تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 4:37 | نویسنده : M

این هست که توحید را نیز ، در تحقق اجتماعیش ، شرک کرده اند، شرک پنهان در نقاب توحید !و چه هولناک تر و با دوام تر!
از آدم ، دو پسر باز ماند ،دوآدمیزاد، هابیل دامدار را برادرش قابیل ملّاک کشت ، مرگ قابیل را کسی خبر نداده است ،قابیل نمرده است، او که وارث آدم شد،یک غاصب بود ، یک قاتل برادر کش ، شهوت پرست ،مالک وعاصی بر خداوند و خلف نا خلف آدم !
بنی آدم حاکم بر تاریخ ، بنی قابیل اند ؛
جامعه رشد کرد و نهادهای پیچیده شد و تقسیم بندی و تخصیص و طبقات پیش آمد ، قابیل،قدرت حاکم ،قدرت تعیین کننده وغاصب حق وصاحب همه چیز ،نیز در سه چهره نمودار شد ، چه در جامعه ی پیشرفته ، سیاست ، اقتصاد ومذهب ،در سه بعد مشخص گردید و قابیل ،برهر یک از این سه پایگاه جداگانه تکیه زد وسه قدرت زور و زر و زهد را پدید آرود و استبداد و استثمار و استعمار پا گرفت ، که توحید سه مظهر آن را ، فرعون ، وبلعم با عورا می نا مد ، اما شرک ، این سه خداوندان زمین رادر ظنام سه بعدی حاکم، با دین توجیه می کند و سه خدا در آسمان !
این سه ، تو را از بندگی خدا به بندگی خویش می خوانند ،

ای که جامه ی ابراهیـــــــــم بر تن کرده ای !

اینها تو را به اسمــاعیل پرستــــــی می کشــــانند تا خود بر تو چـــیره بـــاشند ،

 سرت را به بند آرنــــــــد ،

 جیبت را خالــــــی کنند

 و

عقلت را فـــلج سازند و به سیاهی کشــــانند !
بزن !ای که به منی آمده ای ؛
ای که اسماعیلت را به آورده ای !
همچون ابراهیم ،ابلیس را از هر سه چهره اش رمی کن !
ای که پیرو آ ن شکن بزرگ ، سرباز توحید ، هر سه را بشکن !
و با طلوع آفتاب دهم ذی حجه ، لحظهء هجوم را که زمان ، اعلام کرده ، همگام با مات ، با جمع احرام پوِش بر خاسته از مشعر، از مرز منی بگذر ،بر تنگه جمرات حمله بر ، در نخستین حمله بر، در نخستین حمله ، آخری را بزن !
راستی این آخری کیست ؟که اول باید او را انداخت ؟
فرعون ؟
قارون ؟
؟
این سه بت ، مجسمه ی این سه قدرت فابیلی ،سه مظهر ابلیس ، تثلیت ضد توحیدی شرکند.
فرعون را بزن که :إِنِ الْحکْم إلّا لِلّه.
قارون را بزن که :ألْمالُ لِلّه.
وبلعم باعورا را بزن که:الدّینُ کُلُّه لِلّه!
وجانشین خدا در طبیعت مردمند ،وخانواده ء خدا در زمین ، وزمین را وارثان،بندگان شایسته .
یعنی که خدا در دست مردم است .
وسرمایه ها همه از آن مردم .
ودین خدا را ، تمامی اش ، مسؤل ،مردم !
از این سه کدام فرعون است و زور پرستی ؟ کدام قارون است وزر پرستی ؟کدام بلعم وباعورا وملا پرستی؟

فَمَثَلُهُ،کَمَثَلِ الْکَلْبَ ،إنَّ تَََحْمِل عَلَیْهِ،یَلْهَث ، أوْ تَتْرُکْهُ،یَلْهَث!(سورهءاعراف ،آیهء۱۷۶)

( هایشان را هم غیر از خدا ،ارباب گرفته اند،این ملاهای بیکاره ، همچون خرند که کتاب بار دارند و ملای منافق ، همچون سگ که اگر بر او بتازی پارس می کند ، اگر هم ولش کنی ، پارس می کند…)

 

________

،کتاب



تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 4:33 | نویسنده : M

از کامو می پرسند : تو که در جهان مسئولی را نمی شناسی و به خدا معتقد نیستی ، و برای خودت طرف مقابلی قائل نیستی که اعتراضت را بشنود ، پس فریاد اعتراضت ، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ وقتی معتقدی که گوشی برای شنیدن نیست ، چه دلیلی هست برای کردن و فریاد کشیدن؟می گوید :
اعتراض نمی کنم تا مخاطبی بیابم یا مسئولی را بیدار کنم و یا سرزنش کنم ، اعتراض میکنم چون نمیتوانم اعتراض نکنم ؛ اعتراض میکنم که اگر نکنم ، نظامی را که بر انسان حاکم است ، و وضع موجود را پذیرفته ام و بدان تسلیم و با آن همراه شده ام ، در حالی که میخواهم نفی کننده باشم ، نه تسلیم شونده و پذیرنده .

و من سخن البرت کامو را در زندگیم ، بر اساس رسالت و مسئولیت کوچک و حقیری که نسبت به آگاهی و شعور و اعتقادم، حس میکنم ، سرمشق قرار داده ام …

تا آنجایی که حلوقمم اجازه داده است فریاد کشیده ام ، حرف زده ام و کاری کرده ام اگر اینهمه را نمی کردم پذیرفته بودم و تسلیم شده بودم و اینهمه اندکی آرامش می بخشد که آرامش نیز سیاه و سفید دارد …

دلهره و اضطراب و هیجان و هراس از آن کسی است که ندارد ، اما امید « داشتن » را دارد و منتظر موفقیت است ؛ در پایان راهی که رفته است ؛

در انتظار رسیدن به نتایجی است .
اما آنکه راه بی برگشت و بی فرجام را بر گزیده است ، هرگز از هیچ عاملی شکست نمی خورد و هیچ عاملی نمیتواند او را بشکند

____________

دکتر علی شریعتی  (۱ ،مجموعه آثار ۱۶ ص ۱۸۱و۱۸۲ )


  • بگذار که شیطنت عشق ، چشمان تو رو بر عریانی خویش بگشاید و کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن


    تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 21:52 | نویسنده : M

    خدایا ! تو آن بالا ، بر قله ی الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟
    ابدیت را بی نیازمندی ، بی به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟
    ای همه هستی از تو است، تو خود برای هستی؟

    چگونه هستی و نمی پرستی؟

    چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب تر است، عزیز تر است؟

    چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟

    نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

    ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانایی ! چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ، بپرستی ، بر دامنش به نیاز چنگ زنی ، غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ، برایش باشی، نمی آفرینی؟

    ای تو که بر هر کاری توانائی ، ای قادر متعال!

    چرا نمی کنی ؟

    مگر غرور ها را برای ان نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟

    خدایا تو از چشم به راه کسی بودن محرومی؟!

    بی شک اگرخدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که من جای بر عرش کبریائی بنشینم و به جای من در محراب به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد و بر جان خویش زند ، هرگز حتی برای شبی تا سحر ، نخواهم پذیرفت…

    من، یک را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم از پرستش به سر نتوانم برد.



    تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 21:51 | نویسنده : M

    حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و همچون «مهر» در آغوش مرم محرابی و یل همچون سلمان پاک ، در خلوت و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در… هیچ جا…هیچ کس…

    اما…

    چرا، در آن نخلستان های آشنایی که علی درد های پنهانیش را در سایه مهتاب نا پیدایش پوشیده می گریست؟

    خود خواهی های بزرگ با «آوازه» و «عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند . اندیشه ای که جهان را رنگ و طرحی دیگر می فهمد ، «خود» را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزشهای غریب می یابد ، تنها و تنها در جستجوی « آشنا » است

    خوشاوندی روح نیاز روح هایی است که در این« نشأة » بیگانه مانده اند.

    بیگانگی بیکران «وجود » را تنگنایی خفقان آور می کند و آنکه در سلول تنگ و تاریکی به زندان مجرد محکوم است ، تا می شنود که آشنایی را آورده اند ، سقف سلولش تا ورای فرا می رود ، و دیواره هایش از هر سو تا آن سوی افق های زمین می شود و زندانش را اقلیم آشنایی می یابد از چهار جهت محدود به « او »!

    روحی که «پیام » دارد نه مرید می طلبد و ، نه عاشق، در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است و «وجود»ش « ندا » یی است که آشنایی را می خواند و حیاتش «نگاهی» که در انبوه  این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند ، چهره ی مانوس و محرم خویشاوندی را بیابد که بر آن موجی از «حیرت» افتاده است و دو نگاهش همچون دو کودک گم کرده مادر ، در این دنیای بی پناه آواره اند

    هبوط …



    تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 21:50 | نویسنده : M

    در این هنگام است که می نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟

    به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟

    جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری برای گفتن دارد؟

    چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و با ان چگونه می توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود می دانست که نمی یتوان گفت و نمی گفت و این بود راز خاموشی او ، حکمت سکوت سنگین و خفقان اور او که دردش و حرفش حرف شمس تبریزی بود که می گفتند چیزی بگو و می گفت:

    من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر                  من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

    این بود که با خلق جز با زبان خلق  و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این در جائی دیده ام ، می دانم که اهل این شهر نیستید ، من هم غریبم ، با این مردم نمی جوشم ، با کسی در اینجا آشنا نیستم ، تنهایم کجا می روید؟ مرا هم با خود ببرید ، من نمی توانم در این شهر بمانم ، نمی توانم ، می دانم شما هم غریبید ، احساس می کنم که ما از یک وطنیم ، با زبان شما حرف می زنم ، یادم می اید ، آری یادم می اید که شما را آنجا دیده ام آری مثل اینکه در یک شهر ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها  از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی اشنایی می اید ، طعم  خویشاوندی از سخنت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو ! بگو!

    حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»

    و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف  میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بی قرار ی های  آتش مرموز معبد مهر پرستی می مانست دیدم که نه ، تو از مردم این شهر نیستی ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگبانی سکوت وا می داشت ، که اگر اشتباه می کردم اه که چه وحشتناک بود ، چه وحشتناک که ودیعه ی مقدس خدایی را که پس از عمری به خون دل مستور داشته

    بودم  و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟

    اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس  و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم  وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و توانایی و هم سخن آشنا ، تورا به راه های سخت تر و منزل های صعب تر می کشاندم و در راه قصه های  شگفت تر حکایت می کردم و آه که چه رنج اور و بیچاره کننده است که می بینم گاه سکندری می خوری و به زانو در می آیی و به رو می افتی ! طاقت فرسا است!

    حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفری تازه ، می افتی! آری راه ها را همه خوب می آیی و خوب  ، اما سر پیچ ها تند که من هم چنان دست در دست تو پیچ می خورم و می دوم ناگهان می بینم که که دستت از دستم در رفت و دم رو افتادی ، که من گرم نشئه سفر  میگریزم و می دوم و می روم چه حالی پیدا می کنم ! چه حالی بخصوص می بینم که افتاده ای و بر نمی خیزی و فریاد می زنی و خشم و آه و ناله که ها! نمی آیم! یک قدم نمی آیم ، مرا به اینجا مبر ! من نخواهم آمد ، من می خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدویم ، من بر نمی گردم ، بر نمی گردم …ها! این راه برگشت است ! می خواهی مرا بر گردانی!

    و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟

    به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم  تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی کشاندم

    این دشت پهناور و ساکت را ببین ! نمی بینی  که سیمای ان را نه تنها گام بلکه نگاه و خیال مردم این شهر نیز نیالوده است ! نم بینی ؟۱ اگر می خواستم تو را که از شهر به تنگ آمده بودی و از سنگینی و لزجی هوای مترتکم از بخار نفس ها و بوی عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه می شدی چند قدمی از شهر بیرونت می آورم و ساعتی در هوای ازاد بگردانمت و نسیم پاک صحرا و کوه را بر چهره و مو های عرق کرده و گرمازده ات  رها کنم و بوی خوش گلهای وحشی بیابان را  به مشامت رسانم و نکاهت را لحظه ای و لحظاتی بر روی علف ها و کمره ی صخره های باران خورده و خاک نم گرفته و شاخه تمشک های وحشی و و آسمان شسته و پاک و بزرگ کویر  که همچون دل پارسایان آیینه صاف و صیقل خورده پرتو انوار عشق جاوید و عزیزی است گردش دهم و سپس به میان مردم شهر و به زیر سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا این جاها نمی اوردم

    ***

    آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…

    عجیب است ! من سالها است عادت کرده ام که با همه بجوشم و بسازم و در عین حال مجهول مانم ، یا بسیاری از انچه می اندیشم و یا احساس می کنم در چشم ادراک صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست و اشنایم ناشناخته ماند یا اصلا ناگفته ماند ، ماند که ماند! هر کس هر مبلغ از من را دریافت کرد کافی ست دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معنی است .

    ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند ، یکی آجر می برد دیگری سنگ ، دیگری گچ و…. ویرانه ای کهن ، یادگار قرن های زیبایی و هنر و ذوق و مدنیت طلایی گذشته را چنین می نگرند؟

    …..

    تا  ناگهان در میان خیل دهقانان و خر کاران و بارکشان و زنان و مردان ده که هر یک به نیازی می آمدند یک باستان شناس سر رسید ! که نه حوض خانه اش شکسته بود ونه مزرعهاش بار می خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله کان منزلش می نگریست ، او با چشم دیگری ویرانه را می نگرد…آنچه را پنهان است می جوید ، به آنچه کسی ارجی نمی نهد می اندیشد.، او در اینجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بریها و خطوط میخی و یادگارهای هنری حکایتگر روزگاران از یاد رفته شمع دان ها و قندیل های شکسته و خاموش شده و سکه های پیشین و…و شاید هم گنج میگردد و می جوید…

    و پیداست در این حال ویرانه چه حالی دارد ! به این باستان شناس عزیز و آشنا و خویشاوند خود چگونه می نگرد ، اما اگر درست گوش بیاندازیم ، می بینیم ، همین خرابه ای که در زیر  بیل و کلنگ خرکاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اینجا هر لحظه بر سر باستان شناس فریاد می کشد و هر گوشه ای را که می کاود و اثری می یابد و به دست می گیرد قلب سخت و سنگ ویرانه همچون قلب یک گنجشک مجروح به تپش می اید ، بر خود می لرزد و آه ! نمی دانی چه ، چه دردی ، چه یاسی و پریشانی یی او را می آزارد و هر گاه می بیند که باستان شناس جایی را کند و آجرپاره ی گرد و خاک گرفته و شکسته ای را یافت و آن را با یک نگاه سطحی نگریست و بعد با بی اعتنایی و خستگی و عصبانیت و اعتراض دور انداخت که : این چیه…

    آه که چه دردناک است وقتی ویرانه می بیند ، باستان شاس این پاره آجر را که به ظاهر به هر پاره آجر دیگری شبیه است با خشم و فریاد پرت میکند ! چرا گرد و خاک ها را از چهره اش نمی زدایی ؟ چرا با قلم موی لطیف و نرم باستان شناسی آن را پاک نمی کنی و خطوط مرموزی که ریز بر ان نوشته اند نمی خوانی ؟ این یک پاره آجر کهنه نیست ! چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی؟

    اینجاست که ویرانه دلش می خواهد برخیزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس کوبد که

    بفهم ! بفهم! نفهم!

    ***

    دوست داری من نامه ای به دست تو که در همه جا محرم و خویشاوند منی بدهم که بخوان و بخوانی و یک سطر از آن را نفهمی ندانی که نفهمیدی و یا دانستی و پرسیدی  و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسی می کنی؟…

    من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام ، من که انتظار ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آنچه پنهان کرده ام بیرون آورد و ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختمانی که در من توده گشته است گرم کنند و «استفاده» برند !؟ حاضری حتی در یک گوشه ، یکجا ، یک لحظه من بر خودم هموار کنم که در نظر تو «مجهول مفیدی» شده باشم ؟ می دانی آن آجر پاره ای که به خشم پرتاب کرده بودی کتیبه ای بود و بر ان وصیتی به خط مرموزی نوشته بودند نتوانستی بخوانی؟  برایت ترجمه کنم: بر ان نوشته بود ای باستان شناس که در قلب این ویرانه می کاوی ! اگر بر گرد این خرابه حصاری کشیدند و درش را بستند و تو را راندند…من روح این ویرانه ، که قرن ها چشم به راه باستان شناسی که از راه برسد ،…اگر این ویرانه را بر تو بستند از تو که همچون راهب پازسا در چشم یک معبد چشم به راه عزیزی ، میخواهم که از آن پس عمر را به آوارگی و پریشانی نگذرانی و بر دروازه بسته این ویرانه بر عبث نیایستی و رنج بیهوده نبری و انتظاار بیهوده تو را افسرده نسازد و و نیاز به گفتگو با مخاطبی که دیگر نخواهد بود کام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد این حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصویر کسی را که دیگر جز خاطره ای رنجزا تو را نصیبی نخواهد داشت  و لکه ی تیره ای را که بر آینه صاف و زلال خاطرت افتاده پاک کن و زندگی از سر گیر، یا به شهر بازگرد و سفر را بی همسفر دنبال مکن که دیگر اوارگی ست و نه سفر . به  خانه ات رو و سامان گیر  و یا اگر در هوای شهر دم زدن نتوانستی ویرانه ای دیگر پدید  خواهد امد که در این صحرا بسیار است و شاید سرشارتر از یادگارهای کهن و شاید پر تر از سکه های زر و و گنجینه ها و دفینه های قیمتی… نمی گویم خانه ای که تو خانه نشین نیستی ، خرابه ای مملو از قدمت ها و گنج ها و کتیبه ها و آثار و تو تشنه ی این اثاری آنچه را که به زندگیت معنی خواهد داد خواهی یافت…



    تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 20:22 | نویسنده : M
    نسل روشنفکر جدید مرا متهم کرده است که خیلی ایده آلیستم، از واقعیت از رئالیست دور شده ام . تمام آثار سیزده چهارده سال اخیرم نشان می دهد که چنان در ذهنیت غرقه شده ام که از عینیت غافل مانده ام…
    این اتهام را از خیلی ها شنیدم که: شما خیلی عمیق و دقیق و ظریف و پر از علم هستید اما به مسائل عینی و واقعیات محسوس و ملموس نمی اندیشید، من معنی این حرف ها را می دانستم
    اینها خیال می کنند هر چه عمیق باشد و محتاج به تفکر و دانستن و نبوغ و دقت از واقعیت و و اجتماع به دور است .
    روشنفکر سیاسی یعنی کسی که زنده باد مرده باد می گوید .حرف های واقعی حرفهایی است روزمره که هر بچه مزلف بی سواد و کودنی که سه صفحه جزوه ی شرح حال فرخی سیستانی را نمی تواند از رو بخواند ،
    آنها را می فهمد و توی کافه و حاشیه خیابان در باره اش اظهار نظر می کند و عقده های حقارتش را در خودآرایی های ساده از این دست و بد و بی راه به این و آن باز می کند.
    در حالی که یک روشنفکر را من کسی می دانم که فرهنگ دارد ، اندیشه دارد ، زیبا و عمیق احساس میکند و منطقی و موشکافانه و پر مایه و استدلال .
    روشنفکر یعنی یک آدم مایه دار ، غنی ، بالا و ارجمند و صاحب فضیلت های اخلاقی نیز هم از قبیل شهامت و اصا لت انسانی و شکیبایی و استواری در راه و ایمان و..
    اینها هر که را ببینند در سطحی است که عقلشان برای درک او قد نمی دهد میگویند نه، غرق فلسفه شده است ، رفته است تو حرف های علمی ، ذهنیو…
    من به انتقادات اینها ارزشی قائل نیستم چون به بودنشان اهمیت نمی دهم ، حرف هایی که از نفهمی و بی عقلی و گاه آمیخته با عقده های رنگارنگی از قبیل کینه و حسد وخصومت و…تحریک شدن از جای دیگری و جاهای دیگری ناشی می شود به چند می ارزد؟
    من یک متفکر درست و صادقم ، گرچه سخنم رنگ احساس و بوی شعر دارد و این کسان را به اشتباه می افکند که شاعرم، مرز نمی شناسم و حد نمی فهمم اما هرگز ! هرگز!
    من تنها و به انچه دارم و به آنچه در من است دلبسته ام این روایت پیغمبر است که « رها کردن آنچه بدان نمی رسی ، چشم پوشیدن از آنچه از آن تو نیست »
    نسیم هم بر یک شاعر می وزد و هم بر یک زارع ، او با نیسم کاری دارد و این کاری،
    او با وی زمزمه ها و رازها و دردها و پیغام ها دارد از تنهایی و بیگانگی و غربت و سودای خویش و این می خواهد خرمنش را در او باد دهد ، کاه و گندمش را از هم سوا کند و اگر شاعر در گذر نسیم چهار شاخ خرمن کوبی اش را در دست نگرفت و کاه و جو اش را بر باد نداد از نسیم غافل است؟
    کدامیک بیشتر به او مشغو ل و مشتغل اند؟
    غرقه ی او و وقف او و آشنای او و نیازمند اویند؟
    __
    ، گفتگوهای تنهایی



    تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 20:20 | نویسنده : M
    سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است،‌جشن ملی را همه می‌شناسند که چیست، نوروز هر ساله برپا می‌شود و هر ساله از آن سخن می‌رود. بسیار گفته‌اند و بسیار شنیده‌اید؛ پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی‌کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال‌آور است و بیهوده؛ “عقل” تکرار را نمی‌پسندد؛ اما “احساس” تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است، طبیعت را از تکرار ساخته‌اند؛ جامعه با تکرار نیرومند می‌شود، احساس با تکرار جان می‌گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن، طبیعت، احساس و جامعه هر سه دست‌اندرکارند.
    نوروز که قرن‌های دراز است بر همة جشن‌های جهان فخر می‌فروشد، از آن رو “هست” که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی نیست، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب، و جوشِ شکفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هیجانِ هر “آغاز”.
    جشن‌های دیگران، غالباً انسان‌ها را از کارگاه‌ها، مزرعه‌ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغ‌ها و کشتزارها، در میان اطاق‌ها و زیر سقف‌ها و پشت درهای بسته جمع می‌کند: کافه‌ها، کاباره‌ها، زیرزمینی‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها … در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل‌های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را می‌گیرد و از زیر سقف‌ها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه‌ها،‌ به دامن آزاد و بیکرانة طبیعت می‌کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجانِ آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
    “بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
    شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک” …
    نوروز تجدید خاطرة بزرگی است: خاطرة خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال، این فرزند فراموشکار که،‌ سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته‌های پیچیدة خود، مادر خویش را از یاد می‌برد، با یادآوری‌های وسوسه‌آمیز نوروز، به دامن وی باز می‌گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می‌گیر: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمی‌یابد و مادر،‌ در کنار فرزند، چهره‌اش از شادی می‌شکفد، اشک شوق می‌بارد، فریادهای شادی می‌کشد؛ جوان می‌شود، حیات دوباره می‌گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می‌شود.
    تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده‌تر و سنگین‌تر می‌گردد، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی‌تر می‌کند و بدینگونه است که نوروز، برخلاف سنت‌ها که پیر می‌شوند و فرسوده و گاه بیهوده، رو به توانایی می‌رود و در هر حال، آینده‌ای جوان‌تر و درخشان‌تر دارد، چه، نوروز راه سومی است که جنگ دیرینه‌ای را که از روزگار لائوتزو و کنفسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می‌کشاند.
    نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست، نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر و تحول، گسیختن و زایل شدن، درهم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن، آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار،‌ تنها تغییر است و ناپایداری؛ چه چیز می‌تواند ملتی را، جامعه‌ای را، در برابر عرابة بی‌رحم زمان – که بر همه چیز می‌گذرد و له می‌کند و می‌رود، هر پایه‌ای را می‌شکند و شیرازه‌ای را میگسلد- از زوال مصون دارد؟
    هیچ ملتی با یک نسل و دو نسل شکل نمی‌گیرد؛ ملت، مجموعة پیوستة نسل‌های متوالی بسیار است، اما زمان، این تیغ بی‌رحم، پیوند نسل‌ها را قطع می‌کند؛ میان ما و گذشتگانمان- آنها که روح جامعة‌ ما و ملت ما را ساخته‌اند- درة هولناک حفر شده است؛ قرن‌های تهی ما را از آنان جدا ساخته‌اند؛ تنها سنت‌ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این درة هولناک گذر می‌دهند و با گذشتگانمان و با گذشته‌هایمان آشنا می‌سازند. در چهرة مقدس این سنت‌ها است که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنار خویش و در “خودِ خویش”، احساس می‌کنیم؛ حضور خود را در میان آنان می‌بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت‌ها است.
    در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می‌داریم، گویی خود را در همة‌ نوروزهایی که هر ساله در این سرزمین برپا می‌کرده‌اند، حاضر می‌یابیم و در این حال، صحنه‌های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می‌خورد، رژه می‌رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می‌داشته است، این اندیشه‌های پرهیجان را در مغزمان بیدار می‌کند که: آری، هر ساله! حتی همان سالی که اسکندر چهرة این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله‌های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می‌کشید، همانجا، همان وقت، مردم مصیبت‌زدة ما نوروز را جدی‌تر و با ایمان بیشتری برپا می‌کردند؛ آری، هر ساله! حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کنارة جیحون سرخ رنگ،‌ خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می‌کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده‌های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می‌گرفتند.
    تاریخ از مردی در سیستان خبر می‌دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفة جاهلی آرام کرده بود، از قتل عام شهرها و ویرانی خانه‌ها و آوارگی سپاهیان می‌گفت و مردم را می‌گریاند و سپس، چنگ خویش را برمی‌گرفت و می‌گفت: “اباتیمار، اندکی شادی باید”! نوروز در این سال‌ها و در همة سال‌های همانندش، شادی‌یی اینچنین بوده است، عیاشی و “بی‌خودی” نبوده است،‌ اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانة پیوند با گذشته‌ای که زمان و حوادث ویران‌کنندة زمان همواره در گسستن آن می‌کوشیده‌ است.
    نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان، همه نوروز را عزیز شمرده‌اند و با زبان خویش، از آن سخن گفته‌اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته‌اند: “نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده‌اند و ششمین روز را مقدس شمرده‌اند”.
    چه افسانة زیبایی؛ زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر کس احساس نمی‌کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی جهان را آغاز کرده است، مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلما اولین روز بهار، سبزه‌ها روییدن آغاز کرده‌اند و رودها رفتن و شکوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شکفتن، یعنی نوروز.
    بی‌شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.
    اسلام که همة رنگ‌های قومیت را زدود و سنت‌ها را دگرگون کرد، نوروز را جلای بیشتری داد، شیرازه بست و آن را، با پشتوانه‌ای استوار، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم، هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی! آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت؛ سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه‌ای که در دلهای مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و، در دوران صفویه، رسما یک شعار شیعی گردید،‌ مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژة خویش. آنچنان که یکسال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
    نوروز- این پیری که غبار قرن‌های بسیار بر چهره‌اش نشسته است- در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می‌شنیده است؛ پس از آن، در کنار آتشکده‌های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می‌خوانده‌اند؛ از آن پس، با آیات و زبان الله از او تجلیل می‌کرده‌اند و اکنون، علاوه بر آن، با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی، او را جان می‌بخشند و در همة این چهره‌های گوناگونش، این پیر روزگارآلود، که در همة قرن‌ها و با همة نسل‌ها و همة اجداد ما- از اکنون تا روزگار افسانه‌ای جمشید باستانی- زیسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خویش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و درآمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و، عظیم‌تر از همه، پیوند دادن نسل‌های متوالی این قوم- که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منار‌ها بند بندش را از هم می‌گسسته است و نیز پیمان‌یگانگی بستن میان همة دل‌های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانة دوران‌ها در میانه‌شان حائل می‌گشته و درة عمیق فراموشی میانشان جدایی می‌افکنده است.

    و ما، در این لحظه، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی‌افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و ‌زدة قرون تهی می‌گذریم و در همة نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می‌شده است، با همة زنان و مردانی که خون آنان در رگ‌هایمان می‌دود و روح آنان در دلهایمان می‌زند شرکت می‌کنیم و بدینگونه، “بودن خویش” را، به عنوان یک ملت، در تندباد ریشه برانداز زمان‌ها و آشوبِ گسیختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود می‌بخشیم و، در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و، “خالی از خویش”، بردة رام و طعمة زدوده از “شخصیت” این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همة نسل‌های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می‌بندیم و “امانت عشق” را از آنان به ودیعه می‌گیریم که “هرگز نمیریم” و “دوام راستین” خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایة “اصالت” خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، “بر صحیفة عالم ثبت” کنیم.


    برگرفته ار کتاب کویر دکتر شریعتی



    تاريخ : چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 | 13:37 | نویسنده : M


    در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود

    و «کلمه» بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بدانش چگونه می تواند بود؟

    و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

    و با «نبودن» چگونه می توان بودن؟

    و خدا بود و با او عدم ،

    و عدم گوش نداشت.

    حرفهائی هست برای «گفتن»،

    که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای «نگفتن»،

    حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمیآرند.

    حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند

    و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

    حرف های بیتاب و طاقت فرسا ،

    که همچون زبانه های بیتاب آتش اند

    و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند

    کلماتی که پاره های بودن آدمی اند

    اینان همان در جستجوی مخاطب خویشند .

    اگر یافتند ، یافته می شوند و

    در صمیم «وجدان » او آرام می گیرند.

    و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشد و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

    و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

    که در بی کمرانی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد

    و عدم چگونه می توانست «مخاطب » او باشد؟

    هر کسی گم شده ای دارد و خدا گم شده ای داشت

    هر کسی دو تا است و خدا یکی بود

    هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

    و خدا کسی که احساسش کند نداشت

    هر کسی را نه بدانگونه احساس می کنند که هست

    بدانگونه هست که احساسش می کنند

    که هر کسی کلمه ای است

    که از عقیم ماندن می هراسد

    ودر خفقان جنین خون می خو رد

    و کلمه همچون مسیح است ، آنگاه که آن فرشته ی قدسی، خود را بر مریم ِ بی کسی می زند و در ِ فراموش خانه ی مرگش را می گشاید و آن را میبیند

    می فهمد و حس میکند، زاده میشود. در فهمیده شدن «میشود» . ودر آگاهی ِ دیگری به خود آگاهی میرسد . که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند عدمی است که وجود خویش را احساس می کند و یا وجودی که عدم خویش را.



    «در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود»

    عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را می بیند

    و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

    و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

    و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد

    و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

    و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

    اما کسی نداشت

    خدا آفریدگار بود

    و چگونه میتوانست نیا فریند؟

    و خدا مهربان بود

    و چگونه میتوانست مهر نورزد؟

    «بودن » ، «می خواهد»!

    و از عدم نمیتوان خواست

    و حیات انتظار می کشد

    و از عدم کسی نمی رسد

    و «داشتن» نیازمند «طلب »است

    و پنهانی بیتاب «کشف»

    و تنهایی بیقرار «انس»

    و خدا از بودن بیشتر بود

    و از حیات زنده تر

    و از غیب پنهان تر

    و از تنهایی تنها تر

    و برای «طلب » بسیار «داشت»

    و عدم نیازمند نیست

    نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر

    نه میشناسد ، نه میخواهد و نه درد میکشد و نه انس میبندد

    و نه هیچگاه بیتاب می شود

    که عدم نبودن مطلق است

    اما خدا بودن مطلق است

    و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

    و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه ی داشتن هایش میخواهد

    و خدا گنجی مجهول بود

    که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود

    و خدا زنده ی جاوید بود

    که در کویر بی انتهای عدم تنها نفس میکشید

    دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش

    ودر خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

    خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند:

    زمین را گسترد

    دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

    و کوه های اندوهش را

    که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود

    بر پشت زمین نهاد

    و جاده ها را ، که چشم به راه ها ی بی سو و بی سرانجامش بود- بر سینه کوه ها و صحرا ها کشید ،

    و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را برافراشت

    و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود

    و آه های آرزومندش را – که در آن از ازل به بند بسته بود

    در فضای بیکرانه ی جهان رها ساخت

    با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد

    و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد

    و رنگ «نوازش »های مهربانش را به ابر ها بخشید

    و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریا ها پاشید

    و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد

    و عطر خوش یاد های معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت

    و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیل انگیز امید را نقش کرد

    ودر ششمین روز ، سفر تکوینش را به پایان برد

    وبا نخستین لبخند هفتمین سحر «بامداد حرکت» را آغاز کرد:

    کوهها قامت بر افراشتند و رود های مست ، از دل یخچال های بزرگ بی آغاز

    به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند ،

    و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و ، بیتاب دریا – آغوش منتظر خویشاوند –

    بر سینه ی دشت ها تاختند و

    دریاها آغوش گشودند و… در نهمین روز خلقت،

    نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس،

    که از اغاز ازل ، در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود

    چند گامی ، از ساحل خویش ، رود را ، به استقبال ، بیرون آمد و رود

    آرام و خاموش

    خود را به تسلیم و نیاز

    پهن گسترد

    و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد

    و اقیانوس به تسلیم و نیاز

    لبهای نوازش گر خویش را پیش آورد

    و بر آن بوسه زد

    و این نخستین بوسه بود.

    و دریا تنهای آواره و قرار جوی خویش را در اغوش کشید

    و او را به تنهایی عظیم و بیقرار خویش ، اقیانوس باز آورد.

    و این نخستین وصال دو خوشاوند بود

    و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

    و خدا می نگریست

    سپس طوفان ها بر خاستند و صائقه ها در گرفتند و تندر ها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و:

    باران ها و باران ها و باران ها !

    گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه های هم بر خواستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند..

    و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج های مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و…

    هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره ی مغرب ، فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.

    و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان ها بالا میآمد و با چشم چپ خویش ،جهان را مینگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن میساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت، تا در شب ببیندو نمی دید ، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیر های آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمیدرید و می جست و نمی یافت و.

    سحر گاهان خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرود می آمد و قطره اشکی درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و میرفت و هیچ نمی گفت.

    رود ها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر میداشتند و جانوران هر نیمه ،با نیمه خویش بر زمین میخرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما

    خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در افرینش پهناورش بیگانه ، میجست و نمی یافت.

    آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا » بود.

    پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است

    در جمعیت چهره های سنگ وسرد ، تنها نفس می کشید

    کسی «نمی خواست» کسی نمی دید ، کسی عصیان نمی کرد کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت …و…

    و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت!

    هیچ کس او را نمی شناخت ،هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست

    (انسان) را آفرید!

    و این نخستین بهار خلقت بود.


    مجموعه دفتر های سبز  دکتر علی شریعتی



    تاريخ : چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 | 13:13 | نویسنده : M
    و مسيح متولد شد.

    گلي سپيد بر دامني روييد

    كه بر آن تنها و تنها " روح القدس " نشسته بود،

    غنچه عشقي بر شاخه سبزي

    كه از بوسه عاشقانه نسيمي بارور شده بود.

    نسيمي كه از دم پاك و اهورايي خداوند

    در " هواي " مريم برخاسته بود.

    روح شگفتي كه از كالبد زيبايي " كلمه " سر كشيده بود.

    كلمه اي كه با " قلم زرين " خداوند

    بر دفتر ابرفام روح نا آرام رام مريم

    نقش شده بود.

    و مسيح متولد شد.

    " دكتر علي شريعتي"


    تاريخ : سه شنبه هجدهم بهمن 1390 | 15:15 | نویسنده : M
    ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم. زندگیم به خاطر تو است، جوانیم به خاطر تو است و بودنم به خاطر تو است. ای آزادی خجسته آزادی خواهم که تو را به تخت بنشانمیا آن که مرا به پیش خود خوانی یا آن که تو را به پیش خود خوانم! ای آزادی، مرغک پرشکسته زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندانها و قلعه ها رهایت کنم، کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی پروازت می دادم، اما...دستهای مرا نیز شکسته اند، زبانم را بریده اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده اند و چشمانم را نیز بسته اند...وگرنه، مرا با تو سرشته اند، تو را در عمق خویش، در آن صمیمیترین و راستین من خویش می یابم، احساس می کنم، طعم تو را هر لحظه در خویش می چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می بویم، آوای زنگدار و دل انگیزت را که به سایش بالهای فرشته ای در دل ستاره ریز آسمان شبهای تابستان کویر می ماند همواره می شنوم، هر صبح با سر انگشتان مهربان خیالم گیسوان زنده و زباندارت را که بیتاب دستهای من اند، به نرمی و محبت شانه می زنم، همه روز را با توام، گام به گام همچون سایه با تو همراهم، هرگز تنهایت نمی گذارم، همه جا، همه وقت تو را در کنارم و مرا در کنارت می بینند، بر سر سفره، آن که در صندلی خالی پهلویت نشسته منم، نمی بینی؟ هستم، چشمهایت را درست بگشای، نه آن چشمها که با آن سلطان را می بینی، متولی را می بینی، با آن چشمهایت که تنها برای دیدن من اند. با آن چشمها که تنها من در تو می بینم... آن که پنهانی لقمه ای در دهانت می نهد منم، آن که ناگهان لیوانی بر لبت می گذارد منم، آن که برایت سیب پوست کنده و کنار دستت ریز کرده است منم، ناگهان سرت را برگردان تا مرا ببینی، پیش از آن که فرصت آن را داشته باشم که بگریزم، غیب شوم....


    از کتاب خودسازی انقلابی - آزادی، خجسته آزادی


    تاريخ : شنبه پانزدهم بهمن 1390 | 15:44 | نویسنده : M




    خوب چرا سارتری که خداپرست نیست و به متافیزیک عقیده ندارد، انسان را در خلقت از همه مخلوقات دیگر جدا می‌کند؟

    برای این‌که اگر انسان اعتقاد خود را به برتری ذاتی و آفرینش از دست بدهد، اعتقاد خودش را به انسانیت از دست می‌دهد؛ زیرا اعتقاد به انسانیت، اعتقاد به این است که انسانیت اساساً یک وجود استثنائی در طبیعت است و برای همین هم هست که مسئولیت استثنائی دارد و از ارزش‌های متعالی که طبیعت فاقد آن است برخوردار می‌باشد و برای همین هم هست که انسان نیازهائی را احساس می‌کند که طبیعت از برآوردنش عاجز است؛ چه، ما می‌بینیم که او برای کمبود طبیعت و پاسخ گفتن به نیازهای ماوراء طبیعی‌اش دست به هنر می‌زند، دست به خلق شعر می‌زند، به ادبیات و عرفان و مذهب می‌پردازد.


    ولی ماتریالیسم با اعتقاد به مادی بودن و بی‌شعور بودن ذات انسانی و هماهنگی جنسی او با همه جنس‌هائی که طبیعت کور و ناخودآگاه و بی‌هدف و بی‌احساس را می‌سازد، عامل نفی ارزش انسانی می‌شود، و عجیب این‌که از «ژرژ پولیت سر» می‌پرسند: تو که ماتریالیست هستی چگونه می‌گوئی: ای انسان باید برای هدایت و آزادی بشریت فداکاری کنی؟ او جوابی می‌دهد که خیلی خوشمزه است و آن اینست که می‌گوید: ما در فلسفه، ماتریالیست هستیم، و در اخلاق، ایده‌آلیست!


    این جواب، مرا به یاد آن آقائی می‌اندازد که در پاریس زندگی می‌کرد و لباس و ریش و عصائی داشت، که دو بعدی بود: روزهای جمعه به درد روحانیت می‌خورد، و روزهای دیگر هم به درد کاباره‌ها! چطور می‌شود که در اخلاق، ایده‌آلیست باشد و در اعتقاد فلسفی و (در) جهان‌بینی، ضد ایده‌آلیست؟ مگر عمل جدا از عقیده، و رفتار جدا از جهان‌بینی، و اخلاق جدا از واقعیت ممکن است وجود داشته باشد؟

    مذهب:

    یکی دیگر از دشمن‌های انسانیت، مذهب است؛ البته مذهب به صورت واقعیت موجود در تاریخ نه به معنای حقیقی آن. مذهب به این معنی در طول تاریخ، در نظام‌های اجتماعی، در سرزمین‌های مختلف، همواره ابزار دست عوامل ضدانسان بوده است و آن‌ها برای آن‌که از جهل و نادانی مردم تغذیه کنند، مذهب را به صورت یک عامل ضدانسانی در آوردند.

    دشمنان انسانیت بزرگترین عملی که انجام دادند این بود که مذهب را که یک احساس ماوراء انسانی و یک عامل ترقی و آگاهی و فخر و کمال بشری بود و عاملی بود که انسان را از این چهارچوب زندگی روزمره می‌توانست نجات بدهد، به صورت یک عامل تخدیر درآوردند و وسیله توجیه وضع موجود کردند.


    بدین ترتیب که مذهب را منحصر کردند به آخرت، بطوری‌که فقط به درد این می‌خورد که وقتی سرت را به قبر گذاشتی برایت فایده داشته باشد. خوب، ما قبل از آن‌که سرمان را به قبر بگذاریم چه کسی باید به دردمان بخورد؟! آخر این عمل چه فایده دارد؟ این سنت و این عقیده چه نتیجه‌ای می‌تواند داشته باشد؟


    به هر حال وقتی که این طرف زندگی را از مذهب جدا کنند، آن را به عنوان یک عامل بیداری، از دست انسان می‌گیرند و همچنین رابطه انسان را با ماوراءالطبیعت (با خدا) به شکلی در می‌آورند که انسان برای جلب نظر خدا، آنچنان‌که در زندگی جهان و در نظام‌های قدرت، افراد و توده‌ها با رعیت بودن و ذلت و تملق و چاپلوسی، باید جلب نظر قدرت‌ها را می‌کردند و اگر می‌خواستند در برابر قدرتی به شخصیت خود تکیه کنند مغضوب می‌شدند، رابطه‌اش با خدا هم اینچنین باشد تا به نام حقارت انسان در برابر خدا، بتوانند بر مردم تفاخر و چیره‌دستی کنند و او را به نام انسانی که در برابر خدا است به ذلت بکشند و به چاپلوسی عادت دهند، و به نفی ارزش، آگاهی،مشیت، اراده، شخصیت و آزادی خود کشند و قهراً چنین انسانی که به نام خدا به ذلت افتاده، برای خداوندان زمین بهترین وسیله سواری است و همان‌طور که چندین بار گفتم، چون مذهب همیشه بزرگترین نیرو در فطرت انسان‌ها بوده، وقتی وسیله‌ای می‌شود برای دشمنان انسان، بزرگترین بلا و فاجعه برای نفی ارزش انسانی می‌گردد. در یک سخنرانی به نام «مذهب علیه مذهب» گفتم که: انسان‌ها قربانی توجیه مذهبی و مذهب می‌شوند، و همواره زورپرستی و زرپرستی و فریب‌کاری به نام دین توجیه می‌شده و توده‌ها به نام دین به ذلت خوانده می‌شدند و همواره عاملی که انسان‌ها را به آگاهی، آزادی و عصیان علیه این نظام‌های ضدانسانی می‌خوانده، باز هم مذهب بوده است. خلاصه، در طول تاریخ، جنگ‌های فکری همیشه جنگ مذهب علیه مذهب بوده است و به همین جهت است که می‌بینیم پیامبران ابراهیمی که چوپانان مبعوث از میان توده بوده‌اند، همواره وقتی عصیان می‌کردند و توده را به عصیان علیه نظام‌های ضدانسانی می‌خواندند، باز در برابر خودشان دشمنی به عنوان مذهب می‌دیدند و بزرگترین عاملی که با نهضت آن‌ها در می‌افتاد، باز مذهب بوده است.


    این انبیاء وقتی نهضت می‌کردند، مذهب‌های حاکم علیه آن‌ها برمی‌خاستند؛ اگر نابودش می‌کردند که خودشان روی کار بودند، و اگر این پیغمبر بر آن‌ها پیروز می‌شد و این‌ها شکست می‌خوردند، به او می‌گرویدند، ولی بعد جانشینش می‌شدند و به صورت سلسله جانشینان روحانی یا سیاسی آن پیغمبر نهضت او و ارزش‌های کار او و پیام او را مسخ می‌کردند و در خدمت خودشان قرار می‌دادند.


    چنان‌که وقتی پیغمبر اسلام سرش را بر زمین گذاشت، دشمنان حنین و احد و بدر و خندق که با او می‌جنگیدند، در همه جبهه‌ها، جانشین او شدند و به نام خلیفه رسول‌الله و به نام جهاد و زکات و مسجد باز به غارت توده‌ها ادامه دادند و باز به قربانی کردن رهبران مردم و مظاهر حقیقت و آزادی و عزت انسان پرداختند و بیشتر از همه، رهبران و مظاهر حقیقی خود آن مذهب را و خود آن انقلاب اولیه را نابود کردند و قتل‌عام نمودند. این واقعیت تاریخ حاکم بر همه است، چنان‌که موسی می‌آید با فرعون در می‌افتد و با او مبارزه می‌کند و بالاخره بر او پیروز می‌گردد؛ ولی وقتی موسی می‌میرد جانشینانش خاخام‌های یهودی می‌شوند. بعد مسیح می‌آید و با قلدرها و قیصرها مبارزه می‌کند، پیروز می‌شود و مردم نجات پیدا می‌کنند؛ ولی باز می‌بینیم کسانی ادعای جانشینی او را دارند که، در حقیقت، دشمنان او هستند.

    مصرف:

    یکی دیگر از دشمن‌های انسان، مصرف‌های تفننی است و آن چیزی است که امروز به جای علم‌پرستی، به جای دین، به جای عرفان، به جای ارزش‌های انسانی و به جای اومانیسم نشسته است و همه به آن معتقدند. همه ما، مصرف‌پرست و قربانی معبد مصرف هستیم، مصرفی که فقط دستگاه‌های تولید جهانی جلو ما می‌ریزند و بودایی، مسلمان، مادی، معنوی، زردپوست و سیاه‌پوست برایشان فرق نمی‌کند. خلاصه همه فلسفه زندگیمان بدون این‌که بنشینیم و حل کنیم که اصلاً زندگی چیست، هدف انسان چیست، اصلاً رسالت بشری چیست، حقیقت حیات چیست، شده است مصرف. نظام‌های تولیدی به قدری ما را در مصرف بمباران کرده‌اند که اصلاً دیگر فرصتی برایمان نیست: کسی که می‌بیند در ۱۰، ۲۰ سال آینده قسط ابزار و کالاهایی را که قبلاً خریده و اکنون اثری از آن‌ها نیست، باید بدهد، محکوم به چپه زندگی کردن است! چپه زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی آینده را برای گذشته زندگی کردن، برای مصرف‌ها و نیازهائی که زمان آن سپری شده و دیگر وجود ندارد کار کردن.

    وقتی مسأله به این شکل در می‌آید، باید برای چیزهائی که منتفی شده و مربوط به گذشته است کار کنیم و زمان و آینده و همه عمر و امکاناتمان را که سرمایه بشری است، پیش‌فروش نمائیم، و از طرفی مصرف، نیاز را در ما بوجود می‌آورد و چون تولید و درآمد بوجود نمی‌آید، ناچاریم زمان را در ازای آن بدهیم. ما معمولاً پنج برنامه [تلویزیون] را که تماشا کنیم، سه مصرف جدید وارد خانه‌مان می‌شود، و با این سیر تصاعدی مصرف وارد خانواده می‌شود؛ اما درآمد چه؟ هر سه چهار سال اگر واقعاً لطفی کردند و رتبه‌ای دادند، ۱۰۰ تومان به حقوقمان اضافه می‌گردد و می‌بینید که در این فاصله انسان به کلی فلج می‌شود و نفی می‌گردد. بزرگترین نعمت و بزرگترین امکان در زندگی بشری و بزرگترین فرصت برای هر انسانی که انسان است، یعنی استراحت، زمان، تأمل، نشستن، اندیشیدن، و ارزیابی کردن، که نبوغ‌ها در آن می‌شکفد و انسان به تبلور جدید می‌رسد و به آگاهی‌های بزرگ دست می‌یابد، از او گرفته می‌شود. ماشین آمده ده ساعت کار قدیم را برای ما در دو ساعت انجام می‌دهد؛ ماشین هشت ساعت وقت آزاد برای ما می‌گذارد، اما سرمایه‌داری و تحمیل مصرف و اصالت مصرف جدید این هشت ساعت را به علاوه هشت ساعت دیگر که رویش می‌گذارد از ما می‌گیرد، و این به خاطر آن است که اصالت مصرف به صورت یک مذهب که عبادت و پرستش عملی انسان امروز است، در آمده، و نظام تولید است که هم علم را و هم انسان را و هم تولید را و هم آزادی را و هم کار را و هم فراغت انسان را و همه را قربانی کرده است که هر چه بیشتر تولید کند؛ در اصالت مصرف، اصالت خود را از دست می‌دهد و حتی کوچکترین فرصت به خود اندیشیدن و یک‌بار به خود نگریستن را پیدا نمی‌کند، و او همچنان هست تا بمیرد.


    می‌گویند برای شخص تنبلی می‌خواستند زن بگیرند؛ اتفاقاً زن زیرکی برای این کار انتخاب کردند؛ این زن بعد از عروسی هر چند وقت به بهانه‌ای برای شوهر تنبلش کاری تراشید و سر او را به آن مشغول کرد، و بعد از مدتی چنان به کارهای مختلف مشغول شده بود که فرصت لحظه‌ای استراحت نداشت. یک روز که از گرفتاری‌های بی‌حد و حسابی که زنش برای او فراهم کرده بود، نزد کسی شکایت می‌کرد، آن شخص به او گفت که اگر چنین است، چرا او را طلاق نمی‌دهی؟ او در جواب گفت اگر حقیقتش را بخواهی حتی فرصت طلاق دادن هم ندارم!

    کتاب‌زدگی:

    دشمن دیگر انسان کتاب‌زدگی است، و این بیماری بیشتر مال روشنفکران است. کتاب‌زدگی ذهنی ایدئولوژیک می‌سازد، فلسفه می‌سازد، راه حل می‌سازد، توجیه می‌کند، برداشت می‌کند، تحلیل می‌کند، ولی همه‌اش پوچ است و اصلاً با واقعیت هیچ تماس ندارد. او چون تحصیل می‌کند، مطالعه کتاب‌های جامعه‌شناسی، فلسفی، اقتصادی، سیاسی، و تاریخی می‌کند، کم‌کم این مطالعات و مطالب ذهنی او را می‌کشاند به مطالب و تحلیل‌های ذهنی دیگر، و بعد راه حل نشان دادن، و بعد درمان نشان دادن و بعد ایدئولوژی ساختن و بعد ایمان ساختن و بعد اعتقاداتی به دست آوردن به نام علم، و بعد به جامعه که می‌آید، می‌بیند انباشته‌های ذهنی او هیچ ربطی به قضیه ندارد و تازه معلوم می‌شود که دچار کتاب‌زدگی شده است و یک مقدار مطالب ذهنی، عقایدش را ساخته و قضاوت‌های راجع به واقعیت‌های اجتماعی‌اش هیچ ربطی به یکدیگر ندارد. به خصوص روشنفکران شرقی نسبت به غرب یک کمی حالت ذهنیت‌گرا دارند، برای این‌که مسائل عینی ممکن است در یک جای دیگر مسائل ذهنی شود؛ یک مسأله در یک جا درست است و همان مسأله در جای دیگر نادرست. روشنفکران غربی بر اساس بینش و برداشت‌های واقعی تاریخی‌شان به ایدئولوژی‌ها و قضاوت‌هایی رسیده‌اند و چون آن‌ها برای روشنفکران غیرغربی الگو هستند، این‌ها همان قضاوت‌های آن‌ها و همان برداشت‌های فکری و ایدئولوژیک آن‌ها را تکرار و تحلیل می‌کنند، و بر اساس همان نسبت درباره جامعه‌شان، تاریخشان و مذهبشان قضاوت می‌کنند؛ در صورتی‌که آن قضاوت‌ها درست است و این قضاوت‌ها غلط است. و بعد می‌بینیم که غربی که می‌بیند تاریخ خودش پیش از قرون وسطی، روم و یونان متمدن و مترقی را داشته و مسیحیت که در اروپا آمد، آن‌جاها تاریک و ظلمانی و ذلیل شد، و بعد مذهب کنار زده شد و رنسانس به وجود آمد و تمدن برگشت، می‌گوید: بنابراین تاریخ ما نشان داد که اول که مذهب نداشتیم مترقی بوديم، بعد که مذهبی شدیم دچار انحطاط شدیم و بعد که مذهب رفت دوباره متمدن شدیم. روشنفکر شرقی هم می‌آید همین قضاوت را چون روشنفکر غربی امروز، حتی نسبت به مذهب خودش، تکرار می‌کند و بعد به این شکل در می‌آید که می‌بینید که مذهب خودش یا تاریخ خودش با رابطه مذهب با تمدن خودش را که اصلاً برعکس آن رابطه تمدنی غربی است، عامل انحطاط می‌بیند و بعد به شکلی در می‌آید که می‌بینید؛ و حال آنکه وقتی در همین منطقه مذهب وجود داشت، کتابخانه‌ها، تمدن‌ها، نظام‌های اجتماعی، و حتی نظام‌های حقوقی پیشرفته‌ای بود که امروز هنوز نیست؛ کتابخانه‌هائی که در قرن چهارم وجود داشت، همین امروز در دنیا وجود ندارد؛ کتابخانه اسمش دارالمکتب بود؛ اما ۵۰ تا ۶۰ دانشمند در آنجا ساکن بوده‌اند. از اطراف دنیا شاگردان می‌آمدند و در آنجا، خانه داشتند و زندگی می‌کردند و حتی بورس داشتند، و تا هر موقع که برای تحقیق آنجا می‌ماندند، تأمین بودند و تحت نظر استادانی که ساکن کتابخانه بودند کار می‌کردند؛ ولی الان فقط و فقط آدم‌هائی الگو شده و واکس زده و تحمیلی شده‌ایم و جز این‌که متاع غربی مصرف کنیم، مصرف دیگری نداریم؛ نه تولید ذهنی داریم، نه تولید عینی و معذالک می‌بینیم که تکرار مسائل عینی غرب برای ما مسأله ذهنی شده است.

    به همین جهت کسانی که اهل مطالعه و اهل تفکر مطلق هستند، همواره باید رابطه‌شان را با واقعیت زنده زندگی اجتماعی حفظ کنند، تا به کمک علم، واقعیت اجتماعی را روشن کنند و به کمک واقعیت اجتماعی، علم را از انحراف به ذهنیت‌گرائی مصون بدارند، وگرنه دچار انحراف ذهنی می‌شوند. یک نوع ذهنیت به نام علم، به نام فلسفه، به نام ایدئولوژی و به نام هنر هست، که اساساً نفی واقعیت موجود است، و این همان مسأله‌ای که در جامعه‌شناسی علمی قرن نوزدهم هم به نام الیناسیون فرهنگی و الیناسیون انتلکتوئل مطرح بود، و الان هم به شدت مطرح است.

    نظام طبقاتی:

    یکی دیگر از دشمن‌های انسان، نظام طبقاتی است. نظام طبقاتی آخرین و بزرگترین و نیرومندترین عامل ضدانسانی است، و این به صورت زیربنایی در می‌آید که فرهنگ، اندیشه، مذهب، و افراد و خلاصه همه را فاسد می‌کند؛ وقتی به تاریخ نگاه می‌کنیم، می‌بینیم برای اولین بار بشریت، که یک حقیقت جوهری ثابت است، تفکیک می‌شود به دو قطب متخاصم و در نتیجه آقا و برده و دارنده و نادار و برخوردار و محروم بوجود می‌آید، و قهراً دو جور انسان هم بوجود می‌آید: انسانی که دارای شرافت‌هایی است که ندارد (اشراف) و انسانی که فاقد شرافت‌هایی است که دارد (توده). توده به صورتی در می‌آید که از ارزش‌های انسانی که هر انسانی دارد محروم می‌شود و اشرافیت به صورتی در می‌آید که دارای ارزش‌هایی می‌شود که اصلاً ارزش انسانی نیست. اینجاست که انسان به کلی نفی می‌شود. کدام انسان؟ من این حرف داستایوسکی را این‌جا تکرار می‌کنم که «وقتی کسی انسانی را به قتل می‌رساند، همه متأسف بر مقتول‌اند که او زنده بود و اکنون مقتول است، در صورتی‌که باید بر کسی که او را به قتل رسانیده است متأسف بود زیرا که او انسان بود و اکنون قاتل است». و آلبر ممی در یک کتاب کوچک، اما بسیار پرمغز که یکی از بهترین کتاب‌هائی است که درباره رابطه علمی استعماری در جهان نوشته شده به نام «شمایل کشورهای استعمارگر و استعمارزده» می‌گوید که رابطه غرب و شرق رابطه غیرانسانی نیست، رابطه استعماری است؛ همه کوشش کرده‌اند تا تحقیق کنند که انسان افریقائی و آسیائی و آمریکای لاتینی استعمارزده چه کمبودها و انحراف‌هائی دارد و هیچکس نیامده بگوید که دو کس قربانی نظام استعمار شد: یکی انسان آسیائی و آفریقائی که انسان آزاد بود و انسان استعمارزده شد، و یکی انسان اروپائی که استعمار او را به صورت استعمارگر درآورد.

    اثر معروف «اوژن یونسکو» به نام «کرگدن» که الان هم به صورت تآتر در تهران نمایش داده می‌شود (البته تآترش طور دیگری است، ولی خود اثر بسیار اثر زیبائی است)، نیز می‌خواهد بگوید که در این نظام، انسان را می‌بینیم که باید برای این‌که بماند، یک شاخ مانند کرگدن بر روی وسط پیشانیش باشد که بزند و بکشد، بدود، برود وگرنه نابود می‌شود؛ اگر این کار را نکند چه می‌شود؟ قهرمان کافکا: «مسخ» (همانکه صادق هدایت ترجمه کرده است)


    خلاصه در این نظام، انسان از بین می‌رود، یعنی تبدیل می‌شود به دو پدیده غیرانسانی: یکی قاتل، یکی مقتول؛ یکی استعمارگر، یکی استعمارزده؛ یکی استثمارگر که زالوست، یکی استثمارشده که بیمار است. و این نظام طبقاتی در طول تاریخ فرم‌های مختلف، رژیم‌های مختلف و مراحل تاریخی مختلف پیدا می‌کند؛ اما نه تنها آن‌طوری‌که اوژن یونسکو می‌گوید و انسان را تبدیل می‌کند به کرگدن، و نه تنها آن‌طوری که کافکا می‌گوید و انسان را تبدیل می‌کند به مسخ؛ بلکه من لیست کاملش را عرض می‌کنم:

    نظام طبقاتی انسان را که یک حقیقت واحد است و همه افراد آن از یک جنسند، به چهار تیپ ضدانسانی، چهار حیوان، تبدیل می‌کند: یکی گرگ،  یکی روباه،  یکی موش،  و بقیه میش.

    این است که می‌بینیم انسان به ماتریالیسم که بر می‌گردد به صورت یک پدیده مادی در می‌آید، به مذهب که بر می‌گردد (آنچنان‌که در تاریخ وجود داشته و حاکمیت داشته)، به صورت یک نفی مطلق در برابر متافیزیک در می‌آید، به علم که برمی‌گردد علم او را قربانی مفاهیم غیرعلمی و جهت‌های غیرعلمی و تحقق هدف‌های غیرعلمی می‌کند، به صنعت که رو می‌کند صنعت در آنجائی که در خدمت انسان و تولید نیازهای انسان می‌شود او را به صورت یک مهره در خودش جذب می‌کند و از او کار می‌کشد، به تخصص که رو می‌کند و تولید و پیشرفت را فراوان می‌کند بزرگترین قربانی این تولید بیشتر و پیشرفت بیشتر می‌شود. خلاصه به هر مذهب و نظام و ایدئولوژی‌یی که رو می‌کند، اسیر آن تضاد طبقاتی است؛ چون نظام طبقاتی او را به دو قطب غیرانسانی تبدیل کرده است و به همین جهت است که انسان در این قرن که قرن به خود آمدن انسان است، به صورت یک معمای بزرگ در پیشانی قرن ما و به صورت یک سئوال بزرگ بر پرده اندیشه‌های امروز نقش بسته است، که چیست؟! که کیست؟! و همه فلسفه‌ها و علوم و روشنفکرها باید یک نوع ایمان مشخص و شناخت دقیق از چگونه بودن انسان داشته باشند، برای این‌که هر ایدئولوژی‌ای، هر تمدنی و هر فلسفه تاریخی و هر نظام آموزش و پرورشی و هر شکل زندگی‌ئی، باید برای نجات باشد، برخلاف گذشته که انسان را قربانی یا نفی می‌کرد و او را نادیده می‌گرفت. نجات انسان یعنی چه؟ نجات انسان یعنی قرار دادن او در وضعی که بتواند در نهایت کمال ممکن اش آزاد، آگاه و آفریننده باشد. البته الان هم آفریننده هست، اما آزاد نیست؛ به همین جهت ابزار دست تولید دیگری گشته است. آگاه است، اما آزاد نیست، و لذا عالمش به صورت برده برای خواجه بفروش می‌رسد. آگاه، آزاد، آفریننده، همان‌که خدا در خطاب خود او را به عنوان جانشین خویش در طبیعت معرفی کرده است، و خدا کیست؟ آگاه، آزاد و آفریننده است. این است که در قرن بیستم- در قرن نوزدهم که همه چیز حل شده بود- ، انسان به عنوان یک بحران و معما در می‌آید، و همه روشنفکران به دنبال ایجاد یک ایمان برای این انسان و یک راه نجات برای او هستند، که آزادی و آگاهی و آفرینندگی‌اش را از همه نظام‌های پلید، علم، قدرت و تضاد نجات دهند و به خصوص شرافت بالاتر از طبیعتش را به او پس بدهند- که مادیت، زندگی و آزادی را از او گرفته است.

    این است که امروز وجدان نسل جدید به دنبال مذهبی بالاتر از مذهبی که بر تاریخ حاکم است، می‌رود و در پی پیدا کردن تصویری روحانی از وجود است، یک عشقِ منطقیِ انسانی برای زیستن و یک ایده‌آل بزرگتر از چهارچوب نظام‌هایِ منحطِ صنعتیِ تکنیکی بر ما تحمیل شده را جستجو می‌کند، و در این کوشش است که ما نیز در جستجوی اسلام و در کاوش فرهنگ و مذهب اسلام و فرهنگ شرقی خودمان به دنبال ارزش‌هائی هستیم تا به این نیاز امروز وجدان بشری پاسخی بدهیم.


    برگرفته از انسان بی خود مجموعه آثار 

    دکتر علی‌ شریعتی



    تاريخ : سه شنبه یکم شهریور 1390 | 14:50 | نویسنده : M

     

    دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .

    عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

    عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .

    عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!

    اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .

    عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست .

     

    عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است .

    اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند .

    عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد .

    عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد .

    عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .

    عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .

    عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد .

    عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان .

    عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .

    از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر .

    عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر .

    عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

    عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد .

    در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) . که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .

    عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است



    تاريخ : جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 17:47 | نویسنده : M
    ابتدا از حضارِ محترم، خانمها و آقایان، باید عذر بخواهم به دلیل اینکه من در مقامی ایستاده‌ام که باید از علی سخن بگویم و این نهایت عَجز و شرمندگی‬ ‫است و علاوه بر آن، من یک سخنران یا خطیب نیستم، بلکه یک معلم ساده‌ام و خواه نا خواه لَحن سخنم همچون لحن سخن یک معلم در کلاس است و ‫بنابراین شاید متناسب با چنین مجلس پُر‌شکوهی نباشد.‬

     ‫اما فکر میکنم که ما بیش از هر چیز به تعلیم نیازمندیم، و حتی پیش از تبلیغ، به معرفت و آشنایی علمی نیاز داریم.‬

     ‫اشتباهِ بسیاری از روشنفکران به خصوص در کشورهای راکد این است که می‌پندارند با علم و تکنیک جدید میتوان جامعه مترقی و آزاد داشت، در صورتی که‬ بینایی و آگاهی و دانش اعتقادی و ایدئولوژیک است که جامعه را حیات و حرکت و قدرت میبخشد. وارد کردن علم و صنعت در یک اجتماعِ بی‌ایمان و ‫بی‌ایدئولوژی مشخص همچون فرو کردن درختهای بزرگ و میوه‌دار است در زمین نامساعد و در فصل نامناسب.‬

     ‫اما در عین حال آنچه را که ما فاقدِ آنیم ایمان و قدرت ایمان نیست، بلکه عدمِ معرفت درست و منطقی و علمی به مسائلی است که بدان ایمان‬ ‫داریم.‬

     ‫یکی از بزرگترین مسائلی که در تاریخ و جامعه ما مطرح است اسلام و تشیع میباشد که بسیاری از ما بدان معتقدیم، اما آن را به درستی نمیشناسیم.‬

     ‫به مذهبی ایمان داریم که آشنایی درست و منطقی از آن نداریم. مثلاً به علی به عنوان یک امام، یک مردِ بزرگ، یک اَبر مَردِ حقیقی، و به عنوان کسی‬ ‫که همه احساسها، تَقدیسها و تجلیلهای ما را به خود اختصاص داده، اعتقاد داریم و همیشه در طول تاریخ، بعد از اسلام، ملت ما افتخارِ ستایش او را‬ ‫داشته است. اما متأسفانه آن چنان که باید و شاید او را نشناخته است. زیرا بیشتر به ستایش او پرداخته است نه شناختن او. از این روست که امروز باید‬ ‫بیشتر به سخنی گوش دهیم که علی را به عنوان یک انسان بزرگ، یک رهبر، یک امام و یک سر مشق میشناساند.‬

     



    ادامه مطلب
    تاريخ : جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 17:41 | نویسنده : M
     

     ‫آنچه که تا کنون شاید آن چنان که باید درباره او طرح نشده، مسأله تنهایی علی است. اصولاً انسان یک موجودِ تنهاست، در تمامِ قصه‌ها، در تمامِ‬ ‫اَساطیرِ انسانی، در تمامِ مذاهب بشری، در طول تاریخ، تنهایی انسان به انواعِ گوناگون و زبانهای گوناگون بیان شده که "رنج انسان، تنهایی اوست در‬ ‫این عالم". این تنهایی چراست؟‬

     ‫اریک فروم میگوید:‬ ‫"تنهایی زاییده عشق است و بیگانگی". راست است!‬

     ‫کسی که به یک معبود، به یک معشوق عشق میورزد، با همه چهره‌های دیگر بیگانه میشود و جز در آرزوی او نیست. خود به خود وقتی که او نیست،‬ ‫تنها می‌ماند، و کسی که با افراد و اشیاء و اجزاءِ پیرامونش بیگانه است، مُتجانِس نیست و با آنها تفاهمی ندارد، تنها می‌ماند، احساس تنهایی میکند.‬

     ‫انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیک‌تر میشود، احساس تنهایی بیشتری می‌کند.‬

     ‫می‌بینیم اشخاصی که عمیق‌ترند، اشخاصی که دارای روح برجسته‌تر و ممتازتر هستند، از آنچه که توده مردم هوس روزمرّه‌شان است و لذت عمومی‌شان،‬ ‫بیشتر رنج میبرند، و یا میبینیم کسانی را، که به میزانی که روح در آنها اوج میگیرد و اندیشه متعالی پیدا میکنند، از جامعه و زمان فاصله می‌گیرند‬ ‫و در زمان تنها میمانند.‬

     ‫شرح حال نوابغ را اگر بخوانیم، میبینیم که یکی از صفات مشخص این نوابغ، تنهایی‌شان در زمان خودِ آنها است. در زمان خودشان مجهول‌اند،‬ ‫غریب‌اند و در وطن خویش بیگانه‌اند، و آنها را، اثرشان را، سخنانشان را و سطح اندیشه و هنرشان را، آیندگان بهتر می‌توانند بفهمند.‬

     ‫در همه فلسفه‌ها و مکتب‌ها انسان موجودی است تنها و از تنهایی رنج میبرد و به میزانی که انسان‌تر میشود و تکامل پیدا میکند، از اشتراک در‬ عواطف و احساسات و ابتذال روزمره‌ای که بر جمع و بر عام حکومت میکند فاصله می‌گیرد و مجهول‌تر میشود.‬

     ‫یکی از عواملی که انسان را در جامعه‌اش تنها میگذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردم همه میشناسند، تشنه ماندن اوست در کنارِ جویبارهائی ‫که مردم از آن می‌آشامند و لذت میبرند. گرسنه ماندن اوست بر سرِ سفره‌ای که همه خوب میخورند و سیر میشوند. روح به میزانی که تکامل مییابد‬ ‫و به آن انسان متعالی‌ای که قرآن از آن به نامِ قصه آدم یاد میکند، میرسد، تنهاتر میشود.‬

     ‫چه کسی تنها نیست؟ کسی که با همه، یعنی در سطح همه است، کسی که رنگ زمان به خود میگیرد، رنگ همه را به خود میگیرد و با همگان‬ ‫تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود، به هر شکلش و هر بُعدش، مُنطبق است.‬

     ‫این آدم، احساس تنهایی و احساس تک بودن و مجهول بودن نمیکند، چرا که از جنس همگان است.‬ ‫او در جمع است، با جمع میخورد و میپوشد و میسازد و لذت میبرد.‬

     ‫احساس خلاء مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرّگی وجود دارد نمیتواند سیرش کند.‬

     ‫احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق، که عکس‌العمل این گریز است، او را به طرف آن کسی که می‌پرستدش و‬ ‫با او تفاهم دارد میکشاند، به آن جایی که جای شایسته اوست و متناسب با شخصیت او.‬

     ‫احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد میکند، قویتر و شدیدتر و رنج‌آورتر میشود.‬

    ‫دردِ انسان، دردِ انسان مُتعالی، تنهایی و عشق است.‬

     ‫ِ‬‫و می‌بینیم علی (به همان میزانی که میشناسیم)، همان علی که می‌نالد و دائماً فریاد میزند و سکوتش دردآور است، سخنش دردآور است و‬ ‫همان علی که عمری شمشیر زده، جنگها کرده، فداکاری‌ها نموده و جامعه‌ای را با قدرت و جهادش، پِی ریخته و به وجود آورده است، در هنگامی که این‬ ‫نهضت پیروز شده، او در میان جمع یارانش تنها است، و بعد می‌بینیم که نیمه شبهای خاموش، مدینه را ترک میکند و سر در حلقومِ چاه مینالد.‬

     ‫آن همه یاران، آن همه همرزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پیغمبر ـ هیچ کدام ـ برای علی تفاهمی به وجود نیاورده است: در سطح ‬‫ِ‬‫هیچ کدام از آنها نیست؛ میخواهد دردش را بگوید، حرفاش را بزند؛ گوشی نیست، دلی نیست، تَجانسی نیست.‬

     ‫در یَثرب، یعنی شهری و جامعه‌ای که به شمشیرِ او و سخن او پِی ریخته شده، هیچ آشنا نمی‌بیند و نیمه شب به نخلستان پیرامون شهر میرود و در‬ دل تاریک و هراسناک شب به اطرافش نگاه میکند که کسی متوجه او نشود!‬

     ‫رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه و در برابرِ نگاه‌های پَست و پلید و احساس او در روح‌های بسیار آلوده‬ ‫و اندک و تَنگ قرار گیرد. چنین روحی در چنان حالی، همیشه هراسناک است که این نگاه‌ها، این فهم‌ها و این روح‌ها او را ببینند، بفهمند و بشناسند.‬

     ‫به قول یکی از نویسندگان: "روزها شیر نمی‌نالد"!‬

     ‫در برابرِ نگاهِ روباهان، در برابرِ نگاهِ گرگها و در برابرِ نگاهِ جانوران، شیر نمی‌نالد؛ سکوت و وقار و عظمت خویش را بر سرِ شکنجه‌آمیزترین دردها‬ ‫حفظ میکند. اما، تنها در شبها است که شیر می‌گرید: نیمه شب به طرف نَخلستان میرود؛ آنجا هیچ کس نیست، مردم راحت آرمیده‌اند، هیچ دردی‬ ‫آنها را در شب، بیدار نگاه نداشته است؛ و این مردِ تنها، که روی این زمین خودش را تنها مییابد، با این زمین و این آسمان بیگانه است، و فقط رسالت و‬ ‫وظیفه‌اش او را با این جامعه و این شهر پیوند داده، پیوندِ روزمرّه و همه روزه.‬

     ‫ولی وقتی که به خودش برمی‌گردد، می‌بیند که تنها است؛ به نخلستان میرود، و هراسان است که کسی او را در آن حال نبیند، که شیر در شب‬ می‌گرید و تنهایی.‬

     و باز برای اینکه ناله او به گوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاهِ آلوده‌ای نیالاید، سر در حلقومِ چاه فرو میکند و میگرید.‬

     ‫این گریه از چیست!؟‬

     ‫افسوس که گریه او یک معما برای همه است، زیرا حتی شیعیان او نمیدانند علی چرا میگرید.‬

     ‫از اینکه خلافتش غصب شده؟ از اینکه فَدک از دست رفته؟ از اینکه فلانی روی کار آمده؟ از این که او از مقامش.... ؟، از اینکه ... ؟، از ... ؟ واقعاً‬ ‫که چنِدش آور است !‬

     ‫یک روح تنها در دنیایی که با آن بیگانه است، در جامعه‌ای که دائماً در آن زندگی می‌کند، اما نتوانسته خودش را در سطح آن جامعه و سطح اسلامِ‬ ‫قبایلی یاراناش پایین بیاورد و نتوانسته خودش را با آن بَند و بَست‌ها و با آن کِشش‌ها و با آن خود خواهی‌ها و با آن سطح دَرکی که یاران پیغمبر از اسلام‬ داشته‌اند مُنطبق کند، تنها مانده است... و می‌نالد.‬

     ‫علی همان طور که فلسفه‌ها میگویند، مینالد، به خاطرِ اینکه انسان است، و به خاطرِ اینکه تنها است.‬

     ‫این حرفی که میزنم، هم مذاهب به آن معتقدند، و هم مردی مانند "سارتر"، که اصولاً به مذهب و خدایی معتقد نیست، انسان را یک بافته جدا، یک‬ ‫تافته جدا بافته میداند و میگوید: همه موجودات یک جور ساخته شده‌اند؛ اول ماهیت آنها ساخته شده و بعد وجودشان، به جز انسان که اول وجودش‬ ‫ساخته شده و بعد ماهیتش.‬

     ‫می‌بینیم که سارتر هم که به خدا اعتقاد ندارد، معتقد است که انسان یک عنصرِ کاملاً ممتاز از عالَم مادی است و بیگانه با آن و انسان هر چه از مرحله‬ ‫حیوانی و نیازهای غریزی که طبیعت بر او تحمیل کرده دورتر میشود، در طبیعت تنهاتر میشود و گرسنه‌تر و تشنه‌تر، و علی یک انسان مطلق است.‬

     ‫علی در طول تاریخ، تنها انسانی است که در ابعادِ مختلف و حتی متناقضی که در یک انسان جمع نمیشود قهرمان است. هم مثل یک کارگرِ ساده،‬ ‫که با دستش، پنجه‌اش و بازویش خاک را میکند و در آن سرزمین سوزان بدون ابزار قَنات می‌کـَند، و هم مانندِ یک حکیم می‌اندیشد، و هم مانندِ یک‬ ‫عاشق بزرگ و یک عارف بزرگ عشق می‌ورزد و هم مانندِ یک قهرمان شمشیر میزند، و هم مانند یک سیاست‌مدار رهبری میکند، و هم مانندِ یک معلم‬ ‫اخلاق، مَظهر و سرمَشق فضائل انسانی برای یک جامعه است. هم یک پدر است، و هم یک دوست بسیار وفا دار، و هم یک همسرِ نمونه.‬

     ‫چنین انسانی و در چنین سطحی معلوم است که در دنیا تنها است؛ چنین انسانی در جامعه‌اش و در برابرِ یاران همرزمش که عمری را در راهِ عقیده‬ ‫کار کرده‌اند، با پیغمبر صادقانه شمشیر زده‌اند، مبارزه کرده‌اند، به ایمان پیغمبرشان ایمان دارند، اما در اوج اعتقاد و ایمان و اخلاصشان به پیغمبر و‬ ‫اسلام، قبیله را فراموش نکرده‌اند، خودخواهی را فراموش نکرده‌اند، مقام را نتوانسته‌اند آگاهانه و یا ناخودآگاه از یاد ببرند و اخلاص مطلق و یک دست‬، ‫همچون علی شوند. او در میان یارانش، که سالیان دراز با هم در یک فکر و یک راه کار کرده‌اند و شمشیر زده‌اند، تنها است. علی قربانی خویشاوندِ‬ ‫پیغمبر بودن است، زیرا در جامعه قبایلی عرب، روابط قبیله‌ای نیرومندتر از اسلام است: هنوز جامعه به طورِ خودآگاه یا ناخودآگاه نمیتواند تحمل کند‬ ‫که هم پیغمبر از بنی‌هاشم باشد و هم جانشین او؛ در این صورت برای بنی‌تمیم و بنی‌عدی و بنی‌زهره چیزی نخواهد ماند و این "بنی"ها و "ابناء" از‬ ‫میان خواهند رفت!‬

     ‫یک مورخ و یک جامعه شناس میفهمد که چه میگویم.‬

     ‫بنابراین یکی از عواملی که علی قربانی آن میشود و تنها میماند، خویشاوندی او با پیغمبر است؛ اگر از خانواده پیغمبر نبود شانس بیشتری برای‬ ‫موفقیت میداشت. علی کسی بود که هیچ پیوندی با جامعه یثرب نداشت، مگر شمشیرهایی که به خاطرِ حق زده و رنجها و خطرهایی که به خاطرِ حقیقت‬ ‫کشیده و همین شمشیرها او را تنها گذاشته؛ بنابراین علی در مدینه تنها است.‬

     ‫از این دردناک‌تر اینکه، علی در میان پیروان عاشقش نیز تنها است! در میان امتش، که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخش را به علی‬ ‫سپرده است، تنها است. او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک مَعبود و یک ِاله می‌پرستند، اما نمی‌شناسندش و نمیدانند که کیست، دردش چیست،‬ ‫حرفش چیست، رنجش چیست و سکوتش چراست؟‬

     ‫در زبان فارسی ما هنوز نهج البلاغه‌ای که مردم بخوانند، وجود ندارد! تنهایی مگر چیست؟‬

     ‫از تئاترنویسی مانندِ بِرِشت، حداقل پنج اثر که به فارسی بسیار خوب ترجمه شده می‌توان نام برد، از نویسندگان معمولی همه جای دنیا آثارِ مُتعدد‬ ‫و فراوان به بهترین نثر و چاپ منتشر شده، اما هنوز پس از گذشت قرنها، سخن علی به زبان فارسی‌ای که نسل ما بخواند و بفهمد وجود ندارد و هنوز‬ ‫ملتی که تمامِ هستی‌اش را در راهِ عشق علی نثار کرده، از او کلمه‌ای و سخنی درست نمی‌شناسد.‬

     ‫این است که علی در میان پیروانش هم تنها است؛ اینست که علی در اوج ستایش‌هایی که از او میشود مَجهول مانده است.‬

     ‫دردِ علی دو گونه است: یک درد، دردی است که از زخم شمشیرِ ابن مُلْجم در فَرق سرش احساس می‌کند، و دردِ دیگر دردی است که او را تنها در‬ ‫نیمه شب‌های خاموش به دل نخلستان‌های اطراف مدینه کشانده... و به ناله درآورده است. ما تنها بر دردی میگرییم که از شمشیرِ ابن مُلْجم در فرقش‬ ‫احساس میکند.‬

     ‫اما، این دردِ علی نیست؛‬ ‫دردی که چنان روح بزرگی را به ناله آورده است، "تنهایی" است، که ما آن را نمیشناسیم!‬

     ‫باید این درد را بشناسیم، نه آن درد را؛‬

    که علی دردِ شمشیر را احساس نمیکند،‬

     و... ما‬

     ‫دردِ علی را احساس نمی‌کنیم!



    تاريخ : جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 17:34 | نویسنده : M
    مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟

    باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است.

    « دکتر علی شریعتی »

    ( اسلام شناسی ، ص ۵۸۷ )

    علی کسی است که نه تنها با اندیشه و سخنش ، بلکه با تمام وجود و زندگی اش به همه  ی دردها و نیازها و همه ی احتیاج های چند گونه بشری در همه دوره ها پاسخ می دهد .

    « دکتر علی شریعتی »

    ( ما و اقبال ، ص ۳۸ )



    تاريخ : جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 17:24 | نویسنده : M
    ‌بسم الله الرحمن الرحيم

     اناانزلناه في ليله القدر

    و ماادريك ما ليله القدر

    ليله القدر خير من الف شهر

    تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر

    سلام هي حتي مطلع الفجر »


    « ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر

    و چه ميداني كه شب قدر چيست؟

    شب قدر از هزار ماه برتر است

    فرشتگان و آن روح دراين شب فرود مي‌آيند

    به اذن خداوندشان از هر سو

    سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان مي‌شكافد! »

     

     

    تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!


    ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!


    نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!


    همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.


    اين شب قدر است.


    شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند.


    اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!


    شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!


    و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!


    شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود.


    سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟


    شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

    چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!


    هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

    كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!


    آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

    سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

     

    م. آثار ۲ -  خودسازي انقلابي



    تاريخ : جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 17:23 | نویسنده : M
    امام علی(ع)، بی کرانه‏ترین شکوه خلقت است که تا ابد، تلألؤ نورش روشنایی بخش هستی است.

    به جز از علی (ع) که گوید به پسر که قاتل من   چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا   .

     

    به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را 
    به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را 
    به نماز آخرینش چه گذشت من ندانم 
    که ندای دعوت آمد شه ملک لافتی را 
    همه اهل بیت عصمت زسرا برون دویدند 
    ابتا و واعلیا بنمود پر فضا را 

     

    *************************************************************************************

    در پیام اسلام نخستین چه دیدند؟ایمان، عدالت و رهبری .

     و این سه ،شعار همه توده های بشری ، در عصر ماست .
    مبارزه ای که امروز در جهان در گیر است بر سر این سه اصل .
    و این سه هدف ، در یک تن ، تجسم انسانی یافته است :

    علی!

    « اسلام علی » ، بر این سه پایه استوار است .
    « بودن علی » ، تفسیر عینی و رهبری مردم است .
    و « زندگی علی » ، در سه فصل تقسیم شده است :

    بیست و سه سال جهاد برای « مکتب » ، بیست و پنج سال صبر و تحمل برای « وحدت » ، و بلاخره ، پنج سال نبرد ، برای « عدالت ». و این سه شعار همه توده های مسلمان ، در عصر ماست .
    حضرت علی (ع) می فرماید : برای وجود امدن ظلم دو نفر مسئولند : یکی ظالم است و دیگری انکه ظلم را می پزیرد.

    با همکاری این دو است که ظلم پدید می آید ، وگرنه ظلم یکطرفه نمی تواند وجود بیاید . ظالم در هوا نمی تواند ظلم کند ، ظلم تکه آهنی است که در زیر چکش ستمگر و سندان ستم پزیر شکل می گیرد.


    سخن گفتن درباره علی (ع) بی‌نهایت دشوار است، زیرا به عقیده من، علی (ع) یك قهرمان یا یك شخصیت تاریخی تنها نیست. هر كس درباره علی (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسی كند، خود را نه تنها در برابر یك فرد، یك فرد برجسته انسانی در تاریخ می‌بیند، بلكه خود را در برابر معجزه‌ای و حتا در برابر یك مساله علمی، یك معمای علمی «‌این خلقت» احساس می‌كند. بنابراین درباره علی (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن می‌آید، درباره یك شخصیت بزرگ سخن گفتن نیست، بلكه درباره معجزه‌ای است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاریخ متجلی شده است.
    علی (ع) یكی از شخصیت‌های بزرگی است كه به نظر من بزرگترین شخصیت انسانی است (پیغمبر (ص) را باید جدا كرد كه رسالت خاصی دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته می‌بود، بدشناخته‌تر است كه كیست، محققین او را برای اولین بار می‌شناختند.

    گاه علی (ع) را كه توی این جنگ‌ها یك قهرمان شمشیرزن است، توی شهر یك سیاستمدار پرتلاش حساس است و توی زندگی یك پدر و یك همسر بسیار مهربان و بسیار دقیق است و یك انسان زندگی است و در همه ابعادش می‌بینیم، تاریخ می‌گوید، تنها در نیمه‌ شب‌ها، توی نخلستانهای اطراف مدینه می‌رفته و نگاه می‌كرده كه كسی نبیند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو می‌برده و می‌نالیده! هرگز، من نمی‌توانم قبول كنم كه رنج‌های مدینه و رنج‌های عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامی و حتا یارانش، این روحی را كه از همه این آفرینش بزرگ‌تر است وادار به چنین نالیدنی بكند، هرگز!

    درد علی (ع) خیلی بزرگ‌تر است و آن درد خیلی باید درد نیرومندی باشد، كه این روح را این اندازه بی‌تاب بكند! مسلما این همان درد انسانی است كه خود را در این عالم زندانی می‌بیند، انسانی است كه خود را بیشتر از این عالم می‌بیند و احساس خفقان در این عالم می‌كند.

    مسلما هر كسی كه انسان‌تر است، پیش از آنچه هست در خود نیاز احساس می‌كند، انسان است، این است كه می‌بینیم علی (ع) قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاكی روح در حد اساطیر و تخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن در حد نمونه‌های اساطیری است، نمونه عالی عدل خشك دقیقی است كه حتا برای مرد خوبی مانند عقیل ـ برادرش - قابل تحمل نیست، نمونه اعلای تحمل است در جایی كه تحمل نكردن، خیانت است و نمونه اعلای همه زیبایی‌هایی است و همه فضایلی است كه انسان همواره نیازمندش بوده و ندانسته.

    علی (ع) نه تنها امام است، در طول تاریخ هیچ شخصیتی با این امتیاز را نداشته كه یك خانواده امام (ع) است، یعنی خانواده اساطیری است، خانواده‌ای كه پدر علی (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسین (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زینب (س) است.

    چهرهایی كه می‌خواهم، در قرن بیستم، به عنوان سمبل و تجسم یك ایدئولوژی مطرح و عنوا كنم، دارای این خصوصیات است. البته این كامل‌ترین خصوصیاتش نیست، اما اساسی‌ترین آنهاست

    علی (ع) نخستین نسل در انقلاب اسلامی، علی (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پیغمبر (ص) و علی (ع)، علی (ع) مظهر جهاد و رهبری جنگ، علی (ع)، ‌مرد سیاست و مسؤولیت اجتماعی، علی (ع) مرد كار یدی، كشاورزی و تولید، علی (ع) ‌مظهر نثر و شعر علی (ع) بهترین سخنور و سخنگو، علی (ع) ‌فیلسوف، علی (ع) مظهر بینش‌ها و ابعاد متضاد، علی (ع) ‌زهد انقلابی و عبادت، ‌تكیه بر عدالت، علی (ع) تساوی در مصرف، علی (ع) امام و مظهر حقیقت‌ها و ارزش‌ها، علی (ع) نفی مصلحت به خاطر حقیقت، نفی شخصیت، علی (ع) انسان‌دوستی.

    درد علی (ع) دو گونه است: یك درد، دردی است كه از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌كند و درد دیگر دردی است كه او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردی می‌گرییم كه از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌كند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی كه چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است كه ما آن را نمی‌شناسیم!

    باید این درد را بشناسیم، ‌نه آن درد را كه علی (ع) درد شمشیر را احساس نمی‌كند و ... ما درد علی (ع) را احساس نمی‌كنیم.

    ما ملتی كه افتخار بزرگ انتصاب به علی (ع) و مكتب علی (ع) را داریم و این بزرگترین افتخار تاریخی است كه می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه، امیدی است كه می‌تواند به وسیله آن نجات پیدا كرده، ‌به آگاهی، بیداری، حركت و رهایی برسد، اما در عین حال می‌بینیم كه با داشتن علی (ع) و با داشتن «عشق به علی» هم نرسیده‌ایم!

    در صورتی كه «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل كردن» شروع می‌شود و این مرحله‌ای است پس از شناخت و پس از عشق.

    بنابراین ما یك ملت «دوستدار علی (ع) » ‌هستیم، اما نه «شیعه علی (ع) »‌! چراكه شیعه علی (ع) همچنان كه گفتم علی (ع) ‌وار بودن، علی (ع) ‌وار اندیشیدن، علی (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علی (ع) ‌وار زیستن، علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت كردن است
    علی (ع) از زبان دکتر علی شریعتی


    «علي(ع) نيازهايي كه در طول تاريخ، انسانها را به خلق نمونه هاي خيالي، به خلق الهه ها و رب النوع هاي فرضي مي كشانده، در تاريخ عيني اشباع مي كند. اين رب النوع ها به انسان نشان مي دادند كه هر احساسي و هر استعداد انساني تا اين حد مي تواند رشد كند و انسان هايي كه تا آن حد هيچ كدامشان نمي توانستند رشد كنند، اين را به عنوان يك سرمشق، يك چيزي كه بايد به آن برسيم، يك عظمت و درجه اي كه نمونه زندگي ما و وجهه نظر ما و مسير حيات و تكامل ما بايد باشد، به ما نشان مي دادند، علي(ع) در تاريخ نشان مي داده و نشان داده و از همه شگفت تر، همه استعداد هايي را كه ما ناچار در همه اساطير و در رب النوع هاي مختلف مي ديديم، در يك اندام عيني جمع كرده است.
    در جنگ، خونريزي و بي باكي و نيرومندي شديدي را كه مانند يك رب النوع اساطيري مي جنگد نشان مي دهد كه نياز انسان را به قهرماني سيراب مي كند و در كوچه در برابر يك يتيم، چنان ضعيف و چنان لرزان و چنان پريشان مي شود كه رقيق ترين احساس يك مادر را به صورت اساطيري نشان مي دهد.
    در مبارزه با دشمن چنان بي باكي و چنان خشونت به خرج مي دهد كه مظهر خشونت است و شمشيرش مظهر برندگي و مظهر خونريزي و مظهر بي رحمي نسبت به دشمن است و در داخل خانه از او نرمتر و از او صبورتر و از او پرگذشت تر ديده نمي شود. علي(ع) وقتي مي بيند اگر بخواهد براي احقاق حق خودش شمشير بكشد، مركز خلافت اسلامي و مركز قدرت اسلامي متلاشي مي شود، ناچار صبر مي كند، يك ربع قرن صبر مي كند و با شرايطي و در وضعي زندگي مي كند كه درست احساس زندگي پرومته در زنجير را در انسان به وجود مي آورد، اما به خاطر انسان اين زنجير را خودش براندامش مي پيچد.

    من از كلمه «امام»، معني يك رهبر سياسي يا حتي اجتماعي يك جامعه را نمي فهمم، من از كلمه «امام»، همان معني را مي فهمم كه انسانيت در طول تاريخ خودش براي داشتن نمونه هاي اعلاي فضائل انساني اي كه در عالم نبوده و نمي ديده و بدان نيازمند بوده، در ذهن خودش اين نمونه هاي عالي را مي ساخته و اين نمونه هاي عالي به عنوان سرمشق و الگو برايش وجود داشته و دوست مي داشته و مي پرستيده، به عنوان نمونه هاي اعلايي كه بالاتر از خاك و بالاتر از انسان هاي واقعي هستند.
    علي(ع) يك «امام» است كه مي خواهد به تاريخ و انسان نشان دهد كه شما كه نيازمند به نمونه هاي اعلاي فضائل بي نقص، فضائل مطلق بوديد و بعد نمونه هاي اينها را در ذهنتان به عنوان قهرمانان برجسته مطلق مي ساختيد، براي اينكه سرمشق زندگي ايده آلتان باشد، من همه آن نمونه ها و همه آن فضائل را در يك فرد انساني محقق كرده ام. معني «من كتاب ناطقم» اين است.




    تاريخ : جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 17:14 | نویسنده : M

     

    علي  سخنور بزرگ تاريخ اسلام است ، در نهج البلاغه  او كلمات قصار و خطبه هاي طوال  و سخناني كه در زيبايي بي نظير است ، بسيار مي توان يافت  . اما عميق ترين و پر معني ترين  و به خصوص زيباترين  و بالاخص بليغ ترين جمله اي كه  در سراسر عمرش گفته است ، همان بيست و پنج سال صبر و سكوت دردناك  او است  !  چه بسيارند كساني كه  هميشه حرف مي زنند بي آنكه چيزي بگويند و چه كم اند كساني كه حرف نمي زنند اما بسيار مي گويند .

     

     

                                            مجموعه آثار 13 / ص  388



    تاريخ : جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 17:6 | نویسنده : M

    علي ، مردي كه در حالات و جذبه هاي درونيش  يك روح فارغ از  هستي را به ياد مي اورد و در معراج هاي معنويش ‌ راه هاي اسمان  را از راه هاي زمين بهتر مي شناسد  ،  چنين  روحي شب  تا صبح خواب ندارد كه : در نقطه دور دست از جامعه اسلامي ، يك انساني گرسنه  بخواب رفته  . يك روحي كه در برابر مساله گرسنگي در جامعه  ، حتي گرسنگي يك فرد در يك نقطه از زمين  ، اين قدر حساس است  ، درست مثل اينكه رهبر مردم  دوست مادي است كه جز به اصالت  زندگي مادي مردم  نمي انديشد .

     

    از ان بعد ديگرش يك حكيم سوخته خلوت و سكوت ودرون است كه  گويي به همه اين عالم نمي انديشد .

    اين مرد شمشير و سخن ، عشق و انديشه ، مردي كه از شمشيرش مرگ مي بارد  و از زبانش وحي ، اين مرد ،يك الگوي ايده آل انساني است ......

    بعد قهرماني علي به صورت تجسم و تجلي و سمبل جوانمردي  و فتوت و پهلواني  در يك قشر ديگر از جامعه ، جداگانه و بي رابطه  با بعد عرفانيش رشد كرد .

    بعد حكمت و قرآن شناسي اش به صورت يك منبع و سر چشمه تفسير و شناخت اسلام  و حديث  و مبناي معارف اسلامي  و ايماني  رشد كرد. بعد  انديشه اش به عنوان يك مظهر  تفكر و سخن و علم رشد كرد .

    بعد سياسيش به عنوان مظهر عدالتخواهي  و حق طلبي و حتي  خداي عدل و حق تا سر حد الوهيت  در ميان توده هاي ستمديده تاريخ رشد كرد .

    مي بينيم علي ماند ، اما تكه تكه ، اسلام ماند  اما  جزء جزء شده .....

     

                                مجموعه آثار 5 / ص  31    30



    تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 | 15:14 | نویسنده : M



    بازنگری مسئله مهدویت با بهره گیری از دیدگاه دکتر علی شریعتی


    داشتم توی بیابان راه می رفتم، یک دفعه دیدم یکی آمد و با من همراه شد. همین جوری با هم صحبت کردیم که من گفتم السلام علیک یا امام زمان (همین جور بیخودی!) ناگهان بغل دستی ام برگشت و گفت "سلام علیکم!" من آن لحظه نفهمیدم که چرا او جواب داد. بعد که فهمیدم رویم را برگرداندم و گفتم آقا امام زمان قربانت بروم که دیدم آن آقا نیست و غیب شده است! چقدر بر خودم لعنت فرستادم که چرا آقا را نشناختی!" خوب هر جوانی این را بشنود با خودش می گوید این مهدی است یا دیوید کاپرفیلد شعبده باز ؟؟ برای این که ثابت کنند که امام زمانی هست، این اراجیف را جعل می کنند که بله، ما هم هستیم!انتظار، مذهب اعتراض*

    به شما که نه مثل ما تعصب نا به جای دینی دارید و نه تعصب نا به جاتر ضد دینی که "هر چه با قالب های ذهنی خودتان جور نباشد" نتوانید بفهمید و مثل ما نه مقام و منصبی دارید که مصلحت اندیش شوید و نه حیثیت مذهبی دارید که مقبول عوام باشید و نه موقعیت روشنفکری که محبوب خواص، که نخواهید بفهمید تا مقام و منصبتان به خطر نیافتد.(۱)

    ۱۲۰۰ سال از غیبت مهدی می گذرد و ما ملت مسلمان ۱۲۰۰ سال است که هر نیمه شعبان جشن می گیریم و تعطیل رسمی اعلام می کنیم و پشت اسمش "عج" می گذاریم.۱۲۰۰ سال است که مهدی را دوست می داریم و ستایشش می کنیم اما حتی نمی دانیم این مهدی اصلا آمده تا چه کار کند ؟ فلسفه ی مهدویت چیست ؟ چرا باید وجود داشته باشد و چرا هست ؟ اگر نباشد چه اتفاقی می افتد ؟

    ۱۲۰۰ سال است که دو گروه با هم درگیرند. روحانیون سنتی و طرفداران عامیشان گروه اول را تشکیل می دهند و گروه دوم را روشنفکران و متجدد ها. آن گروه دومی همه اش می گوید"آخر چطور امکان دارد مردی ۱۲۰۰ سال عمر کند ؟ کجا رفته که هیچ کس او را نمی بیند ؟ چه فایده ای این رهبر نا مرئی برای ملتش دارد ؟ گیرم که ظهور کند، چه فایده ای برای من و تو دارد ؟ اعتقاد به وجود امام زمان یک اعتقاد خرافی و نهایتا خوش بینانه است. نگاه می کند می بیند آنان که به مهدی اعتقاد ندارند در عرش اند، آنها که اعتقاد دارند در فرش اند!" این گروه اولی هم جوابشان را می دهد که "ای مهدی کجایی ؟ بیا شمشیرت را بکن توی دل اینها! خدا خواسته که عمر مهدی زیاد باشد. به تو چه ؟ در کار خدا دخالت می کنی ؟ ای فلان ... ما از قصد زندگی پست مادی و بی ارزش و پوچ و تهی و کوفت و اه و پیف و پایین و ... را رها کردیم و به جایش زندگی معنوی و روحانی و قدسی را گرفته ایم. ما که می میریم خدا ما را می برد به بهشت برین. شمایی که به مهدی اعتقاد ندارید چی ؟ می برندتان جهنم و سیخ داغ در انتظار شماست!".

    اگر هم این گروه اول سوار بر حکومت باشند که دیگر واویلا. چه می گویند ؟ "اگر حکومت ما صالح است که به خاطر صالح بودنمان قبولمان کنید و اگر فاسدیم و به فساد بیشتر می رویم چون در ظهور مصلح غیبی تسریع می کنیم باید ما را بپذیرید!!" مصداق اینان آن روحانی معروف عصر مشروطه است که گفت: «ما نباید به حکومت فاسد کاری داشته باشیم. باید به تزکیه نفس و عبادت و ... توجه داشته باشیم تا مهدی با بیشتر شدن فساد هر چه زودتر ظهور کند!». با این کلام مسئولیت را به آسانی از روی دوششان برمی دارند و انتظار مثبت را به انتظار منفی بدل می کنند.

    "
    چون امام نیست، جهاد و تلاش و عقیده هم نیست. البته نائب امام هست اما نه برای جهاد. برای اخذ مالیات و گرفتن سهم امام غائب! اسلام اجتماعی تعطیل است و افتتاح نمی شود تا خودش بیاید و در را باز کند! امر به معروف و نهی از منکر هم تعطیل است جز در مسائل فردی و اخلاقیات شخصی و نصیحت های دوستانه راجع به فوائد کارهای خوب و مضرات کارهای بد! و جلوگیری از منکرات اجتماع از قبیل حرف دنیا در مسجد زدن و انحرافات از قبیل خوردن زرد الو با ماست و بدتر از آن گذاشتن موی سر و نگذاشتن موی صورت!"(علی شریعتی. تشیع علوی، تشیع صفوی. صفحه ۲۲۰)

    در فرهنگ آنان، انتظار یعنی لش بودن. یعنی هر کاری خواستی بکنی، بعد هر وقت اسم مهدی آمد فوری جلوی اسمش یک عج بگذاری. ۳ تا صلوات بفرستی و بعد بروی تملق این و آن را بگویی. جلوی هر کس و ناکسی خم شوی و بعد هم هی بگویی که «بابا مهدی پس کی ظهور می کنی!».

    رهبران و امام نائب این گروه کیانند ؟ آنان که "تنها کارشان برای دین مردم پیش نمازی، تنها اثر علمی شان در انجام رسالت خطیرشان رساله، تنها رابطه متقابلشان با اجتماع دستی برای گرفتن و دستی برای بوسیدن و تنها اجتهاد و جهادشان در رهبری مردم و مسئولیت جانشینی پیغمبر مرور مکرر و یکنواخت دو کلمه ی یجوز و لا یجوز!" (علی شریعتی. انتظار،مذهب اعتراض. صفحه ۳۲)

    حال فایده اصلی انتظار چیست و اساسا چرا انتظار ؟ اول این که باید بدانیم، محبت بی معرفت ارزشی ندارد. بت پرستی است. و اما برای بررسی مهدویت باید به فلسفه ی آن دقت کنیم. اصلا مهم نیست که مهدی کیست و چه کاره است. کجاست و چه کار می کند. مهم این است که بفهمیم مهدی نماد چیست ؟ فلسفه ی وجودی اش چیست ؟ مهدی به خودی خود یک انسان است مثل بقیه. اما آن چه او را متمایز می کند تفکری است به نام مهدویت که با او هویت پیدا می کند. تفکری که با نام های دیگر در اکثر مذاهب و جهان بینی ها وجود دارد.

    فتوریسم (Fotorism) که به معنای اعتقاد به آخر زمان است، در دین زرتشت با "سوشیانت پیروزگر" و در آیین هندو با عنوان "آواتارا (که در عصر کالی، دوره قبل از ظهور دهمین آواتارای ویشنو، قیام می کند)" و در آیین بودا "بودای پنجم" و در دین یهود با "مسیح و یک مرتبه بالاتر محمد (که چون آنها به عیسی ایمان نیاوردند به طبعا موعود آنها هنوز ظهور نکرده"، مطرح شده است.

    کاری نداریم به این که آیا می شود کسی ۱۲۰۰ سال عمر کند یا نه. باید ببینیم آیا عقیده به تفکر مهدویت برای ما مفید است یا نه. هر اصل اسلامی را باید این گونه بررسی کرد که فایده اش چیست ؟ برای چه گفته شده ؟ چه تاثیری بر جامعه و سرنوشت هر فرد دارد ؟ اعتقاد یا عدم اعتقاد به آن در زندگی پیش از مرگ ما چه اثری دارد ؟

    در هر جامعه یا هر فرهنگی دو اصل وجود دارد:

    ۱)جامعه ی ایده آل و عصر طلایی و سرشار از عشق و عدالت در گذشته ی دورش وجود داشته و بعد به تباهی کشیده شده.

    ۲) معتقد به یک انقلاب بزرگ و نجات بخش و بازگشت به عصر طلایی می باشد.

    اساسا انتظار به معنای اعتراض است. انتظار به معنای «نه» گفتن است به آنچه که هست. اعتراض به وضع موجود و لحظه شماری برای یک انقلاب عظیم. اگر کسی به وضع موجود اعتراض ندارد، انتظار چه را می کشد ؟ اعتقاد به ظهور باید در شخص اثر مثبت داشته باشد. یعنی فرق باشد بین کسی که به مهدی اعتقاد دارد و کسی که اعتقاد ندارد. اگر تو، تفاوت احساس نکنی با کسی که به انتظار اعتقادی ندارد یکی هستی. دوران انتظار سرشار از مسئولیت است. دوران اعتقاد و عمل به آن است. این عمل است که ارزش دارد نه فکر. انتظار به این معناست که آقای مبارز، خانم مجاهد، اگر تو در راه آزادی مردم کشورت کوشش کردی، اگر در لحظه لحظه ی عمرت با رژیم های استبدادی و زورگو جنگیدی، اگر برای سربلندی و آزادی و آگاهی این ملت زجر کشیدی، شکنجه شدی، سختی کشیدی و حتی کشته شدی، بدان که زحمات تو بیهوده و ناقص و ابتر نخواهد ماند. حق با توست و زحمات تو در راه آزادی توده و خلق نیست و نابود نخواهد شد.

    بالاخره کسی می آید که در همین دنیا زحمات تو را کامل می کند و آن را ادامه می دهد، تا پیروزی نهایی حاصل شود. اگر در کنج زندان لبانت را دوختند، شکنجه ات دادند و آتشت زدند، مطمئن باش که در این دنیا کسی می آید که انتقام تو را خواهد گرفت. با شمشیر علی و بیرق محمد، داد همه ی آزادی خواهان را از بیدادگران تاریخ خوهد گرفت و اول از همه همچون جد بزرگش علی، "چندان از روحانیون رسمی دینش می کشد که در جوی ها خون به راه می افتد"(۲).

    این فلسفه ی عظیم نه تنها از یاس مسلمانان آزادی خواه و مبارز جلوگیری می کند "که حالا ما جانمان را در راه این مردم و این کشور دادیم. که چه ؟ فردا همه می روند دنبال کار خودشان. ما هم نیست و نابود شده ایم، خلاص!"، بلکه امید می دهد به پیروانش که اگر تو جانت را در این راه دادی و به ناحق سرت بالای دار رفت، کار تو نیمه تمام نمی ماند. مهدی هست.

    نه به عنوان یک شخص که به عنوان یک تفکر. تو که به هیچ چیزی انتقاد نداری و در خوشی و خرمی زندگی می کنی انتظار که را می کشی ؟ اصلا انتظار می کشی که چه بشود ؟ راضی و سرخوش و سرمست. فارغ از دنیا و مافیها فکر و ذکرت شکم است و زیرشکم. زندگی ات خوردن و خوابیدن است. این وسط چه چیزی در این جهان بینی کوچکت تو را ناراحت می کند که انتظار مصلح و منجی ای بکشی ؟ حتما مشکل کمبود پلاژ های تفریحی در سواحل دریای خزر!. چشم هایت را بر همه بستی و همه اش در فکر این هستی که امام زمان بیا که من بتوانم راحت از جیب همسایه پول بردارم و او هم اعتراضی نکند!.

    "
    انتظار مذهب اعتراض است. بر این اساس که اصولا آدم منتظر یک حادثه یا ظهور یک آدمی هست. راضی نیست والا منتظر تغییر نیست. خشنود در انتظار تغییر نیست. ناراضی در انتظار تغییر است. بنابراین خود انتظار داشتن در ذاتش نسبت به وضع موجود اعتراض داشتن است."(۳)

    اگر انتظار نباشد ماندن برای چه ؟ بر خلاف آنچه که بکت در «انتظار گودو» می گوید، انتظار یک فکر پوچ نیست. انتظار منفی پوچ است و کاش فقط پوچ می بود، عامل تخریب اراده ی بشری است. می بینید چقدر فاصله است بین یک انتظار مثبت و یک انتظار منفی ؟ یک کلمه چقدر می تواند تخدیری و در عین حال سازنده و متعالی باشد ؟ به قول شریعتی : "شیعه با انتظار، یک فلسفه ی سیاسی و مکتب اجتماعی پیدا می کند که به همان اندازه که امروز منحط و ذلت آور و ضد مردم و نسبت به انسان و آزادی واندیشه ی انسانی اهانت آمیز و نفی کننده ی مسئولیت های اجتماعی و یاس آور و تسلیم بار نشان داده می شود و جز برای توده ی سر به زیر که عمل می کنند اما فکر نمی کنند و می پذیرند ولی نمی فهمند اساسا قابل دفاع نیست، درست به همین اندازه مترقی و عزت آور و مردمی و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه ی انسانی، حرمت آمیز و تثبیت کننده ی مسئولیت های اجتماعی و بخشنده ی خوش بینی تاریخی و استقلال عقلی و روحی است".

    اگر اعتقاد به این اصل مترقی باعث حرکت، پیشرفت و جهش تو رو به جلو شد بدان که اعتقادت درست بوده است. در غیر این صورت هیچ ارزشی ندارد. اعتقادی که ۱۲۰۰ سال پیروانش را دچار جمود و در جا زدن و حتی عقب رفتن بکند چه ارزشی دارد ؟ اعتقاد خشک و خالی که به درد سطل زباله می خورد. طرف لم داده زیر کرسی دارد در مورد چاپیدن ملت تفکرات عمیق و دقیق می فرماید، آقا در اداره اش مترصد فرصت است که کله ی همکارش را زیر آب کند، جوان متعهد و روشنفکر! نشسته جلوی ماهواره و کامپیوتر یا عکس و فیلم سکسی نگاه می کند یا در مورد گلدکوئست و گلدماین فکر می کند که چطور زیر شاخه هایش بیشتر شوند و بتواند با یک کلاه برداری کوچک دوزار بیشتر گیرش بیاید و در عنفوان جوانی درآمد زایی کند!. آن وقت همه ی این ها تا اسم مهدی می آید داد می زنند که "اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجه!"

    خوب من هم جای مهدی بودم، ۱۰۰ سال سیاه ظهور نمی کردم. بیایم که چه بشود ؟ من و شما به او اعتقاد عملی داریم یا آن مبارز سنی لامذهب آفریقایی یک لاقبا ؟ آن وقت در یک چنین جامعه ی مهدی گریزی، هی می آییم کتاب چاپ می کنیم که ملاقات با امام زمان، داستان ملاقات ۳۶۰ نفر با امام مهدی(عج!). یک مشت خزعبل و چرت و پرت به خورد مردم می دهیم به نام واقعیت. انتظار هم داریم، همه و نسل جوان هم باور کنند.

    "
    داشتم توی بیابان راه می رفتم، یک دفعه دیدم یکی آمد و با من همراه شد. همین جوری با هم صحبت کردیم که من گفتم السلام علیک یا امام زمان (همین جور بیخودی!) ناگهان بغل دستی ام برگشت و گفت "سلام علیکم!" من آن لحظه نفهمیدم که چرا او جواب داد.

    بعد که فهمیدم رویم را برگرداندم و گفتم آقا امام زمان قربانت بروم که دیدم آن آقا نیست و غیب شده است! چقدر بر خودم لعنت فرستادم که چرا آقا را نشناختی!" خوب هر جوانی این را بشنود با خودش می گوید این مهدی است یا دیوید کاپرفیلد شعبده باز ؟؟ برای این که ثابت کنند که امام زمانی هست، این اراجیف را جعل می کنند که بله، ما هم هستیم!

    آخر اگر امام زمان از انظار مخفی باشد که تو دیگر نمی فهمی. بر خلاف عیسی که به آسمان رفته و سوشیانت که در عالم دیگر است و امام محمد حنیفه که در کوه رضوا مخفی است، بنا بر اعتقاد شیعه، مهدی در میان مردم عادی زندگی دارد و همه او را می بینند اما نمی شناسند. نه اینکه ببینند بعدا بشناسند!.

    اینان فلسفه ی عمیق مهدویت و انتظار را به صورت یک انتظار برای یک شخص (شخص به معنای جسمش نه به معنای یک عقیده، یک فکر و یک فلسفه) در آورده اند. شخصی به نام مهدی، نه تفکری به نام مهدویت!. اینان این اصل بزرگ اسلامی را جوری وانمود می کنند انگار همه ملت شیعه نباید هیچ کاری بکنند تا یک آدمی به اسم مهدی بیاید و همه دشمنان را شکست دهد و ما پیروز شویم! اینان یک فلسفه اسلامی را تا حد مترسکی تقلیل داده اند. مترسکی که فقط ایرانی ها و شیعیان را آدم حساب می کند!.

    اینجا سوال پیش می آید؛ اگر مهدی این جوری است که تو می گویی پس چرا ما مبارز شیعی نداریم ؟ می گویم که داشتیم و داریم. تا قرن ده که جنبش های عدالت طلبانه ی شیعی در سراسر سرزمین های اسلامی در گوشه ی سیاه چال ها و خلوت شکنجه گاه ها جان می دادند، این مسئله ی مهدویت به عنوان سبک اصل مترقی و نجات بخش مطرح بوده است.

    بعد از قرن ده با حکومتی شدن شیعه و تغییر موضع ۱۸۰ درجه ای، شیعیان بر مسند کار می نشینند. این جاست که تشیع دو تکه می شود. تشیع علوی که همان تشیع قدیم بود و با وجود حاکم شدن اسمی، باز به زندان ها و کشتارگاه ها رانده شد و تشیع صفوی که الان هم هست و به نوعی در این زمان تخت گاز هم می رود! در این ۱۲۰۰ سال (۴) کمتر کسی بوده که به معنای واقعی و هدف اصلی و فلسفه ی مهدویت دست یافته باشد. آنان هم که فهمیدند و فلسفه ی وجودی مهدویت را درک کردند، زمینه سازان حرکت های انقلابی یا خیزش های مردمی شدند. سید جمال، علامه نائینی، دکتر شریعتی و آیت الله طالقانی، از جمله ی این مبارزان در قرن اخیر بودند که فلسفه ی مهدویت را درک کردند و به پا خاستند.

    آنان بهشت را در میدان های جهاد و عمل و مبارزه در راه عقیده به دست آوردند، نه در کنج ریاضت کده ها و گوشه مساجد و با خواندن دعای ندبه!.

    دعای ندبه و یک سوال

    سال ها پیش شریعتی درباره ی منبع و سند دعای ندبه سوالی کرد که با واکنش تند روحانیون وقت رو به رو شد و پاسخش را این طور دادند که : "تو که درباره ی دعای ندبه سند می خواهی، اول خودت برو سند بیاور که پسر پدرت هستی!". این سوال را بار دیگر مطرح می کنیم، به امید پاسخی مستدل و معقول. امیدی که کاش نا امید نگردد!.

    در دعای ندبه به مساله ای اشاره شده است که می پرسد: "نمی دانم کدام سرزمین تو را در بر گرفته است، قرارگاهت کجاست، در کوه رضوا یا ذی طوا ؟". من نمی دانم این دعا که امروز آن را در بسیاری از محافل مذهبی خطاب به امام زمان ما می خوانند، چرا سراغ مهدی را از کوه ذی طوا و کوه رضوا می گیرد که جایگاه امام زمان فرقه ی کیسانیه است که معتقدند در این کوه از انظار مخفی شده است و ار آنجا ظهور خواهد کرد و پیروانش با ندبه و زاری در پای این کوه و یا از دور به طرف این کوه دعا می کنند که خارج شود و قیام نماید. گذشته از سرگذشت مهدی، که نه در زندگی و نه در غیبت صغری و نه در غیبت کبری و نه پس از ظهور هیچ رابطه ای با این کوه ندارد، اساسا غیبت او به این صورت نیست که در جای مخصوصی پناه گرفته باشد، بلکه همه جا حاضر و ناظر است و این ما هستیم که او را تشخیص نمی دهیم.

    بنابراین سوال «تو در کدام جایگاه مخفی به سر می بری ؟»، ظاهرا با نوع غیبت حضرت مهدی موعود شیعه ی امامی سازگار نیست. مطالعه ی متن دقیق دعای ندبه که از ائمه ی ما به تصریح و ترنیب نام نمی برد و پس از حضرت علی (که به تفصیل از مناقب و فضائل او سخن می گوید) ناگهان و بی واسطه به امام غائب خطاب می کند، باز این سوال را بیشتر در ذهن مطرح می کند. به هر حال من این مطلب را به عنوان یک سوال علمی مطرح می کنم، نه یک قضاوت قطعی به امید این که به جای دشنام و اتهام، پاسخ معقول و منطقی بشنوم و این ابهام در ذهنم رفع شود که اگر کسی در این مورد مطالعه دارد این مساله را روشن کند که منتی بر من نهاده است. (انتظار مذهب اعتراض ص ۱۴



    تاريخ : جمعه سی و یکم تیر 1390 | 18:0 | نویسنده : M

    در آغاز هیچ نبود.کلمه بود وآن کلمه خدا بود. 


    وکلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ایی که بداندش چگونه می تواند بود؟وخدا یکی بود وجز خدا هیچ نبود.با نبودن چگونه می توان بودن؟

    وخدا بود وبا او عدم.وعدم گوش نداشت.حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم وحرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیارند.حرفهایی شگفت.زیبا واهورایی همین هایند.وسرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرف های بیتاب و طاقت فرساکه همچون زبانه های آتشند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

    اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند یافته می شوند...و....در صمیم وجدان او آرام می گیرند واگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند.واگر او را گم کردند.روح را از درون به آتش می کشند و در دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند وخدا برای نگفتن حرفه های بسیار داشت که در بیکرانگی دلش موج می زد وبیقرارش می کرد وعدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

    هر کسی گمشده ایی دارد.و خدا گمشده ایی داشت.هر کسی دو تاست وخدا یکی بود.هر کسی به اندازه ایی که احساسش می کنند هست.هر کسی را نه بدانگونه که هست احساس می کنند.بدانگونه که احساسش می کنند هست.

    انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد وبودن خویش را از زبان دوست می شنود.هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد ودر خفقان جنین خون می خورد و کلمه مسیح است.آنگاه که روح القدوس ـ فرشته عشق ـ خود را بر مریم بیکسی بکارت حسن می زند و با یاد آشنا فراموشخانه عدمش را فتح می کند و خالی معصوم رحمش را ـ که عدمی خواهنده.منتظر.محتاج ـ از حضور خویش لبریز می سازد وآنگاه مسیح را که آنجا چشم به راه شدن خویش بیقراری می کند.می بیند.می شناسد.حس می کند و اینچنین مسیح زاده می شود.کلمه هست می شود .در فهمیده شدن می شود ودر آگاهی دیگری به خود آگاهی می رسد.که کلمه در جهانی که فهمش نمی کندعدمی است که وجود خویش را حس می کند و یا وجودی که عدم خویش را .

    و در آغاز هیچ نبود.کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

    عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ایی که در برابرشبه دلخواه رام گردد وغرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند وخدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت.خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟

    وخدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟بودن می خواهد! واز عدم نمی توان خواست و حیات انتظار می کشد و از عدم کسی نمی رسد.

    وداشتن نیازمند طلب است و پنهانی بیتاب کشف و تنهایی بیقرار انس و خدا از بودن بیشتر بود واز حیات زنده تر و از غیب پنهان تر واز تنهایی تنهاتر وبرای طلب بسیار داشت و عدم نیازمند نیست.نه نیازمند خدا.نه نیازمند مهر. نه می شناسد نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد و نه هیچگاه بیتاب می شودکه عدم نبودن مطلق است و خدا بودن مطلق بود.وعدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه داشتن هایش می خواهد.

    و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود. وخدا زنده جاوید بود که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید.دوست داشت چشمی ببیندش.دوست داشت دلی بشناسدش ودر خانه ایی گرم از عشق روشن از آشنایی استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

    وخدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.زمین را گسترد و دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی ریخته بود پر کرد.وکوه های اندوهش را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد و جاده ها را ـ که چشم به راهی های بی سو وبی سرانجامش بود ـ بر سینه کوهها و صحرا ها کشید.

    واز کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت و دریچه همواره فرو بسته سینه اش را گشود و آههای آرزومندش را ـ که در آناز ازل به بند بسته بود ـ در فضای بیکرانه جهان رها ساخت.با نیایش های خلوت آرامشسقف هستی را رنگ زد وآرزوهای سبزش را در دل دانه نهاد و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید واز این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید ورنگ عشق را به طلا ارزانی داد و عطر خوش یادهای معطرش را د دهان غنچه یاس ریخت و بر پرده حریر طلوع سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد ودر ششمین روز سفر تکوینش را به پایان برد و با نخستین لبخند هفتمین سحر بامداد حرکت را آغاز کرد:کوهها قامت برافراشتند و رودهای مت از دل یخچال های بزرگ بی آغاز به دعوت گرم آفتاب جوش کردند واز تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و بیتاب دریا ـ آغوش منتظر خویشاوند ـبر سینه دشت ها تاختند و دریا ها آغوش گشودند و ... در نهمین روز خلقت نخستین رود به کناره اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس که از آغاز ازل در حفره عمیقش دامن کشیده بود.چند گامی از ساحل خویش رودرا به استقبال بیرون آمد و رود آرام و خاموش خود را ـ به تسلیم و نیاز ـ پهن گستردوپیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد و اقیانوس ـ به تسلیم و نیاز ـ لبهای نوازشگر خویش را پیش آورد و بر آن بوسه زد.واین نخستین بوسه بود.

    ودر یا تنهای آواره و فراجوی خویش را در آغوش کشید واورا به تنهایی عظیم و بیقرار خویش اقیانوس باز آورد.واین نخستین وصال د. خویشاوند بود.

    واین در بست و هفتمین روز خلقت بود.و خدا می نگریست.

    سپس طوفان هابر خاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و :

    باران ها و باران ها و بارانها.

    گیاهان روئیدندو درختان سر بر شانه هم بر خاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه دریاها را پر کردند...و خداوند خدا هر بامدادن از برج مشرق بر بامآسمان بالا می آمد و دریچه صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و ...

    هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین از دیواره مغرب فرود می آمد و نومید و خاموش سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.

    وخداوند خدا هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف می آویخت تا در شب ببیند و نمی دید .خشم می گرفت و بیتاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید ومی جست و نمی یافت و...

    سحر گاهان خسته و رنگ باخته .سرد ونومید .فرود می آمد و قطره اشکی درشت از افسوس بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت.

    رودها در قلب دریا ها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر می داشتند و جانوران هر نیمه با نیمه خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما...

    خدا همچنان تنها ماند و مجهول.ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!ودر ُرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.آفریده هایش او را نمی توانستند دیدونمی توانستند فهمید.می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود.

    پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است.در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس می کشید.کسی نمی خواست .کسی نمی دید.کسی عصیان نمی کرد.کسی عشق نمی ورزید.کسی درد نداشت...و...

    و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت !هیچکس او را نمی شناخت.هیچکس با او انس نمی توانست بست.

    انسان را آفرید!و این نخستین بهار خلقت بود.


    تاريخ : جمعه سی و یکم تیر 1390 | 17:49 | نویسنده : M
     
    وچه سخت و طولانی گذر بر"ودای حیرت"!

    مرگی که یک عمر طول کشید!

    غربت وطنم بود و آفتاب پدرم،کویر آتش خیز،مادرم

    باسر انگشتان نوازش گر باران اشک روییدم

    وباگریه ی ابرهای اندوه بار،سیراب نوشیدم

    ودر خاک پر برکت و حاصل خیز درد،ریشه بستم

    وبارنج پروریدم و در انتظار،قد کشیدم.

    تنهایی خانه ی دلم شد و انزوا بسترش.

    و یاس گهواره اش و آرزوی بی امید،پیر قصه گویش.

    و شعر،شیر پستان های دایه اش بی کسی،آغوش آرام بخشش.

    و عطش،آب خوش گوارش و افسانه ، شیرین کامش.

    وخیال ،حکایت گر معشوقش و اسطوره،تاریخش.

    و قصه،خاطره ساز آینده اش و کلمات،نوازشگران خوب و مهربانش.

    وقلم،جبرئیل پیام آورش و دفتر،میعادگه محرمش.

    وشب،نخلستان خلوت نالیدنش

    و دوست داشتن ، آموزگارش

    و ایمان،مکتبش و قربانی ، امتحانش.

    و غربتپ،وطنش و یاس و امیدش

    و جدایی،سرود هر سحرش

    وفرار،زمزمهی هر هر روزش و ورد هر نیمه شبش

    و رهایی (رستگاری) مذهبش

    و صخره و مهتاب، میعاد گهش

    و بهشتِ "اوپا"، سرمنزل آرزویش.

    دکتر علی شریعتی



    تاريخ : جمعه سی و یکم تیر 1390 | 17:44 | نویسنده : M


    "پروردگارم، مهربان من،


    از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!

    در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است

    و هر زمزمه اي بانگ عزايي

    و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي،

    رنج زاي گسترده اي.

    در هراس دم مي زنم.

    در بي قراري زندگي مي كنم.

    و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است.

    اين حوران زيبا و قلمان رعنا

    همچون مائده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند،

    اما خود من بي پاسخ مانده ام.

    هيچ كس، هيچ چيز

    در اين جا "به خود" هيچ نيست.

    "بودن من" بي مخاطب مانده است.

    من در اين بهشت،

    همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

    "تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود

    در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"!

    "كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"!

    دردم درد "بي كسي" بود




    تاريخ : جمعه سی و یکم تیر 1390 | 17:37 | نویسنده : M


    استحمار


    استحمار یعنی؛ انحراف ذهن آدم، آگاهی و شعور آدم، جهت آدم(چه فرد چه جامعه) از خودآگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی. هر عاملی که این دو آگاهی را منحرف کند، یا فردی را، نسلی را و جامعه ای را، از این دو خودآگاهی دور کند، آن عامل، عامل استحمار است ولو مقدس ترین عامل ها باشد و هر اشتغالی جز این دو اشتغال و پرداختن به هر چیزی جز پرداختن به این دو خود آگاهی یا آنچه در مسیر این دو خودآگاهی است؛ دچار خواب خرگوشی شدن، دچار بردگی شدن، قربانی قدرت دشمن و به استحمار مطلق در آمدن است ولو هم دعوت و پرداختن به یک چیز مقدس باشد و بدبختی ما (که نمی توانیم تشخیص بدهیم) این است که برای اغفال ذهن از آنچه باید بدان اندیشید غالباً ما را دعوت می کنند که به چیزهایی بسیار مترقی و عظیم و آبرومند و حتی بسیار سعادت بخش بیندیشیم و این است که گول زننده می شود و متوجهش نمی شویم. بدین سبب است که در جایی گفته ام :
    ” اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش ” .
    هدف این است که در صحنه نباشی، هر کجا که خواهی باش و اگر در آنجا که باید شاهد باشی و حاضر اما نیستی، هر کجا که خواهی باش.
    چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی، هر دو یکی است.
    برای استحمار کردن همیشه تو را به زشتی ها دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها تو را فراری بدهد و متوجه آنجایی بکند که باید به آنجا متوجه بشوی.
    بر حسب ” تیپ ” تو، دعوتت را انتخاب می کنند، گاه تو را دعوت می کنند به زیبایی ها. برای کشتن یک حق بزرگ، حق یک جامعه، یک انسان، گاه دعوتت می کنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و به کمک یک حق، حق دیگر را می کشند. و وقتی در خانه حریقی در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعا با خداوند می خواند، دعوت یک خیانتکار است تا چه رسد بکار دیگر؛ هر گونه توجه دادن به هر چیزی در آنجا (هر چیز مقدس و غیر مقدس) به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق، توجهی است استحمار گرانه و اگر تو توجه بکنی، استحمار شده ای ولو با خداوند خودت صحبت کنی ولو به نماز ایستاده باشی، ولو مشغول مطالعه بهترین آثار علمی و ادبی بشوی یا مشغول یک کشف بزرگ علمی !
    هر کاری که بکنی و” طرف ” سرت را به هر چیز که گرم کرد تو را دچار استحمار کرده، دیگر رفته ای .

    خود اگاهی

    در اینجا، همه مردم، یا امل‌اند و یا قرطی و هر دو مقلد کور و سر و ته یک کرباس و در یک سطح. و هر دو تنگ‌نظر و کوته‌اندیش و پست احساس و هر دو ، در جنین خفه و تاریک تعصب مذهبی یا ضد مذهبی خویش ، خون می خورند و یکی به آنچه نمی‌داند و نمی‌شناسد مومن است و دیگر به آنچه نمی‌داند و نمی‌فهمد کافر و هر دو در آنچه باور دارند یا ندارند همسطح، که آنان را کتاب جنات‌الخلود و طوفان‌البکاء سیر می کند و اینان را هر آنچه از آنجا برسد و هر چه “آنها” تعیین فرمایند.

    این دو گروه متخاصم از هر جهت به هم شبیه‌اند‌. آنها قرآن می‌خوانند و کتاب دعا و یک کلمه‌اش را نفهمیده لذت می‌برند و غرق توفیق می‌شوند و اینان هم سمفونی موزار و بتهوون گوش می‌دهند و نمی فهمند و شعر نو میسرایند و می‌خوانند و نمی فهمند و ساتر و کامو و مارکس… را ترجمه می‌کنند و می‌خوانند و نمی فهمند و ‌درست مثل همپالکی‌هاشان‌ فقط برای ثوابش سمفونی استماع می‌کنند و مارکسیم و اگزیستانسیالیسم تلاوت می‌نمایند؛آنها برای ثواب اخروی و اینها برای ثواب دنیوی.

    اما نسان اگاه دارای اراده، انتخاب کننده، افریننده، و تغییر دهنده، عصیان کننده ،تسخیر کننده تمام نظام طبیعت و برهم زننده تقدیر تاریخش جامعه اش و حتی ذاتش است

    " خود اگاهی و استحمارـ شریعتی"



    29 خرداد سی و چهارمین سالروز شهادت دکتر علی شریعتی
    را به محضر تمام دوستدارانش تسلیت عرض مینما یم .

    آرزوی شریعتی .
    بزرگترین هدف شریعتی ، احیای تفکر مذهبی ، زندگی دینی و شناخت (( تشیع راستین )) است : « هدف ما ؛ ( تجدید تولد اسلام ) ؛ از چه راه ؟ ( بازگشت به قرآن ) ؛ کدام قرآن ؟ « قرآن علی (ع) » است .» 1

    نباید با دوستی بی عمل و دشمنی با غرض . تشیع علی (ع) ناشناخته بماند . اگر دو دسته نا آگاه و بد اندیش مانع راه نمی شدند ، اکنون ( تهاجم و تغافل و انفعال فرهنگی ) بدین غلیظی ژاژ خوایی نبود ، که قرآن محمد (ص) و نهج البلاغه علی (ع) هر مهاجمی را سرکوب می کند . سیما نگاری از یک شخصیت ، باید تبیین کننده ی اندیشه ی او ، و آیینه ی تمام نمای افکار و اخلاق و روش و منش ان شخص باشد ، و نه عقاید شخصی و یا گروهی سیما نگار . طبق دعوت و وصیت مؤکد وی ، نوشته های ژس از او باید از مایه های (متونی) و عملی اسلام بیشتر برخوردار باشد . چنان که خود او می نویسد:

     « اما کار ما ، ابلاغ پیام ما ، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم ، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیل ترین آیات و سوره های این پیام را ، می توانستم به آن گروهی که به سخنم گوش می دهند ، فرا خوانم؛ چه ، می ترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیش رو و پشت سر خویش احساس می کنم ، آنها درونم مدفون و انبار شوند . اما می گویم تا شما ، تا شماییان پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید .» 2« این است که من درس تاریخ را ، از این مرحله به بعد از خود قرآن می گیرم ،

    و تصمیم گرفتم که از این پس ، تمام مطالعاتم را روی قرآن متمرکز کنم . » 3
    اکنون هم اگر او در میان ما بود ، به سراغ « قرآن و نهج البلاغه » می رفت ، و به تبیین و تبلیغ اسلام می نشست ، و همگان را به « فهم » و « عمل» به « قرآن و عترت» فرا می خواند : چون مبانی و مبادی پدیدارها ، بر شناخت و معرفت استوار است و بدون شناخت و اطلاع کامل ، نمی توان در خوبی و یا بدی پدیده ها داوری صحیح نمود .
    « خدایا ! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور ، که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید « شبه آدمهای اندک » را متوجه شوم : چه ، دوست تر می دارم « بزرگواری گول خور » باشم ، تا هم چون اینان « کوچک واری گول زن » »! 2
    1 . م آ 22 ص 337
    2.م آ 27 ص 259
    3.م آ 18 ص 216
    2.م آ 8 ص 99


    تاريخ : یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 | 16:42 | نویسنده : M
    29 خرداد 90، سی و چهارمین سالگرد مرحوم شریعتی است. شخصیتی که به اندازه کافی موافق و مخالف داشته و دارد و همیشه یک پای دعواهای سنتی سیاسیون و روشنفکرن 3 دهه پس از انقلاب بوده است.

    طبیعتا شریعتی نه بدون اشتباه بوده و نه 100% باطل، اما جدای از همه این مباحث که فرصت جداگانه ای می طلبد به نظر می رسد هنوز بخش هایی از تفکر وی که برای نسل امروز قابل استفاده می باشد ناشناخته مانده است. لذا بخشهایی از اشارات مسقیم وی پیرامون مبحث "ولایت فقیه" عینا نقل می شود:

    « با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نُواب انتصابی - که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می راند و مردم، از طریق این بابهای تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و مسئولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر انتخاب فرا می رسد.

    " توقیع (فرمان) ِ مشهور امام –که پیش از ورود به دوران غیبت بزرگ صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین ِ نظام ِ امامت می شود ، بدین گونه اعلام می دارد:

    "فَامّا الحَوادث الواقِعَه ، فارجِعوا فیها اِلی رُواةِ احادیثُنا ، فَانّهُم حُجَتی عَلَیکُم وَ اَنا حُجَتُ الله عَلَیهِم"
    "اما دربارۀ پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی وقوع می یابد، به راویان سخن ما - دانشمندان و متفکرانی که به سخنان ما ، هم دانایند و هم آشنا - رجوع کنید ، که آنان حجت منند بر شما و من حجت خدایم بر ایشان"

    اما اینها چه کسانی اند ؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند ؟

    ضوابط و شرایط ِ انتخاب آنان را امام صادق علیه السلام برای توده مردم اعلام کرده است :

    "امّا، مَن کانَ مِن الفُقَهاء صائِناً لِنَفسِه، حافِظاً لِدینه، مُخالفاً لِهواهُ، مطیعاً لامر مولاه، فللعوام اَن یُقَلّدوه"

    "اما ، از دین شناسان، آنکه نگهدار و خویشتنش بود، نگهبان ایمانش، مخالف هوسش، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش، بر توده مردم است که تقلیدش کنند"

    تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی داند، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه عقل این است که در این جا خود را نفی کند و عقل آگاه را جانشین خود کند. بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص خردمندی نکند. چه ، خردمندی کردن در اینجا بی خردی است و اقتضای تعقل، تعبد است و تقلید. مهندس، طبیب، حقوقدان و رهبر یک تشکیلات انقلابی یا حزبی، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیعتر و مجری تر از همه یافته اند. زیرا شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند، فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته های زندگی جاری است و هر جامعه ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است.

    بنابر این می بینیم که در این دوره غیبت کبرا یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر ... گر چه این انتخاب شونده به وسیله مردم انتخاب می شود ، اما در برابر امام مسئول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله مردم، فقط در برابر خود مردم که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند مسئول است .

    این است که مردم ، نایب عام را خودشان، با تشخیص و آرای خودشان، بر اساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند، و او را جانشین امام تلقی می کنند و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسئول است یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده ، مسئول این نیست که ایده ها و ایده آلها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند، بلکه مسئول است که مردم را بر اساس قانون و مکتبی که امام و رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کرده و آنها را بر اساس آن مکتب تغییر و پرورش دهد.

    البته این انتخاب که یک "انتخاب مُقُیّدی است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی عالِم شناسان به این انتخاب مبادرت ورزند و مردم هم که خود به خود با فضلا و و روحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی، اطبا، داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می کنم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم ؛ یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.

    این امام، در دوره غیبت، مسئولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به حضیض فساد رسیده باشد."

    کتاب انتظار مذهب اعتراض، صفحات 24 الی 29.  به نقل از سایت رجا نیوز



    تاريخ : شنبه سوم اردیبهشت 1390 | 18:31 | نویسنده : M
    از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.



    وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود.

    مظهر یک دختر در برابر پدرش

    مظهر یک همسر در برابر شویش

    مظهر یک مادر در برابر فرزندانش

    مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش



    وی خود یک امام است.یعنی یک نمونه مثالی ، یک تیپ ایده آل برای زن ، یک اسوه ، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند.او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبهه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، چگونه بودن را به زن پاسخ می داد.

    نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاده شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :

    ((مریم مادر عیسی است))



    و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :

    خواستم بگویم

    فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

    دیدم که فاطمه نیست.

    خواستم بگویم

    فاطمه دختر محمد (ص) است

    دیدم که فاطمه نیست.

    خواستم بگویم

    فاطمه همسر علی (ع) است

    دیدم که فاطمه نیست.

    خواستم بگویم

    فاطمه مادر حسنین است

    دیدم که فاطمه نیست.

    خواستم بگویم

    فاطمه مادر زینب است

    باز دیدم که فاطمه نیست.

    نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

    فاطمه ، فاطمه است.


    تاريخ : پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 | 14:57 | نویسنده : M

    نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر

    ” آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند “
    خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که
    ” مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. “
    عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار
    ” یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. “
    قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم


    تاريخ : سه شنبه هفدهم اسفند 1389 | 15:33 | نویسنده : M
    امام صادق نه تنها موسس مذهب شیعه است ، بلکه در عصر خود به عنوان بزرگترین مرجع علمی و مظهر فرهنگ اسلامی در سطح بالا شناخته شده بود و روسای مذاهب اهل سنت به شاگردی او افتخار می کردند ، رابطه اش حتی با علما و فلاسفه ی ضد مذهبی و منکر خدا چنان آزادانه و بزرگمنشانه بود که متفکری چون امام را همچون عالمی که با وی اختلاف فکری دارند ولی با وی به تبادل ذهنی و مباحثه ی علمی می پردازند و رابطه ی شان صمیمانه و دوستانه است تلقی می کردند و امام چنان سعه صدر و رفتار انسانی با متفکر مادی داشتند که حتی وی به مسجد می آید .

    در میان جمع مسلمانان و شاگردان امام که همه عالمان و مبلغان بزرگ مذهبی بودند ، خطاب به امام عقاید مادی و ضد مذهبی خود را عنوان می کرد و با لحنی گستاخانه ، اساس دین و وحی و حتی وجود خداوند را مورد حمله قرار می داد و در حالی که یک مرد تنها و بیکس و کار بود و اسلام در آن عصر بزرگترین قدرت سیاسی و نطامی حاکم بر جهان !!



    مجموعه آثار ۳۳ ، ص ۱۰۰۲


    خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم. - از دکتر علی شریعتی



    تاريخ : پنجشنبه پنجم اسفند 1389 | 18:16 | نویسنده : M

     

    آن چه در كوير مي‌رويد، گز و تاق است. اين درختان بي‌باك صبور و قهرمان كه علي‌رغم كوير، بي‌نياز از آب و خاك و بي‌چشم داشت نوازشي و ستايشي، از سينه خشك و سوخته كوير به آتش سر مي‌كشند و مي‌ايستند و مي‌مانند؛ هر يك رب النوعي! بي‌هراس، مغرور، تنها و غريب. گويي سفيران عالم ديگرند كه در كوير ظاهر مي‌شوند اين درختان شجاعي كه در جهنم مي‌رويند. اما اينان برگ و باري ندارند، گلي نمي‌افشاند، ثمري نمي‌توانند داد، شور جوانه‌زدن و شوق شكوفه بستن و اميد شكفتن، در نهاد ساقه‌شان يا شاخه‌شان، مي‌خشكد، مي‌سوزد و در پايان به جرم گستاخي در برابر كوير، از ريشه‌شان بر مي‌كنند و در تنورشان مي‌افكنند و ... اين سرنوشت مقدر آنهاست.

    بيد را در لبه استخري، كناره جوي آب قناتي، در كوير مي‌توان با زحمت نگاهداشت. سايه‌اش سرد و زندگي بخش است. درخت عزيزي است اما همواره بر خود مي‌لرزد. در شهرها و آباديها نيز بيمناك است، كه هول كوير در مغز استخوانش خانه كرده است.

    اما آن چه در كوير زيبا مي‌رويد، خيال است! اين تنها درختي است كه در كوير خوب زندگي مي‌كند، مي‌بالد و گل مي‌افشاند و گلهاي خيال! گلهايي همچون قاصدك، آبي و سبز و كبود و عسلي ... هر يك به رنگ آفريدگارش، به رنگ انسان خيال پرداز و نيز به رنگ آن چه قاصدك به سويش پر مي‌كشد و برويش مي‌نشيند. خيال، اين تنها پرنده نامرئي كه آزاد و رها همه جا در كوير جولان دارد، سايه پروازش تنها سايه‌اي است كه بر كوير مي‌افتد و صداي سايش بالهايش تنها سخني است كه سكوت ابدي كوير را نشان مي‌دهد و آن را ساكت‌تر مي‌نمايد. آري، اين سكوت مرموز و هراس آميز كوير است كه در سايش بالهاي اين پرنده شاعر، سخن مي‌گويد.

    كوير انتهاي زمين است؛ پايان سرزمين حيات است. در كوير گويي به مرز عالم ديگر نزديكم و از آنست كه ماوراء الطبيعه را ـ كه همواره فلسفه از آن سخن مي‌گويد و مذهب بدان مي‌خواند ـ در كوير به چشم مي‌توان ديد، مي‌توان احساس كرد و از آن است كه پيامبران همه از اينجا برخاسته‌اند و به سوي شهرها و آباديها آمده‌اند. «در كوير خدا حضور دارد!» اين شهادت را يك نويسنده روماني داده است كه براي شناختن محمد(ص) و ديدن صحرايي كه آواز پر جبرئيل همواره در زير غرفه بلند آسمانش به گوش مي‌رسد و حتي درختش، غارش كوهش، هر صخره سنگش و سنگريزه‌اش آيات وحي را بر لب دارد و ربان گوياي خدا مي‌شود، به صحراي عربستان آمده است و عطر الهام را در فضاي اسرار آميز آن استشمام كرده است.

    در كوير بيرون از ديوار خانه، پشت حصار ده، ديگر هيچ نيست. صحراي بيكرانه عدم است. خوابگاه مرگ وجولانگاه هول، راه، تنها به سوي آسمان باز است. آسمان! كشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال نوازشها، اميدها و ... انتظار! انتظار!... سرزمين آزادي، نجات، جايگاه بودن و زيستن، آغوش خوشبختي، نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم، ميعادگاه انسانهاي خوب؛ از آن پس كه از اين زنداني خاكي و زندگي رنج و بند و شكنجه‌گاه و درد، با دستهاي مهربان مرگ، نجات يابند!

    ...كوير، اين هيچستان پر اسراري كه در آن، دنيا و آخرت، روي در روي هم‌اند. دوزخ زمينش، و بهشت آسمانش. و مردمي در برزخ اين دو، پوست بر اندام خشكيده، بريان؛ پيشاني هماره پرچين؛ لبها هميشه چنان كه گويي مرد مي‌گريد يا دلش از حسرتي تلخ يا از منظره‌اي دلخراش مي‌سوزد؛ ابرواني كه چشمها را در دو بازويشان مي‌فشرند و پناهشان مي‌كنند و پلكهايي كه همواره از ترس، خود را از دو سو به هم مي‌خوانند و بر روي چشمها مي‌افكنند تا پنهانشان كنند. و چشمها كه همواره گويي مشت مي‌خورند و به درون رانده مي‌شوند و نگاههاي ذليلي كه اين چشمهاي بي‌رمق و به گود افتاده كتمانشان مي‌كنند و... اينها همه كار آن خورشيد جهنمي كوير! كه در كوير نگاه كردن دشوار است و بايد چشمها را با دست سايه كرد تا كوير نبيند. كه در كوير سايه را مي‌پرستند و نه آفتاب را، شب را مي‌خواهند و نه روز را، نه پرتو عنايت بزرگان، كه سايه‌شان را و نه نور خدا…

    شب كوير، اين موجود زيبا و آسماني كه مردم شهر نمي‌شناسند. آنچه مي‌شناسند شب ديگري است، شبي است كه از بامداد آغاز مي‌شود. شب كوير به وصف نمي‌آيد. آرامش شب كه بي‌درنگ با غروب فرا مي‌رسد ـ آرامشي كه در شهر از نيمه شب، درهم ريخته و شكسته مي‌آيد و پريشان و ناپايدار ـ روز زشت و بي‌رحم و گدازان و خفه كوير مي‌ميرد و نسيم سرد و دل‌انگيز غروب، آغاز شب را خبر مي‌دهد

    .... آسمان كوير! اين نخلستان خاموش و پرمهتابي كه هرگاه مشت خونين و بي‌تاب قلبم را در زير بارانهاي غيبي سكوتش مي‌گيرم و نگاههاي اسيرم را همچون پروانه‌هاي شوق در اين مزرع سبز آن دوست شاعرم رها مي‌كنم، ناله‌هاي گريه‌آلود آن روح دردمند و تنها را مي‌شنوم. ناله‌هاي گريه‌آلود آن امام راستين و بزرگم را كه همچون اين شيعه گمنام و غريبش در كنار آن مدينه پليد و در قلب آن كوير بي‌فرياد، سر در حلقوم چاه مي‌برد و مي‌گريست. چه فاجعه‌اي است در آن لحظه كه يك مرد مي‌گريد! ... چه فاجعه‌اي! ...شب آغاز شده است. در ده چراغ نيست. شبها به مهتاب روشن است و يا به قطره‌هاي درشت و تابناك باران ستاره. مصابيح آسمان!

    نيمه شب آرام تابستان بود و من هنوز كودكي هفت هشت ساله. آن سال، تمام تابستان و پاييز را در ده مانديم كه شهريور سيصد و بيست بود و آن «سه غمخوار بشريت» كشور را از همه سو اشغال كرده بودند! و پدرم ما را گذاشت و به استقبال حوادث، خود تنها به شهر رفت تا ببيند چه خواهد شد. آن شب نيز مثل هر شب، در سايه روشن غروب، دهقانان با چهارپايانشان از صحرا بازگشتند و هياهوي گله خوابيد و مردم شامشان را كه خوردند، نمد و پلاس و رختخواب و متكا و قطيفه‌هاي سفيد كرباس يا قميص را (بجاي شمد) برداشتند و به پشت بامها رفتند و گستردند و طاق باز دراز كشيدند. نه كه بخوابند، كه تماشا كنند و حرف بزنند؛ آسمان را تماشا كنند. از ستاره‌ها حرف بزنند، كه آسمان تفرجگاه مردم كوير است و تنها گردشگاه آزاد و آباد كوير

    ....آن شب نيز من خود را بر روي بام خاه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق در اين درياي سبز معلقي كه بر آن، مرغان الماس پر، ستارگان زيبا و خاموش، تك تك از غيب سر مي‌زنند و دسته دسته به بازي افسونكاري شنا مي‌كنند. آن شب نيز ماه با تلألو پرشكوهش كه تنها لبخند نوازشي است كه طبيعت بر چهره نفرين شدگان كوير مي‌نوازد از راه رسيد و گلهاي الماس شكفتند و قنديل زيباي پروين ـ كه هر شب، دست ناپيداي الهه‌اي آن را از گوشه آسمان، آرام آرام به گوشه‌اي ديگر مي‌برد ـ سر زد و آن جاده روشن و خيال‌انگيزي كه گويي، يك راست به ابديت مي‌پيوندد: «شاهراه علي»، «راه مكه!» كه بعدها دبيرانم خنديدند كه : نه جانم، «كهكشان!» و حال مي‌فهمم كه چه اسم زشتي! كهكشان يعني از آنجا كاه مي‌كشيده‌اند و اينها هم كاههايي است كه بر راه ريخته است! شگفتا كه نگاههاي لوكس مردم آسفالت نشين شهر، آن را كهكشان مي‌بينند و دهاتيهاي كاهكش كوير، شاهراه علي، راه كعبه! راهي كه علي از آن به كعبه مي‌رود! كلمات را كنار زنيد و در زير آن، روحي را كه در اين تلقي و تعبير پنهان است تماشا كنيد! و آن تبرهاي نوراني كه گاه گاه، بر جان سياه شب فرو مي‌رود، تير فرشتگان نگهبان ملكوت خداوند دربارگاه آسمانيش كه هرگاه شيطان و ديوان همدستش مي‌كوشند به حيله، گوشه‌اي از شب را بشكافند و به آنجا كه قداست! هورائيش را گام هيچ پليدي نبايد ببالايد و نامحرم را در آن خلوت انس راه نيست، سركشند تا رازي را كه عصمت عظيمش نبايد در كاسه اين فهم‌هاي پليد ريزد، دزدانه بشنوند، پرده داران حرم ستر عفاف ملكوت آنها را با اين شهابهاي آتشين مي‌زنند و به سوي كوير مي‌رانند، وبعدها معلمان و دانايان شهر خنديدند كه: نه، جانم! اينها سنگهايي‌اند بازمانده كراتي خرابه و درهم ريخته كه چون با سرعت به طرف زمين مي‌افتند از تماس با جو آتش مي‌گيرند و نابود مي‌گردند. و چنين بود كه هر سال كه يك كلاس بالاتر مي‌رفتم و به كوير بر‌مي‌گشتم. از آن همه زيباييها و لذتها و نشئه‌هاي سرشار از شعر و خيال و عظمت و شكوه و ابديت پر از قدس و چهره‌ها پر از «ماوراء» محروم‌تر مي‌شدم، تا امسال كه رفتم ديگر سر به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمين كه اينجا... مي‌توان چند حلقه چاه عميق زد و آنجا مي‌شود چغندر كاري كرد! و ديدارها همه بر خاك و سخنها همه از خاك! كه آن عالم پر شگفتي و راز سرايي سرد و بي‌روح شد، ساخته چند عنصر! و آن باغ پر از گلهاي رنگين و معطر شعر و خيال و الهام و احساس ـ كه قلب پاك كودكانه‌ام همچون پروانه شوق در آن مي‌پريد ـ در سموم سرد اين عقل بي‌درد و بي‌دل پژمرد و صفاي اهورايي آن همه زيباييها، كه درونم را پر از خدا مي‌كرد. به اين علم عدد بين مصلحت انديش آلود؛ و آسمان فريبي آبي رنگ شد و الماسهاي چشمك‌زن و بازيگر ـ ستارگان ـ نه ديگر روزنه‌هايي بر سقف شب به فضاي ابديت. پنجره‌هايي بر حصار عبوس غربت من. چشم در چشم آن خويشاوند تنهاي من ـ كه كراتي همانند و همنژاد كوير و همجنس و همزاد زمين و بدتر از زمين و بدتر از كوير و ماه، نه ديگر ميعادگاه هر شب دلهاي اسير و چشمه‌سار زيبايي و رهايي و دوست داشتن، كه كلوخ تيپاخورده‌اي سوت و كور و مرگبار و مهتاب كوير ديگر نه بارش وحي، تابش الهام، دامان حرير الهه عشق، گسترده در زير سرهايي در گرو دردي، انتظاري، لبخند نرم و مهربان نوازشي بر چهره نيازمندي زنداني خاك، دردمندي افتاده كوير، كه نوري بدلي بود و سايه همان خورشيد جهنمي و بي‌رحم روزهاي كوير! دروغگو، رياكار، ظاهرفريب... ديگر نه آن لبخند سرشار از اميد و مهرباني و تسليت بود، كه سپيدي دندانهاي مرده‌اي شده بود كه لبهايش وا افتاده است

    !شكوه و تقوي و شگفتي و زيبايي شورانگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد. اگر نزديكش رويم از دستش داده‌ايم! لطافت زيباي گل در زير انگشتهاي تشريح مي‌پژمرد! آه كه عقل اينها را نمي‌فهمد!

     

    کویر



    تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 | 17:14 | نویسنده : M

     

    سروش : شریعتی یک راه بود نه یک منزل

    شریعتی در مقام هوشمندی انسان موهوبی بود. یعنی نعمت خداوند بر او فراوان بود و از این نظر با آدمیان دیگر تفاوت محسوسی داشت. اما آنچه اکنون برای ما بسیار پر ارزش و اهمیت است یکی درد شناسی و دیگری دلیری او در اظهار درد و سومی وسعت نظر و همت بلند اوست. که این هرسه برای ما سرمشق است. شاعری عرب می گفت:

    وقتی به دنبال هدفی هستی به کمتر از ستاره ها رضایت نده.

    چون طعم مرگ در امور حقیر مانند طعم مرگ در امور خطیر است. و شریعتی از آن کسانی بود که به کمتر از ستاره ها خرسندی نشان نمی داد و اگر عزمی و هدفی‌داشت برای همه ی تاریخ بود.

    شریعتی با مکاتب بیگانه آشنا بود و پاره ای از آنها را به خوبی آموخته و هضم کرده بود . چنین کسی که ذهنی متوجه اندیشه های مغرب زمین و دلی در گرو ایمان دینی داشت خود را در یک کشمکش عمیق درونی احساس میکرد و همه ی آثار او این کشمکش را به خوبی نشان می دهند و از طرفی به هیچ وجه نمی خواست و نمی توانست دست از تعلق و ایمان دینی خود بردارد و این وفاداری را تا انتهای‌عمر نگه داشت و جان خود را بر سر این وفاداری نثار کرد.

    امثال شریعتی‌آتش سؤال و شک در خرمن سکون و فراغت خلایق افکندند و آنان را به فکر کردن مجدد در مکتبشان فرا خواندند و از تعبد و انقیاد و تسلیم سنتی بیرون آوردند و به آنان  گفتند که به آنچه تا کنون ایمان آورده اید دوباره از سر علم ایمان بیاورید. « یا ایها الذین آمَنوا آمِنوا … »

    ایمان کور هیچگاه سازنده ی هیچ تمدنی‌نبوده است و این عشقها و ایمانها اگر با علم و آگاهی‌ توأم نشود دوام و بقای آنها تضمین نخواهد شد.

    آدمی هر چه بالاتر میرود و کمال بیشتری می‌ یابد، نازکتر و ظریفتر و حساستر می شود و لذا سخن و اندیشه ای که دیگران را بر نمی انگیزد برای او محرک و جاذب می افتد.

    لحظات نادری در زندگی پاره ای‌ از افراد پیش می‌آید که ناگهان پرده ی‌فریب از برابر چشمانشان به کنار می‌رود و صفا و خلوص و صداقت و صراحتی‌در ضمیر خود احساس می کنند . برای لحظاتی‌کوتاه هم که شده فقط راستها را با خودشان می گویند. دروغها و آن « من » ها و « خود » های کاذبی که فقط آنها را مسخ کرده کنار می گذارند و آنجاست که به حقیقت، طعم و لذت شیرین صراحت و صداقت را می چشند.

    شریعتی یک راه بود نه یک منزل. چراغ بود نه بت. فریادی بود بر گوشهای سنگین و پتکی بود بر وجدانهای خاموش. دردی بود مجسم و مجسمه ای بود از درد و متحرکی بود در صراط تکامل.

    مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند

    آفتاب جانشان در تار و پود جان ما



    تاريخ : سه شنبه پنجم بهمن 1389 | 17:57 | نویسنده : M
    سلام برای مشاهده بهتراز نرم افزار Opera استفاده نمیاد.

    تاريخ : سه شنبه پنجم بهمن 1389 | 17:33 | نویسنده : M

     

    به راستی می‌توان گفت که محمد را این چنین «باید از نو دید»، «از نو شناخت»، او را با نگاهی که اشیا و اشخاص را می‌نگریم نباید نگریست، باید از روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ، نگاهی تازه ساخت و بر سیمای محمد(ص)‌ افکند. او را باید در صف شخصیت‌های عظیم تاریخ، قیصران و حکیمان و انبیا دید، در جمع پیامبران بزرگ رق نشاند و تماشایش کرد.
    در این هنگام است که تصویر او در چشم ما چنان شگفت و توصیف‌ناپذیر می‌نماید که گویی هرگز او را ندیده‌ایم و هرگز چنین تصویری را از مردی در جهان نمی‌شناخته‌ایم. برای شناخت دقیق و تصویر کلی و تمام هر مذهبی، شناختن خدای آن، کتاب آن و پیغمبر آن ضروری است و این روش ساده‌ترین، ممکن‌ترین و در عین حال علمی‌ترین و مطمئن‌ترین روش شناخت یک مذهب است.محمد ترکیبی از موسی و عیسی است، گاه او را در صحنه‌های مرگبار جنگ می‌بینیم که از شمشیرش خون می‌چکد و پیشاپیش یارانش که برای کشتن یا کشته شدن بی‌قراری می‌کنند، می‌تازد و گاه وی را می‌بینیم که وقتی هر روز در رهگذرش مرد یهودی از بام خانه‌اش خاکستر بر سرش می‌ریزد و او نرم‌تر از مسیح، همچون بایزید، روی درهم نمی‌کشد و یک روز که از کنار خانه وی می‌گذرد و از خاکستر مرد خبری نمی‌شود، می‌پرسد رفیق ما امروز سراغ ما نیامد؟ و چون می‌شنود که بیمار شده است به عیادتش می‌رود.در اوج قدرت در آن لحظه که سپاهیانش مکه را، شهری که ۲۰‌سال او و یارانش را شکنجه داده و آواره کرده است، اشغال کرده‌اند، بر مسند قدرت اما در سیمای مهربان مسیح، کنار کعبه می‌ایستد و در حالی که ۱۰ هزار شمشیر تشنه انتقام از قریش، در اطرافش برق می‌زنند و… می‌پرسد؛ «ای قریش فکر می‌کنید با شما چه خواهم کرد؟»، قریش که سیمای مسیح را در این موسایی که اکنون سرنوشتشان را در دم شمشیر خویش دارد، خوب می‌شناسند و به چشم می‌بینند، پاسخ می‌دهند که «تو برادری بزرگوار و برادرزاده‌ای بزرگواری» و آن گاه با آهنگی که از گذشت و مهربانی گرم شده است، می‌گوید: «بروید، همگی آزادید.»آری، پس از آن که به بعثت برانگیخته شد، اولین کسی که به وی ایمان آورد حضرت علی‌(ع)‌ بود، علی بود که با وی هم‌پیمان شد و از آن پس همه لحظات عمر را در این پیمان و پیوند نهاد و در پرستش خداوند و وفای محمد و دوستی خلق و پارسایی روح، آیتی شگفت شد و با صدها رشته پنهان و پیدا با روح و اندیشه و قلب محمد پیوند یافت.پیغمبر که تاریخ آن همه از اراده و تصمیم و قدرتش سخن می‌گوید و خسروان و قیصران و قدرتمندان حاکم بر جهان آن همه از شمشیرش می‌هراسند و دشمن از شدت غضبش می‌لرزد، در عین حال مردی است سخت عاطفی، با دلی که از کمترین موج محبتی می‌تپد و روحی که از نوازش نرم دست صداقتی، صمیمیتی و لطفی به هیجان می‌آید، در خانه و خانواده نیز چنین است. در بیرون، مرد رزم و سیاست و فرماندهی و قدرت و ابهت است و در خانه پدری مهربان، شوهری نرم‌ خوی و ساده و صمیمی،… وی هرگز نمی‌کوشید تا خود را مرموز و غیرعادی و موجودی عجیب و غریب در چشم‌ها بنمایاند، بلکه بعکس حتی به مادی بودن تظاهر می‌کرد، نه‌تنها از زبان قرآن می‌گوید که «من بشری هستم بمانند شما و فقط به من وحی می‌شود، …/ کهف ۱۱۰».که همواره اعتراف می‌کند جز آنچه به من گفته می‌شود، از چیزی خبر ندارم و در رفتار و زندگی و گفتگویش همه جا می‌کوشید تا در چشم‌ها شگفت‌آور و فوق‌‌العاده جلوه نکند و سعی می‌کرد تا ابهت و جلالی را که در دل‌ها دارد، بشکند. می‌گویند روزی پیرزنی نزد وی می‌آید تا از او چیزی بپرسد.آن همه خبرها و عظمت‌ها که از او شنیده بود چنان در او اثر می‌کند که تا خود را در حضور وی می‌یابد، می‌لرزد و زبانش می‌گیرد، پیغمبر احساس می‌کند شخصیت و شکوه او وی را گرفته است، ساده و متواضع پیش می‌آید، به مهر دست بر شانه‌هایش می‌گذارد و با لحنی که از خضوع، نرم و صمیمی شده‌ است، می‌گوید؟ مادر چه خبر است؟من پسر آن زن قریشی‌ام که گوسفند می‌دوشید. بعد احساس و عمق عاطفه و اندازه رقت قلب محمد نیز شگفت‌انگیز است.وجود علی ‌(ع)‌ و فاطمه (س)‌ که همچون دو بال برای پیغمبر بودند و فرزندان آنها، تحمل زندگی پر تلاطم و پر مشقت را برای پیغمبر (ص)‌ آسان‌تر کرده بود، چنانچه دکتر شریعتی در ادامه می‌گوید: «اما اینها همه آرامش پیش از توفان بود و توفان در رسید سیاه، هولناک و بر باددهنده آشیانه و ویران‌کننده خانه او.» (آری پس از ۲۳ سال رسالت پیامبری و هدایت مردم)‌ پیغمبر در بستر افتاد و دیگر نتوانست برخیزد و به این گونه است که محمد و رسالت چند بعدی و دو جهتش شایستگی آن را دارند که آرزوی بزرگ انسان امروز را تحقق بخشد.دکتر شریعتی در کتاب‌های «فاطمه، فاطمه است» و «سیمای محمد(ص)‌» به تفضیل به بیان ابعاد شخصیتی حضرت نبیاکرم(ص)‌ می‌پردازد و آن را شرح می‌دهد که قطره‌ای از آن دریا در این مقال مرقوم گردید.



    تاريخ : سه شنبه پنجم بهمن 1389 | 17:21 | نویسنده : M
    حسن وارث حکومتی است که از پدر مانده و فرمانده سپاهی است که در درونش نفاق تا اعماق صمیمی ترین یاران وی نفوذ کرده، بهترین افسران و فرماندهان سپاه، پنهانی با پول ها و با زورها و وعده های بنی امیه سر و سِر دارند، و برای یک توطئه بزرگ، یک خیانت بزرگ، معامله می کنند. افسران برای فروش خود با خریداران انسانیت و شرف در دمشق چانه می زنند.
    از نظر قلمرو حکومت، حسن بر یکی از نیرومند ترین و خطرناک ترین و حساس ترین قسمتهای سرزمین اسلامی دستی ندارد و این قسمت یکپارچه به دست دشمن افتاده است.
    در خود عراق نیز جناح ها متفرق شده اند. اشراف نسبت به رژیم علوی نمی توانند وفادار باشند و توده به سستی و غفلت گرفتار شده است. خوارج که توده متعصب و از جان گذشته مذهبی اند و قدرت خطرناک عوام اند، روی در روی ایستاده اند و حسن، به عنوان مظهر آخرین تلاش صمیمی ترین و آگاه ترین و مترقی ترین یاران نهضت جدید اسلامی، در برابر جبهه نفاق یا دشمنان داخلی، هر روز ضعیف تر می شود و ضعیف تر، تا لحظه دردناک و فاجعه آمیزی، که آخرین تلاش و مقاومت «اسلام عدالت» در برابر «اسلام اشرافیت» پایان می گیرد و صلح با دشمن داخلی تنها راه چاره، یعنی بیچارگی یی است که حسن ناچار می پذیرد. زیرا شکست خورده است و شکست خورده صلح نمی کند، صلح بر او تحمیل می شود، درست مثل شکست.
    حسن (ع) که در مدینه به عنوان رهبر و مظهر تلاش روح انقلاب در برابر «جاهلیت جان گرفته جدید» نشسته، اکنون به صورت یک فرد عادی خلع سلاح شده در آمده است.
    وقتی می بینیم که دشمن در داخل خانه امام و رهبر مردم، نیز رخنه کرده، و جاسوسان بنی امیه، در خلوت خانه او، محرم او شده اند! و حتی همسرش را مزدور خود ساخته اند و توسط او مسمومش کرده اند، می توانیم حدس بزنیم که جبهه عدالت و آزادی مردم تا کجا ضعیف شده است! قدرت امام حسن به عنوان رهبر نیرویی که به نام اسلام هنوز دارد مقاومت می کند، به اندازه ای است که وقتی می میرد، در خود مدینه، که شهر جدش و مادرش است، و شهر خانواده او است، و شهر مهاجرین و انصار پیغمبر اسلام است، امکان این را، که در جایی که خودش می خواهد دفن شود ندارد، در قبرستان عمومی شهر دفنش می کنند! سرنوشت امام حسن، که مظهر تنهایی و غربت در جامعه اسلامی است، حتی در مدینه پیغمبر، نشان می دهد که جبهه حق طلبی در اسلام به کلی در هم شکسته است و ارتجاع جدید کاملاً بر همه جا و همه کس مسلط شده است و همه صحنه ها را فتح کرده است و اکنون نوبت حسین است…
    برگرفته از حسین وارث آدم ـ دکتر علی شریعتی
     


    تاريخ : پنجشنبه دوم دی 1389 | 19:57 | نویسنده : M
     
    رسالت زینب پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است.
    زبان گویای خونهای جوشان و تن‌های خاموش، در میان مردگان متحرک بودن است.

    رسالت پیام از عصر عاشورا آغاز می‌شود.

    این رسالت بر دوش‌های ظریف یک زن، «زینب» (سلام الله علیها) است زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است! 
    و رسالت زینب (سلام الله علیها) دشوارتر و سنگین‌تر از رسالت برادرش. آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده‌اند،اما کار آنها که از آن پس زنده می‌مانند دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، کاروان اسیران در پی‌اش، و صف‌های دشمن، تا افق، در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش.وارد شهر می‌شود، از صحنه برمی‌گردد، آن باغ های سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوی گلهای سرخ به مشام می‌رسد.

    وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادی شده است، آرام، پیروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می‌زند:

    «سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»

    زینب رسالت رساندن پیام شهیدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زیرا پس از شهیدان او به جا مانده است و اوست که باید زبان کسانی باشد که به تیغ جلادان زبانشان بریده است.

    اگر یک خون پیام نداشته باشد، در تاریخ گنگ می‌ماند و اگر یک خون پیام خویش را به همه نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهید را در حصار یک عصر و یک زمان محبوس کرده است.



    اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ می‌ماند، و کسانی که به این پیام نیازمندند از آن محروم می‌مانند ، و کسانی که با خون خویش، با همه نسل‌ها سخن می‌گویند ، سخنشان را کسی نمی‌شنود .

    این است که رسالت زینب سنگین و دشوار است.

    رسالت زینب پیامی است به همه انسان‌ها ، به همه کسانی که بر مرگ حسین (علیه السلام ) می‌گریند و به همه کسانی که در آستانه حسین ( علیه السلام ) سر به خضوع و ایمان فرود آورده‌اند ، و به همه کسانی که پیام حسین (علیه السلام ) را که « زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد » معترفند؛

    پیام زینب به آنهاست که: « ای همه - ای هرکه با این خاندان پیوند و پیمان داری ، و ای هرکس که به پیام محمد ( صلی الله علیه و آله و سلم ) مؤمنی، خود بیندیش ، انتخاب کن! در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمده‌ای، پیام شهیدان کربلا را بشنو ، بشنو که گفته‌اند: کسانی می‌توانند خوب زندگی کنند که می‌توانند خوب بمیرند .

    و پیام اوست به همه بشریت که اگر دین دارید ، « دین » و اگر ندارید « حریت» ـ آزادگی بشر ـ مسؤولیتی بر دوش شما نهاده است که به عنوان یک انسان دیندار ، یا انسان آزاده ، شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است ، باشید که شهیدان ما ناظرند ، آگاهند ، زنده‌اند و همیشه حاضرند و نمونه عمل‌اند و الگوی‌اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان‌اند .»

    گزیده‌ای از سخنرانی دکتر علی شریعتی با عنوان شهادت

    از مجموعه‌ی - حسین وارث آدم

    6/12/1350 حسینیه ارشاد


    تاريخ : پنجشنبه دوم دی 1389 | 19:55 | نویسنده : M

    "رسالت پيام از امروز عصر، آغاز مى ‏شود. اين رسالت بر دوش‌هاى ظريف يك زن، «زينب» - زنى كه مردانگى در ركاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زينب دشوارتر و سنگين‏تر از رسالت برادرش. آنهايى كه گستاخى آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده ‏اند؛ اما كار آنها كه از آن پس زنده مى ‏مانند، دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پى ‏اش، و صف‌هاى دشمن تا افق در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش. وارد شهر مى ‏شود، از صحنه بر مى ‏گردد. آن باغ‏هاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوى گل‌هاى سرخ به مشام مى ‏رسد. وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادى شده است؛ آرام و پيروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مى ‏زند: «سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...» اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مى‏ ماند. "


    تاريخ : چهارشنبه هفدهم آذر 1389 | 1:58 | نویسنده : M

    صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

    می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

    و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

    می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

    اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

    ... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

    نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.


    نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز

    ” چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند “
    هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !

    پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».

    این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

    شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

    هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

    مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

    در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند،
    ” با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ “
    کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

    نه باز می گردد،
    که : به کجا؟
    نه پیش می رود،
    که : چگونه؟
    نه می جنگد،
    که : با چه؟
    نه سخن می گوید،
    که : با که؟
    و نه می نشیند،
    که : هرگز !

    ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

    همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.

    نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

    خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

    عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

    تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
    هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

    پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است


    * برگرفته از کتابِ «حسین؛ وارث آدم»


    تاريخ : چهارشنبه هفدهم آذر 1389 | 1:57 | نویسنده : M

    امام مي فرمايند: ولي من خدايي است که کتاب فرود آورده و هم او ولي شايستگان است. بنگريد من از چه خاندانم و به خود آييد.
    خويش را سرزنش کنيد و بنگريد آيا کشتن من رواست؟ حرمت من براي شما زير پا گذاشتني است؟ آيا من پسر پيغمبر (ص) شما نيستم؟ پسر وصي و عموزاده شما نيستم؟ آيا حمزه سيدالشهدا (ع) عموي پدرم نيست؟ آيا جعفر بن ابيطالب برادر پدرم که در بهشت با دو بال پرواز مي کند ، عمويم نيست؟ به شما نرسيده که رسول خدا (ص) درباره من و برادرم فرمود سيد جوانان اهل بهشتند؟ اگر گفتار مرا درست مي دانيد ، بسيار خوب ، باور کنيد.



    ادامه مطلب

    از آب هم مضایقه کردنند کوفیان        خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


    اطفال تشنه لب همه بودنند منتظر       سقا فتاده دست به میدان کربلا


    آه از دمی که لشکر أعدا نکرد شرم     بر خاک ریخت آب علمدار کربلا



    تاريخ : چهارشنبه هفدهم آذر 1389 | 1:54 | نویسنده : M

    ...خواهران، برادران!

    اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
    امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.

    در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
    ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.
    ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.

    رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!
    خدايا! اين چه حكمت است؟
    و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رسانده‌اند.
    خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟

    اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده‌اند. و ما شب شام غريبان مي‌گرييم، و پايانش را اعلام مي‌كنيم و مي‌بينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه مي‌خواست اين داستان به پايان برسد.
    اكنون شهيدان كارشان را به پايان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كرده‌اند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و به‌عنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كرده‌اند.

    اينها دو كار كردند، اين شهيدان امروز دو كار كردند، از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر مي‌توانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نمي‌توانند.

    اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست مي‌كند تا انسان‌ها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروه‌هاي مردم و همه ارزش‌هاي انساني محكوم شده است.

    يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
    و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:

    شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
    شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.
    شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!
    و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!
    و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌كردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!
    و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌كرده است. با كودك شيرخوارش!
    و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد.
    اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.
    دوستان!
    در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي‌كنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمت‌هاي بسيار و ارزش‌هاي بزرگ و خدايي و سرمايه‌هاي عزيز و روح‌هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است.

    يكي از بهترين و حيات‌بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است.
    ما از وقتي كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم، و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهاده‌ايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از هنگامي كه به‌جاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شده‌اند و بس، در عزاي هميشگي مانده‌ايم!
    چه هوشيارانه دگرگون كرده‌اند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.

    اين كه حسين (ع) فرياد مي‌زند ـ پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مي‌بيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نمي‌بيند ـ فرياد مي‌زند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، ‌سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست. و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان مي‌كند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مي‌نمايد.
    اما اين دعوت را، اين انتظار ياري از او را، اين پيام حسين (ع) را ـ كه «شيعه مي‌خواهد» و در هر عصري و هر نسلي، شيعه مي‌طلبد ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين (ع) اشك مي‌خواهد. ضجه مي‌خواهد و دگر هيچ، پيام ديگري ندارد. مرده است و عزادار مي‌خواهد، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».
    آري، اين چنين به ما گفته‌اند و مي‌گويند!
    هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پيام.

    و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد مي‌ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي‌شود انتخاب مي‌كنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.

    و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمده‌اند و مرگ خويش را انتخاب كرده‌اند، در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل نكرده‌اند و مرده‌اند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟
    هركس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نمي‌بيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين (ع) را با همه وجودش مي‌بيند، حس مي‌كند و مرگ كساني را كه به ذلت‌ها تن داده‌اند، تا زنده بمانند، مي‌بيند.
    آنها نشان دادند، شهيد نشان مي‌دهد و مي‌آموزد و پيام مي‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه مي‌پنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف مي‌كند»، و اي كساني كه مي‌گوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي‌شود و اگر دشمنش را نمي‌كشد، رسوا مي‌كند.

    و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد. جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود، جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.
    شهيد حاضر است و هميشه جاويد.

    كي غايب است؟
    حسين (ع) يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمه‌تمام مي‌گذارد و شهادت را انتخاب مي‌كند، مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، هم‌چنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنه‌هاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، مي‌خواهد با حضورش اين پيام را به همه انسان‌ها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش!
    وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعه‌ات نيستي، هركجا كه مي‌خواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.

    شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است.
    و غيبت؟!
    آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكي‌اند:

    چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محراب‌ها و زاويه خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آن‌جا كه حسين(ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بي‌معناست و مي‌بينيم كه هست.

    و اكنون حسين حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسل‌ها، در همه جنگ‌ها و در همه جهادها، در همه صحنه‌هاي زمين و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسل‌ها و عصرها بعثت كند.
    و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم.

    آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است. پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است. زبان گوياي خونهاي جوشان و تن‌هاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود. اين رسالت بر دوش‌هاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.

    آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما كار آنها كه از آن پس زنده مي‌مانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پي‌اش، وصف‌هاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر مي‌شود، از صحنه برمي‌گردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام مي‌رسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مي‌زند:

    «سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»
    زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان برده است.

    اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ مي‌ماند و اگر يك خون پيام خويش را به همه نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است. اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مي‌ماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم مي‌مانند، و كساني كه با خون خويش، با همه نسل‌ها سخن مي‌گويند، سخنشان را كسي نمي‌شنود. اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است. رسالت زينب پيامي است به همه انسان‌ها، به همه كساني كه بر مرگ حسين(ع) مي‌گريند و به همه كساني كه در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آورده‌اند، و به همه كساني كه پيام حسين(ع) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:

    «اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن! در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمده‌اي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفته‌اند: كساني مي‌توانند خوب زندگي كنند كه مي‌توانند خوب بميرند. بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (ع) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همه كساني كه پس از ما مي‌آييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زنده‌اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل‌اند و الگوي‌اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان‌اند.»

    و شهيد، يعني به همه اين معاني.
    هر انقلابي دو چهره دارد:
    خون و پيام

    و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه مي‌داند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را. اگر نمي‌خواهد از صحنه غايب باشد.
    عذر مي‌خواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه مي‌شود با يك جلسه، از چنين معجزه‌اي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟

    آن‌چه مي‌خواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل مي‌گويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:
    «آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
    و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند»!.



    تاريخ : چهارشنبه هفدهم آذر 1389 | 1:52 | نویسنده : M

    معلم شهید، دکتر علی شریعتی*: شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.

    اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟

    نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.

    ... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.

    در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز

    ” دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».... “

    دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

    صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

    می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

    و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

    می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

    اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

    ... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

    نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.


    نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود

    ” چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند... “

    آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !

    پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».

    این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

    شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

    هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

    مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه،

    ” با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟... “

    در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

    نه باز می گردد،
    که : به کجا؟
    نه پیش می رود،
    که : چگونه؟
    نه می جنگد،
    که : با چه؟
    نه سخن می گوید،
    که : با که؟
    و نه می نشیند،
    که : هرگز !

    ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

    همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.

    نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

    خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

    تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
    هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

    پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
    * برگرفته از کتابِ «حسین؛ وارث آدم»



    تاريخ : چهارشنبه هفدهم آذر 1389 | 1:51 | نویسنده : M


    1. شهيد

    "شهيد در لغت، به معناى حاضر، ناظر، به معناى گواه و گواهى دهنده و خبر دهنده راستين و امين و همچنين به معنى آگاه و نيز به معنى محسوس و مشهود، كسى كه
    همه چشم‏ها به او است و بالاخره به معنى نمونه، الگو و سرمشق است. "

    "شهيد، قلب تاريخ است؛ هم چنان كه قلب به رگ هاى خشك اندام، خون، حيات و زندگى مى‏ دهد، جامعه اى كه رو به مردن مى ‏رود، جامعه ‏اى كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش، از دست داده ‏اند و جامعه ‏اى كه به مرگ تدريجى گرفتار است، جامعه ‏اى كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‏ اى كه احساس مسئوليت را از ياد برده است و جامعه اى كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاريخى كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است؛ شهيد همچون قلبى، به اندام‏هاى خشك مرده بى ‏رمق اين جامعه، خون خويش را مى‏ رساند و بزرگترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل، ايمان جديد به خويشتن را مى ‏بخشد. شهيد حاضر است و هميشه جاويد؛ كى غائب است؟ "

    2. شهادت

    "يكى از بهترين و حيات بخش‏ترين سرمايه‏ هايى كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است. "

    "در فرهنگ ما شهادت، مرگى نيست كه دشمن ما بر مجاهد تحميل كند. شهادت مرگ دلخواهى است كه مجاهد با همه آگاهى و همه منطق و شعور و بيدارى و بينايى خويش، خود انتخاب مى ‏كند!... شهادت، در يك كلمه - بر خلاف تاريخ‏هاى ديگر كه حادثه ‏اى است و درگيرى است و مرگ تحميل شده بر قهرمان است و تراژدى است - در فرهنگ ما، يك درجه است، وسيله نيست؛ خود هدف است، اصالت است؛ خود يك تكامل، يك علو است؛ خود يك مسئوليت بزرگ است؛ خود يك راه نيم ‏بُر به طرف صعود به قله معراج بشريت است و يك فرهنگ است. "

    "ما دو نوع شهيد داريم؛ سمبل يكى حمزه سيدالشهداء، و سمبل ديگرى امام حسين‏ عليه السلام است. "

    - شهادت حمزه ‏اى‏

    «حمزه يك قهرمان مجاهد است كه براى پيروزى و شكستن دشمن رفته، شكست خورده و كشته و شهيد شده است... حمزه و ساير مجاهدان براى پيروزى آمده بودند - البته با احتمال اين كه اگر هم مرگ شده، شد - و هدفشان پيروزى و شكستن دشمن بود... بنابراين شهيد حمزه‏ اى و شهادت حمزه ‏اى، عبارت است از مردى و كشته شدن مردى كه آهنگ كشتن دشمن كرده است."

    - شهادت حسينى ‏عليه السلام‏

    "شهادت حسينى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خويش قيام كرده است... امام حسين‏ عليه السلام از مقوله ديگرى است؛ او نيامده است كه دشمن را با زور شمشير بشكند و خود پيروز شود، و بعد موفق نشده و يا در يك تصادف يا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. اين‏ طور نيست، او در حالى كه مى ‏توانسته است در خانه ‏اش بنشيند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفى خويشتن را انتخاب كرده است... امام حسين‏ عليه السلام يك شهيد است كه حتى پيش از كشته شدن خويش به شهادت رسيده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه خويش، از آن لحظه كه به دعوت وليد - حاكم مدينه - كه از او بيعت مطالبه مى ‏كرد، «نه» گفت، اين، «نه» طرد و نفى چيزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسين شهيد است. "

    3. امام حسين‏ عليه السلام‏

    الف) شرايط نهضت امام حسين ‏عليه السلام‏

    "شكل مبارزه ‏اى كه حسين انتخاب كرده، قابل فهميدن نيست مگر اين كه اوضاع و شرايطى كه حسين در آن شرايط، قيام خاصّ خودش را آغاز كرد، فهميده بشود... اكنون حسين مسئول نگاهبانى انقلابى است كه آخرين پايگاه‏هاى مقاومتش از دست رفته است و از قدرت جدش و پدر و برادرش، يعنى حكومت اسلام و جبهه حقيقت و عدالت، يك شمشير برايش نمانده و حتى يك سرباز! سال‏هايى است كه بنى ‏اميه همه پايگاه‏هاى اجتماعى را فتح كرده است. "

    ب) بايستن و نتوانستن‏

    "فتواى حسين اين است: آرى! در نتوانستن نيز بايستن هست؛ براى او زندگى، عقيده و جهاد است. بنابراين، اگر او زنده است و به دليل اين كه زنده است، مسئوليت جهاد در راه عقيده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسين، زنده ‏تر كيست؟ در تاريخ ما، كيست كه به اندازه او حق داشته باشد كه زندگى كند؟ و شايسته باشد كه زنده بماند؟ نفس انسان بودن، آگاه بودن، ايمان داشتن، زندگى كردن، آدمى را مسئول جهاد مى ‏كند و حسين مَثَلِ اعلاى انسانيت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن يا نتوانستن، ضعف يا قدرت، تنهايى يا جمعيت، فقط شكل انجام رسالت و چگونگى تحقق مسئوليت را تعيين مى‏ كند نه وجود آن را. "

    ج) هنر خوب مردن‏ ‏

    "او (امام حسين ‏عليه السلام) فرزند خانواده ‏اى است كه هنر خوب مردن را در مكتب حيات، خوب آموخته است... آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مى ‏فهمند و به همه آنها كه پيروزى بر خصم را تنها در غلبه، بياموزد كه شهادت نه يك باختن، كه يك انتخاب است؛ انتخابى كه در آن، مجاهد با قربانى كردن خويش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پيروز مى ‏شود و حسين «وارث آدم» - كه به بنى ‏آدم زيستن داد - و «وارث پيامبران بزرگ» - كه به انسان چگونه بايد زيست را آموختند - اكنون آمده است تا در اين روزگار به فرزندان آدم چگونه بايد مردن را بياموزند. "

    د) آثار شهادت امام حسين‏ عليه السلام‏

    "برخى درباره آثار شهادت حسينى ترديد كردند! و آن را قيامى خوانده‏ اند كه شكست خورده است؛ شگفتا! كدام جهاد و كدام جنگِ پيروزى بوده است كه دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق انديشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاريخ، اين همه گسترده و عميق و بارآور باشد؟... حسين با شهادت «يد بيضاء» كرد، از خون شهيدان «دم مسيحائى» ساخت كه كور را بينا مى ‏كند و مرده را حيات مى ‏بخشد... اما نه تنها در عصر خويش و در سرزمين خويش، كه «شهادت» جنگ نيست، رسالت است؛ سلاح نيست، پيام است؛ كلمه ‏اى است كه با خون تلفظ مى ‏شود. "

    ه) زندگان جاويد

    "آنها كه تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏ هاى خاموش و پليد تاريخند و ببينيد آيا كسانى كه سخاوتمندانه با حسين به قتلگاه خويش آمده‏ اند و مرگ خويش را انتخاب كرده ‏اند - در حالى كه صدها گريزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجيه شرعى و دينى براى زنده ماندن شان بود - توجيه و تأويل نكرده ‏اند و مرده ‏اند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسين و تحمل كردن يزيد دادند، كدام هنوز زنده ‏اند؟ هر كس زنده بودن را فقط در يك لَشِ متحرك نمى ‏بيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين را با همه وجودش مى ‏بيند، حس مى ‏كند و مرگ كسانى را كه به ذلت‏ها تن داده‏اند تا زنده بمانند، مى ‏بيند. "

    و) ساعات آخر شهادت‏

    "عصر عاشورا، امام حسين ‏عليه السلام با آن دقت نظافت مى ‏كند، با آن دقت آرايش مى ‏كند، بهترين لباس‏هايش را مى ‏پوشد و بهترين عطرهايش را مى ‏زند، در اوج خون و در اوج مرگ و در اوج نابودىِ همه كسانش و در آستانه رفتن خودش، هر ساعتى كه مى ‏گذشت و شهدا هم بر هم انباشته مى ‏شدند، چهره او گلگون‏تر و برافروخته‏ تر و قلبش بيشتر به تپش مى ‏آمد، كه مى ‏دانست فاصله حضور، اندك است؛ چه «شهادت» حضور نيز هست. "

    ز ) مسئوليت ما

    "اين كه حسين فرياد مى ‏زند - پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مى ‏بيند و جز دشمن كينه توز و غارتگر در برابرش نمى ‏بيند - فرياد مى ‏زند كه: «آيا كسى هست كه مرا يارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرنى؟»؛ مگر نمى ‏داند كه كسى نيست كه او را يارى كند و انتقام گيرد؟ اين «سؤال»، سؤال از تاريخ فرداى بشرى است و اين پرسش، از آينده است و از همه ماست و اين سؤال، انتظار حسين را از عاشقانش بيان مى ‏كند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهيدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مى ‏نمايد. "

    4. حضرت زينب‏ عليها السلام‏

    "رسالت پيام از امروز عصر، آغاز مى ‏شود. اين رسالت بر دوش‌هاى ظريف يك زن، «زينب» - زنى كه مردانگى در ركاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زينب دشوارتر و سنگين‏تر از رسالت برادرش. آنهايى كه گستاخى آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده ‏اند؛ اما كار آنها كه از آن پس زنده مى ‏مانند، دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پى ‏اش، و صف‌هاى دشمن تا افق در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش. وارد شهر مى ‏شود، از صحنه بر مى ‏گردد. آن باغ‏هاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوى گل‌هاى سرخ به مشام مى ‏رسد. وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادى شده است؛ آرام و پيروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مى ‏زند: «سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...» اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مى‏ ماند. "



    تاريخ : دوشنبه پانزدهم آذر 1389 | 2:29 | نویسنده : M

    15 آذر سالروز شهادت حضرت ابوذر  ( 32 ه ق ) 

    « قلم من با افتخار غرور آمیزی بر روی این صفحات می لغرزد زیرا ، قهرمانی را که در این داستان نقاشی می کند ، رقاصه ی پیست رقصی که میکوشد تا تماشاچیانش را از شهوت به جوش آورد نیست ، شاعری که در هوای عفن یک میخانه یا در کنار منقلی ستونهای ضخیم دود را به سقف می فرستد نیست ، عروسک هایی که پیرلویس ساخته است نیست .

    یاران وفادار کاباره های زیر زمینها و پس کوچه های محلات بد نام پاریس نیست .

    داستان عشق های گندیده ای که از هولیوود الهام می گیرد ، سرگذشت طنازان اثیری و عشوه گر جزیره ی کاپری که از همه سوی جهان ، شکمهایی را به سوی خویش میخواند که در زیر هر یک فاضلابی از شهوت نصب لست نیست .

    پوست بدن نرم و مرمرین ستاره ی طنازی که هر صبح در وان شیر می خوابد ، چهره ای که کرمهای معطر بر آن برقی از چربی زده است ، لرزش هوس انگیز ران و پستانی که به صدها نویسنده نام و نان بخشیده است نیست .

    قهرمان این داستان فرزند غیور صحراست ، فرزند صحرای مغروی است که با همه ی تنگدستی و عسرت ، همواره عار داشته است که ، حتی آسمان بر او اشک ترحم بارد ، فرزند صحرایی است که ، بر کرانه ی دریاها نشسته است و قرن ها از سر غرور در زیر آتش خورشید تشنه مانده ، برای آشامیدن آب ، سر به دریا نیز فرود نیاورده است .

    چهره ی گندمگون و آفتاب زده ای است که خشونت صحرا در آن نقش بسته ، پوست چروکیده ای است همچون پاره ی چرمی ، در زیر آفتاب جزیره ، خشکیده و سیاه گشته است ، قامت باریک و بلندی است که بار رنج ها و سختی های بیابان اندکی آن را خمیده است ، سینه ی لاغر و استخوانی ای است که مردی و پایداری از آن می تراود ، و دو چشم دلیر شیری است که از لهیب آتش صحرا ، برای خویش ، دو نگاه ساخته است .

    این داستان سر گذشت تند بادی است که در میان قبیله ای طغیان کرده و در صحرای خلوتی فرو

     نشست ........

    ........ سر گذشت مردی از غفار است . »

     

    ..... و اما جمله ی پایانی ، دکتر علی شریعتی می گوید  : هم نشین نیک

     از تنهایی بهتر است و تنهایی از هم نشین بد بهتر ، مالی را به امانت

    بسپاری بهتر از آن است که مهر و موم کنی و مهر و موم کنی بهتر از آن

     است که کسی را متهم سازیم .



    تاريخ : دوشنبه پانزدهم آذر 1389 | 2:3 | نویسنده : M
    آری شعری که تاروپودش را شکنجه وافتخار یک شاعر مغرور در پای دیوارهای بلند زندان و در زیر نگاه های وحشی دژخیم بافته است زیبایی و شرفی را داراست که اشعاری که معمولا در پای منقل وافور وپشت میز یک مشروب فروشی نطفه اش بسته می شود همواره ازآن محروم است.


    سرگذشت مردی از غفار ،تندبادی که در میان قبیله ای طغیان کرد و در صحرای خلوتی فرو نشست.نام اصلی او "جندب جناده"،کنیه ی وی "ابوذر" و از قبیله ی غفار.برادرش انیس و مادرش رمله بود.


    با دیدن پیامبر احساس کرد عطشش رفع شده و در تیرگی قلبش سپیده دمی از آفتاب ایمان دمیده است.


    ابوذر وقایع دوران خلفا را می دید و دیگر طاقت تحمل این اوضاع را نداشت و در برابر عثمان به قیام برخاست و در این راه هم کشته و شهید شد.(در صحرای ربذه)


    پاسکال می گوید:‹ دل دلایلی دارد که عقل را به آن دسترسی نیست و به وجود خدا دل گواهی می دهد نه عقل،و ایمان از این راه به دست می آید.›


    ابوذر هم چنانکه پاسکال معتقد است،خدا را از راه دل شناخته و سه سال پیش از آنکه پیغمبر را ملاقات کند پرستش کرده است.


    ابوذر:ای معاویه!اگر این کاخ را از پول خود می سازی اسراف است و اگر از پول مردم خیانت.


    ای عثمان ! گدایان را تو گدا کردی و ثروتمندان را تو ثروتمند ساختی.


    ابوذر در تمام جنگ های بعد از خندق با پیغمبر شرکت می کرد.در جنگ بنی لحیان و ذی قرد با پیغمبر شمشیر زد و در سال ششم هجری پیغمبر برای جنگ بنی مصطلق بیرون رفت و ابوذر رادر مدینه جانشین خود ساخت.او با ام ذر که یکی از اصحاب پیغمبر بود ازدواج کرد و پس از ازدواج زندگی در کنار اصحاب صفه را ترک گفته و برای سکونتش در خارج مدینه بر روی تلّی خیمه ی کوچکی زد.


    مناظره ی ابوذر و پیامبر(ص):


    1- نماز چیست؟ بهترین قانون است،چه زیاد برگزار شود چه کم.


    2- برترین اعمال کدام است؟ ایمان به خداوند بزرگ و جهاد در راه او.


    3- کدامیک از مؤمنین مسلمان تر است؟کسیکه مردم از دست و زبانش ایمن باشند.


    4- کدام بخشش بهتر است؟بخشش مرد کم بضاعتی که از دسترنج خود به فقیر کمک کند.


    5- بر دانشم بیفزای؟- قرآن بخوان ، با خواندن قرآن ترا در زمین نوری است و در زمین یادی.


    - از خنده ی بسیار بپرهیز که دلت را می میراند و روشنی چهره ات را می برد.


    - جز در خیر خاموش باش زیرا سکوت شیطان را از تو می گریزاند ودر دینت تو را یاری می کند.


    - حق را بگو اگر چه تلخ باشد.


    - آنچه را می دانی که در خود داری بر دیگران عیب مگیر.نسبت به کاری که خود نیز مرتکب شده ای مردم را سرزنش مکن.


    ای ابوذر ! هیچ خردی چون تدبیر و هیچ پارسایی چون خودداری و هیچ نیکویی چون نیکخویی نیست.


    کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و مرد با نخستین درد آغاز می شود و من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.


    تاريخ : دوشنبه یکم آذر 1389 | 2:48 | نویسنده : M

    ...علي (ع) مرد شمشير و سخن و سياست است. احساسي به رقت يك عارف دارد، و انديشه‌اي به استحكام يك حكيم. در تقوا و عدل چندان شديد است كه او را در جمع ياران - حتا در چشم برادرش عقيل - تحمل‌ناپذير ساخته است. آشنايي دقيقه و شاملش با قرآن، قولي است كه جملگي برآنند. شرايط زندگي خصوصي‌اش، زندگي اجتماعي و سياسي‌اش و پيوندش با پيغمبر (ص) ، و به‌ويژه سرشت روح و عميقي كه در زير احكام و عقايد و شعاير يك دين نهفته است و غالبا از چشم‌هاي ظاهربين پنهان مي‌ماند، از نزديك آشنا كرده و احساسش و بينشش با آن عجين شده است. وي يك وجدان اسلامي دارد، و اين جز اعتقاد به اسلام است.
    در طول 23 سالي كه محمد (ص) نهضت خود را در صحنه روح و جامعه آغاز كرده،
    علي (ع) همواره درخشيده، همواره در آغوش خطرها زيسته است و يك بار نلغزيده است. يك‌بار كمترين ضعفي از خود نشان نداده است.
    آنچه در علي (ع) سخت ارجمند است، روح چندبعدي اوست. روحي كه در همه ابعاد
    گوناگون و حتا ناهمانند قهرمان است. قهرمان انديشيدن و جنگيدن و عشق ورزيدن، مرد محراب و مردم. مرد تنهايي و سياست، دشمن خطرناك همه پستي‌هايي كه انسانيت همواره از آن رنج مي‌برد و مجسمه همه آرزوهايي كه انسانيت همواره در دل مي‌پرورد.
    ... علي (ع)، چه كسي مي‌تواند سيماي او را نقاشي كند؟! روح شگفتي با چند
    بعد، مردي كه در همه چهره‌هايشان به عظمت خدايان اساطير است. انساني كه در همه استعدادهاي متفاوت و متناقض روح و زندگي قهرمان است. قهرمان شمشير و سخن، خردمندي و عشق، جانبازي و صبر، ايمان و منطق، حقيقت و سياست، هوشياري و تقوي، خشونت و مهر، انتقام و گذشت، غرور و تواضع، انزوا و اجتماع، سادگي و عظمت. انساني كه هست از آن گونه كه بايد باشد، و نيست. در معركه‌هاي خونين نبرد، شمشير پرآوازه‌اش صفوف دشمن را مي‌شكافد و به بازي ‌مي‌گيرد. سياه خصم همچون كشتزار گندم هاي رسيده در دم تيغ دو دمش بر روي هم مي‌خوابد و در دل شب‌هاي ساكت مدينه همچون يك روح تنها و دردمند كه از خفقان زيستن بي‌طاقت شده است و از بودن به ستوه آمده، بستر آرامش را رها مي‌كند و در پناه شب - كه با علي سخت آشنا و مانوس و محرم است - از سايه روشن‌هاي آشناي نخلستان‌هاي ساكت حومه شهر، خاموش مي‌گذرد و سر در حلقوم چاه مي‌برد، و غريبانه مي‌نالد. زنداني بزرگ خاك، عظمتي كه در زيستن نمي‌گنجد. روح آزادي كه سقف سنگين و كوتاه آسمان برسينه‌اش افتاده است و دم زدن را بر او دشوار كرده است.
    او كه از شمشيرش مرگ مي‌بارد و از زبانش شعر، هم زيبايي دانش را مي‌شناسد
    و هم زيبايي خداوند. هم پروازه‌هاي انديشيدن را و هم تپش‌هاي دوست داشتن را. خون‌ريز خشمگين صحنه پيكار، سوخته خاموش خلوت محراب. او: ويرژيل” دانته“ است، و رستم ”فردوسي“ است و شمس مولاي روم و...
    چه مي‌گويم!! مگر با كلمات مي‌توان از علي (ع) سخن گفت؟! بايد به سكوت گوش
    فراداد، تا از او چه‌ها مي‌گويد؟! چه او با علي (ع) آشناتر است...! علي (ع) خود محمد (ص) ديگري است، و شگفت‌تر آن كه: در سيماي علي (ع)، محمد (ص) را نمايان‌تر مي‌توان ديد».



    تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 | 14:56 | نویسنده : M

    و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي، اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟

     

    اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر كه هست - بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب كني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم: آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي كند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسؤوليت" به ترديد مي افكند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" رابشنوي، تا حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به "فرار" مي خواند، آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند، و عشق به او، كور و كرت مي كند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، تو را بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلندشرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش، ازبلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يا يك شيء، يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك " نقطه ضعف"!

     

     

     

    اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

     

    سالخورده مردي درپايان عمر، پس از يك قرن زندگي پر كشاكش و پر از حركت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شكنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست وبت تراش!و در خانه اش زني، اشرافي: سارا. و اكنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرك، و تحمل يك قرن شكنجه "مسؤوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوكرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يك " بشر" مانده است و درپايان رسالت عظيم خدايي اش، يك " بنده خدا"، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازاست و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي كه ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش - كه عمر را همه در كار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و ازكنيز سارا - زني سياه پوست - به او يك فرزند مي بخشد، آن هم يك پسر! اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يك پسر، براي پدر، نبود، پايان يك عمر انتظار بود، پاداش يك قرن رنج، ثمره يك زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يك پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ. (روايت تاريخ به نقل از تبيان)

     

    و اكنون، در برابرچشمان پدر - چشماني كه در زير ابروان سپيدي كه بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند- مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري كه جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني كه در كوير پهناور و سوخته حياتش، چشم به تنها نو نهال خرم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي كند.

     

    در عمر دراز ابراهيم، كه همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل " مي گذرد، پسري كه پدر، آمدنش را سالها انتظار كشيده است، و هنگامي آمده است كه پدر، انتظارش نداشته است!

     

    اسماعيل، اكنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!در اين ايام، ناگهان صدايي مي شنود: "ا براهيم!به دودست خويش، كارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بكُش"!

     

    مگر مي توان با كلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف كرد؟

     

    ابراهيم، بنده خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شكن عظيم تاريخ، درهم مي شكند، از تصور پيام، وحشت مي كند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ!بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اكبر!فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اكنون آشفته و بيچاره!جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

     

     

     

    دشواري"انتخاب"!

     

    كدامين را انتخاب مي كني ابراهيم؟!خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسؤوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا" خدايت" را؟

     

    انتخاب كن!ابراهيم. در پايان يك قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يك عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرك و بناي توحيد و شكستن بت و نابودي جهل و كوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروزبرآمدن و از همه مسؤوليتها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نكردن واز راه، گامي، در پي خويش، كج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن... اي ابراهيم!قهرمان پيروز پرشكوه ترين نبرد تاريخ!اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اولو العزم، مپندار كه در پايان يك قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي!ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديك تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است!چه پنداشته اي؟ اكنون ابراهيم است كه در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يك "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي كشد: اسماعيل!و حق فرمان مي دهد: ذبح!بايد انتخاب كند!

     

    "اين پيام را من در خواب شنيدم، از كجا معلوم كه... "!ابليسي در دلش "مهرفرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد. از انجام فرمان خودداري مي كند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،

     

    "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح كن"!اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر!جنگ در درون ابراهيم غوغا مي كند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف، پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در كشاكش ميان خدا وابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افكنده است. روز دوم است، سنگيني"مسؤوليت"، بر جاذبه "ميل"، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

     

    ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد به كار زند. از آن "ميوه ممنوع" كه به خورد "آدم " داد!ابليس در دلش"مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

     

    ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است كه احساس مي كند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز"رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است كه از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه كاري، ديگر كاري ساخته نيست. ابراهيم مسؤول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسؤوليت تلخ تر و دشوارتر از آن است كه به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

     

    و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!كاشكي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل، چه آسان!چه لذت بخش!اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار... ابراهيم، هر گاه كه به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندكي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

     

    اكنون، ابراهيم دل ازداشتن اسماعيل بركنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر كرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب كرد، پيداست كه "انتخاب" ابراهيم، كدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

     

     

     

    ذبح اسماعيل!آخرين بندي كه او را به بندگي خود مي خواند!

     

    ابتدا تصميم گرفت كه داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!اسماعيل، اين ذبيح عظيم!اكنون در منا، در خلوتگاه سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!پدري كه برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يك قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشكفته و نازك!آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي چنين صميمانه و چنين هولناك!

     

    -"اسماعيل، من درخواب ديدم كه تو را ذبح مي كنم... "!

     

    اين كلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افكند كه خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناك و نگاههاي هراساني كه از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

     

    اسماعيل دريافت، برچهره رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد: -"پدر!درانجامِ فرمانِ حق ترديد مكن، تسليم باش، مرا نيز در اين كار تسليم خواهي يافت وخواهي ديد كه - ان شاء ا... - از - صابران خواهم بود"!

     

    ابراهيم اكنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي كه ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جزآزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاك كه ابليس را يكسره نوميد كرد، و اسماعيل - جوانمرد توحيد - كه جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي كه ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود كه گويي، يك " قرباني آرام و صبور " است!

     

    پدر كارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي كشيد تا تيزش كند!

     

    مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود كه به فرزندش مي توانست كرد. با قدرتي كه عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون كشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

     

    آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را كه آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، برروي خاك خواباند، زير دست و پاي چالاكش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، برسرش چنگ زد، دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندكي به قفا خم كرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، كارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است كه هنوز به خود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يك لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما... آخ!اين كارد!

     

    اين كارد... نمي برد!آزار مي دهد، اين چه شكنجه بيرحمي است!كارد را به خشم بر سنگ مي كوبد!

     

    همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناك مي شود، برق آسا بر مي جهد و كارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، كه همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد، كه ناگهان، گوسفندي!و پيامي كه: "اي ابراهيم!خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا به جاي او ذبح كني، تو فرمان را انجام دادي"!ا... اكبر!

     

    يعني كه قرباني انسان براي خدا - كه در گذشته، يك سنت رايج ديني بود و يك عبادت - ممنوع!در "ملت ابراهيم"، قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان!و از اين معني دارتر، يعني كه خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند كه گرسنه اند، گرسنه گوشت!و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست كه اسماعيل ذبح شود، مي خواست كه ابراهيم ذبح كننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير!ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست كه اسماعيل، ذبيح خدا شود، وشد، چه صبور!ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است!در اينجا، سخن از " نيازِخدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است" حكمتِ" خداوند حكيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، كه ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني كردن اسماعيلش" بالا مي برد، بي آنكه اسماعيل را قرباني كند!و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند"ارتقاء مي دهد، بي آنكه بر وي گزندي رسد!

     

    كه داستان اين دين، داستان شكنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست، داستان "كمال انسان " است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريت و نجات از هر بندي و پيوندي كه تو را به نام يك «انسان مسؤول در برابر حقيقت"، اسير مي كند و عاجز، و بالاخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" -آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار!و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ كشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

     

    موسم عيد است. روز شادي مسلمانان. روز قبولي در جشن بندگي خداوند. اي مسلمان حج گزار و اي كسي كه در شكوهمندترين آيين ديني از زخارف دنيا دور شدي و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اي از پاكيزگي، رهايي، آزادگي، آگاهي و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجي است كه تو در آني وبايد با سادگي، وقوف در جهان درون و بيرون و قرباني كردن همه آرزوهاي پوچ دنيوي، خود را براي سفر بزرگ آماده كني. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگي است.

     

     



    تاريخ : جمعه چهاردهم آبان 1389 | 1:5 | نویسنده : M

    انچه که تاریخ و قصص مذهبی می گویند و در  تورات تصریح شده است ، ابراهیم در دوره ای بسر می برده است که نظام اجتماعیش ،تابع شرایط قبائلی بوده و او خود وابسته به قبیله ای از قبائل آرامی،و همیشه در حال کوچ بوده است و اینکه ابراهیم را گاهی در سومر می بینیم و گاه در بابل ، زمانی در حران و زمانی در مصر ،وقتی در عربستان ،برای این است که خود ، وفردی وابسته به قبیله بیابانگرد و دامدار ، و قبیله اش هنوز به مرحله شهر نشینی و اسکان نرسیده است . بعضی از تاریخ نویسان نوشته اند : « ابراهیم نخست جامعه خود را – در بین النهرین – از مرحله قبائلی به مرحله اسکان – یعنی آغاز تمدن – انتقال داده است »

    بنابراین ابراهیم در دوران قبائلی می زیست و از نظر جامعه شناسی ، او باید یکی از بنیانگزاران و یا یکی از عوامل تحول و ارتقاء مذهب «فتیشیسم» یا «ارواح پرستی » و یا « پرستش قوای طبیعت و مظاهر » آن – ستاره پرستی و ماه و خورشید به مرحله – یعنی بت پرستی که شکل تکامل یافته مذهب شرک است – می بود ، در حالیکه بر خلاف زیر بنای اقتصادی و نظام اجتماعی مرحله تحول تاریخی جامعه اش – که قبایلی است – بنیانگزار مکتب توحید جهانی می شود .....

    در تحول جامعه از شرک بتوحید ، ابراهیم از همه پیامبران جلوتر است هم از پیامبران شناخته شده چین و هند و ایران و هم از حکمای بزرگ و شناخته شده یونان –در صورتیکه از لحاظ تحول فرهنگ و تکامل تمدن از همه عقب تر است .

    م . آ / 15/ ص 102 – 103

    می بینیم که دعوت ابراهیم ، دعوتی سازنده و خلاق است – نه زهد گرایی – دعوت به تجمع و شهر نشینی است و «هاجر» اصلا به معنای شهر و تمدن است . و ابراهیم و همسرش بزرگترین مهاجر ین تاریخند ، مهاجرتی بیرونی – نه درونی – یعنی حرکت سازنده تمدن مادی و اجتماعی در زمین بوسیله قبائل متفرق . چنین است که ابراهیم بنیانگزار تمدن در بین النهرین است .

    م . آ /15 / ص 112

    شناخت براهیم یعنی شناخت روح اساسی مذاهب بزرگ حق ، که ما به عنوان پیروان کاملترین و آخرینش به آن وابسته ایم . بنابراین شناختن ابراهیم شرط اساسی است برای شناخت دین و اسلام ، که « اسلام » بنیانگزار اساسی اش ابراهیم خلیل است .

    م . آ / 29 /ص 7



    تاريخ : دوشنبه دهم آبان 1389 | 2:39 | نویسنده : M


    شريعتي در حج

    حج: يعني آهنگ، مقصد يعني حرکت نيز هم. و همه چيز با کندن از خودت، از زندگيت و ازهمه علقه‌هايت آغاز مي‌شود، مگر نه که در شهرت ساکني؟ سکونت، سکون، حج نفي سکون.چيزي که هدفش خودش است يعني مرگ. حج: جاري شو!

    هجرت از " از خانه خويش " به " خانه خدا"،"خانه مُردم"!

    اي برلب‌هاي ديگران ترانه‌ساز، آهنگ نيستان خويش کن!

    موسم: و اکنون هنگام در رسيده است، لحظه ديدار است، ذي حجه است، ماه حج، ماه حرمت. جنگيدن، کينه ورزيدن و ترس. زمين را، مهلت صلح، پرستش و امنيت داده‌اند، خلق با خدا وعده ديدار دارند، صداي ابراهيم را بر پشت زمين نمي‌شنوي؟ و او در خانه‌اش ترا به فرياد مي‌خواند، دعوتش را لبيک گوي! پس اکنون که در "دار عمل" هستي خود را براي رحلت به " دار حساب " آماده کن، مردن را تمرين کن، پيش از آنکه بميري، بمير.

    حج کن!

    به ميقات رو، و با آنکه ترا آفريد وعده ديدار داري.

    احرام در ميقات: ميقات لحظه شروع نمايش، و پشت صحنه نمايش است و تو که آهنگ خدا کرده‌اي و اکنون به ميقات آمده‌اي، بايد لباس عوض کني. لباس! کفن پوش.

    رنگ‌ها را همه بشوي!

    سپيد بپوش، سپيد کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماري که پوست بيندازد، از"من بودن" خويش بدرآي، مردم شو. ذره‌اي شو، در آميز با ذره‌ها، قطره‌اي گم در دريا،

    " نه کسي باش که به ميعاد آمده‌اي"،

    خيس شو که به ميقات آمده‌اي "

    " بمير پيش از آنکه بميري "

    جامه زندگيت را بدرآور،

    جامه مرگ بر تن کن.

    اينجا ميقات است.

    نيت: نيت کن! همچون خرمايي که دانه مي‌بندد، اي پوسته، بذر آن"خود آگاهي"را در ضميرت بکار و خداآگاه شو،

    خلق آگاه شو، خودآگاه شو.

    و اکنون انتخاب کن،

    راه تازه را،

    سوي تازه را،

    کار تازه را،

    و خود تازه را.

    نماز در ميقات: اي رحمن! که دوست را مي‌نوازي! اي رحيم که آفتاب رحمتت، جز تو ديگر کسي را نخواهم ستود که حمد ويژه توست. نماز ميقات! هر قيامش و هر قعودش، پيامي ‌است و پيماني که از اين پس، اي خداي توحيد هيچ قيامي‌و هيچ قعودي، جز براي تو و جز به روي تو نخواهد بود.

    محرمات: هر چه تو را به ياد مي‌آورد، هرچه ديگران را از تو جدا مي‌کند، وهرچه نشان مي‌دهد تو در زندگي که‌اي؟ چکاره‌اي؟ هر چه يادگار دنياست، هرچه روزمرگيها را براي تو تداعي مي‌کند،

    هرچه بويي از زندگي پيش از ميقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز مي‌گرداند، مدفون کن.

    و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بيا، و اينک تو آمده‌اي، اينک پاسخش را مي‌دهي: لبيک!

    لبيک اللهم لبيک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شريک

    لک لبيک!

    کعبه: در آستانه مسجدالحرامي، اينک، کعبه در برابرت! يک صحن وسيع و در وسط يک مکعب خالي، ناگهان بر خود مي‌لرزي! حيرت، شگفتي، کعبه در زمين، رمزي از خدا در جهان

    مصالح بنايش؟ زمينش؟زيورش؟

    قطعه‌هاي سنگ سياهي که از کوه "عجون" کنار مکه، بريده‌اند و

    ساده، بي‌هيچ هنري، تکنيکي، تزئيني، برهم نهاده‌اند و همين!

    و کعبه روبه همه، رو به هيچ، همه جا، و هيچ جا،

    "همه‌سوئي"يا"بي‌سوئي"خدا!

    رمز آن: کعبه!

    امّا....

    شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضميمه‌اي دارد که شکل آن را

    تغييرداده‌اند، بدان "جهت" داده است،

    اين چيست؟

    ديواره کوتاهي، هلالي شکل، رو به کعبه.

    نامش؟

    حجر اسماعيل!

    حجر! يعني چه؟

    يعني دامن!

    راستي به شکل يک "دامن" است، دامن پيراهن، پيراهن يک زن!

    آري،

    يک زن حبس،

    يک کنيز!

    کنيزي سياه‌پوست،

    کنيز يک زن،

    اين دامان پيراهن‌ هاجر است، داماني که اسماعيل را پرورده است،

    اينجا " خانه ‌هاجر " است

    و اينجا، خانه خدا، ديوار به ديوار خانه يک کنيز؟ و تمامي‌حج به خاطره‌ي ‌هاجر پيوسته است،

    و هجرت، بزرگترين عمل، بزرگترين حکم، از نام‌ هاجر مشتق است،

    پس هجرت؟

    کاري‌ هاجروار!

    و اي مهاجر که آهنگ خدا کرده‌اي، کعبه‌ي خدا است و

    دامان‌ هاجر!

    طواف: آفتابي در ميانه و برگردش، هر يک، ستاره‌اي، در فلک خويش،

    دايره‌وار، برگرد آفتاب

    به رود بپيوند تا جاودان شوي، تا جريان يابي تا به دريا رسي،

    چرا ايستاده‌اي؟ اي شبنم؟ در کنار اين گرداب مواج خويش آهنگ،

    که با نظم خويش، نظم خلقت را حکايت مي‌کند، به گرداب بپيوند!

    قدم پيش نه!

    حجرالاسود، بيعت: از"رکن حجرالاسود" بايد داخل مطاف شوي، از اينجاست که وارد منظومه جهان مي‌شوي،

    حرکت خويش را آغاز مي‌کني،"در مدار" قرار مي‌گيري، در مدار خداوند، اما در مسير خلق!

    در آغاز بايد، حجرالاسود را"مس" کني. با دست راستت، آن را لمس کني

    و بيد رنگ خود را به گرداب بسپاري.

    اين"سنگ" رمزي از"دست" است، دست راست، دست کي؟

    دست راست خدا.

    طواف مي‌کني، ديگر خود را بياد نمي‌آوري، به جاي نمي‌آوري، تنها عشق است،

    جاذبه عشق و تو يک "مجذوب"!

    از طواف خارج مي‌شوي، در پايان هفتمين دور؟

    هفت؟ آري!

    اينجا هفت، شش به علاوه يک نيست، يعني که طواف من برگرد خدا،

    و هفت؛ ياد آور"خلقت جهان" است.

    و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهيم.

    اينجا کجاست؟ مقام ابراهيم، قطعه سنگي با دو رد پا،

    ردپاي ابراهيم، ابراهيم بر روي اين سنگ ايستاده و

    حجرالاسود-سنگ بناي کعبه- را نهاده است.

    و اکنون

    جاري شو، سيل شو،

    بکوب و بروب و بشوي و......

    ...... بر آي!

    حج کن!

    و اکنون ابراهيمي ‌شده‌اي!

    مقام ابراهيم: اکنون به آن من راستينت رسيده‌اي.....

    در مقام ابراهيم مي‌ايستي، پا جاي پاي ابراهيم مي‌نهي؟

    روياروي خدا قرار مي‌گيري، او را نماز مي‌بري.

    ابراهيم‌وار زندگي کن، معمارکعبه‌ي ايمان باش

    سرزمين خويش را منطقه حرم کن،

    که در منطقه حرمي‌!

    سعي: نماز طواف را، در مقام ابراهيم پايان مي‌دهي

    و آهنگ"سعي"مي‌کني، ميان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سيصد و اند متر.

    سعي، تلاش است، حرکتي جستجوگر، داراي هدف، شتافتن، دويدن

    در طوف، در نقش ‌هاجربودن،

    و در مقام، در نقش ابراهيم و اسماعيل، هر دو.

    و اکنون سعي را آغاز مي‌کني،

    و باز به نقش‌ هاجر برمي‌گردي.

    هاجر تنها،

    دوان بر سرکوههاي بلند بي‌فرياد!

    در جستجوي آب!

    آري آب، آب خوردن!

    نه آنچه ازعرش مي‌بارد، آنچه از زمين مي‌جوشد!

    مادي مادي! همين ماده‌ي سيالي که بر زمين جاري است و زندگي مادي

    تشنه‌ي آن است، بدن نيازمند آن است، که در تن تو

    خون مي‌شود، که در پستان مادر شير مي‌شود، و در دهان

    طفل آب است!

    طواف، روح و دگر هيچ!

    و سعي، جسم و دگر هيچ!

    و ناگهان، يکباره معجزه‌آسا!

    - به قدرت نياز و رحمت مهر-

    زمزمه‌اي!

    "صداي پاي آب"،

    زمزم!

    و تقصير، پايان عمره: و درپايان هفتمين سعي، بر بلنداي مروه،

    از احرام برون آي، اصلاح کن، جامه‌ي زندگي بپوش،

    آزاد شو، از مروه، سعي را ترک کن، تنها و تشنه با دستهاي

    خالي، به سراغ اسماعيلت،

    تنهايي تو به سر آمده است،

    زمزم، در پاي اسماعيل تو مي‌جوشد،

    خلق در پيرامون تو حلقه زده‌اند،

    و چه مي‌بيني؟

    اي خسته از"سعي"

    بر عشق تکيه کن!

    اي انسان مسئول!

    بکوش!

    که اسماعيل تو تشنه است،

    و اي"انسان عاشق"

    بخواه!

    که عشق معجزه مي‌کند.

    گوشت را، بر ديواره قلبت بنه، به نرمي ‌بفشر، زمزمه‌اش را مي‌شنوي،

    از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،

    از آن بياشام، در آن شستشو کن.



    تاريخ : دوشنبه دهم آبان 1389 | 2:36 | نویسنده : M

    ایام، ایام حج است و موسم، موسم ذبح اسماعیل
    ای حاج! اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
    نیازی نیست؟ کسی بداند، باید خود بدانی و خدایت
    ، اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت.....


    من نمی‌دانم، هر چه در چشم تو، جای اسماعیل را در چشم ابراهیم دارد،
    و اکنون که "آهنگ خدا" کرده‌ای در "منی" ذبح کن.
    گوسفند را هم از آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید، و
    آن را، بجای اسماعیلت، به تو ارزانی کند.
    اینچنین است ذبح گوسفند را، به عنوان قربانی، از تو می‌پذیرد،
    چرا که ذبح گوسفند بجای اسماعیل، "قربانی" و ذبح گوسفند به عنوان گوسفند، " قصابی" است!
    در این ایام مبارک و نوروز، بسیار مناسب دانستم تا گذری بر کتاب "حج" مرحوم دکتر شریعتی، داشته باشم. بجاست همگی برای این عزیز دعای خیری داشته باشیم و نیز همسفر او در این زیارت روحانی گردیم.
    حج: یعنی آهنگ، مقصد یعنی حرکت نیز هم. و همه چیز با کندن از خودت، از زندگیت و ازهمه علقه‌هایت آغاز می‌شود، مگر نه که در شهرت ساکنی؟ سکونت، سکون، حج نفی سکون.چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ. حج: جاری شو!
    هجرت از " از خانه خویش " به " خانه خدا"،"خانه مُردم"!
    ای برلب‌های دیگران ترانه‌ساز، آهنگ نیستان خویش کن!
    موسم: و اکنون هنگام در رسیده است، لحظه دیدار است، ذی حجه است، ماه حج، ماه حرمت. جنگیدن، کینه ورزیدن و ترس. زمین را، مهلت صلح، پرستش و امنیت داده‌اند، خلق با خدا وعده دیدار دارند، صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمی‌شنوی؟ و او در خانه‌اش ترا به فریاد می‌خواند، دعوتش را لبیک گوی! پس اکنون که در "دار عمل" هستی خود را برای رحلت به " دار حساب " آماده کن، مردن را تمرین کن، پیش از آنکه بمیری، بمیر.
    حج کن!
    به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
    احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
    رنگ‌ها را همه بشوی!
    سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،
    " نه کسی باش که به میعاد آمده‌ای"،
    خیس شو که به میقات آمده‌ای "
    " بمیر پیش از آنکه بمیری "
    جامه زندگیت را بدرآور،
    جامه مرگ بر تن کن.
    اینجا میقات است.
    نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه می‌بندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
    خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
    و اکنون انتخاب کن،
    راه تازه را،
    سوی تازه را،
    کار تازه را،
    و خود تازه را.
    نماز در میقات: ای رحمن! که دوست را می‌نوازی! ای رحیم که آفتاب رحمتت، جز تو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست. نماز میقات! هر قیامش و هر قعودش، پیامی ‌است و پیمانی که از این پس، ای خدای توحید هیچ قیامی‌و هیچ قعودی، جز برای تو و جز به روی تو نخواهد بود.
    محرمات: هر چه تو را به یاد می‌آورد، هرچه دیگران را از تو جدا می‌کند، وهرچه نشان می‌دهد تو در زندگی که‌ای؟ چکاره‌ای؟ هر چه یادگار دنیاست، هرچه روزمرگیها را برای تو تداعی می‌کند،
    هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز می‌گرداند، مدفون کن.
    و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، و اینک تو آمده‌ای، اینک پاسخش را می‌دهی: لبیک!
    لبیک اللهم لبیک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شریک
    لک لبیک!
    کعبه: در آستانه مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت! یک صحن وسیع و در وسط یک مکعب خالی، ناگهان بر خود می‌لرزی! حیرت، شگفتی، کعبه در زمین، رمزی از خدا در جهان
    مصالح بنایش؟ زمینش؟زیورش؟
    قطعه‌های سنگ سیاهی که از کوه "عجون" کنار مکه، بریده‌اند و
    ساده، بی‌هیچ هنری، تکنیکی، تزئینی، برهم نهاده‌اند و همین!
    و کعبه روبه همه، رو به هیچ، همه جا، و هیچ جا،
    "همه‌سوئی"یا"بی‌سوئی"خدا!
    رمز آن: کعبه!
    امّا....
    شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمه‌ای دارد که شکل آن را
    تغییرداده‌اند، بدان "جهت" داده است،
    این چیست؟
    دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.
    نامش؟
    حجر اسماعیل!
    حجر! یعنی چه؟
    یعنی دامن!
    راستی به شکل یک "دامن" است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن!
    آری،
    یک زن حبس،
    یک کنیز!
    کنیزی سیاه‌پوست،
    کنیز یک زن،
    این دامان پیراهن‌ هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است،
    اینجا " خانه ‌هاجر " است
    و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامی‌حج به خاطره‌ی ‌هاجر پیوسته است،
    و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام‌ هاجر مشتق است،
    پس هجرت؟
    کاری‌ هاجروار!
    و ای مهاجر که آهنگ خدا کرده‌ای، کعبه‌ی خدا است و
    دامان‌ هاجر!
    طواف: آفتابی در میانه و برگردش، هر یک، ستاره‌ای، در فلک خویش،
    دایره‌وار، برگرد آفتاب
    به رود بپیوند تا جاودان شوی، تا جریان یابی تا به دریا رسی،
    چرا ایستاده‌ای؟ ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خویش آهنگ،
    که با نظم خویش، نظم خلقت را حکایت می‌کند، به گرداب بپیوند!
    قدم پیش نه!
    حجرالاسود، بیعت: از"رکن حجرالاسود" باید داخل مطاف شوی، از اینجاست که وارد منظومه جهان می‌شوی،
    حرکت خویش را آغاز می‌کنی،"در مدار" قرار می‌گیری، در مدار خداوند، اما در مسیر خلق!
    در آغاز باید، حجرالاسود را"مس" کنی. با دست راستت، آن را لمس کنی
    و بید رنگ خود را به گرداب بسپاری.
    این"سنگ" رمزی از"دست" است، دست راست، دست کی؟
    دست راست خدا.
    طواف می‌کنی، دیگر خود را بیاد نمی‌آوری، به جای نمی‌آوری، تنها عشق است،
    جاذبه عشق و تو یک "مجذوب"!
    از طواف خارج می‌شوی، در پایان هفتمین دور؟
    هفت؟ آری!
    اینجا هفت، شش به علاوه یک نیست، یعنی که طواف من برگرد خدا،
    و هفت؛ یاد آور"خلقت جهان" است.
    و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.
    اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا،
    ردپای ابراهیم، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و
    حجرالاسود-سنگ بنای کعبه- را نهاده است.
    و اکنون
    جاری شو، سیل شو،
    بکوب و بروب و بشوی و......
    ...... بر آی!
    حج کن!
    و اکنون ابراهیمی ‌شده‌ای!
    مقام ابراهیم: اکنون به آن من راستینت رسیده‌ای.....
    در مقام ابراهیم می‌ایستی، پا جای پای ابراهیم می‌نهی؟
    رویاروی خدا قرار می‌گیری، او را نماز می‌بری.
    ابراهیم‌وار زندگی کن، معمارکعبه‌ی ایمان باش
    سرزمین خویش را منطقه حرم کن،
    که در منطقه حرمی‌!
    سعی: نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان می‌دهی
    و آهنگ"سعی"می‌کنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر.
    سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن
    در طوف، در نقش ‌هاجربودن،
    و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو.
    و اکنون سعی را آغاز می‌کنی،
    و باز به نقش‌ هاجر برمی‌گردی.
    هاجر تنها،
    دوان بر سرکوههای بلند بی‌فریاد!
    در جستجوی آب!
    آری آب، آب خوردن!
    نه آنچه ازعرش می‌بارد، آنچه از زمین می‌جوشد!
    مادی مادی! همین ماده‌ی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی
    تشنه‌ی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن تو
    خون می‌شود، که در پستان مادر شیر می‌شود، و در دهان
    طفل آب است!
    طواف، روح و دگر هیچ!
    و سعی، جسم و دگر هیچ!
    و ناگهان، یکباره معجزه‌آسا!
    - به قدرت نیاز و رحمت مهر-
    زمزمه‌ای!
    "صدای پای آب"،
    زمزم!
    و تقصیر، پایان عمره: و درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،
    از احرام برون آی، اصلاح کن، جامه‌ی زندگی بپوش،
    آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای
    خالی، به سراغ اسماعیلت،
    تنهایی تو به سر آمده است،
    زمزم، در پای اسماعیل تو می‌جوشد،
    خلق در پیرامون تو حلقه زده‌اند،
    و چه می‌بینی؟
    ای خسته از"سعی"
    بر عشق تکیه کن!
    ای انسان مسئول!
    بکوش!
    که اسماعیل تو تشنه است،
    و ای"انسان عاشق"
    بخواه!
    که عشق معجزه می‌کند.
    گوشت را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی ‌بفشر، زمزمه‌اش را می‌شنوی،
    از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،
    از آن بیاشام، در آن شستشو کن.
    امید آنکه این طواف و این شستوی روحانی نصیب همگی ما گردد
    "آمین"


    منبع کتاب حج دکتر شریعتی



    تاريخ : شنبه یکم آبان 1389 | 16:5 | نویسنده : M

    ایت الله طالقانی :انیس من در زندان کتاب حج دکتر شریعتی بود .

    دیدگاه علامه جعفری در مورد دکتر شریعتی :"

    ********************************

    علي شريعتي و پدرش (استادمحمدتقي شريعتي) هم با او رابطه دوستانه‌اي داشتند و جلساتي ميان آنان برگزار مي‌شد. در آن هنگام كه عالمان و واعظان تهراني منتقد تند و تيز شريعتي بودند، برخي به ديدار جعفري رفته و از او خواستند تا صريحا بنويسد: «ايشان (علي شريعتي) حق اظهارنظر در مقدار قابل توجهي از مسائلي را كه مطرح كنند، ندارد» اما او به جاي پذيرش اين تقاضا، آنان را نصيحت كرد و اين آيه را خواند: «فبشر عبادي الذين يستمعون القول فیتبعون احسنه.» او آنچنان به شريعتي علاقه‌مند بود كه به پسرش پيش از سفر به حج گفته بود: «تا كتاب حج دكتر شريعتي را نخوانده‌اي؛ به حج مرو.» شريعتي نيز در جريان اعتراض‌هاي يكي از واعظان تهراني، به ديدار او رفت و گفت: «جنابعالي از طرف من مختاريد كه همه آثار و نوشته‌هاي بنده را بخوانيد و هر كجايش را مخالف اسلام و تشيع و به هر دليل ناجور يافتيد، خط بكشيد تا در چاپ‌هاي بعدي آن را حذف كنند...»

    ******************************************

    اكنون هنگام در رسيده است،لحظه ي ديدار است.ذي حجه است،ماه حج،ماه حرمت،شمشيرها آرام گرفته اند و شيهه ي اسبان جنگي و نعره جنگجويان و قداره بندان در صحرا خاموش شده است.جنگيدن،كينه ورزي و ترس،زمين را،مهلت صلح،پرستش و امنيت داده اند،خلق با خدا وعده ي ديدار دارند،بايد در موسم رفت،به سراغ خدا نيز بايد با خلق رفت.
    صداي ابراهيم را بر پشت زمين نمي شنوي؟(( و اذن في الناس بالحج!ياتوك رجالا و علي كل ضامر ياتين من كل فج عميق))
    موسم است.هنگام در رسيده است.به ميعاد برو،به ميقات!اي بازخوانده ي خداوند لحظه ي ديدار است!موسم است،ميقات است.
    اي لجن با خدا ديدار كن!
    اي كه زندگي، جامعه، تاريخ، تو را ((گرگ)) كرده است يا ((روباه)) يا ((موش)) و يا ((ميش)).
    موسم است،حج كن!به ميقات رو،با دوست انسان،آنكه تورا انسان آفريد وعده ي ديدار داري.
    از قصرهاي قدرت،گنجينه هاي ثروت و معبدهاي ضرار و ذلت و از اين گله ي اغنامي كه چوپانش گرگ است،بگريز.نيت فرار كن.خانه ي خدا را،خانه ي مردم را، حج كن.
    گزيده هايي از كتاب:تحليلي از مناسك حج



    تاريخ : شنبه یکم آبان 1389 | 15:57 | نویسنده : M

    ابراهیم را بر درگاه می دیدی ,این پیر عاصی بر تاریخ ,کافر بر همه خداوندان زمین ,این عاشق بزرگ , بنده ناچیز خدای توحید!

    او این خانه را به دو دست خویش پی نهاده است .

    کعبه در زمین ,رمزی از خدا در جهان .

    مصالح بنایش ؟ زینتش ؟ زیورش؟

    قطعه های سنگ سیاهی که از کوه عجون -کنار مکه -بریده اند و ساده بی هیچ هنری -تکنیکی -تزیینی بر هم نهاده اند و همین !

    و نامش ؟اوصافش؟ القابش؟

    کعبه!

    یک مکعب همین !

    و چرا مکعب ؟ و چرا اینچنین ساده ,بی هیچ تشخصی ,تزیینی ؟

    خدا بی شکل است ,بی رنگ است ,بی شبیه است و هر طرحی و هر وضعی که آدمی برگزیند ببیند و تصور کند خدا نیست .

    خدا مطلق است بی جهت است این تویی که در برابر او جهت می گیری .این است که تو در جهت کعبه ای و کعبه خود جهت ندارد .

    و اندیشه آدمی بی جهتی را نمی تواند فهمید .

    هر چه را رمزی از وجود او -بی سویی مطلق -بگیری ,ناچار ,جهتی می گیرد و رمز خدا نیست .

    چگونه می توان بی جهتی را در زمین ,نشان داد ؟

    تنها بدین گونه که : تمامی جهات متناقض را با هم جمع کرد تا هر جهتی جهت نقیض خود را نفی کند و آن گاه ذهن از ان به بی جهتی پی برد.

    تمامی جهات چند تا است ؟

    شش تا

    و تنها شکلی که این هر شش جهت را در خود جمع دارد چیست ؟

    مکعب !

    و مکعب ,یعنی همه جهت

    و همه جهات یعنی بی جهتی !و رمز عینی آن :کعبه !

    و این است که در درون کعبه به هر جهتی نماز بری رو به او نماز برده ای و در بیرون کعبه به هر سمتی رو کنی رو به او داری که هر شکلی جز کعبه یا رو به شمال است یا رو به جنوب یا به سوی شرق کشیده شده است یا رو به غرب یا به زمین مایل است و یا به آسمان .

    و کعبه رو به همه رو به هیچ همه جا و هیچ جا .

    همه سویی یا بی سویی خدا!

    رمز آن :کعبه !اما…

    شگفتا !کعبه در قسمت غرب ضمیمه ای دارد که شکل آن را تغییر داده است ,بدان جهت داده است .

    این چیست ؟

    دیواره کوتاهی ,هلالی شکل رو به کعبه .

    نامش ؟

    حجر اسماعیل !

    حجر !

    یعنی :دامن !

    و راستی به شکل یک دامن است دامن پیراهن .پیراهن یک زن !

    آری

    یک زن حبشی

    یک کنیز!

    کنیزی سیاه پوست

    کنیز یک زن !

    کنیزی آن چنان بی فخر که زنی او را برای همبستری شویش انتخاب کرده است .

    یعنی که ارزش آن را که هووی او تلقی شود نخواهد یافت .

    و شویش تنها برای آنکه از او فرزندی بگیرد با او همبستر شده است .

    زنی که در نظامهای بشری از هر فخری عاری بوده است و اکنون خدا رمز دامان پیرهن او را به رمز وجود خویش پیوسته است . این دامان پیرهن هاجر است !

    دامانی که اسماعیل را پرورده است .

    این جا خانه هاجر است .

    هاجر در همین جا نزدیک پایه سوم کعبه دفن است .

    شگفتا هیچکس را -حتی پیامبران را – نباید در مسجد دفن کرد .

    و این جا خانه خدا دیوار به دیوار خانه یک کنیز ؟

    و خانه خدا مدفن یک مادر؟

    و چه می گویم ؟

    بی جهتی خدا تنها در دامن او جهت گرفته است !

    کعبه به سوی او دامن کشیده است !

    میان این هلالی با خانه امروز کمی فاصله است .

    می توان در چرخیدن بر گرد خانه از این فاصله گذشت اما بی دامن هاجر چرخیدن بر گرد کعبه رمز توحید ! طواف نیست طواف قبول نیست !

    حج نیست ! فرمان است فرمان خدا

    و………..



    تاريخ : دوشنبه نوزدهم مهر 1389 | 7:33 | نویسنده : M

    و چه پر معناست این «بارگاه ولایت مدار سلطان ارض طوس» و چه سمبل فصیح و بلیغی است این «گنبد طلا»! بام حرم! حرمی که در آن، خلیفه و امام، جلاد و شهید، در کنار هم آرمیده اند و… چه می گویم؟! هارون در وسط و امام در کنار، یعنی که برای تکریم امام، نزدیک قبر خلیفه دفنش کرده اند و در گوشه ای از مقبره خلیفه! و مدفن امام، در آغاز، خانه حمید بن قحطبه!
    و صحن حرم امام، باغ او، باغی که امام را به انگور مسموش پذیرایی کرد!
    عجبا که «بنا تا کجا می تواند آموزنده باشد و آگاه کننده»!…

    برگرفته از «مذهب علیه مذهب» دکتر علی شریعتی

    بمناسبت میلاد امام رضا (َع)

    *******

    چند حدیث ناب از امام رضا ع

     بهترین و ارزنده ترین خصلت ها : انجام کارهای نیک، فریاد رسی بیچارگان و بر آوردن آرزوی آرزومندان است.


    2-      از بخششی که زیان آن برای تو بیش از سودی است که به برادرانت میرسد خودداری کن.


    3-      ایمان عبارت است از : اقرار به زبان ،‌شناخت با قلب و عمل نمودن با اعضاء و جوارح


    4-      بالاترین درجه عقل خودشناسی است


    5-      آن کس که برای رضای الله کسی را به برادری گزیند خانه ای را در بهشت بدست آورده است .


    6-      بهترین ثروت شخص و برترین اندوخته اش صدقه است 


    7-      خوش خلقی دو گونه است : فطری و اختیاری ولی صاحب خلق خوش اختیاری برتر است


    8-      شکیبایی بر بلا زیبا و پسندیده است ولی برتر از آن صبر در برابر محّرمات است


    9-      سرآمد طاعت الله تعالی صبر و رضاست


    10-   عبادت به زیادی نماز و روزه نیست بلکه به اندیشیدن در امر پروردگار متعال است

     

    11-   با دوستان فروتن باش ، از دشمن احتیاط کن و با عموم مردم گشاده رو باش 


    12-   در شگفتم از آن کس که بردگان را با دارایی خود می خرد و آزاد می‌کند چگونه آزادگان را با اخلاق خوش خود نمی خرد .


    13-   بی اعتنایی به دارایی مردم ، بهتر از بذل و بخشش است


    14-   یاری کردن ناتوان ، بهتر از صدقه دادن است


    15-   بهترین مال و ثروت آن است که وسیله حفظ آبروی انسان شود .


    16-   برای کودک شیری بهتر از شیر مادرش نیست


    17-   آن کس که خود را در معرض تهمت قرار دهد نباید کسی را که به او گمان بد برده است ملامت کند.


    18-   کسی که بیدادگری پیشه کند ، از عقوبت ایمن نخواهد ماند .


    19-   کسی که بخواهد بی نیازترین مردم باشد ، باید به آنچه نزد الله تعالی است اطمینان داشته باشد .


    20-   آن که در راه حق صبر کند ، الله تعالی بهتر از آنچه در برابرش صبر کرده است بدو عوض خواهد داد .

     


     



    تاريخ : دوشنبه دوازدهم مهر 1389 | 17:44 | نویسنده : M

    شبی منصور عباسی، وزیرش را خواند و گفت: جعفر صادق را نزد من بیاور تا او رابکشم. وزیر می‏گوید: رفتم و امام‏صادق علیه‏السلام را در حال نماز دیدم. پس از پایان نماز، با حضرت نزد منصور آمدیم. منصور به نوکرانش دستور داده بود هرگاه دیدید من کلاه از سر برداشتم، جعفر بن محمد را بکشید. وقتی ما وارد شدیم، منصور تا دم در به استقبال امام صادق۷ آمد. سپس حضرت را در بالای مجلس نشاند و خود روبه‏روی ایشان، دست به سینه خم شد و گفت: ای پسر پیامبر! حاجت خود را از من بخواه. حضرت فرمود: «حاجت من این است که از من دست برداری و مرا به اختیار خودم بگذاری که من به عبادت با خدایم بپردازم.» منصور گفت: خواست تو برآورده است. سپس حضرتبرگشت و منصور در هراس عجیبی بود و سپس به خواب رفت. وقتی بیدار شد، پرسیدم: چه اتفاقی افتاد؟ گفت: وقتی جعفر صادق به خانه‏ام وارد شد، اژدهای بزرگی دیدم که دهان باز کرده بود و یک طرف دهانش بر پایین تخت و طرف دیگرش بر بالای آن بود و می‏گفت: اگر آزاری به او برسانی، تو را همراه تختت می‏بلعم.


    استجابت نفرین
    زمانی که منصور عباسی به حج رفت، کسی از امام صادق علیه‏السلام نزد وی بدگویی کرد. منصور، حضرت را خواست. امام به آن مرد گفت: آیا سوگند می‏خوری؟ گفت آری و به خدا سوگند خورد که آنچه گفته راست است. امام صادق علیه‏السلام به منصور فرمود: او باید آن‏گونه که من می‏گویم، سوگند یاد کند. سپس فرمود بگو: اگر آنچه در مورد جعفر بن محمد صادق گفتم که چنین کاری انجام داد راست نباشد، از ذمه حول و قوّت خدا خارج شده‏ام و به حول و قوّت خود پناه برده‏ام. مرد از تکرار سوگند خودداری کرد، ولی سرانجام پذیرفت. هنوز سخنش تمام نشده بود که همان‏جا روح ناپاکش به دوزخ رفت.

    میوه دادن درخت خشکیده
    گروهی نقل کرده‏اند در راه مکه همراه امام صادق علیه‏السلام بودیم و زیر نخل خشکیده‏ای منزل کردیم. حضرت لب‏هایش حرکت می‏کرد و دعایی می‏خواند که ما متوجه نمی‏شدیم. سپس امام به نخل توجه کرد و فرمود: «ای درخت! از آنچه خدا در تو نهاده است، بر ما اطعام کن.» سپس از دعای حضرت، نخل خشکیده، سبز و پرخرما شد. سپس حضرت ما را دعوت کرد و فرمود: «به نام خدا از آن بخورید» و ما از خرمایی خوردیم که در عمرمان مانند آن نخورده بودیم. آنجا عربی بود که گفت: این سِحر است. حضرت فرمود: «ما وارث پیامبران هستیم. دعا می‏کنیم و خدا دعای ما را مستجاب می‏کند. اگر بخواهی و دعا کنم، تو مسخ می‏شوی.» مرد عرب که به اعجاز امام باور نداشت با تمسخر گفت: آن را از خدا بخواه. حضرت دعا کرد و مرد عرب به سگ تبدیل شد. پس چون با آن حال نزد خانواده‏اش رفت، او را زدند و از خود راندند. پس آن سگ به سوی حضرت برگشت، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود. حضرت هم بر او رحم آورد و دعا کرد و آن مرد به حال اول بازگشت.



    تاريخ : یکشنبه یازدهم مهر 1389 | 7:59 | نویسنده : M
    شهادت امام صادق عليه السلام، مرد آسماني مدينه، چشمه جود و سخاوت، كوه حلم و بردباري، تجسم اخلاص و صبر و درياي عميق علوم لدني بر پيروان آن حضرت تسليت باد!

    ********************************************


     دين از تو پديدار شده حضرت صادق 

    شيعه ز تو بيدار شده حضرت صادق

    از مکتب تو جن و ملک علم گرفتند 

    انسان ز تو ديندار شده حضرت صادق
    ********************************************
    امشب شب شهادت صادق آل‌پيامبر است؛ شبي كه خورشيد مدينه دانش، 

    چهره فروزانِ اهل بيت و وارثِ علومِ رسالت، در ظلمتكده دورانِ منصور، به خونِ دل نشست.


     ********************************************

    امام صادق عليه السلام:

    دوستان خدا آنانند که هنگاميکه مشاهده کنند،

    مردم حرام هاي پروردگار را حلال مي شمارند،

    مانند پلنگ زخم خورده غضبناک شوند.



    تاريخ : جمعه نهم مهر 1389 | 17:44 | نویسنده : M

     
    به نظاره آسمان رفته بودم
    گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،
    مرغان الماس پر
    ستارگان زیبا و خاموش ،
    تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته
    به بازی افسون کاری شنا می کنند .


    —– آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش
    —– که تنها لبخند نوازشی است
    —– که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،
    —– از راه رسید و گل های الماس شکفتند
    —– و قندیل زیبای پروین – که هر شب ،
    —– دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
    —– آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد – سر زد .

    و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که
    گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !

    دکتر علی شریعتی



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 18:9 | نویسنده : M

    ایمان

    چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
    اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
    اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
    اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟
    اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟
    اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟
    اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
    و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
    و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

     

    *******************************************

    چرا

     

    اکثریت مردم زندگی می کنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند « چرا؟ »

    در اینها ، زندگی کار خویش را می کند و می داند که چه می کند و هر گز از انها نمی پرسد که دوست می دارند یا نه ، طرح دیگری را می پسندند؟. اینها وسائل جاندار طبیعت اند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد !

     و اقلیتی هستند که می خواهند بدانند و گاه و بیگاه گریبان زندگی را می چسبند که : تو چه ای؟ چه می جویی؟ کجا می روی ؟ بالاخره چه؟ با ما چه کار داری؟

    مذهبی ها حل کرده اند : « زندگی می کنیم تا رضایت خدا را کسب کنیم و در زندگی پس از مرگ پاداش گیریم »! زندگی یک مجال یا یک پاچال « کسب» است .

    باغ بهشت و در ان هر چه بخواهی ، شکم چرانی و چشم چرانی و چریدن  ! معنویت های دنیا و تقوی هایش که بدل می شود به مادیات های آخرت و هوس بازی هایش  ! یعنی: « دین » ! و مجموعه این فعل و انفعالات شیمیایی یعنی « زندگی» !

     

    و بی مذهبها هم حل کرده اند ! بهشت اخوند را از آن سوی مرگ عقب کشانده اند آورده اند به این سوی مرگ : زندگی ! و همین . و شکاکان! بدبخت ها! نه به خیال پر شکوهی سیرابند ، نه به «حال» راستینی سیر ! خسر الدنیا و الاخرة !

     

    و فیلسوف ها !  دروغ های مجسم رقت اور ! برای زندگی به معنایی و هدفی رسیدن  اما همچون اکثریت مردم زندگی می کنند ! و از آن میان تک و توک هنرمندان راستین و بزرگ و عجیب ! درست بر عکس فیلسوف ها بر معنا و هدفی ویژه زندگی می کنند و همچون اکثریت مردم بدان می اندیشند، یعنی نمی اندیشند ، یعنی کوششی نمی کنند تا برایش تعریفی فیلسوفانه پیدا کنند! اینها خود تعریف خاصی از زندگی هستند.

    وانگوگ ، میکلانژ ، سولانژ ، مهراوه و … آن پیامبر شور بختی که پس از خاتمیت مبعوث شد و تنها بر یکی ! و دیگران همه ملکش خواندند و یا حکیم و … قدری این و قدری ان و قدری چیزهای دیگر و همه بی قدر و همه هیچ! و امتش یک تن! یک همه و یک هیچ!

    و اما، من، برادر! هیچ کدام از اینها نیستم ، می دانم که از آنهایم که باید بدانند چرا زندگی می کنند و می دانم که چرا!

     

    *************************************

    آزادی حجاب

    انچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند!  توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است:

    درست مثل این است که طبیبی – یه به هر حال ادمی – دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که << جوش نزن >> و << زخم نشو >> . و بعد هم بگوید که به طور مثال << زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ; جوش صورت فلان قدر بد است !

    این اگر چه درست است – اصولا چه تاثیری دارد؟چه می خواهد بشنود و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد؟ به جای این صحبت ها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود امده ; ان ریشه ها را باید یافت.

    تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک اگاهی انسانی پیدا کند و اینها نماینده یک طرز فکر باشد.

    ایا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان یک تیپ خاص است ، که در ان مومن دارد ، فاسق دارد ، بداندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور ادمی دارد! البته حجاب غیر از چادر است . چادر فرم است.

    اصل قضیه این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟

    معمولا انگیزه این است که << مادرم همینطور بوده ،خاله ام همین طور بوده ، محیطمان همین طور است. >>این یک لباس سنتی است ; نشانه عقب مانده در حال مرگ است.جلویش را هم نمی توان گرفت ; بخواهی ده سال دیگر ادامه بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود.رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت ترک ان سمبل های سنتی املی.

    بنابراین شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، انها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد; شما نمی توانید مدلش را بدوزید و تنش کنید!او خودش انتخاب می کند.شما رابطه عاشقانه بین او و این عالم بر قرار کنید ; او خودش به نماز می ایستد.هی به زور بیدارش نکنید!

    برگرفته از : (زن ، ص۲۷۱ و ۲۷۲ و ۲۸۴ و ۲۸۸ )

    *****************************************

    زن در نظام مصرفی ؟

    سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:
    یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"
    زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.
    دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.
    سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 18:0 | نویسنده : M

    دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

    ١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

    عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

     

    ٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

     

    ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.

    آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

     

    ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

    شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.

    در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتم.

    [ سخنان دکتر علی شریعتی



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:58 | نویسنده : M


      رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند. طعم توفیق را می چشاند.و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدنو چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است . " تنها" بودن ، بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم.

    دکتر شریعتی



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:57 | نویسنده : M

     

    كلاس پنجم(دبیرستان) كه بودم پسر درشت هیكلی در ته كلاس ما می نشست كه برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنكه كچل بود، دوم اینكه سیگار می كشید و سوم - كه از همه تهوع آور بود- اینكه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یك روز كه با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیكل ته كلاس را دیدم در حالیكه خودم زن داشتم ،سیگار می كشیدم و كچل شده بودم.



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:56 | نویسنده : M

     

    اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

    ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

    و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

    اگر عشق ارتفاع داشت

    من زمین را زیر پای خود داشتم

    و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

    آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

    اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

    اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

    و تمام محتوای سفره سهم همه بود

     و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

    اگر خواب حقیقت داشت

     همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

    اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

    و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

    تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

    اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

    اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

    کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

    چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

    آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

    اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

    و من با دستانی که زخم خورده توست

    گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

    و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

    ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

     

    سخنان دکتر علی شریعتی



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:54 | نویسنده : M
     

    وجه ممیزه و جذابيت زبان ارتباطي و المان‌هايي كه شريعتي در عرصه‌ی تفكر به آنها پرداخت، با زبان ارتباطي ساير انديشمندان آن دوره در چيست كه شايد بتوان گفت پايه‌هاي گفتمان درون‌دانشگاهي و نسل جوان ما، باوجود انتقادهايي كه هم‌نسل‌هاي شريعتي بر او دارند، و حتي روشنفكري ديني ما بر آن استوار است؟ ـــ اگر مراد جذابيت گفتار و گفتمان مرحوم شريعتي باشد، مي‌توان گفت كه دكتر شريعتي كم و بيش با زبان سنت آشنا بود، هرچند اين شناخت به نحو خیلی عميقي نبود. قدري تفسير، قدري كلام و قدري فلسفه مي‌دانست، پدري عالم داشت و محيط پرورش ديني باعث نضج و بالیدن ديني وي شد. علاوه بر این با نحوه زيست ديني نیز آشنا بود.

    همه اينها باعث مي‌شد در عمل، آنگاه كه زبان به سخن مي‌گشود و مطلبي مي‌نوشت، مطالبش از سنت ديني زمانه خودش متاثر باشد. وي درعين حال با ادبيات مدرن نيز آشنايي داشت و قلمش، نثرش و بيانش، ملهم از آموزه‌ها و ايده‌هاي مدرنيستي نيز بود. دكتر شريعتي ازسويي سيري در افكار كافكا داشته و ازسوي ديگر شازده احتجاب گلشيري را مطالعه كرده بود و آشنايي با سارتر داشت البته راجع به عمق غور دكتر در اين افكار قضاوتي نمي‌كنم.
     
    اما راجع به اينكه چرا زبان وي جذاب بود، بايد درنظر داشت كه مرحوم شريعتي؛ معرفت، شناخت و جهان‌بيني خود را درقالب زباني جذاب ريخته بود. زبان جذابي كه شايد كساني ديگر داشته باشند و لزوما حاكي از معرفت ايشان نباشد. شريعتي بنابه پرورش ديني‌اش و با درنظر داشتن سابقه فرزندي‌اش در مواجهه با پدر خود كه يك عالم ديني بود و آشنايي نسبي دكتر شريعتي با دنياي مدرن و... همه اينها به علاوه قدرت بيان و سحر قلم وي، از شريعتي شخصيتي استثنايي ساخته بود كه در كمتر كسي همه اين المان‌ها گرد مي‌آيد.

    دكتر شريعتي توانمندي¬ای خارق‌العاده در سخن گفتن داشت. به معناي دقيق كلمه سخنور و خطيب بود. مطابق با آنچه ارسطو راجع به فنون سخنوري مي‌گفت و فنون مختلفی را در سخن گفتن از یکدیگر بازشناخته بود؛ يكي فن خطابه، ديگري فن جدل و درنهايت فن برهان. دكتر علي شريعتي بيش از آنكه سخن جدلي و برهاني به كار برد از فن خطابه به خوبي استفاده می¬‌كرد. لحن صدای دل‌انگیز شريعتي در سخنراني‌ها و ذخیره واژگانی غنی وی، مخاطب را مجذوب و مسحور سخنان خود مي‌كرد.

    براي يك خطيب و روشنفكري كه وارد تعامل و گفت‌وگو با طبقه متوسط مي‌شود؛ برای اینكه عموم مردم نیز بتوانند از سخنان وي بهره ببرند، واجد فن خطابه بودن، بسيار حائز اهميت است.

    البته دردمندي شريعتي را نبايد فراموش كرد. در اين دردمندي هم تكلفي نمي‌ورزيد و تصنعي در كار او نبود. وي تصور واقعي خود از مشكلات و آفت‌هاي فرهنگي و اجتماعي آن روز مسلمانان و ايرانيان را بي‌كم و كاست بيان مي‌كرد و تحت تاثير گفتمان ناقد مدرنيته، تصورش اين بود كه ابتلا به ماشينيسم در فرهنگ ما، غرب‌زدگي و استعمار، استحمار و استبدادي كه توسط مغرب زمينيان دامان ما را آلوده است، مانع از پيشرفت و رسيدن به سرمنزل مقصود ما شده است.

    طرفه اينكه هنر بيان درد را نيز داشت و با چاشني خلوص اين بيان را آراسته بود. گفته‌اند و همه ما شنيده‌ايم كه: سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. مصداق بارز اين سخن در روزگار دكتر شريعتي، هم او بود.

    دكتر شريعتي از آن‌رو كه در شكاف بين سنت و مدرنيته گام برمي‌داشت و از روشنفكران موثر و مشهور ديني قبل از انقلاب بود، مسائلی كه مطرح مي‌كرد؛ بومي و اینجایی و اکنونی بود. اين‌هم يكي از مولفه‌هاي جذابيت بيان دكتر شريعتي است. البته بومي بودن انديشه‌هاي دكتر شريعتي ازسوي ديگر انتقاد منتقدین ایشان را به‌دنبال داشت.

    من، اخيرا نقدي بر يكي از روشنفكران معاصر كه معتقد است همه كارهايي كه در حوزه انديشه در دوره معاصر شده؛ نوعي ترجمه است و تفكر ما نهایتا تاويل به ترجمه مي‌شود، نوشته‌ام و در آنجا آورده‌ام یکی از كارهايي كه روشنفكران ديني، چون شريعتي انجام داده‌اند؛ مفهوم‌سازي است.

    امری که توفیق کسی چون شريعتي را به همراه دارد. وي با درنظر داشتن تناسب بين جامعه‌اي كه در آن مي‌زيد، دريافت مسائل از جهان پيرامون خود را درپي بناي مفاهيم جديد مبتني بر مسائل دريافتي از پيرامون و تبيين و تقرير آن درپی تبيين راهكاري مي‌دانست كه مي‌تواند موثر واقع شود.

    در بحث مفهوم‌سازي دكتر شريعتي مفاهيمي همچون: خودسازي انقلابي، تشيع علوي، تشيع صفوي و بازگشت به خويشتن را ساخت. يكي از معيارهاي توفيق يك روشنفكر و انديشمند ميزان توانايي او در مفهوم‌سازي است. مفهوم‌سازي كه ناظر به صورت‌بندي مسائلي باشد كه ما با آنها دست به گريبانيم و احتمالا اتخاذ راهكارها و توضيح اينكه چه آثار و نتايجي بر كردار ما مترتب است.

    به‌نظر من سر توفيق دكتر شريعتي، مجموعه‌اي از عواملي است كه به آنها اشاره شد. وي هنرمند در تشخيص درد و بيان درد بود. خلوص در بيانش موج مي‌زد و ازسوي ديگر به غايت، فن خطابه را خوب مي‌دانست و مفهوم‌ساز چيره‌دستي بود.

    آيا سير تحول و تفكر در زندگي شريعتي به صورت يكنواخت استن يا مراحل مختلفي در مسير انديشه وي را شاهديم؟ ـــ درميان فيلسوفان مغرب زمين كه ادوار فكري مختلفي داشته‌اند براي مثال از ويتگنشتاين متقدم و ويتگنشتاين متاخر يا هايدگر متقدم و هايدگر متاخر مي‌توان نام برد. اما درخصوص دكتر شريعتي، عموم كارهايي كه شريعتي انجام داده؛ حول و حوش40 سالگی است. به معنايي حتي جواني وي هم به پايان نرسيد.
     
    اگر عمر بيشتري می‌کرد بدون تردید مطالب پخته‌تري ارائه مي‌داد و چه بسا در برخي از ايده‌هاي خود تجديدنظر هم مي‌كرد.

    به عقيده من در مواردي شاهد دخل و تصرفي در ساحت انديشه شريعتي ازسوي وي هستيم اما به‌طور كلي مجالي براي تحول فكري نيافت. وقت تنگ، زندان؛ كه بخشي از زندگي او در آنجا سپري شد؛ به قول خودش، هزار شب تنهايي كه در كتاب با مخاطب‌هاي آشنا به آن اشاره دارد، همه اينها مجال تطور فكري را از وي ستاند. خود وي، زندگي خود را به پنج ساله‌هاي مختلف تقسيم كرده بود كه در هریک از آنها به كاری مشغول بوده است.

    شريعتي بر اين باور بود كه محقق نيست و بار شكنجه ابوذر و تمامي ستم‌ديدگان عالم، بر دوش وي نهاده شده است. تيپ رمانتيكي بود دردمند كه بيشتر تفكراتش معطوف به حركت بود و حركت آفريني را مسبب ساماندهي امور مي‌دانست. اين بدان معنا نيست كه دغدغه حقيقت نداشت بلكه آنچه به تفكراتش محوریت می‌بخشید؛ ايجاد حركت بود و انقلاب.

    درعين حال شريعتي اذعان مي‌كرد كه انقلاب پيش از خودآگاهي، فاجعه است. درعین حال هنگامی که افكار وي را به نحو اغلبي و اكثري صورتبندی می‌کنیم، در ذيل گفتمان انقلابي به نام دين و با استفاده از مخزن تصورات و تصديقات دين، دسته‌بندي مي‌شود. نتيجه‌اي كه در اينجا حاصل مي‌شود اين است كه نمي‌توان به وضوح از دوران فكري مختلفي در طول زندگي دكتر شريعتي، نام برد.

    آن‌طور كه سروش مي‌گفت: در اواخر عمر دكتر شريعتي با يك‌سري روحيات انزواطلبي و گوشه‌گيري مواجهيم آيا اثري از آن دوران دكتر شريعتي در اختيارمان قرار دارد؟
    ـــ بله اواخر عمر وي، كتاب‌هايي همچون عرفان، برابري، آزادي و برخي ديگر از ايده‌ها را در همان زمان انتشار مي‌دهد و شايد اين حال گوشه‌نشيني، ناظر به حال پس از زندان وي باشد كه هجرت دكتر شريعتي را درپي دارد و به فاصله يك ماه پس از هجرت از دنيا مي‌رود.

    شريعتي مدت زيادي را در سلول‌هاي انفرادي گذرانده بود. در احوال روانشناسي زندانيان انفرادي داريم كه به مرور زمان و به سرعت ضريب تلقين‌پذيري‌شان، افزايش مي‌يابد. آيا در احوال وي پس از آزادي از زندان، نكته‌اي هست كه در اين دايره ملحوظ شود؟
    ـــ علي رهنما در كتاب شريعتي، مسلماني در جستجوي ناكجا‌آباد می‌کوشد تا نشان دهد كه تحليل شريعتي در زندان تغيير كرد. البته بايد درنظر داشت كه اين راي، مخالفاني هم دارد و دوستداران شريعتي اين راي را برنتافتند كساني هم معتقدند كه شريعتي در زندان به اين نتيجه رسيد كه مي‌توان براي حفظ جنبش و پيروزي نهایی جنبش به نقد ماركسيسم در زندان بپردازد.

    علت جنجال انديشمندان سنتي روي افكار دكتر شريعتي و حتي بحث مرتد دانستن وي ازسوي برخي، كه همچنان تيغ تيز ارتداد را بسوي وي نشانه رفته‌اند، چيست؟
    ـــ بحث ارتداد دكتر شريعتي كم بود و بعداز انقلاب هم بسيار كمتر شد. احتمالا عده‌اي گمان مي‌كردند كه سخنان دكتر شريعتي، ناقض ولايت، ناقض امامت يا حتي در شطحياتي كه در گفت‌وگوهای تنهايي دارد؛ ناقض نبوت باشد. به نحو اغلبي، چنين به شريعتي نگريسته نشد و فراگير نشد. اساسا نبايد كسي را با اين‌گونه برچسب‌ها از گردونه معرفت حذف كرد و هيچگاه نبايد به اين بحث‌ها دامن زد تا جامعه از داد و ستد علمي محروم نشود.

    درباره گفت‌وگوهاي تنهايي شريعتي مطلبي به خاطر داريد كه حالات وي در آن به خوبي نمايان باشد؟ ـــ بله، به خاطر دارم در گفت‌وگوهاي تنهايي، در جايي برخي از احوال خويشتن را بر آفتاب مي‌افكند و تعابيري همچون شنيدن صداي زنگ و جرس را در خود احساس مي‌كند. این تعبیر یادآور اين بيت حافظ است كه: كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست/ آنقدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد.

    آيا علوم انساني و علوم اسلامي شريعتي باعث تناقض در افكار او نمي‌شد؟ ـــ شريعتي بيشتر به مثابه يك ايدئولوگ سعي مي‌كرد تا منابع فرهنگي ما را تصفيه كند و ابزارهايي درخور يك مبارزه انقلابي به دست مخاطبين خود دهد. به اين معنا شريعتي قطعا يك آكادميسين و محقق نبود و اين البته بدین معنا نیست كه آشنایی وي با آموزه‌هاي ديني را نفی كنم.

    به‌طور كلي آيا انديشه ديني شريعتي بر انديشه غربي شريعتي مي‌چربيد يا بالعكس يا بينابين بود؟ ـــ با هر دوي اين گفتمان‌ها به نحو نه‌چندان عميقي آشنا بود. نه غور عميقي در سنت اسلامي داشت و نه غور عمیقی در سنت غربي انجام داد. حالت متوسطي را در انديشه شريعتي مي‌توان يافت. قدري كلام مي‌دانست و قدري فلسفه، كمي بيشتر تاريخ اسلام مي‌دانست و قدري مهارت در تفسير داشت و عرفان. ازسوي ديگر با جامعه‌شناسي جديد، آشنايي متوسطي داشت. هيچ‌كدام از اين مطالب، مانع از متفكر شدن كسي نمي‌شود چون همان‌گونه كه گفتم، بارقه‌ها و اخگرهاي معرفتی- اگزیستانسی عديده‌اي داشت. اما فضل وي را به گواهي آثارش باید متوسط ارزيابي کرد.

    و درنهايت علت ماندگاري شريعتي چيست؟
    ـــ هنرمند بود در ابراز درد، مفهوم‌ساز توانمندی بود. داشتن زندگي كمابيش جذاب و اسرارآميز، قلم سحاري كه داشت، كاريزمايي بودن شخصيتش، خلوصي كه در وي ديده مي‌شد، پیش چشم دیگران قرار دادن احوال اگزيستانسياليستي‌اش كه در گفت‌وگوهاي تنهايي و كوير آمده كه كمتر روشنفكري به آنها پرداخته است، همه و همه قدر و منزلت يك فرد را مي‌افزايد.

    در گفت‌وگوهاي تنهايي با انساني مواجه هستيم كه كمابيش شخصيت خود را درمقابل مخاطب عريان كرده و اين امر به مخاطب احساس صميميت مي‌دهد و فاصله‌ها را با او كم مي‌كند. شريعتي يك انسان اصيل بود با همان تعريفي كه اگزيستانسياليسم از انسان اصيل دارد. پيش‌بيني مي‌كنم مانا و پایا باشد.



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:52 | نویسنده : M
     

     در باغ « بی برگی » زادم؛

    و در ثروت « فقر » غنی گشتم؛

    و از چشمه « ایمان » سیراب شدم؛

    و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم؛

    و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم؛

    و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم؛

    و از « دانش » ، طعامم دادند؛

    و از « شعر » ، شرابم نوشاندند؛

    و از « مهر » نوازشم کردند؛

    و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم؛

    و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم؛

    و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:51 | نویسنده : M

    امامت و نصب علي بر خلافت ، بدان گونه كه در ذهن عموم شيعه منعكس است ، منطق تشيع علوي نيست ، ملاك امامت ، نسب نيست ، خويشاوندي و سيادت نژادي نيست ، ارزشهاي انساني و فضيلتهاي شخصي امام است ، يعني علي امام است ، نه به خاطر اينكه پسر عموي پيغمبر است ، شوهر زهراست ، از بني هاشم است ، يا به اين علت كه از طرف خدا يا پيغمبر« منصوب » است ، بلكه تنها به خاطر اينكه:

    « علي » است .

    وصايت پيغمبر معلول امامت علي است ، نه علت آن!

    همه حرف من بر سر امامت در تشيع علوي همين بوده و هست و با تحريك عوام و تهمت و دشنام و هياهو و توطئه و تكفير آن دسته هاي معلوم هم از اين عقيده نميگذرم ، هر چند به خاطر اينكه فهم آن براي عوام كم فهم دشوار است به سادگي آن را تحريف  كنند و مرا به بي ايماني نسبت به امامت و تشيع متهم كنند ، بكنند.

    اگر تشيع ، آن چنان است كه آنها مي گويند و عمل مي كنند- كه من نه تنها ابايي ندارم از اينكه بدان معتقد نباشم ، بلكه به خاطر عشقي كه به اين « خاندان » دارم ، و با ايماني كه به حسين و ارادت شگفتي كه به فاطمه ، و نمي توانم وصف كنم كه چه احساسي به علي ؟- وظيفه دارم كه با تمام زندگي ام با آن مبارزه كنم و اين مسئوليت هر « انسان علني » در « جامعه اموي » است ، هر چند نامش شيعي !



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:34 | نویسنده : M

     

    * «اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه‌ای را بالا برد.»

    * «ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.»

    * «ابراهیم ‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»

    * «هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.»

    * «مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.»

    * «,وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.»(پس از شهادت)

    * «از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.»


    * «آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.»

    * «آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.»

    * «میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قلة عظمت به اعماق دره پرت کرده‌اند.»

    * «زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.»

    * «ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.»

    * «دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایة هنر خویش ساخته‌اند.»

    * «بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن»

    * «انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته»

    * «سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.»

    * «در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌است که افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام»

    * «نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است»

     

    * «آن«امانت»که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کردو از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت...«مسئولیت ساختن خویش»است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می‌گیرد!...(هبوط)»

     

    * «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد، می‌گریند»

    * «در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید .»

     

    * «حسین بیشتر از آب تشنهٔ لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»

     

    * «برای شناختن هر مذهب باید خدایش را، کتابش را و پیغمبرش را و بهترین دست پرورده‌هایش را دید و شناخت.(فلسفهٔ انسان)»

     

    * «در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.»

     

    * «در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است.(فلسفهٔ انسان)»

     

    * «آگاهی "نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد.(فلسفه انسان)»

     

    * «در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می‌کند و اینکه عشق و عقل هر دو باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.»

     

    * «کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می‌رود.»

     

    * «به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور می‌تازد ... با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد»

     

    * «اگر می‌خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید»

     

    *  سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست‌های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می‌توانی نوشت.

     

     

    * جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می‌بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می‌بینیم.

     

    * بشر» یک بودن است و «انسان» یک شدن.

     

    * مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.

     

    * آگاهی اگر چه به رنج ، ناکامی و بدبختی منجر شود ، طلیعه راه و طلیعه روشنایی ، طلیعه نجات بشریت است ،… از جهلی که خوشبختی ، آرامش ، یقین و قاطعیت می‌آورد ، هیچ چیز ساخته نیست.(

    * پیروزی یکروزه به دست نمی‌آید ، اما اگر خود را پیروز بشماری ، یکباره از دست می‌رود.

     

    * انسان به میزانی که می‌اندیشد ، انسان است، به میزانی که می‌آفریند انسان است نه به میزانی که آفریده‌های دیگران را نشخوار می‌کند.

     

    * باید دانست که بزرگترین معلم برای به دست آوردن استقلال و شخصیت ملی خودش دشمنی است که استقلال و شخصیت ملی اش را از او گرفته‌است.

     

    * عرفان دری است به دنیای دیگر ، که باید باشد و هنر، پنجره‌ای به آن دنیا است

    * انتظار آمادگی است نه وادادگی

     

    * علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته‌است ، واقعیتی بر گونه اساطیر و انسانی است که هست از آنگونه که باید باشند و نیست

     

    * آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند

     

    * اسلام علی بر این سه پایه استوار است : مکتب، وحدت ، عدالت

     

    * توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند و روشنفکر به ایمان

     

    * شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌کشد رسوا می‌کند.

     

    * چه فاجعه‌ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می‌گیرد و به دستی شرع را سپر.

     

    * تقلید نه تنها با تعقل سازگار نیست ، بلکه اساسا کار عقل این است که هرگاه نمی‌داند ، از آنکه می‌داند تقلید می‌کند و لازمهٔ عقل این است که در این جا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند.

     

    * لازمهٔ توحید خداوند ، توحید عالم است و لازمهٔ توحید عالم توحید انسان است.

    * وقتی عشق فرمان می‌دهد ، محال سر تسلیم فرو می‌آورد.

    * عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن ، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.

     

    * وارد کردن علم و صنعت ، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص ، همچون فرو کردن درخت‌های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.

    * فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می‌شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.

     

    * هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمی‌شود ، دشمن زنده کننده دشمن است ، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ می‌کند ، دوست است یا دشمنی که در جامعه ، دوست، خودش را نشان می‌دهد.

    * هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.

     

    * جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری

     

    * از تنهایی به میان مردم می‌گریزم و از مردم به تنهایی پناه برم

     

    * آنان که «عشق» را در زندگی «خلق» جانشین «نان» می‌کنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را «زهد» گذاشته‌اند.

     

    * مردی بوده‌ام از مردم و میزیسته‌ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تا ریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج‌های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم ، بیگانه با این «بودن»!

     

    * هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

     

    * چه قدر ایمان خوب است! چه بد می‌کنند که می‌کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می‌گویند ، دروغ ، نمی‌فهمند و نمی‌خواهند ، نمی‌توانند بخواهند.

    اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

    اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟

    اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته‌ای صرف توان کرد ؟

    اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟

    اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

    اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟

    و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟

    و من در شگفتم که آنها که می‌خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

     

    *درشگفتم که سلام اغاز هر دیداری است ولی در نماز پایان است شاید بدان معناست که پایان نماز اغاز یک دیدار است



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:28 | نویسنده : M


    عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه  سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد .

    عشق در غالب دل ها ، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها  بر خلاف غریزه هاهر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت : که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش  روز و روزگار را دستی نیست .

    عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید .

    اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و  استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است . دنیایش دنیای دیگری است . عشق جوششی یکجانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از   انفجار این صاعقه است که در پرتو رو شنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی  و نا آشنا یی پس از عشق درد کوچکی نیست .

    اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند . دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد . و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به  چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف  همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد  . دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند.

    عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن  و اندیشیدن نیست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.



    تاريخ : سه شنبه ششم مهر 1389 | 17:27 | نویسنده : M
     

    چقدر ایم قفس برایم تنگ است.

    من تاب تنگنا ندارم !

    کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد

    و جد مرا از گورش نجات داد و برد ؟

    به آسمان برد

    به جانب غرب برد ،

    آه ! کی خواهد رسید ؟

    که بیاید و فرزند او را نیز

    که در این تنگنای گور رنج می برد ، رها کند

    نجاتش دهد و به جانب غرب برد ،

    به جانب آزادی ،

    به سوی افق های باز و آزاد و مهربان.

    غرب ، ای بهشت موعود ما !

    آیا به نجات من هم می اندیشی ؟

    دکتر علی شریعتی



    تاريخ : دوشنبه پنجم مهر 1389 | 18:9 | نویسنده : M
     

    زندگی چیست ؟
    زندگی چیست ؟اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم  اگه عشق نیست چرا عاشقیم ؟

    حق و باطل
    اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست

    قضاوت

    ای خدای بزرگ به من كمك كن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن كسی قضاوت كنم, كمی با كفش های او راه بروم

    انسانیت

    انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا كه هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد

    بگذار تا شیطنت عشق...

    خدایا اضطراب های بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم بر روح ام عطا كن و لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

    سلام

    در شگفتم كه سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست كه پایان نماز ، آغاز دیدار است 

    هست و نیست

    در بی كرانه زندگی دو چیز افسونم كرد: آبی اسمان كه می ببینم و می دانم نیست و خدایی كه نمی بینم و می دانم هست

    تهمت و دروغ

    تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میكند وعامی انرا میپذیرد

    چگونه زیستن

    خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت

    شهرت

    خدایا شهرت منی را كه میخواهم باشم قربانی منی را كه: میخواهند باشم نكند

    اصلاح فكر

    زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دكتر علی شریعتی پرسید:
    به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
    دكتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فكر زن را اصلاح كنید او خود تصمیم میگیرد كه چه لباسی برازنده اوست

    آدمی

    عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف می كنند كه سر می روند اما كافی است كمی صبر كنی بعد می بینی كه از نصف لیوان هم كمترند

    شناخت

    حتی خداوند نیز دوست دارد كه بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است كه احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را. مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است

    انسان

    انسان عبارت است از یك تردید. یك نوسان دائمی. هر كسی یك سراسیمگی بلاتكلیف است

    مثنوی

    احساس می كنم در این مثنوی بزرگ طبیعت مصرع هایی ناتمامیم . بودنمان انتظار یك بیت شدن

    خدا

    خداوندا من با تما م كوچكیم یك چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است كه من دارم و تو نداری

    اندیشه

    اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

    پشتكار

    برای شناكردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حركت كند

    چهره دل

    هر كس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم

    عقل

    خدایا هر كه را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر كه را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟

    دنیا رو نگه دارید

    می خواستم زندگی كنم ، راهم را بستند
    ستایش كردم ، گفتند خرافات است
    عاشق شدم ، گفتند دروغ است
    گریستم ، گفتند بهانه است
    خندیدم ، گفتند دیوانه است
    دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !


    زنده بودن

    زنده بودن را به بیداری بگذرانیم كه سالها به اجبار خواهیم خفت

    حسین
    در عجبم از مردمی كه خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می كنند و بر حسینی می گریند كه آزادانه زیست و آزادانه مرد

    حقیقت

    انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را كه می گوید حقیقت داشته باشد

    معنای زندگی

    زندگی چیست ؟ نان . آزادی . فرهنگ . ایمان و دوست داشتن

    خوشبختی

    برای خوش بخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن

    زندگی چیست؟؟

     دنیا را بد ساخته اندكسی را كه دوست داری، تو را دوست نمی دارد. كسی كه تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است  و این تمام زندگیست و زندگی یعنی این...

    ای...
    ای زینب: نگو در كربلا بر تو چه گذشت! بگو ما چه كنیم؟

    خدایا
    خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس
    تقدیری مبارك
    تا هرچه را كه تو دیر می خوای زود نخواهم
    وهرچه را كه تو زود می خوای دیر نخوام

    دوست داشتن

    كسی را كه دوستش می دارید شما را دوست نمی دارد...كسی كه شما را دوست می دارد شما او را دوست نمی دارید...كسی كه شما دوستش می دارید و او نیز شما را دوست می دارد , به رسم و آئین روزگار هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

    مذهب

    مذهب شوخی سنگینی بود كه محیط با من كرد و من سال ها مذهبی بودم بدون آنكه خدایی داشته باشم

    دوست داشتن

    دوست داشتن خیلی بهتر از عشق است. من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترین قله های عشق پایین نمی اورم


    ارزش


    ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست كه برای نگفتن دارد

    انسان...

    انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف كدام یك می روی

    عشق

    دكتر شریعتی:من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالاترین قله های عشق پایین نمی آورم...

    گناه

    بیا گناه كنیم جایی كه خدا نباشد...

    انسانیت

    انسان به اندازه ای كه برخوردارتر است انسان نیست بلكه انسان به اندازه ای كه خود را نیازمند تر حس می كند انسان است

    حسرت مرگ

    خدایا! به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای كه برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

    خوشبختی

    لحظه ها را گذراندیم كه به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنكه لحظه ها همان خوشبختی بودند

    تنهایی

    حتی اگر تنهاترِین تنهایان باشم باز هم خدا با من است.او جبران تمام نداشتن های من است...

    شرافت

    شرافت مرد هم چون بكارت یك دختر است اگر یكبار لكه دار شد دیگر جبران پذیر نیست

    كمال

    انسان به اندازه ای كه به مرحله انسان بودن نزدیك می شود ،احساس تنهایی بیشتری می كند



    تاريخ : جمعه دوم مهر 1389 | 6:14 | نویسنده : M
     

    خدایا !

    رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ،

    قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم

    تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ،

    نه از آنان که پول دین را میگیرند

    و برای دنیا کار می کنند.

     

    خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

    خدایا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.

    خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

    خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند

    خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

    خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.

    خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

    خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

    خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

    خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

    اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

    لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

    خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

    خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن

    خدایا ! آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز

    تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

    وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

    لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

    شسته از هر غبار طلوع کند

    خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.

    خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

    خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.

    خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.

    خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.

    خدایا ! مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.

    خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئی ام بیفزای.

    خدایا ! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

    خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.

    خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

    خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.

    خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است

    بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

    خدایا ! به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟

    آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟

    یا شناخت مسمی ها؟

    و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟

    خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

    خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.

     

    خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند.

     

    روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان



    تاريخ : جمعه دوم مهر 1389 | 6:12 | نویسنده : M
     

     تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو

    یعنی هیچ! ...
    ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

    ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

     و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

     اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

    من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

    « دکتر علی شریعتی »

    (خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰)



    تاريخ : سه شنبه سی ام شهریور 1389 | 7:44 | نویسنده : M

     

     


    تا سحر ای شمع بر بالین من    ،     امشب از بهر خدا بیدار باش


    سایه غم ناگهان بر دل نشست    ،   رحم کن امشب مرا غمخوار باش


    آه ای یاران به فریادم رسید   ،     ورنه مرگ امشب به فریادم رسد


    ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه     ،   چونکه از پای افتادم رسد


    گریه و فریاد بس کن شمع من    ،        بر دل ریشم نمک دیگر مپاش


    قصه بی تابی دل پیش من     ،    بیش از این دیگر مگو خاموش باش


    همدم من مونس من شمع من    ،      جز تو اندر این جهان غمخوار کو


    واندر این صحرای وحشت زای مرگ     ،     وای من وای من یارکو


    اندر این زندان من امشب شمع من   ،  دست خواهم شستن از این زندگی


    تا که فردا همچو شیران بشکنند      ،    ملتم زنجیرهای بردگی
     



  • مشق شب
  • کاناپه