نمي‌شود با كس ديگري مقايسه كرد. در عالم مبارزات سياسي، او اولين كسي است كه سلطه استعماري را براي مردم مسلمان آن زمان معنا كرد، قبل از سيدجمال چيزي به نام سلطه استعماري براي مردم مسلمان حتي شناخته شده نبود. او كسي بود كه در ايران، در مصر، در تركيه، در هند، در اروپا كلا در خاورميانه در آسيا و در آفريقا سلطه سياسي مغرب زمين را مطرح و معنا كرد و مردم را به اين فكر انداخت كه چنين واقعيتي وجود دارد و شما مي‌دانيد آن زمان، آغاز عمر استعمار بود چون استعمار در اول نشرش در اين منطقه اصلاً شناخته شده نبود و سيدجمال اولين كسي بود كه آن را شناساند. اينها را نمي‌شود دست‌كم گرفت. 
مبارزات سياسي سيدجمال چيزي است كه قابل مقايسه با هيچ‌يك از مبارزات سياسي افرادي كه حول و حوش كار سيدجمال حركت كردند نيست. البته در زمان كنوني جنبش امام خميني (ره) از نظر ما با اينكه دنباله حركت سيدجمال است، اما به‌مراتب جست بالاتري از حركت سيدجمال دارد. در اين ترديدي نيست؛ اما حركت فكري و روشنفكري و سياسي تبليغي دكتر شريعتي را به هيچ‌وجه نمي‌توان حتي مقايسه كرد با حركت سيدجمال. 
و اما اقبال، اقبال نيز آغازگر دو جريان بود. يك جريان، جريان رهايي از فرهنگ غربي و بازگشت به فرهنگ خودي اسلامي و بهتر بگويم، فرهنگ خود شرقي. 
و اين همان چيزي است كه بعدها به صورت تعابيري از قبيل غرب‌زدگي و امثال آن در ايران مطرح شده است. شما مي‌دانيد آن چيزي كه دكتر شريعتي به‌صورت بازگشت به خويشتن مطرح مي‌كند، كه اين يكي از عمده‌ترين مسائلي است كه او مي‌گويد، اين است كه در سال 1930 (بلكه قبل از 30، 25 ـ 1920) به‌وسيله اقبال در هندوستان مطرح شد، يعني كتاب‌هاي اقبال، شعرهاي فارسي اقبال كه همه‌اش مربوط به بازگشت به خود اسلامي و من اسلامي و من شرقي، اين را در ضمن هزارها بيت شعر، اقبال لاهوري در مثلاً چهل سال قبل از اينكه دكتر شريعتي امثال اين را بيان كنند، بيان كرده و ملتي را با اين شعرها به‌وجود آورده و آن ملت پاكستان است؛ يعني يك منطقه جغرافيايي به‌وجود آورده است. 
اين يك كار بوده كه اقبال آغازگر آن بود و اين كار بسيار عظيمي است. 
كار دوم اقبال همين مسأله ايجاد يك قطعه جغرافيايي به نام اسلام است و يك ملت به نام اسلام و تشكيل دولت پاكستان است. اول كسي كه مسأله كشوري به نام پاكستان و ملتي در ميان شبه قاره به نام ملت مسلمان را مطرح كرد اقبال بود. 
من به وضعيت كنوني پاكستان و سرنوشتي كه بعد از اقبال، يعني بعد از رهبران و بنيانگذاران پاكستان كلاً به‌وجود آمد، كاري ندارم، به جذب شدنش به استعمار و وابستگي‌هاي استعماري‌اش كاري ندارم؛ اما به مجاهدات اقبال و فلسفه و بيان اقبال در اين مورد كار دارم. اين يك حركت جديد بود. يعني او ثابت كرد كه مسلمان‌ها به معناي واقعي واژه ملت، يك ملت هستند در شبه قاره كه اين مسأله را مي توانيد در بيانات اقبال، مكاتبات اقبال، كه من يك بخش از آنها را در اين كتاب مسلمانان در نهضت آزادي هند آورده‌ام، ملاحظه كنيد كه اقبال آغازگر چنين انديشه‌اي بود. 
و مي‌دانيد اين چقدر اهميت دارد، چقدر بزرگ است. اين را نبايد دست‌كم گرفت. البته دكتر شريعتي را هيچ‌وقت كوچك نمي‌شماريم؛ اما نمي‌توانيم دكتر را مقايسه كنيم با اين‌گونه چهره‌ها و اين‌گونه شخصيت‌ها و به همين دليل هم بود كه دكتر شريعتي خودش را «كوچه كبدال» اينها مي‌دانست. مريد واقعي و شاگرد از دور اقبال مي‌دانست و شما نگاه كنيد سخنراني‌هاي دكتر در مورد اقبال كه چند سخنراني بود كه يك‌جا چاپ شده است به‌نام «اقبال» و ببينيد چطوري عاشقانه و مريدانه درباره اقبال حرف مي‌زند. 
كسي كه از زبان دكتر آن حرف‌ها را مي‌شنود. برايش روشن مي‌شود كه اين‌گونه مقايسه‌ها درست نيست.

* درباره رابطه عاطفي و فكري شريعتي با روحانيت و روحانيون نظرات گوناگون و متفاوت و بعضا مغرضانه‌اي عرضه شده است. آيا شما مي‌توانيد به‌عنوان يك روحاني كه با دكتر دوست و در بسياري موارد هم‌فكر بوده حقيقت را در اين مورد بيان كنيد؟

ـ اتفاقا اين از آن بخش‌هاي ناشناخته چهره و شخصيت دكتر است كه قبلاً اشاره كردم بعضي از نقطه نظرها و گوشه‌هاي شخصيت او ناشناخته است و اين يكي از آنهاست. اول من يك خاطره‌اي را براي شما نقل مي‌كنم و بعد پاسخ شما را مي‌دهم. 
در سال 1349 در مشهد، در يك مجمعي از طلاب و فضلاي مشهد، من درس تفسير مي‌گفتم. در اين درس تفسير يك روز راجع به روحانيت صحبت كردم و نظراتي را كه درمورد بازسازي روحانيت يعني جامعه روحانيت وجود داشت به صورت فرض و احتمال مطرح كردم، گفتم چهارنظر وجود دارد. يك؛ حذف روحانيت به كلي، يعني اينكه اصلا روحانيتي نمي‌خواهيم. 
دو؛ قبول روحانيت به همين شكلي كه هست با همين نظام و سازمان كنوني قبولش كنيم و هيچ اصلاحي را در آن ندانيم. 
سه؛ تبديل به كلي، يعني اينها و روحانيت كنوني را برداريم، يك روحانيت جديد بياوريم و به‌جاي اين روحانيت، با شرايط لازم و مقرري كه برايش مي پسنديم روحانيت جديد بنيانگذاري كنيم. 
و چهار؛ اصلاً همان چيزي كه هست، بحث كردم روي مسأله و صحبت كردم. البته طبيعي است كه من آن سه نظر اول را رد مي كردم و با ارايه دليل و به نظر چهارم معتقد بودم. 
همان اوقاتي بود كه تازه زمزمه‌هايي عليه دكتر شريعتي بلند شده بود و گفته مي‌شد كه دكتر شريعتي راجع به افكار شريعت كم‌عقيده است يا بي‌عقيده است يا نسبت به روحانيت علاقه‌اي ندارد و از اين قبيل تعبيرات. جلسه‌اي داشتيم همان روزها با دكتر شريعتي من براي او نقل كردم كه من در جلسه درسمان اين مطلب را بيان مي‌كردم، با علاقه فراواني گوش مي‌داد. من برايش گفتم. گفتم بله، يكي اينكه نفي روحانيت بكلي، كه گفت اين غلط است. 
دوم اثبات همين روحانيت موجود به كلي، كه هيچ تغييري در او وارد نكنيم. گفت: اين هم كه غلط است. 
سوم اينكه تبديل كنيم روحانيت را باز به كلي، يعني اين روحانيت را كلاً برداريم يك روحانيت ديگر جاي او بگذاريم، با شرايط لازم. تا اين قسمت سوم را گفتم شريعتي ناگهان گفت: اوه، اوه، اين از همه بدتر است. توجه مي‌كنيد! گفت اين از همه بدتر است. از همه خطرناك‌تر است، اين از همه استعماري‌تر است و رسيديم به نظر چهارم كه آن اصلاح روحانيت موجود بود گفت بله اين نظر خوبي است. 
شريعتي برخلاف آنچه گفته مي‌شود درباره او و هنوز هم عده‌اي خيال مي‌كنند، نه فقط ضد روحاني نبود، بلكه عميقاً مؤمن و معتقد به رسالت روحانيت بود، او مي‌گفت كه روحانيت يك ضرورت است، يك نهاد اصيل و عميق و غيرقابل خدشه است، و اگر كسي با روحانيت مخالفت بكند، يقيناً از يك آبشخور استعماري تغذيه مي‌شود. اين‌ها اعتقادات او بود در اين هيچ شك نكنيد اين از چيزهايي بود كه جز معارف قطعي شريعتي بود، اما درمورد روحانيت او تصورش اين بود كه روحانيون به رسالتي كه روحانيت بر دوش دارد، به‌طور كامل عمل نمي‌كنند. 
در اينجا هم يك خاطره‌اي نقل مي‌كنم براي شما در سال 47 يعني سال آخر عمر جلال آل احمد، مرحوم آل‌احمد آمد مشهد، يك جلسه مشتركي داشتيم، من بودم، آل‌احمد بود، مرحوم شريعتي بود و عده‌اي هم از دوستان مشهدي ما بودند. 
بحث درباره روحانيون شد، به مناسبت حضور من در جلسه شايد هر كسي يك چيزي مي‌گفت. شريعتي يك مقداري انتقاد كرد، مرحوم آل‌احمد به شريعتي گفت شما چرا (البته با تعبير حوزه علميه مي‌گفتند نه روحانيت) از حوزه علميه اينقدر انتقاد مي‌كني، بيا از روشنفكران خودمان انتقاد كن و مرحوم آل‌احمد يك دو سه جمله درباره انتقاد و تعرض به روشنفكران گفت، مرحوم دكتر شريعتي پاسخي داد كه از آن پاسخ هم مي‌شود درست نقطه نظر او را نسبت به روحانيت و روحانيون فهميد. 
او گفت علت اينكه من از روحانيت انتقاد مي‌كنم، از حوزه علميه انتقاد مي‌كنم اين است كه ما از حوزه علميه انتظار و توقع داريم از روشنفكر جماعت، هيچ توقعي نداريم، نهادي كه ولادتش در آغوش فرهنگ غربي بوده، اين چيزي نيست كه ما در او انتظار داشته باشيم. 
اما روحانيت يك نهاد اصيلي هست و ما از روحانيت زياد انتظار داريم و چون آن انتظارات عمل نمي‌شود، به همين دليل است كه انتقاد مي‌كنم. او معتقد بود كه روحانيون به آن رسالت به‌طور كامل عمل نمي‌كنند. بر اين اعتقاد بود تا سال حدود 51 و نزديك 52 از آن سال در اثر تماس‌هايي كه دكتر با چهره‌هايي از روحانيت به خصوص روحانيون جوان گرفت، كلا ًعقيده‌اش عوض شد. 
يعني ايشان در سال 54 و 55 معتقد بود كه اكثريت روحانيت به آن رسالت عمل مي‌كنند و لذا در اين اواخر عمر دكتر شريعتي نه فقط معتقد به روحانيت، بلكه معتقد به روحانيون نيز بود و معتقد بود كه اكثريت روحانيت در خط عمل به همان رسالتي هستند كه بر دوش روحانيت واقعاً هست. 
البته با روحانيوني كه مي‌فهميد كه در آن خط نيستند با آنها خوب نبود و شخصاً به امام خميني (ره) بسيار علاقه‌مند و ارادتمند بود.

* گروه‌هاي چپ و شبه‌چپ امروز سعي مي‌كنند؛ شريعتي را قطب و پيشواي خود معرفي كنند، از طرفي گروه‌هاي سياسيون غربگرا و يا به اصطلاح رايج «ليبرال» نيز شريعتي را ملك مطلق خود مي‌دانند. آيا شما مي‌توانيد مشكلي كه از اين دو ادعا حاصل مي‌شود را حل كنيد.

ـ مشكل را خود اين دو ادعا حل مي‌كند زيرا كه هر كدام ديگري را تخطئه مي‌كند و بنابراين نتيجه مي‌گيريم نه ملك طلق ليبرال‌هاست و نه قطب و محور چپ‌ها و شبه‌چپ‌ها، اما درمورد چپي‌ها بايد بگويم صريحاً و قاطعاً شريعتي جزو شديدترين و قاطع ترين عناصر ضدچپ و ضد ماركسيسم بود. آن روزي كه مجاهدين تغيير ايدئولوژي دادند و كتاب مواضع ايدئولوژيك تازه‌شان چاپ شد و در اختيار اين و آن قرار گرفت، كه هم من ديده بودم و هم مرحوم دكتر جلسه‌اي داشتيم در مشهد يك نفري از مواضع جديد مجاهدين كه ماركسيستي بود دفاع مي‌كرد. 
شريعتي آن شخص را چنان كوبيد در آن جلسه‌اي كه براي من حتي تعجب‌آور بوده كه شريعتي اينقدر ضد چپ است و شما آثارش را بخوانيد، مقابله و مخالفت او را با انديشه چپ و ماركسيستي و اصول تعليمات ماركسيستي به روشني در مي‌يابيد. بنابراين هركس و هر چپ‌گرايي (اگرچه زير نام اسلام) اگر امروز شريعتي را از خودش بداند، يقيناً گزافه‌اي بيش نگفته است. همچنين مجاهدي كه امروز شريعتي را از خودش بداند يقيناً گزافه‌اي بيش نگفته است. 
همين مجاهدين كه امروز طرفداري از دكتر شريعتي مي‌كنند. اينها در سال 51 و 52 جزو سخت‌ترين مخالفين شريعتي بودند. خوب امروز چطور مي‌توانند شريعتي را قطب خودشان بدانند. 
اما ليبرال‌ها، البته عده‌اي از عناصر وابسته به نهضت آزادي يا عناصر سياسي ميانه، كه خيلي اهل خطركردن و در مبارزات جدي واردشدن، نبودند، اين‌ها به خاطر امكاناتي كه داشتند خانه‌اي داشتند، باغ بيرون شهري داشتند ،تشكيلاتي داشتند و شريعتي را دعوت مي‌كردند و عده‌اي را هم با او دعوت مي‌كردند. 
ايشان هم در اوقاتي كه سخنراني نداشت در منزل اين‌ها و با استفاده از امكانات اين‌ها براي 50 نفر، 100 نفر، كم‌تر يا بيشتر جلسه داشت و صحبت مي‌كرد، اين ارتباطات را شريعتي با اين ليبرال‌ها داشت. 
البته بيشتر امكانات را بعضي از بازاريان وابسته به اين جريان سياسي به اصطلاح ليبرال فراهم مي‌كردند و بهره‌برداري‌هاي جمعي و سياسي و فكري را خود آن سياسي‌هاي ليبرال انجام مي‌دادند. 
حقيقت اين است كه شريعتي وابسته به اينها به هيچ وجه نبود. 
امروز هم اگر بود با آنها ميانه‌اي نداشت، بلكه فقط از امكاناتي كه در اختيار آنها بود استفاده مي‌كرد. 
امروز هر گروهي اين امكان را دارد كه بگويد يار شريعتي من بودم، هم فكر شريعتي بودم، شريعتي مال من بود. 
اما خوب بايد ديد چقدر اين حرف قابل قبول است. نه ماركسيست‌ها و نه گروه ديگر هيچ كدام با شريعتي حتي هم خوني فكري و رابطه خويشاوندي فكري هم نداشتند.

* اگر شريعتي را مرحله تازه‌اي از رشد انديشه اسلامي و در عرصه ذهنيت ايران مي‌بينيد مرحله بعد از او را چه مي‌دانيد؟

ـ البته من شريعتي را به صورت يك مرحله مي‌توانم قبول كنم. به اين معنا كه، همين‌طور كه قبلاً گفتم او كسي بود كه انديشه‌هاي مطرح شده در جامعه را با زبان درستي با يك سلطه ويژه‌اي بر فرهنگ رايج آن نسل مي‌توانست بيان كند.

به اين معنا كه خود او هيچ ابتكاري نداشت. به هيچ وجه قبول ندارم، بلكه خود خود او ابتكارهاي زيادي داشت مسايل جديدي داشت، اما به معناي درست كلمه، شريعتي يك مرحله بود، مرحله بعدي اين است كه بياييم آن مسايلي را كه شريعتي با استفاده از آشنايي‌هاي خودش با فرهنگ اسلام فهميده بود و ارايه داده بود با اصول اساسي فلسفي مكتب اسلام بياميزيم و منطبق كنيم. 
آنچه كه به دست خواهد آمد به نظر من مرحله جديدي است كه مي‌تواند براي نسل ما مفيد باشد، به تعبير بهتر بياييم شريعتي را با مطهري بياميزيم. 
شريعتي را در كنار مطهري مطالعه كنيم. تركيبي از زيبايي‌هاي شريعتي با بتون‌آرمه انديشه اسلامي مطهري به وجود بياوريم، آن به‌نظر من همان مرحله نويني است كه نسل ما به آن نياز دارد




تاريخ : یکشنبه سی ام خرداد 1389 | 1:52 | نویسنده : M

از آبان ماه ۱۳۵۱ تا تیر ماه ۱۳۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود و از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دکتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۱۳۵۲، دکتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد و دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت.

شریعتی سپس در فروردین سال ۱۳۵۲ تحت شرایط ویژه‌ای آزاد شد که بر طبق آن اجازه تدریس، انتشار، و یا برپایی گردهمایی را چه به صورت خصوصی و چه عمومی نداشت. علاوه بر این، ساواک کلیه تحرکات او را به شدت زیر نظر داشت.

شریعتی این شرایط را نپذیرفت و تصمیم به هجرت از ایران گرفت. اما سه هفته بعد از ورود به سواتهمپتون انگلستان، به طرز مشکوکی از دنیا رفت. دلیل رسمی مرگ وی حمله قلبی اعلام شد. در ایران بسیاری از او با نام شهید یاد می‌کنند. شریعتی بر خلاف وصیت خود که خواسته بود بود وی را در حرم امام هشتم شیعیان در مشهد دفن کنند، در حرم حضرت زینب(س)، دختر امام حسین، در شهر دمشق به خاک سپرده شد.



تاريخ : یکشنبه سی ام خرداد 1389 | 1:36 | نویسنده : M
29 خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی
را به محضر تمام دوستدارانش تسلیت عرض مینما یم .

آرزوی شریعتی .
بزرگترین هدف شریعتی ، احیای تفکر مذهبی ، زندگی دینی و شناخت (( تشیع راستین )) است : « هدف ما ؛ ( تجدید تولد اسلام ) ؛ از چه راه ؟ ( بازگشت به قرآن ) ؛ کدام قرآن ؟ « قرآن علی (ع) » است .» 1

نباید با دوستی بی عمل و دشمنی با غرض . تشیع علی (ع) ناشناخته بماند . اگر دو دسته نا آگاه و بد اندیش مانع راه نمی شدند ، اکنون ( تهاجم و تغافل و انفعال فرهنگی ) بدین غلیظی ژاژ خوایی نبود ، که قرآن محمد (ص) و نهج البلاغه علی (ع) هر مهاجمی را سرکوب می کند . سیما نگاری از یک شخصیت ، باید تبیین کننده ی اندیشه ی او ، و آیینه ی تمام نمای افکار و اخلاق و روش و منش ان شخص باشد ، و نه عقاید شخصی و یا گروهی سیما نگار . طبق دعوت و وصیت مؤکد وی ، نوشته های ژس از او باید از مایه های (متونی) و عملی اسلام بیشتر برخوردار باشد . چنان که خود او می نویسد:

 « اما کار ما ، ابلاغ پیام ما ، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم ، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیل ترین آیات و سوره های این پیام را ، می توانستم به آن گروهی که به سخنم گوش می دهند ، فرا خوانم؛ چه ، می ترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیش رو و پشت سر خویش احساس می کنم ، آنها درونم مدفون و انبار شوند . اما می گویم تا شما ، تا شماییان پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید .» 2« این است که من درس تاریخ را ، از این مرحله به بعد از خود قرآن می گیرم ،

و تصمیم گرفتم که از این پس ، تمام مطالعاتم را روی قرآن متمرکز کنم . » 3
اکنون هم اگر او در میان ما بود ، به سراغ « قرآن و نهج البلاغه » می رفت ، و به تبیین و تبلیغ اسلام می نشست ، و همگان را به « فهم » و « عمل» به « قرآن و عترت» فرا می خواند : چون مبانی و مبادی پدیدارها ، بر شناخت و معرفت استوار است و بدون شناخت و اطلاع کامل ، نمی توان در خوبی و یا بدی پدیده ها داوری صحیح نمود .
« خدایا ! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور ، که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید « شبه آدمهای اندک » را متوجه شوم : چه ، دوست تر می دارم « بزرگواری گول خور » باشم ، تا هم چون اینان « کوچک واری گول زن » »! 2
1 . م آ 22 ص 337
2.م آ 27 ص 259
3.م آ 18 ص 216
2.م آ 8 ص 99




تاريخ : شنبه بیست و نهم خرداد 1389 | 14:7 | نویسنده : M

 

 

هیچ کس باور نمی کند که کسی که آن سخنرانی های آتشین پرسروصدا را کرده است ، ودر سخنوری شهره است ؛ ودر برابر هزاران تن ، گاه بی مقدمه وبی مجال فکری ، تصمیمی بر بدیهه رفته وچنان که گویی هم چون دموستنس خطیب در کوه های بیرون آتن ، تنها به تمرین سخنرانی می پردازد ، حرف آفریده و کلمات در دست اش ، هم چون موم ، نرم ورام اند؛ گاهی در برابر حتی یک نفر، از تمام کردن یک جمله عاجز می ماند ؛ چنان حرف زدن وآن هم حرف زدن ساده ی عادی برایش دشوار می شود ،که دل اش می خواهد هر چه زودتر از آن تنگنای سخت بگریزد و تنها بماند؛ و آن همه هیجان و فشار و اختناق را که بی طاقت اش کرده است ، احساس نکند . کلمات هم چون گلوله های مشتعل آتش ، میان سینه و لب هایش پراکنده می شوند ؛ و او نمی داند چه کند ، فرو دهد ، برآورد ؟ چه کند؟

در سال 1958{1335ش} زندانی شده بود؛او در راه عقیده اش ،این سرنوشت را برای خویش انتخاب کرده بود . عقیده ،سراپای زندگی او را پر کرده بود. هنوز جوانی اش آغاز نشده بود،که وارد کشمکش های سیاسی و اجتماعی شده بود . عقیده ،او را به این راه رانده بود . یک لحظه از رفتن باز نایستاد ؛ هیچ عاملی او را از راه به در نبرد؛ هیچ دعوتی ،منظره یی، حادثه یی او را لحظه یی مردد نساخت . داستان اش مفصل است ؛ او را تبعید کردند، به شهر سویل ، در جنوب اسپانیا تبعید شده بود و همان جا زندانی !

رنج او کم نبود؛ مجرمین سیاسی را یا تبعید می کنند ، تا درد غربت آنها را بیازارد و تسلیم کند ویا ؛ زندانی . او هر دو را داشت ؛ در غربت ، زندانی بود . اما او مردی نبود که غربت و زندان سخت آزارش دهد . او مردی در خویش بود و با خویش مشهور .کسانی که خود ، بسیارند ، نیازی به هم وطن ندارند . کسانی که خود آزارند ،از زندان به ستوه نمی آیند ؛ واین هر دو ، در کار او تجربه شده بود . آدم های اندک اند ، که به ازدحام محتاجند .کسانی که خود هیچ اند ، می کوشند تا در دیگران ، درشلوغی غرق شوند؛ در آ« جا است که پوچی خود را احساس نمی کنند . هر گاه تنها می مانند ،به وحشت می افتند ؛ چون حتی یک نفر را احساس نمی کنند ، خلاء محض !

او تنهایی پُری داشت ؛ فن زیستن در خویش را خوب می دانست . با خود تنها نبود، تنهایی ، سرش بیش تر گرم بودو دور و برش ، بیش تر شلوغ. دیگران هر گاه او را از خودش می گرفتند، تنهایش می کردند . او خود ، وطن خویش بود، و خود ، آژادی خویش ، این زندانی درغربت ، خود را وطن خویش آزارد می یافت.

این مرد کیست؟ از هفده سالگی ، جز به خاطر عقیده ، گامی بر نداشته ، و جز به خاطر مردم یک کلمه ننوشته . او همه ی خطر ها و پرتگاه ها را مردانه ، هم چون قهرمانی گذر کرده ، و داستان هر یک نقل محافل است ؛ چه عشق ها ، چه سرگرمی ها ، چه هوس ها ، چه پول ها ، چه مقام ها ، چه شکنجه ها و تهدید های هولناک ، چه شب های بسیار در یک قلعه ی تنها در زیر مهتاب ، توی یک بیابان و ...که بترسد ، که نترسید و چشم دشمن را خیره کرد. در حصاری از سرنیزه های لخت ،حتی حسرت لبخند ملایمی را بر دل های دشمنان خطرناک اش گذاشت ؛ آ« ها که هم چون یک کبوتر می توانستند سرش را ببرند،و او هم چون یک شاهین ، حتی ارزش یک اخم هم برایشان قایل نشد .

کیست که هم چون او در بحرانی ترین دوره های سنی ،در بحرانی ترین دوره های سیاسی و اجتماعی ، همواره با گام های محکم و یک نواخت و بی تردید بگذرد و بگذرد و یک لحظه نهراسد ، نیاساید؛ یک لحظه هیچ فریبی او را باز ندارد!کیست؟به قول استاد؛نوشته های او از سال 1331تاکنون ،در این ده سال ، گویی همه را کسی در یک هفته ، یک شب ، یک ساعت نوشته است ، همه یک حرف ، یک عشق ، یک فکر !

من در هر یک از این چهره ها ، صمیمی بودم .هیچ جا دروغ نبودم. همه جا راست و درست و شرافتمند بودم . همه جا قلم اند ، خدمتگزار صادق قلب ام بود، یا مغزم؛ وجز این دو ، ارباب دیگری نمی شناخته . نه به کسی هرگز طمعی داشته ،و نه هرگز از کسی هراسی . اکنون هم همین است . همیشه این قلم ، زبان عقلم ام بود و فکرم و مغزم ؛ حالا زبان روح ام ،قلب ام . به هر حال مال خودم است؛ خیانت اگر هست ، خیانت خودم بوده است ،به خودم؛کسی فدا نشده است . مغزم فدای قلب ام شده است . وچه قدر تلاش کردم که نشود،نشد!

 

« حقیقت »، دین اَم شد

 

در باغ « بی برگی »زادم ؛ودر ثروت فقر ،غنی گشتم ؛واز چشمه ی ایمان ،سیراب شدم؛ودر هوای دوست داشتن ،دَم زدم؛ودر آرزوی آزادی،سر برداشتم ؛ودر بالای غرور،قامت کشیدم ؛واز دانش ،طعام ام دادند؛واز شعر ،شراب نوشاندند؛واز مهر ، نوازش ام کردند؛

تا «حقیقت» ،دین ام شد وراه رفتن ام؛و «خیر» ،حیات ام شد و کار ماندن ام ؛و«زیبایی»،عشقم ام شد و بهانه ی زیستن ام!اما تا به برگ وبار نشستم ،برف و کولاک گرفت؛و «سیلی سرد زمستان ، گوشم ام را برد»؛وبرف وباد،بنا گوش ام را سرخ کرد؛وبا چند تک درخت بی بهار جوان در باغ «ابن قحطبه»و «زندان سندی بن شاهک»،در عزای « امام مسموم »وداغ «سرخسی» شهید و شب های سیاه شکست «آل علی» وقلع و قمع «شیعیان» و غروب نا به هنگام آفتاب ایمان و امید ،و چیرگی مجدد حکومت «سنت» و «جماعت» و خمول «تشیع » و زوال «عدل» و اضمحلال «امامت» تازه پای فرزند علی علیه السلام ،که به زور و تزویر « ولایت عهد»ش دادند،تا «ولایت»علی علیه السلامرا از بن برگیرند و «خلافت»دیر پای «فرزند عباس » بن گیرد .

بالاخره در قرن های بد خاطره و هولناک پس از قتل «ابو مسلم» و «طاهره» و «یحیی بن زید» و«مرگ های مرموز » آل سرخسی و «قتل مستور» امام مظلوم و جان گرفتن قوم عرب و خواری ایرانیان نژاده و خمول خلق و احیای اشراف و سلطه ی اوباش و زجر و جبس احرار و قتل عام هواخواهان «بنی علی»و پیمان شوم و ناپایدار میان عربان بنی عباس و غلامان ترک و خواجگان ایرانی ...

روییدم و حماسه ام را در ایام دشوار « هم سازی » «دین و دنیا» و «بدسازی» «شیخ ابوالقاسم گرگانی ،مذکر طوس» با «سلطان غزنه» سرودم،و در فصل برگ ریزان ، برگ فشاندم ؛ودر یخ بندان ،شکوفه بستم . شکوفه هایم نه شکوفه ی گلی و نه طلیعه ی ثمری ،که صدها «چشمانتظار »ی بود که به هزاران امید می گشودم،تا در این متن متحجر و حاشیه ی متعفن این شهر «شهادتگاه »،مگر شاهد رویشی باشم از تبار درختان نژاده ی گزوتاغ،که در سینه ی خشک و خلوت هول و سکوت مرگ ، به پای خویش ،قامت راست می کنند و به آتش سر می کشند ،بی آب و آبادی یی وبی چشم داشت نوازشی!

که من- فرزند کویر- می دانم و می بینم ،که رویش این درختان صبور و شجاعی که در جهنم می رویند ،نه «رویش»، که «شورش» است؛ و «ایستادن» شان – ایستادن آرام و ساکت شان ،در سرزمینی که برای ماندن هر روز جهادی باید0 نه ایستادن،که «ایستادگی»است و من – صحابی تنهای هود – می دانم و می بینم که در این قوم « عاد» همه چیز و همه کس « بادآوردگان» و یا «به باد رفتگان » .

واز این سموم که «برطرف بوستان می گذرد » ،درختان گشن بیخ شناور ،دمادم از بن می افتند ؛ و هم چون « حشیشی » لرزان در دست های بازیگر و ناپیدای باد،در این صحرا ،به رقص می آیند؛ و گهگاه ،این جا و آن جا ،بر کناره های جویبار و لبه ی چشمه ی آب و سایه ی برج ها و باروهای بلند و چهار دیواری های امن و خانه های نشیمن کویر،«بیدهای خوش رنگ و ظریف و تربیت یافته و نرم و ترد » را نیز می بینم ،یا سر در گریبان «جنون»فرو افکنده ، واز ترس ،در پس وقار شکوهمند پر نجابت عمیق خویش ،به خواب تسلیم آؤام و ذلت آبرومند خود فرو رفته اند ؛ و یا اگر غدرو عقل این مجنونان هفت خط رند «دجال فعل ملحد شکل » را ندارند ،به ادعا و خودنمایی دست و بال می افشانند،هم چون ...خود!از باد و در باد می لرزند و «هم می ترسند و هم می رقصند» که « خوش رقصی » را شنیده یی ، اما این که می گویم ، «ترس رقصی» است، در جمع جوانان انتکتوئل قوم عاد!



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 | 16:42 | نویسنده : M

سخن آخر :

ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم. واسلام

جمع آوری از كتاب : طرحی از یك زندگی



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 | 16:39 | نویسنده : M
 


او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار مي ماند .

 اميدوارم روزي فرا برسد كه در فقدان اين سرمايه ماندگار جهان علم و ادب و هنر و انديشه حق اش را ادا كرده باشند و باشيم .




تاريخ : پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 | 23:28 | نویسنده : M

ایت الله خمینی

 

.... اما جز یک تن  - یعنی به استثناء آیت الله خمینی  (ره) که خود پیشتاز  مبارزه ضد اسرائیلی است – هم دردی لفظی  مراجع خویش را هم نمی شنویم.

 

مجموعه آثار 2 ص 179

 

 

...... چنانکه می دانیم ؛ کار شخصیتهایی چون  سید جمال ، میرزای شیرازی ،

طباطبایی ، بهبهانی ، ثقه الاسلام ، مدرس ، میرزای کوچک خان ، خیابانی و امروز ، طالقانی و حتی آیت الله خمینی که مرجع بزرگ عصر ما هستند نماینده روح حاکم بر حوزه نیست و این است که انان در حرکت و دعوت خویش در میان توده و روشنفکران و نسل جوان  یاران بیشتری می یایند تا در داخل حوزه و از میان همقطاران خویش ؛ .........

 

 

م  آثار 27 ص   245



تاريخ : شنبه هشتم خرداد 1389 | 17:53 | نویسنده : M
 
با گرامیداشت یاد و نام پرچمدار جهاد و مبارزه شهید دکتر مصطفی چمران، آنچه در ادامه می آید مروری بر فراز هائی از مرثیه زیبای آن شهید عزیز بر مزار یار دیرینه اش ، معلم شهید دکتر علی شریعتی است.

به روایت دكتر محمد صادق طباطبایی(پسر‌خواهر امام‌موسی صدر) كه در انتقال جنازه دكتر شریعتی از لندن به دمشق حضور داشتند:

برای انتقال جنازه دكتر به زینبیه(ع) و همچنین مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. در فرودگاه بین‌المللی دمشق، امام موسی صدر، دکتر چمران، نماینده آقای حافظ اسد، وزیر اوقاف سوریه و نیز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقای سیدمحمود دعایی که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند. حال و روزگار عاطفی ما در آن لحظات قابل بیان نیست.

" دكتر مصطفی چمران در لحظه خاكسپاری، مرثیه ای زیبا و جانسوز را بر جنازه شریعتی قرائت می كنند كه با هم فرازهایی از آن را می خوانیم:

«… ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می‌خوانم!


ای علی! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گریه كنم، زیرا تو بزرگتر از آنی كه به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی.

...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی. می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیرْ صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوز و گداز دلم را تسکین بخشی. می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

 

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود... .


ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم.

ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم... .

 

 

تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.

یکی از مارکسیست‌های انقلابی‌نما در جمع دوستانش در اروپا می‌گفت: «دکتر علی شریعتی، انقلاب کمونیستی ایران را هفتاد سال به تأخیر انداخت» و من می‌گویم که: «دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی. من هیچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزنی که بر وجودت سایه افکنده بود، احساس نگرانی نمی‌کردم؛ زیرا می‌دانستم که تو شمعی و باید بسوزی تا نور بدهی. سوختن، حیات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاریک گردد.

ای علی! ای نماینده غم! ‌ای دریای درد! این رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .

رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.

شهید چمران به روایت اسناد ساواک
ای علی! شیعیان «حسین» در لبنان زندگی تیره و تاری دارند، توفان بلا بر آنها وزیدن گرفته است، سیلی بنیان‌کن می‌خواهد که ریشه این درخت عظیم را براندازد. همه ستمگران وجنایت پیشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، علیه ما به میدان آمده‌اند، قدرت‌های بزرگ جهانی، با زور و پول و نفوذ خود در پی نابودی ما هستند. مسیحیان به دشمنی ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زیر رگبار گلوله‌ها به خاک و خون می‌کشند و همه روزه شهیدی به قافله شهدای خونین‌کفن ما اضافه می‌شود، متحدین و عوامل کشورهای به اصطلاح چپی نیز ما را دشمن استراتژیک خود می‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودی ما هستند. عدّه‌ای از روحانی‌نمایان و مؤمنین تقلیدی و ظاهری نیز ما را محکوم می‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطین همکار و همقدم شده‌ایم. به شهدای ما اهانت می‌کنند و آنها را «شهید» نمی‌نامند، زیرا فتوای مرجع برای قتال ضد اسرائیل و کتائب هنوز صادر نشده است! این روحانی‌نمایان، ما را به حربه تکفیر می‌کوبند.

ای علی! به جسد بی‌جان تو می‌نگرم که از هر جانداری زنده‌تر است؛ یک دنیا غم، یک دنیا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم وستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیّت تا به ابدیت در این جسد بی‌جان نهفته است.

تو‌ ای علی! حیات جاوید یافته‌ای و ما مردگان متحرک آمده‌ایم تا از فیض وجود تو، حیات یابیم. قسم به غم، که تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج می‌زند، ‌ای علی، تو در قلب من زنده و جاویدی... . قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

و تو ‌ای خدای بزرگ! علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشق‌بازی و فداکاری را به ما بیاموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترین و ارزنده‌ترین هدیه خود، او را به تو تقدیم می‌کنیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند...»



تاريخ : شنبه یکم خرداد 1389 | 20:18 | نویسنده : M

 

... می بینیم که علمای بزرگ راستین ما ،  علمای تشیع علوی  که کوشیده اند همین امروز در دنیای اسلامی و رویارویی علمای بزرگ اهل تسنن از مبانی اساسی تشیع دفاع کنند ، بهترین و بزرگترین خدمت را به تفاهم ، تقارب و تقریب بین مسلمین کردنند . بهترین نمونه اش کتاب (المراجعات ) از مرحوم سید شرف الدین است . ایشان ، که از علمای بزرگ تشیع علوی  در عصر ماست ، با شیخ سلیم ، که از علمای بزرگ اهل تسنن است ، بر اساس مذهب و مکتب خودشان ،

مباحثه و مناظره دارند . دفاعیات سید شرف الدین ، آقا سید محسن امین  و کاشف الغطاء – این شخصیت های بزرگ تشیع علوی – از تشیع ، و همچنین طرح مسائل علمی اختلاف تشیع و تسنن به وسیله این قلم ها  و این بینش ها ، بزرگ ترین عامل تفاهم و بزرگ ترین مبارزه با بذر افشانی تفرقه و سوء تفاهم و کینه توزی جهل  ، ارتجاع و دشمن خارجی بوده است .



تاريخ : شنبه یکم خرداد 1389 | 20:15 | نویسنده : M

  (حرکت جوهری ) – اسطلاح  معروف ( ملا صدرا ) – حرکتی است  در ذات ، مثلا میوه ، که ابتدا نارس است و بعد از چندی ، نیمه رسیده می شود ، و بعد می رسد و رنگ سبزش به زردی می گراید و در نهایت قرمز می شود ، حرکتی جوهری داشته است ، چرا که در مکان حرکت نکرده است ، بلکه ذاتش تغیر یافته و در همان جایگاه اولیه اش از حالتی به حالت دیگر منتقل شده است . پس حرکت جوهری ، انتقال از ذاتی است به ذات دیگر و یا حرکت جوهری است در این ذات ...



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 | 17:27 | نویسنده : M

عقيل

 عقيل برادر بزرگ تر علی است . علی به عقیل احترام می گزارد  و اصلا دلش به حال او می سوزد و از اینکه فقیر و نا بیناست ، نسبت به او خیلی ترحم می ورزد ، حالا (علی ) به حکومت رسیده ، و برادرش امده  که : خوب ، حالا وضع ما چطوری شده ؟ ما زن و بچه و عیال ....... ( داریم ) . علی یک مرتبه آتش را روی پوست دستش می گزارد ! داد می کشد که چیست ؟ چرا اینکار را کردی ؟ دستم سوخت .

علی می گوید :  خوب ، شوخی کردم ، چرا اینقدر داد می زنی ؟ یک تکه انبر داغ کردم  . تو از یک ذره گرمای انبری  که من – برادرت – به شوخی به دستت اشاره کردم ، آنقدر جیغت در امد ، و آن وقت چگونه از آن آتشی  که تو داری داغ می کنی که مرا بسوزانی ، از آتشی که  فردا با غضب خداوند – نه شوخی بردار – داغ و بر افروخته خواهد شد ، به فریاد نمی آیی ؟ 

( عقیل ) به فریاد می آید  و بیرون می رود ، اما دیگر طاقت نمی آورد . زهد و عدل خشن علی  در راه حقیقت ، تحملش حتی برای آدم هایی  مثل عقیل ، که در خانه ابوطالب بزرگ شده ، دشوار است .در همان موقعی که معاویه با علی درگیری دارد ، نزد او می رود ، و اوست که با استقبال از او پزیرایی می کند هرچه می خواهد ، می دهد . ببینید اگر در ان دوره اشرافیت قبائلی  کسی بگوید و علی نمی تواند برادرش را نگاهدارد و او از خشونتش به دشمن پناه آورده است  چقدر بها و صدمه  می خورد ! این آدم می تواند رجال و اصحاب و آدم هایی را  که سرشان به کلاهشان  می ارزد ، نگهدارد ؟

 

م. آ / 26 / ص 103    شهید دکتر علی شریعتی    ( روحش شاد )



تاريخ : جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 | 16:19 | نویسنده : M
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم. زندگیم به خاطر تو است، جوانیم به خاطر تو است و بودنم به خاطر تو است. ای آزادی خجسته آزادی خواهم که تو را به تخت بنشانمیا آن که مرا به پیش خود خوانی یا آن که تو را به پیش خود خوانم! ای آزادی، مرغک پرشکسته زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندانها و قلعه ها رهایت کنم، کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی پروازت می دادم، اما...دستهای مرا نیز شکسته اند، زبانم را بریده اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده اند و چشمانم را نیز بسته اند...وگرنه، مرا با تو سرشته اند، تو را در عمق خویش، در آن صمیمیترین و راستین من خویش می یابم، احساس می کنم، طعم تو را هر لحظه در خویش می چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می بویم، آوای زنگدار و دل انگیزت را که به سایش بالهای فرشته ای در دل ستاره ریز آسمان شبهای تابستان کویر می ماند همواره می شنوم، هر صبح با سر انگشتان مهربان خیالم گیسوان زنده و زباندارت را که بیتاب دستهای من اند، به نرمی و محبت شانه می زنم، همه روز را با توام، گام به گام همچون سایه با تو همراهم، هرگز تنهایت نمی گذارم، همه جا، همه وقت تو را در کنارم و مرا در کنارت می بینند، بر سر سفره، آن که در صندلی خالی پهلویت نشسته منم، نمی بینی؟ هستم، چشمهایت را درست بگشای، نه آن چشمها که با آن سلطان را می بینی، متولی را می بینی، با آن چشمهایت که تنها برای دیدن من اند. با آن چشمها که تنها من در تو می بینم... آن که پنهانی لقمه ای در دهانت می نهد منم، آن که ناگهان لیوانی بر لبت می گذارد منم، آن که برایت سیب پوست کنده و کنار دستت ریز کرده است منم، ناگهان سرت را برگردان تا مرا ببینی، پیش از آن که فرصت آن را داشته باشم که بگریزم، غیب شوم....

از کتاب خودسازی انقلابی - آزادی، خجسته آزادی



تاريخ : دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 | 22:13 | نویسنده : M
ارمغان‌ فلسفه‌ و‌ هدیه‌ عرفان "... سال‌ها این‌ چنین‌ گذشت‌ و در آن‌ ایام‌ که‌ همبازی‌هایم‌ روزهای‌ شاد و آزاد و آسوده‌ای‌ را در عالم‌ خوش‌ بچگی‌ می‌گذراندند، من‌ دست‌ اندرکار این‌ معانی‌ بودم‌. مغزم‌ با فلسفه‌ رشد می‌کرد و دلم‌ با عرفان‌ داغ‌ می‌شد و گرچه‌ بزرگترهایم‌ بر من‌ بیمناک‌ شده‌ بودند و خود نیز کم‌‌کم‌ با "یأس‌" و "درد" آشنا می‌شدم‌ (اولی‌ ارمغان‌ فلسفه‌ و دومی‌ هدیه‌ عرفان‌) ولی‌ به‌ هر حال‌ پُر بودم‌ و سیر بودم‌ و سیرآب،‌ و لذت‌ام‌ تنها اینکه‌… آری‌ کارم‌ سخت‌ است‌ و دردم‌ سخت‌ و از هر چه‌ شیرینی‌ و شادی‌ و بازی‌ است‌ محروم‌، اما… این‌ بس‌ که‌ می‌فهمم‌! خوب‌ است‌… احمق‌ نیستم‌..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص ۹

  

فهمیدن 
"... اگر مثل گاو گنده باشي، مي‌دوشنت، 
اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي‌كنند، 
اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي‌شوند.
فقط از فهميدن تو مي ترسند!..."


مجموعه آثار ۰۰ / ـــــ / ص ۰۰

فهمیدن 
"... آدمی می‌تواند خود را بکشد،
اما نمی‌تواند تصمیم بگیرد که نفهمد..."


مجموعه آثار ۰۰ / ـــــ / ص ۰۰

آگاهی و خودآگاهی 
"... آگاه باشیم تا با اشباع علمی،
خود را از نظر فکری،
اشباع یافته احساس نکنیم..."


مجموعه آثار ۰۰ / ـــــ / ص ۰۰



تاريخ : دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 | 22:5 | نویسنده : M
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در 
خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه 

بودن” را به زن پاسخ مي‌داد. 

نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. 

در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من 

شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي

است. 

او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. 

علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و 

انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش. 

این است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را. 

پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، 

فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را 

"بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه".

   

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به 

گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او 

تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد. 

نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ 

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور 

لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران 

عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند. 

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، 

ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند. 

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت 

خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند. 

هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان 

دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند. 

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين 

قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: 

"مريم، مادر عيسي است". 

   

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم: 

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است. 

ديدم فاطمه نيست. 

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. 

ديدم كه فاطمه نيست. 

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است. 

ديدم كه فاطمه نيست. 

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. 

ديدم كه فاطمه نيست. 

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. 

باز ديدم كه فاطمه نيست. 

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست. 

فاطمه، فاطمه است.




تاريخ : دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 | 22:2 | نویسنده : M
 
«وقتي پيامبر اسلام مي‌گويد فاطمه يکي از چهار زن بزرگ جهان است، وقتي که در برابر همه رنجها و پريشاني‌ها و همه غمهاي زندگي فاطمه، پيغمبر به او تسلي مي‌دهد که «نمي‏خواهي بانوي همه زنان جهان باشي؟» اينها تعارف نيست که يک مرد به دخترش مي‌گويد! پيغمبر چنين تعارفها را ندارد!... وقتي مي‌گويد تو مي تواني بانوي همه زنان جهان باشي، به معناي اين نيست که تعارف کرده باشد و هم به معناي آن نيست که براي پيروان خود يک بت ساخته باشد که فقط او را بپرستند و يک معبود که ستايشش کنند و يک ممدوح که فقط مدحش را بگويند و يا يک قرباني که فقط عزاداري کنند؛ بلکه به عنوان يک سرمشق او را بشناسند و از روي زندگي‌اش درس بياموزند و عمل کنند. اين به معناي «سيده‌ زنان عالم» است. 


چگونه مي‌توان آموخت؟ آنچه مي‌خواهم بگويم درس آموختن از اين شخصيت است. وقتي که مثلا مساله فدک در زندگي فاطمه مطرح است بايد ديد از آن چه مي‌توان آموخت؟ من قبلا گفته‌ام تکيه حضرت فاطمه براي پس گرفتن فدک فقط کوششي براي باز گرفتن يک مزرعه کوچک نيست. اينقدر نبايد دعوت فاطمه و مبارزه فاطمه را کوچک کرد و تحقير کرد. براي اينکه مبارزه براي پس گرفتن فدک، و اعلان غصب فدک بطور مداوم به عنوان نشان دادن نشانه‌اي و مظهري از غصب و انحراف در ر‍ژيم حاکمي است که فاطمه با آن مخالف است. اين يک نمونه سياسي است براي نشان دادن هميشگي رژيمي که الان روي کار آمده و علي‌رغم تمام توجيهات ديني و وجهه‌هاي اصحاب، بر اساس حق و عدل و قانون و اسلام عمل نکرده است و نمونه‌اش فدک، که اگر يک تومان هم باشد، بزرگترين ارزش را دارد.... امروز نه فدک است و نه اين تصادم هست و نه انتخابات سقيفه. خيال نکنيد که يک موضوع تاريخي است، نه. اين موضوعات زنده است و بايد تکرار بشود، اما نه به عنوان موضوعات تکراري تاريخ که هر سال بايد فقط يادآوري بشود بلکه به عنوان اينکه طرح شود و از آن درس گرفته شود. چه درسي؟ درسي که مي‌توان از بزرگترين مظهر مادري در تاريخ اسلام و نمونه اعلاي يک زن در خانه، داراي همسر و پرورنده فرزند- آنچنان همسري و اينچنين فرزنداني- گرفت: چنين زني که در تمام مدت عمرش از طفوليت تا ازدواجش و از ازدواجش تا مرگش، به عنوان يک عنصر مسئول در سرنوشت امت، فکر، عقيده، مبارزه و حق پرستي و همچنين در مقابل انحراف و در غصب و ستمي که در جامعه‌اش بوجود مي‏آيد، احساس مسئوليت مي‌کند و در متن درگيري‌هاي اجتماعي حضور دارد و تا لحظه مرگش خاموش نمي‌نشيند، علي‌رغم اينکه مي‌داند در اين مبارزه پيروز هم نخواهد شد!


همچنين امروز او مي‌تواند زن مسلمان را بسازد. او به عنوان يک مادر در مرحله‌اي که دختري چون زينب مي‌پرورد و پسراني چون حسن و حسين (ع)، و به عنوان يک بعد ديگر زن متعالي و مثالي، همسر به عنوان کسي که در تنهايي‌ها و سختي‌ها ، نقش‌ها و عظمتهاي علي (ع) پا به پاي اوست و همچنين به عنوان يک زن مسئول اجتماعي، کسي که از بدو تولد تا لحظه‌‌اي که پدرش را تنها به زمين گذاشت و در غربت دفن شد و در خاموشي، باز يک لحظه از مبارزه نايستاد: در جبهه خارجي با کفر تا هجرت و در جبهه داخلي با انحراف و قتل تا لحظه مرگ، حتي بعد از مرگ نيز که: «علي مرا پنهان دفن کن تا بر گور من گرد نيايند و هم بر عزاي من مراسمي برپا نکنند و بر من نماز نخوانند و مراسمي بپا ندارند تا به نام من قدرتي که هم اکنون بر روي کار آمده قدرت خود را توجيه ديني نکند» زني که حتي مردن و دفن شدنش را مي‌خواهد وسيله‌اي کند براي مبارزه در راه حق و محکوم کردن ابدي و هميشگي غصب. اين است «چگونه امروز زن مسلمان بودن»!





تاريخ : شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 | 6:14 | نویسنده : M
در پیام اسلام نخستین چه دیدند؟ایمان، عدالت و رهبری .

 و این سه ،شعار همه توده های بشری ، در عصر ماست .
مبارزه ای که امروز در جهان در گیر است بر سر این سه اصل .
و این سه هدف ، در یک تن ، تجسم انسانی یافته است :

علی!

« اسلام علی » ، بر این سه پایه استوار است .
« بودن علی » ، تفسیر عینی و رهبری مردم است .
و « زندگی علی » ، در سه فصل تقسیم شده است : 

بیست و سه سال جهاد برای « مکتب » ، بیست و پنج سال صبر و تحمل برای « وحدت » ، و بلاخره ، پنج سال نبرد ، برای « عدالت ». و این سه شعار همه توده های مسلمان ، در عصر ماست .
حضرت علی (ع) می فرماید : برای وجود امدن ظلم دو نفر مسئولند : یکی ظالم است و دیگری انکه ظلم را می پزیرد.

با همکاری این دو است که ظلم پدید می آید ، وگرنه ظلم یکطرفه نمی تواند وجود بیاید . ظالم در هوا نمی تواند ظلم کند ، ظلم تکه آهنی است که در زیر چکش ستمگر و سندان ستم پزیر شکل می گیرد.





تاريخ : چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 | 8:10 | نویسنده : M
سخن گفتن درباره علی (ع) بی‌نهایت دشوار است، زیرا به عقیده من، علی (ع) یك قهرمان یا یك شخصیت تاریخی تنها نیست. هر كس درباره علی (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسی كند، خود را نه تنها در برابر یك فرد، یك فرد برجسته انسانی در تاریخ می‌بیند، بلكه خود را در برابر معجزه‌ای و حتا در برابر یك مساله علمی، یك معمای علمی «‌این خلقت» احساس می‌كند. بنابراین درباره علی (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن می‌آید، درباره یك شخصیت بزرگ سخن گفتن نیست، بلكه درباره معجزه‌ای است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاریخ متجلی شده است. 
علی (ع) یكی از شخصیت‌های بزرگی است كه به نظر من بزرگترین شخصیت انسانی است (پیغمبر (ص) را باید جدا كرد كه رسالت خاصی دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته می‌بود، بدشناخته‌تر است كه كیست، محققین او را برای اولین بار می‌شناختند. 

گاه علی (ع) را كه توی این جنگ‌ها یك قهرمان شمشیرزن است، توی شهر یك سیاستمدار پرتلاش حساس است و توی زندگی یك پدر و یك همسر بسیار مهربان و بسیار دقیق است و یك انسان زندگی است و در همه ابعادش می‌بینیم، تاریخ می‌گوید، تنها در نیمه‌ شب‌ها، توی نخلستانهای اطراف مدینه می‌رفته و نگاه می‌كرده كه كسی نبیند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو می‌برده و می‌نالیده! هرگز، من نمی‌توانم قبول كنم كه رنج‌های مدینه و رنج‌های عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامی و حتا یارانش، این روحی را كه از همه این آفرینش بزرگ‌تر است وادار به چنین نالیدنی بكند، هرگز! 

درد علی (ع) خیلی بزرگ‌تر است و آن درد خیلی باید درد نیرومندی باشد، كه این روح را این اندازه بی‌تاب بكند! مسلما این همان درد انسانی است كه خود را در این عالم زندانی می‌بیند، انسانی است كه خود را بیشتر از این عالم می‌بیند و احساس خفقان در این عالم می‌كند. 

مسلما هر كسی كه انسان‌تر است، پیش از آنچه هست در خود نیاز احساس می‌كند، انسان است، این است كه می‌بینیم علی (ع) قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاكی روح در حد اساطیر و تخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن در حد نمونه‌های اساطیری است، نمونه عالی عدل خشك دقیقی است كه حتا برای مرد خوبی مانند عقیل ـ برادرش - قابل تحمل نیست، نمونه اعلای تحمل است در جایی كه تحمل نكردن، خیانت است و نمونه اعلای همه زیبایی‌هایی است و همه فضایلی است كه انسان همواره نیازمندش بوده و ندانسته. 

علی (ع) نه تنها امام است، در طول تاریخ هیچ شخصیتی با این امتیاز را نداشته كه یك خانواده امام (ع) است، یعنی خانواده اساطیری است، خانواده‌ای كه پدر علی (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسین (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زینب (س) است. 

چهرهایی كه می‌خواهم، در قرن بیستم، به عنوان سمبل و تجسم یك ایدئولوژی مطرح و عنوا كنم، دارای این خصوصیات است. البته این كامل‌ترین خصوصیاتش نیست، اما اساسی‌ترین آنهاست 

علی (ع) نخستین نسل در انقلاب اسلامی، علی (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پیغمبر (ص) و علی (ع)، علی (ع) مظهر جهاد و رهبری جنگ، علی (ع)، ‌مرد سیاست و مسؤولیت اجتماعی، علی (ع) مرد كار یدی، كشاورزی و تولید، علی (ع) ‌مظهر نثر و شعر علی (ع) بهترین سخنور و سخنگو، علی (ع) ‌فیلسوف، علی (ع) مظهر بینش‌ها و ابعاد متضاد، علی (ع) ‌زهد انقلابی و عبادت، ‌تكیه بر عدالت، علی (ع) تساوی در مصرف، علی (ع) امام و مظهر حقیقت‌ها و ارزش‌ها، علی (ع) نفی مصلحت به خاطر حقیقت، نفی شخصیت، علی (ع) انسان‌دوستی. 

درد علی (ع) دو گونه است: یك درد، دردی است كه از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌كند و درد دیگر دردی است كه او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردی می‌گرییم كه از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌كند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی كه چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است كه ما آن را نمی‌شناسیم! 

باید این درد را بشناسیم، ‌نه آن درد را كه علی (ع) درد شمشیر را احساس نمی‌كند و ... ما درد علی (ع) را احساس نمی‌كنیم. 

ما ملتی كه افتخار بزرگ انتصاب به علی (ع) و مكتب علی (ع) را داریم و این بزرگترین افتخار تاریخی است كه می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه، امیدی است كه می‌تواند به وسیله آن نجات پیدا كرده، ‌به آگاهی، بیداری، حركت و رهایی برسد، اما در عین حال می‌بینیم كه با داشتن علی (ع) و با داشتن «عشق به علی» هم نرسیده‌ایم! 

در صورتی كه «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل كردن» شروع می‌شود و این مرحله‌ای است پس از شناخت و پس از عشق. 

بنابراین ما یك ملت «دوستدار علی (ع) » ‌هستیم، اما نه «شیعه علی (ع) »‌! چراكه شیعه علی (ع) همچنان كه گفتم علی (ع) ‌وار بودن، علی (ع) ‌وار اندیشیدن، علی (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علی (ع) ‌وار زیستن، علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت كردن است



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 | 8:3 | نویسنده : M
دکتر شریعتی و ولایت فقیه

این است معنی این اصل تشیع ، که قبول هر عملی ، یعنی ارزش هر عملی ، به "امامت" و به" رهبری" و به" ولایت" بستگی دارد ! و اگر او نباشد ، همه چیز بی معنی است و می بینیم که هست ."

دکترعلی شریعتی


امامت که تنظیم کننده سیستم «رهبرى» است. امامت به معناى تسلط معنوى و سیاسى یک رهبر بر مردمى است که داوطلبانه او را به رهبرى قبول کرده اند. از این رو جامعه اسلامى برخلاف مسیحیت، به دلیل حرکتش پیرامون رهبر، متحد است.

دکتر علی شریعتی



تاريخ : یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 | 16:41 | نویسنده : M

به جستجوی تو

بر درگاه کوه می گریم

در آستانه ی دریا و علف .

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم ،

در چهار راه فصول ،

در چارچوب شکسته ی پنجره ای

قابی کهنه می گیرم

این دفتر خالی 

  تا چند

  تا چند

ورق خواهد خورد ؟

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو ؛

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را ... .



تاريخ : یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 | 15:37 | نویسنده : M

به ياد دكتر شريعتى

نه هيچ گردم از قفا، نه هيچ در برابرم

در اين سفر پگاهتر سوار شد برادرم

چه غربتى است باديه، سحور غم برآمده

تو خفته، كاروان شده، سپيده‏دم برآمده

چه غربتى است باديه سحر به سايه تاخته

كرانه غرق خون شده، سپيده خنجر آخته

چه غربتى است باديه، تو خفته، كاروان شده

برادران همسفر پگاهتر روان شده

چه غربتى است باديه سپيده بى‏برادرم

نه هيچ گردم از قفا، نه هيچ در برابرم

هلا بريد بحر و بر، ركيب چار راحله!

رسول هفت باديه، امير هشت قافله!

هلا نمود بى‏نما، هلا سراب در عطش!

هلا صهيب در صفا، هلا بلال در حبش!

هلا تو را به جست‏وجو اگر عجم، اگر عرب

هر آن دويده كوبه‏كو هر آن پى تو در طلب

ز حربيان مرجئه، ز جبريان مصطبه

حراميان قرمطى، حروريان قرطبه

برادرم، برادرم، رسول من بريد تو

عميد تو امام من، مراد من مريد تو

همان به نابرادرى شكسته نخستمان

بلاكش الست تو به وعده درستمان

همان سفينه ساخته، بر آبِ نيلگون زده

به شوق تيه از هِرَم عصا به نيلِ خون زد

همان به دلو دشمنى به چاه گرگ در شده

همان چو صيد كشتنى ز چاه گرگ بر شده

همان صليب خويشتن كشيده تا مناى خود

همان دويده با پدر، پسر به كربلاى خود

همان، همان‏كه در هِرَم كشيده سنگ‏پشته‏ها

ز خود كشيده هر زمان چه پشته‏ها ز كشته‏ها

همان‏كه قرنها دوان به‏پاى زخم بر زمين

همان‏كه در قصور جم! همان‏كه در حصار چين

همان‏كه مانده بر زمين هواى آشيانه را

همان‏كه خوانده در زمان قضاى تازيانه را

همان، همان‏كه قسم را گمان سهم مى‏كند

همان‏كه زجر و زخم را ز ضجّه فهم مى‏كند

همان، همان، برادرم كه رود شد روانه شد

در اين سفر پگاهتر نشست و بر كرانه شد

همان سوار اولين كه جمره را به سنگ زد

همان كه رودخانه را به خون تازه رنگ زد

همان چراغ نور خون، همان اگر شب آمدى

همان معلم شهيد اگر به مكتب آمدى

هلا نسيم تندسير اگر به گشت مى‏روى!

هلا بلند آفتاب اگر به دشت مى‏روى!

امير گردبادها اگر سوار مى‏شوى

سفير ذوق و يادها اگر به كار مى‏شوى

براى دشتها بگو چكامه تر مرا

به گوش بوته‏ها بخوان غم برادر مرا

به گوش قمريان بگو، براى سارها بخوان

بگو و بارها بگو، بخوان و بارها بخوان

نه هيچ گَردَم از قفا، نه هيچ در برابرم

در اين سفر پگاهتر سوار شد برادرم

در اين سفر سوار شد برادرم پگاهتر

به هر كه مى‏رود، بگو پگاهتر بگاه‏تر

 



تاريخ : چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 | 7:4 | نویسنده : M

 

فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.

وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

 

مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.

 

مظهر يك “همسر” در برابر شوهرش.

 

مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.

 

مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

 

وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.

او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.

نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.

در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.

او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.

این است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.

پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.

نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

 

ديدم فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

 

ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

 

ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

 

ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

 

باز ديدم كه فاطمه نيست.

 

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

 

فاطمه، فاطمه است.

 

منبع: کتاب زن از دکتر علی شریعتی



تاريخ : شنبه چهارم اردیبهشت 1389 | 15:17 | نویسنده : M

ساقیا بده جامی ، زان شراب روحانی

تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی

بی وفا نگار من ، می کند به کار من

خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی

ما از دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم

حور و جنّت ای زاهد ، بر تو باد ارزانی

زسم و عادت رندیست ، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده ، می کند گریبانی

زاهدی به میخانه ، سرخ روز می دیدم

گفتمش : مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم

می نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانه دل ما را از کرم ، عمارت کن

پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

شیخ بهایی



تاريخ : چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 | 0:39 | نویسنده : M

شریعتی توانست نسل جوان را یکجا و دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند.. بعد از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، شریعتی به خود من بارها می‌گفت که مرید مطهری هستم، او را استاد خودش می‌دانست.. طلوع مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به وجود آورد و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. . . .


حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، دکتر شریعتی را نه تنها از ورای کتابها و نوارهای سخنرانی بلکه به عنوان یک دوست، یار و همراه می‌شناخته و بارها با یکدیگر در مشهد و تهران و در جریان مبارزات، گفتگو و تبادل نظر داشته‌اند، لذا به زیر و بم تفکرات شریعتی آشنا بوده‌اند.

متن زیر بخشی از مطالبی است که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سخنرانی خود در سال 59 به مناسبت سالگرد فوت دکتر شریعتی در مسجد اعظم قم، بیان فرموده‌اند

(روزنامه جمهوری اسلامی، 4/4/59، ص12):

«شما برادران و خواهران عزیز و گردانندگان این مجلس عظیم و مهم که یادبود سالگرد فقدان شریعتی عزیز در قلب حوزه‌های علمیه تشیع است که مرا بخصوص برای گویندگی این مجلس خواستید، لابد بخاطر این بوده که می‌دانستید سوابق دوستی و برادری و الفت و انس میان ما را و حقیقت هم همین است.

در سال 50 و 51 آن وقتی که احساسات ضد شریعتی و احساسات شریعتی‌گرایان در اوج تخاصم بود و اینجا و آنجا بحث‌ها و قلم‌زدنهای بی‌ثمر و احیاناً زیان‌بخش و گفتن و شنیدنهای بی‌فرجام پایان ناپذیر وقت عزیز جامعه و ما و انقلاب ما را می‌گرفت، جوان طلبه‌ای در مدرسه فیضیه قم و یا ظاهراً در صحن، آمد پیش من گفت من از قم با شوق و علاقه‌ وافری برای شرکت در کلاس اسلام‌شناسی حسینیه ارشاد هر هفته به تهران می‌روم و این هفته هم رفته بودم و شریعتی را استاد خود می‌دانم. اما رفتم آنجا و در ضمن بیانات دکتر جمله‌ای گفته شد راجع به روحانیون، من احساس ناراحتی و شرم کردم و خجالت کشیدم، اهانت بود و گله کرد که چرا این استاد عزیزی که ما به او علاقه داریم گاهی در حرفها تعبیرات نیش‌داری به کار می‌برند. من عیناً این مطلب را به مرحوم دکتر گفتم. از خصوصیات دکتر شریعتی حقیقت پذیری بود، برخلاف آنچه که گفته‌‌اند و نوشته‌اند، حرف را گوش می‌کرد و اگر درست می‌یافت، می‌پذیرفت، و اگر کسی به خط فکری این متفکر عزیز در میانه سالهای 46 و 47 تا 52 نگاه کند، بروشنی این تغییر جهت را در چند بخش می‌بیند. دائماً رو به بهتر شدن و تکامل یابی و رفع عیب حرکت می‌کرد. از این گله و شکایت برادرانه ناراحت شد و گفت جبران خواهم کرد و جبران کرد و چند سخنرانی پرشور و تعبیرات واقعبینانه درباره حوزه‌های علمیه و روحانیت و بخصوص طلاب، گوشه‌ای از این جبران بود. در آن دیدار راجع به حوزه علمیه و طلاب تعبیرات یادم نیست، نقل نمی‌کنم، اما نشان می‌داد که این ذهن بیدار و این چشم نافذ دقیقاً موضع روحانیت و بالخصوص موضع حوزه‌های علمیه و طلاب جوان را در بافت کلی جامعه ایران و انقلاب ایران احساس و لمس می‌کند. چیزی که نه قبل از او، نه متأسفانه بعد از او مدعیان پرچم‌داری روشنفکری نیمه‌اسلامی آن را از بن دندان درک نکردند، او می‌فهمید و درک می‌کرد و راستی امروز جایش خالی است.

شریعتی آن کسی بود که نقطه انقطاع روشنفکری اسلامی و جریانهای روشنفکری قبل قرار گرفت. لذا حق بزرگی به گردن اندیشه روشن بینانه و روشنفکرانه اسلامی دارد.
به قول آقایان «آنتی تز» جریان روشنفکری ضد اسلامی دقیقاً شریعتی بود. من پیش از خیلی از کسانی که بعدها با پاره‌ای از اشتباهات دکتر آشنا شده بودند به خاطر انس و آشنایی و صمیمیت و رفاقت، نقطه‌های اشتباه را در اندیشه او مشاهده و لمس می‌کردم، گاهی هم با هم بحث می‌کردیم، اما می‌دیدم که او چه می‌کند، لمس می‌کردم که او چه هنر بزرگی دارد به کار می‌برد، نمای خارجی اسلام در دید طبقات تحصیل‌کرده و روشنفکر در آن روز یک نمای ضد روشن‌‌بینی بود. درست است که در سال 42 و 43 و چند سال بعد از آن، به واسطه مقاومت عظیمی که مردم به پشتگرمی و اتکاء حوزه علمیه کردند، نظرها نسبت به اسلام تا حدود زیادی واقع‌بینانه شد، اما این معنایش این نبود که اسلام مبارز است، اسلام مقاوم است، اسلام ضدظلم است، معنایش این نبود که اسلام ما را به پرواز بی‌نهایتی، به سوی اندیشه‌های ناگشوده فکری و مقدس و انسانی و شریف سوق می‌دهد، این کار شریعتی بود، شریعتی توانست نسل جوان را یکجا و دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند. این کار را او به طبیعت خود می‌کرد، تصنعی در این کار نداشت، طبیعتاً اینطوری بود، او خودش یک چنین ایمانی داشت، او خودش یک چنین دید روشنی به اسلام داشت و به همین دلیل بود که آنچه از او میتراوید این فکر و این منش را ترویج می‌کرد.

بعد از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، ولی کشف شدند، شریعتی به خود من بارها می‌گفت که من مرید مطهری هستم، مطهری را استاد خودش می‌دانست و ستایشی که او از مطهری می‌کرد، ستایش یک آشنا به شخصیت عظیم و پیچیده و پرقوام مطهری بود، اما مطهری در سایه و یا در پرتو حسن‌ظن و اقبالی که جوان روشن‌بین روشنفکر و نسل تحصیل کرده به اسلام پیدا کرده بود شناخته شد. قبلاً مطهری را همکارها و همدرسها و شاگردهایش فقط می‌شناختند، طلوع مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به وجود آورده بود و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. البته ارج و ارزش فیلسوف متفکر پرمغزی مثل مطهری در جای خود روشن و واضح است.

دشمن در آن وقت خوب فهمید که به کجا تکیه کند. نقش اختلاف افکنی و در این نقش دشمن یک جانبه بازی نکرد بلکه دو جانبه بازی کرد. از دو طرف دو جناح و دو جبهه را به جان هم انداخت. کسانی را به بهانه اشتباهات شریعتی آنچنان برانگیخته کرد که حاضر شدند بگویند این حتی دین ندارد، سنی بودن پیشکش چون چیز خیلی کمی بود، معتقد به الله و معتقد به نبوت هم نیست. متقابلاً عده‌ای را وادار می‌کردند که بیایند به مردم و جوانها بگویند بفرمائید اسلام یعنی این، مسلمانها یعنی این، روحانیت یعنی این، تبلیغ اسلامی حوزه علمیه یعنی این که این اندیشه‌ها و این آرمانها و این هدفها و این سوز و این گداز را بی‌دینی می‌داند، و این بازی گرفت و به طور فاجعه‌آمیزی هم گرفت و آن کسانی که در این میانه می‌ایستادند و به دو طرف هشدار می‌دادند، به یک طرف می‌گفتند بابا برای اشتباهات کوچک، برای خطاها و لغزشهای قابل اغماض، اصالتها و ارزشهای بزرگ را فراموش نکنید و به قول خود شریعتی مجازات را به قدر گناه بدهید و نه بیشتر، او خودش هم می‌گفت من اشتباهاتی دارم، اما مجازاتی که بعضی از آقایان برای من در نظر می‌گیرند صد برابر بزرگتر از اشتباه من است. اگر صد برابر بزرگتر نبوده ده برابر بزرگتر بود و به این طرف بگویند موضع عکس‌العملی انفعالی پیدا نکنید. آن کسی که به نام حوزه علمیه کتاب مینویسد سر تا پا فحش، به دلیل فحاشی‌اش جزء حوزه علمیه نیست. حوزه علمیه جای عالمانه سخن گفتن است و نه عامیانه تهمت و افتراء و فحش‌آمیز. این عده‌ای که این وسط را گرفته بودند اتفاقاً از دو طرف می‌خوردند. عده‌ای به اینها می‌گفتند روشنفکرزده و عده‌ای می‌گفتند مرتجع و این دلیل آن بود که نقش سازمان امنیت خیلی خوب گرفته بود.
و در سوی دیگر انتقاد تبدیل شد به فحاشی و این اختلاف به دو حرکت شدید متخاصم مبدل شد و بعد از آن همه کوشش و تلاش که توانسته بود روحانیت و جوان را کنار هم قرار بدهد این دو بتدریج با هم قهر می‌کردند و از هم رو برمی‌گرداندند. خوشبختانه انقلاب اسلامی ایران اوجش، اشتغال بزرگش، همه این ناصافیها و قشرها و ناهنجاریها را ذوب کرد و از بین برد.»



تاريخ : چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 | 0:29 | نویسنده : M

چرا ابوذر علی ، بجای آن جبهه گیری سختی که بجان خود و خانواده اش تمام شد ، به گوشه مسجدها نخزید تا برای مسلمانان ، تحقیقات خیلی علمی بکند ومثلا بگوید : این نظر درباره فلان آیه ، به نظر من محل تردید است ، یا به نظر من ، اینجوری درست است .فلان حدیث پیغمبر ، آنجوری نیست ... بلکه اینجوری است که من می گویم ... فلان آیه در فلان ساعت وثانیه نازل شده است ، فلان حرف ، مخرجش ، ما تحت حلق است و....؟
چرا ابوذر چنین نکرد ؟
چرا او که بهترین کسی بود که می توانست از آخرت و روح ثواب و شب اول قبر و منازل آلاخره و کرامات و معجزات پیغمبر و علی ..... سخن بگوید ، یا نکات علمی و اسرار فلسفی و مسائل فقهی و کلامی دین را ، تحقیق کند ، به اینچنین تحقیقات علامائی تن در نداد ؟
چرا او بجای تحقیقات علمی مودبانه و بیطرفانه استخوان شتری را از کوچه پیدا می کند و یکراست به کاخ خلیفه می تازد و با کوبیدن آن بر سر کعب الاحبار خلیفه ، به تحقیقات علمی خشمگینانه وتند و طرفدارانه و مغایر با روش اهل علم وتحقیق ، دست می زند ؟
چرا بجای اینکه مودبانه بگوید : حضرت آقای کعب ! آیه کنز را که شما اینجوری معنی می فرمایید فعلا به نظر حقیر ، معنی آن اینجوری است .. گو اینکه ممکن است نظر حضرت عالی صائب تر باشد ! آخر بالاخره کار تحقیق علمی است دیگر . ممکن است فردا نظر بنده هم مثل جنابعالی عوض شد ...!؟!
اما می بینیم ، که بی ملاحظه همه چیز ، در یک مجلس رسمی و عالیترین محفل سیاسی و اسلامی جامعه ، استخوان پای شتر را چنان بر فرق کعب میزند که خون جاری می شود و پشت سرش هم ، هر چه به دهنش می آید برای التیام زخمش!!! نثارش میکند؟
چون نظر کعب درباره آیه کنز ( سرمایه داری نظر علمی یک عالم مفسر نیست ، یک تحریف آگاهانه حقیقت است برای مسخ قران و توجیه گرسنگی مردم وغارت سرمایه داران !
زیرا مساله اینست که این مردکه یهودی ! که تا دیروز جزو روحانیون یهود بود ، ولی امروز که می بیند دیگر از ملائی یهود، چیزی نمی ماسد همه یا کفار شده اند یا ذمی اسلام شده اند و یا نابود ، و بهرحال دور، دور اسلام است ، آمده مسلمان شده و لباس روحانیت و فقه اسلامی بتن کرده و این بار بر مسند فتوای اسلام نشسته و اسلام را برای مسلمانان معنی می کند آنهم به نفع عبدالرحمن بن عوف سرمایه اندوز و به ضرر همه مردم استثمار شدهای که به هوای عدالت رو به اسلام آورده اند....!
واینستکه ابوذر _ صحابی راستین پیامبر و یار راستین علی ، فریاد می زند " ای یهودی زاده ! تو میخواهی دین ما را به ما یاد بدهی واین است که پیغمبر این لهجه و لحن را می ستاید که :
" زمین تیره در بر نگرفته و آسمان کبود سایه نیفکنده ، راست سخن تر و درست لهجه تر از ابوذر "!

شیعه/شریعتی ص 11



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 | 22:45 | نویسنده : M
شریعتی متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملی ایران به رهبری دکتر مصدق شرکت کرد و تا پایان زندگی اش سخت تحت تاثیر مصدق بود.

محمد مصدق نخست وزیر ملی ایران که طی دوره کوتاه و طوفانی زمامداری اش ، در عمل؛ اندیشه ای جدید را به ایرانیان آموخت که هنوز هم در جستجوی آن هستیم : دموکراسی پایداری مصدق برسر آرمان ملی شدن نفت نهایتا منجر به کودتای نظامی علیه او شد و گرچه از سریر قدرت به زیر آمد لیکن به عنوان مرد سیاسی فساد ناپذیر ایران لقب گرفت.

اسطوره مصدق حتی در زمان حیاتش نیز گروه کثیری از فعالان سیاسی- خصوصا دانشجویان- را تحت تاثیر خود قرار می داد و علی شریعتی نیز یکی از آنان بود. آنجا که می گوید : "من پرورده آزادی ام، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پرصبر و پیشوایم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید" و یا آنجا که در تنهایی اش می سراید:

"اگر این پیر وطن پرست ،28 مرداد را از پیش می دید و خاموشی می گزید و لب بسته به گوشه احمد آبادش می رفت و می نشست و تنها می زیست و می مرد و این نسل او را نمی شناخت و به سخنانش و به غمهایش و اندیشه ها و عاطفه هایش دل نمی بست خدمتی بهتر نکرده بود؟!... و ایران به چه کارش می آید اشکهای مصدق و دفترهای من؟" کاملا میزان تاثیر مصدق بر او را نمایان می کند.

در میان اسناد بجا مانده از دوران دانشجویی شریعتی در فرانسه نامه ای است که او از زبان کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا - به تاریخ 5 ژانویه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است:

"ای سردار پیر ما ، سر از زانوی اندیشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه هایی مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می برند. ای دهقان سالخورده تاریخ ما....کاش میتوانستی دیوارهای قلعه ای را که در آن به زنجیرت کشیده اند، بشکافی و بیرون آیی تا بچشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه ها افشانده ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی اندیشد و جز به راه تو گام نمی گذارد ... ما به تو اعلام می کنیم بنایی را که پی ریختی می سازیم،جهادی را که آغاز کردی به پایان می بریم و دیواره های استبدادی را که شکافتی فرو میریزیم."

شیفتگی شریعتی به مصدق نه در اسطوره سازی، بلکه در الگوبرداری از راه مصدق تجلی یافت و او برخلاف بسیاری از دوستان همرزمش، باپایان یافتن تحصیل در اروپا به ایران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نیمه تمام او را پایان دهد.

شریعتی در جایی به نقل از افلاطون انسان را حیوان سیاسی نام می نهد و البته سیاست را توجه به وضعیت "ما" و مهمترین شاخصه روشنفکر می نامد. شخصیت سیاسی شریعتی از آنجهت که هیچگاه به پیگیری شیوه های خشونت آمیز گرایش نیافت و در اوج جنبش چریکی و با وجود زمینه های فراوان، به آنها نپیوست و حتی متهم به سازشکاری شد، امروز جذابتر شده است. او با اینکه اندیشه ای رادیکال داشت در روش به رفورمیسم مصدق پایبند ماند و به پروژه آگاهی بخشی روی آورد.



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 | 13:31 | نویسنده : M

او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار ماند.


تاريخ : پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 | 5:53 | نویسنده : M
تاريخ : سه شنبه هفدهم فروردین 1389 | 21:44 | نویسنده : M

شبِ کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می شود. شب کویر به وَصف نمی آید. آرامشِ شب که بی درنگ با غروب فرا می رسد _ آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می آید و پریشان و ناپایدار _ روز زشت و بی رحم و گذران وخفه ی کیور میمیرد و نسیم سرد و دِل اَنگیز غروب، آغاز شَب را خبر می دهد.


…آسمان کویر، این نخلستانِ خاموش و پر مهتابی که هر گاه مشتِ خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را هم چون پروانه های شوق در این مزرعِ سبز آن دوست شاعرم رها می کنم. ناله های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می شنوم. ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه ی گم نام و غریبش، در کنار آن مدینه پلید و در قلب آن کویر فریاد، سر در حلقوم پاه می بُرد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گِرید!…چه فاجعه ای….

« کویر »
نوشته ی دکتر علی شریعتی



تاريخ : یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 | 0:35 | نویسنده : M

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

از دکتر علی شریعتی +

دفترهای سبز

 

در دورانی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش - از دکتر علی شریعتی +



تاريخ : سه شنبه دهم فروردین 1389 | 17:18 | نویسنده : M

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

منبع: دستنوشته استاد



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 | 16:21 | نویسنده : M

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم،

حرف زدن قلم را می خواندم،

حرف زدن اندیشیدن را،

حرف زدن خیال را

و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

( با مخاطبهای آشنا )



وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است

************

خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

****************

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد



خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر
این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف
ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان
ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان
مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن
با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی
دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا
این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر
با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر

تقدیم به روح پاک شهید بزرگوار

دکتر علی شریعتی

شعر از : قیصر امین پور












تاريخ : جمعه بیست و یکم اسفند 1388 | 14:56 | نویسنده : M


او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار مي ماند .

 اميدوارم روزي فرا برسد كه در فقدان اين سرمايه ماندگار جهان علم و ادب و هنر و انديشه حق اش را ادا كرده باشند و باشيم .




تاريخ : سه شنبه هجدهم اسفند 1388 | 21:57 | نویسنده : M

در نهان به آنهایی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند

غافلیم

شاید این است دلیل تنهایی مان



تاريخ : دوشنبه هفدهم اسفند 1388 | 14:41 | نویسنده : M
 

مذهب علیه مذهب

 

 

 

ممکن است یک ابهام در این تعبیر و عنوان باشد ، و این ابهام معلول این است که ما تاکنون می پنداشته ایم که مذهب همواره در مقابل کفر بوده است در طول تاریخ جنگ ما میان مذهب و بی مذهبی بوده و ( از این جهت ) تعبیر " مذهب " یک تعبیر غریب ، مبهم و شگفت آور و غیر قابل قبول بوده است درحالیکه من اخیراً متوجه شده ام و شاید از دیرباز متوجه بودم ، ولی نه باین روشنی و دقتی که الان احساس میکنم – که برخلاف این تصور در طول تاریخ همیشه مذهب با مذهب میجنگیده و نه هیچگاه به معنائیکه امروز میفهمیم مذهب با بی مذهبی .

 

وقتی صحبت از تاریخ میشود ، مقصود اصطلاح رایج ، تاریخ پیدایش تمدن و خط نیست ، مقصودم از آغاز زندگی اجتماعی نوع کنونی انسان ، بر روی زمین است . بنابراین شروع خط شش هزار سال سابقه دارد ، درصورتیکه از تاریخی که من صحبت میکنم بیش از بیست هزار سال یا چهل هزار سال و بنابه بعضی نظرها پنجاه هزار سال سابقه دارد . از طرق گوناگون : باستانشناسی ، تاریخ ، زمین شناسی و بررسی افسانه ها ، اساطیر و مجموعه این وسائل ، شناخت بیش و کم مجملی از انسان اولیه و سیر تحولات اجتماعی و سبک زندگی و سبک اعتقادی او تاکنون داریم . در تمام این دوره ها که بخش اولش از اساطیر و قصه ها حکایت میکند و بمیزانی که به زمان اخیر میرسد و روشنتر و مستندتر میشود و تاریخ بسخن میآید ، همواره در تمام صحنه ها ، مذهب علیه مذهب قد علم کرده و همواره بدون استثناء مذهب بوده است که علیه مذهب مقاومت کرده است . چرا ؟ بخاطر اینکه تاریخ سابقه ندارد که جامعه ای و دوره ای خالی از مذهب باشد یعنی جامعه بی مذهب در تاریخ سابقه ندارد . انسان بی مذهب در هیچ نژاد و در هیچ دوره در هیچ مرحله از تحول اجتماعی ، در هیچ نقطه ای از زمین وجود نداشته است .

 

در اواخر ، یعنی از قرونی که تمدن و تفکر و تعقل و فلسفه رشد کرده ، گاه به افرادی برمیخوریم که معاد یا خدا را قبول نداشته اند . اما این افراد هرگز در طول تاریخ بشکل یک طبقه ، یک گروه و یک جامعه نبوده اند که بقول آلکسیس کارل گذشته تاریخ همواره دارای جامعه هائی بوده است که این جامعه ها بطور کلی یک سازمان مذهبی بوده اند . محور و قلب و ملاک هر جامعه ، معبود ، ایمان مذهبی ، پیغمبر یا کتاب مذهبی و حتی شکل مادی هر شهر ، نشان دهنده وضع روحی آن جامعه بوده است .

 

در طول قون وسطی و نیز پیش از مسیح ، در غرب و شرق ، همه شهرها عبارت بودند از مجموعه ای از خانه ها یا مجموعه ای از ساختمانها که این ساختمانها گاه قبیله ای بوده ، ولی در هر محله ای یک قبیله برحسب اشرافیت و برحسب وضعیت اجتماعی ، در یک نقطه بالا و بزرگتر و مهمتر و نزدیکتر بقلب شهر ، یا بشکل غیر طبقاتی زندگی میکرده اند . در هر حال آنچه که در میان همه شهرهای بزرگ در تمام تمدنهای شرقی و غربی مشترک است ، این است که این شهرها همه " سمبلیک " بوده اند . شهر " سمبلیک " یعنی شهریکه بشکل یک علامت مشخص ، خود را نشان میدهد . این سمبل که نشان دهنده شخصیت این شهر بزرگ است ، معبد بوده است که مسلماً امروز این شکل در حال ازبین رفتن است . مثلاً تهران یک شهر سمبلیک نیست یعنی مجموعه وضع ساختمانی این شهر را اگر نگاه گنیم می بینیم که در پیرامون یک قطب ، یک ساختمان ، یک بنای مذهبی یا غیرمذهبی جمع نشده ، باین معنی که ساختمانها قلب و محور ندارند ولی از یک عکس هوائی از شهر مشهد کاملاً مشخص است که این شهر سمبلیک است . یعنی شهریکه مجموعه ساختمانها ، گوئی نزدیک یک شمع ، یک محور که قلب شهر و معرف شهر میباشد ، جمع شده اند .

 

این شهرها چرا سمبلیک بوده ؟ بخاطر اینکه اصولاً هر بنائی ، چه بنای یک تمدن یا یک ملت باشد و چه بنای یک شهر ، اصولاً بدون یک توجیه مذهبی وجود نداشته . تمام این کتابهائیکه حتی در فارسی خودمان میتوانیم نگاه کنیم کتابهائیکه درباره شهرها نوشته شده مثل " تاریخ قم " تاریخ بلخ " فضائل بلخ " تاریخ بخارا " تاریخ نیشابور " و مانند این کتابها که در شرح یک شهر نوشته شده همه این کتابها با یک روایت دینی شروع میشود یعنی بخودشان نمی توانستند بقبولانند که چنین شهر بزرگی بخاطر یک عامل غیر از عامل دینی یا بعلتی غیر از علت مذهبی ، بنا شده و پدید آمده . همواره یا یک پیغمبری در آنجا مدفون بوده و یا یک معجزه مذهبی در آنجا شده که شهر بر آن اساس ساخته شده یا باین خاطر که بعدها میبایست مقدسی ، یک شخصیت مذهبی در اینجا دفن بشود . بجز حال ، همه جا توجیه ، توجیه دینی است . نشان میدهد که اصولاً همه جامعه های قدیم ، چه بشکل طبقاتی چه غیر طبقاتی ، چه قبیله ای ، چه غیر قبیله ای ، چه بصورت امپراطوری بزرگ مثل رم ، چه بصورت مدینه های مستقل مثل یونان و چه بصورت قبائل مثل عرب ، چه متمدن و پیشرفته و چه عقب مانده و منحط ، در همه نژادها تجمع انسانی دارای یک روح واحدی است بنام " روح مذهبی " . و انسان قدیم در هر دوره و هر فکری ، انسان مذهبی است . بنابراین کلمه " بی مذهبی " چنانچه امروز از این کلمه " کفر " را می فهمیم ، بمعنای عدم اعتقاد بماورالطبیعه و معاد ، غیب ، خدا و تقدس و وجود یک یا چند الله در عالم نبوده است برای اینکه همه انسانها در این اصول مشترک بوده اند .

 

این مسئله " کفر " که ما امروز بمعنای عدم مذهب یا بی مذهبی یا ضد مذهبی معنی میکنیم ، یک معنی بسیار جدید است . یعنی مربوط به دو سه قرن اخیر است یعنی مربوط به بعد از قرون وسطی است . یک معنی است که بصورت کالای فکری غربی ، به شرق وارد شده است که " کفر " بمعنی عدم اعتقاد انسان بخدا ، بماورالطبیعه و دنیای دیگر است . در اسلام و تمدن قدیم ، در همه تاریخها و همه مذهبها وقتی صحبت از کفر میشود بمعنای بی مذهبی نیست . چرا ؟ که بی مذهبی وجود نداشته است بنابراین کفر خود یک مذهب بوده است ، مانند یک مذهب که بمذهب دیگر کفر اطلاق میکند . چنانچه آن مذهب کفر هم بمذهب دیگر کفر اطلاق میکرده . بنابراین کفر بمعنای مذهب دیگر است نه بمعنای بی مذهبی . پس هرجا در طول تاریخ چه تاریخ مذاهب ابراهیمی باشد ، چه مذهب غربی یا شرقی ، بهر شکلش که باشد – هرجا که پیغمبری یا یک انقلاب مذهبی بنام دین ظاهر شده ، اولاً علیرغم و علیه مذهب موجود و عصر خودش ظهور کرده و ثانیاً ، اولین گروه یا نیروئیکه علیه این مذهب قد علم کرده و بپا ایستاده و مقاومت ایجاد کرده ، مذهب بوده است .

 

بنابراین در اینجا به یک مسئله بی نهایت مهم برمیخوریم که اساسی ترین مشکلات قضاوت امروز دنیای روشنفکران را حل میکند و همچنین بزرگترین قضاوتی را که همه روشنفکران جهان نسبت به مذهب کرده اند ، مورد تجزیه و تحلیل علمی و تاریخی قرار میگیرد . این قضاوت که مذهب با تمدن ، با پیشرفت ، با مردم و با آزادی مخالف است یا بی اعتناء قضاوتی است که براساس واقعیت های عینی دقیق علمی و تجربیات مکرر تاریخی بوجود آمده ، یک دشنام نیست ، یک حرف موهوم نیست که آرزوی کینه و عداوت و سوء ظن و غرض باشد ، بلکه یک آزمایش و یک برداشت دقیق علمی مبتنی بر واقعیت های موجود در تاریخ و جامعه بشری و زندگی انسان است .

 

اما چرا درعین حال این قضاوت از نظر من درست نیست ؟ بخاطر اینکه حتی ما که پیرو مذهب هستیم ، یعنی تیپهای مذهبی نمیدانیم که در طول تاریخ ، در شکلهای مختلف ولی در حقیقت واحد ، دو تا مذهب بوده که با هم در جدال و جنگ و کشمکش بوده اند دو مذهب نه تنها با هم اختلاف دارند بلکه با هم میجنگند – چنانکه گفتم ، اصولاٌ جنگ فکری و مذهبی در گذشته جنگ میان این دو مذهب بوده ، اما بعلت خاص همچنانکه ما الان در ذهنمان نیست و اول یک قضاوت کلی راجع به مذهب داریم بطور اعم آنرا ثابتش میکنیم و بعد به مذهب خودمان میرسیم و بطور اخص آنرا ثابت میکنیم ، و این متد غلطی است – همانطور هم ضد مذهبی های دو سه قرن اخیر ، خصوصاً قرن ۱۹ که اوج مخالفت با مذهب در اروپا است ، دچار این اشتباه شده اند ، که نتوانسته اند این دو مذهب را از هم تفکیک کنند . درحالیکه این دو مذهب نه تنها با هم هیچ شباهتی ندارند ، بلکه با هم متخاصم و متناقضند و اصولاً همواره بدون هیچ وقفه ای در طول تاریخ با هم میجنگیده اند و میجنگند و خواهند جنگید . ولی قضاوت آنها مربوط به یک صف از این دو مذهب بوده که درست و مجرب و مبتنی بر واقعیت های تاریخی میباشد . اما از صف مقابل این مذهب که آنهم مذهب بوده مطلع نبوده اند . چنانکه ما که مذهبی هستیم مطلع نیستیم . و خود بخود این قضاوت درست را که فقط قابل انطباق به نیمی از واقعیت است بهمه واقعیت یعنی حتی با نیمه متناقض دیگر ، یعنی صف متناقض این مذهب هم تعمیم داده اند و اشتباه اینجا است .



تاريخ : دوشنبه هفدهم اسفند 1388 | 13:55 | نویسنده : M

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم )



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 | 13:7 | نویسنده : M

وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! 

فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! 

« دکتر علی شریعتی »




تاريخ : یکشنبه نهم اسفند 1388 | 15:36 | نویسنده : M


اُنس و اُلفت و دیدارهای من با همشهری مشهور و فقیدم ، مرحوم دکترعلی شریعتی ، چندان نبود. ﺁن قدیم‌ها که من جوان و در مشهد ساکن بودم ، ﺁن مر‌حوم هنوز نوجوان ده ، دوازده ساله‌ای بود که همراه پدرش استاد محمد تقی شریعتی و در کنار ایشان به جلسات انجمن״ نشر حقایق اسلامی״ ( یا چنین عنوانی ، درست عین عنوان را به خاطر ندارم ) میﺁمد و کنار صندلی پدر می‌ایستاد و در همان سال‌ها من پس از اتمام دوره‌ی شش ساله‌ی هنرستان ، نزد پدر مرحوم دکتر- یعنی استاد محمد تقی شریعتی – نهج‌البلاغه می‌خواندم . بعدها هم که من به تهران ﺁمدم و مرحوم دکتر، دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد را تمام کرده ، گویا از سفر فرنگ هم برگشته بود.( من هم در طی این مدت گرفتار کار و زندگی و زن و بچه و شعر و تدریس در دبستان و بعد دبیرستان و از اینجا به ﺁنجا پرت شدن و زندان و کار در مطبوعات و انتشار چند کتاب ارغنون ، زمستان ، ﺁخر شاهنامه و ... بودم )

دیدارهای من با او و یک دوست مشترک چندانی نبود که یاد و خاطره‌ی قابل ذکری جز چند تایی از احوال و روحیات ״خاص״ نه ״عام״ او که از ﺁن‌ها در می گذرم ، در من باقی باشد. ولی گذشته از این‌ها می دانستم که او، چه هنگامی که در دانشکده ادبیات مشهد درس می خواند و چه بعد‌ها به بسیاری از سروده‌های من علاقه داشته ، ﺁن‌ها را اینجا و ﺁنجا نقل و روایت می کرده است. مخصوصن از قدیم ترین شعر‌هایم به اسلوب نو ( مثلن زمستان و چاووشی و غیره ، که یکی از اساتید فاضل و شاعر، بل افضل و اشعر فعلی در دانشگاه تهران که بسیار مشهور هم هست ... چرا نامش را نگویم ، دوست فاضل شاعر شفیعی کدکنی که گویا از همدوره‌های مرحوم دکتر شریعتی در دانشکده ادبیات مشهد و با او دوست و دمخور بود که دیر زیاد می گفت : وقتی زمستان و چاووشی و ﺁواز کرک در تهران منتشر شده ، به مشهد هم رسیده بود مرحوم دکتر شریعتی اول بار در محیط محافظه کار دانشکده ادبیات مشهد مثلن چاووشی را به درستی و خوبی و رسایی تمام از بر برای ما روایت کرد مکررن و چند جا و چند بار توضیح و توجیه می کرد چند و چون اسلوب و معنی و لفظ و غیره را ) و بعد‌ها مرحوم دکتر، بحث در شعر نو اصیل را در محیط دانشگاهی به اتفاق همان دوست مشترکمان ، رواج و رسمیت دادند و حتا بحث در جهات مختلف ، اسالیب نو، خاصه نیمایی را موضوع بعضی رسالات تحصیلی دانشجویان و موضوع سخنرانی ها کرده بودند که خبرش و گاه نسخه هایی از بعضی از ﺁن رسالات و سخنرانی‌ها و بحث و نقد‌ها را برای من به تهران هم می‌فرستاد. این را هم بگویم که یکی از استادان مرحوم دکتر شریعتی - یعنی مرحوم استاد سید احمد خراسانی – استاد منطق و عربی و دستور زبان دکتر که اعجوبه ای رند بود و بر روحیه‌ی ﺁزاد اندیشی و منطق روحی و معنوی دکتر تاثیر بسیار گذاشته بود و بین استاد و شاگرد ، نهایت وفاق و همدلی و دوست داری برقرار بود و مرحوم استاد خراسانی که در تهران ، من و ﺁن دوست مشترک ، مکرر در مکرر چه در خانه‌ی ﺁن دوست و چه در خانه‌ی من می دیدیم ، یکی از موضوعات سخن ما ذکر خیر مرحوم دکتر شریعتی و احوال و روحیات خاص وعام او بود و باری از این‌ها و بعضی دیدارهای گذشته.

 

 

مرحوم دکتر شریعتی در بعضی از کتاب هایش ، منجمله نامه‌ها و کویر و غیره ، چند جا به شعری یا کلامی از من اشاره یا استناد گونه کرده است ، یا نامی برده که من خود ندیده بودم ولی وقتی در دانشگاه تربیت معلم درسی داشتم در خصوص شعر و نثر بعد از مشروطیت ، یک دختر خانم از معتقدان مرحوم دکتر شریعتی ، گفت چرا از نثر و کارهای دکتر شریعتی درس نمی دهید و بحثی نمی کنید؟ که گفتم هنوز نوبت به ایشان نرسیده ، ما تازه به ﺁل‌احمد و خانم سیمین دانشور و هم نسلان ایشان رسیده‌ایم. بعد عده‌ای از دانشجویان با ﺁن خانم همصدا شده ، خواهان ﺁن بودند که من درباره‌ی کتاب‌های مرحوم دکتر شریعتی ، درس و بحثی داشته باشم که من جواب دادم : این کار گذشته از نوبت ، یک اشکال عمده‌ی دیگر هم دارد و ﺁن این است که ﺁدم درباره‌ی موضوع و مطلبی می تواند درس بدهد که خود قبلن ﺁن را خوانده و ﺁموخته باشد و من از ﺁثار دکتر شریعتی جز یک کتاب که در نقد ادبی ، از عربی و فرانسه ترجمه کرده است ، دیگر چیزی نخوانده ام ! ( ﺁن وقت‌ها ) که البته دانشجویان تعجب کردند، چون دکتر در ﺁن زمان بسیار مشهور بود و مخصوصن میان جوانان دانشجو و غیردانشجو، از بازاری و معلم و دبیر گرفته تا دانش‌ﺁموز و غیره و غیره ، شهرت و محبوبیت کم نظیر و معتقدان پروپا قرص بسیارداشت. تعجب ایشان بجا بود ولی من هم حق داشتم ، خب نخوانده بودم که درسش بدهم . باری بعد ازﺁن روز، ﺁن دخترخانم دانشجو، کتاب مشهور״ کویر״ او را خرید و به من ارمغان داد و گفت در این کتاب و چند کتاب دیگر، مرحوم دکتر از شما هم یاد کرده و نام برده ، که من کویر را تصفح و تورقی کردم در همان سر کلاس و بعد در خانه خواندمش و ﺁن را انشاییاتی با شور و احساس و نزدیک به بعضی شطح‌های عرفانی قدیم و نوشته‌ای احساساتی ، انشایی ، رجایی ، امری ، خطابی و گاه مناجات گونه و شعرهای منثور و حدیث نفس‌هایی موثر و گیرا و در واقع شطح مانندهایی ، منتها با کلامی امروزین یافتم .  

تاريخ : پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 21:57 | نویسنده : M


انتظار یکی از زیباترین و عمیق ترین جلوه های روح فراری و بی آرام انسان است.

آدمیزاده هر چه انسان تر ، چشم به راه تر میشود.این یک حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد.

در انتظار چه ؟ که؟

هر چه ،هر که، در انتظار "گودو". گودو کیست؟ چیست؟ بکیت میگوید:<اگر میدانستم میگفتم>.

به هر حال یک منتظر در ادیان این موعود منتظر ، روشن و مشخص است.

یک منجی غیبی است و رسالتش نیز معلوم و مشخص. آنکه باید بیاید یک «ابر مرد» است .

در تشیع موعود منتظر مهدی است و آخرین امام از سلسله امامان اثنی عشر، فرزند امام حسن عسگری و رسالتش هم معلوم است.

رسالتی را که پیامبر آغاز کرد و پس از مرگش نگذاشتند علی و فرزندانشان ادامه دهند و حکومت و امامت مردم را غصب کردند.

او خواهد گرفت و ادامه خواهد داد.

بنابر این مهدی یک امام است ، برای استقرار عدل و احیای حقیقت می آید.

این یک رسالت اجتماعی ، سیاسی و اعتقادی و بشری است و او خود یک بشر است اما روح منتظر انسان که همواره بی قرار غیب و فراری به ماوراء است نمی تواند تصویر بشری و رسالت این جهانی مهدی موعود را نگاه دارد.

پس او را و کارش را در هاله ای از ماوراء واقعیت غرقه می سازد. ‌

«دکتر علی شریعتی»



تاريخ : پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 21:51 | نویسنده : M


در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

 و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

                                     «دکتر علی شریعتی»

                        " مجموعه اشعار دکتر شریعتی ص  ۱۶2 "

تاريخ : پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 21:49 | نویسنده : M


سرمایه داری « پول » را جانشین « خدا »

و « تولید » را جانشین « توحید »

و « اقتصاد » را جانشین « عشق »

و « قدرت » را به جای « حقیقت »

و « لذت » را به جای « کمال » ،

« سلطه بر طبیعت » را به جای « تسلط بر خویش »؛

« قانون جنگلی » که وارث هزاران سال فرهنگ و قانون و حقوق می شود

و رابطه ها ،رابطه گرگان و سگانی که بر مرداری هجوم برده اند و این بر آن مخلب میکشد و این بر آن منقار؛

زندگی کردن برای مصرف،قربانی کردن « آسایش » برای ساختن و خریدن « وسایل آسایش » و در نهایت انسان پرستنده می ماند؛

اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، ارزش، زیبایی ها، مطلق، خیر، بینایی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز:

        « سرمایه »  و « سکس »

آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف:

مسخ فطرت، بندگی و جنون در پست ترین و ننگین ترین شکلش.

                                                «دکتر علی شریعتی»

                                               ( انسان بی خود ص ۳۵۴ )



تاريخ : یکشنبه دوم اسفند 1388 | 15:6 | نویسنده : M

در قبايل عرب همواره جنگ بود،اما مكه ((زمين حرام)) بود و چهار ماه رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم،((زمان حرام))، يعني كه درآن جنگ حرام است.دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتا تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه:((در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت))، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي برمي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه:((جنگ پايان نيافته است)).
آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.
اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.
بگذار اين سال هاي حرام بگذرد!
حسين وارث آدم صفحه ي 50

*-*آنان كه رفتند كاري حسيني كردند و آنان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند*-*
حسين وارث آدم ص 194


تاريخ : یکشنبه دوم اسفند 1388 | 14:58 | نویسنده : M


خدا ، انسان و عشق ...

این است « امانتی » که بر دوش آدم سنگینی می کند

و این است آن « پیمانی » که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم

و « خلافت » او را در کویر زمین تعهد کردیم و ما برای همین هبوط کردیم

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم .

انسان بیش از زندگی است ،

آنجا که هستی پایان می یابد ، او ادامه می یابد .

معلم شهید دکتر علی شریعتی



تاريخ : شنبه یکم اسفند 1388 | 5:46 | نویسنده : M

اما اين آزادي كم كم ضعف هاي خود را نشان داد.پيشرفت...آري اما به كدام سو؟ثروت...آري اما به سود كدام طبقه؟علم...آري اما در خدمت چي؟تكنولوژي...آري اما در دست كي؟
آزادي!مي بيني كه در آن همه به تساوي حق تاختن دارند و مسابقه اي آزاد و بي ظلم و تقلب و تبعيض در جريان است اما طبيعي است آن ها كه سواره اند پيش مي افتند و هركه اسبش گران قيمت تر است برنده ي واقعي است.هركس حق دارد هر كاري بكند اما عملا تنها كساني از اين حق عام بهره مي گيرند كه توانايي و تمكن كار را بيشتر دارند
در اين خيابان آزاديد هر موسسه اي باز كنيد:كتابخانه؛مدرسه؛معبد؛قمارخانه؛فروشگاه؛ روسپي خانه؛ كاباره...اما از هم اكنون قابل پيش بيني است كه زمين ها و ساختمان ها را پولدارها خواهند خريد آن ها شك نيست كه مدرسه و مسجد باز نخواهند كرد.
منبع:با مخاطب هاي آشنا صفحه ي صد ويازده


تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 | 6:1 | نویسنده : M
وقتی یک بحران روحی یا فکری در جامعه ای پیدا می شود باید به عامل اقتصادیش پرداخت.یعنی باید دید که این بحران معلول چه عوامل اقتصادی می باشد.عکس این را هم باید بررسی کرد.یعنی وقتی یک تغییر و تحول اقتصادی را در جامعه ای مورد بررسی قرار می دهیم باید به آثار روانی که این تغییر اقتصادی  بدنبال خواهد داشت بپردازیم.

بحران فکری و روحی و بدبینی های شدیدی که در قرون ۷ و ۸ و ۹ در ادبیات و شعر ایران می بینیم و آنهمه تلخ بینی و تلخ اندیشی و دردهای شدید معنوی و روحی ناشی از چیست؟می بینیم برای اولین بار مغول اسکناس (چاو) منتشر کرد.ورود اسکناس در یک کشور بدون داشتن فرهنگ و زمینه ی پولی (که اقتصادش بازاری و مبادله کالاست) بی شک ناگهان یک ضربه به تمام تبادلات اقتصادی می زند و بقدری بحران آمیز است و اثرش بقدری روی اقتصاد و روابط اجتماعی و بازار شدید است که نمی توان اثرات فکری و روحی آن را روی افراد نادیده گرفت.

و اینست که کالای مصرفی من گرانتر بدستم می رسد.بنابراین با آنکه ظاهرا گروه های فعال و تازه و کارهای نو بوجود آمده می بینیم که هیچ اثری در بالا بردن درآمد ملی جز بالا بردن قیمت ها ندارد.

تاریخ تمدن جلد ۲ صفحه ۶۶



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 | 5:58 | نویسنده : M

اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل...



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 | 17:25 | نویسنده : M

ممکن است بگویند که من املم ، کهنه پرستم ، مرتجعم...اما هرچه می خواهند بگویند ، من که هم کهنه ترین کهنه ها را و هم نوترین نوها را می شناسم و خود در هر دو دنیای دور از هم و متناقض با هم بسیار آموخته ام و اندوخته ام ،  می دانم که شلاق و کشیده و مشت چه نقش سازنده و نیرومندی را در تعلیم و بخصوص تربیت بازی می کند و حیف که دست های معلم را بسته اند و مسوولیت خطیر و پیچیده و دشوار تعلیم و بخصوص تربیت را تنها بر دوش های ناتوان و لرزان کلمات نهاده اند ، آن هم نه کلمات زنده : کلماتی که از سر زبان برمیخیزند بلکه کلمات مرده : کلماتی که از نوک قلم بیرون می ریزند.

آنها که در ارزش شیوه تعلیم و تربیت من تردید دارند و زبان تازیانه را و اثر کشیده را در پرورش یک روح منکرند ، کسانی اند که نه هرگز قدرت و شایستگی شلاق کشیدن بر شاگردی را داشته اند و نه هرگز ارزش و شانس شلاق خوردن از معلمی را. نه معلم خوبی بوده اند و نه شاگرد خوبی.

کسانی اند که خلوص دوستی پس از یک دشمنی ، شور آشتی پس از یک قهر ، استواری پیوستی را پس از یک گسستن ، صمیمیت یک نزدیکی پس از یک دوری ، استحکام یک بستن پس از یک بریدن ، تجدید آشنایی پس یک بیگانگی ، عشق پس از یک کینه ، نشئه امید پس از یک ناامیدی ، شوق بازیافتن پس از یک گم کردن ، زیبایی رام کننده و افسونگر لبخندی پس از یک گریه ، لذت تصنیف پس از نصیحت و بالاخره اعجاز شگفت آور نوازش پس از یک تنبیه را نمی شناسند ، احساس نکرده اند ، این ها هیچ چیز را نمی شناسند ، هیچ چیز را احساس نمی کنند.

گفت و گوهای تنهایی ، جلد دوم ، صفحه 851



تاريخ : شنبه بیست و چهارم بهمن 1388 | 13:54 | نویسنده : M

پس از قرن چهارم میلادی و از زمانی که امپراطوران روم به مسیحیت گرویدند و عقاید کلیسا را به عنوان آرا و عقاید رسمی ترویج کردند، بنای مخالفت را با حوزه‌های فکری و علمی آزاد گذاشتند تا این که سرانجام ژولتی نین، امپراتور روم شرقی در سال ۵۲۹ میلاد مسیح (قرن ششم میلادی)‌ دستور تعطیلی دانشگاه‌ها و بستن مدارس و مراکز علمی را صادر کرد و دانشمندان از بیم جان متواری شدند و چراغ علم و فلسفه در قلمرو امپراتوری روم خاموش شد.
دکتر علی شریعتی

درست در همین زمان بود، قرن ششم میلادی و مقارن با خاموشی چراغ علم و دانش در روم، بزرگ‌ترین حادثه تاریخ به وقوع پیوست و شبه‌جزیره عربستان شاهد بعثت بهترین مخلوق خداوند، محمد امین(ص)‌ شد که در نخستین گام به فراگیری علم و دانش فراخوانده شد، «بخوان به نام پروردگارت که آفریدت» و سپس پیروان خود را به آموختن علم و دانش از آغاز تا پایان زندگی با روایت «اطلب العلم من المهد الی اللحد» فراخواند.

آری چنین است که دکتر شریعتی در بیان شخصیت ارزنده پیامبر خاتم چنین می‌نگارد: … به راستی می‌توان گفت که محمد را این چنین «باید از نو دید»، «از نو شناخت»، او را با نگاهی که اشیا و اشخاص را می‌نگریم نباید نگریست، باید از روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ، نگاهی تازه ساخت و بر سیمای محمد(ص)‌ افکند. او را باید در صف شخصیت‌های عظیم تاریخ، قیصران و حکیمان و انبیا دید، در جمع پیامبران بزرگ رق نشاند و تماشایش کرد.
در این هنگام است که تصویر او در چشم ما چنان شگفت و توصیف‌ناپذیر می‌نماید که گویی هرگز او را ندیده‌ایم و هرگز چنین تصویری را از مردی در جهان نمی‌شناخته‌ایم. برای شناخت دقیق و تصویر کلی و تمام هر مذهبی، شناختن خدای آن، کتاب آن و پیغمبر آن ضروری است و این روش ساده‌ترین، ممکن‌ترین و در عین حال علمی‌ترین و مطمئن‌ترین روش شناخت یک مذهب است.

محمد ترکیبی از موسی و عیسی است، گاه او را در صحنه‌های مرگبار جنگ می‌بینیم که از شمشیرش خون می‌چکد و پیشاپیش یارانش که برای کشتن یا کشته شدن بی‌قراری می‌کنند، می‌تازد و گاه وی را می‌بینیم که وقتی هر روز در رهگذرش مرد یهودی از بام خانه‌اش خاکستر بر سرش می‌ریزد و او نرم‌تر از مسیح، همچون بایزید، روی درهم نمی‌کشد و یک روز که از کنار خانه وی می‌گذرد و از خاکستر مرد خبری نمی‌شود، می‌پرسد رفیق ما امروز سراغ ما نیامد؟ و چون می‌شنود که بیمار شده است به عیادتش می‌رود.

در اوج قدرت در آن لحظه که سپاهیانش مکه را، شهری که ۲۰‌سال او و یارانش را شکنجه داده و آواره کرده است، اشغال کرده‌اند، بر مسند قدرت اما در سیمای مهربان مسیح، کنار کعبه می‌ایستد و در حالی که ۱۰ هزار شمشیر تشنه انتقام از قریش، در اطرافش برق می‌زنند و… می‌پرسد؛ «ای قریش فکر می‌کنید با شما چه خواهم کرد؟»، قریش که سیمای مسیح را در این موسایی که اکنون سرنوشتشان را در دم شمشیر خویش دارد، خوب می‌شناسند و به چشم می‌بینند، پاسخ می‌دهند که «تو برادری بزرگوار و برادرزاده‌ای بزرگواری» و آن گاه با آهنگی که از گذشت و مهربانی گرم شده است، می‌گوید: «بروید، همگی آزادید.»

آری، پس از آن که به بعثت برانگیخته شد، اولین کسی که به وی ایمان آورد حضرت علی‌(ع)‌ بود، علی بود که با وی هم‌پیمان شد و از آن پس همه لحظات عمر را در این پیمان و پیوند نهاد و در پرستش خداوند و وفای محمد و دوستی خلق و پارسایی روح، آیتی شگفت شد و با صدها رشته پنهان و پیدا با روح و اندیشه و قلب محمد پیوند یافت.

پیغمبر که تاریخ آن همه از اراده و تصمیم و قدرتش سخن می‌گوید و خسروان و قیصران و قدرتمندان حاکم بر جهان آن همه از شمشیرش می‌هراسند و دشمن از شدت غضبش می‌لرزد، در عین حال مردی است سخت عاطفی، با دلی که از کمترین موج محبتی می‌تپد و روحی که از نوازش نرم دست صداقتی، صمیمیتی و لطفی به هیجان می‌آید، در خانه و خانواده نیز چنین است. در بیرون، مرد رزم و سیاست و فرماندهی و قدرت و ابهت است و در خانه پدری مهربان، شوهری نرم‌ خوی و ساده و صمیمی،… وی هرگز نمی‌کوشید تا خود را مرموز و غیرعادی و موجودی عجیب و غریب در چشم‌ها بنمایاند، بلکه بعکس حتی به مادی بودن تظاهر می‌کرد، نه‌تنها از زبان قرآن می‌گوید که «من بشری هستم بمانند شما و فقط به من وحی می‌شود، …/ کهف ۱۱۰».

که همواره اعتراف می‌کند جز آنچه به من گفته می‌شود، از چیزی خبر ندارم و در رفتار و زندگی و گفتگویش همه جا می‌کوشید تا در چشم‌ها شگفت‌آور و فوق‌‌العاده جلوه نکند و سعی می‌کرد تا ابهت و جلالی را که در دل‌ها دارد، بشکند. می‌گویند روزی پیرزنی نزد وی می‌آید تا از او چیزی بپرسد.

آن همه خبرها و عظمت‌ها که از او شنیده بود چنان در او اثر می‌کند که تا خود را در حضور وی می‌یابد، می‌لرزد و زبانش می‌گیرد، پیغمبر احساس می‌کند شخصیت و شکوه او وی را گرفته است، ساده و متواضع پیش می‌آید، به مهر دست بر شانه‌هایش می‌گذارد و با لحنی که از خضوع، نرم و صمیمی شده‌ است، می‌گوید؟ مادر چه خبر است؟

من پسر آن زن قریشی‌ام که گوسفند می‌دوشید. بعد احساس و عمق عاطفه و اندازه رقت قلب محمد نیز شگفت‌انگیز است.

وجود علی ‌(ع)‌ و فاطمه (س)‌ که همچون دو بال برای پیغمبر بودند و فرزندان آنها، تحمل زندگی پر تلاطم و پر مشقت را برای پیغمبر (ص)‌ آسان‌تر کرده بود، چنانچه دکتر شریعتی در ادامه می‌گوید: «اما اینها همه آرامش پیش از توفان بود و توفان در رسید سیاه، هولناک و بر باددهنده آشیانه و ویران‌کننده خانه او.» (آری پس از ۲۳ سال رسالت پیامبری و هدایت مردم)‌ پیغمبر در بستر افتاد و دیگر نتوانست برخیزد و به این گونه است که محمد و رسالت چند بعدی و دو جهتش شایستگی آن را دارند که آرزوی بزرگ انسان امروز را تحقق بخشد.

دکتر شریعتی در کتاب‌های «فاطمه، فاطمه است» و «سیمای محمد(ص)‌» به تفضیل به بیان ابعاد شخصیتی حضرت نبیاکرم(ص)‌ می‌پردازد و آن را شرح می‌دهد که قطره‌ای از آن دریا در این مقال مرقوم گردی



متن پيام مقام معظّم رهبري به اين شرح است:

بسم الله الرحمن الرحيم
ملت عظيم الشأن و شگفتي آفرين ايران
خسته مباد گامهاي استوارتان، سربلند باد پرچم همت و آزادگي تان، درود خدا بر عزم راسخ و بصيرت بي همتايتان كه هميشه در لحظه‌ي نياز،‌ صحنه رويارويي با بد دلان و بدخواهان را عرصه‌ي پيروزي حق ميسازد و نمايشگاهي از عزت و عظمت مي آرايد.
و سپاسي از ژرفاي دل و جان،‌ آفريننده‌ي هستي را كه دست قدرت خود را در عزم و ايمان و بصيرت شما نمايان ساخت و در سي و يكمين سالروز تولد جمهوري اسلامي، نيرومندي و سرزندگي اين نظام را كه بر ايمان و اعتماد به نفس ملتي كهن تكيه زده است، بيش از هميشه به رُخ دشمنان كشيد.
آيا سي و يك سال آزمون و خطاي چند دولت متكبّر و زورگو كافي نيست كه آنان را از خواب غفلت بيدار كند و بيهودگي تلاش براي سيطره بر ايران اسلامي را به آنان تفهيم نمايد؟
آيا حضور دهها ميليون انسان بصير و پُر انگيزه در جشن سي و يك سالگي انقلاب كافي نيست كه معاندان و فريب خوردگان داخلي را كه گاه رياكارانه دَم از "مردم" ميزنند، به خود آورد و راه و خواست مردم را كه همان صراط مستقيم اسلام ناب محمدي صلّي الله عليه و آله و راه امام بزرگوار است، به آنان نشان دهد؟
دوستان و دشمنان ملت ايران بدانند كه اين ملت، راه خود را شناخته و تصميم خود را گرفته است و براي رسيدن به قلّه‌ي پيشرفت و سعادت با تكيه به خدا و اعتماد به قدرتي كه خداوند به او بخشيده است هر مانعي را از سر راه برخواهد داشت.كمك و توفيق الهي يار اين ملت و دعاي حضرت بقيه الله ارواحنا فداه پشتيبان آنان باد.
سيّد علي خامنه اي
22/بهمن/1388


تاريخ : یکشنبه هجدهم بهمن 1388 | 23:25 | نویسنده : M

دکتر علی شریعتی روشنفکر فراروایت ها است. او را می توان بصورت توأمان منتقد سرسخت مارکسیست های دوآتشه دهه چهل و روحانیون عوام زده ای دانست که در کلام امام به روحانی نمایان تعبیر شده اند. شریعتی که نمونه بارز تئوری مذهب در برابر مذهب بود، سالها مورد بی مهری مذهبی های سطحی نگر و سوسیالیست های مادی گرا قرار گرفت. او اگر محتوای مارکسیسم را مورد نقد و نفی قرار داد، محتوای تشیع را با استفاده از ادبیات انقلابی چگوارا، چون موم بر حلقوم دانشجویان دهه چهل ریخت و آنان را که در اختاپوس کمونیسم گرفتار بودند نجات داد. عده ای تلاش داشتند بی توجه به همه خدمات بی اندازه او به انقلاب و اسلام، این روشنفکر متعهد را بخاطر اندک اشتباهاتش، در برابر انقلاب و رهبر کبیر آن بگذارند. اما آنگونه که از خاطرات یاران امام برمی آید، آن کوته نگران، در رسیدن به مقصود خود ناکام ماندند چرا که روح الله الموسوی الخمینی به عنوان مرجع روشنفکر و دوراندیش فرق بین کسروی و شریعتی را می دانست و عمق سخن معلم شهادت را خدمتی صادقانه به انقلاب می شناخت. آنچه در ذیل می آید بازخوانی بخشی از این خاطرات است که در آن پرده از نگاه منصفانه و حاذقانه امام به شریعتی برداشته شده است

خاطرات دکتر صادق طباطبایی: دکتر طباطبایی در گفتگو با ایسنا در تاریخ 22 مرداد 1384 در مورد نظر امام خمینی (ره) درباره دکتر شریعتی گفت: « در این زمینه خودم با امام به دفعات صحبت کردم. ایشان در مجموع تلاش‌ها و مجاهدت‌های فرهنگی دکتر شریعتی را مثبت ارزیابی می‌کردند و می‌دیدند شریعتی توانست هم از التقاط و انحراف اسلام در جامعه روشنفکری جلوگیری کند و هم توانست جوانان و دانشجویان و دانشگاه را از خطر مارکسیسم که آن روزها رشد روزافزونی در سطح جامعه و دانشگاه داشت مصون بدارد.»
وی گفت: «در این زمینه شنیدم فردی نزد امام خمینی آمد و گفت دکتر شریعتی مفاتیح‌الجنان را به شدت مورد حمله قرار داده است. امام در پاسخ قریب به این مضمون گفته بودند: نمی‌شود کسی که نیایش‌های امام سجاد (ع) را بدان شکل و به آن زیبایی مطرح کرده است دعاهای مفاتیح را قبول نداشته باشد. اگر او ایراداتی به مفاتیح دارد، مطمئنا من و شما نیز ایراداتی را به مفاتیح داریم.
در مجموع نگرش امام (ره) به شریعتی محترمانه بود و در پاسخ به تلگراف‌های زیادی که در سوگ او از سوی انجمن‌های اسلامی به ایشان فرستاده شده بود، از وفات دکتر با کلمه " فقد " یاد کرده بودند. همچنین ایشان اقدام امام موسی صدر را در برگزاری مراسم پر شور و عظیم اربعین شریعتی در بیروت ستودند، در حالی که بعضی از متولیان و مدعیان آن روز دین با ارسال تلگرافی به معاون آقای صدر – علامه شیخ مهدی شمس‌الدین – از گناه بزرگ و نابخشودنی آقای صدر در بزرگداشت دکتر شریعتی به فغان آمده بودند و نمی دانستند ایشان چگونه در محضر خداوند جوابگوی این عمل خلاف خود خواهند بود!؟»
منبع: ایسنا


خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمود دعایی: سیدمحمود دعایی که در تاریخ 26 مرداد 1385 در مشهد مقدس در همایش «طریق جاوید» سخن می گفت در بخشی از سخنانش با اشاره به «حرکت نو شریعتی» که متناسب با شرایط زمان آغاز شده بود، گفت:‌ برای این که نظرات امام درباره شریعتی در جایی ثبت شود این موضوعات را می‌گویم. روزی خدمت امام بودم، ایشان فرمودند از تهران فردی هزینه پرداخت کرده و آمده، نظر من را نسبت به دو شخصیت عوض کند؛ کتاب حجاب مطهری را گذاشته و گفته این کتاب جنوب تهران را بی‌حجاب کرده و اسلام‌شناسی شریعتی را نشان داده و گفته این کتاب جوانان را از دین منحرف کرده است.
وی افزود: نسبت به اسلام شناسی (مشهد) دکتر شریعتی، امام خواستار قسمت‌هایی که آن فرد معتقد بود باعث انحراف جوانان است، شده بودند و پس از آن گفته بودند برخی قول‌های شاذ و نادر هست، ولی این قول‌های نادر باعث انحراف نمی‌شود.
وی افزود:این حرکت ابتدایی بود که امام در مورد شریعتی اظهار نظر کرد.
دعایی با بیان این‌که حضرت امام تمام آثار دکتر شریعتی را مطالعه کردند، گفت: ایشان در فرصت مغتنمی که در نجف بودند، ساعاتی را به مطالعات متفرقه اختصاص می‌دادند.
مدیرمسوول روزنامه اطلاعات ادامه داد: در جریان نگرانی از شخصیت شریعتی افرادی از جمله آیت‌الله مصباح یزدی که از شاگردان عالم، فهمیده و خوب امام و با یک سری تعصبات و متعهد و پایبند عمیق نسبت به مبانی بود، نامه‌ای نوشت . من حامل این نامه بودم. در آن موقع امام تعبیر ماندگاری کردند که این بزرگوار به عالم و آدم بدبین هستند، ما در شرایطی نیستیم که نسبت به دانشگاهیان و روشنفکران با بدبینی نگاه کنیم.
وی افزود: امام پاسخ آقای مصباح را در سخنرانی‌ای در نجف اشرف دادند و اعلام کردند توصیه‌ام به دوستان این است که اگر یک وقت بنا شد تحولی در کشور صورت بگیرد و نظامی تاسیس شود، ما طلبه‌ها نمی‌توانیم اداره کنیم و طبیعتا باید عناصر دانشگاهی باشند که مسوولیت ها را برعهده بگیرند، چرا این عناصر را دور و فاصله ایجاد می‌کنید.
دعایی ادامه داد: البته امام تذکراتی نیز درباره شریعتی و نظرات وی درباره علامه مجلسی و مباحثی پیرامون تشیع وی، داشتند، ولی بر نوعی وحدت بخشی نیز تاکید داشتند.
وی بارزترین عکس‌العمل حضرت امام را در قبال رحلت شریعتی خواند و گفت: رژیم شاه می‌خواست با استقبال از پیکر شریعتی از ایشان سوءاستفاده کند، اما دوستان انجمن اسلامی دانشجویان در اروپا تصمیم گرفتند پیکر ایشان را در دمشق به امانت بگذارند.
دعایی با اشاره به سفرش به سوریه برای شرکت در مراسم خاکسپاری دکتر شریعتی گفت: قبل از سفر از امام اجازه گرفتم و گفتم اگر اجازه ندهید نمی‌روم، ایشان گفتند شخصا بروید و از طرف من و یا گروه خاصی نباشد.
دعایی تاثر حضرت امام در قبال شنیدن خبر درگذشت شریعتی را این گونه بازگو کرد: مام فرمودند به سه دلیل متاسفم ؛ یکی اینکه در دوران فعالیتهای تبلیغی و ارشادی ایشان عده‌ای توجه ایشان را به خودشان جلب کردند و درگیری با آنان، ایشان را مجبور به پاسخ دادن کرد، تاسف دوم این است که ایشان خودشان را مجبور کردند در پاسخگویی به افرادی که در حاشیه صحبت‌های ایشان قرار داشتند و برخی روحانیون و بازاری‌ها بودند که ای کاش ایشان توجهش به آنها جلب نمی‌شد و تاسف سوم امام از این جهت بود که عمر ایشان کوتاه بود و توفیق این را نیافتند که آن‌چه را احتیاج به تجدید نظر داشت، تصحیح کنند.
وی با بیان این‌که حضرت امام درباره مرگ شریعتی کلمه فقدان را به کار بردند، گفت: ایشان چون مطمئن نبودند که شریعتی به شهادت رسیده است و از سوی دیگر اطمینان به مرگ طبیعی ایشان نداشتند، از کلمه فقدان استفاده کردند.
وی با اشاره به انتشار کتب شریعتی با برجسته شدن نکاتی که نشان دهنده برخورد ایشان با روحانیت بود، گفت: در دوره‌ای سعی شد وی به عنوان فردی ضدروحانی مطرح شود، در این دوره امام به مسوول ارشاد وقت اعلام کردند از ترویج آثار این‌چنینی جلوگیری شود و در مقطع دیگری که در این باره آقایان خاتمی و معادیخواه، وزرای فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت می‌توانستند در این باره اظهار نظر کنند، تاکید کردند مانع چاپ آثار شریعتی نشوید و به آثار مفید ایشان اجازه ترجمه و انتشار دهید.
وی با اشاره به مراسم تجلیل از شریعتی در بیروت گفت: امام موسی صدر در آنجا گفت جامعه لبنان جامعه‌ای مرکب از اقوام مختلف است که برای ترجمه برخی آثار شریعتی که در آن درباره شخصیت امام علی(ع) و امام حسین(ع) غلو شده است، دچار مشکل می‌شویم و ناگزیر از تعدیل در ترجمه آثار ایشان هستیم، در صورتی که در ایران ایشان را سنی و بی‌توجه به آرمان‌های تشیع می‌شمارند.
منبع: ایسنا


خاطرات سوسن شریعتی:
فرزند دکتر شریعتی دربرداشت سوم از روایت خاطرات خود در شماره 67 مجله شهروند امروز می گوید: پس از وقوع انقلاب، ما به ایران بازگشتیم. بهمن 57 احسان بازگشت و خرداد 58 من و یک ماه بعد هم خواهرم سارا برگشت.در اولین روزهای بازگشت به یاد دارم که استاد محمدتقی شریعتی، پدربزرگ‌ام با همراهی دو تن از دوستانش به دیدار امام می‌روند و استاد محمدتقی شریعتی از ایشان می‌خواهد که با توجه به تاثیری که علی شریعتی بر نسل جوان انقلابی گذاشته است، نکته‌ای در معرفی جایگاه شریعتی بیان کنند تا از شدت حملاتی که به شریعتی و اندیشه‌اش می‌شود، کاسته شود و به تعبیر دیگر از شریعتی اعاده حیثیت شود. آیت‌الله خمینی هم خیلی با احترام با استاد برخورد می‌کنند و می‌گویند که چون درباره شریعتی در جناح‌های مختلف اجماع وجود ندارد، برای حفظ وحدت صفوف مصلحت نیست که اسمی برده شود.
منبع: شهروند امروز

خاطرات دکتر ناصر میناچی:
دکتر ناصر میناچی از قول استاد محمدرضا حکیمی می‌گوید: آقای فاکر که از منتقدین کتاب‌های شریعتی‌اند، روزی خدمت امام رسیده، پس از بیان موضوع و ذکر مطالبی درباره‌‌ی کتاب‌های شریعتی معروض می‌دارد: "این نوشته‌ها عمدتاً نسل فعلی و جوانان مسلمان این مملکت را گمراه کرده است و درخواست دارد امام دستور دهند این کتاب‌ها جمع‌آوری و معدوم شوند[...]" امام در پاسخ تأملی مختصر فرموده بودند که: "دکتر شریعتی در بین همه‌ی مطالبی که شما می‌گویید، مطالب خوبی هم دارد. به همه بگویید همه‌ی مطالب خوبش را بخوانند".
منبع: روحانی، حمید، نهضت امام خمینی، ج 3، ص 262.

خاطرات جلال الدین فارسی:
آقای جلال‌الدین فارسی طی نامه‌ای به آیت‌الـله خمینی نگرانیِ خود را از احتمال تأثیر سوء فتوای حمایت از شریعتی اعلام می‌کند، لیکن آیت‌الـله خمینی پاسخ می‌دهد: نمی‌خواهم نوشته‌های شریعتی را تأیید کنم، اما شریعتی هواداران زیادی دارد و در حال خدمت به اسلام است.
منبع: لامعی ، علی ، دکتر شریعتی در آیینه‌ی خاطرات، ص 223.

خاطرات روح الله حسینیان:
حسینیان در گفتگو با سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی گفت: شریعتی همواره از امام خمینی به نیکی یاد می‌کرد. وی ظهور روح انقلابی را مدیون شخصیت‌های پارسایی می‌دانست که از میرزای شیرازی تا آیت الله خمینی پرچمدار آن بوده‌اند. او قیام امام را قیام ابوذروار می‌دانست که بر سر قدرت زمان فریاد می‌زد و اسرافیل وار در صور قرآن می‌دمید . امام خمینی هم در ختم آیت‌الله آقا مصطفی به صورت اشاره هم از روحانیون گله کرد که شریعتی را مرتد می‌دانستند هم از شریعتی که عالمانی چون مجلسی را متهم می‌کرد. امام خمینی با کنایه‌ شریعتی را روشن فکری معرفی کرد که برای اسلام خدمت می‌کند.
منبع: پایگاه خبری مرکز اسناد انقلاب اسلامی :


ب) امام خمینی(س) از دیدگاه شریعتی:

شریعتی، مروج آرمان امام خمینی
خبرگزاری شبستان در یادداشتی شریعتی را مروج آرمان امام خمینی می خواند و می نویسد: آرمان‌هایی‌ که‌ شریعتی‌ از تشیع‌ و روحانیت‌ در ذهن‌خود ترسیم‌ می‌کند، علی‌القاعده‌ باید در امام‌ خمینی‌ عینیت‌ یافته‌ باشد. این‌ استنباط‌ را می‌توان‌ در نوشته‌ها و اسناد شریعتی‌ یافت‌. وی‌ در کتاب‌ خودسازی‌ انقلابی‌ از امام‌خمینی‌ که‌ در مقابل‌ صهیونیزم‌ موضع‌ گرفت‌ و از آرمان‌ فلسطین‌ دفاع‌ کرد، تجلیل‌می‌کند. وی‌ همچنین‌ از آیت‌الله‌ خمینی‌ به‌ عنوان‌ "مرجع‌ بزرگ‌ عصر ما" نام‌ می‌برد و در ترسیم‌ خط‌ قیام‌ روحانیت‌ می‌نویسد:
"... ظهور روح‌های‌ انقلابی‌ و شخصیت‌های‌ پارسا، آگاه‌ و دلیری‌ که‌ به‌ خاطروفادار ماندن‌ به‌ ارزش‌های‌ انسانی‌ و پاسداری‌ از حرمت‌ و عزت‌ اسلام‌ و مسلمین‌ گاه‌ به‌ گاه‌ در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های‌ استعمار قیام‌ می‌کرده‌اند،از این‌ گونه‌ است‌ قیام‌هایی‌ که‌ از زمان‌ میرزای‌ شیرازی‌ تا اکنون‌، آیت‌الله‌ خمینی‌،شاهد آن‌ بوده‌ایم‌."
شریعتی‌ قیام‌ خرداد 42 را گسستن‌ پیوند روحانیت‌ و سلطنت‌ که‌ در شیعه‌400 سال‌ بعد از صفویان‌ دوام‌ داشت‌ ارزیابی‌ می‌کند و امام‌ خمینی‌ را چنین‌ توصیف ‌می‌کند: "در خاموش‌ترین‌ ایامش‌ ناگاه‌ خفته‌ای‌ از این‌ اصحاب‌ افسوس‌ بیدار می‌شود و ازکهف‌ حجره‌ای‌ بیرون‌ می‌پرد و ابوذروار بر سرقدرت‌ فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صور قرآن‌ می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت‌ سپاه‌ قبرستان‌ را برمی‌آشوبد و محشر قیامتی‌ برپا می‌کند."
این‌ مواضع‌ آشکار شریعتی‌ در مورد امام‌ خمینی‌ بود. اسناد ساواک‌ نشان‌ می‌دهد شریعتی‌ در نهان‌ نیز در پی‌ ترویج‌ امام‌ خمینی‌ بود. طبق‌ گزارش‌ ساواک‌، شریعتی‌ پس‌ ازبسته‌ شدن‌ حسینیه‌ به‌ طرف‌داران‌ خود دستور داده‌ است‌ که‌ در مجالس‌ به‌ نام‌ طرف‌داران ‌آیت‌الله‌ خمینی‌ با معممین‌ و طلاب‌ بحث‌ نموده‌ و آنان‌ را به‌ طرف‌داری‌ خمینی‌ گرایش ‌دهند.
منبع: خبرگزاری شبستان

شریعتی، یکی از عوامل اصلی پیوند دانشگاه با امام فصلنامه دانشگاه اسلامى در مقاله ای شریعتی را به عنوان یکی از عوامل اصلی پیوند دانشگاه با امام عنوان می کند و می نویسد: شریعتی تلاش نمود از پایگاه اسلام انقلابی و نه اسلام سنّتی، دانشجویان را برای مقابله با رژیم مجهز نماید. او به خوبی به نقد علمی مارکسیسم پرداخت و با احیای فرهنگ مبارزه و شهادت، به پویایی دین اسلام که گرایش دانشجویان را به همراه داشت همّت گماشت. از این زمان است که شریعتی به منظور پیوند بین روشنفکر و روحانی وارد عمل شد. وی با شفاف کردن روحانیت و بر طرف کردن بدبینی‌هایی که روحانیون و روشنفکران نسبت به هم داشتند، موجب آشتی بین این دو گروه شد. در واقع شریعتی یکی از عوامل مهم اتصال دانشجویان به روحانیون و شخص امام(ره) محسوب می‌شود.
دکتر شریعتی با کتاب امت و امامت خود با ترسیم رهبری متعهد انقلابی، که در واقع برای سرنگونی یک نظام استبدادی وابسته به صحنه می‌آید و جامعه را برای ورود به یک دنیای تازه و یک مرحله جدید آماده می‌کند،‌ نقش عمده‌ای در شناساندن امام(ره) در نزد دانشجویان بر عهده داشت. پیوند دانشجویان با روحانیون مبارز و به ویژه اندیشه‌های دکتر شریعتی موجب گردید، جایگاه امام(ره) در نزد دانشجویان رفیع‌تر گردد، به نحوی که در نهایت، ایشان به عنوان رهبر یک جنبش انقلابی از طرف دانشجویان پذیرفته شدند. پذیرش امام(ره) از طرف دانشجویان دفعتاً صورت نگرفت، بلکه این امر در یک روند چند ساله تکامل یافت در نیمه اول دهه 50 ، دانشجویان انقلابی، امام(ره) را به عنوان رهبر بلامنازع انقلاب پذیرفتند.
منبع: فصلنامه دانشگاه اسلامى، شماره 15،ص 133

شریعتی، تئوریسین شاخه دانشگاهی خط امام دکتر رحیم پور ازغدی سه شنبه 29 خردا 1388 در مشهد با بیان اینکه شریعتی مقلد امام بود، گفت: ساواک ، دکتر شریعتی را تئوریسین شاخه دانشگاهی خط خمینی می دانست. آن زمان که در رساله ها حتی جرات نمی کردند نام امام خمینی را بیاورند و به اختصار « خ » می نوشتند دکتر شریعتی اعلام کرد که مقلد امام خمینی است.
منبع:

سروده شریعتی برای امام خمینی:
فریاد روزگار ماست
روح خدا
در روزگار قحطی هر فریاد
در روزگار قحطی هر جنبش
فریاد روزگار ماست
آری در روزگار مرگ اصالتها
بی تو دگر چه بگویم
چه را بسرایم
ای مطلع تمام سرودها
بی تو فرو نشسته دگر فریاد
تنها شده است هر چه که انسانیت
در پایتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمی بینم
این درد را با که بگویم
که هر ورق از هر کتاب
ترس را فریاد می کند
حتی پلاس کهنه خیابان هم
تجربه کرده است ترس را
اینک سیاه بینمش
تا بر تو باز شود
که راست می گویم
در هر کرانه این شهر بی طپش
سگهای زنجیری
سگهای دست آموز
در چشمهای بیدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز می درند
هر روز می برند
و پاداش را
از دست گرگ می گیرند
در پایتخت غارت و خون
سگهای زنجیری
آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند
بی تو در پایتخت دیو دماوند

ای کاش رستم
کاووسها را نمی رهاند
تا اینگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون کشد سیاوش را
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می کرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اینک تو ای سلامت پویا
ای کرامت بی مرز
بر این زمین تشنه ببار
آری آری
تا زاید این
سترون فرسوده
گلهای سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فریاد آری
تو ای سخاوت بی حد ببار بر جنگل
تا باز این درخت خفته شود بیدار
تا باز آن جوانه کند فریاد!


تاريخ : جمعه شانزدهم بهمن 1388 | 13:49 | نویسنده : M

و شما دو تن، ای خواهر! ای برادر!

ای شما كه به انسان بودن معنی دادید و به آزادی جان! و به ایمان و امید، ایمان و امید! و با مرگ شكوهمند خویش به حیات، زندگی بخشیدید .

آری ای دو تن!

از آن روز دردناك كه خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره می شود، چشم های این ملت از اشك خشك نشده است .

توده ما قرن هاست كه در غم شما و در عشق به شما می گرید. مگر نه عشق تنها با اشك سخن می گوید.

یك ملت در طول یك تاریخ در اندوه شما ضجه می كند. به جرم این عشق تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده و شكنجه ها كشیده و هرگز برای یك لحظه نام شما دو تن از لبش و یاد شما از خاطرش و آتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است. هر تازیانه ای كه از دژخیمی خورده است، داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش كرده است.

ای زینب! ای زینب! ای زبان علی در كام!با ملت خویش حرف بزن.

ای زن! ای كه مردانگی در ركاب تو جوانمردی آموخت! زنان ملت ما، اینان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افكند، به تو محتاج اند. بیش از همه وقت.

ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش! ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .


جهل از یك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان می كشاند . و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد . آنان را بر استحمار كهنه و نو , بر بندگی سنتهای پوسیده و دعوت های اپن , بر ملعبه سازان تعصب قدیم و تفنن جدید , به نیروی فریادهایی كه بر سر یك شهر؛ شهر قساوت و وحشت می كوبیدی و پایه های یك قصر؛قصر جنایت و قدرت را می لرزاندی برآشوب!


تا در خویش برآشوبند و تاروپود این پرده های عنكبوت فریب را بدرند و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده ای كه به وزیدن آغاز كرده است، ایستادن را بیاموزند. و این ماشین هولناكی را كه از او یك بازیچه جدید می سازد , باز برای استحمار جدید، برای اغفال جدید، برای پر كردن ایام فراغت و برای بلعیدن حریصانه آنچه كه سرمایه داری به بازار می آورد و برای لذت بخشیدن به هوس های كثیف بورژوازی، برای شور آفریدن به تالارها و خلوت های بی شور و بی روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه ی رفاه , در هم بشكنند!

و خود را از حرم های اصالت قدیم و بازارهای بی حرمت جدید به امامت تو ای زینب! نجات بخشند!

ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .

مگو كه بر شما چه گذشت ؟ مگو كه در آن صحرای سرخ چه دیدی ؟ مگو كه جنایت در آنجا تا به كجا رسید ؟ مگو كه خداوند آنروز عزیزترین و پرشكوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را كه آفریده است یكجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه كرد تا بدانند كه چرا می بایست بر آدم سجده كنند .

تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

آری زینب! مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند؟ و دوستانتان چه كردند ؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم .

تو پیام كربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده ای .

تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه كنیم ؟

لحظه ای بنگر كه ما چه می كشیم ؟ دمی به ما گوش كن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی كه باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! كه از كربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی.

ای كه از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشكفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای كه قافله سالار كاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.




تاريخ : پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 | 2:49 | نویسنده : M
قال العسکری علیه السلام:

"علامات المؤمنین خمس : صلاةُ الاحدی و الخمسین و زیارةُ الاربعین والتـَختم فی الیَمین و تـَعفیرُ الجـَبین و الجَهر ببسم الله الرحمن الرحیم."(1)

از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام روایت شده که فرمودند:

علامات مؤمن پنج چیز است:

1- اقامه پنجاه و یک رکعت نماز فریضه و نافله در شبانه روز.

2- زیارت اربعین.

3- انگشتر به دست راست کردن.

4- جبین را در سجده بر خاک گذاشتن.

5- در نماز بسم الله الرحمن الرحیم را بلند گفتن.



  • مشق شب
  • کاناپه